-
تعداد ارسال ها
466 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
هانی بانو پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
هاچی🥲🥲🥲🥲 -
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصت و یکم» نامدار پشت رل نشست و کلافه خم شدم و بندهای کفش کوفتیم رو باز کردم؛ نیم نگاهی سمتم انداخت و من پا برهنه کفشهارو کف ماشین رها کردم. - دیگه هیچوقت کفش پاشنه بلند نمیپوشم! اگه این کوفتیا رو نپوشیده بودم اونطور تعادلم رو از دست نمیدادم. نامدار حرف نزد و من کمی مچ پاهام رو ماساژ دادم. - پاهات درد میکنه؟ - خیلی! کف پاهام رو روی کفپوشهای کف ماشین گذاشتم و به عقب تکیه دادم و باز چشم بستم؛ تا رسیدن به ویلا چشم باز نکردم و با صدای نامدار، بهش نگاه کردم. - ویانا رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و نامدار سریع گفت: - کفشهات رو بپوش ویانا، یه وقت یه چیزی میره توی پات. - پاهام درد میکنه؛ از این کفشای کوفتی متنفرم! لبخند زد و دست زیر بدنم انداخت؛ بیحرف بهش نگاه کردم و بغلم کرد! با دست دیگهاش بند کفشهام رو گرفت و با پاش در ماشین رو بست. توی آغوشش سمت درب ویلا رفتیم و مقابلم درب، من رو پایین گذاشت. - ممنون! فقط بهم نگاه کرد و من در زدم؛ نیازی به حرف زدن نبود؛ نامدار با نگاهش احساسات رو به راحتی منتقل میکرد! نگاههای نامدار نگاههای سادهای نبودن، پر از معنا و حرف بودن. درب مقابلم باز شد و چهرههای نگران جلوی چشمم نقش بستن؛ اول از همه مایا به پاهام چسبید و صدای گریههاش قلبم رو آب کرد! - مامان، چقدر خوب که نمردی! به بچهها نگاه کردم و خم شدم و بدنش رو توی آغوش گرفتم؛ از گریه به هق هق افتاده بود و بینی و چشمهاش قرمز شده بود. - دورت بگردم مامان ببین من و، مامان اینجاست، سالمِ سالم! واسه چی گریه میکنی؟ با پشت دست به چشمهاش دست کشید و لب ورچید. - من ترسیدم مامان، فکرکردم مردی! هومان در رو بیشتر باز کرد. - بیاید داخل، بیرون نمونید. وارد خونه شدیم و باز مایا رو بغل کردم. - عشقِ مامان گریه نکن دیگه! من بهت قول دادم خوب باشم، مگه نه؟ به قولم عمل کردم، الان حالم خوبِ خوبه! گریهاش کم شد و آروم تر پرسید: - خوبِ خوبی مامان؟ لبخند زدم و گونههاش رو با عشق بوسیدم. - آره عشقم خوبم! گریه نکن باشه؟ مامان ویا رو ناراحت میکنیا! سر تکون داد و باز اشکهاش رو پاک کرد؛ از کنارم گذاشت و سمت نامدار رفت! به عقب برگشتم، نامدار روی دو زانو نشست و مایا در یک حرکت با دستهای کوچیکش نامدار رو بغل کرد! قلبم توی سینه ایستاد و نگاه نامدار پر از بهت روی من نشست؛ دستهاش آروم بالا اومد و مایا رو متقابل در آغوش کشید. - تو یه قهرمانی، مرسی که مامان ویا رو نجات دادی! بچهها هم کم از ما نداشتن، همه از بهت و تعجب درحال ترکیدن بودیم و احساس میکردم نامدار کم مونده که به گریه بیوفته! سرش سمت موهای لخت مایا برگشت و آروم موهاش رو بوسید. - خواهش میکنم عزیزم. - شما خیلی مهربونی! اولین بار بود که میدیدم مایا از یک نفر انقدر خوشش اومده! بغلش میکنه و ازش تعریف میکنه؛ رسماً داشتم پس میوفتادم! نامدار هم همینطور. مایا از آغوشش بیرون اومد و من سمتشون رفتم. - مایا مامان اذیت نکن؛ برو بخواب! - من اذیت میکنم؟ نامدار به من نگاه کرد و جواب مایا رو داد: - نه عزیزم، ویانا بذار مایا حرفش رو بزنه! معترض نگاهش کردم و نگاه مایا به چهرهی من برگشت. - وقت خوابش گذشته! مگه نه مایا؟ با چشمهای همچنان سرخش سر تکون داد. - آره، شب بخیر! بعداً حرف میزنیم آقای قهرمانِ مهربون. نامدار آشکاراً لبخند زد و با آرامش گفت: - شب بخیر… مایا از پلهها بالا رفت و بچهها عین جن زدهها به جونمون افتادن؛ نیکان دست جفتمون رو گرفت و با شوق گفت: - بخدا داشتم به گریه میوفتادم! میخواستم همون وسط به مایا بگم نامدار باباته! ویانا اینطور بهم نگاه نکن، خب احساساتی شدم! میون حرص خندهام گرفت و آهو گفت: - وای آره بخدا، منم داشتم به مرحلهی بغض میرسیدم، نمیدونم بخاطر هورمونهامه یا چی! خندیدم و نامدار لبخند زد؛ هومان گفت: _ - ویانا خوبی؟ کلی نگران شدیم. همه حرف هومان رو تایید کردن و من لبخند زدم. - خوبم بچهها! نگران نباشید، ببخشید حال همتون رو ریختم به هم… توفان و نفس کجان؟ جاوید خندید. - هتل! صدای خندهها بالا رفت و پیام گفت: - تا لحظهی آخر اینجا بودن! توفان داشت از نگرانی دق میکرد؛ نامدار که زنگ زد گفت حالش خوبه داریم میایم ویلا خیالش راحت شد با نفس رفت هتل! به نامدار نگاه کردم؛ مثل همیشه عمیق بهم نگاه میکرد، حواس جمع بود؛ خیلی زیاد! - کلی معذرت خواهی بهشون بدهکارم! رسماً گند زدم به عروسیشون.- 89 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهل و هفتم) دستش سمت ضبط رفت و بیهدف موزیکها را رد کرد؛ ملودیِ کوتاهی در سرش پیچید و دستش روی دکمهی ضبط ثابت ماند. انگشتانش برای رد کردن موزیک همراهی نکردند و همانطور که آرام گوشهای از خیابان میراند خواننده در گوشش شروع به خواندن کرد و مجنون شدنش را مجدداً به او یادآوردی کرد. *قصهی عشقی که میگم عشق لیلای مجنونه* *با یه روایت دیگه لیلی جای مجنونه* *مجنون سر عقل اومده شده آقای این خونه* *تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه* نگاهش میخ خیابان و ماشینهایی که با سرعت از کنارش رد میشدند بود؛ چشمهای خارقالعاده و لبخند شیرینش… تکه موی درخشان میان انبوه گیسوان تیرهاش، لباسهای هنریاش وقتی با رنگها عجین میشدند. انگشتان ظریفی که اینچنین آثار فوقالعادهای را خلق میکردند… همه و همه توی سرش میچرخیدند و او داشت از هجوم تمام این افکار دیوانه میشد! *اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره* *با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره* *میگه باید بسازه اون این مثل یه دستوره* *همین یه راه مونده واسش چون عاشق مجبوره* میمرد و نمیذاشت یک روز لیلیاش را از دست دهد؛ متن موزیک داشت عصاب و روانش را به هم میریخت او حال هم به مقدار کافی به مرز دیوانگی رسیده بود! *زوره عشق تو زوره احساس همیشه کوره* *هرجا خودخواهی باشه انصاف از اونجا دوره* لیلی را میخواست! تمام وجودش او را فریاد میزدند و هرگز نمیتوانست فکر داشتنش را از سرش بیرون کند. خودخواه بود؟ اینکه داشت تلاش میکرد لیلی را تحت هرشرایطی به دست آورد خودخواهی محسوب میشد؟ ماشین را با یک صدای بد گوشهای از خیابان نگه داشت و انگشتانش پر حرص میان موهای کوتاهش فرو رفتند؛ ملودی موزیک همچنان توی سرش پخش میشد و چشمهای لیلی لحظهای از مقابل نگاهش کنار نمیرفتند! آخ لیلی… چشمهایش برای معراج حکم عبادتگاه داشتند! به سبز و آبی نگاه مهربانش فکر کرد… تصورشان قلب معراج را به تلاطم میانداخت و او را بیش از پیش بیطاقت میساخت. ملودی موزیک توی گوشش خواند و سرش را بالا آورد؛ بومهای نقاشی لیلی روی صندلی کنارش بودند و با چشمهای سرخ شدهاش مصمم و قاطع بود وقتی که میگفت: - به دستت میارم لیلی؛ من معراج نیستم اگه یه روز جای این بومها خودت رو اینجا کنار خودم نبینم! *** دست در جیب با عینک آفتابی همیشگی روی چشمانش، تنها به مقابلش خیره بود و تنها چیزی که سکوت میانشان را در آن بیابان برهوت میشکست صدای آتشی بود که لحظه به لحظه بیشتر شعله میکشید. آن شعلههای بلند سرخ و نارنجی آتشِ مقابلش نتایج تمام تلاشهای چهارسال گذشتهاش بودند؛ لذت را در رگهایش به جریان میانداختند و چه چیزی بیشتر از سوزاندن بارهای کثافت شمس میتوانست آنقدر لذتبخش باشد؟ -
