رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. « پارت پنجاه و هفتم» مقابلم رسید و دستش جلو اومد؛ نگاهم با مچ دستش برخورد کرد و جام توی دستم شل شد… ساعت هدیه‌ی تولدش رو هنوز دستش میکرد؟ نامدار قصد داشت من رو به کشتن بده؟ قبل از اینکه جام رو روی لباسش خالی کنم اون رو روی میز رها کردم و دست‌ سردم رو به دست گرمش سپردم! متوجه سرمای غیرعادیم شد اما چیزی نگفت. - خوبی ویانا؟ سر تکون دادم؛ لال شده بودم و رسماً به زور میتونستم صحبت کنم. - ممنون، خودت… خوبی؟ نگاهش روی من پر از خواستن بود! عشق رو بعد از اون همه سال همچنان توی نگاهش میدیدم؛ مردمک چشم‌هاش عین من مدام اینور و اونور نمیرفت! ثابت و یک‌جا، روی چهره‌ی من بود و با لبخند خاصی سر تکون داد. - خوبم، خوبم. دستم از میون انگشت‌هاش رها شد و پایین افتاد؛ داشتم از دست میرفتم، رسما نزدیک بود همین وسط از حال برم؛ هر لحظه ممکن بودم از مقابلم کنار بره، اما در کمال ناباوری درست کنارم ایستاد و حتی بهم نزدیک‌تر شد! قلبم دیگه توی سینه‌ام نبود، رسماً توی دهنم میزد! خداروشکر مایا توی آغوش توفان مقابل ورودی کشتی بود و ما رو نمیدید، وگرنه دردسر جدید پیش رو داشتم. مردمک چشمم ناخواسته سمت دستش میرفت و چشم‌هام بسته میشد؛ باز داشتم عین نوجوون‌ها ذوق میکردم؟ از اینکه نامدار هدیه‌ی تولد پنج سال قبلش رو دستش کرده؟ عجب احمقی بودم من! ولی آخه… ساعت رو نگه داشته بود! هنوز براش اهمیت داشت، اگر نداشت که دیگه استفاده‌اش نمیکرد! ویانای احمق؛ اون میدونسته توام توی عروسی حضور داری، از قصد دستش کرده تا دل تورو به دست بیاره! و توام اونقدر احمقی که به این راحتی خر شدی؛ یادت نره، این نامدار همون نامداریه که تموم این پنج سال رو کوفتت کرد! نفسم رو عمیق از سینه بیرون فرستادم؛ ریلکس باش، خر نباش! خودت رو قوی نشون بده، مثل ویانای گذشته! مثل ویانای گذشته… مهمون‌ها رسیدن و کشتی کم کم از اسکله دور شد؛ با دور شدن کشتی از اسکله صدای موزیک هم بالا رفت و کم کم همه وسط اومدن. فامیل‌ها و دوست‌های نفس کم بودن و توفان هم به جز ما و چندنفر از دوست‌هاش کسی رو نداشت! هرچند درکل از بابت خونگرم بودنش دوست‌های زیادی داشت و همین باعث میشد فضای عروسی کمی شلوغ‌تر بشه، اما درکل تعداد مهمانات به ۱۰۰ نفر هم نمیرسیدن. توفان و نفس که پیش مهمون‌ها رفتن تا برقصن، مایا ازشون جدا شد و گوشه‌ای از کشتی کنار پیام ایستاد؛ نگران کمی خم شدم و خطاب به پیام زمزمه کردم: - حواست بهش باشه. با اطمینان سر تکون داد و دستش رو روی شونه‌ی مایا گذاشت؛ کشتی هر از گاهی تکون های کوچیکی میخورد و عادی بود؛ دریای اطراف هم توی فضای تاریک شب کمی ترسناک بود و مایا هم هنوز شنا یاد نگرفته بود! باز سر جام صاف ایستادم و مضطرب از حضور نامدار در کنارم، آروم دست زدم. صدای فندک زدن نامدار توی گوشم پیچید و کمی بعد بوی سیگارش ادغام شده‌ با عطر تلخش، توی بینیم پیچید. - بخاطر مایا سیگار نمیکشی؟ ناخواسته بهش نگاه کردم؛ خیره به من با کت توی دستش به سیگار پک میزد. - آره، از ماه اول بارداریم ترک کردم. اخم کرد و نگاهش پایین افتاد؛ حس کردم شرمنده شده! از اینکه من انقدر سعی کردم مراقب مایا باشم و اون فقط ازم خواست سقطش کنم و حالا بعد پنج سال تازه پیداش شده! نگاهش از زمین به مایا برگشت؛ مایایی که با پیام حرف میزد و نامدار پر از حسرت و اخم بهش خیره بود! چقدر دوست داشت الان جای پیام باشه، میفهمیدمش؛ ولی خودش گند زده بود! حالا اگه میتونست تمام اون پنج سال گذشته رو جبران کنه، شاید راه برگشتی وجود داشت! نگاهم رو پر از غم از جفتشون گرفتم و به شلوغی مقابلم دادم؛ همه مشغول رقص بودن و شادی توی چهره‌هاشون عیان بود. جاوید و آهو باهم میرقصیدن و جاوید پر از ذوق هر از گاهی به شکم آهو دست میکشید! با وجود کمر تنگ لباسش مشخص بود که فقط کمی برآمده‌تر شده. سرور میون توفان و نفس میرقصید و با شادی بهشون شاباش میداد؛ هومان کنار من ایستاده بود و با لبخند دست میزد؛ نیکان با خنده از میون جمعیت بیرون زد و سمت ما اومد. از حجم بالای رقص به نفس نفس افتاده بود! - علیک سلام داداش بزرگه! کِی اومدی؟ نامدار سیگارش رو توی جاسیگاری روی میز خاموش کرد و کوتاه نیکان رو در آغوش گرفت. - همین چند دقیقه پیش. با نگاهی به چهره‌ی بی حوصله‌ی جفتمون شیطون پرسید: - خوش میگذره؟ معترض بهش نگاه کردم. - نیکان! - بابا به من چه خب؟ پیش همدیگه ایستادید، گفتم لابد معجزه شده آشتی کردید! نامدار لال شده بود؛ دست در جیب با اخم به دریا نگاه میکرد و کلمه‌ای جواب نیکان رو نمیداد. - خیلی خب بابا، چقدر زهرمارید شما! ویانا نمیخوری این زو؟ اشاره‌اش به جام نوشیدنی روی میزم بود؛ سر بالا انداختم و با برداشتنش از ما دور شد. موزیک لایت شد و کم کم همه از فعالیت دست کشیدن و سرجاشون برگشتن؛ دیجی از بالای کشتی صدای موزیک ‌رو کم کرد و خطاب به همه گفت: - خب، مهمانان عزیز؛ اول از همه اینکه خیلی خوش اومدید! امیدوارم تا الان بهتون خوش گذشته باشه، همچنین به نفس خانوم و توفانِ عزیز! توفان از پایین برای دیجی بوس فرستاد. - نوکرتم داش حامد.
  2. « پارت پنجاه و ششم» نیکان خندون و آماده با استایل خاص و کت اسپرت پر از اکسسوریش از کنارم رد شد. - من که اول از همه آماده شدم. سمتش برگشتم با لبخند براش بوس فرستادم. - تو دوستِ خوبِ خودمی! مایا با نارنگی پوست گرفته‌ی توی دستش از پله‌ها بالا اومد و به دامن لباسم آویزون شد. - مامان کی میریم پس؟ تنم تو‌ی این لباس‌ها به خارش افتاده! نیکان بلند خندید و محکم گونه‌اش رو بوسید. - حلال زاده به عموش میره! منم همینم عمو، لباس رسمی به ما نیومده. معترض بهش نگاه کردم و مایا گفت: - شما عموی جدیدی؟ مامان، من چرا انقدر عمو دارم؟ قبل از اینکه به خنده بیوفتم دستش رو گرفتم و سمت اتاق بردمش. - بیا موهات رو مرتب کنم مایا، انقدر وول نخور! کفش‌هات‌هم بپوش دیگه، کم کم میریم. گیره‌های رنگی رو روی موهای لختش مرتب کردم و پشتش رو شونه کشیدم؛ کفش‌های عروسکی مشکی با پاپیون‌های بزرگش رو پاش کردم و بندهای چسبیش رو بستم؛ پیرهن عروسکی آستین بلند تا بالای زانوی سورمه‌ای رنگ رو از عمد برای مایا انتخاب کرده بودم تا با پارچه‌ی شاین سورمه‌ای لباس خودم هماهنگ باشه! لباسی که تقریبا برای شیش سال پیش بود اما همچنان اندازه‌ی تنم بود؛ حالا انگار تازه کمر اندامیش به کمرم چسبیده بود و جلوه‌ی بیشتری نسبت به قبل داشت! لباس همراه با دامن بلند و کمی دنباله‌دارش پوشیده بود و فقط بالاتنه‌ی آزادی داشت؛ شال حریر سورمه‌ای رنگ که بخشی از لباس بود، فقط کمی از شونه‌ها رو پوشونده بود و دنباله‌هاش پشت لباس رها میشدن و هلالش روی سینه‌ام می‌افتاد؛ کمر اندامی لباس و دامن رها و بلندش اندامم رو قشنگتر نشون میداد و با میکاپ لایت و موهای کرلی شده‌ی رنگ کرده‌ام حسابی قشنگتر هم شده بود! تنها ایراد استایلم کفش‌های پاشنه سوزنی و دردناکی بود که پوشیده بودم و انتخاب دیگه‌ای هم نداشتم! دخترا کفش اضافه نداشتن و من هم نمیتونستم با چنین لباسی کفش اسپورت بپوشم، مجبور بودم. دست مایا رو گرفتم و از اتاق خارج شدیم؛ همگی آماده بودن و جای غر زدن برام باقی نزاشته بودن. هومان کت مشکی رنگش رو روی شونه‌هام انداخت و از ویلا بیرون زدیم؛ نیکان برای همه ماشین رنت کرده بود و من و مایا با هومان همراه شدیم. توفان طبق خواسته و علاقه‌ی بسیار نفس به کشتی، میخواست عروسی رو روی آب با جمعیت کم برگزار کنه و جمع قراربود حسابی اروپایی باشه! ماشین‌هارو سمت اسکله پارک کردیم و همگی سمت کشتی رفتیم؛ کشتی‌ای که از صدای موزیک و نورپردازیش مشخص بود محل برگزاری مراسمه. توفان با کت و شلوار مشکی خوش‌دوخت و پاپیون مشکی بامزه‌اش، در دست در دست نفس با لباس عروس اروپایی دانتل پوشیده و موهای گوجه‌ای و تور روی سرش مقابل ورودی کشتی ایستاده بودن و لبخند بزرگی روی لبشون بود! همگی وارد شدیم و با در آغوش گرفتنشون تبریک گفتیم؛ توفان عین همیشه سرشار از انرژی و شوق بود و نفس هم در عین آرامش شاد و خندون‌تر از همیشه بود! براشون آرزوی خوشبختی کردم و با مایا سمت یکی از میز‌های کنج کشتی رفتیم؛ زیر پام آروم تکون میخورد و موج‌های دریا خودشون رو به بدنه‌ی کشتی میکوبیدن؛ با این کفش‌های کوفتی کمی ترسیدم که مبادا تعادلم رو از دست بدم، اما اونقدرها هم دست و پا چلفتی نبودم، بودم؟ دست مایا رو از ترس محکم چسبیدم و خم شدم تا بهش اخطار بدم. - مایا دور نشو از من، باشه؟ ببین دورمون آبه خطرناکه! یه وقت میوفتی پایین. مایا سر تکون داد و من دست بچه‌ی بیچاره رو رها کردم؛ همه‌ی بچه‌ها سمت ما اومدن و دور میز پر شد! کت هومان رو بهش برگردوندم و به سرشونه‌ی لباسم دستی کشیدم؛ مضطرب بودم، خیلی زیاد! مضطرب از این که میدونستم هرلحظه ممکنه چهره‌ی نامدار مقابل چشمم نقش ببنده! چشم‌هام با بیقراری اطرافم میچرخیدن و منتظرش بودم؛ شاید هم قراربود نیاد، نه؟ ولی نیکان گفت میاد! اگه براش کار پیش اومده باشه چی؟ تعداد مهمون‌ها هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد؛ در کل جمعیت قرار بود کم باشه و هرلحظه ممکن بود کشتی به حرکت بیوفته و از اسکله دور بشیم، پس این نامدارِ کوفتی کجا بود؟ هومان حواس جمع مثل همیشه اول از همه متوجه من شد؛ کنارم ایستاد و آروم پرسید: - خوبی عزیزم؟ بهش نگاه کردم؛ از چشم‌هام بیقراری رو میخوند، خر نبود که! - آره هومان، برای چی خوب نباشم؟ - منتظری! - منتظر کی؟ گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت. - خواهرمی ویانا! یه طور برخورد نکن انگار نمیشناسمت. خجالت زده نگاهم رو ازش دزدیدم و با جام پر توی دستم بازی کردم. - منتظر اینم که نیاد! منتظرم که کشتی از اسکله دور بشه و نامدار سوار نشه؛ منتظر اینم هومان! نگاهم روی نوشیدنی سرخ توی جام بود و هومان با خنده گفت: - چه حلال زاده! سرم با شدت بالا اومد و نامدار بالاخره مقابل چشم‌هام قرارگرفت! مثل همیشه با پرستیژ و لبخند مردونه‌اش با نفس و توفان دست میداد و تبریک میگفت؛ توفان با شوق در آغوش گرفتش و نامدار با خنده‌ی بیشتری ضربه‌ای دوستانه پشت کمرش کوبید. کت مشکی توی دستش بود و مثل همیشه آستین‌های لباسش رو تا زده بود و دکمه‌ی اولش باز بود؛ همیشه خاص بود، برخلاف همه‌ی مردها هیچوقت کراوات نمیبست! چشم‌هام از این فاصله واضح نمیدید، لباسش… سورمه‌ای بود؟ این تفاهم بین من و نامدار و مایا عادی بود؟ از نفس و توفان که فاصله گرفت نگاهش مستقیم به ما چسبید؛ در واقع به ما نه، به من! لبخندش کمرنگ شد اما خودش رو حفظ کرد، من اما عین عقب مونده‌ها با جام توی دستم بهش خیره بودم و اون با حفظ ظاهر داشت جلو میومد تا به بچه‌ها سلام کنه. دونه‌دونه دست داد و با خوش‌رویی سلام و احوال پرسی کرد؛ با هرکس به نحو خودش؛ من تقریبا آخر همه ایستاده بودم و داشتم به خودم میلرزیدم! ویانای ضعیف، ویانای ضایع و مسخره! به خودت بیا! گند زدی، گند زدی…
  3. (پارت سی و هفتم) گوشه‌ی لبش قدری بالا رفت؛ عرشیا بی‌صبرانه منتظر یک خبر از سوی او بود تا بداند که فرصت بیشتری برای درست کردن آن ماده‌ی کوکائین مانند دارد یا نه. - سلام عرشیا، باهاش صحبت کردم؛ قانع کردنش از چیزی که فکر میکردم آسون‌تر بود. دو هفته فرصت گرفتم و بهش گفتم که لازمه بارهاش چک بشه، توی این مدت سعی کن تمومش کنی! صدای عرشیا در گوشش شاد شد و معراج خیالش را راحت کرده بود. - دمت گرم داداش! خیالت راحت، زودتر از اون چیزی که فکر میکنی بهت تحویل میدم. حتی فرصت چک کردن کوکائین‌های فیک منم داری! به ماشین رسیدند و لبخند کوچک روی لب معراج نقش بست. - دمِ تو گرم عرشیا، برو به کارت برس مزاحمت نشم. پشت فرمان نشست و رادمان کنارش و جهان پشت ماشین قرار گرفتند. - این چه حرفیه داداش؟ جون گرفتم بخدا، برم واسه‌ی ادامه‌ی کار. کوتاه خداحافظی کردند و ماشین را روشن کرد؛ تا رسیدن به خانه را در سکوت سپردی کردند و رادمان پس از بحث آن روزش با معراج بر سر بهروز شمس، دگر جرعت دخالتی در این مورد نداشت. جهان هم مثل همیشه کار را به خود او میسپرد و در این میان کمی راحت بود که آن‌دو در کارش وقفه نمی‌اندازند. شب شد و همچنان همگی در کنار یکدیگر در فضای خانه‌ی معراج صمیمانه جمع بودند؛ رادمان و سارا از نزدیک شدن به تاریخ مراسم عروسیشان میگفتند و متین و جهان شوق و ذوقشان را علناً نشان میدادند؛ معراج اما مثل همیشه اخم کرده گوشه‌ای نشسته بود و حین بالا و پایین کردن کانال‌های تلویزیون نگاهش روی تابلوی ماهیِ سرخ در طبقه‌ها میچرخید. آن‌ را بین کتاب‌های بسیارِ کتابخانه‌اش جای داده بود و قطعا حوصله‌ی سر و کله زدن با سوالات چرند رادمان را نداشت و ترجیح میداد فعلا موضوع لیلی را پنهان نگه دارد. نشیمن‌گاه مبل کنارش کمی پایین رفت و به خودش آمد؛ نگاهش را از طبقات کتابخانه به مجاورش سوق داد و متین را با لبخند نزدِ خود دید. مثل همیشه مهربان بود و این بدخلقی و حال بد معراج نگرانش میکرد. - چته تو پسر؟ چرا چندروزه کشتی‌هات غرق شدن و هیشکی برای نجاتشون پیدا نمیشه؟ نگاهش روی چهره‌ی دخترک چرخید و در خیالش فکر کرد که تنها ناجیِ او لیلی بود و حالا با فاصله گرفتنش، کشتی‌هایش هرلحظه بیشتر از قبل در عمق آب فرو میرفتند؛ از درون درحال متلاشی شدن بود و این را حین تنها شدن با آن تابلوی ماهی سرخ میفهمید، اما ابداً مقابل متین خودش را نمیباخت و با اخم و جدیت همیشگی‌اش قاطع پاسخ میداد. - من خوبم متین، میشه انقدر به پر و پام نپیچی؟
  4. «پارت پنجاه و پنجم» از آغوشم بیرون آوردمش؛ مستقیم به چهره‌اش نگاه کردم. - این چه حرفیه مایا؟ تو تنها دلیل زندگی منی! تو دخترمی، جونمی؛ درسته بعضی وقت‌ها ازت عصبیم و سرت داد میزنم ولی دلیل نمیشه دوستت نداشته باشم! - پس چرا انقدر ناراحتی مامان؟ من نمیخوام ناراحت باشی! میخوام ‌مثل بقیه بخندی. بی‌اختیار خندیدم؛ خندیدم با اشک‌هایی که توی چشم‌هام حلقه بسته بودن؛ اما بخاطر مایا هرگز اجازه نمیدادم پایین بیان! - دورت بگردم من؛ دیگه میخندم مامان، خوبه؟ تو چرا غصه‌ی من رو میخوری؟ من خوبم عشقم، تو خوب باشی منم خوبم. روی دوزانو نشست تا کمی بالا بیاد؛ با لب های کوچیکش روی گونه‌ام رو بوسید و قند توی دلم آب شد! به یاد نمی‌آوردم، مایا قبلا هم این کار رو کرده بود؟ قبلا هم من رو بوسیده بود؟ فکرکنم نه! - قول بده همیشه بخندی مامان! اینطوری خوشگل‌تری؛ مثل الان که موهات رو مشکی کردی و آرایش میکنی و از قبل خوشگل‌تری! دوست داشتم از حجم احساسات زیلد گریه کنم، اما نه؛ هرگز جلوی مایا نباید قطره‌ای اشک پایین میومد. - چشم عشقم، میخندم همیشه، باشه؟ تو به من قول بده دیگه غصه‌ی من رو نخوری! توام بخند و خوشحال باش، هروقت ببینم تو حالت خوبه منم میخندم، قبول؟ کوچیک لبخند زد و سر تکون داد؛ بی‌طاقت دوباره بغل گرفتمش و دست‌های کوچیکش دور کمرم قفل شد؛ میمردم براش! جونم بود، جونم به جونش بند بود، مگه من به جز مایا کی رو داشتم؟ بچه‌ها، هومان، همه از دارایی‌های من بودن اما مایا تکه‌ای از وجودم بود! حتی پنج سال قبل هم نامدار چنین جایگاهی برام نداشت! عشقم بهش با هر علاقه‌ای فرق داشت؛ مادر بودن رو داشتم احساس میکردم! حس مادرانه، عشق مادرانه؛ پس مادر بودن این بود؟ انگار کل این پنج سال هیچ خوبی در حق بچه‌ام نکرده بودم؛ هیچوقت انقدر احساس خوب درکنارش نداشتم؛ حالا اما کیلو کیلو قند توی دلم آب میشد! احساس میکردم که قدم قدم به بهبود بیماری مایا نزدیک ترمیشم؛ نزدیک تر و نزدیک تر… *** کیف دستی مشکی براقم رو توی دست گرفتم و با تق تق کفش‌های پاشنه سوزنیم سمت پیام رفتم. - پیام یکم سریع‌تر! پاهام ترکید توی این کفش‌های کوفتی؛ شما مردا چرا انقدر همه چیز رو طول میدید؟ خوبه مثل ما دردسر میکاپ و شینیون ندارید! بالاخره کراوات مشکی رنگش رو بست و با حوصله به موهای ژل زده‌اش دست کشید. - من آمادم! برو سراغ هومان. دامن لباسم رو بالا گرفتم و با نگاه به کفش‌های پاشنه بلندم غر زدم: - من دیگه جون ندارم با این کفش‌هت دو قدم اونورتر برم! تو میگی برو دنبال هومان؟ اصلا کدوم گوریه؟ پیام به وضعیت مسخره‌ام خندید. - چطور میخوای با اینا برقصی؟ یه کفش راحت میپوشیدی! تو که دامن لباست بلنده، چیزی معلوم نیست اون زیر. به سختی با پاشنه‌های مزخرفم از پیام دورشدم و زیرلب عین پیرزن‌ها بهش غر زدم؛ از اتاق بیرون زدم و هومان رو پایین پله‌ها روی مبل دیدم! از همونجا چنان داد زدم که هومان بیچاره ده متر از جا پرید! - هومان پاشو! نشستی اونجا واسه‌ی من میوه پوست میکنی؟ هنوز کراواتتم نبستی؟ وای لعنت بهتون! ازتون متنفرم؛ من چطور با این کفش‌ها بیام تا پایین تورو کتک بزنم؟ همه به حرص خوردن‌هام خندیدن و هومان با ترس به مایا که مقابلش ایستاده بود اشاره کرد. - بابا بچه دلش میوه خواست خب چیکارکنم؟ من زود آماده میشم، برو سراغ جاوید. عین بچه‌ها پا روی زمین کوبیدم. - من دلقکتونم آره؟ عین توپ فوتبال از اینور به اونور پاسم میدید؛ پاشید ببینم! خودتون رو جمع کنید؛ خانوم‌ها با این همه دردسر آماده شدن، من بچمم آماده کردم! شما هنوز خودتون‌هم آماده نشدید. جاوید حین بستن دکمه‌های مچ لباسش از آشپزخونه خارج شد و دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا برد. - غلط کردم بخدا! آمادم دیگه؛ فقط مونده کتم رو بپوشم که اونم دست آهوعه.
  5. «پارت پنجاه و چهارم» با چشم‌غره‌ای لقمه رو از دستش گرفتم و توی دهان خودم گذاشتم؛ بچه‌ها در سکوت فقط به بحث میون ما نگاه میکردن و جرعت حرف زدن هم نداشتن! اگه چیزی میگفتن خودم تیکه پارشون میکردم. *** بی‌حرف روی کاناپه نشستم و به انرژی زیاد میون نیکان و توفان نگاه کردم؛ برای هزارمین بار همدیگه رو بغل میکردن و نیکان تبریک میگفت. _ داداش مبارکه! هنوز باورم نمیشه رفتی قاطی مرغا. توفان با ذوق دست روی سینه‌اش گذاشت. - مخلصم بخدا! بچه‌ها خندیدن و آهو گفت: - نیکان تویی که این همه سال اونور آب بودی دیگه نباید از لفظ «قاطی مرغا» استفاده کنی! یکم بروز و خارجی صحبت کن. نیکان دلقک دست روی چشمش گذاشت. - چشم لیدی! به دیوونه بازی‌هاشون لبخند زدم و نیکان سمت من اومد؛ کمی دور از جمع نشسته بودم و هنوز به توی جمع بودن زیاد عادت نداشتم، اون هم جمعی که جاوید و نیکان توش حضور داشتن! روی سرم با خنده دست کشید و موهام رو به هم ریخت؛ معترض دستش رو پس زدم. - نیکان! هنوز آدم نشدی؟ بی‌توجه به اعتراضم خندید. - چطوری تو دختر؟ هنوز باورم نمیشه عمو شدم! چرا اون روز که تو بیمارستان دیدمت بهم نگفتی؟ سریع انگشتم رو به نشونه‌ی سکوت مقابل لبم گذاشتم. - هیس! مایا میفهمه. - نمیدونه هنوز؟ با اخم ریزی سر بالا انداختم. - نه! - نامدار آدم نیست، نه؟ بهش نگاه کردم؛ همچنان میخندید و من کمی اخم داشتم. - نیک میشه بحث رو عوض کنی؟ خنده‌اش بیشتر شد؛ این آدم باخت نمیداد. - خیلی خب بابا غلط کردم! سمت بچه‌ها برگشت و باصدای بلندتری خطاب به همه گفت: - خب بچه‌ها؛ خیلی خوش اومدید به ویلا. حقیقتش یکم دیر خوش‌آمد گفتم ببخشید، نمیتونم عین آدم‌های باکلاس و مودب برخورد کنم! راحت باشید؛ فکرکنید خونه‌ی خودتونه. جاوید با خنده چمدون‌های خودش و آهو رو برداشت و حین رفتن به سمت پله‌ها گفت: - مرسی داداش، ریدی با خوش‌آمدگوییت! فقط بگو اتاق‌ها کجاست؛ خیلی ساله اینجا نیومدم یادم نیست درست حسابی. نیکان به بالای پله‌ها اشاره کرد. - پنج تا اتاق اون بالاست فکرکنم دوتا دوتا بتونیم بخوابیم؛ دوتا زوج داریم بقیه هم دوستانه برن بخوابن. منم که از فردا شب پیش نامدار میخوابم، مرتیکه‌ی غرغرو عین مجسمه میخوابه! من تا خودِ صبح طول اتاق رو راه میرم، قراره تیکه پارم کنه. نیکان عین طوطی حرف میزد و نگاه بچه‌ها روی من بود؛ منی که لال شده و با چهره‌ی متفکرم به نیکان خیره بودم! بالاخره به حرف اومدم و پرسیدم: - نامدار میاد؟ نیکان سمتم برگشت؛ لامصب چطور انقدر ریلکس و پررو بود؟ - آره گفت خودم رو میرسونم! مایا با شنیدن اسم نامدار کتابش رو روی زمین گذاشت و جفت دست‌هاش‌ رو مشت کرده بالا برد. - هورا! آقا مهربونه میاد. اینبار با اخم بیشتری به مایا تشر زدم: - بشین کتابت رو بخون! دیگه هم توی بحث بزرگترا دخالت نکن. بچه‌ی بیچاره بادش خوابید و مشت‌هاش و روی زمین کوبید. - ولی مامان… - مایا حرف نزن! کتابت رو تیکه پاره میکنما، بشین بخون. اینبار لبخند نیکان هم از بین رفت و پرتعجب به خشم میون من و مایا نگاه کرد؛ توفان برای عوض کردن جو مزه پروند: - داداش اتاق جدا واسه‌ی من و خانومم داری دیگه؟ نیکان با نیم نگاهیِ به منِ اخمو سمت توفان برگشت. - غمت نباشه داداش! آخر سالن یه اتاق از بقیه دورتر هست، واسه فرداشب نگهش داشتم واسه خودت! نفس از خنده و خجالت سرخ شد و توفان بلند خندید. - عشق منی بخدا! ولی من و نفس فرداشب میریم هتل؛ اتاق دو کوچه اونطرف‌تر هم باشه باز خطرناکه، چه برسه به آخر سالن! صدای خنده‌ها بالا رفت و نفس محکم به بازوی توفان کوبید. - وای توفان ساکت شو! عین برج زهرمار از جا بلندشدم و سمت مایا رفتم؛ بازوش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم، اونقدر سریع این کار رو انجام دادم که بچه‌ی بیچاره جرعت اعتراض نکرد و خنده‌ها باز قطع شد! هومان سریع سمتم اومد و دستم رو مقابلش گرفتم تا نزدیک نیاد. - بچه اینجا نشسته، یکم رعایت کنید لطفا! مشکلم اصلا رعایت کردن بحث نبود؛ دلم از نامدار پر بود و داشتم سر بقیه خالی میکردم! قطعا خودشون هم این رو فهمیدن که چیزی نگفتن و من با حرص مایا رو از پله‌ها بالا بردم؛ اونقدر بازوش رو محکم گرفتم که بالاخره میون پله‌ها مایا به اعتراض افتاد. - مامان دستم! دستش رو رها کردم و با کتاب توی دستش پریشون و اخمو پشت سرم اومد؛ وارد یکی از اتاق‌ها شدیم و خودم قبل از مایا روی تخت نشستم. سرم رو میون دست‌هام گرفتم و تشک تخت کمی تکون خورد؛ انگشت‌های کوچیکش رو روی مچ دستم حس کردم! سرم رو بالا آوردم و به چهره‌ی معصومش نگاه کردم؛ مثل همیشه اخم نداشت! بی‌حرف فقط بهم نگاه میکرد و من مثل همیشه پر از پریشونی و غم بودم. - مامان، چی شده؟ قلبم کباب شد؛ چطور این بچه انقدر معصوم بود؟ این همه بلا سرش میاوردم و همچنان نگران حال من بود؟ منی که انقدر مادر افتضاحی بودم؟ تن کوچیکش رو توی آغوشم کشیدم و روی موهای لختش رو بوسیدم. - هیچی مامان، ببخشید دستت رو محکم گرفتم. - من ازت ناراحت نمیشم مامان ویا! نگرانتم؛ چرا انقدر ناراحتی همیشه؟ انگار مغزت پر از فکره؛ چرا وقتی بقیه میخندن تو به زمین نگاه میکنی و نمیخندی؟ توی عکس‌های قدیمی که عمو توفان بهم نشون داد خیلی میخندیدی مامان، نکنه من باعث میشم ناراحت باشی؟
  6. «پارت پنجاه و سوم» میون خواب با هردو دست به بازوم چسبیده بود و پتو رو مثل همیشه از خودش دور کرده بود. به آرومی ازش دور شدم و پتو رو روی تنش کشیدم؛ سریعاً شلوارم رو با شلوار راحتی مشکی رنگی عوض کردم و سوییشرت کوتاهی روی تاپ شیری رنگم پوشیدم. سرور همچنان خواب بود؛ موهام رو بالای سرم گوجه کردم و بلافاصله صورتم رو شستم و مسواک زدم. کمی بعد همگی دور میز رستوران هتل، مشغول صبحونه خوردن بودیم و چشم‌های پف کرده و صورت‌های بی‌حالمون نشون میداد که چقدر بیحوصله و خواب آلودیم. مایا با غر به بازوم کوبید و همونطور که چشم‌هاش رو میمالید به نیمروی وسط میز اشاره کرد. - مامان تخمِ مرغ! لقمه‌ی نیمرویی براش گرفتم و به دستش دادم؛ روغن نیمرو روی شلوار روشنش چکید و با غرغر لقمه رو از دستش گرفتم. - درست بگیر این کوفتی رو! شلوارت روغنی شد. بلااجبار توی دست خودم لقمه رو خورد و توفان با نگاه به چهره‌ی کلافه‌ام زیر خنده زد: - بله ویانا خانوم! مادر شدن اینه؛ اول باید بچت رو سیر کنی بعد خودت رو. عین اسب افتادی روی میز بچه هیچی نخورده! بچه‌ها خندیدن و من با اخم گفتم: - کِی عین اسب افتادم روی میز؟ بیشتر خندید. - گوه خوردم! نزن تروخدا، خانوادگی بی‌عصابین؛ لقمه رو درست بگیر بچه نمیتونه بخوره. لقمه رو مقابل دهان مایا گرفتم و به توفان چشم غره رفتم. - خاک تو سرتون! این همه صبحونه ایتالیایی براتون گرفتم، همه از دم دارید تخم مرغ میخورید، یکم باکلاس باشید. مایا با دهان پر اخم کرده اعتراض کرد: - عمو! توفان سریع موش شد. - عمو من غلط کردم! شکر خوردم؛ تورو نمیگم که! تو بخور نوش جونت. خنده‌ام رو خوردم و به مایا گفتم: - با دهن پر حرف نزن مامان! بخور صبحونت رو. گاز اخر رو زد و من دست‌های چرب شده‌ام رو با دستمال تمیز کردم؛ بالاخره مشغول صبحونه خوردن شدم و توفان با شوق و ذوق گفت: - امشب از شر هتل خلاص میشیم! هومان کنجکاو پرسید: - چطور مگه؟ - نیکان اینا میان! همگی میریم ویلای کیش. لقمه توی گلوم سنگ شد؛ قبل از اینکه به سرفه بیوفتم لیوان آب پرتقال رو لاجرعه نوشیدم و پیام با نیم‌نگاهی به من پرسید: - نیکان اینا…؟ سرور رک گفت: - یعنی نامدارم هست؟ نگاه توفان روی من نشست و کمی از لبخندش جمع شد؛ خیره به بشقاب مقابلم اخم کرده چیزی نمیگفتم و مایا کنارم مشغول خوردن خیارهای تیکه تیکه بود و از حرف‌های ما سر در نمی‌آورد. - احتمالا بیاد، نمیدونم! گفت تا لحظه‌ی آخر مشخص میشه، ممکنه کار داشته باشه. چنگال زدم و کمی از ژامبون توی بشقاب رو به دندون گرفتم. - امیدوارم کار داشته باشه! فضا رو سکوت عمیقی در بر گرفت و حتی جاوید بیچاره‌ام این میون چیزی نگفت؛ اما حرف ناگهانی مایا، هممون رو لال کرد! - نامدار کیه؟ همون آقا مهربونه که بهم موز داد؟ عین برق گرفته‌ها به مایا نگاه کردم؛ بچه‌ها هم کم از من نداشتن! همه عجیب به بچه‌ی بیچاره نگاه میکردیم و هومان زودتر از همه جوابش رو داد: - اره عزیزم، همون. - من که دوستش داشتم! مامان ویا چرا میگی کاش کار داشته باشه؟ دوست داری نیاد؟ عین نوجوون‌های ترسیده به بچه‌ها نگاه کردم؛ نمیدونستم باید چه جوابی بدم! به لکنت افتادم بودم. - نه مامان… همینجوری! چیزی نیست؛ یه موضوعیه بین بزرگترا. دست دراز کرد و تیکه‌ی دیگه‌ای خیار توی دهانش گذاشت. - ولی دوستش داشته باش مامان! حرصی شدم؛ خیلی زیاد! نامدار عوضی همین اول دل مایا رو برده بود! مایایی که رسماً از هیچکس خوشش نمی‌اومد. - مگه بهت نگفتم با دهن پر صحبت نکن؟ آروم ببخشیدی گفت و من پر از حرص لقمه‌ی کوچیکی از نون و پنیر و خیار به دستش دادم. - با نون بخور سیر بشی لااقل. - مامان من نون پنیر دوست ندارم!
  7. (پارت سی و ششم) - لعنتی، درگیرم کردی لیلی! کاش میشد بهت بفهمونم برای داشتنت حاضرم دست به هر کاری بزنم؛ کاش میشد متوجه بشی اگر داشته باشمت دنیا رو هم به پات میریزم… *** نگاهش روی چهره‌ی فرد منفور با آن چشم‌های آبی و موهای سفید شده میچرخید و او کمی بیقرار، مشغول خواندن ورق‌های مقابلش بود. چشم‌هایش کمی نگران و ترسیده بالا آمدند و معراج عمیقاً این ترس را دوست داشت! - معراج خان چه نیازی به چک مجدد هست؟ اگر به محتوای بارهام مشکوک بشن و دردسرساز بشه چی؟ قبلا چنین موردی نبوده، انقدر بارها رو چک نمیکردن! لرزش صدایش حال معراج را خوب میکرد؛ سال‌ها بود که برای همین ترس و بیمِ بهروز شمس تلاش کرده بود. - بهروز خان شما به من اطمینان نداری؟ هیچ اتفاقی نمیوفته. نگاه رادمان و جهان از هر دو طرفش بین بهروز و معراج میرفت و می‌آمد و بهروز کمی از موقعیتش ترسیده بود. - این چه حرفیه؟ از روز اول هم گفتم کی بهتر از معراج؟ پدرت رو میشناسم و میدونم توام مثل اون پسر خیلی خوبی هستی! تشبیهش به اردشیر برای او اوج توهین بود؛ بهروز نمیدانست که معراج و اردشیر ذره‌ای به یکدیگر شبیه نیستند و همانطور که اردشیر در گذشته برای او جان میداد، معراج برای گرفتن جانش لحظه شماری میکرد! برخلاف درونش، ظاهرش را خونسرد نشون داد و تلاش کرد تا مردک حرامزاده را قانع کند. باید برای عرشیا وقت میخرید تا حداقل دو هفته‌ی دیگر مواد شبیه‌سازی شده به کوکائین را درست کند! - اگر اطمینان دارید پس نیازی به نگرانی نیست، من بهتون قول میدم هیچ اتفاقی برای بارهای ارزشمندتون نیوفته! شمس در اوج دلواپسی لبخند زد و برای او سر تکان داد. - خیلی خب، خوب میدونی اون بارها چقدر برای من ارزشمنده! میسپرمش به خودت. پیروزمندانه سر تکان داد و برخلاف خواسته‌اش، دست بهروز که مقابلش دراز شده بود را در دست گرفت؛ انگشتانی که قرار بود یک روز دانه به دانه‌یشان را خرد کند! - خیالتون تخت بهروز خان. مرد بزرگ‌تر لبخند زد و دست معراج را قدری تکان داد؛ بالاخره این موضوع هم به نتیجه رسیده بود و قانع کردن شمس آنقدرها هم کار سختی نبود. هر سه از فضای کار شمس بیرون میزدند که معراج حین راه رفتن به سمت ماشین با عرشیا تماس گرفت و تلفن را روی گوشش قرار داد؛ عینک آفتابی را روی چشمش گذاشت و به ثانیه نرسید که صدای عرشیا به گوشش رسید. - سلام معراج جان، شمس چیشد؟
  8. درود خوش اومدید

  9. (پارت سی و پنجم) وارد خانه شد و بی‌حوصله تنها لوستر کم‌نور مرکز خانه را روشن کرد؛ دلش از فرط گشنگی به درد آمده بود و فکر اینکه تا مقابل رستوران مانی رفته اما غذایی نگرفته، بیش از پیش کلافه‌اش میکرد و به گرسنگی‌اش پر و بال میداد. کلافه و خسته سوییچ و کتش را روی کاناپه رها کرد و سمت اتاق رفت؛ باید دوش میگرفت اما ابداً حوصله‌اش را نداشت! پیرهن مردانه‌ی مشکی را از تنش بیرون کشید و بی‌فکر رکابی‌ای از کشو بیرون کشید و تن زد؛ باقی لباس‌هایش را تعویض کرد و همانطور که در موهایش چنگ می‌انداخت، در همان نور ملایم پذیرایی سمت آشپزخانه رفت و فضای خالی و سوت کور یخچال به او و گرسنگی‌اش دهن کجی کرد؛ معراج تهرانی‌مقدم با جیب پر پول و قدرت پر کردن یخچال هزاران نفر، جان خرید برای یخچال خانه‌اش را نداشت! لیلی لعنتی قدرت یک زندگی نرمال را هم از او گرفته بود. گرسنگی‌اش را کنار زد و با ناامیدی سمت کاناپه‌ها رفت؛ تلویزیون را فقط جهت شکستن سکوت عمیق خانه روشن کرد و تن خسته‌اش را روی کاناپه رها کرد. نگاهش چرخید و با دیدن بوم نقاشی ماهی سرخ روی میز، با مکثی کوتاه آن را چنگ زد. تمام سرگرمی‌اش این روزها تماشای آن بوم لعنتی با طرح نسبتاً ساده‌اش بود! ماهی سرخی که در دل آب و حوض آبی میرقصید و انگشتان معراج، روی تن ماهی میچرخیدند. ماهی‌ای که با دستان هنرمند او روی بوم نقش بسته بود و نقطه به نقطه‌ی آن نقاشی لعنتی، برای معراج قابل ستایش بود! انگشتانش از روی رنگ آبی و کاشی‌های حوص کنار آمدند و روی ماهی نشستند؛ با نهایت لذت ماهی و رنگ سرخش را لمس کرد و در فکرش، گونه‌های گل انداخته‌ی او به جای ماهیِ نقاشی شده زیر انگشتانش آرام و لطیف لمس میشدند. - لیلیِ من، ماهی سرخِ من… نوک انگشتانش نرم روی تن ماهی رقصیدند و بوم را آرام روی سینه‌اش قرار داد؛ خیره به سقف سفید و نور تابیده شده‌ی لوستر روی آن، بوم رو به سینه‌اش فشرد و فکر به آن دخترک، داشت دیوانه‌اش میکرد! - لیلیِ من… مجنونم کردی! معراج تهرانی‌مقدم که به هیچ احدی نگاه هم نمیکرد حالا دیوونه‌ات شده، فکرت دست از سرم برنمیداره لیلی. یه نیم‌نگاه… یه نیم‌نگاه با اون چشم‌های حیرت انگیزت سهمِ ما نیست؟ کلافه بوم را روی میز برگرداند و همانطور خوابیده روی کاناپه به پیشانی‌اش دست کشید و چشم بست؛ فکر دخترک لحظه‌ای از مقابل چشمانش کنار نمیرفت و آن چشم‌های آبی و سبز لعنتی‌اش توی خیال هم همانقدر جذاب بودند!
  10. «پارت پنجاه و دوم» صدای خنده‌ی من و آهو بالا رفت و زیپ چمدون صورتی رنگ مایا رو بستم. - نترس بابا! من مُردم الان؟ سینی چای رو روی میز گذاشت و شونه بالا انداخت؛ جاوید حسابی ترسو بود و آهو خندون و با عشق بهش نگاه میکرد. - من که راضی نمیشم! اصلا تحملش رو ندارم. آهو بیشتر خندید. - مگه تو میخوای زایمان کنی عزیزم؟ جاوید بیچاره کم مونده بود به گریه بیوفته. - آهو جان قبلا راجع بهش صحبت کردیم! ویانا تروخدا مخ زن من رو نزن، بمیره میکشمت! با خنده روی چمدون مایا کوبیدم و اینبار هومان و پیام هم به خنده افتادن؛ چمدون‌ها آماده گوشه‌ی پذیرایی بود و همه آماده‌ی رفتن به کیش بودیم! نفس از اتاقش بیرون اومد و حین اومدن به سمتم پرسید: - چمدون مایا جمع شد؟ نگاه خندونم رو از آهو و جاوید گرفتم و سمت نفس برگشتم. - آره فقط خودم لباسم رو بزارم توی کاور دیگه آماده‌ام. توفان که منتظر فرصت بود پشت سر نفس از اتاق خارج شد و غرغر‌هام رو به خودم برگردوند. - ویانا خانوم خسته نباشی! همه آماده‌ان فقط تو موندی، یکم زود باش! خوبه منم این همه بهت غر بزنم؟ حسابی از دستش حرصی بودم؛ چمدون کوچیک مایا رو کنار باقی چمدون‌ها گذاشتم و مقابل توفان ایستادم. - میدونی چرا از همه دیرتر آماده شدم؟ چون بخاطر تصمیم ناگهانی جنابعالی تا لحظه‌ی آخر سعی داشتم از این مرتیکه توکلی دوروز بیشتر مرخصی بگیرم! اگه ببینیش میفهمی چقدر رو مخه؛ با لبخند فقط بهت نگاه میکنه و هیچ جوره قانع نمیشه؛ تا گوه نزنه تو عصابت بهت مرخصی نمیده! توفان بیچاره رو لال کردم؛ نفس گفت: - ببخشید عشقم خیلی یهویی شد، حالا هم فداسرت؛ با حوصله آماده شو تا بریم، پروازمون برای سه ساعت دیگه‌ست! کاور لباس مجلسیم رو روی چمدونم جا دادم و زیپش رو بستم؛ فنجونی از سینی چای روی میز برداشتم و همونطور سر پا خرمارو گوشه‌ی دهانم جا دادم؛ جرعه از چای خوردم و سرور پرسید: - حالا این همه غر زدی لباس چی میپوشی؟ خرمارو قورت دادم و سمت سرور برگشتم. - همون سورمه‌ای بلنده. پرو نکردم، امیدوارم اندازم باشه. آهو با اطمینان سر تکون داد. - اندازته نترس. - آخه مال پنج شیش سال پیشه! من تو این مدت مهمونی نرفتم لباسی هم نخریدم. نفس بی‌مقدمه و از همه جا بی‌خبر گفت: - اون مخمل مشکیه رو چرا نمیپوشی؟ خیلی شیکه آخه! الانم مخمل مد شده دوباره. چای تو گلوم شکست و نگاهی بین بچه‌ها رد و بدل شد؛ نفس از لباس مخملی میگفت که نامدار برای تولدم خریده بود و من برای تولدش پوشیده بودم! عجب شبی بود؛ امان از خاطرات. نفس نگران پشت کمرم کوبید. - خوبی ویانا جون؟ با تک سرفه‌ای سمتش برگشتم. - آره عزیزم خوبم. جرعه‌ای دیگه از چای نوشیدم و در سکوت ضایع بچه‌ها جواب سوالش رو دادم: - اون رو قبلا توی یه مهمونی پوشیدم؛ بعدم، فکرمیکنم برام تنگ شده باشه. خب اگر اون تنگ شده بود پس لباس سورمه‌ای هم قطعا برام تنگ بود! رسماً داشتم میپیچوندمش. - حیف شد! خیلی خوشگل بود. لبخند مسخره‌ای زدم و باقی چای رو لاجرعه نوشیدم؛ گلوم کمی سوخت اما بی‌توجه بهش فنجون رو توی سینی کوبیدم و سمت اتاقم رفتم؛ همه اون لباس لعنتی رو میشناختن، حتی جاویدی که توی تولد نامدار اون رو توی تنم دیده بود! رسما فقط نفس و هومان بی‌خبر بودن. *** با مایای خواب رفته توی آغوشم از فرودگاه بیرون زدیم و هومان سریع سمتم اومد تا مایا رو ازم بگیره. - بچه رو بده به من، اذیت میشی. قدردان لبخند زدم و مایا رو به آغوشش سپردم؛ حسابی خسته بودم و کل مسیر رو نتونسته بودم بخوابم! مایا کمی ترس از هواپیما داشت و نمیخواستم توی این مسیر تنهاش بزارم. هوا تاریک شده بود و به کیش رسیده بودیم؛ همه از خستگی ناله میکردن و فقط به دنبال رسیدن به هتل بودن. با تاکسی‌های مقابل فرودگاه مستقیم سمت هتل رفتیم و بهتربود هرچه زودتر ماشین رنت کنیم. وارد اتاق مشترکم با مایا و سرور شدم؛ هومان مایا رو روی تخت گذاشت و با شب بخیری کوتاهی از اتاق خارج شد؛ شال سورمه‌ای رنگ رو از دور گردنم برداشتم و مانتو جین روشنم رو هم گوشه‌ای انداختم. حسابی خسته بودم و خودم رو با تاپ شیری توی تنم و موهای بازم کنار مایا روی تخت دونفره رها کردم؛ سرور روی تخت یک نفره‌ی مقابلم نشست و بی‌مقدمه گفت: - به نظرت توفان نامدار و شخصاً دعوت کرده؟ نیمخیز شدم؛ اسم نامدار که میومد ناخواسته گوش‌هام تیز میشد. - امیدوارم چنین حماقتی نکرده باشه! سرور آروم خندید و مانتو و شالش رو عین من گوشه‌ی تخت انداخت و جوراب‌هاش رو در آورد. - نمیدونم والا، اون شب که خیلی رفیق شده بودن! میدونی چرا میگم؟ چون توفان قطعا نیکان رو دعوت میکنه، جاوید هم که هست؛ به نظرم نامدار هم دعوت کرده فعلا بهت نگفته که جرش ندی! لبخند کوچیکی زدم. - عروسی خودشه به من ربطی نداره که، ولی اگه دعوت نکرده باشه بهتره. از روی تخت بلندشدم و از آشپزخونه‌ی کوچیک توی اتاق لیوانی آب پر کردم و بالای سر مایا قراردادم؛ از ترس قرص‌هاش رو هم از جیبم بیرون آوردم و کنار لیوان آب گذاشتم. بدون عوض کردن شلوار جین توی پام باز روی تخت افتادم و چشم‌هام رو بستم؛ از خستگیِ زیاد وقتی به خودم اومدم که نور مستقیم توی صورتم تابید و دست‌های کوچیک مایا رو دور بازوی چپم حس کردم.
  11. «پارت پنجاه و یکم» از اتاق خارج شد و نفس راحتی کشیدم؛ این مرد روانی بود! این همه شرکت، چرا داشتم اینجا کارمیکردم؟ نکنه خودم هم قصد داشتم نامدار رو حرصی کنم؟ نمیدونم! هیچی رو نمیدونم؛ شاید از بدبختی زیاد داشت به سرم میزد، شاید جداً داشتم خودم رو گول میزدم که قصدم انتقام‌جویی نیست! لباس‌های خودم رو پوشیدم و از شرکت بیرون زدم؛ سمت خونه حرکت کردم و نزدیک به غروب بود که رسیدم. به جز پیام و سروری که امشب شیفت بود، همه خونه بودن و جمعشون جمع بود! با لبخند سلام کردم و گونه‌ی مایا رو محکم بوسیدم. - سلام دخترِ مامان. پازل‌های بزرگ توی دستش رو تکونی داد و با پشت دست عینک دور مشکیش رو از نوک بینیش بالا برد. - سلام مامان ویا؛ از وقتی موهات رو مشکی کردی بیشتر دوستت دارم! لبخندم عمق گرفت و آروم از هومان پرسیدم: - امروز خوب بود؟ پنیک نشد که؟ سر بالا انداخت. - نه خداروشکر چیزی نشد، روحیه‌اش خیلی بهتره. توی دلم خداروشکر کردم و سمت اتاق رفتم تا لباس‌هام ‌رو عوض کنم؛ روحیه‌ی مایا کاملا با تیپ و ظاهر من مرتبط بود و بعد از رنگ کردن موهام و آرایش کردن و تیپ زدن‌های مجددم، انگار بیشتر دوست داشت باهام وقت بگذرونه! تیشرت و شلوار مشکی رنگی پوشیدم و موهای حالت دارم رو روی شونه‌‌ی چپم انداختم؛ میکاپم رو پاک نکرده بودم و فعلا حوصله‌اش رو نداشتم! ترجیح میدادم یک‌جا برم حموم و از شر تافت موهام هم راحت بشم. مقابل تلویزیون روی کاناپه چهارزانو نشستم و نفس و توفان هردوطرفم قرار گرفتن؛ توفان کاسه‌ی پاپ کورن، و نفس ظرف تخمه رو روی پاهام قرار داد. - شنیدی هومان و آیدا باهم حرف میزنن؟ حرف ناگهانی و آروم توفان پشت گوشم، باعث شد از تعجب پاپ کورن توی گلوم بپره و به سرفه بیوفتم! نفس معترض ضربه‌ای پشت کمرم زد و خطاب به توفان گفت: - آروم توفان! با چشم‌های گرد شده سمتش برگشتم: - راست میگه؟ نفس ریلکس خندید: - توفان پیاز داغش رو زیاد میکنه! جدی نگیر؛ هومان امروز توی همون بیمارستان شروع به کارکرده، یه چند کلمه‌هم با آیدا حرف زده! فقط همین. سمت توفان برگشتم؛ همچنان چشم‌هام گرد بودن اما کمی معترض گفتم: - مریضی توفان؟ جدی جدی فکرکردم اوکی شدن باهم! چنین خبری رو انقدر یهویی میگی؟ داشتم خفه میشدم. بلند خندید. - بابا خب از کجا معلوم اوکی نشن؟ خیلی به هم میان! بعدم این هومانِ ناکس به بهونه‌ی کار شمارش رو گرفته، معلومه دلش پیشش گیره! - جدی شمارش رو گرفته؟ توفان تایید کرد: - آره بابا! همین الانم داره باهاش چت میکنه، ببین نیشش چقدر بازه! سر کشیدم و هومان رو تکیه زده به درگاه آشپزخونه دیدم؛ شیر آب باز بود و هومان به بهونه‌ی شستن ظرف‌ها اونجا بود اما با لبخند کوچیکی مشغول چت کردن توی گوشی بود! خنده‌ام گرفت و نگاهم رو بین نفس و توفان چرخوندم. - پشمام! صدای خنده‌هاشون بالا رفت و نگاه هومان سمت ما برگشت. - چتونه شماها؟ توفان شونه بالا انداخت. - هیچی داداش تو راحت باش! مزاحمت نشیم یه وقت. هومان بیخیال از کنایه‌ی توفان باز مشغول چت کردن شد و ما خندون کانال‌های تلویزیون رو بالا و پایین کردیم و پاپ کورن خوردیم؛ هومان بالاخره دل از موبلیش کند و روی مبل تک نفره‌ای مقابل ما نشست. - ویا توی بیمارستانی که مایا رو میبری تراپی مشغول به کار شدم! بچه‌ها پشت گوشم خندیدن و من با لبخند ضایعی گفتم: - به سلامتی عزیزم. توفان تیکه پروند: - همون بیمارستانی که آیدا خانوم توش کارمیکنه؟ لبخند هومان جمع شد؛ جدی گفت: - آره همون. خنده‌ام بیشتر شد. - شمارشم که گرفتی! بچه‌ها به حرفم خندیدن؛ انقدر خنده‌ها زیاد بودن که مایا هم بی‌جهت با خنده‌های ما خندید. هومان معترض به توفان نگاه کرد. - دهنت چفت و بست نداره نه؟ من یه گوهی خوردم به تو دو کلوم حرف زدم، یادم نبود آدم نیستی! - ببخشید داداش به خدا دست خودم نیست همینجوری از دهنم در میره! بلند خندید و من میون خنده به بازوش ضربه زدم. - کوفت توفان! شونه بالا انداخت؛ هنوز هم میون خنده بریده بریده صحبت میکرد. - بابا بخدا… دست خودم نیست! از دهنم… در میره؛ وای هومان گوه خوردم، نکُش من و! هومان با بالشت سمتش حمله کرد و من و نفس با خنده جیغ زدیم؛ حتی مایای اخمو هم به خنده افتاده بود و توفان و هومان، دور تا دور خونه رو به دنبال هم میدوییدن؛ هومان با حرص و توفان با خنده و ترس! احساس میکردم کمی از جلد ویانای افسرده خارج شدم؛ بعد از مدت ها داشتم از ته دل میخندیدم و کمی به خودم میرسیدم، روحیه‌ی مایا بهتر شده بود و مثل قبل به هم نمیریخت؛ اگر این میون سر و کله‌ی نامدار پیدا نشده بود، الان قطعا همه چیز بی‌نقص بود! *** لباس‌های تا کرده‌ی مایا رو با حرص توی چمدونش گذاشتم و برای چندمین بار غر زدم: - لعنت بهت توفان! باید لحظه‌ی آخر اطلاع میدادی که دوروز دیگه جشنه؟ مجبورم لباس‌های چندسال قبلم رو بپوشم، اون موقع لاغرتر بودم بعد زایمان با این اندام ترکیده به نظرت اون لباس‌ها اندازمه؟ آهو نگاهش رو از تلویزیون گرفت و با خنده به من نگاه کرد. - اندام به این قشنگی! الکی غر نزن؛ من مجبورم سزارین زایمان کنم اندامم میریزه به هم، تو که طبیعی بوده زایمانت شکمت دوروز بعدش جمع شده. - چرا مجبوری؟ کمی از پاپ کورن‌های توی کاسه خورد و جاوید با سینی چای توی دستش وارد پذیرایی شد. - تروخدا بیخیال ویانا خانوم! آهو جونش رو نداره منم از نگرانی دق میکنم! میدونی چندنفر تا حالا بر اثر درد زایمان طبیعی مردن؟
  12. (پارت سی و چهارم) با خشم از فضای گرفته‌ی آنجا بیرون زد و درب را پشت سرش محکم بر هم کوبید؛ به بادیگاردهای هیکلی پدرش تنه زد و با قدم‌های پرحرص و محکم، سمت ماشینش رفت و بلافاصله پس از سوار شدن از آنجا دور شد. آمده بود تا پس از مدت‌ها به او سر بزند اما حال که میدید، وقت باارزشش را بیهوده صرف اردشیر و کثافت‌کاری‌هایش کرده بود! عمیقاً پشیمان بود و آن مرد لعنتی باز تمام لحظات نحس را در ذهنش تداعی کرده بود؛ امروز برای چندمین بار باز به یاد آورده بود که اردشیر هم در آن اتفاق شوم نقش داشته. مستقیماً سمت رستوران مانی و البته آموزشگاه نقاشی لعنتی حرکت کرد! خودش را گول میزد که دلش برای دست‌پخت دلنشین مانی لک زده اما در واقع، دلتنگی‌اش برای آن دخترک شیرین با چشم‌های تا به تا بود. آخرین باری که او را دیده بود، نخستین جلسه‌ی کلاس‌هایش با متین بود و پس از عقب کشیدنش، دگر سمتش نرفته بود و متین پس از آن روز سه جلسه‌ی کلاس دیگر را بدون معراج نزدِ او رفته بود. مقابل آموزشگاه از حرکت ایستاد و درست مثل چند روز قبل، از ماشین پیاده نشد؛ دلش ذره‌ای برای غذاهای خوش‌طعم مانی تنگ نشده بود اما هرروز عین دیوانه‌ها آن‌طرف خیابان ماشین را پارک میکرد و از آن فاصله‌ی بسیار دخترک را پشت میز حسابداری دید میزد؛ دستی که گاهی تکیه‌گاه چانه‌اش میشد و بیحوصله روی ورق مقابلش نقش میزد؛ لبخند و رفتار خوشی که با مشتری‌ها داشت و روزهایی که از شدت خستگی با مقنعه‌ی دانشگاه توی سرش پشت میز حسابداری در آغوش خواب فرو میرفت! همه و همه در کنار یکدیگر زیباترین منظره را برای معراج رقم میزدند و برای چند لحظه‌هم که شده، فکرش را از افکار خشن و خون‌آلود دور میکردند؛ در رویای داشتنش غرق میشد و به جای آن فضای تاریک و سرد همیشگی‌اش در زندگی، خودش را در کنار او در یک فضای نورانی و سبز و گرم در کنار دخترک تصور میکرد. شاید کنار یک دریا یا جنگل؛ دریا برای آبی چشم چپش و جنگل برای سبزیِ چشم راستش! لیلی قصه با تمام جزئیات محشرش معراج را مجنونِ خودش کرده بود. بی‌آنکه ترسش را کنار بزند و با نهایت جسارت پا به آموزشگاه بگذارد، نگاهش را از درب شیشه‌ای آموزشگاه و چهره‌ی خسته اما زیبای او گرفت و ماشین را روشن کرد. چندروز گذشته زهرش شده بود و لحظه‌ای خوش نگذرانده بود. حتی نتوانسته بود نزدِ مانی غذا بگیرد و گاهی روزها را با شکمی گرسنه گذارنده بود! دیدن بهروز شمس در میان آن روزهای افتضاح، حالش را بدترهم کرده بود و دگر حالش داشت از این وضعیت مسخره به هم میخورد.
  13. درود عزیزم، واسه‌ی رمان‌های مسابقه‌ام میشه درخواست انتقال به تالار برتر داد یا نه؟

    1. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      درود میشه، ولی معایب گفته نمیشه

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      مرسی قشنگم💗

    3. سادات.۸۲
  14. (پارت سی و سوم) لب‌هایش را روی هم فشرد و قدری در فکر فرو رفت؛ بهروز رفیق دیرینه‌اش بود، رفیقی که درست مثل خودش بود؛ در کار به دنبال کثافت‌کاری بود و خودخواهی‌ بسیارش باعث شده بود از شباهت زیاد بیش از پیش صمیمی شوند! صمیمیتی که ماه‌ها بعد کار دستشان داده بود. - بهروز خطرناکه معراج، این چیزی نیست که ندونی! خوب میدونی کار و بارش چیه و اگر قصدت رو متوجه بشه میتونه چقدر برات بد بشه. پوزخند گوشه‌ی لبش محو شد؛ دست‌هایش بیشتر مشت شدند و کم مانده بود تا نوک ناخن‌هایش کف دستانش را زخم کنند. - اون دیوث نمیتونه هیچ گوهی بخوره اردشیر! کم کثافت نزده به زندگیمون، بازم باید ازش بترسیم؟ دیگه چه بلایی مونده که به سرمون بیاره؟ اردشیر تماماً خونسردی‌ایش را از دست داده بود؛ خشمگین و کمی نگران میان حرفش پرید: - معراج انقدر کله‌خر نباش! دارم بهت میگم یارو خطرناکه، کی بهتر از من میشناستش؟ چندسال باهاش دوست بودم عین کف دست میشناسمش، ارزشِ انقدر تلاش کردن و جنگیدن نداره! طاقتش را از دست داده بود؛ تمام اتفاقات پنج سال پیش مقابل چشمانش زنده شده بودند و با تداعی آن لحظات شوم، از خشم به نفس نفس افتاده بود؛ صدایش را تا حد توان بالا برد و بر سر اردشیر فریاد زد: - همین خودِ تو گند زدی به زندگیمون! رفاقتت با اون مرتیکه‌ی حروم‌لقمه زندگیت رو به کثافت کشید، نه تنها زندگی تورو، بلکه زندگی هممون رو! اصلا چطور روت میشه هنوز از رفاقتت با اون عوضی بگی؟ یادت نمیاد چیکار کرد؟ خودش و اون پسر عوضیش چی به سرِ زندگیِ ما آوردن؟ نفس‌هایش به شمار افتاده بودند و چهره‌اش از خشم بسیار سرخ شده بود؛ گلویش میسوخت و اگر اشتباه نمیکرد، در اوج چشمان اردشیر کمی پشیمانی میدید! چشمانی که هنوز با نهایت خونسردی و کمی اخم به او نگاه میکردند و در تلاش بود تا پشیمانی‌اش را پنهان کند؛ برخلاف معراج آرام اما محکم گفت: - من نخواستم چنین اتفاقی بیوفته! بخاطر کار با بهروز دوست شدم و سعی کردم به خونه و زندگیم راه پیدا نکنه، اما کرد. لب‌هایش را روی هم فشرد و از جا برخاست؛ کتش را سریع و پرحرص از روی دسته‌ی مبل چنگ زد و پیش از آنکه سمت درب عمارت عظیم اردشیر برود، همچنان با چهره‌ی سرخ و گلوی سوزان فریاد زد: - گوه تو خودت و کارت! متنفرم ازت اردشیر، متنفرم ازت که اونقدر غرق کارِ کثافتت شدی که نفهمیدی چطور زن و دختر دست گلت رو از چنگت بیرون کشیدن! لیاقت نداشتی، حالا با همین شیرینی‌های کثافتت زندگی کن و حسرت داشتن عزیزات رو با خودت به گور ببر.
  15. درود خوش اومدید

  16. (پارت سی و دوم) مجدداً تنها شدند و معراج با دیدن محتوای جعبه، مشتش را محکم گره کرد؛ این مرد درست بشو نبود! به پسر خودش هم رحم نمیکرد، آن‌وقت معراج از او انتظار داشت که به غریبه‌ها رحم کند؟ جعبه‌ی کذایی رو روی میز سمت معراج هُل داد و نگاه پسرک همزمان با جعبه جلو آمد. - بخور! نگاهش مجدداً بالا آمد و روی چین و چروک‌های عمیق صورتش نشست؛ معراج قاطع‌تر از این حرف‌ها بود، ابداً مقابل اردشیر کوتاه نمی‌آمد. - من لب به این کثافتا نمیزنم! خودت‌هم خوب میدونی. بالاخره‌ حالت چهره‌اش تغییر کرد و پوزخند کمرنگی با صدا گوشه‌ی لبش نشست. - جالبه! خودت قاچاق میکنی بعد بهشون میگی کثافت؟ اگر کثافته پس قاچاق نکن! پرنفرت به چهره‌ی بی‌احساسش چشم دوخت؛ هیچ‌گاه او را برای خودش پدر نمیدید، حال هم همینطور. اردشیر خودخواه بود و معراج گاهی او را بیش از بهروز شمس مقصر آن موضوع کذایی میدانست! اردشیر تهرانی‌مقدم، پنج سال قبل با رفاقتش با بهروز شمس زندگیشان را به گند کشیده بود… - خودت‌هم خوب میدونی من چنین کاری نمیکنم؛ بارهای کثافتِ امثالِ تو هیچوقت به اونورِ آب نمیرسن اردشیر، مگر اینکه توی خوابتون ببینید! معراج در حفظ چهره‌اش به اردشیر رفته بود؛ هرگز با چند کلمه حرف خشم نگاهش نمایان نمیشد، از درون متلاشی میشد اما ظاهرش آرام و مرموز بود! دستانش روی دسته‌های مبل طلایی رنگ مشت بودند و با نگاه مرموز و زیرچشم‌های عمیق چروک شده‌اش تنها به پسرک نگاه میکرد. - بالاخره که چی؟ تا کِی قراره از دستشون در امان باشی؟ کسایی که چنین مواد مخدر باارزش و خطرناکی رو بدون هیچ ترس و بیمی قاچاق میکنن میتونن با یه حرکت سرت رو ببرن بزارن روی شکمت! پسرک نه تنها نترسید، بلکه بی‌ترس پوزخند زد و نگاهش را بین او و جعبه‌ی شیرینی‌هایش چرخاند. - من کارم رو خوب بلدم اردشیر خان، اگر اونا خطرناکن من ازشون خطرناک‌ترم! مثلا یکیشون شمس… همه فکر میکنن گوهِ خاصیه و در افتادن باهاش اوج حماقته، ولی من خوب بلدم گولش بزنم! انتقام تمام کثافت‌کاری‌هاش رو با همین بارهای مثلا ارزشمندش ازش میگیرم و جلوی چشم خودش آتیششون میزنم. اردشیر با آن قدرتِ حفظ ظاهر بسیارش، بالاخره اخم کرد! نگاهش قدری از حالت بی‌تفاوتی خارج شد و از حرف‌های معراج به کنجکاوی افتاده بود. - وایسا ببینم، تو داری با بهروز همکاری میکنی؟ معراج همچنان پوزخند داشت و با شنیدن نام آن مرتیکه، به حرص و خشم افتاده بود. - همکاری که چه عرض کنم؛ از نظرِ اون همکاری، از نظر من انتقام و از بین بردن اسم و رسمش!
  17. درود عزیزم برای اثر ارزشمندت تاپیک نقد نداری؟ اگر داری لینکش رو لطف کن برای من بزار اگر هم نداری که من اینجا یه نقد کوچولو برات بزارم جهت رشد قلمت🩷

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. .reyhan.

      .reyhan.

      مرسی عزیزم از کمک و راهنماییت❤️بله ممنونم که یاد اوری کردین حتما حتما رعایت میکنم ممنون از کمکت گلم💋🫶

      بله دیشب درخواست ناظر دادم و الان منتظرم🫶

       

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      قربونت برم عزیزم انجام وظیفه‌ست ممنون از تو که میپذیری💋

      موفق باشی عزیزممم

    4. .reyhan.

      .reyhan.

       

      سلامت باشید ممنون قشنگم از لطفِ بسیارتونه❤️

      همچنین شما🫶

  18. (پارت سی و یکم) اخم کرده به متین نگاه کرد. - من هر دختری رو نمیخوام، فقط لیلی رو میخوام. نگاه متین خندید و ابروهایش بالا پریدند؛ هرگز او را اینگونه عاشق و مجنون ندیده بود! - خیلی خب حالا همون لیلی جونت. کمی بعد مقابل خانه‌ی دخترک از حرکت ایستاد و متین با بوم و پاکت‌های توی دستش سعی داشت پیاده شود. - یه‌وقت کمک نکنی ها آقای جنتلمن! پیاده شد و سمتش رفت؛ پاکت‌ها را تا درب خانه‌ برد و روی پاگرد ها گذاشت؛ حال و حوصله‌ی دیدن پدر متین را نداشت، او هم یکی بود مثل پدر خودش! سریعاً باید از مقابل درب خانه‌یشان فرار میکرد. نگاهش با بوم میان دستان متین برخورد کرد و آن را در یک حرکت بیرون کشید. - از الان دیگه مال منه! بوم را بالا گرفت و متین معترض سعی کرد آن را از دستش بگیرد. - بده به من ببینم! بوم را پایین آورد و به محتویات کم اما دلنشینش نگاه کرد؛ در عین ساده بودن، تمام جزئیات را رعایت کرده بود. آن دخترک حتی با نقاشی‌هایش هم دل معراج را میلرزاند. - خودت که نکشیدیش لیلی کشیده، واسه‌ی چی میخوایش؟ بده به من. دخترک تسلیم شده چشم غره رفت و از او دور شد؛ سمت درب خانه‌یشان قدم برداشت و پاکت‌هارا از روی زمین برداشت. - بردار برو اصلا به من چه؟ بشین با تابلوش خلوت کن حالا که خودش بهت نگاه نمیندازه. سمت ماشین رفت و پیش از آنکه سوار شود بلند خطاب به زبان درازی‌هایش گفت: - ببند دهنت و متین! یادت نره تو داشبردم کلی رُل چسب پهن دارم. با یک نگاه بی‌تفاوت حرفش را بی‌جواب گذاشت و وارد خانه شد. تابلوی خشک شده را در کنارش روی صندلی ماشین قرار داد و خودش پشت رُل نشست؛ حرکت کرد و فکر کرد… جمله‌ی متین فکرش را درگیر کرده بود، چرا معراج را مقابلش هیچ نمیدید؟ تا کی باید با یک تابلوی نقاشی طرح ماهی شب و روزش را طی میکرد؟ او ماهی نمیخواست، لیلی میخواست! خودش را میخواست، خودش با آن چشم‌های حیرت‌انگیز و ظرافت و زیبایی موهای بی‌نقصش. *** پاهایش بی‌اراده از بابت خشم بسیارش روی زمین سرد ضرب گرفته بودند و دستانش تا مشت شدن فاصله‌ای نداشتند؛ نگاهش خموش و بی‌حوصله، با گره‌های در هم رفته‌ی ابروهایش به فرد مقابلش خیره بود و او برخلاف معراج بی‌هیچ حس خشم و هیجانی، تنها به پسرکش نگاه میکرد. زن با فرم خدمتکاری جلو آمد و تا کمر مقابل اردشیر خم شد. - بفرمایید اردشیر خان، دستور دیگه‌ای دارید؟ جعبه‌ی کوچک را از دستش گرفت و بی‌آنکه به او نگاه کند دستش را در هوا تکان داد تا دخترک از آنها دور شود. - ممنون الهه.
  19. هانی بانو

    عمه یا خاله ؟

    کاملا موافقم😂
  20. «پارت پنجاهم» توی صورتش محکم تشر زدم: - تو نیستی، تو لایق شانس دوباره نیستی نامدار! برو، خواهش میکنم ازت برو! من تحمل یه دردِ دیگه رو ندارم؛ نذار حال مایا از اینی که هست بدتر بشه. با حرص سمت درب حیاط قدم تند کردم و وارد جمع بچه‌ها شدم؛ با چهره‌ی زهرمار و اخم‌های درهمم! نامدار پشت سرم وارد شد؛ تازه فهمیده بودم که چقدر خوب میتونه درلحظه به خوب بودن تظاهر کنه! کوچیک لبخند زده بود و سمت بچه‌ها برمیگشت. - ببخشید بچه‌ها من باید برم؛ کاملاً یادم رفته بود باید برم عیادت مامانم! نمیتونم بیشتر از این منتظرش بزارم. بچه‌ها با نیم نگاهیِ به منِ اخمو بلند شدن و هومان اول از همه گفت: - خدا بد نده، چیزی شده؟ نامدار همچنان حفظ ظاهر میکرد؛ لبخند به لب گفت: - تصادف کرده الان خیلی بهتره خداروشکر، چیزی نیست نگران نباشید؛ ممنون بچه‌ها! شبتون بخیر. سریع با همه دست داد و با خداحافظی کوتاهی سمت درب حیاط رفت؛ مایا با دهان پر از موز براش دست تکون داد و نامدار هم در جواب برای مایا دست تکون داد! کاش میرفت؛ کاش میرفت و دیگه هیچوقت هم پاش و توی این خونه نمیزاشت، داشتم روانی میشدم. کلافه پشت میز نشستم و به موهام چنگ زدم؛ نامدار سعی داشت شرایط رو نرمال نشون‌ بده اما اینطور نبود! میخواست یه فرصت دیگه برای خودش ایجاد کنه، اما به چه قیمت؟ حالا که مایا به این حال و روز افتاده بود میون این بدبختی بود و نبود نامدار فرقی برای من نداشت! شاید حتی وجود دوباره‌اش توی زندگیمون میتونست اوضاع رو بدتر کنه، پس چرا باید دم به تله میدادم؟ *** با خسته نباشیدِ آراز از آتلیه‌ی شرکت خارج شدم و سمت اتاق گریم رفتم؛ کلافه کلاه کوچیک رو با گیره‌های فیکس شده‌اش روی سرم، بیرون آوردم و روی میز بزرگ مقابلم رها کردم؛ میکاپ آرتیست‌ها متعجب بهم نگاه کردن و من خسته و کوفته خودم رو روی صندلی رها کردم؛ خم شدم تا بند کفش‌های پاشنه سوزنیم رو باز کنم. درب اتاق باز شد و قامت خندون و رو مخ آراز مقابلم نقش بست؛ بند کفش‌هارو باز کردم و صاف نشستم؛ با کت و شلوار خوش‌دوخت بادمجونی و میکاپ لایت و موهای تیره‌ شدام‌! - میبینم که موهات رو رنگ کردی خانوم وثوقی! قبل از این هم زیبا بودی اما حالا درست شبیه به روزهایی شدی که اسمت مدام کنار اسم نامدار کبیر میچرخید! جسارت نگاهت با این رنگ موهای تیره به صورتت برگشته؛ فقط اگه دیشب یکم بیشتر میخوابیدی بخاطر شات‌های امروز بهتر بود! پر از حرص بهش نگاه کردم؛ قفسه‌ی سینه‌ام بالا و پایین میشد و چشم‌هام میسوخت، کل دیشب رو از بابت رفتارهای مزخرف نامدار خواب به چشم‌هام نیومده بود! حالا مجبوربودم این مرتیکه‌ی سیریش رو تحمل کنم و لب از لب باز نکنم. - شما شات‌هاتون رو گرفتید تموم شد و رفت؛ فکرنمیکنم باقیِ قضیه به شما مربوط باشه! به چندنفر نشسته توی اتاق نگاه کرد؛ لبخندش رو همچنان حفظ کرده بود اما رسماً دلش میخواست خفه‌ام کنه! آراز آدم ریلکسی بود؛ اگر عصبانی هم میشد ظاهرش رو به خوبی حفظ میکرد. جلو اومد تا صداش به گوش باقی افراد نرسه. - خانوم وثوقی؛ شما کارمندِ منی، من توی هر موضوعی که به کارم مربوط باشه دخالت میکنم! خشمگین بهش خیره موندم؛ نگاهش میون چشم‌هام دودو میخورد، من اما لحظه‌ای ازش چشم نمیگرفتم. - تا وقتی میدونم هدفت چیه نمیتونم درست باهات برخورد کنم! من برات یه کارمندِ ساده نیستم، یه مهره‌ی مهمم که گرفتی توی دستت و رهاش نمیکنی! میدونی با این مهره میتونی برنده‌ی بازی بشی؛ رقیبت رو شکست بدی و درنهایت فقط خودت بمونی و خودت، ولی نه! یادت باشه اونی که مقابلته، یه رقیب ساده نیست! کسیه که سال‌ها سدر جدول بوده و با یه سهل‌انگاری کوچیک پایین اومده؛ میدونی که اگر شرکت کبیر چنین اشتباهی نمیکرد، تو هیچوقتِ هیچوقت بالا نمیومدی! فکش رو محکم روی هم قرارمیداد؛ چونه‌اش از حرص میلرزید و حالا دیگه لبخند نداشت! با حرص بازوم رو توی دستش گرفت و من سریع عقب کشیدم. - دست نزن به من! با نگاهش سرتاپام رو از سر گذروند. - نترس! من و نامدارکبیر هیچوقت هم سلیقه نیستیم. پوزخند زدم. - مشخصه! نگاهم به سر و تیپ مرتبش بود؛ موهای ژل زده و مسخره‌اش، انگشترهای طلایی رنگش. معلومه که شما دونفر هم‌سلیقه نیستید؛ نامدار ابداً چنین چرندیاتی رو به خودش آویزون نمیکنه! همیشه ساده و در عین حال شیکه. کت و شلوار مشکی و پیرهن مردونه‌های تیره‌اش با آستین های بالا زده و دکمه‌ی باز اول لباسش، صد هیچ لباس های تجملاتی آراز توکلی رو میزنه!
  21. «پارت چهل و نهم» توفان مثل همیشه تلاش کرد بحث رو سریع عوض کنه: - نامدار قبل از اینکه بیای داشتیم راجع به تاریخ و مکان عروسی خودم و نفس صحبت میکردیم! نظر تو چیه؟ توفان باز کاری کرد که عین برق گرفته‌ها بهش نگاه کنم! لال شو مَرد، تروخدا لال شو؛ کاری نکن که مجبور بشی نامدار هم دعوت کنی! نامدار کمی از فضای غم و اخم دور شد و لبخند زد. - مبارکه! تبریک میگم؛ خوشبخت بشید نفس خانوم. نفس مهربون لبخندی زد. - ممنونم لطف دارید. توفان گفت: - ویانا که رفت میوه فروشی داشتیم راجع به کیش صحبت میکردیم؛ نفس اونجا رو دوست داره، عروسی توی کشتی هم به نظرم خیلی رویاییه! نامدار کمی خندید: - ببینید خودتون چطور دوست دارید؛ وگرنه هرطور باشه قشنگه، مهم اینه که همدیگه رو دوست دارید و درکنار هم خوشبخت میشید! وگرنه فرقی نداره عروسی توی کاخ باشه یا کشتی. نگاهش مستقیم روی من بود؛ لبخندش کم شده بود و قلبم داشت می‌ایستاد! من اصلا نمیتونستم این حجم از هیجان و تحمل کنم. توفان جواب داد: - دمت گرم بخدا! خیلی قشنگ گفتی. بی‌مقدمه ادامه داد: - توام بیا داداش! اصلا همون کشتی تو کیش به عشقِ نفس خانوم، حله؟ تاریخ رو برات میفرستم، قدمت رو چشمم! اینبار نزدیک بود به توفان حمله‌ور بشم! مرتیکه‌ی جوگیر. عین جن‌زده ها بهش نگاه کردم و نامدار با نیم‌نگاهی به من خندون جواب داد. - بتونم حتما میام، چشم؛ ولی… توفان بی‌توجه به من شونه بالا انداخت. - ولی چی؟ ولی نداره که. نگاهش همچنان روی من بود؛ شک داشت و نمیخواست با حضورش من یا مایا رو معذب کنه. - تاریخش رو بهم اطلاع بده، کار‌های شرکت رو بتونم اوکی کنم در اولین فرصت اونجام! دیگه نتونستم طاقت بیارم؛ حجم استرس بالا بود و باز داشتم به حالت تهوع می‌افتادم! با معذرت خواهی کوتاهی سریعاً از جمع خارج شدم و سمت توالت پرواز کردم. با دست‌های لرزونم در رو قفل کردم و بی‌فکر، شیر آب رو باز کردم و بدون گرم کردنش آب یخ رو توی صورتم پاشیدم! داشتم دیوونه میشدم؛ حضور همزمان نامدار و مایا توی یه مکان دور از ذهن بود، نمیتونستم تحملش کنم! عوق زدم و هیچ چیز بالا نیومد؛ باز توی صورتم آب پاشیدم، لعنت بهت نامدار! کاش میرفت. نفس زنون آب رو بستم و از آینه‌ی مقابلم به چهره‌ی پریشون و خیس شده‌ام نگاه کردم؛ نفس نفس میزدم و همچنان حالت تهوع داشتم اما محتویات معده‌ام ذره‌ای از جاشون تکون نمیخوردن. درب توالت رو باز کردم و با آستین سوییشرتم کمی از خیسی صورتم رو خشک کردم. در توالت رو بستم؛ نامدار با فاصله‌‌ای کم از توالت ایستاده بود و با دست‌های توی جیبش به دسته‌ی کاناپه تکیه داده بود؛ اخم داشت اما نه زیاد! سعی داشت خودش رو خیلی خوب نشون بده، ولی من کور نبودم. میون مو و ته‌ریش‌هاش سفید شده بودن! نامدار از پنج سال قبل خیلی پخته تر شده بود، خیلی. دو قدم جلو رفتم، به حرف اومد: - خوبی؟ سر تکون دادم و به پارکت های کف زمین خیره شدم؛ ناخواسته اخم کردم، ادامه داد: - داشتی عوق میزدی… عصبی بهش نگاه کردم. - نترس! حامله نیستم. یکه خورد! انتظارش رو نداشت؛ از کنارش گذر کردم و اسمم رو صدا زد. - ویانا! درجا ایستادم؛ به آرومی سمتش برگشتم. خشم داشتم، اون هم خیلی زیاد! حواسم بود که بچه‌ها سرگرمن و صدای صحبت‌هاشون تا داخل خونه میومد، مایا هم توی حیاط مشغول بود و کمی فرصت برای بیرون ریختن خودم داشتم. - چیشده که فکر کردی میتونی به این راحتی توی جمعمون بگی و بخندی؟ طوری رفتار کنی که انگار هیچی نشده؟ واسه‌ی مایا موز تیکه تیکه کنی و تو روش لبخند بزنی! یادت رفته؟ این همون بچه‌ایه که میخواستی کشته بشه! اخمش بیشتر شد؛ برخلاف من آروم گفت: - ویانا تموم کن اون موضوع رو! من گوه خوردم، خوبه؟ معلوم نیست پشیمونم؟ دیگه چطور خودم رو به در و دیوار بزنم که بفهمی غلط کردم؟ جلوتر رفتم و انگشت اشاره‌ام رو توی سینه‌اش کوبیدم؛ همچنان آروم بود و فقط با اخم بهم نگاه میکرد. - همون روز جلوی بیمارستان بهت گفتم از زندگیمون برو! پشیمونیت به دردمون نمیخوره نامدار؛ حالا که بچه‌ات به این حال و روز افتاده و تو این سن درگیر چنین بیماری سختیه، حالا که جلوی موهای من اینطور یک‌جا سفید شده، حالا که پنج سال زندگیم فقط زجر کشیدم، حالا که بچه‌ام یه لبخند رو لبش نمیاد، پشیمونیِ تو هیچکدوم از دردامون رو دوا نمیکنه! گفتم برو، چرا نرفتی؟ چرا جوری برگشتی که انگار هیچکدوم از این اتفاق‌ها نیوفتاده؟ میدونستم آیدا موضوع بیماری مایا رو باهاش در میون گذاشته؛ اخم‌هاش درهم رفت و نگاهش گرفته‌تر شد؛ حالا دیگه آروم نبود. - من فقط سعی کردم خوب برخورد کنم! سعی کردم برای بچم اگر پدر خوبی نیستم، حداقل یه انسان خوب باشم! یه غریبه‌ی خوب؛ سعی کردم شانسم رو امتحان کنم، بالاخره هر آدمی تو زندگی لایق یه شانس دوباره هست ویانا!
  22. «پارت چهل و هشتم» بالاخره مقابل خونه ماشین از حرکت ایستاد و من بی‌طاقت از ماشین پایین پریدم؛ نامدار سمت صندوق رفت و من آیفون خونه رو زدم و به محض پاسخ دادن توفان گفتم: - بیاین میوه هارو ببرید داخل، یکم حجم زیاده. دلم نمیخواست نامدار به هر بهونه‌ای پا به خونه بزاره! اما نامدار پرروتر از این حرف‌ها بود، نبود؟ پلاستیک‌های میوه‌ی من و از صندوق بیرون کشید و با ساعدش صندوق عقب رو بست. - من میبردم داخل! چرا به بچه‌ها زحمت دادی؟ مبهوت بهش نگاه کردم و توفان و پیام از خونه بیرون اومدن؛ نگاهشون متعجب بین ما رد و بدل شد و نامدار ریلکس جلو رفت. - سلام بچه‌ها، من میبرم داخل شما زحمت نکشید. پیام با نیم نگاهی به من جواب نامدار رو داد و سعی کرد کیسه‌هارو از دستش بگیره. - سلام داداش، بده به من. میبرم توو، تو خودت رو اذیت نکن. نامدار اما مقاومت کرد؛ با نایلون‌های میوه توی دستش سمت درب باز حیاط رفت. - این چه حرفیه! من میبرم. از کنار منِ خشک شده گذر کرد و وارد حیاط خونه شد. - یاالله! سلام به همگی. کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم! توفان بلند خندید و به بازوم ضربه زد. - چخبره اینجا؟ آشتی ماشتی کردید؟ مبهوت نگاهم رو بین پیام و توفان چرخوندم. - زر نزن چه آشتی‌ای؟ بچه‌ها بی‌حرف پشت سر نامدار وارد خونه شدن و من هم بلااجبار پشت سرشون روانه شدم؛ همگی توی حیاط سرسبز و بزرگ خونه نشسته بودن و با دیدن نامدار و البته من در کنارش، متعجب بلند شدن و به نامدار سلام کردن! کلافه سمت هومان رفتم و آروم پرسیدم: - مایا کجاست؟ به داخل خونه اشاره کرد. - داره تلویزیون میبینه… ویا اینجا چه خبره؟ اشاره‌اش به نامدار و صمیمیت بی‌سابقه‌اش بود؛ حقیقتش خودم هم نمیدونستم اینجا چه خبره! - نمیدونم هومان، نمیدونم؛ تروخدا به یه بهونه‌ای از خونه بیرونش کنید! چشم‌هاش گرد شد. - مگه میشه چنین چیزی عزیزِ من؟ کم مونده بود دیوونه بشم! با حرص نفسم رو بیرون فرستادم و به موهام دست کشیدم؛ بچه‌ها خندون به من نگاه میکردن و من عین برج زهرمار جواب نگاهشون رو میدادم. توفان پلاستیک‌های میوه رو از دستش گرفت تا داخل خونه ببره و به یکی از صندلی‌های خالی میز اشاره کرد. - بشین نامدار، راحت باش. نامدار پرروتر از همیشه درکنار بچه‌ها نشست و من با حرص به توفان نگاه کردم؛ همه دست به دستِ هم داده بودن من رو حرصی کنن؟ بلااجبار توی جمعشون نشستم و توفان کمی بعد با ظرف میوه‌های شسته شده وارد جمع شد. - هنر دست ویانا خانوم، بخورید نوش جونتون. تقریبا همه‌ی میوه‌ها لک دارن. همه خندیدن و من همچنان پرحرص به توفان نگاه میکردم؛ نگاه نامدار کمی خندون روی چهره‌ام بود، این آدم عمداً قصد داشت من رو حرصی کنه؟ درب خونه باز شد و قامت کوچیک مایا نمایان شد؛ لحظه‌ای از اضطراب نتونستم نفس بکشم، باید چیکار میکردم؟ با نیم نگاهی به نامدار سمت من اومد و از پایین میز دستش رو سمت ظرف بزرگ میوه ها دراز کرد. - مامان یه موز بهم بده. نفس توی سینه‌ام حبس بود؛ نگاهم روی نامداری بود که پر حسرت و اخمو به مایا نگاه میکرد. قلبم گرفت… ای کاش اونطور گند نمیزنی نامدار، اونوقت درکنار هم تبدیل به یه خانواده‌ی واقعی و قشنگ میشدیم! نامدار قبل از منِ بهت زده، دست دراز کرد و موزی برداشت. - بیا من برات خُرد کنم. مایا بی‌مخالفت میز رو دور زد و کنار نامدار ایستاد؛ اگر کمی دیگه به صحنه‌ی مقابلم خیره میموندم، قطعا بیهوش میشدم! نامدار جداً آدم ریلکسی بود؛ بلد بود خوب خودش رو جمع و جور کنه! چطور انقدر ریلکس کنار مایا نشسته بود و براش موز تیکه میکرد؟ نگاهم رو ازشون گرفتم و با لحن گرفته‌ای گفتم: - سلام کردی مامان؟ مایا خیره به چهره‌ی نامدار که عمیقاً شبیه به خودش بود جدی گفت: - سلام! خوشحال بودم که لفظ «عمو» از دهانش خارج نمیشد؛ نامدار میون درد لبخندی زد و بشقاب موزهای تیکه شده رو به دست‌های کوچیکش داد. - سلام عزیزم؛ نوش جونت. - ممنونم! کمی دور شد و گوشه‌ای روی چمن‌ها چهارزانو نشست و مشغول خوردن تیکه تیکه‌ی موز‌هاش شد؛ سکوت سنگین میون جمع داشت حالم رو بد میکرد! کم مونده بود بیهوش بشم، خیلی کم مونده بود.
  23. (پارت سی‌ام) برخلاف تصورش، دخترک نه تنها از پاسخ دادن طفره نرفت و اخم نکرد، بلکه مجدداً لبخند زد و آخرین تیوپ‌های رنگ را در پاکت قرار داد. - طراحی صنعتی؛ چون برخلافِ خواسته‌ی پدرم رفتم سمت هنر و پزشکی نخوندم حالا مجبورم تمام شهریه‌ی دانشگاهم رو خودم جفت و جور کنم… وای ببخشید، مغزتون رو خوردم! حقیقتش این قضیه‌ی شهریه یکم رفته روی مخم، پدرمم که هیچ کمکی بهم نمیکنه. آب دهانش را قورت داد و با نهایت جسارت حرف دلش را زد: - کمکی از دست من بر میاد؟ نگاه دخترک اینبار مستقیماً روی چهره‌اش نشست و لبخند شیرینش را خورد؛ نگاهش روی چهره‌ی معراج میچرخید و انگار که دنبال چیزی میگشت… دنبال یک حس! حسی که در چشمان او نهفته شده بود و اگر قدری بیشتر به چشمانش خیره میماند، عشق عمیقش را میدید. کمی طول کشید تا خودش را جمع کند و با لبخندی دستپاچه بحث را عوض کند. - خیلی ممنون، لطف دارید؛ خواهرتون منتظرن! نور امید در قلبش تاریک شد؛ با آن نگاه عمیق روی چهره‌اش کمی شک کرده بود که شاید حسش قدری متقابل بود، اما دخترک رسماً با نهایت بی‌احساسی پیشنهادش را رد کرده بود و از او میخواست تا پیش متین برگردد! پاکت‌ها را برداشت و از چشمان لعنتی‌اش چشم گرفت؛ اخم‌هایش باز برگشته بودند و لیلی هم دگر مثل دقایق اول نمیخندید. سمت درب کلاس رفت و بی‌آنکه باز به چهره‌ی بی‌نقصش نگاه کند تنها گفت: - ممنون از لطفتون، ببخشید اگر متین اذیتتون کرد. میخواست باز هم بگوید اگر کمکی لازم داشتی من هستم، اما لال شد و لیلی کوتاه پاسخ داد. - خواهش میکنم، اختیار دارید متین جون هم به جای خواهرِ خودم! سر تکان داد و همزمان با گفتن «خداحافظ» از کلاس بیرون زد؛ با پاکت‌های قلمو و رنگ تند و خشن از آنجا بیرون زد و با خشم پشت فرمان کنار متین نشست؛ پاکت‌ها را تقریبا در آغوشش پرتاب کرد و دخترک با بهت و تعجب خندید. - چته تو معراج؟ این همه موندی اونجا گفتم الان با یه لب خندون و دل شاد برمیگردی توی ماشین! استارت زد و بی‌حوصله مشغول راندن شد؛ کلافه بود و مدام به پیشانی عرق کرده‌اش دست میکشید. - متین این دختر خیلی سرسخت‌تر از این حرف‌هاست! منم که تکنیک مخ زنی و چرب زبونی بلد نیستم، با این اخم‌ و تَخم‌ها میشه کاری کرد اصلا؟ متین در هوا بشکن زد. - آخ قربون دهنت! خب منم همین و میگم دیگه. تو یکم باید نرم‌تر بشی، لطافت به خرج بدی تا این دختر بیاد سمتت و جذبت بشه. وگرنه خوشتیپ نیستی که هستی، جذاب نیستی که هستی؛ مشکل اینه که در کنار اینا، یکم هم اُسکلی داداش! باید یکم راه و روش یاد بگیری، اینطوری تا عمر داری هیچ دختری سمتت نمیاد.
  24. درود خوش اومدید

×
×
  • اضافه کردن...