رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. درود عزیزکم رمانتون تایید شده توی همون تاپیک پارت‌هات رو ارسال کن

  2. درود خوش اومدید

    1. roshi

      roshi

      درود تشکر از شما بانو

  3. درود خوش اومدید

  4. درود خوش اومدید

  5. سلام به روی ماهت عزیزم خواستم بگم قبلا لینک تاپیک رمانم و برات فرستادم که بزاری توی اپ نودهشتیا ولی الان رمان تموم شده، تاپیک فصل دوم و بفرستم برات اوکیه؟ یا اون یکی رمانم

    جفتش پارت گذاری متدوام داره

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      ایرادی داره تاپیک رمانم که تموم شده رو بزاری ؟ فصل دومشم در دست تایپه جفتشو بزاری

      ببخشید گیج شدم خودمم😭😂 اخه به جز این دوتا یه رمان دیگه هم دارم ولی اون پنج پارته فعلا پوسترم نداره

    2. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      اشکال نداره

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      فصل اول

      فصل دوم

       

      مچکرم عزیزم

       

  6. درود خوش اومدید

  7. «پارت دهم» به حرف اومدم؛ صدام درست مثل لحظه به لحظه‌ی این چندروز انگار که از ته چاه میومد. - بحث جالبی نبود؛ همون بحث خودتون رو ادامه بدین بهتره. لبخند آهو خشک شد و نگاهی کوتاه، بین بچه‌ها رد و بدل شد؛ آهو در نگاه اول، با دیدن حال و روز من رسماً شوکه شده بود و حق هم داشت؛ ویانای همیشگی با اون انرژی بسیارش، حالا به چه حال و روزی افتاده بود! مایا رو در آغوش کشیده بود و رفتارها و اخم‌های درهمش، بیشتر آهو رو متعجب کرده بود! قطعا توی سرش خانواده‌ی ما، افتضاح ترین خانواده بود؛ اون از نامدار که به برج زهرمار معروف شده بود، این از من با این حال خراب و افتضاحم، و این هم از مایا که با پنج سال سن، کاملا کپی نامدار با اون اخلاق مسخره‌اش بود! نگاهی بین بچه‌ها رد و بدل شد؛ سرور برای عوض کردن جو پر هیجان به آهو گفت: - لباس‌های نینی رو بهمون نشون بده! باقی وسایل که نشون ندادی ذوقمون و کور کردی، بزار لااقل لباس‌هارو ببینیم. آهو بی حرف با شوق فراوون توی چشم‌هاش و لبخند قشنگ‌روی لبش، لباس های کوچولوی سایز کوچیک رو از نایلون بیرون آورد و روی میز بزرگ مقابلمون قرار داد؛ لباس های کوچولو با طرح و رنگ‌های متنوعشون، باعث ذوق همه شده بود و من، عین برج زهرمار به میز و لباس های روش خیره بودم! این سایز کوچولو من رو یاد بچگی مایا مینداخت؛ زمانی که روحیه‌ام از الان هم داغون تر بود و هرروز با دیدن شباهت بسیارش به نامدار، صبح تا شب رو گریه میکردم! توفان خم شد و یکی از لباس‌هارو برداشت؛ لباس سفید خردلی با طرح زرافه، که اصطلاحاً اندازه‌ی کف دست بود. - چرا انقدر ریزن اینا؟ آهو خندید و نفس حین نگاه کردن به لباس‌ها پرسید: - لازم نبود اول تعیین جنسیت کنید؟ آهو صادقانه جواب داد: - آره حقیقتش لازم بود، ولی ما از ذوق زیاد دووم نیاوردیم! و با هیجان بیشتری اضافه کرد: - جاوید که سر از پا نمیشناسه! هرروز با دو دست لباس بچه میاد خونه. همه بلند خندیدن و من، لبخند کوچیک فیک گوشه‌ی لبم پر از درد بود؛ خوشبختانه بحث جاوید و ذوقش بسته شد و آهو باز به حرف اومد: - ولی به نظر من الان دیگه طرح و رنگ‌ها جنسیت نداره؛ مثلا رنگ زرد یا سبز و سفید و هم پسر میتونه بپوشه هم دختر. سرور کمی از چای توی دستش نوشید و سریع حرفش رو تایید کرد. - آره دیگه الان که نمیان واسه‌ی دختر صورتی بگیرن و واسه‌ی پسر آبی! مثل اینکه بحثشون راجع به بچه تمومی نداشت و من، با تداعی شدن هرلحظه از بچگی مایا کم مونده بود همین وسط سکته کنم! به سرعت از روی مبل بلند شدم و همه‌ی نگاه ها سمتم برگشت. - ببخشید. و سریع ازشون دور شدم؛ خداروشکر کسی صدام نزد و مجبور نبودم به کسی جواب پس بدم. وارد اتاق شدم و بلافاصله با برداشتن حوله‌ام، خودم رو توی حمام انداختم؛ حس میکردم نفسم داره میگیره و حس خفگی‌ای که داشتم، فقط با دوش آب یخ قابل درمان بود. کمی روی نوک پا ایستادم تا حوله رو آویزون کنم، که زیر شکمم عمیق تیر کشید و همزمان با جمع شدن چهره‌ام، کمی خم شدم؛ لعنتی، امروز چندم بود؟ چک کردم؛ درست حدس زده بودم، امروز روز دوره‌ام بود. پنج سالِ تمام هر آخرِ ماه رو درد کشیده بودم و اونقدر درد زیادی داشتم، که میخواستم در و دیوار رو چنگ بزنم. برخلاف خواسته‌ام دوش آب گرم رو باز کردم تا بلکه درد زیر دلم کمی آروم بشه؛ بعد از دزدیده شدنم از سوی اون مرتیکه‌ی چشم آبی، با اون ضربه‌ی محکم دهانه‌ی رحمم زخم شده بود و بعدش هم بعد از زایمان سختی که داشتم، رحمم اونقدر حساس شده بود که هربار پریود میشدم، بیشتر از حد نرمال ازم خون میرفت و دردش با سال‌های قبل اصلا قابل مقایسه نبود! سرم رو کمی بالا گرفتم و چشم بستم؛ قطرات آب گرم از روی سر تا نوک پام پایین میومدن و من داشتم از هجوم فکرهای مسخره و سردرد و دلدرد دیوونه میشدم! گاهاً صدای خنده‌های بلند بچه‌هارو ناواضح میشنیدم و ای کاش، من هم درجمعشون همینطور بی پروا میخندیدم؛ مثل قدیما! ویانای گذشته رو میخواستم؛ ویانایی که بی باک زندگی میکرد و به هیچ چیز نه نمیگفت؛ ویانایی که سیگار‌های همیشه رژی شده‌اش نامدار رو دیوونه میکرد و حالا، بخاطر وجود بچه‌‌اش، پنج سال بود که سیگار رو کنار گذاشته بود. دوش آب گرم حس خفگی رو ازم نگرفت و با پیچوندن حوله دور خودم، از حمام بیرون زدم؛ بلافاصله از پد استفاده کردم و با وجود خونریزی غیر عادیم، اگر استفاده نمیکردم کل خونه رو به گند میکشیدم. نامدار لعنتی، تو این مورد هم باعث دردسرم شده بود؛ این مشکل دوران بارداری و زایمانم رو هم سخت کرده بود و چندماه آخر بارداری رو کاملا از سمت دکتر استراحت مطلق گرفته بودم و برای یه زن تنها، سخت بود پنج ماه یک جا خوابیدن و کاری نکردن! لباس‌هام رو پوشیدم؛ مغزم هنوز پر از فکرهای مزخرف بود و زیر دلم درد میکرد؛ تقریبا بعد از هربار پریودی حس میکردم دوباره زایمان کردم!
  8. «پارت نهم» جوابی نشنیدم و باز وارد اتاق شدم؛ با دیدن مایا روی تخت، سر جام خشک شدم؛ دست‌هاش مثل همیشه محکم روی گوش‌هاش بود و من، داشتم دست و پام رو گم میکردم! جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم؛ دست‌هاش رو به سختی از روی گوش‌هاش جدا کردم و میون دست‌های خودم گرفتم؛ یخ زده بود و میلرزید! - مایا مامان، من و نگاه کن! نگاه نمیکرد؛ امکان نداشت به چشم‌هام نگاه کنه. محکم در آغوشش گرفتم؛ نفس‌هاش تند شده بود و زیرلب هذیون میگفت: - میشنوم… میشنوم چی میگن! روی موهاش دست کشیدم؛ دست‌های من، از دست های مایا بیشتر میلرزید. - مایا آروم باش! من و ببین مامان؛ به جز من و تو، هیچکس اینجا نیست، خیلی خب؟ از آغوشم بیرون آوردمش؛ صورتش رو میون دست‌هام گرفتم؛ ترسیده بود و رنگ‌ و روش حسابی پریده بود. - مامان… جونم براش در اومد. - جونم مامان؟ ببین من و. لحظه‌ای بهم نگاه کرد و بعد، باز به ملحفه‌ی سفید زیر پامون خیره شد. - صدا میشنوم… سمت میز کوچیک کنار تخت هجوم بردم و با همون دست های لرزون، داروهاش رو روی تخت انداختم؛ حین ریختن آب توی لیوان، بارها نزدیک بود لیوان از دستم رها بشه و وسط اتاق خرد و خاکشیر بشه، اما من مادر بودم! این ترس و ضعیف بودن رو باید کنترل میکردم؛ من مادر مایا بودم و باید بیشتر از هرکسی حواسم بهش میبود؛ باید قوی میبودم! لیوان آب رو به دستش دادم و دوتا از قرص‌هاش اضطراری رو از جعبه بیرون آوردم. - بخور مایا. دندون‌هاش رو محکم روی هم چفت کرده بود؛ سعی کردم با همون دست‌های عمیقاً لرزون دهنش رو باز کنم. - مایا باید بخوری! بهت قول میدم؛ قول میدم تا بخوری حالت خوب میشه. بخور مامان، بخور دخترم. داشتم از ترس سکته میکردم و هربار که میخواستم توی این شرایط بهش قرص بودم، دندون های چفت شده‌اش از ترس این اجازه رو بهم نمیداد. بی‌طاقت بلند اسم توفان رو صدا زدم و به لحظه نرسید که چهره‌ی نگرانش توی چهارچوب در نقش بست. - چیشده؟ سمتش برگشتم؛ منِ لعنتی کم مونده بود باز به گریه بیوفتم. - حالش بده توفان، تروخدا کمک کن نمیتونم بهش قرص بدم! توفان به سرعت جلو اومد و روی تخت نشست؛ نفس رو با چهره‌ی نگران دیدم که وارد اتاق میشد و این بیچاره، توی جمع پر از تشویش ما چیکار میکرد؟ توفان روی موهای لخت و مشکی رنگ مایا دست کشید و عین من سعی کرد دهانش رو باز کنه. - مایا عمو ببین من و! باز کن دهنت و عزیزم. با هزار سختی و البته صبر و آرامش، کمی موفق شد و سریع به منِ دست و پا گم کرده نگاه کرد. - ویانا قرص‌هارو بده بهش بخوره؛ سریع باش! قرص هارو بین لب‌های کوچیک و به زور باز شده‌اش گذاشتم و سریع لبه ی لیوان آب رو پشت سرشون قرار دادم؛ به محض قورت دادن آب، نفسم سنگین از سینه رها شد و انگار اکسیژن تازه به مغزم رسید! چونه‌ام از بغض میلرزید و مایا اگر حال و روز من رو میدید، از این هم بدتر میشد! محکم بغلش کردم؛ نفس‌هاش کمی آروم تر شده بود اما، هنوز زیر گوشم هذیون‌هاش رو میشنیدم. - میشنوم… روی موهای نرم و براقش دست کشیدم و همونطور زیر گوشش گفتم: - آروم باش مایا! گوش کن به مامان؛ من پیشتم باشه؟ آروم باش… نفس عمیق بکش، از هیچی نترس مایا مامان ویا پیشته. روی شونه‌اش رو بوسیدم و قطره‌ی اشکم میون موهاش گم شد؛ حس میکردم میون سخت ترین مشکلات زندگیم غرق شدم و زندگی هرلحظه از قبل سخت تر میشه! حالم بد بود و آرامش، تنها آرزوم برای این روزها بود. نشسته روی مبل، تمام حواسم سمت مایا بود تا مبادا اتفاق صبح دوباره تکرار بشه! ترسش باز به جونم افتاده بود و خداروشکر مایا، ریلکس مشغول ور رفتن با تبلتش بود و هر از گاهی از کاسه‌ی بزرگ کنارش پاپ کورن میخورد. نفس دست روی پام گذاشت؛ سمتش برگشتم، لبخند داشت! لبخند داشت و به نظر میرسید عین همه نگران منه. - حواست اینجاست ویانا؟ آروم حرف میزد؛ مکالمه‌ی بینمون رو فقط خودمون میشنیدیم. - به نظرت حواسم اینجاست؟ به مایا نگاه کرد. - ویا تو بیشتر از مایا حالت بده! چنددقیقه حواست رو بده به خودت؛ الان که میبینی، خداروشکر مایا کاملا حالش خوبه. کوتاه زمزمه کردم: - نفس میترسم! لبخندش کمرنگ شد؛ از چشم‌هام به زمین خیره شد و عین خودم آروم جواب داد: - حق داری، ولی این راهش نیست! قبل از اینکه جوابی به حرفش بدم، آهو میون حرفمون وقفه انداخت. - چی میگید شما دوتا؟ بگید ماهم بشنویم. آهو رو بالاخره بعد از پنج سال دیده بودم؛ به گفته‌ی توفان، آهو با درک بالاش تنها به اینجا اومده بود و چندتا از لباس‌هایی که برای بچه‌اش خریده بود رو آورده بود تا ما ببینیم! ذوق و شوقش وصف نشدنی بود و هردوی ما مادر به حساب میومدیم؛ ویانا وثوقی، مادری پر از اضطراب و حال بد، با چهره‌ی همیشه بی روح و رنگ پریده و زیر چشم‌های گود و جلوی موهای کمی سفید شده. آهو اما، مادر بهتری بود! سرشار از انرژی بود و آرایش کامل و پشت چشم‌های سایه زده‌اش، با لایت مرتب موهاش حسابی از من انرژی گرفته بود؛ عدالت این بود؟ این بود که دوران بارداری من با اون همه رنج و سختی گذشت و پدر بچه‌ام ازم خواست بچه‌اش رو سقط کنم و من رسماً ازش فرار کردم، و حالا آهو از لحظات خوبش با جاوید میگفت؟ با جاویدی که لحظه‌ی فهمیدن بارداری آهو، اشک شوق ریخته بود و نامدار، مقابل من داد و فریاد به راه انداخته بود!
  9. «پارت هشتم» بی‌ربط گفتم: - مایا حالش خوب نیست؛ من چه گوهی باید بخورم؟ چرا مشکلات لحظه‌ای ازم دور نمیشن؟ تا یه چیز میخواد درست بشه یه چیزِ دیگه سرم آوار میشه. بچه‌ها به هم نگاه کردن؛ سرور گفت: - با آیدا حرف زدی؟ سر تکون دادم. - دوز داروهاش رو برده بالا؛ هرلحظه داره بدتر از قبل میشه! منِ عوضی دارم چه گوهی میخورم؟ گند زدم تو زندگی خودم، گند زدم تو زندگی مایا. صدام بالا رفت و پیام سریع کنترلم کرد؛ بازوهام رو گرفت و میون اشک‌ریختن هام محکم تکونم داد. - به خودت بیا ویانا! فقط کافیه به خودت بیای تا اونوقت بتونی به مایا کمک کنی؛ با این اوضاع، انتظار داری بتونی حال مایا رو خوب کنی؟ تو تا وقتی خودت خوب نشی برای اون بچه هیچ غلطی نمیتونی بکنی! شونه‌هام از گریه لرزید و سرم رو پایین انداختم؛ اشک‌هام بی درنگ از روی گونه‌هام پایین میومدن. - پیام، اصلا حالم خوب نیست. ترحم ته نگاهشون رو دوست نداشتم، اما به محبتشون نیازمند بودم! محبتی که توی آغوششون بود و درواقع، من درحال حاضر به جز بچه‌ها هیچ کسی رو نداشتم تا درکنارم باشن و آرومم کنن. پیام به سرعت در آغوشم گرفت و اشک‌هام اوج گرفت؛ از روزی که از ترکیه‌ برگشته بودم و پام رو توی این خونه گذاشته بودم، اوضاع همین بود! یا از بابت جنگ و بحث های من و مایا عصبی بودن یا از بابت حال و روزمون نگران؛ شرمندشون بودم، از بابت نگرانی‌ای که به جونشون انداخته بودم حسابی شرمندشون بودم. منِ ویانا وثوقی، همیشه‌ی خدا بچه‌هارو از بابت دردسر ساز و شیطون بودنم نگران میکردم، اما الان اوضاع با همیشه فرق داشت و یدونه ویانا وثوقی، رسماً تبدیل به دوتا ویانا شده بود! *** توی تخت غلت خوردم و پتو رو روی سرم کشیدم؛ آفتاب لعنتی توی تخم چشم‌هام بود و من از دیشب، یک دقیقه هم خواب به چشم‌هام نیومده بود! این که داشتم خودم رو مقابل مایا و بچه‌ها آروم نشون میدادم سخت بود اما، امیدوار بودم ارزشش رو داشته باشه؛ چندروزی از دیدن نیکان میگذشت و من طی این چندروز، تمام تلاشم رو کرده بودم تا روی حال بد مایا تاثیر بزارم! قرص‌هاش رو سروقت میدادم و به قول آیدا، سعی داشتم مثل یه مادر خوب و نرمال باهاش وقت بگذرونم. هرچند مایا نه کلمه‌ای باهام حرف میزد و نه حتی باهام چشم تو چشم میشد؛ آیدا گفته بود این یکی از علائم پررنگ بیماریشه و اینکه توی چشم‌هام نگاه نمیکنه، از بابت ترسه! میترسه از نگاهش بخونم چی توی سرشه؛ چی میشنوه و چی میبینه که من نمیشنوم و نمیبینم! بهش نگاه کردم؛ کنارم غرق در خواب بود و البته دیشب رو با هزاران بدبختی خوابیده بود؛ کابوس ها و هذیون هارو از سر گرفته بود و من از ترس و نگرانی، نزدیک بود بیهوش بشم! به عنوان یک مادر، زیادی دست و پام رو گم میکردم و هربار که میگفتم من مادر خوبی نیستم، هزاران مخالفت میشنیدم؛ اما دروغ که نبود؟ همه با چشم‌های خودمون میدیدیم که من حتی نمیتونم کمی مهر و محبت مادرانه خرجِ مایا کنم. از توی تخت بلندشدم؛ ساعت شیش و نیم صبح بود و همه خواب بودن. بی‌حوصله حین دست کشیدن به چشم‌هام وارد آشپزخونه شدم و شیرکاکائویی که توی لیوان ریختم رو سر کشیدم؛ برگشتم تا لیوان رو توی سینک بزارم، که نفس مقابلم ظاهر شد! چهره‌ی خواب آلود با نمکش با موهای تقریبا به هم ریخته‌اش باعث شد کوتاه لبخند بزنم. - صبح بخیر. متقابلا لبخند زد؛ طی این مدت، نفس بیچاره رو هم مدام نگران خودم کرده بودم! - صبح بخیر ویانا جون؛ بهتری؟ کوکی هارو از کابینت بیرون آوردم و توی ظرف دور طلایی چیدم. - خوبم، خداروشکر. لفظ «خداروشکر» رو پشت سر من تکرار کرد و هردو همزمان کوکی‌ای توی دهانمون گذاشتیم. بلافاصله توفان، با چهره‌ی سرحال و برگه‌های توی دستش وارد آشپزخونه شد و کمی از فنجون چای توی دستش خورد. - علیک سلام خانوما! نفس خندون بهش صبح بخیر گفت و توفان روی موهاش رو بوسید؛ کوکی توی دهانم رو قورت دادم و جواب دادم: - تو کِی بیدارشدی؟ خندون به خودش اشاره کرد. - به قیافه‌ام میخوره اصلا خوابیده باشم؟ چه تفاهمی؛ من هم شب گذشته رو نخوابیده بودم! اما دلایل من کجا و دلایل توفان کجا. به برگه‌ها اشاره کردم. - داستانت رو تموم کردی نه؟ دستی به برگه‌ها کشید. - میشه گفت آره! امروز باید برم چندتا انشاراتی سوال بپرسم، بعدم میرم میسپرم دست یه ویراستار تا کاراش رو تموم کنه. سر تکون دادم؛ بچه‌ها هرکدوم خودشون رو مشغول کاری کرده بودن و روز به روز هم توش موفق تر میشدن. براشون خوشحال بودم، خیلی خوشحال؛ اما من، خودم رو توی چه دامی انداخته بودم؟ لیوان خالی شیرکاکائو رو توی دستم فشردم و توفان همونطور که با یک دست نفس رو در کنار خودش نگه داشته بود گفت: - آهو برای امشب دعوتمون کرده خونشون! کلی ذوق سیسمونیش رو داشت، بهش گفتم دعوتمون کن بیایم ببینمیشون. نفس خندید. - اینطوری که آهو دعوت نکرده، تو دعوت کردی! توفان هم متقابلا خندید. - خب همون. حرفم لبخند روی لبشون رو کمرنگ کرد. - میشه من نیام؟ نگاهی بینشون رد و بدل شد؛ دلیلش رو قطعا میدونستن، اما توفان باز پرسید: - چرا؟ لیوان خالی شیرکاکائو رو بالاخره رها کردم و توی سینک گذاشتمش. - نمیخوام با جاوید رو در رو بشم! حرف منطقی نفس لالم کرد. - تو که نیکان رو دیدی! اگر بحثِ به گوشِ نامدار رسیدنه که دیگه مشکل رفع شده. - مایا رو نمیتونم بیارم! اینبار اما، حرف من منطقی تر بود؛ مایا رو رسماً به عنوان بچه‌ی خودم و نامدار میاوردم جلوی چشم جاوید؟ توفان بالاخره تسلیم شد. - خیلی خب، ولی آهو خیلی دوست داشت ببینتت! نهایتاً بهش میگم خودش بیاد اینجا، یا اگر جاوید نبود ما بریم اون سمت. همونطور که از آشپزخونه خارج میشدم گفتم: - شما برید؛ من بعداً میبینمش.
  10. «پارت هفتم» مچ دستم رو از میون انگشت‌هاش بیرون کشیدم؛ حس میکردم اگر قدمی راه برم، همین وسط پخش بر زمین میشم؛ اما باید خودم رو جمع میکردم، تا قبل از اینکه با نامدار رو در رو بشم! - نیکان من… من باید برم! سعی نکرد جلوم رو بگیره، اما من عین فراری ها به اطراف نگاه کردم و سعی داشتم ازش فرار کنم. - ویا… زیرلب حواس پرت خداحافظی کردم و مستقیم، به راهم ادامه دادم؛ برام مهم نبود بین راه به چند نفر تنه زدم، برام مهم نبود که حتی سمت داروخونه هم نمیرم، اصلا مهم نبود! فقط میخواستم از اون بیمارستان لعنتی بیرون بزنم؛ بیمارستانی که نامدار داخلش حضور داشت، نامداری که کل این پنج سال کابوسش رو میدیدم… بیرون زدم و به محض رسیدن هوای تازه به صورتم، انگار تازه نفسم بالا اومد! انگار که کل این چنددقیقه رو حتی نفس هم نمیکشیدم و حالا، تازه جون به بدنم برگشته بود. صدای آیدا و نیکان همزمان توی سرم میچرخید؛ موقعیتی که توش قرار داشتم، از همیشه افتضاح تر بود! تلو تلو خوران سر خیابون ایستادم و اولین تاکسی با دیدن حال خرابم سوارم کرد. پای چپم غیرارادی تکون میخورد و انگشت‌های لرزونم رو محکم توی هم گره داده بودم؛ اونقدر محکم که نوک انگشت‌هام داشت سفید میشد! با حواس پرتی تمام تراولی سمت راننده تاکسی گرفتم و بی‌توجه به مخالفت‌هاش از بابت زیاد بودن پول، از ماشین پیاده شدم؛ با این حالم باید میرفتم داخل خونه؟ این مدت کم بچه‌هارو ترسونده بودم؟ کم مونده بود از دستم سکته کنن. به محض ورودم نگاهشون روی چهره‌ی رنگ و رو پریده‌ام افتاد و من برای حفظ تعادل، دستم رو به چهارچوب در گرفتم. نفس اول از همه به حرف اومد. - ویانا… این چه سر و وضعیه؟ قبل از اینکه جوابی بدم، مایا از اتاق بیرون اومد و با کتاب های جدید توی دستش سمتم اومد؛ ویانا کنترل کن خودت و! جلوی مایا نه… جلوی مایا هرگز! - مامان ویا ببین دایی توف برام چی خریده! توفان سریع سرش رو بوسید و به اتاق اشاره کرد. - باشه عشق دایی توف، شما برو داخل اتاق مامان ویا هم الان میاد! نگاه مایا لحظه‌ای روی صورتم نشست و بعد، باز سمت اتاق برگشت؛ به عنوان یه بچه‌ی پنج ساله که اصولاً چیزی از این موقعیت ها نمیدونه، رسماً به این حال و روز من عادت کرده بود! ویا خودت نابودش کردی؛ خودت از سن کم به چیزهایی عادتش دادی که اصلا مناسب سنش نبوده. این بچه باید توی دنیای بچگی و رنگارنگش غرق میشد؛ نه دنیای خاکستری و بی رحمِ من! لعنت بهت نامدار؛ لعنت بهت ویانا! مایا رفت و همه سمتم هجوم آوردن؛ حالا که مایا نبود، شاید میتونستم همین وسط از حال برم! روی اولین صندلی نشستم و پیام ترسیده صورتم رو توی دستش گرفت. - من و ببین ویانا، چیشده؟ این چه حال و روزیه؟ بهش نگاه کردم؛ عصبی ادامه داد: - تو آینه یه نگاه به خودت بنداز ویانا! داری گند میزنی تو زندگیت؛ این چه وضعیتیه که برای خودت ساختی؟ بی ربط زمزمه کردم: - نیکان رو دیدم! توفان تقریبا فریاد زد: - چی؟ بهشون نگاه کردم؛ چشم‌هام پر از اشک بود و یک پلک کافی بود تا گونه‌هام رو خیس کنن؛ من اما، هیچوقت ترحم رو دوست نداشتم! این ضعیف بودن مقابل دیگران رو دوست نداشتم؛ ویانا وثوقیِ همیشه مغرور کِی به این حال و روز افتاده بود؟ نفس برای بهتر کردن اوضاع گفت: - خب نیکان رو دیدی، نامدار رو که ندیدی! چه اشکالی داره؟ حرفش از نظر بقیه‌هم منطقی بود، اما من با صدای گرفته و حال داغونم به لب زدن ادامه دادم: - میره میزاره کف دست نامدار؛ نامدارِ لعنتی… میاد مایا رو ازم میگیره! هذیون گفتن های مایا به من هم سرایت کرده بود؛ عین دیوونه ها سرم رو توی دست‌هام گرفتم و آروم تر گفتم: - مایا رو ازم میگیره... پیام دست‌هام رو محکم گرفت؛ لرزشش هرلحظه بیشتر میشد و نگرانی پیام هم همینطور. - ویانا قرار نیست همچین اتفاقی بیوفته. بالاخره زدم زیر گریه؛ صدام گریه‌ام بالا رفت و پیام گفت: - ویانا آروم! الان مایا رو میترسونی. مایا؛ نقطه ضعفم بود! صدای گریه‌ام پایین اومد اما شدتش نه. - پیام مایا تنها چیزیه که توی این زندگی برام مونده! اگر… اگر سعی کنه اونم ازم بگیره، بخدا خودم و میکشم! همه لال مونده بودن و پیام، کم مونده بود از بابت حال افتضاح من همراه با خودم به گریه بیوفته! پیام مثل توفان غمش رو توی نگاهش نشون نمیداد؛ از اخم‌های عمیق درهمش میتونستم بفهمم چقدر نگرانمه و از بابت حال و روزم غمگینه. توفان به حرف اومد. - ویا نامدار هیچوقت همچین کاری رو نمیکنه! اگر هم بخواد بکنه، مگه ما مُردیم؟ منطقی بود؛ نامدار اگر مایا رو میخواست، از همون ابتدا درخواست سقطش رو نمیکرد! اما اگر دلش هوایی میشد چی؟ دست‌هام از دست‌های پیام بیرون اومد و مقابل صورتم رو گرفتم؛ تا خود صبح میتونستم اشک بریزم و تنها موضوعم دیدن نیکان لعنتی نبود! حرف‌های آیدا لحظه‌ای از ذهنم خارج نمیشد.
  11. درود خوش اومدید

    1. عسل

      عسل

      سلام خوش آمدید 

  12. شایع عصبانی، نیستمتون
  13. دلم میخواد باهم رمانامون و بنویسیم و اگه شد یه رمان مشترک منتشر کنیم😭✨
  14. درود خوش اومدید

  15. «پارت ششم» سرم باز با شنیدن لفظ <اسکیزوفرنی> تیر کشید؛ دختر کوچولوی پنج ساله‌ام چطور همچین دردی رو تحمل میکرد؟ چشم فرو بستم، آیدا ادامه داد: - ولی باید خدارو شکر کنی ویا! بچه‌ها اسکیزوفرنی نمیگیرن اما اگر بگیرن هم، بسیار عمیق و خطرناکه! برای مایا اما، لولش خیلی پایینه و به راحتی قابل درمانه؛ فقط کافیه همکاری کنید. بهش نگاه کردم. - حالش بهتر نشده؟ چشم ازم گرفت و باز به برگه‌های مقابلش خیره شد. - میگفت کمتر از قبل صدا میشنوم، البته اگر دروغ نگفته باشه برای اینکه هرهفته نیاریش کاردرمانی! دست روی پیشونیم گذاشتم؛ دلم میخواست همین وسط بزنم زیر گریه. - هذیون میگه هنوز؟ با همون چشم های بسته و دست روی پیشونیم پاسخ دادم: - خیلی بیشتر از قبل. چشم باز کردم؛ پرسیدم: - اگه خودش گفته بهترم پس چی باعث شده فکرکنی حالش بدتر شده؟ لب ورچید، حالت چهره‌اش دلشوره به دلم مینداخت! اصلا راضی به نظر نمیومد. - اول اینکه مطمئن نیستم راست گفته یا دروغ! بعد هم طبق یه سری سوال که ازش پرسیدم، مطمئن شدم هنوز یه چیزایی اطرافش میبینه! ارتباط چشمیش هم که صفر شده، قبلا بهتر بود. میترسه به چشم‌هام نگاه کنه، مدام حس میکنه میتونم بفهمم چی توی مغزشه. بغض داشت خفه‌ام میکرد؛ آیدا ادامه داد: - ویانا پریشون نباش انقدر! دارم بهت میگم وضعیت مایا از تموم بچه‌هایی که برای اسکیزوفرنی بهم مراجعه کردن بهتره؛ حال و روز الانش هم نرماله، میتونه بهتر هم بشه و اگه کمی از پریشونی در بیای و بهش کمک کنی، حالش خوبِ خوب میشه! برگه‌ی کد داروهارو جلوتر کشید و اینبار کامل مقابلم قرار داد. - الان هم برو داروهاش رو بگیر و سروقت بده بهش تا بخوره؛ همکاری کن لطفا ویانا! راستی، انقدر هم بهش نگو بابات روی ماه زندگی میکنه! این بچه به اندازه‌ی کافی تخیلاتی شده، این موضوع هم دیگه بیشتر اذیتش میکنه. برگه‌ رو از روی میز چنگ زدم و با همون حال بد، با آیدا خداحافظی کردم؛ آیدا دوست دوران دبیرستانم بود و برای درمان مایا، اولین کسی بود که به خوبی میتونستم بهش اطمینان کنم! روانشناس بود؛ و اینکه چرا بچه‌ی پنج ساله رو باید پیش روانشانس بیارم و کلی دارو به خوردش بدم، همه برمیگرده به پنج سال قبل! پنج سال قبلی که با دوران بارداری افتضاحم، باعث شده بودم مایا به این حال و روز بیوفته. اسکیزوفرنی؛ لفظش هم حالت تهوع به جونم می‌انداخت! مشکل روحی و روانی‌ای که اکثراً بزرگسال ها باهاش درگیر بودن و حالا، بچه‌ی پنج ساله‌ی من چطور باید تحملش میکرد؟ توهم زدن، هذیون گفتن، دیدن و شنیدن چیزهایی که وجود خارجی نداره، ترس از ارتباط گرفتن و گوشه‌گیر شدن، بیخوابی و کابوس های بد، تمام چیزی بود که مایا تحمل میکرد! بارداری پرخطر و حال و روز بدم توی لحظه به لحظه‌ی اون نُه ماه، چنین بلایی رو سر روح و روان مایا آورده بود؛ مقصرش من بودم، یا نامدار؟ یا شاید هم هردوی ما؛ هردونفر ما، که بی فکر درکنارهم بودیم و لحظه‌ای به این فکرنکردیم که نتیجه‌ی عشق و حال هامون، شاید بشه بچه‌ای که قراره حسابی با خودخواهی‌هامون زجر بکشه. با برگه‌ی کوچیک توی دستم، پریشون جلو رفتم؛ بیمارستان حسابی شلوغ بود و برای رسیدن به داروخونه، باید کل جمعیت رو رد میکردم. عده‌ای توی صف نوبت بودن و عده‌ای دیگه، روی صندلی ها نشسته بودن؛ چندنفر رو کنار زدم، ببخشیدگویان جلو رفتم و از گیجی زیاد، حس میکردم کم مونده وسط بیمارستان بیهوش بشم! فضای اطراف دور سرم میچرخید، اونقدر گیج که لحظه‌ای به دیدن فرد مقابلم، توی دل گفتم چقدر آشناست؟ این… نیکان نیست؟ موهای همچنان بازکاتِ اینبار مشکی شده‌اش؛ چهره‌ی بشاشش، عین توفان هنوز پر شوق بود! من اما، رنگ و روم پریده بود و زیرچشم‌های گود و سفیدی جلوی موهام، بهش دهن کجی میکرد… چشم‌هاش گرد شد؛ هیجان زده بود و من، فقط بهش نگاه میکردم! مغزم نمیتونست بفهمه نیکان نسبش با من چیه؛ یا درواقع، نیکان نسبتش با مایا چیه! - ویانا! پر هیجان بیانش کرده بود؛ بی مقدمه جلو اومد و تن بی حسم رو در آغوش کشید، انگار تازه فهمیدم توی چه موقعیتی قرار دارم! از آغوشش بیرون اومدم، همونطور پر شوق ادامه داد: - ویا، وای ویا! چقدر دلم تنگ شده بود، اینجا چیکارمیکنی؟ نسبت به پنج سال قبل، فقط رنگ موهاش تغییر کرده بود و حالا، پیرسینگ بالای ابروش هم جدید بود. - نیکان، تویی؟ اونقدر گیج و مسخره پرسیدم که نیکان لحظه‌ای پر تعجب فقط بهم نگاه کرد؛ شاید داشت فکرمیکرد ویا از دوریِ داداشم اینطوری شده! - آره ویا، منم! حالت چطوره؟ فقط سر تکون دادم؛ فیک لبخند زدم و صدام از ته چاه بیرون اومد. - خوبم نیکان، تو… خوبی؟ نگاهش کمی گیج شده بود؛ حس میکردم نگران این حال و روز مسخره‌ام شده! من اما، دیگه داشت حالم از ترحم به هم میخورد. - قربونت برم؛ وای دختر، چقدر خوب که دیدمت! خیلی دلتنگت بودم. انگار چیزی یادش افتاد که با هیجان بیشتری مچ دستم رو گرفت؛ وسط جمعیت لعنتی بیمارستان و سروصداها، کم مونده بود روانی بشم! - وای ویا، وایسا یه لحظه، نرو! نامدار هم اینجاست، وایسا تا بیاد. مغزم سوت کشید، نامدار… اینجا بود؟ به درب کنارش اشاره کرد؛ بیمارستان دور سرم چرخید، نباید میدیدمش!
  16. «پارت پنجم» مایا بالاخره بغلش کرد و توفان پر ذوق بدن کوچیکش رو توی بغلش گرفت و بلندش کرد؛ در همون حین دفتر نقاشی بزرگی رو همراه با بسته‌ی مداد رنگی به دستش داد. - کل مغازه رو گشتم تا رنگ آمیزی مربوط به سیارات رو برات پیدا کنم! نارضایتی توی چهره‌ی مایا موج میزد؛ دفتر رنگ آمیزی رو از دستش گرفت و همونطور توی آغوش توفان گفت: - رنگ آمیزی مال بچه‌هاست! من دوستش ندارم. توفان نمایشی اخم کرد. - مگه تو بچه نیستی وزّه؟ مایا بی پاسخ دفتر رو به دستش داد؛ توفان شکست خورده مایا رو پایین گذاشت و دفتر رو همراه با مداد رنگ‌های توی دستش نگه داشت. - خیلی خب؛ خودم رنگشون میکنم! مایا زیرپوستی بهش خندید و مقابل تلویزیون، مشغول نگاه کردن به کتاب‌هاش شد؛ توفان باز جلو اومد و مقابلم نشست، انگار نه انگار چنددقیقه قبل پشت همین میز داشتیم یقه‌ی همدیگه رو میگرفتیم! دفتر رنگ آمیزی رو باز کرد و ریلکس، مشغول رنگ کردن اشکال مقابلش شد؛ بهش خنده‌ام گرفته بود، بیشتر به توفان میخورد بچه باشه تا مایا. *** آیدا با شوق همیشگیش مایا رو در آغوش کشید و قبل از بیرون رفتن مایا از اتاق، براش دست تکون داد. - مواظب خودت باش مایا خانوم! هفته‌ی بعد میبینمت. دست مایا رو گرفتم و رو به آیدا زمزمه وار لب زدم: - من میام الان. مایا رو از اتاق بیرون بردم و دستش رو توی دست توفان قرار دادم. - توفان تو مایا رو ببر؛ من داروهاش رو میگیرم، پاساژ بغلی هم چندتا خرید دارم بعدش میام. مایا ناراضی پا به زمین کوبید. - مامان قرار بود بریم کتاب بخریم! همونطور که کارتم رو از توی کیفم بیرون میاوردم زیرلب غر زدم: - همین دوروز پیش توفان برات کتاب خرید! کارت رو کف دست‌های کوچولوش گذاشتم. - برو با دایی توفان کتاب بخر. - مامان من سلیقه‌ی کتاب دایی توف رو دوست ندارم آخرین بار برام دفتر رنگ آمیزی خرید! توفان بلند خندید و من با چشم‌های گرد شده اخطار دادم: - مایا! درست صحبت کن. جفتشون رو سمت درب خروجی بیمارستان هُل دادم. - برید دیگه! من کار دارم. با عجله براشون دست تکون دادم و در لحظه خودم رو به اتاق آیدا رسوندم. - مایا رفت؟ سر تکون دادم؛ آیدا از بالای عینک طبی شیشه گردش بهم نگاه کرد و به صندلی های مقابلش اشاره کرد. - انقدر پریشون نباش، بشین. مقابلش نشستم. - پریشون نباشم؟ چطور پریشون نباشم؟ ریلکس برگه‌ی مقابلش رو امضا کرد و با نوشتن کُدی، مهر زد و مقابلم قرار داد. - اینم از داروهاش. بی ربط گفتم: - آیدا آخرین بار گفتی موضوع حل شده‌ست! گفتی بعد از اینکه این دارو هارو بخوره اوکی میشه، الان میگی مشکل بزرگتر شده؟ میگی داروی جدید؟ اونم با دوز بالاتر؟ کلافه بود؛ خود آیدای بیچاره اصلا از بابت این موضوع ذره‌ای بیخیال نبود. - ویانا من بدم میاد حال دخترت خوب بشه؟ بدم میاد دوز داروهاش رو بیارم پایین و بگم هردو جلسه بیاد برای کاردرمانی؟ چندبار بهت گفتم حواست به این بچه باشه! کلی تمرین دادم بهت که باهاش انجام بدی، گفتم انقدر رو مغزش راه نرو و مراعات حالش رو بکن، ولی کو گوش شنوا؟ مایا میگه مامانم باهام لجبازی میکنه! ویانا اینه همکاریت؟ مگه دوست نداری حالش هرچه زودتر خوب بشه؟ سرم رو میون دست‌هام گرفتم؛ کم مونده بود وسط اتاق بترکم! - آیدا بخدا نمیتونم! تحمل ندارم، حال و روزش داره دیوونم میکنه! فکر اینکه من باعث شدم بچه‌ی پنج سالم به اینجا برسه و با همچین مشکلاتی دست و پنجه نرم کنه اون هم توی این سن کم، داره روانیم میکنه! آیدا کلافه و دلسوز بهم نگاه کرد. - تو باعثش نشدی! تقریبا میون حرفش گفتم: - پس کی باعثش شده؟ خودت میگی تموم این مشکلات از دوران بارداریم ریشه میگیره؛ اگر بارداری خوبی داشتم، الان هم حال و روز بچه‌ام این نبود! آیدا دستم رو گرفت؛ دست یخ زده‌ام رو، که هرلحظه لرزشش بیشتر از قبل میشد. - تو نخواستی دوران بارداری بدی داشته باشی! خواستی؟ مقصرش الان نامداره؛ هرچند روحش هم خبر نداره الان چه اتفاقاتی افتاده و چی به چیه، ولی مگه اون باعث حال و روزت نشد؟ مگه اون باعث نشد دوران بارداری بدی رو بگذرونی؟ حق با آیدا بود؛ نامدار… نامدارِ لعنتی! مقصر حال و روز مایا نامدار بود یا من؟ نامداری که هنوز هم قلبم برای حال و روز بدش درد میکرد، هنوز نگرانش میشدم. - آیدا تروخدا سعی نکن قانعم کنی! آیدا قاطع جواب داد: - سعی ندارم الکی قانعت کنم؛ قانعت میکنم چون دلیل منطقی‌ای دارم؛ درسته، بیماری مایا ریشه میگیره از بارداری بدت، وگرنه اسکیزوفرنی توی بچه‌ها اصلا رایج نیست!
  17. چهار پنج سال پیش واسه‌ی یه انجمن تست نویسندگی دادم ردم کردن، نشستم مثل سگ عر زدم تو همون حین سرچ کردم دیدم عههه اون تنها انجمنِ نویسندگی نبود و لازم نبود از زندگی ناامید بشم😂 و اومدم توی این انجمن
  18. درود خوش اومدید