درود عزیزم، گروه نظارت رو در اسرع وقت چک کن و متن مربوط به رمان خودت رو خوب مطالعه کن✨
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهل و ششم) مجنون شدنش برای لیلی که هیچ بود؛ او حتی پس از قتل مادر و خواهرش هم ضعف نشان نداده بود، اما حالا آن دخترک لعنتی با خصوصیات فوقالعادهاش، چه قدرت عجیبی داشت؟ عقل معراج را از کار انداخته بود؛ قلبش را تصاحب کرده بود و کاری کرده بود که معراج هرلحظهاش را با فکر به او بگذارند. متین بیحرف با بومهای در دستش پیاده شد و درب ماشین را نیمهباز رها کرد؛ نگاه معراج ذرهای بالا نیامد و در همان حال با چشمهای بسته و سر تکیه داده فکر کرد که چقدر درمانده به نظر میرسد! حالش از این موقعیت به هم میخورد اما اگر لیلی باعث و بانیاش بود، آن را با تمام وجود میپذیرفت! طولی نکشید که صدای قدمهای سریع متین به گوشش خورد؛ چشم باز کرد و او را دید که در سکوت بومهارا روی صندلی کنارش میگذارد و حال با تیشرت توی تنش دگر نمیلرزد، تنها نگران معراج و موقعیتش است و بومهای نقاشی لیلی را به او تحویل میدهد! بومهایی که از امشب در کنار بوم ماهی سرخ، قرار بود عقل و هوش معراج را از کار بیندازند. نگاهشان در سکوت با هم برخورد کرد و متین قلبش برای درماندگی نگاه معراج گرفت؛ معراجی که از کودکی دوست و رفیقش بود و هرگز او را اینگونه دلباخته و اسیر ندیده بود. نگرانش بود اما از سویی دیگر میدانست که لیلی با قلب مهربانش، قطعا یک روز میتواند به عاشق معراج بودن فکر کند. هردویشان را دوست داشت و برای به هم رسیدنشان تلاش میکرد. قدمی عقب رفت تا درب ماشین را ببندد که بالاخره سکوت سنگین میانشان با صدای گرفتهی معراج شکست. - متین… ممنونم ازت. لبخند روی لبهایش جای گرفت و برای او سر تکان داد؛ دلش میخواست تا خود صبح توی ماشین در کنارش بنشیند و او را سرشار از انرژی کند؛ بگوید که لیلی هم همانقدر دوستش دارد و این حجم از نگرانی بیفایده است، اما میدانست که معراج قطعا به تنهایی احتیاج دارد. به خلوت با خودش… به خلوت با آن بومهای نقاشی شدهی کوچک اما پر معنا. درب ماشین را بست و معراج پس از آنکه از رفتن متین به خانه با آن تیشرت و شلوار نازک مطمئن شد، به سمت خانهاش حرکت کرد. نگاهش برای چرخیدن روی آن بومها میترسیدند؛ معراج تهرانیمقدم برای نخستین بار در زندگیاش داشت میترسید. از اینگونه دلباخته شدن بیم داشت؛ اویی که هرگز فکرش را درگیر هیچ دختری نمیکرد حال داشت مجنونِ لیلی میشد! شاید هم کار از کار گذشته بود… مجنون شده بود، نه؟ -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهل و پنجم) قدری بعد، هنگام تاریکی هوا با چهار بوم نقاشی شدهی متین مقابل خانهیشان ایستاده بود و انتظار دخترک را میکشید؛ طولی نکشید که با تیشرت گشاد و شلوار چهارخانهاش بدو بدو سمت ماشین معراج آمد و خودش را کنار او رها کرد؛ دستهایش را بیطاقت روی بازوهایش میکشید و از فرط سرما پاهایش روی کفپوشهای کف ماشین ضرب گرفته بودند. - هوا اصلا مناسب تیشرت پوشیدن نبود! هوای پاییزی تهران آن هم در هنگام شب و تاریکی هوا، بله دقیقاً قدری برای تیشرت پوشیدن نامناسب بود! معراج بیحرف خم شد و بومها را از روی صندلیهای پشت برداشت، روی پاها و شلوار چهارخانهی بیریخت متین قرار داد و بیمقدمه گفت: - اینم از بومهای نقاشی شدهی خودت؛ بومهای جلسات قبل رو رد کن بیاد! دخترک گیج اخم کرد و دستانش از روی بازوهایش پایین آمدند؛ حالا دگر از فرط سرما تنش نمیلرزید. - برو بابا! خل شدی معراج؟ وایسا ببینم… رفتی پیش لیلی؟ چشمانش درخشیدند و انگار که موقعیتشان را تازه به یاد آورد؛ بالکن خانهی معراج، بحث و جدل میانشان، و در نهایت فکر رفتن به آموزشگاه و پیشنهاد کشیدن رادمان و سارا در روز عروسیشان! نگاه معراج کلافه روی چهرهی شادمان او چرخید و تکرار کرد: - بومهای نقاشی شدهی جلسات قبل رو بهم بده متین! میدونم که اونها رو لیلی کشیده. با تمام زور به بازوی معراج ضربه زد و پسرک با اخم سمتش برگشت. - معراج جواب من رو بده! نگو لیلی قهوهایت کرده که باور نمیکنم. ناامید سرش را به عقب تکیه داد و چشم بست؛ صبر تمام شدهاش مثل یک ناله از میان لبهایش خارج شد و میدید که نور امیدش درحال خاموش شدن است. - قرار شد تا دو هفتهی دیگه بهم خبر بده، اما شاید شرایطش جور نشه! متین من دیگه امیدی ندارم، باورم نمیشه توی عشق و عاشقی انقدر بیعرضهام! دست و پام رو گم کردم… من این معراج رو نمیشناسم! معراج تهرانیمقدم، رئیس مافیای باند قاچاق اونقدری عرضه نداره که بتونه دو کلوم حرف عاشقونه بزنه و دل یه دختر رو ببره. گوه بزنن به درِ اون باند مافیایی که من رئیسشم! دخترک در سکوت تنها پریشان و نگران نگاهش کرد و معراج داشت از این وضعیت پیش آمده دیوانه میشد! احساس ضعف میکرد و هرگز نمیخواست دیگران این بُعدش را ببینند. متین دوست دیرینهاش بود و قطعا برایش با هرکس دیگری فرق داشت، اما در هر حال او معراج تهرانیمقدم بود؛ تا به حال در هیچ شرایطی خم به ابرو نیاورده بود و هیچکس ضعفش را ندیده بود. -
درود عزیزم رمان شما در صف بررسی هستش بچهها حواسشون هست؛ به محض اینکه نقدت آماده بشه راوی امید اون رو برات میفرسته💓
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهل و چهارم) - متین از کی تاحالا انقدر نقاشیش خوب شده؟ قبلاً یه دایره رو نمیتونست درست بکشه! لیلی خندید و معراج این را با درماندگی و ناامیدی پرسیده بود؛ فکر میکرد نقاشیها آثار او باشند و حالا هیچ شوقی برایشان نداشت. باید آن چند بومِ نقاشی شده توسط لیلی را از متین میگرفت! دگر نقطه به نقطهی آن بوم نقاشی ماهی سرخ را از بر بود. - متین جان قدرت یادگیریش بالاست؛ علاقهی آنچنانی به نقاشی نداره اما زود یاد میگیره. خودشان اصلا چنین تصوری راجع به متین نداشتند؛ او را همیشه خنگ خطاب میکردند و متین بیچاره برای اولین بار داشت مقابل یک نفر شکوفا میشد و آن فرد لیلی بود با انرژی مثبتهای مختص خودش، برخلاف انرژی منفیهای همیشگی معراج و رادمان. - شما اگر کنارش نبودید یاد نمیگرفت! متین اگر آنجا بود گردنش را میشکاند، اما برای بردن دل لیلی لازم بود قدری شیرین زبانی کند! نگاه دخترک سمتش برگشت و شیرین خندید. - ممنونم لطف دارید، ولی متین واقعا با استعداده! اهل هنره و برای یادگیری تلاش میکنه، هرچند مشخص بود از روز اول کاملاً نسبت به نقاشی کشیدن بیانگیزه و بیحوصلهست. میدانست که متین برای ماندن معراج در کنار لیلی اینچنین تلاش میکند تا در نقاشی خوب شود، و باید لطفش را یک روز جبران میکرد. - آره متین کلاً نسبت به هنر با انگیزهست و در راستای یادگیری هنرهای مختلف تلاش میکنه. دخترک ورقهای مقابلش را کنار گذاشت و خیره به معراج یک دستش را تکیهگاهِ چانهاش کرد. - به نوازندگی علاقه داره درسته؟ از ادامه یافتن بحث میانشان لذت میبرد؛ حاضر بود تمام عمرش را با همین چهار تا بوم میان دستانش همانجا بایستد و راجع به همه چیز با او صحبت کند، همه چیز! - آره گیتار و پیانو میزنه، داره برای یادگیری سازهای دیگه هم تلاش میکنه. ابروهای لیلی بالا پریدند و با شوق پاسخ داد: - چقدر خوب! برای خودم کامل توضیح نداده بود، من عاشق گیتارم! لبخندی کمرنگ کنج لبانش جا خوش کرد؛ تصور لیلی خندان و زیبایش با یک گیتار میان دستانش و انگشتانی که روی سیمها میرقصیدند با یک ملودی آرام و دلنشین، قدری حالش را خوب کرد. - متین نوازندگی گیتار تدریس میکنه؛ اگر دوست داشتید میتونید پیشش آموزش ببینید. دید که نگاه لیلی درخشید و ستارههای دنبالهدار در سبز و آبی چشمانش نمایان شدند؛ این دختر برخلاف جدیت همیشگی معراج در هر زمان و مکانی شوق و ذوقش را نشان میداد و لبخند لحظهای از روی لبهایش کنار نمیرفت! - خیلی هم عالی، اگر سعادتش رو داشته باشم حتما! لبخند معراج عمق یافت؛ لبخندی که برای او عجیب و بیسابقه بود و شاید هرگز اینچنین گوشهی لبش جا خوش نکرده بود. -
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصتم» پریشون بود، نگران بود، خشمگین بود! آشنا ترین صدای عمرم بود، صدای نامدار! باز به سینهام فشار آورد و نزدیک به صورتم گفت: - ویانا باز کن چشمهات رو، ببین من و! نزدیکیش رو حس کردم و نگران بهم تنفس مصنوعی داد؛ انگشتهام تکون خورد و کمی هوشیارتر، به سرفه افتادم! با تمام وجود سرفه کردم و کمی آب از دهانم خارج شد؛ حالا کمتر احساس خفگی داشتم! نامدار نگران توی صورتم دست کشید و چشمهام به اندازهی یک بند باز شد. چهرهی پریشونش با موهای خیس و چشمهای نگران مقابل صورتم نقش بست. - ویانا! ببین من و، طاقت بیار باشه؟ رسیدیم به اسکله! تنم رو از روی زمین برداشت و توی آغوش گرفت؛ چشمهام رو بستم و بی جون سرفه کردم؛ صدای جیغ مایا هنوز توی گوشم بود اما جون نداشتم حرفی بزنم. - مایا رو ببرید خونه! من ویانا رو میبرم بیمارستان؛ ببرش هومان! نمیخوام ویانا رو اینطور ببینه. با چشمهای بسته متوجه قدمهای تند نامدار میشدم؛ به اسکله رسیده بودیم و از کشتی پایین اومده بودیم؟ تن بی جونم رو پشت ماشین گذاشت و توی صورتم دست کشید. - ویانا، میتونی چشمهات رو بازکنی؟ میشنوی صدای من و؟ کمی چشم باز کردم و بیحرف بهش نگاه کردم؛ خیالش کمی راحت شد که با عجله سوار ماشین شد و با سرعت شروع به حرکت کرد! کمی بعد به بیمارستان رسیدیم و باز توی آغوش نامدار فرو رفتم؛ سمت درب ورودی بیمارستان دوویید و داد زد: - کمک کنید! خانوم پرستار، برانکارد بیارید. پرستار جوون با عجله برانکارد رو جلو آورد و نامدار تن بیجونم رو روش قرار داد؛ زن با عجله برانکارد رو به سمتی کشید و نامدار گفت: - از توی آب نجاتش دادم، ولی هوشیاره! چشمهاش رو باز میکنه، چیزیش نمیشه نه؟ اگر هم نمیگفت پیدا بود؛ از تن خیس من و موها و لباسهای خیس خودش معلوم بود که از دریا نجات پیدا کردم! نامدار حتی اونقدر پریشون بود که من رو با همون لباس و بالاتنهی نیمه برهنه به بیمارستان آورده بود. - آقای محترم نگران نباشید! باید ببرمشون پیش دکتر، لازم باشه سرم بزنم براشون؛ شما بیرون بمونید این بخش برای خانومهاست شما نمیتونید وارد بشید! - ببریدش وی آی پی میخوام خودم پیشش باشم، خانوم پرستار گوشِتون با منه؟ پرستار کلافه پرده رو کشید و برانکاردم رو از نامدار دور کرد. - خیلی خب آقا، منتظر بمونید! کمی بهد با سوزن سرم توی دستم بهش نگاه میکردم؛ کنارم پریشون نشسته بود و سرش رو میون دستهاش گرفته بود! انگشتهاش میون موهای خیسش بودن و لباس از خیسی زیاد به تنش چسبیده بود. - نامدار… سرش بالا اومد و منتظر بهم نگاه کرد. - مرسی که نجاتم دادی! نگاهش آروم شد؛ از نگرانی رنگ آرامش به خودش گرفت و آروم جواب داد: - ویانا خیلی نگرانم کردی، خیلی! نگاهم رو به سقف دادم و نامدار ادامه داد: - صدای جیغت رو که شنیدم نفهمیدم چطور پریدم توی آب! مردم و زنده شدم تا چشم باز کردی؛ مایا جلوی چشمهام داشت از نگرانی پرپر میشد! اگه نمیتونستم نجاتت بدم باید به اون بچه چی میگفتم؟ با شنیدن اسم مایا نگران سمتش برگشتم. - مایا حالش بد شد؟ - نگرانت شد! توی اون حال تورو دید بچهی بیچاره چه تصوری از بیهوشی داره مگه؟ جیغ میزد، گریه میکرد؛ واسهی اولین بار داشتم دست و پام رو گم میکردم ویا! باورم نمیشد نامدار کبیرِ همیشه مغرور، اینطور جلوی چشمهام داشت دست و پا میزد! باز سرش رو میون دستهاش گرفت و من چشم بستم؛ کمی بعد با تموم شدن سرمم هردو از بیمارستان خارج شدیم و نامدار نگران از اینکه همچنان تعادل کافی نداشته باشم، بازوم رو توی دست گرفت! کت مشکی رنگش روی شونههام بود و هردو سمت ماشین میرفتیم؛ توی ماشین نشستم و کلافه و خسته سرم رو به عقب تکیه دادم و چشم بستم؛ خدایا چقدر ترسیده بودم! احساس میکردم هنوز هم تا عمق وجودم آب رفته. سرم حسابی درد گرفته بود اما نگرانی مایا، نمیزاشت حتی ذرهای به سردرد فکرکنم.- 89 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت پنجاه و نهم» با این کفشهای کوفتی دو قدم تا میز رو به سختی برداشتم؛ لحظهای نزدیک بود پام پیچ بخوره که بازوم میون انگشتهای نامدار قفل شد و لحن نگرانش توی گوشم پیچید. - مراقب باش! بیحرف به راهم ادامه دادم و دستم رو رها کرد؛ باز قهوهایش کرده بودم اما ابداً قدمی عقب نمیرفت! نامدار کبیر مصمم بود، کار خودش رو میکرد! مجدداً موزیک شادی پلی شد و همه به پیست رقص برگشتن؛ من همچنان کنار نامدار کبیر با اخم ایستاده بودم و فقط نظارهگر بودم. مایا از کنار بچهها سمت ما اومد و دامن لباسم رو میون انگشتهاش گرفت. - مامان! به پایین خم شدم تا از میون صدای بلند موزیک و جیغ و سوتها بهتر صداش رو بشنوم. - جونم مامان؟ به نامدار نگاه کرد. - اگه از این آقاهه بدت میاد چرا باهاش رقصیدی؟ پر حرص بهش نگاه کردم. - الان وقت این حرفهاست مایا؟ بیتوجه به اعتراض من دست نامدار رفت و پاچهی شلوارش رو توی دست گرفت! نامدار متعجب به پایین خم شد و مایا در گوشش چیزی گفت! سریع عین جن زده ها مایا رو عقب کشیدم و نامدار با لبخند مسخرهای بهمون نگاه کرد؛ معلوم نبود بهش چی گفته! داشتم سکته میکردم؛ مایا تروخدا ساکت باش. - درِ گوشی حرف نزن مایا! مگه بهت نگفتم الان وقت این حرفها نیست؟ برو پیش دایی هومان، بدو ببینم. اینبار با صدای بلندتری گفت: - هیچکدومتون جوابم رو ندادید! براتون متاسفم. و با اخم سمت هومان رفت! با تعجب بهش خیره موندم و نامدار لبخند زد. - تمومِ این پنج سال یه نسخهی کوچیکتر از من جلوی چشمت بوده! بهش نگاه کردم. - متاسفانه! لبخندش بیشتر شد و سرش پایین افتاد. - ویانا، میشه ازت خواهش کنم یکم آرومتر که شدی به حرف هام فکرکنی؟ - من در مورد اون موضوع دیگه هیچ حرفی ندارم نامدار! جدی میگم؛ دیگه تمومش کن. لبخندش پر کشید و سکوت کرد؛ با اخم به مقابلم خیره شدم و کمی بعد ازش دور شدم؛ سمت جلوی کشتی رفتم و روی نوکش ایستادم، دور و اطرافم کسی نبود و کمی هم از صدای موزیک دور شده بودم. نور به نسبت عقب کمتر بود و کمی به این خلوت نیاز داشتم؛ نیاز داشتم تا کمی به حرفهای نامدار فکرکنم و بیشتر حرص بخورم! میون موهام دست کشیدم؛ کلافه نفسم رو عمیق بیرون فرستادم و دستهام رو لبهی کشتی قرار دادم؛ باد میوزید و موجهای آب خودشون رو محکم به بدنهی کشتی میکوبیدن؛ قبل از این هم کشتی تکون میخورد اما حالا، تکونهاش محکمتر نبودن؟ کمی به جلو خم شدم؛ دریا کمی طوفانی بود یا من داشتم جو میدادم؟ توفان احمق وضعیت آب و هوایی رو چک نکرده بود و روی آب عروسی گرفته بود؟ به فاصلهی نه چندان دور تا اسکله نگاه کردم؛ خداروشکر اونقدرها هم از اسکله دور نبودیم اما… کشتی تکون بدی خورد و صدای موزیک کم شد؛ صدای جیغهای آرومی رو از میون جمعیت شنیدم و مثل اینکه بقیه هم مثل من نگران این موضوع شده بودن! با تکون بعدی پاشنهی بلند و اذیت کنندهی کفش زیر پام لیز خورد و دستهام از لبهی کشتی جدا شدن! به جلو خم شدنم باعث شد در لحظه متوجه چیزی نشم و با از دست دادن تعادلم، توی آب بیوفتم… لحظهای قبل از رسیدن به آب بلند جیغ زدم و در ثانیه صدای قلپ قلپ آب توی سرم پیچید! شنا کاملا از یادم رفت؛ عین دیوونهها دست و پا میزدم و به هرطرف که چنگ میزدم، به جایی نمیرسیدم! ترسیده بودم، خیلی زیاد! موهام توی آب مقابل چشمهام میومد و جلوی بیناییم رو میگرفت؛ احساس خفگی میکردم، قطرات آب رو تا توی مغزم احساس میکردم! بدنم شل شد، دیگه دست و پا نمیزدم؛ میون هوشیاری و ناهوشیاری فردی با عجله توی آب تنم رو در آغوش کشید و از آب بیرون کشیده شدم! چشمهام بسته بود و درست صداهای اطرافم رو نمیشنیدم اما این میون، ناواضح جیغ مایا رو حس کردم! بدنم کف کشتی قرار گرفت و جیغ مایا نزدیک تر شد. - مامان! مامان بیدارشو، مامان تروخدا نمیر… دستهای تنومندی روی سینهام قرارگرفت و سعی کرد آب رو از دهانم خارج کنه. - ویانا… باز کن چشمهات رو! ویانا… مایا رو ببرید! هومان مایا رو ببر اونور… چرا نمیرسیم به اسکله؟- 89 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اگه دیدین نیستم بدونید بر اثر مصرف زیاد وانیل کوشته شدم🎀
-
سلام به روی ماهت خوشگل خانوم، عمیقاً وسوسه شدم به تیم نظارت بپیوندم🥲😂✨ چیکار باید بکنم؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 2
-
رنگ هم میدییییییم، بلی بلی ناظرها قراره آبی باشن(هرچند که من طرفدار قرمز👀😉😂)
خب پس بیا اونجا اختلات کنیم😉
-
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهل و سوم) ابروهای دخترک ذرهای بالا پریدند و معراج تازه به خودش آمد؛ میخواست به دخترک شماره بدهد؟ خودش بیصبرانه منتظر چنین فرصتی بود اما از سویی دیگر دلش نمیخواست حس دخترک را به خودش بد کند. سعی کرد سریعاً بحث را تغییر دهد: - یا اینکه هروقت من با متین اومدم آموزشگاه… لیلی سریع میان حرفش پرید: - نه ایرادی نداره! بفرمایید. و قفل تلفنش را باز کرد و سمت او گرفت! معراج لحظهای ناباور به موبایل نگاه کرد و سریعاً به خودش آمد؛ آن را از میان انگشتان دخترک بیرون کشید و با خود فکر کرد که هرلحظه بیشتر به او نزدیکتر میشود. شمارهاش را تایپ کرد و تلفن را به دخترک بازگرداند؛ انگشتان لیلی پیش رفتند تا نامش را ذخیره کنند که لحظهای با مکث پرسید: - جنابِ؟ پیش از آنکه بیحواس بگوید «تهرانیمقدم» دخترک آرام در پیشانیاش کوبید و خندید. - آژند بودید، ببخشید جدیداً خیلی فراموشکار شدم. نام معراج را با فامیلی متین سیو کرد و در آینده چگونه باید به او میگفت که فامیلیاش آژند نیست و متین هم برای او تنها یک دوست معمولیست؟ تلفن را خاموش کرد و کارت ویزیت را روی میز سمت معراج هُل داد. - خیلی ممنون از پیشنهادتون، سعی میکنم شرایطم رو جور کنم. معراج کارت ویزیت را به جیب شلوارش بازگرداند و برای او سر تکان داد؛ با تمام وجودش امیدوار بود که لیلی همراه با او دوهفتهی بعد به میهمانی رادمان برود. - خواهش میکنم ممنون از شما، بیصبرانه منتظرم. صادقانه گفته بود؛ از همین لحظه تا آخرین ثانیههای شب عروسی رادمان، هرلحظه را بیصبرانه انتظار پیام او را میکشید و تمام امیدش به این راه حل و ایدهی هوشمندانهی متین بود. دخترک سر تکان داد و حین پاسخ دادن مثل همیشه لبخند داشت. - حتما! سمت درب میرفت تا خداحافظی کند که لیلی میانهی راه گفت: - یه لحظه صبر کنید؛ این بومهای نقاشی رو متین جان توی آموزشگاه جا گذاشته، لطف کنید ببرید براش. بومهای نقاشی شده را دید و چشمانش درخشیدند؛ طرحها ساده بودند و بومها کوچک، بیربط پرسید: - شما کشیدین؟ بومهارا به معراج تحویل داد و باز سمتش میزش بازگشته بود؛ با آن لباسهای هنری و کلاه روی سرش و تکهموی روشن مقابل صورتش داشت معراج را دیوانه میکرد! - نه اینا کارهای خود متینه که جلسهی پیش کشیده، تابلوهای جلسات قبل رو من کشیدم که دست خودشه! نگاهش بین چهار بوم توی دستش چرخید و باید همان لحظهی اول از رنگآمیزی نهچندان تمیزش متوجه میشد که کار لیلی نیست! -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهل و دوم) دخترک مشتری همراه با مادرش از کنار او گذر کردند و معراج بالاخره چند قدم جلو رفت؛ باورش نمیشد که بالاخره پس از آن همه دیدار از راه دور به آنجا آمده بود! پیش از لیلی به حرف آمد و سعی کرد کمی از جلد بد عنقش خارج شود و خوشاخلاقتر باشد. - سلام خانم، وقتتون بخیر. لیلی لبخند زد و نگاهش روی اعضای جذاب چهرهی معراج چرخید. - سلام ممنون، حالتون خوبه؟ احوالش را میپرسید؟ معراج وقتی پا به آموزشگاه گذاشته بود انتظار یک برخورد سرد و نگاههای غریبانه داشت، اما برخوردهای لیلی این را نشان نمیداد! انگار که او هم تمام این چندروز چشم به درب دوخته بود تا معراج وارد شود و حالا به هدفش رسیده بود. دست خودش نبود زمانی که میپرسید: - خیلی ممنون، شما خوبید؟ سر تکان داد و بالاخره چشم دزدید؛ گونههای گل انداخته و خجالتش قلب معراج را آب میکرد! - مرسی، کاری داشتین؟ هدفش را تازه به یاد آورده بود؛ آنقدری محو احوالپرسی و لباسهای رنگی رنگی لیلی شده بود که تماماً هدفش را از یاد برده بود! هرچند به خودش حق میداد که با وجود آن چشمهای خارقالعاده و دورنگی که روی صورتش میچرخیدند حواسش تماماً پرت شود. قدمی پیش رفت تا مقابل میز او بایستد؛ مستقیم نگاه کردن به آن چشمهای لعنتی برایش سخت بود… باید به سبزش نگاه میکرد یا آبی؟ نمیدانست! نگاهش بین آن دو رنگ میچرخید و نمیخواست که با این کارش دخترک را مجدداً معذب کند. - حقیقتش بابت این موضوع مزاحمتون شدم. کارت ویزیت را از جیبش بیرون آورد و روی میز مقابل او قرار داد؛ نگاه دخترک سمت کارت ویزیت برگشت و باز به چهرهی معراج نگاه کرد. - دو هفتهی دیگه مراسم عروسی دوستمه، خواستم ببینم اگر امکانش هست تشریف بیارید و همونجا تصویرشون رو نقاشی کنید! هم یه هدیهی خوب برای اونها میشه، و هم اینکه به شما یه سفارش دادم. دلش نمیخواست بگوید «هم اینکه به شما توی موضوع شهریه دانشگاهتون کمک کردم»، نمیخواست دخترک را بیش از این معذب کند و سعی داشت طور دیگهای قضیه را جمع و جور کند. برخلاف تصورش لیلی کمی مردد شد و نگاهش بین کارت ویزیت و چهرهی معراج چرخید. - خیلی لطف دارید ممنون از اینکه من رو برای این کار انتخاب کردید، ولی حقیقتش… نمیدونم که میتونم به اون مجلس بیام یا نه! باد معراج خوابید و امیدش برای چندمین بار از بین رفت. - شرایطش رو ندارید؟ لبخند زد و شانه بالا انداخت. - نمیدونم، از خدامه که بتونم بیام ولی مطمئن نیستم! هنوز هم امیدی بود و این کمی قلب معراج را آرام میکرد؛ بیفکر گفت: - ایرادی نداره، شما شمارهی من رو سیو کنید تا دو هفتهی دیگه بهم خبر بدید! -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهل و یکم) متین محکم بازویش را چسبید و سمت میلهها کشید تا با زور اندکش جلوی رفتن پسرک را بگیرد. - تورو قرآن نرو معراج! ایدهی توپ بهت میدم اگه بد بود تف کن توی صورتم، اصلا چرا همتون انقدر نسبت به من ناامیدین؟ پاشو برو به این دختره بگو واسهی عروسی رادمان و سارا بیاد عکسشون رو نقاشی کنه، هم یه هدیهی قشنگ واسهی این دوتاست، هم لیلی یه پولی به جیب میزنه و هم اینکه مهمتر از همه، یه شب کامل جفتتون در کنار همدیگهاید و کلی فرصت توپ برای زدن مخش داری! بین راه ایستاد و با همان اخمهای درهم به متین نگاه کرد؛ یکنفس حرف زده بود و با دستهایی که محکم بازوی معراج را چسبیده بودند نفس زنان به چهرهی جدیاش نگاه میکرد. فکر کرد و فکر کرد… ایدهاش هوشمندانه بود! از متین بعید بود که اینگونه عمیق فکر کند. اما تصورش هم حالش را خوب میکرد؛ تصور آنکه یک شب کامل را در کنار او باشد و با سفارش نقاشی به پول شهریهی دانشگاهش هم قدری کمک کند. - فکرکنم دارم بهت ایمان میارم متین! چشمهایش درخشیدند و دستانش از دور بازوی معراج رها شدند؛ خنده آرام آرام روی لبش جا خوش کرد و مبهوت گفت: - جانِ من؟ اخمهای معراج قدری کم شدند و باز سمت نردهها برگشت؛ باورش نمیشد اما ایدهی متین جداً مغزش را درگیر کرده بود! - هنوز هم باورم نمیشه یه بار توی زندگیت یه ایدهی درست و حسابی دادی، حس میکنم از هوش مصنوعی کمک گرفتی! متین به خنده افتاد و کنارش ایستاد؛ هردو خیره به منظرهی پیش رو حرف میزدند، اینبار کمی خندانتر و آرامتر از چند دقیقه قبل. - آره خب دستش درد نکنه اونم یه نقشی داشته، ولی کلیت قضیه رو توی سر خودم چیدم! اصلا همین حالا برو کارت ویزیت رو بیار بهش پیام بده… یا نه! وایسا فردا برو حضوری ببینش و بهش بگو. فکر دیدار مجدد با لیلی باعث شد مثل نوجوانهای تازه عاشق شده دلش در هم بپیچد و لبخندی بیسابقه گوشهی لبش بنشیند؛ آن دخترک لعنتی حتی در خیالاتش هم معراج را دیوانه میکرد! لبخندش را کم کرد و خیره به برج میلاد با فاصلهی دورش کوتاه پاسخ داد: - خیلی خب، فردا میرم میبینمش. *** صدای برخورد در با آویز زنگولهای توی گوشش پیچید و حتی دلش برای این صدا هم تنگ شده بود! لیلی را از آن فاصله دید که کارت را به مشتری میداد و او هم صدای برخورد درب با آویز را شنیده بود؛ نگاهش سمت معراج برگشت و بیآنکه از او چشم بگیرد پاسخ مشتری را داد: - خواهش میکنم، خیلی خوش اومدید. -
عشقم برای ترانه گناهکاران تاپیک نقد داری؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
حوصله ندارم تاپیک نقد رو پیداکنم همینجا میگم برات😂❤️
اثر ارزشمند و قشنگت رو فعلا تا جایی که تونستم خوندم عزیزم، یه چیزی نظرمو جلب کرد نمیدونم که ایرادی داره یا نه ولی فکرکنم واسه ی انتقال رمان به تالار برتر و اینا اوکی نباشه
اینکه اسم شخصیت رو مینویسی بعد دو نقطه میزاری و دیالوگش رو مینویسی، اصولاً میگن اینطوری یه ذره مبتدیه بهتره که این کار انجام نشه و به جاش قبل از دیالوگ حالات شخصیتت رو توصیف کنی بعد دیالوگش رو بنویسی.
یعنی توصیف کنی که اون شخصیت درحال انجام چه کاریه، چه حالاتی داره ایا خوشحاله یا غمگین یا عصبی؟ و بعدش دیالوگ رو بنویسی
حس میکنم اینطوری خواننده موقعیت اون شخصیت رو بهتر درک میکنه تا اینکه توصیفی از حالاتش نباشه و فقط بدونه که کی داره حرف میزنه
بازم نمیدونم که اینطور نوشتن ایرادی داره یا نه، میتونی از ناظرت بپرسی چون اگر ایراد داشته باشه در انتها برای ویراستاری باید ادیت بشه
درکل موفق باشی عزیزم، رمانت رو دنبال میکنم و کلی دوستش دارم💓
-
سلام عزیز دلم ممنونم از نقد سازندت و زیباتر من اولش از خط دیالوگ استفاده میکردم اما ناظر جان گفتن اینطوری نوشته بشه ✨🥹🌛🙏🏻💎
-
قربونت برم عزیزم❤️
حقیقتش خودم الان دارم اموزش میبینم برای نظارت، این طرز نوشتنت کاملا بستگی به قلمت داره و ایرادی نداره اوکیه، ولی درکل توصیفات خواننده رو بیشتر توی موضوع رمان غرق میکنه حالا چه قبل از دیالوگ چه توی طول رمان
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهلم) دست برد تا از پاکت سیگاری دیگر بیرون بیاورد که متین آرامشش را از دست داد و اینبار عصبی پاکت را از دستِ او گرفت. - اَه بسه دیگه! چرا اینطوری شدی تو؟ دو دقیقه ول کن این پاکت لعنتی رو، اومدم ایده بهت بدم! ایدهی توپ، اصلا حال کنی پسر. داشت با رفتارهایش معراج را عصبی و عصبیتر میکرد؛ با نهایت جرعت و البته خندان به چهرهی پر خشم او خیره بود و معراج کم مانده بود تا از میان نردههای بالکن مثل همان یک نخ سیگار او را پایین بیندازد. - حرفت رو بزن متین، تا فرصتت رو از دست ندادی و ننداختمت پایین حرفت رو بزن! چشمهای متین گرد شدند و به خنده افتاد. - تو واقعی روانی شدی معراج! این رو از وقتی فهمیدم که توی داشبرد ماشینت رُل چسب پهن دیدم. پسرک کلافه لبهایش را بر هم فشرد و به فضای مقابلش نگاه کرد؛ برج میلادی که از دور میان غبار و دود میدرخشید و ماشینهایی که در ترافیک کلافه و متداوم بوق میزدند. - خوبه که فهمیدی، میگی یا بندازمت پایین؟ متین هم مثل او به منظرهی مقابل چشم دوخت و لبهایش را جمع کرد. - کوفت بیجنبه! منِ اسکل رو باش که میخوام به تو کمک کنم… خیلی خب وحشی نشو الان میگم! لیلی اون روز کارت ویزیت رو واسهی چی داده بود بهت؟ نگاه معراج بیهیچ امیدی از مقابلش به سمت متین برگشت. - مرسی از ایدهی کاربردیت! دخترک کلافه به چهرهی اخمویش نگاه کرد. - بیشخصیت من هنوز ایده ندادم دارم سوال میپرسم، یه بار مثل آدم نمیتونی جواب من رو بدی نه؟ نگاهش سمت ترافیک ماشینها رفت و خودش هم میدانست که هیچ امیدی به متین نیست، اما نمیخواست بیش از این دلش را بشکند. - کارت ویزیت رو داد که اگر خواستم بهش سفارش بدم. چشمهای متین درخشیدند و پرسید: - سفارشِ چی؟ معراج در اوج کلافگی باز سمتش برگشت و لحظهی آخر خودش را کنترل کرد تا بر سرش فریاد نزند! - سفارشِ چی بهنظرت؟ متین جداً خنگی یا خودت رو میزنی به خنگی؟ سفارش برای نقاشی دیگه! بیآنکه ذرهای از لحن و خشم معراج دلخور شود پر شوق بالا پرید و به بازوی معراجِ مبهوت و جدی ضربه زد. - یِس! میدونستم خیلی باهوشم، فقط شما انرژی منفیها نمیزاشتید هوشم نمایان بشه. حسابی انرژی گرفته بود و از بابت فکری که به سرش آمده بود قدرت یکجا بند شدن را نداشت؛ مدام وول میخورد و طاقت معراج را طاق کرده بود. بیحوصله سمت درب بالکن رفت و تنها گفت: - تو باز خل شدی، میگم هیچ امیدی بهت نیست ناراحت میشی. -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت سی و نهم) معراج بیحوصله و بیهیچ امیدی به متین نگاهش را سمت تلویزیون برگرداند و کنترل را روی مبل کنارشان پرت کرد. - بیخیال متین خودتهم خوب میدونی تلاشهات هیچوقت نتیجه نداده و نمیده. دخترک بیچاره با باد خوابیده به او خیره ماند و نگاه معراج سمتش برگشت. - دروغ میگم؟ متین تروخدا اوضاع رو از این بدتر نکن، تهش یه ایدهای میدی دختره دیگه حتی دلش نمیخواد توی چشمهام نگاه کنه. دخترک حرصی شد و به بازوی محکم معراج ضربه زد. - زهرمار معراج، یهطور برخورد میکنی انگار الان توی چشمهات نگاه میکنه! چاییدی داداش، بزار من یکم از مغز فعال و خلاقم کار بکشم یه ایدهی بمب بهت تحویل میدم. قول میدم بهم ایمان بیاری! کمی بعد دور میز شام، مجدداً بحث عروسی سارا و رادمان باز شد و پسرک حین برنج کشیدن، مثل تمام این چندروز شادمان و سرشار از شوق گفت: - وای خدایا دارم لحظه شماری میکنم برای دو هفتهی دیگه! باورم نمیشه بالاخره خانوادهی سارا رضایت کامل دادن، انگار روی ابرام! متین با دهان پر به شوق بسیار رادمان خندید و سارا با گونههای گل انداخته مشغول غذا خوردن شد؛ جهان شادیاش را همراهی میکرد معراج عین برج زهرمار گوشتهای در بشقابش را با اخمی عمیق تکه میکرد؛ رادمان بالاخره میان حرفهایی که مخاطبشان سارا بود خطاب به معراج گفت: - واسهی دو هفتهی دیگه اوکی هستی یا قراره باز کلی غر غر بشنویم و افتخار ندی که پا توی مجلسمون بزاری؟ خشمگین به چهرهاش نگاه کرد و رادمان در لحظه به غلط کردن افتاد. - رادمان روی مغزم راه نرو، من کِی چنین برخوردی باهات داشتم؟ ببین خودمم باهات کنار میام خودت میپیچی توی دست و پام. رادمان شانه بالا انداخت و قاشق دیگری از غذای معراج در دهانش گذاشت؛ غذایی که از مانی گرفته بود و برای نرفتن به آن آموزشگاه کوفتی، به رسم گذشته از پیک موتوری تحویل گرفته بود! غذا را در سکوت خوردند و دست به دست یکدیگر ظرفهای کثیف را جمع کردند؛ مجدداً دور یکدیگر جمع شدند و صدای خندهها و بحثهایشان بالا رفت. کلافه از سروصدای شکل گرفته و مغز درگیرش، از جمع دور شد و وارد بالکن شد؛ اولین سیگارش را آتیش زد و متین سریعاً پشت سرش وارد فضای باز شد. - تروخدا خاموش کن این کوفتی رو، چرا انقدر بوش تیزه؟ دخترک کوتاه سرفه کرد و معراج بیتوجه به او پک دیگری به سیگار زد؛ متین کلافهتر سیگار را از میان انگشتانش دزدید و از میان نردههای بالکن پایین انداخت. معراج عصبی سمتش برگشت و دخترک بیخیال لبخند زد. - مریضی تو؟ چرا انداختیش پایین؟ چشمهایش را در کاسه چرخاند و دستهایش را به نردهها تکیه داد. - بدون سیگار کشیدن دو دقیقه از فضای اطراف و هوای خوبِ بیرون لذت ببر، نمیتونی نه؟ -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت سی و هشتم) سوال ناگهانی و بیمقدمهی دخترک باعث شد جدی به چهرهی نگران و آرامش نگاه کند. - هنوز نرفتی آموزشگاه نه؟ آب دهانش را نامحسوس قورت داد و نگاهش باز سمت کانالهای تلویزیون بازگشتند؛ عشق نهفته در چشمانش آشکار بود، نمیخواست متین آن را به وضوح ببیند، احساس ضعف میکرد! - متین دختره از من فاصله میگیره، حتما حس خوبی بهش نمیدم؛ چه دلیلی داره این همه جلوی چشمش باشم؟ دلش به حال پسرک سوخت و لبهایش آویزان شدند؛ چهرهاش در دید متین نبود اما خوب میدید که انگشتانش چطور با حرص دکمههای کنترل را فشار میدهند. - بابا بخدا اونطور که تو فکر میکنی نیست! اگر چشم دیدنت رو نداشت این مدت احوالت رو از من نمیپرسید. انگشتانش روی کنترل از حرکت ایستادند و نگاهش سریع روی چهرهی متین بازگشت؛ چشمانش در اوج ناباوری و البته همان اخم همیشگی، روی چهرهی متین دو دو میخوردند و میان سروصدا و صدای خندهی بچهها ناباور پرسید: - احوال من رو پرسیده؟ متین بالاخره خندید. - حالا پیاز داغش رو زیاد نمیکنم، فقط گفت چرا داداشت دیگه نمیارتت کلاس! آها… یه بار دیگه هم گفت برادرت خوبه؟ قلب در سینهاش به تلاطم افتاد و باری دگر بزاق دهانش را قورت داد؛ مثل نوجوانهای تازه عاشق شده بود… آن دخترک لعنتی با کدام قدرت ماورایی توانسته بود اینچنین معراج را از کار و زندگیاش بیندازد؟ متین به حال و روز معراج خندهاش گرفت و ناباور میان خندههایش گفت: - باورم نمیشه انقدر عاشق شدی معراج! بخدا دختره دو دقیقه مستقیم زل بزنه توی چشمهات میفهمه چطور دیوونشی. پس باید حسابی حواسش را جمع میکرد تا دخترک دو دقیقهی کامل در چشمانش خیره نشود! نگاهش را دزدید و اخم کرده سعی کرد خودش را جمع و جور کند. - چرت نگو دیگه متین، از کجا معلوم حسم متقابل باشه؟ اگه چیزی بود انقدر فرار نمیکرد از دستم. متین باز به کلافگی افتاد و تمام سعیش را کرد تا همان میان معراج را خفه نکند! - وای باز شروع کردی معراج؟ دختره خجالتیه خب! انتظار داری بیاد بغلت کنه باهات روبوسی کنه که بفهمی اونم دوستت داره؟ دلش از جملهی «اونم دوستت داره» در هم پیچید و حال که دقت میکرد، رفتارهایش هیچ شباهتی با رفتارهای معراجِ گذشته نداشتند! لیلی لعنتی در عرض این چند هفته او را به یک فرد دیگر تبدیل کرده بود. پاسخ جملهی متین را نداد و دخترک باز سعی کرد او را قانع کند. - ببین معراج یه بار، فقط یه بار توی زندگیت به حرف من گوش کن باشه؟ بزار فکر کنم، یه راه حل درست و حسابی پیدا میکنم که بری مخش رو بزنی! به قرآن که نیتم خیره، مطمئن باش نتیجه میده. -
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت پنجاه و هشتم» دیجی با خنده به احترام دست روی سینهاش گذاشت و پشت میکروفون ادامه داد: - موزیک تانگو رو پخش میکنم؛ به درخواست توفان عزیز از همهی زوجهای عزیز درخواست دارم که به رقص دونفرهی عروس و دوماد بپیوندن! فقط لطفا زوجهای عزیز؛ خیلی ممنونم. موزیک تانگو پخش شد و نفس و توفان به آرومی شروع به رقصیدن کردن؛ تمامی زوجها کم کم به استیج رقص پیوستن؛ آهو و جاوید هم وسط رفتن و پیام از بابت هیجان زیاد سرور برای رقص، مایا رو به هومان سپرد و اون رو به رقص دعوت کرد. *I praise Allah for sending me you my love* موزیک شروع به خوندن کرد و نگاهم بین زوجین چرخید؛ همگی در آرامش میرقصیدن و لبخند به لب داشتن؛ من و نامدار اما با اخم در کنارهم ایستاده بودیم و اگر پنج سال قبل بود، با شوق بیشتری اول از همه وسط استیج رقص حضور داشتیم! *You found me home and sail with me* *And I’m here with you* *Let me let you know* *You’ve opened my heart* توی اوج رقصهای مقابلم غرق بودم که دست آشنایی مقابلم قرارگرفت؛ دستی که از اول روش کراش داشتم و به لمس شدن توسطش فکرمیکردم! دستی که حالا هدیهی تولد من توی مچش میدرخشید و درخواست رقص داشت؟ *I was always thinking that love was wrong* *But everything was changed when you came along* ذهنم التماس میکرد درخواستش رو رد کنم! ذهنم تمومی اون لحظات گند پنج سال گذشته رو به یادم میآورد و قلبم داشت خودش رو به سینه میکوبید تا دستم رو توی دستش بزارم! باهاش برقصم مثل تموم زوجهای عادی که مشغول رقص بودن؛ ولی ما… یه زوج عادی بودیم؟ *And theres a couple words I want to say* تانگوی شب تولد نیکان، شبی که حلقهی ازدواجش رو توی انگشتم انداخت؛ تانگوی شبی که بهش گفتم باردارم… همه و همه توی سرم میپیچیدن اما من فقط یک چیز میدیدم! دستی که مقابلم دراز شده بود و برای قبول کردن درخواستش نمیدونستم باید چیکارکنم! *For the rest of my life* *I’ll be with you* در یک حرکت دست توی دستش گذاشتم و به چشمهاش نگاه کردم؛ چشمهایی که منتظر بودن و شاید باور نداشتن که درخواست رقصش رو قبول میکنم! * I’ll stay by your side honest and true* کتش رو روی میز گذاشت و خیلی حرفهای، تنم رو توی دستهاش در آغوش گرفت و مشغول رقص شدیم؛ در کمال ناباوری، داشتم میون دستهاش میرقصیدم و اونقدر به نامدار کبیر نزدیک بودم، که نفسهای گرمش با پیشونیم برخورد میکرد! *Till the end of my time* *I’ll be loving you, loving you* سینهام از اضطراب بالا و پایین میشد و جرعت نداشتم نگاهم رو کمی بالا بیارم؛ به عضلههای سینهاش از دکمهی بالای لباسش خیره بودم و اون برخلاف من، با استرس و دلهره نفس نمیکشید! آروم بود، فوق العاده آروم. *For the rest of my life* *Thru days and night* *I’ll l thank Allah for open my eyes* صدای آرومش میون موزیک لایت و عاشقانهی اطراف توی گوشم پیچید و ناخواسته نگاهم از همون فاصلهی کم بالا اومد و توی چشمهاش نشست. - چرا انقدر مضطربی؟ *Now and forever I، I’ll be there for you* *I know that deep in my heart* *I feel so blessed when I think of you* *And I ask Allah to bless all we do* آب دهانم رو قورت دادم؛ انقدر مضطرب بودنم ضایع بود؟ انقدر که نامدار به روم بیاره؟ - نیستم. - هستی ویانا! من برات غریبهام؟ ازم میترسی؟ *Youre my wife and my friend and my strength* *And I pray we`re together eternally* *Now I find myself so strong* - آخرین باری که تانگو رقصیدیم رو یادته؟ اخمش کمرنگ شد، یادش بود! شک نداشتم؛ توی مغزش حک بود مثل من؛ منی که هرشب کابوس اون صحنه رو میدیدم. - یادت اومد، درسته؟ من با وجود اون حرفها و اتفاقاتی که بعد از اون تانگو پیش اومد، چطور میتونم حالا مضطرب نباشم؟ *Everything changed when you came along* *And there’s a couple word I want to say* - ویانا… - نامدار! بیخیالش؛ تمومش کن لطفا. این بحث جای ادامه دادن نداره. کمرم رو چنان سفت چسبیده بود که انگار میترسید از میون دستهاش فرار کنم! البته اگر فرصتش بود، حتما هم فرار میکردم. *For the rest of my life* *Ill be with you* - ویانا من اینجام تا درستش کنم! تا تموم اون لحظههای سخت این پنج سالت رو جبران کنم! هم برای تو، هم برای مایا. - به نظرت شدنیه؟ *Ill stay by your side honest and true* *Till the end of my time* * Ill be loving you, loving you* توی اوج عاشقانهی موزیک که همه مشغول رقص و عاشقی بودن، ما مشغول بحث کردن بودیم! - ویانا، من صدم رو میزارم! پای این موضوع شده باشه جونمم وسطه! بخاطر تو، بخاطر دخترم، هرکاری که لازم باشه میکنم، فقط بهم فرصت بده. *For the rest of my life* *Thru days and night* - یه بار بهت گفتم نامدار دوباره هم بهت میگم؛ فرصتی برای تو وجود نداره! فرصتت پنج سال قبل بود که از دستش دادی؛ حالا که این همه زندگیم به گوه کشیده شده، کاری از دست تو بر نمیاد. دیر اومدی نامدار، خیلی دیر! *Ill thank Allah for open my eyes* *Now and forever I…Ill be there for you* موزیک تموم شد و زوجها از هم جدا شدن؛ همه با لبخند و عشق دست در دست، و من و نامدار با دنیایی از حسرت و حرص، از هم فاصله گرفتیم و سمت میز حرکت کردیم. نگاه بچهها پر از سوال روی ما دوتا میچرخید و هردوی ما اخم داشتیم.- 89 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
« پارت پنجاه و هفتم» مقابلم رسید و دستش جلو اومد؛ نگاهم با مچ دستش برخورد کرد و جام توی دستم شل شد… ساعت هدیهی تولدش رو هنوز دستش میکرد؟ نامدار قصد داشت من رو به کشتن بده؟ قبل از اینکه جام رو روی لباسش خالی کنم اون رو روی میز رها کردم و دست سردم رو به دست گرمش سپردم! متوجه سرمای غیرعادیم شد اما چیزی نگفت. - خوبی ویانا؟ سر تکون دادم؛ لال شده بودم و رسماً به زور میتونستم صحبت کنم. - ممنون، خودت… خوبی؟ نگاهش روی من پر از خواستن بود! عشق رو بعد از اون همه سال همچنان توی نگاهش میدیدم؛ مردمک چشمهاش عین من مدام اینور و اونور نمیرفت! ثابت و یکجا، روی چهرهی من بود و با لبخند خاصی سر تکون داد. - خوبم، خوبم. دستم از میون انگشتهاش رها شد و پایین افتاد؛ داشتم از دست میرفتم، رسما نزدیک بود همین وسط از حال برم؛ هر لحظه ممکن بودم از مقابلم کنار بره، اما در کمال ناباوری درست کنارم ایستاد و حتی بهم نزدیکتر شد! قلبم دیگه توی سینهام نبود، رسماً توی دهنم میزد! خداروشکر مایا توی آغوش توفان مقابل ورودی کشتی بود و ما رو نمیدید، وگرنه دردسر جدید پیش رو داشتم. مردمک چشمم ناخواسته سمت دستش میرفت و چشمهام بسته میشد؛ باز داشتم عین نوجوونها ذوق میکردم؟ از اینکه نامدار هدیهی تولد پنج سال قبلش رو دستش کرده؟ عجب احمقی بودم من! ولی آخه… ساعت رو نگه داشته بود! هنوز براش اهمیت داشت، اگر نداشت که دیگه استفادهاش نمیکرد! ویانای احمق؛ اون میدونسته توام توی عروسی حضور داری، از قصد دستش کرده تا دل تورو به دست بیاره! و توام اونقدر احمقی که به این راحتی خر شدی؛ یادت نره، این نامدار همون نامداریه که تموم این پنج سال رو کوفتت کرد! نفسم رو عمیق از سینه بیرون فرستادم؛ ریلکس باش، خر نباش! خودت رو قوی نشون بده، مثل ویانای گذشته! مثل ویانای گذشته… مهمونها رسیدن و کشتی کم کم از اسکله دور شد؛ با دور شدن کشتی از اسکله صدای موزیک هم بالا رفت و کم کم همه وسط اومدن. فامیلها و دوستهای نفس کم بودن و توفان هم به جز ما و چندنفر از دوستهاش کسی رو نداشت! هرچند درکل از بابت خونگرم بودنش دوستهای زیادی داشت و همین باعث میشد فضای عروسی کمی شلوغتر بشه، اما درکل تعداد مهمانات به ۱۰۰ نفر هم نمیرسیدن. توفان و نفس که پیش مهمونها رفتن تا برقصن، مایا ازشون جدا شد و گوشهای از کشتی کنار پیام ایستاد؛ نگران کمی خم شدم و خطاب به پیام زمزمه کردم: - حواست بهش باشه. با اطمینان سر تکون داد و دستش رو روی شونهی مایا گذاشت؛ کشتی هر از گاهی تکون های کوچیکی میخورد و عادی بود؛ دریای اطراف هم توی فضای تاریک شب کمی ترسناک بود و مایا هم هنوز شنا یاد نگرفته بود! باز سر جام صاف ایستادم و مضطرب از حضور نامدار در کنارم، آروم دست زدم. صدای فندک زدن نامدار توی گوشم پیچید و کمی بعد بوی سیگارش ادغام شده با عطر تلخش، توی بینیم پیچید. - بخاطر مایا سیگار نمیکشی؟ ناخواسته بهش نگاه کردم؛ خیره به من با کت توی دستش به سیگار پک میزد. - آره، از ماه اول بارداریم ترک کردم. اخم کرد و نگاهش پایین افتاد؛ حس کردم شرمنده شده! از اینکه من انقدر سعی کردم مراقب مایا باشم و اون فقط ازم خواست سقطش کنم و حالا بعد پنج سال تازه پیداش شده! نگاهش از زمین به مایا برگشت؛ مایایی که با پیام حرف میزد و نامدار پر از حسرت و اخم بهش خیره بود! چقدر دوست داشت الان جای پیام باشه، میفهمیدمش؛ ولی خودش گند زده بود! حالا اگه میتونست تمام اون پنج سال گذشته رو جبران کنه، شاید راه برگشتی وجود داشت! نگاهم رو پر از غم از جفتشون گرفتم و به شلوغی مقابلم دادم؛ همه مشغول رقص بودن و شادی توی چهرههاشون عیان بود. جاوید و آهو باهم میرقصیدن و جاوید پر از ذوق هر از گاهی به شکم آهو دست میکشید! با وجود کمر تنگ لباسش مشخص بود که فقط کمی برآمدهتر شده. سرور میون توفان و نفس میرقصید و با شادی بهشون شاباش میداد؛ هومان کنار من ایستاده بود و با لبخند دست میزد؛ نیکان با خنده از میون جمعیت بیرون زد و سمت ما اومد. از حجم بالای رقص به نفس نفس افتاده بود! - علیک سلام داداش بزرگه! کِی اومدی؟ نامدار سیگارش رو توی جاسیگاری روی میز خاموش کرد و کوتاه نیکان رو در آغوش گرفت. - همین چند دقیقه پیش. با نگاهی به چهرهی بی حوصلهی جفتمون شیطون پرسید: - خوش میگذره؟ معترض بهش نگاه کردم. - نیکان! - بابا به من چه خب؟ پیش همدیگه ایستادید، گفتم لابد معجزه شده آشتی کردید! نامدار لال شده بود؛ دست در جیب با اخم به دریا نگاه میکرد و کلمهای جواب نیکان رو نمیداد. - خیلی خب بابا، چقدر زهرمارید شما! ویانا نمیخوری این زو؟ اشارهاش به جام نوشیدنی روی میزم بود؛ سر بالا انداختم و با برداشتنش از ما دور شد. موزیک لایت شد و کم کم همه از فعالیت دست کشیدن و سرجاشون برگشتن؛ دیجی از بالای کشتی صدای موزیک رو کم کرد و خطاب به همه گفت: - خب، مهمانان عزیز؛ اول از همه اینکه خیلی خوش اومدید! امیدوارم تا الان بهتون خوش گذشته باشه، همچنین به نفس خانوم و توفانِ عزیز! توفان از پایین برای دیجی بوس فرستاد. - نوکرتم داش حامد.- 89 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
« پارت پنجاه و ششم» نیکان خندون و آماده با استایل خاص و کت اسپرت پر از اکسسوریش از کنارم رد شد. - من که اول از همه آماده شدم. سمتش برگشتم با لبخند براش بوس فرستادم. - تو دوستِ خوبِ خودمی! مایا با نارنگی پوست گرفتهی توی دستش از پلهها بالا اومد و به دامن لباسم آویزون شد. - مامان کی میریم پس؟ تنم توی این لباسها به خارش افتاده! نیکان بلند خندید و محکم گونهاش رو بوسید. - حلال زاده به عموش میره! منم همینم عمو، لباس رسمی به ما نیومده. معترض بهش نگاه کردم و مایا گفت: - شما عموی جدیدی؟ مامان، من چرا انقدر عمو دارم؟ قبل از اینکه به خنده بیوفتم دستش رو گرفتم و سمت اتاق بردمش. - بیا موهات رو مرتب کنم مایا، انقدر وول نخور! کفشهاتهم بپوش دیگه، کم کم میریم. گیرههای رنگی رو روی موهای لختش مرتب کردم و پشتش رو شونه کشیدم؛ کفشهای عروسکی مشکی با پاپیونهای بزرگش رو پاش کردم و بندهای چسبیش رو بستم؛ پیرهن عروسکی آستین بلند تا بالای زانوی سورمهای رنگ رو از عمد برای مایا انتخاب کرده بودم تا با پارچهی شاین سورمهای لباس خودم هماهنگ باشه! لباسی که تقریبا برای شیش سال پیش بود اما همچنان اندازهی تنم بود؛ حالا انگار تازه کمر اندامیش به کمرم چسبیده بود و جلوهی بیشتری نسبت به قبل داشت! لباس همراه با دامن بلند و کمی دنبالهدارش پوشیده بود و فقط بالاتنهی آزادی داشت؛ شال حریر سورمهای رنگ که بخشی از لباس بود، فقط کمی از شونهها رو پوشونده بود و دنبالههاش پشت لباس رها میشدن و هلالش روی سینهام میافتاد؛ کمر اندامی لباس و دامن رها و بلندش اندامم رو قشنگتر نشون میداد و با میکاپ لایت و موهای کرلی شدهی رنگ کردهام حسابی قشنگتر هم شده بود! تنها ایراد استایلم کفشهای پاشنه سوزنی و دردناکی بود که پوشیده بودم و انتخاب دیگهای هم نداشتم! دخترا کفش اضافه نداشتن و من هم نمیتونستم با چنین لباسی کفش اسپورت بپوشم، مجبور بودم. دست مایا رو گرفتم و از اتاق خارج شدیم؛ همگی آماده بودن و جای غر زدن برام باقی نزاشته بودن. هومان کت مشکی رنگش رو روی شونههام انداخت و از ویلا بیرون زدیم؛ نیکان برای همه ماشین رنت کرده بود و من و مایا با هومان همراه شدیم. توفان طبق خواسته و علاقهی بسیار نفس به کشتی، میخواست عروسی رو روی آب با جمعیت کم برگزار کنه و جمع قراربود حسابی اروپایی باشه! ماشینهارو سمت اسکله پارک کردیم و همگی سمت کشتی رفتیم؛ کشتیای که از صدای موزیک و نورپردازیش مشخص بود محل برگزاری مراسمه. توفان با کت و شلوار مشکی خوشدوخت و پاپیون مشکی بامزهاش، در دست در دست نفس با لباس عروس اروپایی دانتل پوشیده و موهای گوجهای و تور روی سرش مقابل ورودی کشتی ایستاده بودن و لبخند بزرگی روی لبشون بود! همگی وارد شدیم و با در آغوش گرفتنشون تبریک گفتیم؛ توفان عین همیشه سرشار از انرژی و شوق بود و نفس هم در عین آرامش شاد و خندونتر از همیشه بود! براشون آرزوی خوشبختی کردم و با مایا سمت یکی از میزهای کنج کشتی رفتیم؛ زیر پام آروم تکون میخورد و موجهای دریا خودشون رو به بدنهی کشتی میکوبیدن؛ با این کفشهای کوفتی کمی ترسیدم که مبادا تعادلم رو از دست بدم، اما اونقدرها هم دست و پا چلفتی نبودم، بودم؟ دست مایا رو از ترس محکم چسبیدم و خم شدم تا بهش اخطار بدم. - مایا دور نشو از من، باشه؟ ببین دورمون آبه خطرناکه! یه وقت میوفتی پایین. مایا سر تکون داد و من دست بچهی بیچاره رو رها کردم؛ همهی بچهها سمت ما اومدن و دور میز پر شد! کت هومان رو بهش برگردوندم و به سرشونهی لباسم دستی کشیدم؛ مضطرب بودم، خیلی زیاد! مضطرب از این که میدونستم هرلحظه ممکنه چهرهی نامدار مقابل چشمم نقش ببنده! چشمهام با بیقراری اطرافم میچرخیدن و منتظرش بودم؛ شاید هم قراربود نیاد، نه؟ ولی نیکان گفت میاد! اگه براش کار پیش اومده باشه چی؟ تعداد مهمونها هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد؛ در کل جمعیت قرار بود کم باشه و هرلحظه ممکن بود کشتی به حرکت بیوفته و از اسکله دور بشیم، پس این نامدارِ کوفتی کجا بود؟ هومان حواس جمع مثل همیشه اول از همه متوجه من شد؛ کنارم ایستاد و آروم پرسید: - خوبی عزیزم؟ بهش نگاه کردم؛ از چشمهام بیقراری رو میخوند، خر نبود که! - آره هومان، برای چی خوب نباشم؟ - منتظری! - منتظر کی؟ گوشهی لبش کمی بالا رفت. - خواهرمی ویانا! یه طور برخورد نکن انگار نمیشناسمت. خجالت زده نگاهم رو ازش دزدیدم و با جام پر توی دستم بازی کردم. - منتظر اینم که نیاد! منتظرم که کشتی از اسکله دور بشه و نامدار سوار نشه؛ منتظر اینم هومان! نگاهم روی نوشیدنی سرخ توی جام بود و هومان با خنده گفت: - چه حلال زاده! سرم با شدت بالا اومد و نامدار بالاخره مقابل چشمهام قرارگرفت! مثل همیشه با پرستیژ و لبخند مردونهاش با نفس و توفان دست میداد و تبریک میگفت؛ توفان با شوق در آغوش گرفتش و نامدار با خندهی بیشتری ضربهای دوستانه پشت کمرش کوبید. کت مشکی توی دستش بود و مثل همیشه آستینهای لباسش رو تا زده بود و دکمهی اولش باز بود؛ همیشه خاص بود، برخلاف همهی مردها هیچوقت کراوات نمیبست! چشمهام از این فاصله واضح نمیدید، لباسش… سورمهای بود؟ این تفاهم بین من و نامدار و مایا عادی بود؟ از نفس و توفان که فاصله گرفت نگاهش مستقیم به ما چسبید؛ در واقع به ما نه، به من! لبخندش کمرنگ شد اما خودش رو حفظ کرد، من اما عین عقب موندهها با جام توی دستم بهش خیره بودم و اون با حفظ ظاهر داشت جلو میومد تا به بچهها سلام کنه. دونهدونه دست داد و با خوشرویی سلام و احوال پرسی کرد؛ با هرکس به نحو خودش؛ من تقریبا آخر همه ایستاده بودم و داشتم به خودم میلرزیدم! ویانای ضعیف، ویانای ضایع و مسخره! به خودت بیا! گند زدی، گند زدی…- 89 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :