رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. درود خوش اومدید

  2. عزیزم وقتی میخوای ارسال کنی اون پایین نوشته افزودن تصویر از ادرس، لینکت رو اونجا اپلود کن و افزودن به مطلب رو بزن عکست بالا میاد
  3. درود خوش اومدید

  4. «پارت سی و دوم» - من نمیخوام وارد رقابتی بشم جناب توکلی! حوصله‌ی این بازی‌ها رو ندارم و فقط میخوام کار کنم، همین. خندون سر تکون داد. - درک میکنم، ولی رقابت همچنان بین من و نامداره. شما فقط اینجا کار میکنی و همین! باز هم نتونستم جلوی پوزخندم رو بگیرم. - بچه که گول نمیزنید آراز خان! به طور غیرمستقیم من هم توی این رقابت نقش دارم. - مشکلتون نامداره؟ یعنی اگه فرد مقابلتون هرکس به غیر از اون بود با این موضوع مشکلی نداشتید؟ دقیقا! مشکلم نامدار بود؛ نمیخواستم فکرکنه برام مهمه و میخوام برای در آوردن حرصش با رقیبش همکار بشم. - آقای آراز توکلی، من فرقی به حالم نمیکنه که طرف مقابلم نامدار باشه یا هر کس دیگه. توی موقعیتی‌ام که دارم خودمم به زور تحمل میکنم، صبر و تحمل لج و لجبازی و انتقام‌جویی و این کوفت و زهرماری‌ها رو ندارم! این مردک لعنتی از این حرف‌ها صبورتر بود! به این راحتی ها حرصی نمیشد. لبخند زد و باز سر تکون داد: - میفهمم ویانا خانوم، ولی من فرصت خوبی رو به دست آوردم! هرگز از دست نمیدمش. منظورش از فرصت خوب من بودم؟ کلافه بهش نگاه کردم و رزومه‌ام رو گوشه‌ای از میزش گذاشت. - میدونم که شماهم فرصت خوبی که مقابلتونه رو از دست نمیدید، درسته؟ برگه‌ی استخدام رو همراه با روان‌نویس نقره‌ای رنگی مقابلم گذاشت. - کار توی شرکتی که درحال حاضر در صدر جدوله و بی‌شک باعث پیشرفتتون میشه؛ همین رو نمیخواید؟ نگاهم بین برگه‌ی استخدام و چهره‌ی صبور و البته مردونه ی آراز توکلی نشست. - ما پیشرفت کارکن‌هامون رو تضمین میکنیم، اما دبی نمیبریمشون! نگران نباشید. ذره‌ای به حرفش نخندیدم و فقط روان‌نویس رو با حرص از روی میز چنگ زدم. - جناب توکلی، بهم قول بدید من رو وارد بازی‌ای نمیکنید که به شرکت کبیر آسیبی بزنه! ابروهاش بیشتر از قبل بالا پرید. - این بازی از اول تا آخرش آسیبه ویانا خانوم! خیره بهش گفتم: - برای شما یا برای نامدار؟ یکه خورد اما خودش رو هرگز نباخت. - قطعا برای نامدار! - و این رو کی تضمین میکنه؟ لبخندش رو خورد؛ حالا کمی جدی‌تر بود! - خانوم وثوقی، شما طرف منید یا طرف نامدار؟ - مگه طرف کِشیه جناب توکلی؟ بچه‌های پنج ساله نیستیم که باهم بازی کنیم! من طرف کسی نیستم ولی با شناختی که از نامدار دارم میگم خیلی به خودتون اطمینان نداشته باشید! از پشت میز بلند شدم؛ متقابلا بلند شد و ادامه داد: - اگر اطمینان نداشتم الان صدر جدول نبودم! نمیدونستم چرا اما، از حرص این مرتیکه رسماً داشتم طرف‌کشی نامدار رو میکردم! - یادتون نره کل اون چندسال قبل رو کبیر صدر جدول بود و هیچکس، حتی شماهم بهش نمیرسیدید! آراز توکلی مقابل زبون دراز من و البته حقایق، بد باخت داده بود. تنها کاری که از دستش برمیومد اشاره به برگه‌ی استخدام مقابلم بود! - خانوم وثوقی فعلا که توی شرکتی اومدید واسه‌ی استخدام که از کبیر بالاتر رفته! برگه جلوتونه و روان‌نویس هم توی دستتونه، منتظرم. آره مرتیکه‌ی از خود راضی، حالا که کبیر به این حال و روز افتاده زحمت کشیدی ازش بالاتر رفتی. پر حرص خم شدم و پایین برگه رو امضا زدم؛ روان‌نویس رو روی برگه کوبیدم و این آراز لعنتی همچنان لبخند داشت! - امیدوارم یکم از این حس انتقام‌جویی و بچه‌بازیتون کم کنید! من به قصد کار و سرگرم شدنم پا توی شرکت گذاشتم، این رو یادتون نره. سمت درب اتاقش قدم تند کردم و لحظه‌ی آخر، باز سمت چهره‌ی صبورش برگشتم و گفتم: - هیچوقت توی طول اون دو سال هیچ اسمی از شما نشنیدم! چون نامدار اهل بچه‌بازی و رقابت الکی نبود؛ هیچوقت اسمتون رو نیاورد اما حالا توی این چند دقیقه‌ای که گذشت، شما به اندازه‌ی صدبار اسمش رو بردید! لبخندش کمرنگ شد و من با پوزخند حرف آخرم رو زدم: - یکم یاد بگیرید خودتون به تنهایی بدون زمین زدن کسی موفق بشید. و از اتاق بیرون زدم؛ پر حرص سمت آرامش رفتم و دخترک خندون بهم نگاه کرد. - چیشد عزیزم؟ موفق شدی؟ چهره‌ام سرشار از خشم و کینه بود! آراز توکلی رو مخ ترین آدم دنیا بود؛ همین صبر و خنده‌های همیشگیش بیشتر حرصیم میکرد. - موفق شدم ولی کاش نمیشدم! آرامش خندید. - چرا؟ - واسه چی این توکلی انقدر عقده‌ایه؟ جز رقابت با نامدار کار دیگه‌ای هم بلده؟
  5. «پارت سی و یکم» باز لبخند زد؛ اما نگاه کنجکاوش لحظه‌ای از حال و روزِ افتضاحِ من جدا نمیشد. - عزیزم چقدر دلتنگت بودم! تو کجا اینجا کجا؟ کی برگشتی ایران؟ نگاهم پایین افتاد تا آرامش درموندگی توی چشم‌هام رو نبینه. - چندوقتی میشه… دیگه اینجا کارمیکنی؟ باز لبخند زد؛ چقدر نسبت به گذشته پر انرژی‌تر شده بود و من بی‌انرژی‌تر… - آره یک سالی میشه؛ داستان شرکت کبیر رو که میدونی؟ بهش نگاه کردم و گفت: - ورشکستگی و این حرفا… سر تکون دادم؛ دیگه لبخند نداشتم. - آره، خبر دارم. - اومدی برای استخدام؟ به خودم و امیدی که نداشتم پوزخند زدم. - آره! اون اما بدون اینکه من رو به سخره بگیره لبخند زد و دستش سمت تلفن رفت. - خیلی خب عزیزم، پس من با جناب توکلی هماهنگ بشم. و مثل همیشه با سرعت شماره گرفت و تلفن رو سمت گوشش برد. - عذرمیخوام رئیس، مهمون دارید. عین مجسمه بهش نگاه کردم و گفت: - خیر، برای استخدام اومدن؛ بفرستمشون داخل؟ جواب کوتاهی شنید و با پاسخ متقابل کوتاهی تلفن رو سرجاش گذاشت. - باشه چشم. با همون لبخند بهم نگاه کرد و به درب چوبی سمت چپ اشاره کرد. - بفرما داخل ویانا جون، موفق باشی عزیزم! بلااجبار لبخند زدم و حین رفتن جواب دادم: - ممنون ازت سوفیا جان. با ضربه‌ی کوتاهی وارد اتاق شدم و درب رو پشت سر خودم بستم؛ آراز توکلی، برخلاف تصورم بسیار جوون بود و حالا استرس بیشتری داشتم! این مردکِ اتو کشیده با ته‌ریش و موهای انقدر مرتبش، قرار بود حسابی من رو با این شکل و قیافه مسخره کنه! نگاهش روی چهره‌ام نشست و دقیقا مثل تصوراتم، ابروی چپش بالا پرید! سلامِ لعنتی به زور از نوک زبونم بیرون اومد و اون خیلی ریلکس پاسخ داد: - سلام عرض شد؛ خانوم وثوقی، درست میگم؟ اینبار ابروی من بالا پرید! از کی تاحالا معروف شدم؟ متوجه تعجبم شد و کمی لبخند زد. - بله، درست میگید! اینبار خندید و من با تعجب بیشتری گفتم: - از کجا شناختید؟ نگاهش سمت میزش رفت و برگه‌های مقابلش رو مرتب کرد. - از اسمی که همیشه کنار اسمتون قرار میگیره؛ نامدار کبیر! قلب توی سینه‌ام ایستاد؛ آراز لعنتی من پنج سال پیش از دست کبیر ها فرار کردم و تو هنوز میگی اسم نامدار کنار اسم من قرار میگیره؟ من رو لال شده دید و به مبل های خاکستری رنگش مقابلش اشاره کرد. - بفرمایید بشینید، چیزی میل میکنید بگم بیارن خدمتتون؟ زیادی محترم بود و من توی تصوراتم قرار بود از این شرکت بیرون انداخته بشم! معذب با پوشه‌ی سبز رنگ و رزومه‌ی داخلش، جلو رفتم و مقابل آراز توکلی نشستم. - نه ممنونم. با لبخند سر تکون داد و دستش رو جلو آورد؛ ساعت طلایی روی مچش برق میزد و این مرد چرا انقدر مرتب بود؟ - رزومه رو لطف میکنید؟ با دست‌های لرزون پوشه‌ی سبز رنگ رو به دستش دادم و بی‌تعارف بازش کرد. - بله درسته؛ سابقه‌ی دو سال کار توی شرکت «کبیر» به عنوان مدلینگ! لبم رو میگزیدم که با کنایه گفت: - دبی هم بردنتون؟ بهش نگاه کردم؛ پوزخندش رو جمع کرد و من گفتم: - من برای استخدام اومدم اینجا جناب توکلی! نه غیبت و سبزی پاک کردن. ابروهاش بیشتر بالا پرید و رزومه رو بست. - درواقع برای استخدام یا لج و لجبازی؟ نگاهم اخمو شد و ادامه داد: - شاید هم انتقام‌جویی! متوجه منظورش شدم و همچنان جدی پاسخ دادم: - من حوصله‌ی انتقام‌ و لجبازی ندارم! قصدم کار کردنه و خواستم شانسم رو برای کار توی شرکت شما امتحان کنم، اشتباه کردم؟ - اختیار دارید! نمیگم اشتباه کردید؛ ولی گفتم شاید قصدتون چیز دیگه‌ای باشه! از اونجایی که نامدار دوسال قبل ورشکسته شد و حالا باهم توی رقابتیم، به نظرم شرکت مناسبی رو انتخاب نکردید! کلمه‌ی رقابت توی سرم پیچید؛ مثل اینکه واقعا جای مناسبی رو انتخاب نکرده بودم. - من کاری با نامدار ندارم؛ سالهاست که راهمون از هم جدا شده، الانم قصد دیگه‌ای جز کار کردن ندارم. کمی روی میز خم شد و من خیره‌تر بهش نگاه کردم. - ولی من قصد دیگه‌ای دارم! اخم‌هام عمیق تر شد. - چه قصدی؟ - استخدام میشید و برای من کار میکنید! نامدار هم از این موضوع باخبر میشه اما هیچ کاری از دستش بر نمیاد! پوزخند زدم. - مثل اینکه شما از من انتقام‌جو ترید! مثل خودم خندید. - بله هستم، اون هم در مقابل نامدار کبیر! پوزخندم محو شد و نگاهم پایین افتاد؛ آراز توکلی رسماً داشت من رو هم وارد این بازیِ کثیف میکرد! من نمیخواستم دیگه حتی با نامدار رو به رو بشم، چه برسه به اینکه پیش رقیبش کار کنم و حرصیش کنم.
  6. درود خوش اومدید

  7. (پارت پانزدهم) بالاخره از دخترک مقابلش دل کند و قدمی سمت درب رفت. - خیلی خب پس ما مزاحمتون میشیم؛ تایم کلاس‌هارو چطور هماهنگ میکنید؟ میخواست به هرروشی شماره تلفنش را بگیرد اما دخترک با بالا آوردن دفتر توی دستانش گفت: - شماره‌ی خواهرتون اینجاست! باهاش تماس میگیریم. بادش خوابید و سر تکان داد. - باشه پس، خسته نباشید. با لبخند سر تکان داد و معراج در نهایت دشواری برخلافِ او قدم برداشت و به درب نزدیک شد که میان راه، با شنیدن صدایِ او از حرکت ایستاد. - ببخشید! نور امید در دلش درخشید و سمتِ او برگشت؛ با یک کارت میان انگشتانش سمتِ معراج می‌آمد و با هر قدمی که به نزدیکتر میشد، ضربان قلب پسرک بالاتر میرفت؛ آنقدری که وقتی دخترکِ پریچهر مقابلش ایستاد از ضربان قلب سریعش به نفس نفس افتاد! دخترک کمی خجالت‌زده و بدون نگاه مستقیم به چشمانِ او، کارت را مقابلش گرفت و لب به سخن گشود: - جسارت نباشه، ولی هروقت نیاز به سفارش نقاشی داشتید با من تماس بگیرید! نمونه‌ کار‌هام توی پیجِ پایین کارت هست میتونید تماشا کنید. کارت را از میون انگشتانِ دخترک گرفت؛ امیدوار تر از هروقتِ دیگر به او نگاه کرد، اویی که معذب بود و مستقیماً به چهره‌ی معراج نگاه نمیکرد! دلش میخواست به او بگوید « نیازی به نمونه‌کار نیست، من تو رو با تمام وجود قبول دارم» اما کوتاه پاسخ داد: - خیلی ممنون، حتما! دخترک لبخند عمیقی به چهره‌ی بی‌قرار معراج زد و سر تکان داد. - ممنون از شما. با تردید از معراج دور شد و سمت میزش بازگشت؛ معراج اما، وقتی سمت درب خروجی آموزشگاه میرفت بیش از او تردید داشت. بی‌حرف پشت فرمان نشست و کارت را بالا آورد؛ کارت ویزیت رنگارنگ با گرافیک زیبا و طرح‌های نقاشی اطرافش؛ نامِ «لیلی لهراسبی» گوشه‌ی کارت درخشید و اگر نام آن دخترکِ دلبر لیلی بود، معراج حاضر بود تا انتهای عمر مجنونش شود! تلفن توی جیبش لرزید و حواسش قدری از کارت ویزیت پرت شد؛ اما حتی وقتی تکست متین را روی اسکرین موبایل میخواند، نگاهش روی اسمِ او میرفت و می‌آمد. « پاشو بیا کافه‌ی نیما ببینم داری چه غلطی میکنی!» تلفن را روی صندلی شاگرد رها کرد و کارت را آرام کنارش گذاشت؛ برای دیدن پیج و نمونه کارهایش بی‌قرار بود! با سرعت سمت کافه‌ی نیما راند و مقابل مقصد، ماشین را درست کنار متین با چهره‌ی طلبکار و دست‌های به کمر زده‌‌اش پارک کرد؛ دخترک بی‌مکث سوار شد و کارت و موبایل را در آغوشِ او پرتاب کرد. معراج اخم کرده کارت را در دست گرفت و به او تشر زد: - چته وحشی؟ از کافه بیرون اومدی یا باغِ وحش؟ متین پر حرص و البته کنجکاو پاسخ داد: - وحشی که تویی! معلوم هست داری چه غلطی میکنی معراج؟ کلاس نقاشی دیگه چه کوفتیه؟ تو نمیدونی من دوتا خطِ صاف به زور میکشم؟ تعریف کن ببینم دردت چیه! ماشین را به حرکت آورد و بی‌مقصد با یک دست فرمان را راهنمایی کرد؛ کارت ویزیت رنگارنگ هنوز هم میانِ انگشتان دستِ دیگرش بود. - با توام معراجِ زبون نفهم! اینبار عصبی سمتش برگشت: - چته هی ور ور حرف میزنی؟ میمیری دو دقیقه روی مغز من راه نری؟ دخترک بلند تر از او داد زد: - اونی که داره روی مغز بقیه راه میره تویی نه من! نکنه جدی جدی رادمان راست میگفت و تو عاشق و دلباخته‌ای چیزی شدی؟ چرا زده به سرت معراج؟
  8. (پارت چهاردهم) میانِ نوشتن عصبی گفت: - عزیزم گفتی سیاه قلم یا رنگ‌روغن؟ متین تقریبا جیغ زد: - چی؟ کلاس نقاشی؟ معراج تورو به ابلفضل من و ثبت نام نکن دوتا دایره نمیتونم بکشم آبرو برات نمیزارم! تو چت شده جدی؟ کارت به کجا رسیده که مجبوری چنین کاری کنی؟ کلاس نقاشی آخه؟ نکنه جدی جدی گروگان گرفتنت؟ صدای تلفنش را کم کرد و آن دخترکِ لعنتی با چشم‌های دو رنگش همچنان منتظر به او خیره بود؛ ناخواسته فاصله گرفت و پشت کرده به او آرام در بلندگوی تلفن پچ زد: - متین تورو به همون ابلفضلی که قسم میدی این کوفتی رو بخون برام! میام برات توضیح میدم باشه؟ دخترک بادش خوابید؛ هیچ استعدادی در نقاشی نداشت و در عین حال نمیتوانست به معراج نه بگوید. - خیلی خب، بنویس. کدملی را خواند و معراج مقابل نگاه منتظرِ دخترک آن را نوشت. - گفتی رنگ‌روغن دیگه؟ باشه متین جان خداحافظ. متین سریع داد زد: - لااقل بنویس سیاه قلم! میدونی رنگ‌روغن چقدر پولِ رنگاشه؟ تو انگار میخوای من و ورشکست… تلفن را رویش قطع کرد و آن را توی جیبش گذاشت؛ متین بیچاره پشت تلفن لال شد و شناسنامه را روی زمین کوبید. - احمقِ بیشعور! معلوم نیست داره چیکار میکنه. دخترک خیره به معراج دفتر را بست و آن سوی میز قرار داد. - خیلی خب، پس خواهرتون از هفته‌ی دیگه میاد کلاس؛ رنگ‌روغن شد دیگه درسته؟ معراج سر تکان داد. - بله! ابروهای دخترک بالا پرید و لبخندش عمق پیدا کرد. - چقدر هم عالی! من خودم رنگ‌روغن رو تدریس میکنم. چشمانِ معراج برق زد؛ پس آن نقاشیِ بی‌نقص در دل جنگل با رنگ‌روغن خلق شده بود؟ بی‌ربط گفت: - منم فکر میکردم فقط تدریس میکنید، انتظار نداشتم پشت میز ببینمتون! دخترک کمی جا خورد اما سریعاً خودش را جمع کرد؛ معراج هم بی‌مقدمه چنین سوال بی‌ربطی را بیان کرده بود! - حقیقتش بخاطر جور کردن شهریه‌ی دانشگاه مجبورم، وگرنه تدریس کردن برام توی اولویته. ولی یه شیفت حسابداری میکنم اینجا، با پول تدریس و چندتا سفارش در ماه شهریه جور میشه! اخم‌هایش درهم رفت و سرش پایین افتاد؛ خیره به کفش‌های براقش در فکر فرو رفت، دخترک درمانده‌ی شهریه‌ی دانشگاهش بود و همزمان در آن مهمانیِ مهم در دبی حضور داشت؟ شاید هم آن دو، دو فردِ متفاوت بودند! اما نه، اشتباه نمیکرد؛ خودش بود. شک نداشت که دخترک مقابلش همان فردِ درون مهمانی است. تکه موهای سفیدش همان بود؛ لبخند شیرینش همان بود، نیم‌رخ بی‌نقصش همان بود… امکان نداشت دو فردِ متفاوت باشند. نگاهش بالا آمد و روی او نشست؛ معصوم بود و مهربان. لبخندش بوی محبت میداد و تضاد کاملی با اخم‌های همیشگیِ معراج داشت.
  9. درود خوش اومدید

    1. z.alifarhani.79

      z.alifarhani.79

      بزرگوارید؛ متشکرم🌺

  10. (پارت سیزدهم) و دفتر را سمتِ او هُل داد؛ خودکار را مقابلش گرفت و معراج نهایت سعیش را میکرد تا آنطور خیره به انگشت‌های کشیده‌اش نگاه نکند! اینطور رفتارها از او بعید بود، دخترکِ زیبارو با او چه کرده بود؟ خودکار را از میان انگشتانش گرفت و برای یادداشت کردن در آن دفتر، باید حداقل دو قدم پیش‌تر میرفت. به او نزدیک شد و دخترک از نزدیکیِ بیشتر، معذب عقب رفت و خودش را مشغول ورق‌های آن طرفِ میز کرد. حواس‌پرت اطلاعات متین را یادداشت کرد و دستش مقابل کدملی از حرکت ایستاد. - کد ملیش رو حفظ نیستم! نگاهش باز روی چهره‌ی معراج برگشت؛ برخلافِ او بشاش و مهربان بود و هرگز اخم نمیکرد. - ایرادی نداره، میتونید زنگ بزنید ازش بپرسید؟ لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد؛ اگر زنگ نمیزد مقابل او لو میرفت و اگر زنگ میزد، متین حسابی سوال پیچش میکرد! بی‌آنکه به دخترکِ بیچاره خبری دهد در کلاس‌های نقاشی ثبت نامش کرده بود و حتی نمیدانست که به چنین حرفه‌ای علاقه‌ دارد یا نه. - خیلی خب. تلفنش را از جیب بیرون آورد و کمی از او فاصله گرفت؛ لااقل اینطور اگر متین او را پشت تلفن به فحش میبست دخترک متوجه نمیشد! - الو متین. از همان ابتدا کلافه بود و حوصله‌ی معراج را نداشت. - معراج باز زنگ زدی غر غر کنی؟ وسط تمرین گیتار بودم خدا لعنتت کنه، بالاخره داشتم این ملودی کوفتی رو درست میزدم! نگاهش روی دخترک نشست و او با طره موهای سفید توی صورتش شیرین به او لبخند زد. - متین جان، کد ملیت رو یادم رفت ازت بگیرم؛ میشه سریع برام بفرستی یا الان از روش برام بخونی؟ متین متعجب شد و گیتار را از روی پاهایش پایین گذاشت. - کدملیم رو واسه‌ی چی میخوای؟ اصلا چرا انقدر مؤدب شدی تو؟ لب‌هایش را محکم فشرد تا سر فحش را بهش نکشد. - آره آره میخوامش، سریع میخونی برام؟ متین اخم کرد و از جا برخاست. - معراج گروگان گرفتنت؟ چشم‌ بست؛ متین دگر داشت کلافه‌اش میکرد! - متین جان میفرستی یا میخونی؟ سمت اتاقش رفت تا شناسنامه‌اش را بردارد؛ با بیست و یک سال سن کدملی‌اش را حفظ نبود. - خیلی خب میخونم سگ نشو، فقط بهم بگو واسه‌ی چی میخوای؟ سمت میز بازگشت و خودکار را به دست گرفت. - منتظرم! شناسنامه را با یک دست باز کرد و چشم‌ریز کرد تا شماره‌ها را بهتر ببیند. - صفر بیست و پنج، سه سی و دو… وایسا ببینم معراج نکنه میخوای ازم سو استفاده کنی؟
  11. (پارت دوزادهم) به خودش آمد؛ هر سه با چشم‌های حیرت‌زده به او خیره بودند و نباید اجازه میداد که بویی از علاقه‌اش به دخترک ببرند! بازیچه‌ی دستشان میشد و هرگز این را نمیخواست. - چرا چرت میگید؟ مگه هرکی فکرش درگیر میشه یا ماتش میبره عاشق شده؟ رادمان شانه بالا انداخت. - والا من وقتی عاشق سارا شدم وضعم همین بود! با اخم به او چشم غره رفت و به مانیتور تلویزیون و بازی فیفای تمام شده خیره شد؛ باید نگاهش را میدزدید وگرنه رسوایش میکردند! معراج تهرانی‌مقدم، رسماً دل باخته بود. به آن دخترکِ نقاش با تیوپ رنگ‌های توی جعبه‌اش؛ به آن بوم نقاشی کوچیکی که برای چندلحظه میان آغوشش مشاهده کرده بود و هرچند ناقص به نظر میرسید، اما فوق العاده بود! دشتِ بزرگ و سر سبزی که یک دختر در دل زیبایی دشت میدویید؛ یاد خودش افتاد، آن دخترکِ زیبارو… چگونه آن‌طور دل معراج را برده بود؟ *** کارت را به دست مشتری داد و‌ دکمه‌های کارتخوان را فشار داد. - رمزتون؟ مشتری پر ذوق قلموی های کوچک و بزرگ تازه خریده‌ شده‌اش را توی کولی‌اش قرار داد و سمتِ او برگشت. - هشتاد و شیش هفتاد و سه. رمز را وارد کرد و فیش را با لبخند سمتِ او گرفت. - بفرما عزیزم؛ از هفته‌ی دیگه کلاس‌هات شروع میشه، یادت نره‌ها! دخترک با لبخند دندان نما به چشم‌های دو رنگِ او نگاه کرد و سر تکان داد. - ممنون خانم لهراسبی، یادم میمونه! با لبخند سر تکان داد و دخترک با خداحافظیِ بلندی از آموزشگاه خارج شد؛ خسته و کوفته مشتش را زیر چانه‌اش قرار داد و از روی اسکرین موبایلش ساعت را چک کرد. در با برخورد به آویز بالای در، با طنین آرامی باز شد و نگاه او را سمتش کشید. مردِ آشنا، با پیرهن مردوانه‌ی مشکی و چهره‌ی جدی‌اش جلو آمد؛ کمی فکر کرد تا کاملا او را بشناسد! چندروز قبل مقابل آموزشگاه با او برخورد کرده بود و به لطفش، یک ردیف از چوبِ باکسش شکسته بود. - سلام خسته نباشید. دستش را از زیر چانه‌‌اش برداشت و صاف نشست. - سلام، خیلی ممنونم. بفرمایید در خدمتم؟ نگاه معراج فضای هنری آموزشگاه را از سر گذارند و در نهایت باز به چشم‌های دخترک بازگشت؛ نگاهش ضایع نبود؟ آن‌طور که از درون به تلاطم ‌می‌افتاد، از بیرون هم حیران و شگفت‌زده به نظر میرسید؟ از نظرِ خودش نه؛ معراج خوب ظاهرش را حفظ میکرد. - برای ثبت نام خواهرم مزاحم شدم؛ اون روز جلوی در گفته بودم… دخترک به یاد آورد و میان حرفش پرید. - بله یادمه! خب بفرمایید اسم و فامیلشون رو به من بگید. دفتری از توی کشو بیرون آورد و معراج کمی اخم کرد؛ هیچ‌کس اجازه‌ی پریدن میان حرفِ او را نداشت! اما آن دخترکِ نقاش با کلاه گرد روی سرش و بیلر جین توی تنش، برای او با دیگران فرق داشت! لبخندِ دخترک کمی کمرنگ شد و منتظر به او خیره ماند. - خب، منتظرم! به خودش اومد و نگاهش را از چهره‌ی او به دفتر مقابلش سوق داد. - متینِ آژند. دخترک مشغول نوشتن شد و نگاه معراج قفلِ دستان ظریف و ناخن‌های لاک زده‌اش شد. - خب… تاریخ تولد و کدملی؟ آخ ببخشید، اینطوری باید تا صبح ازتون سوال بپرسم؛ بفرمایید خودتون یادداشت کنید.
  12. «پارت سی‌ام» اول از همه صدای نگران هومان رو شنیدم و گرمی دستش روی کمرم، باعث شد متوجه بشم پیشم نشسته و سعی داره آرومم بکنه. - ویا عزیزم، خوبی؟ سرم رو بالا آوردم؛ حالا چشم‌هام بیشتر از قبل سرخ بود و از چونه‌ام اشک میچکید؛ از این ویانای همیشه ضعیف متنفر بودم! - هومان من… من افتضاح ترین مادر دنیام! این رو گفتم و بیشتر گریه کردم؛ نگاه ها غمگین بین همدیگه چرخید و من با دست‌هام مقابل صورتم رو گرفتم؛ هومان محکم من رو در آغوش کشید و در همون حین روی موهام رو آروم نوازش کرد. - عزیزدلم، این چه حرفیه؟ این همه سال زحمت کشیدی، به تنهایی تونستی مایا رو تا پنج سالگی بزرگ کنی بدون اینکه یه روز بخواد لباس بد بپوشه یا غذای خوردن نداشته باشه، انتظارت از خودت چیه؟ خشمگین از آغوشش بیرون اومدم و میون اشک‌هام بلند معترض از خودم گفتم: - همه چیز لباس و غذای خوب نیست هومان! میدونی چی مهمه؟ محبت! عشق؛ چیزی که من و توهم هیچوقت نداشتیم! نداشتیم و الان به این حال و روز افتادیم، اونوقت منِ عوضی باید بزارم دخترم هم مثل خودم بشه؟ از بی محبتی به این حال و روز بیوفته که من رو با مادرِ دوست‌های مهدکودکش مقایسه کنه؟ هومان میدونست حرف‌هام درسته اما سعی داشت با حرف‌هاش کمی آرومم کنه؛ هرچند اون هم همچین ناحق نمیگفت، ولی من دلم پر بود! به اندازه‌ی لحظه به لحظه‌ی اون پنج سال دلم پر بود و حرف داشتم. - ویا من قبلاً هم باهات صحبت کردم! گفتم دلیل این موقعیت‌ها اینه که تو توی طول این پنج سال هم واسه‌ی مایا پدر بودی هم مادر! غیر از اینه؟ فشار زیادی روی دوشت بوده و الان حق داری اذیت باشی ویا، حق داری برای مایا صدرصد نباشی! چرا یکم به موقعیت خودت فکر نمیکنی؟ بیش از اون چیزی که منطقیه از خودت انتظار داری! بی تحمل فریاد زدم: - من منطق حالیم نمیشه هومان! من الان توی این موقعیت کوفتی که بچم چنین حال و روزی رو تحمل میکنه، منطق حالیم نیست! فریادهام هومانِ بیچاره رو رسماً لال کرد و فقط تونست باز من رو به آغوشش برگردونه و روی موهام دست بکشه. - خیلی خب عزیزم، آروم باش. به انداز‌ه‌ی درد و رنجِ تموم این سال‌ها توی آغوش هومان زار زدم اما ذره‌ای از غمم کم نشد؛ میتونستم اندازه‌ی کل اون پنج سال گریه کنم و بلکه اونوقت کمی حالم بهتر میشد! درد و غمم کم نبود؛ حداقل برای منی که قبل از این پنج سال سرخوش‌ترین و بیخیال ترین آدم دنیا بودم، حالا این حجم از سختی چیز کمی نبود! منی که پنج سال گذشته دغدغه‌ام ست کردن کیف و کفشم بود و حتی لحظه‌ای به بچه داری و دردسر‌هاش فکرهم نمیکردم، حالا داشتم توی این باتلاق لعنتی دست و پا میزدم و هرلحظه از قبل هم پایین تر میرفتم… ساعاتی بعد، با چهره‌ی بی رنگ و رو و چشم‌های ورم کرده و سر و تیپ نه‌چندان جالبم، توی شرکت «آراز» پا گذاشتم و دکمه‌ی طبقه‌ی سوم آسانسور شکیل و طلایی رنگ رو فشردم؛ آراز پنج سال پیش، بعد از شرکت کبیر توی این موقعیت موفق ترین بود و حالا با وجود ورشکستگی نامدار حدس میزدم این شرکت رتبه‌ی اول رو داشته باشه. از آینه‌ی تمیز و براق آسانسور به خودم نگاه کردم؛ شاید بهتر بود با سر و شکلِ بهتری تو چنین شرکتی حضور پیدا کنم؛ اون هم به عنوان مدلینگ! بی‌شک قرار بود توی اولین دیدار رد بشم و رسما هیچ امیدی به استخدام نداشتم؛ نه آرایشی داشتم و نه حتی لباس‌های خیلی شکیل و چشم‌گیری پوشیده بودم؛ جلوی موهام پراکنده سفید بود و حالت چهره‌ام نشون میداد چقدر بی‌عصاب و بدعنقم! هیچ رئیسی دوست نداشت چنین کارکن مزخرفی رو استخدام کنه، اون هم توی چنین شرکت معروف و خفنی. من رسماً بعد از استخدام توی این شرکت به عنوان مدلینگ، اسمشون رو از رتبه‌ی اول حسابی پایین میکشیدم! درب آسانسور بازشد و من به عقب برگشتم؛ آسانسور با فاصله‌ی زیادی مقابل میز منشی بود و من با همین فاصله‌ی زیاد، درلحظه فرد مقابلم رو شناختم. شاید چهره‌اش اونقدر توی ذهنم نبود، اما سرعتش بسیارش حین تایپ کردن نشون میداد که آرامشه! جلو رفتم و نگاهش از روی مانیتور بالا اومد؛ عینک گربه‌ای دور آبی روی صورتش جدید بود و چتری‌های کمی بلند شده‌اش! اینکه میدیدم همه نسبت به پنج سال قبل شادتر شدن و تغییر‌هاشون حال آدم رو خوب میکنه، باعث میشد نسبت به خودم حس بدتری پیدا کنم که چرا من، از اون ویانای همیشه مرتب و با اعتماد به نفس، به چنین حال و روزی افتادم؟ آرامش حالا با این تغییر کوچیک توی ذهنم بانمک‌تر شده بود، اما من توی ذهن اون چی بودم؟ از یه دختر همیشه شیک و خندون به یه ویانای بدعنق و بی رنگ رو تبدیل شده بودم! - ویانا! صداش پر از تعجب و هیجان بود! نگاهش روی چهره‌ی پوکر و موهای سفید شده‌ام میچرخید؛ نگاه هردو همزمان روی دست‌هامون اومد؛ نگاهِ من، که برق انگشتر تک نگینی رو میون انگشت‌هاش دیدم و نگاه اون که دنبال برق انگشتر پیشنهادی نامدار به من میگشت! حس کردم از بابت این حال و روزم خنده روی لبش خشک شد و من برای اینکه کمی از این پوسته‌ی بداخلاقی خارج بشم کوچیک لبخند زدم. - آرامش! حالت خوبه؟
  13. «پارت بیست و نهم» کلافه نگاهم رو ازش گرفتم و پیام با چشم‌هاش ازم خواست پاچه‌ی مایای بیچاره رو ول کنم. صبحونه‌اش رو خورد و از روی صندلی‌ای که برای قدش بلند بود پایین پرید. - عمو پیام من میرم آماده بشم. پیام جرعه‌ای از چای مقابلش نوشید. - باشه عزیزم، آماده شو تا بریم. مایا از جمعمون جدا شد و من با خوردن لقمه‌ای کوچیک بی‌مقدمه گفتم: - میخوام برم دنبال کار! نگاه بچه‌ها مستقیم روی چهره‌ام نشست؛ چهره‌ای که کلافگی و بی حوصلگی رو فریاد میزد اما، تظاهر داشت نشون بده همه چیز سر جاشه. - خیلیم عالی، حالا چه کاری؟ هومان بود؛ لقمه‌ی دیگه‌ای توی دهانم گذاشتم و بی‌اشتها جوییدم. - مدلینگ! پیام به سرفه افتاد و توفان حرف دلش رو به زبون آورد: - لابد توی شرکت نامدار! عین برق گرفته‌ها بهش نگاه کردم. - مگه عقلم رو از دست دادم؟ شونه بالا انداخت. - چه‌میدونم من! گفتم نامدار هم شرکت مدلینگ داره کارش هم کساد شده، شاید دلت بخواد ازش حمایت کنی! بهش چشم غره رفتم و لقمه‌ی بعدی رو توی بشقاب کوبیدم. - انقدر نامدار نامدار نکن مایا میشنوه. پیام گلوش رو صاف کرد و سمت من برگشت. - کدوم شرکت میخوای بری؟ این همه کار، باز میخوای بری بیوفتی تو دام کبیرا؟ پوزخند زدم؛ داشتن هرلحظه کلافه‌ترم میکردن! - چه ربطی داره؟ مگه من این همه سال پیش کبیرا کار کردم با باقی شرکت‌ها هم ارتباط گرفتم؟ من میخوام برم توی یه شرکت کاملا مستقل، درضمن؛ دیگه کبیرایی در کار نیست! اصل کاری رفته زیر خاک، این یکی هم که من دیگه کاری به کارش ندارم. توفانِ همیشه نمکی مزه پروند: - آره کاری به کارش نداری و دخترش داره توی اتاقت لباس مهدکودک میپوشه! هومان معترض اسمش رو صدا زد و مایا با یونیفرم طوسی بنفش و کاپشن پف پفی توی تنش و مقنعه‌ی کوچولوی توی دستش از اتاق بیرون زد. - عمو نپوشیدی که! پیام گیج شده سریع از پشت میز بلندشد و سمت اتاق رفت. - ببخشید عزیزم، میپوشم سریع. با چشم غره‌ای به چهره‌ی خندون توفان از پشت میز بلندشدم و سمت مایا رفتم؛ دست روی موهای لخت اما کمی شلخته‌اش کشیدم و از جیب کیفش جعبه عینک طبی گردش رو بیرون آوردم. - چرا شونه نزدی به سرت؟ وایسا ببینم عینکت رو بردی… جای خالی عینک توی جعبه بهم دهن کجی کرد و با نچ کوتاهی از روی زانوهام بلندشدم و سمت اتاق رفتم؛ توی مسیر زیرلب به بچه‌ی بیچاره غر زدم و با بُرس صورتی رنگش و عینکش پیشش برگشتم. برس رو روی موهاش کشیدم و بی‌توجه به غر زدن‌هاش به هومان گفتم: - هومان یه لقمه‌ی نون و پنیر واسش بگیر سریع. مایای همیشه غرغرو به موهاش دست کشید و من سریع عینک رو توی جعبه گذاشتم و جعبه رو توی کیف بنفش رنگ قرار دادم. - مامان موهام‌رو کندی! دایی گردو هم بزار، نون و پنیر خالی دوست ندارم. هومان بیچاره کمی پنیر روی نون مالید و گردو هارو پراکنده روش گذاشت؛ مایا جلو اومد و روی نوک پا ایستاد تا به لبه‌ی میز برسه. انگشت‌های کوچیکش رو روی لبه‌ی های نون گذاشت و معترض گفت: - دایی اول و آخرِ لقمه‌ رو پنیر نزدی! باز روی زانو نشستم و بی‌مقدمه مقنعه رو سرش کردم؛ با جیغ جیغ دست‌هام رو گرفت و مانع کارم شد. - مامان ولم کن! منقعه دوست ندارم. کلافه مقنعه‌ی کوچیک با حاشیه‌های طوسیش رو روی زمین کوبیدم. - مایا عصبیم نکن! بپوش این کوفتی رو؛ آخرین باری که بدون مقنعه فرستادمت ده بار از مهد بهم زنگ زدن! بچه‌ی بیچاره با لحن بلند من لال شد و من باز سعی کردم مقنعه رو سرش کنم. - بعدشم، اون منقعه نیست و مقنعه‌ست. مقنعه رو توی سرش عقب کشید و با چشم‌های کوچولوی پف کرده‌اش عصبی بهم نگاه کرد. - مامان میشه انقدر غر نزنی بهم؟ هیچکدوم از مامانای توی مهدکودک اینطوری با بچه‌هاشون رفتار نمیکنن! حرفش قلب رو توی سینه‌ام‌نگاه داشت و سکوت سنگین حاکم شده باعث شد متوجه بشم بقیه هم تحت تاثیر حرفش قرار گرفتن. پیام با وارد شدنش به پذیرایی جو‌ رو عوض کرد اما من، همچنان روی زانو نشسته خیره به پارکت های زمین بودم و با خودم فکر میکردم که چرا؟ چرا هیچوقت نتونستم اونطور که باید برای مایا مادری کنم؟ پیام دست مایا رو گرفت و با دست دیگه‌اش کیفش رو بلند کرد؛ هردو از خونه خارج شدن و من، بی سروصدا سر جای قبلیم نشستم. همچنان بچه‌ها ساکت بودن و من طولی نکشید که با هجوم فشار های زیادی که روم بود، رسماً ترکیدم! با صدای بلند زیر گریه زدم و اونقدر در لحظه نشونه‌ی ضعف داشتم، که فقط تونستم برای پنهون کردن صورتم روی میز خم بشم و پیشونیم رو روی دست‌هام بزارم! شونه‌هام عمیق میلرزید و صدای گریه‌ام، دل سنگ رو آب میکرد؛ همین دیشب رو هم ساعت‌ها گریه کرده بودم اما، مایا باز با حرفش درد دلم رو تازه کرده بود! منِ بی مصرف‌ترین مادرِ دنیا بودم.
  14. هانی بانو

    بیایین بیوگرافی بدین لطفا

    عسل 18 ساله اصفهان البتههه اصالتاً شیرازیم
  15. (پارت یازدهم) شاکی به دودِ سیگارش نگاه کرد. - نه داداش! لااقل سیگارت رو خاموش کن. سیگار را محکم توی زیرسیگاریِ کریستال روی میز فشرد و به عقب تکیه داد. - ای بابا! با چشم به دخترها اشاره کرد و معراج با اخم آرام گرفت؛ سارا برای عوض کردن جمع بحثی جدید باز کرد. - معراج، داریم واسه‌ی چند هفته‌ی دیگه دنبال تالار میگردیم! همه جا تقریباً تا پنج شیش ماهِ دیگه پر شده ولی پدرِ رادمان برامون پارتی بازی میکنه. کمی از حالت اخمو و به قول رادمان جلدِ سگ اخلاقش خارج شد و به هردویشان نگاه کرد. - عروسی میگیرید؟ چرا انقدر یهویی؟ سارا لبخند زد و رادمان شانه بالا انداخت. - چه‌‌میدونم داداش؛ خانواده‌ی سارا اوکی و دادن ماهم رو هوا گرفتیمش! اشکالی داره؟ معراج باز اخم کرد. - چرا گوه میخوری رادمان؟ توام فقط میخوای به من گیر بدی. مبارک باشه سارا، تبریک میگم به جفتتون، البته اگه رادمان باز یه‌طورِ دیگه برداشتش نکنه! اینبار رادمان هم عینِ او اخم کرد. - چته تو چند روزه سگ شدی؟ چرا انقدر پاچه میگیری؟ پیش از آنکه معراج با اخم‌های وحشتناک درهمش پاسخی به او دهد متین با صدای بلندی میانشان پرید: - بسه دیگه! چتونه عین سگ و گربه افتادید به جونِ هم؟ هر دو سکوت کردند و متین آرام‌تر گفت: - آروم بگیرید بابا، حداقل جلوی سارا آبروداری کنید. معراج، موقعیتت قابل درکه برامون. مدام با این مرتیکه بهروز در رفت و آمدی و این موضوع عصابت رو به هم میریزه، ولی حالا بعد از مدت‌ها اومدیم دورِ هم جمع شدیم یکم خوش بگذرونیم و بگیم و بخندیم، پس بزار کوفتمون نشه؛ رادمان توام ترجیحاً لال شو! انقدر توی دست و پاش نپیچ. با چشم به رادمان اشاره کرد و پسرک با حرص از معراج دور شد و دور میز غذاخوری کنار دخترها نشست. - گوربابای بهروز، فکر کردی برام اهمیتی داره؟ رادمان کنایه پراند: - چته پس؟ نکنه عاشق شدی؟ متین پرتقالی سمتش پرتاب کرد و تشر زد: - مگه نگفتم تو خفه شو؟ معراج سریع سمتش برگشت و اخم و سکوت سنگینش، هر سه‌شان را به شک وادار کرد! حتی خود معراج هم لحظه‌‌ای در فکر فرو رفت؛ عاشق شده بود؟ معراجی که هرگز در زندگی‌اش تمرکزی روی عشق نداشت و تمام زندگی‌اش کار بود، حالا درگیرِ آن دخترکِ شگفت انگیز شده بود؟ آن هم در یک نگاه؟ دختری که حتی اسمش را هم نمیدانست… اما قطعا هر چه که بود، مثل چهره‌اش دلربا بود! مثل چشم‌های تا به تا و موهای خاص و خارق العاده‌اش. - ببین من و معراج، چرا ماتت برد؟
  16. (پارت دهم) به آموزشگاه نقاشی پیش‌رویش نگاه کرد؛ تابلوی «آموزشگاه هنر خورشید» مقابلشان بود و دخترک با لباس‌های رنگی شده و تیوپ و بوم نقاشی از آنجا می‌آمد. - شما اینجا کلاس نقاشی میرید؟ خودش هم متعجب شد؛ بی‌ربط ترین سوال را پرسیده بود و دخترک چشم‌های دو‌رنگش گرد شدند. - من اینجا کار میکنم، چطور؟ نور امید در قلبش روشن شد؛ اگر اینجا کار میکرد پس مدام میتوانستند همدیگر را ببینند! - خواهرم دنبال یه آموزشگاه نقاشیِ خوب بود… دخترک شیرین لبخند زد و قلب معراج لرزید؛ با انگشت به داخل آموزشگاه اشاره کرد و پاسخ داد: - اینجا آموزشگاهِ خیلی خوبیه؛ میتونن ثبت نام کنن، ترم‌های جدیدمون به زودی شروع میشن. ماتِ چهره‌ی بی‌نقص و نگاه شگفت‌انگیزش شده بود و دخترک از آن نگاهِ میخ شده و عمیق معذب میشد؛ باز نگاهش را دزدید و به ساعت مچیِ رنگی‌اش نگاه کرد. - ببخشید، من باید برم. از کنار معراج گذر کرد و بوی شیرین و فوق‌العاده‌ی عطرش توی بینیِ معراج ماند… آب دهانش را قورت داد و به عقب برگشت. دخترک سمت تاکسی‌های آن سمتِ خیابان میرفت و بخش‌هایی از شلوار جین توی تنش رنگی شده بود؛ کلاهِ فرانسوی یاسی رنگ روی موهای تیره‌اش بود و آن تکه مویِ لعنتی هوش از سر معراج پرانده بود! به شانسش ایمان آورد؛ دخترک اگر اینجا کار میکرد، پس معراج باید هر دو وعده‌ی روزش را به رستورانِ مانی می‌آمد! *** رادمان پیروزمندانه فریاد کشید و دسته‌ی پی‌اس را روی مبل رها کرد؛ مقابل چهره‌ی جدیِ معراج بالا و پایین پرید و در راستای پیروزی‌اش شادی کرد. - دیدی گفتم میبرم؟ انقدر کُری خوندی تهش دو هیچ بردمت جوجه! تمام حواسش سوی آن دخترکِ خاص و دلربا با زیباییِ بی‌اندازه‌اش بود وگرنه امکان نداشت مقابل رادمان باخت دهد، آن هم در فیفا. دسته‌اش را کنار دسته‌ی رادمان روی مبل کوبید و از جا برخاست. - یه بار توی کل عمرت تونستی من رو ببری، خوشحالی داره؟ از کنار متین و سارا دور میز غذاخوری گذر کرد و وارد آشپزخانه شد؛ با حرص و سروصدا بطری آبمیوه را از یخچال بیرون آورد و توی لیوان ریخت؛ نوشیدنی را لاجرعه نوشید و دخترها از بیرون سرک کشیدند تا دلیل این حجم از خشم و سر و صدا را ببینند؛ برای شام نزد مانی رفته بود تا غذا بگیرد اما هر چه منتظر مانده بود و به داخل آموزشگاه سرک کشیده بود، خبری از دخترکِ مورد علاقه‌اش نبود! پکر به خانه بازگشته بود و حال هیچ حوصله‌ نداشت. از آشپزخانه بیرون زد و با پشت دست دور‌ دهانش را تمیز کرد؛ رادمان که دگر از شور و حال افتاده بود به او نزدیک شد و دست دور گردنش انداخت. - داداش من غلط کردم بُردم بخدا! سمتش برگشت و با اخم به چهره‌ی غمگین‌ شده‌اش نگاه کرد. - چرت نگو رادمان فیفا برام مهم نیست، کلاً حال و حوصله‌ی درست حسابی ندارم. پسرکِ بیچاره لب‌هایش آویزان شد. - چرا آخه؟ یکم از این جلدِ سگ اخلاقت خارج شو، بزار دوبار خندون ببینیمت. مجدداً روی مبل نشست و بی‌توجه به فضای بسته‌ی خانه سیگاری آتش زد. - تا دنیا دنیاست اوضاع همینه داداش، منم همینم. عادت نکردی؟
  17. (پارت نهم) گرسنه بودند اما نمیخواستند مانی هم از کار و زندگی‌اش بیوفتد؛ معراج روی مبل نشست و به پیشانی‌اش دست کشید. - نمیخواد داداش، تو جوجه‌هارو آماده کن من میام تا نیم ساعت دیگه ازت تحویل میگیرم. مانی رضایتمندانه پاسخ داد: _ آفرین حالا شد! شانس بیاری ترافیکِ امروز سنگین نباشه، وگرنه خودت و رادمان رو از دست میدیم. بی‌توجه به کنایه‌اش تلفن را قطع کرد و از جا برخاست؛ از خانه بیرون زد و بی‌توجه به قار و قور شکمش، رستوران مانی را مقصد قرار داد. بیش از نیم ساعت زمان برد تا به آنجا برسد اما ولع خوردن غذاهای لذیذِ مانی، جلوی کلافگی‌اش را میگرفت و آرامش میکرد. پیاده شد و سمت رستوران قدم تند کرد؛ سرش پایین بود و مشغول تنظیم کردن ساعت مچی‌اش بود که محکم با کسی برخورد کرد و صدای رها شدن وسایل دخترک روی زمین، باعث شد بهش نگاه کند. - لعنتی… نقاشیم! دخترک سریع خم شد و بوم نقاشی‌اش را از روی زمین چنگ زد؛ تیوپ‌های رنگ اطرافشان پخش شده بودند و نگاه معراج مبهوت روی تکه موی روشن مقابل صورت دخترک قفل شده بود! اشتباه نمیکرد… خودش بود! خم شد و دستش جلو رفت تا تیوپ‌های رنگ را بردارد و نگاه سراسیمه‌ی او روی نگاهِ شگفت زده‌ی معراج نشست! همانجا و همان لحظه، مقابل رستوران مانی زانو زده روی کاشی‌های پیاده‌رو، قلبش برای دخترک مقابلش لرزید! تکه موی سفید توی صورتش رها شده بود و چشم‌های شگفت انگیزش… چطور آنقدر خاص بود؟ یکی از آنها آبی بود و دیگری سبز؛ و معراج همانجا در دل به خود اعتراف کرد که حاضر است در آبیِ نگاهش غرق شود و در سبزیِ چشمانش گم…‌ دخترک پیش از معراج به خودش آمد و نگاهش را دزدید؛ دستان لرزانش تیوپ‌ها را دوتا یکی جمع کردند و توی باکس چوبی قرار دادند. آب دهانش را محسوس قورت داد و از آن فاصله‌ی کم با معراج قدری معذب شده بود. - ببخشید، بزارید کمکتون کنم. تیوپ‌های باقی مانده را برداشت و به دستِ او داد؛ دستانی که کمی مضطرب میلرزیدند و سعی داشتند با سرعتِ هرچه بیشتر تیوپ‌های رنگ را جمع کنند و توی باکس چوبی بگذارند. - ممنونم. همزمان از جا برخاستند و دخترک باکس و بوم نقاشی را توی آغوش کشید؛ خجالتی بود و با آن چشم‌های دو رنگ و دلربا مستقیماً توی چشم‌های معراج نگاه نمیکرد. بی‌حرف لب‌های قلوه‌ای براق شده‌اش را روی یکدیگر فشرد و خواست از او دور شود که میان راه، معراج به حرف آمد. - ببخشید… سمتِ پسرک بازگشت و تکه‌موی روشن و چشم‌های خوش‌منظرش قلب معراج را از کار انداخت! نمی‌دانست چه بگوید، اما به هر روشی میخواست بحثی پیش بکشد؛ توی آسمان دنبالش میگشت و حال روی زمین پیدایش کرده بود! نمیخواست فرصتش را از دست دهد؛ آن چشم‌های تا به تا و زیبایی‌اش معراج را دیوانه‌تر از پیش کرده بود.
  18. «پارت بیست و هشتم» بیخیال شونه بالا انداخت. - داییمه مامان! اشکالی نداره. پر تاسف سر تکون دادم و به مقابلم خیره شدم؛ باید خداروشکر میکردم که امروز به خیر گذشته بود و مثل حرف‌های کذایی آیدا نامدار و مایا باهم رو به رو نشده بودن! امیدوار بودم خدا جواب شکرگذاری‌هام رو بده و من رو دیگه با نامدار رو در رو نکنه؛ دیدنش هرلحظه بیشتر باعث میشد به یاد گذشته بیوفتم و این بدبود که من به جای یادآوردی روزهای بدم با نامدار، به یاد لحظات خوبمون می‌افتادم و دروغ چرا؟ در حقیقت نامدار اونقدری که برای من خوب بود بد نبود! دلم هوایی میشد اما برگشت امکان ناپذیر بود. باید به یاد می‌آوردم که بخاطر حضور مایا هم که شده، نباید دم به تله بدم و اوضاع رو از این خراب تر نکنم! *** با شب بخیر کوتاهی از بچه ها، همراه با مایا سمت اتاق خواب رفتیم و بعد از کشیدن پتو روی بدن کوچیکش کمی غر زدم: - جدیداً خیلی دیر میخوابی مایا! صبح هم باید بری مهدکودک و بهتره که چشم‌هات از بیخوابی سرخ نباشن. دلم میخواست بهش بگم لازمه کمی سخت بگیرم تا مشکلات مهد قبلی باز پیش نیاد، اما آیدا حسابی بهم تاکید کرده بود تا رفتارم‌ رو با مایا دوستانه‌تر بکنم! با پشت دست به چشم‌هاش دست کشید و پتو رو بالا تر آورد. - مامان ویا غر نزن، خستم! لب ورچیدم و کنارش روی تخت دونفره نشستم. - خیلی خب، بخواب. بهم پشت کرد. - شب بخیر. خم شدم و روی موهاش رو بوسیدم؛ موهایی که رنگ و حالتش بی تفاوت شبیه به نامدار بود. - شب بخیر عزیزم، آروم بخوابی. کمی تکون خورد و میدونستم قراره درلحظه خوابش ببره. بدون اینکه دراز بکشم، زانوهام رو بغل گرفتم و به مقابلم خیره شدم؛ باورم نمیشد نامدار بعد از تموم اون اتفاقات، بازهم مغزم رو درگیر کرده بود و داشت خواب رو از چشم‌هام میگرفت! یاد روزهایی افتادم که با شکم بالا اومده و قلب گرفته‌ام، بی‌خواب روی تخت مینشستم و تا صبح رو بی وقفه گریه میکردم.دکترم هاکان مدام میگفت که این کار اشتباهه و این رفتارها میتونه در آینده روی بچه‌ام تاثیرات بدی بزاره؛ هاکان… هاکان! اون رو باید کجای دلم میزاشتم؟ این همه بدبختی کی وقت کرده بود سراغمون بیاد؟ به مایا نگاه کردم؛ نفس‌هاش شمرده شده بود و عمیق خوابش برده بود. آروم بلندشدم و سمت میز آرایش و کشوهای زیادش رفتم؛ کشوی اول، آخرین جعبه… میتونستم بازش کنم؟ دستم جلو رفت و جعبه‌ی مخملی قرمزِ خاک گرفته رو بیرون آوردم؛ شب تولد نیکان و رقص تانگو و لباس صورتیم و بیبی‌چک‌های توی کیفم و موزیک لایت اون شب توی سرم پیچید… از یادآوری اون شب و محتوای جعبه، لحظه‌ای به گذشته پرت شدم و جعبه با صدای بدی از دستم رها شد و روی زمین افتاد! سریع به مایا نگاه کردم؛ کمی تکون خورد اما بیدار نشد! خم شدم و حین برداشتن جعبه، زیرلب به خودم لعنت فرستادم! جعبه رو باز میکردم و دستام عمیق میلرزید؛ نامدار با من چیکار کردی؟ جعبه باز شد و انگشتر تک نگین و زیباییش، هردو زیر نور لایت آباژور درخشیدن؛ باز به اون شب پرت شدم! شاید آخرین لحظاتی از زندگیم که از ته دل شاد بودم؛ لبخند واقعی و حال خوبم کنار نامدار… اون روزها فکر میکردم وجود مایا قراره نامدار رو از اون لحظه‌ام شاد‌تر کنه و من چقدر احمق بودم! درِ جعبه همزمان با چشم‌های من بسته شد؛ اگر اشکی از چشم‌هام پایین میومد همین امشب خودم رو میکشتم! جعبه رو آخر کشو پرت کردم و به چشم‌هام دست کشیدم. - لعنت بهت نامدار! لعنت بهت… پلک‌هام رو محکم روی هم فشار دادم، ویا حق نداری اشک بریزی! این همه سال زجرت داد و حالا حق نداری دلتنگش بشی. اما شاید گول زدن بقیه آسون بود، ولی خودم خیلی خوب میدونستم که چقدر دلتنگشم و ای کاش روزهای خوبمون برمیگشت… چنگال رو توی ظرف کنار نیمروی دست نخورده‌ام با ضرب کوبیدم و با کشیده شدنِ ظرف از زیر دستم، بالاخره از فکر خارج شدم و بالا رو نگاه کردم! نگاه همه روی صورتم بود و چشم‌های سرخ شده‌ام، نشون میداد متاسفانه دیشب رو حریف دلم نشدم و دیشب رو حسابی گریه کردم. ظرفم دست پیام بود و مثل همیشه کمی اخم داشت. هومان نگران گفت: - خوبی ویا؟ یه ساعته داریم صدات میزنیم! مایا حین خوردن صبحونه‌اش به جای من جواب داد: - مامان ویا دیشب من رو خوابوند تا صبح چشم‌هام سرخ نباشه، ولی مثل اینکه خودش نخوابیده! بی‌شک همه فهمیدن دلیل سرخی چشم‌‌هام بی‌خوابی نیست! این رو از ترحم نگاهشون میخوندم. به مایا غر زدم: - پاشو لباس بپوش عمو پیام ببرتت مهد. لب ورچید. - مامان بزار صبحونه‌ام تموم بشه!
  19. «پارت بیست و هفتم» حرف‌هاش باعث شد اخم کرده به میز و قهوه‌ی سرد شده‌ام نگاه کنم و تمام جواب های توی سرم رو سرکوب کنم تا مبادا همین وسط بهش بگم « پشیمونی بی فایده‌ست نامدار! حداقل الانی که دخترت بخاطرت مشکلات میون ما داره با چنین بیماری وحشتناکی دست و پنجه نرم میکنه، پشیمونی کاملا بی فایده‌ست!». تمام این حرف ها و جواب ها آماده توی سرم بود اما لال موندم و به جاش فنجون قهوه‌ام رو با دو دست چسبیدم و با صدای گرفته‌ام کوتاه گفتم: - قهوه‌ات سرد شد! لالش کردم و هردو در نهایت حسرت و غم، مشغول کوفت کردن قهوه‌هامون شدیم. این موقعیت درست بشو نبود و نامدار باید این رو میپذیرفت؛ هرچند اون از خیلی چیزها بی خبر بود، اما بازهم نباید اجازه میدادم امیدوار بمونه! حتی اگر من هم قرار بود هوایی بشم امکان نداشت به نامدار برگردم! چرا که حالا فقط من و نامدار نبودیم؛ از ما مهم تر مایا بود که همین حالا هم به مقدار کافی به هم ریخته بود. امکان نداشت اجازه بدم نامدار بازهم روی روحیاتش تاثیرات بدتر بزاره و اون رو از الان هم بدتر بکنه! فنجون خالی رو روی میز کوبیدم و بدون اینکه به چهره‌ی پر حسرت نامدار نگاهی بندازم، شال رو از روی شونه‌ام بالا آوردم و روی موهای کم و بیش سفید شده‌ام مرتب کردم. نگاهش لحظه‌ای ازم جدا نمیشد و همین باعث میشد هرلحظه معذب تر و البته دلتنگ تر بشم! تلفنم روی میز ویبره رفت و اسم «آیدا» نمایان شد؛ سریع ریجکتش کردم و از پشت میز بلند شدم. نباید اجازه میدادم مایا فعلا از اتاق آیدا خارج بشه! نامدار به سراسیمگیم نگاه کرد و سریع گفتم: - باید برم؛ ممنون بابت قهوه! سر تکون داد و متقابلا بلند شد. - نوش جون. هول کرده از کافه بیرون زدم و نامدار رفت تا قهوه‌هارو حساب کنه. به طور ضایعی تا فضای بیمارستان رو دوییدم تا نامدار بهم نرسه و بی مکث و حتی بدون ضربه ای به در، خودم رو توی اتاق آیدا انداختم! نفس نفس میزدم و از پشت به درب اتاق تکیه داده بودم. نگاه آیدا پر از علامت سوال روی من نشست و از اونجایی که مایا داشت بهم نگاه میکرد، نمیتونستم درست صحبت کنم! میون نفس زدن‌هام با خنده‌ی هیستریکی گفتم: - زنگ زده بودی عزیزم! متقابلا خندید. - آره، جلسه‌ی مایا تموم شد. اتفاقی افتاده؟ بیشتر خندیدم، رسماً زده بود به سرم! - نه بابا، چه اتفاقی؟ نگاه مایا سمت آیدا برگشت و من سریع لب زدم: - نامدار اینجاست! ابروهای آیدا بالا پرید و سریع به مایا نگاه کرد. - خب مایا جون، دوست داری بیشتر حرف بزنیم؟ مایا چینی به بینیش انداخت. - خاله آیدا خسته شدم دیگه! پر حرص لبخند زدم و توی دلم به دختر خودم فحش دادم. - خیلی خب عشقم، زیاد اذیتت نمیکنم؛ مامان ویا بره توی ماشین من در حد دو دقیقه حرف‌های امروز رو باهات مرور میکنم و میبرمت پیشش، خیلی خب؟ مایا ناچار قبول کرد و من قدردان لبخند زدم. از اتاق بیرون رفتم و مستقیم سمت درب خروجی بیمارستان پا تند کردم؛ نامدار از کافه بیرون زده بود و ای کاش دیگه باهم رو در رو نمیشدیم! نگاهم پایین افتاد و نامدار حین نزدیک شدن بهم پرسید: - داری میری؟ از حرکت ایستادم و پر از اضطراب به پشت سرم نگاه کردم. - آره. سر تکون داد؛ دیگه به اون مقدار نگاهش پر از حسرت نبود! انگار تموم نور های امید توی قلبش رو شکونده بودم. - موفق باشی، مراقب‌ خودت باش! اینبار نگاه من پر از حسرت روی چهره‌ی اون نشست اما، سریع خودم رو جمع و جور کردم. -همچنین! و سریع سمت ماشین رفتم! هومان هم هنوز از بیمارستان بیرون نزده بود و من قرار بود از دلتنگی و خشم و حسرت و حس دلخوری، به تنهایی توی این ماشین بترکم. جلو نشستم و سرم رو میون دست‌هام فشردم؛ خدایا داری من رو امتحان میکنی؟ چی میشد نامدار دیگه مقابل من سبز نشه؟ ضربه‌ای به شیشه‌ی ماشین خورد و نگاه سرخ شده‌ام بالا اومد؛ آیدا و مایا کنار ماشین ایستاده بودن و شیشه رو پایین کشیدم. مایا عقب نشست و آیدا پرسید: - همه ‌چیز سرجاشه ویانا؟ با نیم نگاهی به مایا سر تکون دادم؛ لحنم آروم بود وقتی میگفتم: - آره عزیزم، ممنونم ازت. لبخند زد و سر تکون داد؛ سر کشید و خطاب به مایا پر از انرژی گفت: - مواظب خودت باش مایا جونم؛ به حرف‌هام هم فکر کن تا جلسه‌ی بعد بیشتر راجع بهشون صحبت کنیم، باشه؟ مایا تایید کرد و آیدا حین دور شدن تاکید کرد: - تمریناتت هم حتما انجام بده! ویانا جان، خداحافظ فداتشم. - خداخافظ عزیزم. شیشه رو بالا کشیدم و مایا حین ور رفتن با زیپ کاپشن پسته‌ای رنگش گفت: - دایی هومان کجاست؟ بهم قول داده امروز برام کتاب بخره! معترض سمتش برگشتم. - مایا انقدر به همه نگو برات کتاب بخرن!
  20. «پارت بیست و ششم» هردو پر از بهت بودیم و دلتنگی؛ البته من کمی هم دلخور بودم، شاید هم کمی بیشتر از کمی! - خوبی؟ اینجا چیکارمیکنی؟ نگران بود؟ نامدار کبیر اگر میدونستی من توی این مدت چی کشیدم قراربود چقدر نگران بشی؟ - چیزی نیست، اومدم به یه دوست سر بزنم. نگاهش پر از حسرت روی چهره‌ی بی رنگ و روم نشست و من بی‌اراده پرسیدم: - خودت چی؟ گیج گفت: - من چی؟ - اینجا چیکارمیکنی؟ من هم نگران به نظر میومدم؟ ای کاش من از نظر اون نگران نبودم؛ کاش به نگاهِ نامدار یه فرد پر از خشم و کینه بودم اما در حقیقت دلم اونقدر نگران و پریشون بود که نزدیک بود همین وسط راجع به بیماریش بپرسم! - تو فکر کن من هم اومدم به یه دوست سر بزنم. پوزخند زدم؛ نگاهم رو ازش گرفتم و سر تکون دادم. - خیلی خب، موفق باشی. اون برخلاف من، بدون هیچ پوزخندی فقط کمی گوشه‌ی لبش بالا رفت و سر تکون داد. بی خداحافظی سمت درب بیمارستان حرکت کردم و نامدار اسمم رو صدا زد! بیخیال شو مَرد، من عجله دارم و اگه دخترت یهو از راه برسه و من رو مامان صدا کنه باید چه خاکی توی سرم بریزم؟ سمتش برگشتم؛ بی مکث گفت: - سری قبل شرایطش نبود؛ الان… وقت داری یه قهوه بخوریم؟ وقت داشتم اما چرا باید چنین کاری رو میکردم؟ - عجله دارم؛ مگه نیومدی دوستت رو ببینی؟ حرفم سرشار از کنایه بود اما نامدار قرارنبود چیزی رو به دل بگیره. -فقط چند دقیقه ویانا! ناچار سر تکون دادم و بازهم گوشه‌ی لبش بالا رفت؛ خداروشکر کافه‌ی کوچیک بیمارستان خارج از محوطه بود و قرارنبود دیگه نگران حضور مایا باشم. پشت سرم وارد شد و صندلی چوبی رو برام عقب کشید؛ معذب نشستم و خودش هم مقابلم نشست؛ انگار تازه داشتم به خودم میومدم، دیوونه شده بودم؟ بعد از تموم اون اتفاقات حالا مقابلش نشسته بودم تا باهم قهوه بخوریم و گپ بزنیم؟ گارسون جلو اومد و نامدار پرسید: - چیز دیگه‌ای میخوای؟ مدام نگاهم رو ازش میدزدیدم؛ باید اعتراف میکردم که نامدار توی این مورد حرفه‌ای تربود و بهتر میتونست خودش رو کنترل کنه. حداقل دستپاچه نمیشد و عین احمق ها به در و دیوار نگاه نمیکرد و پاش رو به زمین نمیکوبید! - نه، همون قهوه. گارسون بعد از گرفتن سفارش دو شات اسپرسو ازمون دور شد و من از قبل هم معذب تر شدم! نامدار پاکت سیگار رو سمتم گرفت و من بالاخره به خودش نگاه کردم. - مرسی، نمیکشم. متعجب شد و خودش یک نخ بیرون کشید؛ شاید باید میگفتم بخاطر دخترته که دیگه لب به سیگار نمیزنم، اونوقت متعجب تر میشد! سیگار رو آتیش زد و خاطرات فیلترهای رژیِ من توی سرم پیچید… ای کاش قدرت این رو داشتم که از مقابلش بلند بشم و از کافه بیرون بزنم! کم مونده بود از حال بد به گریه بیوفتم و نامدار با پک زدنش به سیگار داشت هرلحظه من رو به گذشته نزدیک‌تر میکرد. - ویانا حالت خوبه؟ این پنج سال رو چیکارکردی؟ زایمان کردم عزیزم، زایمان! بچه داری، گریه و زاری، و بیشتر از همه‌ی این‌ها بدبختی! من کل این پنج سال رو بدبختی کشیدم و ای کاش میشد همش رو به زبون بیارم. اسپرسو ها رسید و نامدار کوتاه تشکر کرد؛ من لال شده بودم و فقط کوتاه جواب نامدار رو دادم. - هیچی، زندگی کردم! مسخره ترین جواب ممکن رو دادم و نامدار بیچاره هم لال شد؛ با عجله کمی از قهوه نوشیدم و زبونم عمیق سوخت. ترجیح میدادم تا خود معده‌ام بسوزه اما قهوه به زودی تموم بشه و من از این کافه‌ی کوفتی بیرون بزنم! - چرا انقدر موهات سفید شده؟ بهش نگاه کردم؛ انگار هیچوقت نامدار رو انقدر نگران ندیده بودم! - ارثیه. - مطمئنی؟ ابداً مطمئن نبودم. - بنظرت پنج سال گذشته برام خوب گذشته؟ - پس ارثی نیست! گفته بودم نامدار قاطعه. دست‌هام دور فنجون قهوه قفل شد و نامدار ادامه داد: - چیکار کردی کل اون پنج سال رو؟ کی برگشتی ایران؟ نامدار قراربود انقدر سوال بپرسه تا بهش بگم بچه‌ات رو به دنیا اوردم و بزرگ کردم؟ - نامدار دنبال زیر بغلِ مار میگردی؟ زندگی کردم! گذروندم و گذشت، اونجا تنها بودم و گفتم بیام ایران پیش بچه ها، چندماهی بیشتر نیست که برگشتم. بی مقدمگی حرف‌هاش لالم کرد! - میخوای بدونی من کل این پنج سال چیکارکردم؟ نقطه به نقطه‌ی دنیارو دنبالت گشتم ویا؛ به هر دری زدم پیدات کنم حتی دوست‌هات هم میگفتن نمیدونن دقیقا کجایی! بعد از کلی التماس و قسم خوردن گفتن شماره‌ای ازت ندارن. تا ترکیه‌ام اومدم اما هیچ اطلاعاتی ازت نداشتم! عین دیوونه‌ها توی خیابون میچرخیدم تا بلکه پیدات کنم؛ دست به دامنِ هومان شدم! هیچ خبری ازت نداشت، هیچکس هیچ خبری ازت نداشت! نگاهم پر از حسرت و دلخوری روی نگاه غمگینش نشست. - تویی که قراربود انقدر خودت رو به آب و آتیش بزنی چرا گذاشتی برم؟ چرا انقدر اذیتم کردی؟ چرا اون حرف‌هارو زدی؟ چرا گفتی… چرا گفتی بچه‌مون رو بکشم؟ - من نخواستم بری ویا! بی‌اختیار پوزخند زدم؛ قبل از اینکه من چیزی بگم نامدار ادامه داد: - اگه بود و نبودت واسم فرقی نداشت وسط شرکت میونِ اون همه آدم آبرو و اعتبارم رو به چوب حراج نمیبستم و کاری نمیکردم که تا سه سال اسمم از زبون‌ها نیوفته، به چه عنوان؟ به عنوان مرد بی‌غیرتی که دست زن باردارش و ول کرد که بره و قلبش رو شکست! عمیق بهش نگاه کردم؛ غم داشت و کم مونده تا به اوج خشم هم برسه. - دروغ گفتن نامدار؟ غیر از این بوده؟ حالا بیشتر از خشمگین، کلافه‌اش کرده بودم! به پیشونیِ عرق کرده‌اش دست کشید. - دِ آخه لامصب، اگه واسم مهم نبودی همون موقع که از اتاق زدی بیرون نمی‌اومدم دستت و سفت بچسبم که نزارم بری! اگه مهم نبودی فرداش از پشیمونی به کوه و بیابون نمیزدم تا بلکه پیدات کنم و سعی کنم اوضاع رو باز درست کنم! تا ترکیه نمی‌اومدم تا آواره‌ی کوچه و خیابون بشم و مردم اونطوری عجیب به پریشونیم نگاه کنن!
  21. (پارت هشتم) - هروقت بارها به مقصد رسید با خودم هماهنگ بشید. معراج سر تکان داد؛ برای بارهایی که هرگز قرار نبود به مقصد برسند. - حتما! با خداحافظی کوتاهی، همراه با بادیگاردهای بزرگ هیکلش از آنجا دور شد و سوار بر لیموزین مشکی براق، کم کم از مقابل چشمان معراج کنار رفت. نگاهش روی مسیر رفته شده‌ی لیموزین خشک شد و دست‌هایش توی جیب مشت شدند؛ سفیدی چشمانش از پشت عینک آفتابی سرخ شده بودند و آنقدر دندان‌هایش را روی یکدیگر فشرده بود که تا متلاشی شدنش چیزی نمانده بود! رادمان جلو آمد و روی بازویش دست گذاشت؛ ذهنش مشغول شمس و لیموزین مشکی بود و با این حرکت، سمت پسرک برگشت. - دیدی کنترل کردن خشمت اونقدرا هم کار سختی نیست؟ از بیرون آن‌طور به نظر میرسید وگرنه او از درون متلاشی شده بود! - رادمان کم مونده بود تا انگشت‌هاش رو خُرد کنم! خیلی کم… برخلاف تصورش رادمان لبخند زد. - اونم به وقتش خُرد میکنی، صبور باش مَرد. به خانه رسیدند و معراج خسته، تن کوفته‌اش را روی کاناپه پرتاب کرد؛ رادمان از سوی دگر خانه رها شده روی مبل خطاب به او گفت: - جانِ من زنگ بزن به مانی بگو دو پُرس جوجه کباب بفرسته اینجا! مردم از گرسنگی. دست دراز کرد و تلفنش را برداشت؛ کوچک‌ترین مخالفتی نداشت چون خودش هم از گرسنگی به دل‌درد افتاده بود. شماره‌ را گرفت و فکر به غذاهای خوش عطر و بوی مانی، کمی آرامش کرد. - به به معراج خان! تو باز دلت افتاد به قار و قور یادی از ما کردی؟ نرم و بی‌اخم پاسخ داد: - علیک سلام مانی! غرِ اضافه نزن، من و رادمان یکم دیگه توی این وضعیت بمونیم از کمبود غذا میمیریم. صدای خنده‌ی پسرک را از پشت تلفن شنید و رادمان از آن سوی پذیرایی زیرلب با خود غر میزد. - نمیمیرین داداش، نترس! حال و حوصله‌ی حرف اضافی نداشت. - مانی دو پرس جوجه، بده پیک بیاره. خنده‌اش قطع شد و کمی شرمنده پاسخ معراج را داد: - معراج حقیقتش پیک موتوریم رفته شهرستان، نیستش! خودت نمیتونی بیای تحویل بگیری؟ کلافگی‌اش باز برگشت! چشم فرو بست و از پشت تلفن به او غر زد: - مردِ حسابی من میگم ما دو تا عین دوتا مُرده افتادیم روی مبل از گرسنگی تلف شدیم تو میگی خودت بیا تحویل بگیر؟ مانی باز آرام خندید؛ مشغول کار بود و صداش بشقاب و قاشق چنگال نشان میداد که در آشپزخانه‌ی رستوران است. - معراج تو که انقدر سوسول نبودی! خیلی خب اشکالی نداره؛ چند دقیقه رستوران رو میسپرم دست بچه‌ها خودم میارم براتون، خوبه؟
  22. (پارت هفتم) - من پنج سالِ تمام خواب اون لحظه رو میبینم رادمان! برای زجر دادن خودش و پسرِ بزدلش لحظه شماری میکنم، اما ممکنه خشمم زودتر از من پیش بره و وقتی به خودم بیام که بهروز رو زیر فشار دست‌هام خفه کرده باشم! نگاهی بین متین و رادمان رد و بدل شد و هردو از ته دل نگرانِ او و موقعیتش شدند؛ تا انتهای راه را در کنارش بودند و از انتخابش حمایت میکردند، اما از سویی دیگر قلبشان نگرانِ دوستِ لجوجشان بود. اینبار متین نگران و کمی ترسیده لب به سخن گشود: - معراج غلط اضافی نکنی ها! قدم به قدم طبقِ نقشه پیش میری، خیلی خب؟ شات خالی شده را روی میز بازگرداند و دستانش را در جیب‌های شلوارش فرو برد. - نترس متین، حواسم جمعه. هرگز مطمئن نبود! اگر خون از مقابل چشمانش کنار نمیرفت شاید دست به هر کاری میزد. امیدوار بود تا با یک حرکت ناگهانی تمام نقشه‌های پنج ساله‌اش نقش بر آب نشود! باد محکم و پر زور توی صورتش میوزید و موهای کوتاهش را به حرکت در می‌آورد؛ با دستان توی جیبش به منفورترین فرد زندگی‌اش خیره بود و عینک آفتابی روی چشم‌هایش، به بهروز اجازه نمیدادند تا نفرت مشهود نگاهِ معراج را بخواند. با سر به رادمان اشاره کرد و پسرک برگه را از دست بهروز بیرون کشید؛ امروز اولین مرسولات شمس را بار میزدند و باورش نمیشد که برای دیدن آن مردکِ حقه‌باز، هنگام سپیده‌دم و پیش از روشنایی هوا به سمت شمال حرکت کرده بود؛ آن مردک برایش پشیزی ارزش نداشت اما برای انتقام گرفتن از او، دست به هر کاری میزد. با لبخند کریه و کت و شلوار سورمه‌ای توی تنش جلو آمد و مقابل او ایستاد؛ قدش به سختی تا سینه‌ی معراج میرسید و سرش را با آن عینک آفتابیِ بد‌شکل بالا گرفته بود تا چهره‌ی پر نفرت او را به خوبی ببیند؛ دستش مقابل معراج دراز شد و اگر همین حالا تک تک انگشتانش را خُرد میکرد چه میشد؟ شاید آن بادیگاردهای قول‌پیکر بر سرش آوار میشدند، شاید هم نه. - توی دبی گفتم، باز هم میگم؛ از همکاری باهاتون خیلی خوشحالم جناب تهرانی‌مقدم! برام باعث افتخاره و در حقیقت سپردن بارهای ارزشمندم به شما خیالم رو راحت میکنه. نمیتونستم به هر کسی اعتماد کنم! ناخواسته پوزخند زد؛ دستش جلو رفت و انگشتان کفتار پیر را محکم فشرد. بهروز شمس نمیدانست که به بد کسی اعتماد کرده! مردکِ احمق معراج را خوب نشناخته بود. قاچاقِ مواد مخدر هرگز کارِ او نبود و اکنون هم قرار نبود بارهای کثافتِ بهروز را به مقصد برساند! اگر اینچنین میکرد که پا در مسیر پدرش گذاشته بود؛ اردشیری که همیشه از کثافت‌کاری‌هایش بد میگفت و شیرینی‌های مزخرفش، حال معراج را به هم میزد. - همچنین جناب شمس؛ در رابطه با بارها هم خیالتون راحت باشه! صدای باد توی گوششان میپیچید و مجبور بودند کمی بلند صحبت کنند. - قطعا همینطوره! خیالم تختِ تخته. پوزخند معراج عمق پیدا کرد و خداروشکر دستش از میان انگشتانِ سرخ شده‌ی معراج بیرون کشیده شد.
  23. (پارت ششم) لبخند متین کمرنگ شده بود و اخم‌های معراج مجدداً در هم گره خورده بودند؛ هر بار که اسم آن مردک را به زبان می‌آورد همینطور بدخلق میشد. رادمان از آن سوی عمارت سمت آنها آمد و متین پر سروصدا و صمیمانه به او دست داد. - چطوری داداش؟ دست دور شانه‌ی متین انداخت و لبخند عمیقش ردیف دندان‌های سفیدش را به نمایش گذاشت؛ همیشه همگان لبخند داشتند به جز او! هیچ چیز جای اخم‌های درهمش را نمیگرفت. - نوکرتم دختر، تو چته معراج؟ کشتی‌هات غرق شدن باز؟ نگاه‌ جدی‌اش روی چهره‌ی بشاش رادمان نشست و لبخند روی لبان هردویشان سبک شد؛ معراج اهلِ شوخی و خنده نبود! و اصلاً هم جنبه‌اش را نداشت. - غلط کردم چرا میخوای بزنی؟ بگو ببینم دبی چطور گذشت؟ اینبار کلافه‌تر سمت او برگشت. - یه ساعت نشستم واسه‌ی متین توضیح دادم حالا باید واسه‌ی توام تکرار کنم؟ هیچ کثافتی نشد؛ قرارداد بستیم و از این به بعد مدام مجبورم روی گوهش رو ببینم. پس از بستنِ قرارداد هیچ اتفاقی نیوفتاده بود؟ در واقع حقیقت را بیان نکرده بود؛ اصلِ قضیه درست پس از بستن قرارداد بود! آن دخترکِ دلربا با ظرافت و زیبایی‌اش عقل معراج را از کار انداخته بود. اصلا اگر تمام رخَش را میدید چه میکرد؟ حال که با یک نیم‌رخ آن هم در نورِ ملایمِ کشتی اینگونه دل‌باخته بود، قطعا تمام‌رخِ آن دخترکِ پریچهر را میپرستید! رادمان را حسابی پکر و مغموم ساخته بود و حال دگر خبری از لبخندِ چند دقیقه قبلش نبود. - این همون چیزی نیست که پنج سالِ تمام برای رسیدن بهش تلاش کردی؟ حالا چرا میخوای یقه‌ی ما رو بگیری؟ لب‌هایش محکم روی هم فشرده شدند و مجدداً از نوشیدنی توی شاتش نوشید. - عصابِ من و گوهی نکن رادمان؛ درسته، میخوام به کثافت‌ کاری‌هاش راه پیدا کنم و تیکه تیکه جیگرش رو آب کنم، اما قطعا دلم نمیخواد مدام جلوی چشمم باشه! اگه نتونستم خودم رو کنترل کنم چی؟ اگه همین فردا صبح دستم رو دور گردنش حلقه کردم و خرخره‌اش رو جوییدم چی؟ رادمان من اسلحه‌ همیشه میون دست‌هامه! خوب میدونی که همیشه هوشیار و آماده‌ام، و حالا توی این موقعیت کنترل کردن خودم سخت‌ترین کاره! قراره هر روز بیاد جلوی چشم‌هام جولان بده و من جرواجرش نکنم؟ میشه چنین چیزی؟ دست روی شانه‌اش گذاشت و سعی کرد آرامش کند؛ معراج از خشم و کینه میلرزید و برآمدگی رگ گردنش توی چشم میزد. درکش میکردند اما موقعیتِ کنونی‌ معراج، چیزی بود که همیشه میخواست و برهم زدنش حماقتِ محض بود. - اگه هر لحظه دلت خواست یه گلوله توی سرش خالی کنی حق داری، ولی یادت باشه که برای چی نقشه کشیدی! کشتنِ بهروز شمس قبل از هرکاری اشتباهه معراج. پسرش اصلِ قضیه‌ست، اول باید اون رو جلوی چشم‌هاش تیکه تیکه کنی و بعد به حسابِ خودِ ناکسش برسی! شات را روی میز کوبید و به چهره‌ی رادمان خیره شد؛ او سرشار از خشم بود و خون مقابل چشمانش را پوشانده بود. اما رادمان، در نهایتِ نگرانی میخواست تا جلوی خطر را بگیرد و خون مقابل چشم‌های معراج را کنار بزند.
×
×
  • اضافه کردن...