  19. «پارت چهارم» همیشه دوست داشت فضانورد بشه، و منِ احمق هربار که مایا میپرسید « بابام کجاست؟» میگفتم فضا؛ بابات فضانورده و روی ماه زندگی میکنه! و البته از مایا بعید بود که چرندیاتم رو باورکنه؛ میدونست که بهش دروغ میگم و هربار جواب میداد «مامان هیچکس روی ماه زندگی نمیکنه و نمیتونه بکنه!». جالب این بود که مایا از مادرِ سی ساله‌اش باهوش تر بود و من، فکرمیکردم دخترم هم عین خودم خنگه؛ البته بهتره بگم دختر نامدار کبیر! نه دختر من؛ دقیقا چه چیزیش به من رفته بود؟ چشم و ابرو مشکی بودنش یا اخم های همیشه در همش؟ هوش و عقل بالا و علاقه‌اش به مطالعه یا غرور بسیارش؟ حس میکردم از روی نامدار یه نسخه‌ی دیگه کپی گرفتم؛ همون شکلی با همون خصوصیات، فقط با سایز و ابعاد کوچیکتر. کتاب هارو روی میز گذاشتم و دستم رو زیر چونه‌ام قرار دادم؛ مایا مشغول تلویزیون و مستند پیچیده‌ی مقابلش شد و توفان، کلید انداخت تا وارد خونه بشه. عین همیشه صدای پر انرژی و بلندش توی فضای خونه پیچید و اول از همه، به مایا سلام داد. - سلام عشقِ عمو توفان! بیا اینجا ببینم. نمیدونم چی توی قیافه‌ی طلبکار مایا دید که انتظار داشت از اون فاصله بدووعه و توی بغلش فرود بیاد! مایا جلو رفت؛ نه با شوق بسیار، و نه با سرعت بالا! آروم و ریلکس با قیافه‌ی بی ذوقش. توفان محکم گونه‌ی برآمده‌ی نرمش رو بوسید و پلاستیک خوراکی ها رو به دستش داد. - بفرما مایا خانم! اینم از سفارش شما. شکلات تلخ و چیپس سرکه‌ای، از همون برندی که خواستی. بالاخره مایا کمی از حالت تدافعی خارج شد. - ممنون دایی توف! توفان پر عشق سمت دیگه‌ی صورتش رو بوسید. - بچه چندبار بهت بگم من و دایی صدا نکن؟ بدم میاد! بهم بگو عمو توف. مایا تخس جواب داد: - باشه‌ دایی. توفان با خنده‌ی بلندش محکم گونه‌اش رو میون دو انگشتش گرفت و کشید؛ مایا بعد از غرغرهای زیر لبیش، با خوراکی های توی دستش دوباره سمت تلویزیون رفت و مقابلش نشست. توفان با پلاستیک دیگه‌ای جلو اومد و اون رو روی میز، مقابلم قرارداد. - دخترت عجب وزه‌ایه! بی‌صدا خندیدم؛ بسته‌ی دیگه‌ای شکلات تلخ بیرون آورد و به دستم داد. - اینم خدمت شما ویانا خانوم! از اونجایی که جفتتون عاشق شکلات تلخید و عین سگ و گربه میمونید، گفتم لابد قهرمیکنی که واسه‌ی مایا خریدم و واسه‌ی تو نه! من سال‌ها بود که قهر نکرده بودم؛ سال‌ها بود به خودم نگاه نکرده بودم. تمام توجهم توی زندگی شده بود مایا و دیگه ویانا رو نمیدیدم! لبخند کمرنگی زدم و زیرلب گفتم: - ممنون توفان. صدام از ته چاه میومد؛ بوسه‌ی پر مهر توفان روی موهام نشست و نگاهم بالا اومد؛ نگاه توفان مثل پنج سال قبل هنوز رنگ داشت! پر از شوق بود و مهر و محبت رو فریاد میزد. - حالت بهتره؟ حالتون… بهتره؟ مایا خوبه؟ به مایا نگاه کردم؛ نگاهم بهش، پر از غم و ترحم بود. - من آره؛ ولی مایا، فکرنمیکنم خوب باشه. توفان غیرمنتظره گفت: - ویا توام خوب نیستی! پنج ساله تو‌ آینه به خودت یه نگاه هم ننداختی نه؟ فقط مایا رو میبینی؛ منی که الان دارم تورو میبینم میفهمم چقدر شکستی؛ ویا تو چرا باید نصف جلوی موهات یک‌جا سفید شده باشه؟ چندسالته؟ این غم تو چشم‌هات چیه؟ تموم علائمت مال یه پیرزن شصت هفتاد ساله‌ست! بهش نگاه کردم؛ دیگه چشم‌هاش برق نمیزد! شوق نداشت؛ حالا پر از غم و حس نگرانی بود. - توف من خوبم! سفیدی جلوی موهام هم ارثیه؛ ارث خشایار وثوقی. بی ربط سعی داشتم قانعش کنم! این وسط اگر حتی به چهره‌ام‌ نگاه هم نمیکرد، صدای گرفته‌ام هم میتونست بهش نشون بده که خوب نیستم. - نیستی ویا، نیستی؛ ولی خیلی خب، تظاهر کن به خوب بودن! آدم ها تا یه جایی میتونن تظاهر کنن، از یه جایی به بعد میترکن. هنوز نگاهم به مایا بود؛ توفان خبر نداشت، من خیلی وقت بود که ترکیده بودم. اما خورده شیشه‌هام بیرون نریخته بود؛ من، توی خودم ترکیده بودم! از روی صندلی میز مقابلم بلندشد؛ نگاهم رو از مایا نگرفتم و بهش نگاه نکردم. همه ازم دلگیر بودن. دلگیر بودن از بابت بلاهایی که داشتم سر خودم میاوردم؛ سر خودم و مایا! توفان جلو رفت و از توی کوله‌ی توی دستش سه تا کتاب و یه بسته‌‌ی بزرگ مداد رنگی بیرون آورد؛ مایا با دیدن کتاب ها چشم‌هاش برق زد! بهشون لبخند زدم و توفان کتاب هارو به دست‌های کوچولوی مایا سپرد. - اینم از کتاب‌هایی که دوروزه به مامان ویا میگی و برات نمیخره! باورنکردنی بود اما، مایا یه کوچولو لبخند زد. فکرکنم تنها چیزی که لبخند روی لبش میاورد همین چند ورق ها بود! - ممنونم عمو توف! همین صبح داشتم به مامان ویا میگفتم برام بخره؛ میگه باشه ولی حواسش پرته، اصلا نمیفهمه چی میگم. حق با مایا بود، لال موندم؛ توفان خندید. - منفعت طلب! تا دو دقیقه‌ی پیش دایی توف بودم که، چرا شدم عمو؟ مایا زبون ریخت. - چون برام کتاب خریدی! توفان بلند خندید. - پس یه بغل بهم بدهکاری.
  20. «پارت سوم» گوش‌هام تیز شد؛ باباش؟ چه بلایی سر کبیر بزرگ اومده بود؟ اصلا… کدوم شرکت جدید؟ نفس محکم به پهلوی توفان کوبید تا لال بشه؛ من اما با اخم پرسیدم: - باباش چیشده؟ سرور قبل از توفان گفت: - هیچی ویا؛ فکرت رو درگیرش نکن؛ تو هم خفه شو بنظرم توفان! توفان بیچاره لال موند و من جدی تر گفتم: - پرسیدم چیشده؟ قضیه‌ی شرکت جدید چیه؟ پیام قبل از بچه‌ها گفت: - باباش اعدام شد! بعد از اونم، شرکت برای نامدار حسابی دردسرساز شد و درنهایت ورشکست شدن؛ الان هم حدود دوساله نامدار شرکت جدید به اسم خودش راه اندازی کرده، ولی هیچ درآمدی از بابتش نداره! بعد از اون قضیه هیچکس بهشون پروژه نمیده. اخم‌هام درهم رفت؛ به کاشی های کف حیاط خیره شدم، چی به سرش اومده بود؟ نامدار کبیرِ همیشه موفق با غرور زیادش، الان تو چه حالی بود؟ توفان باز خودش رو وسط انداخت تا قضیه رو درست تر کنه، اما بدترش کرد! - بنظر من که نامدار باباش براش هیچ اهمیتی نداره! بیماریش بیشتر از هرچیزی ری*ده تو حالش. نگاهم روی توفان نشست؛ لحظه‌ای نفسم توی سینه حبس شد، کدوم بیماری؟ سرور محکم به پای توفان ضربه زد. - توفان! چرا لال نمیشی تو؟ بعد از سال‌ها، حس میکردم باز ته قلبم نگران نامدار شده! این رو وقتی فهمیدم، که صدام حین حرف زدن عمیق لرزید. - کدوم… کدوم بیماری؟ توفان رسماً لال شده بود؛ بهشون نگاه کردم، همه باخبر بودن به جز من! - دارم میگم کدوم بیماری؟ کم مونده بود وسط حیاط فریاد بزنم؛ دردت چیه ویانا؟ خودت ولش کردی رفتی، حالا اینکه توی چه حال و روزیه انقدر برات مهمه؟ پیام جلو اومد و دست‌هام رو گرفت؛ نگاه پر تعجبم هنوز منتظر جواب بود و سینه‌ام تند تند بالا و پایین میشد. - آروم ویا! چته؟ بهش نگاه کردم؛ جداً چم بود؟ این حجم از نگرانی هیچ منطقی نبود؛ خودم رو آروم نشون دادم. - هیچی؛ خوبم! دستم رو از میون دست‌هاش بیرون کشیدم. - از این عصبیم که وقتی دوتا سوال ازتون میپرسم عین آدمیزاد جواب نمیدید! دروغ گفته بودم؛ تمام حرص و عصبانیتم بخاطر حال بد نامدار بود! هنوز نگرانش بودم؟ با ورود مایا به جمعمون، بحث همونجا بسته شد؛ من اما، همچنان اخم داشتم و بعد گذشت مدت‌ها، لرزش دست‌هام داشت برمیگشت! لرزشی که دلیل به وجود اومدنش، رفتارهای پنج سال قبلِ نامدار بود. مایا جلو اومد؛ کتاب سنگینی به دستم داد، روی صفحه پُر بود از عکس سیارات مختلف و ستاره های ریز و درشت توی آسمون. - مامان، تمومش کردم. کتاب رو روی نیمکت کنارم گذاشتم. - خیلی خب؛ برو کتاب های دیگه‌ات رو شروع کن! لجباز و اخمو پا به زمین کوبید. - کتاب‌هام تموم شده! همه رو خوندم. کلافه از جا بلندشدم و کتاب رو توی دستم گرفتم؛ با دست دیگه‌ام دست مایا رو گرفتم و سعی کردم داخل خونه ببرمش؛ هوا داشت سرد میشد و دلم نمیخواست مایا با تیشرت نازک توی تنش سرما بخوره. - باشه غرغرو؛ فردا میرم بازار برات کتاب جدید میخرم، خوبه؟ بی‌حرف سر تکون داد و باهم، وارد خونه شدیم؛ ازش خواهش کردم تا قبل از پوشیدن لباس گرم، وارد فضای باز نشه؛ بدن مایا دربرابر مریضی حسابی ضعیف بود! جالب بود که حتی توی کوچیکترین صفت هم به نامدار رفته بود؛ نامدار… نامدارِ لعنتی! حال و روزش داشت فکرم رو درگیرمیکرد. روی کاناپه نشستم و دستم رو زیر چونه‌ام زدم؛ خیره به گل های قالی، تمام فکرم درگیر پدر بچه‌ای بود که مقابلم مشغول ور رفتن با کتاب های کوچیک و بزرگش بود! پدری که خود مایا هم از وجودش باخبر نبود؛ بدون هیچ دروغی، کل این پنج سال به جز گذشتن اسمش از فکرم، هیچ فکر دیگه‌ای بهش نکرده بودم! درسته؛ هربار به چهره‌ی جدی و چشم و ابروی مشکی مایا نگاه میکردم داخل نگاهش نامدار رو میدیدم؛ هربار عینک روی چشم‌هاش و علاقه‌اش به مطالعه و هوش بسیارش رو میدیدم، فکر نامدار توی سرم زنده میشد! اما اینکه بخوام فکرم رو درگیرش بکنم؛ هرگز! حالا اما، بعد از گذشت تمام این مدت ها، تازه به یادش افتاده بودم! لفظ «بیماری» داشت ترس توی دلم مینداخت؛ ویانای احمق، هنوز نگرانشی؟ یک روز گذشت؛ فکرم لحظه‌ای از نامدار و موقعیتش دور نمیشد و حتی حین حرف زدن با مایا هم، حواسم پرت بود! - مامان! با توام. بهش نگاه کردم؛ عین همیشه اخمو و طلبکار با موهای لخت مشکی و چهره‌ی کوچولو و گردش بهم خیره بود. - حواسم هست. پشت چشم نازک کرد و دوتا از کتاب‌هاش رو توی دستم گذاشت. - جلد دوم این دوتا رو میخوام! به کتاب های توی دستم نگاه کردم؛ «علم نجوم» و «نجوم و فضا» ؟اون هم واسه‌ی یه بچه‌ی پنج ساله؟ بی حرف بهش نگاه کردم و با همون اخم های درهم ازم دورشد؛ مایا بیشتر از هرچیزی توی زندگیش به فضا و سیارات مختلف و ستاره‌ها علاقه‌مند بود و اطلاعاتش درباره‌ی اونا، از اطلاعات کل اکیپ ما بزرگسال ها روی همدیگه هم بیشتر بود!
  21. «پارت دوم» رفتارم رو تقلید کرد و کلافه چشم بست. - مامان ویا اومدی بهم آموزش زبان فارسی بدی؟ جلو رفتم و عین خودش اخمو گفتم: - زبون درازی نکن مایا! دارم باهات صحبت میکنم، بی ادب نباش. چیزی نگفت و ادامه دادم: - چندروز قبل از برگشتنمون به ایران بهت گفتم زبونت رو کنترل کن؟ چندبار گفتم بداخلاقی رو کنار بزار؟ رفتارت با بزرگتر‌ها خیلی زشته مایا! چه دلیلی داره به توفان بگی توف؟ به نفس بگی نفس جون؟ به پیام هم که میگی برج زهرمار! هم سن و سالتن؟ عین آدم بزرگ‌ها اخمو دست به سینه شد و پشت چشم نازک کرد. - اگر قراربود برگردیم ایران و انقدر بهم گیر بدی همون بهتر که خونه‌ی خودمون میموندیم. پر خشم بهش نگاه کردم. - مایا نزار صدام بره بالا! انقدر رو مخ من راه نرو. کتابش رو کنارش روی مبل کوبیدم و خودم از جا بلند شدم. - بشین همینجا کتابت رو بخون؛ دیگه هم لطفا به کسی نگو مزاحم! وارد حیاط شدم و حس میکردم دختر بچه‌ی پنج ساله، رسماً من رو دلقک زندگیِ خودش کرده! نگاه بچه‌ها روی چهره‌ی اخمو و زهرمارم نشست؛ کنار پیام نشستم و سریع به حرف اومد: - ویا مایا همسن و سالته؟ چرا عین سگ و گربه میوفتید به جونِ هم؟ بهش نگاه کردم؛ پیام بیچاره کل این چندروز رسماً سعی داشت من و مایا رو از هم جداکنه تا مبادا گیس و گیس کشی راه بیوفته! - تحمل ندارم پیام! با کوچیکترین برخوردش به هم میریزم. - چیکار داری بهش؟ اون بچه که از بیست و چهار ساعتِ روز بیست و سه ساعت و نیمش و سرش تو کتاباشه! کاری به کار کسی نداره؛ فقط چون اخم میکنه و با کسی شوخی نداره باید بری یقه‌اش و بگیری؟ صدای موزیک زیاد بود و بچه‌ها همچنان درحال رقص بودن؛ من اما، کلافه و سراسیمه بودم و نمیتونستم لحظه‌ای شادی کنم! البته، این موضوع جدیدی نبود؛ سال‌ها بود که دیگه درلحظه زندگی نمیکردم! مایا رسماً پیرم کرده بود؛ این رو از موهای سفید شده‌ی سمت چپ سرم میفهمیدم. بالاخره بعد از گذشت چندساعت، با اصرار تولد تقریبا تموم شد و صدای بلند موزیک قطع شد؛ همگی درکنارهم مشغول خوردن کیک بودیم و حضورمون داخل حیاط سرسبز و بزرگ، باعث میشد نسیم خنک مدام روی صورتمون بشینه و تاریکی هوا داشت کاری میکرد کم کم لرز به تنم بیوفته. مایا هنوز داخل خونه بود و مثل همیشه، سرش رو با کتاب‌های فلسفی و علمیش گرم کرده بود؛ طی گذشت پنج سالی که ترکیه بودم، بچه‌ها کلوپ رو فروخته بودن و سهم من رو برام فرستاده بودن؛ خودشون هم با سهمی که داشتن، همراه با پول خونه‌ی قبلی، خونه‌ی جدیدی گرفته بودن که از لحاظ زیبایی و آرامش صد هیچ خونه‌ی قبلی رو میزد! حیاط بزرگ و دلباز سرسبزی که داشت، با فضای آروم و قشنگ داخل خونه، باعث میشد دلم نخواد دیگه به ترکیه برگردم؛ هرچند مایای لجباز هرروز و هرروز میگفت که دوست داره به ترکیه برگرده و ایران رو دوست نداره. تکه‌ای از کیک تازه با گردو و موز داخلش توی دهانم گذاشتم؛ توفان پر شوق گفت: - خیلی خوش گذشت بچه ها! کاش آهو هم کنارمون بود. نگاه ها سمت من برگشت؛ سرور گفت: - بهش گفتم، ولی درگیر خرید سیسمونی بودن! همچنان نگاه ها روی من بود؛ پیام گفت: - چند ماهشه مگه؟ جنسیت بچه مشخصه؟ توفان خنگ گفت: - چه ربطی داره؟ نفس از آغوشش بیرون اومد و با خنده به چهره‌ی گیج شده‌اش نگاه کرد. - ربطش اینه که اول باید جنسیت مشخص بشه بعد برن سراغ خرید سیسمونی! تا مشخص نشده که بچه دختره یا پسر که نمیشه چیزی خرید. پیام با تاسف خندید و چنگالش رو توی تکه‌ی کیک توی بشقابش فرو برد. - آهو خنگه، جاوید از اون خنگ تر؛ بچه‌ی اینا میخواد چی بشه دیگه؟ توفان بلند خندید و حواس پرت گفت: - حالا مگه بچه‌ی نامدار و ویا چیشد که بچه‌ی اونا چی بشه؟ نگاه جدی من رو که دید لال شد؛ نه تنها توفان، بلکه همه لال شدن! کیک از گلوهامون مثل سنگ پایین رفت و دیگه، سکوت بینمون شکسته نشد؛ البته تا قبل از اینکه سرور برای عوض کردن بحث بگه: - آهو دعوتت کرد برای عروسی؟ مخاطبش من بودم؛ بهش نگاه کردم، سر تکون دادم. - آره؛ خیلی هم دوست داشتم بیام، ولی خب… نمیشد! متوجه شدن؛ خیلی خوب منظورم رو متوجه شدن. جاوید و آهو سه سال قبل ازدواج کرده بودن و من قطعا با بچه‌ی دوساله‌ام از نامدار، نمیتونستم پا توی اون مجلس بزارم. - همه بودن؛ جات خیلی خالی بود! توفان بود؛ بهش نگاه کردم، تلخ لبخند زدم. - کلی از آهو معذرت خواهی کردم؛ اگر میشد، حتما میومدم. توفان باز مزه ریخت. - همون بهتر که نیومدی! نامدارِ برج زهرمار هم بود؛ لحظه‌ای اخم‌هاش از هم باز نمیشد. اگه بدونی چی به روزش اومده! نمیشه دو کلوم باهاش حرف زد؛ قبلا سگ بود، الان سگ تر شده. مخصوصا بعد از قضیه‌ی باباش و شرکت جدیدش…
  22. درود خوش اومدید

  23. «پارت اول» <شروع فصل دوم> پنج سال بعد* توفان با شوق بادکنک های رنگی رو توی هوا تکون میداد و همراه با آهنگ شادِ مخصوص تولدِ اندی زمزمه میکرد: “عزیزم هدیه‌ی من برات یه دنیا عشقه” “زندگیم با بودنت درست مثل بهشته” بلند به ادا و اطوار‌هاش میخندیدیم و توفان، با شوق و ذوق بیشتری با موزیک همراهی میکرد و بادکنک هارو توی فضای باز و سرسبز حیاط تکون میداد؛ جلو رفت و میون لبخونی های پر شوقش پیشونیِ نفسِ خندون رو بوسید؛ نفس دختر آروم اما خوش خنده‌ای بود که جدیداً به جمع ما پیوسته بود! البته شاید حضورش برای من جدید بود؛ برای منی که بالاخره بعد گذشت پنج سال، به ایران بازگشته بودم! عشق میون نفس و توفان جالب بود؛ توفان پر اشتیاق و نفس همیشه خجالتی با گونه‌های گل انداخته کاملا برخلاف توفان بود. لب‌ها خندون بود و همه مشغول دست زدن؛ سرور گاهی با اشتیاق توفان رو همراهی میکرد و من و پیام، فقط گوشه‌ای نشسته بودیم و با دست زدن فضا رو گرم میکردیم؛ من اما، باید درکنار اون ها شوق و ذوقم رو نشون میدادم، نه؟ شاید اگر پنج سال قبل بود، شاید اگر حالا مادر یه دختربچه‌ی پنج ساله نبودم، هنوز هم همون ویانای پر شوق و ذوق همیشگی بودم! دخترکِ حلال زاده‌ وارد جمعمون شد؛ صدای سوت و جیغ ها به افتخارش بالا رفت و توفان با گرفتن دست‌های کوچیکش، سعی کرد کمی اون رو به رقص بیاره. - به به ببین کی اینجاست! یه ذره برقص برامون عشق کنیم مایا خانم. اخم‌های کوچولوش درهم بود و از بابت رقص اجباریش از سمت توفان، به نظر ناراضی میومد؛ بداخلاقی و جدی بودن‌هاش هنوز هم برای بچه‌ها طی این چندروز جا نیوفتاده بود و من، بهش عادت کرده بودم! هرچند عادت داشتم؛ به این بدخلقی و اخم‌های درهم، عادت داشتم. مایا به باباش رفته بود… خیره به چهره‌ی پر شوق توفانی که سعی داشت اون رو به رقص بیاره، با موهای صاف مشکی بلند رها شده دور و برش، و عینک کوچولوی روی چشم‌هاش، اخمو گفت: - دایی توف؛ من از رقص متنفرم! و با شتاب دست‌هاش از میون دست‌های توفان بیرون کشید! لبخندم خشک شد، لبخند بچه‌ها هم همینطور. - مایا! درست صحبت کن. چندبار بهت گفتم اسم کسی رو مخفف صدا نزن؟ دست به سینه با اخم های درهم و قدم‌های محکم، از ما دور شد و باعث شد بلندتر داد بزنم: - مایا با توام! توفان سمتم اومد؛ هنوز لبخند داشت، قطعا از دست یه بچه‌ی پنج ساله ناراحت نمیشد! - ویا ول کن بچه رو! چیکارش داری؟ حرصیم کرده بود؛ مایا اونقدر حرصیم کرده بود، که طی پنج سال شاخه‌‌ای مرتب از جلوی موهام به طور کامل سفید شده بود. - بی ادب شده توفان؛ خیلی بی ادب شده! تقصیر خودم بود؛ بی ادبیِ مایا، تماماً تقصیر خودم بود. مادر بودن رو بلد نبودم! بعد از گذشت پنج سال، هنوز بعضی جاها نمیدونستم رفتار درست با یه بچه چطوره؛ نمیدونستم تربیت درست چیه! نمیدونستم باید مقابلش داد بزنم یا با آرامش حلش کنم؛ مایا هم یاغی بود! متاسفم که اینو میگم اما، مایا نسخه‌ی کوچیکِ نامدار بود! تقریبا هیچوقت قرارنبود لبخندی روی لبش ببینیم. کلافه‌ام کرده بود؛ سمت نفس بیچاره برگشتم. - نفس جون ببخشید عزیزم؛ تولد تورو هم به ریختیم! دخترکِ مهربون و خوش قلب با اون موهای موج دار قشنگ و پیرسینگ گوشه‌ی لبش، همچنان لبخند داشت. - این چه حرفیه ویانا! چه به هم ریختنی؟ مایا بچه‌ست، هیچکس توی این جمع از برخوردهاش ناراحت نمیشه، فقط تو الکی داری خودت رو اذیت میکنی؛ مگه نه؟ بچه‌ها حرفش رو تایید کردن و من بلااجبار لبخند زدم؛ موزیک هنوز درحال پخش شدن بود و توفان باز با همخونی‌هاش، سعی داشت حواس مارو پرت کنه؛ من اما، اونقدر از دست این بچه حرص میخوردم، که با کوچیکترین برخوردش به هم میریختم! با معذرت خواهی کوتاهی از جمع گرم بچه‌ها دور شدم و از فضای سرسبز و زیبای حیاط، وارد خونه شدم؛ مایا با کتاب های همیشگی توی دستش، عینک به چشم و اخمو مشغول خوندن بود! کنارش نشستم؛ حتی برنگشت بهم نگاه کنه! اصلا شبیه به هم سن و سال‌هاش نبود؛ مایا رسماً یه دختر بیست ساله به حساب میومد! سطح درک و فهمش بیش از اندازه بالا بود و کتاب های عملی‌ای که میخوند و مستند های پیچیده‌ای که میدید، اصلا در سطح سن و سالش نبود! کتاب رو از دستش بیرون کشیدم؛ بالاخره بهم نگاه کرد، اما اخمو. - داشتم میخوندم! دختره‌ی ریزه میزه، همیشه‌ی خدا طلبکار بود؛ کتاب رو بستم و کنارم گذاشتم. - میدونم؛ میخوام باهات صحبت کنم. هنوز اخم داشت؛ هربار به چشم‌های مشکی براقش نگاه میکردم، یاد نامدار میوفتادم! این چه ظلمی بود؟ ازش دور شده بودم تا باهاش رو به رو نشم، و حالا دخترش از خودش نامدار تر بود! - مامان لطفا توی تایم‌هایی که کتاب نمیخونم مزاحم شو! کلافه چشم فرو بستم. - مایا اون مراحمه! صدبار بهت میگم به کسی نگو مزاحم؛ مزاحم لفظِ قشنگی نیست!
  24. نه بی شوخی یوتیوب گردی میکنم، الان که یوتیوب نداریم همون یوتیوبر هارو توی آپارات و نماشا دنبال میکنم
  25. [پارت پنجم] از اتاق خارج شد و همهمه ها بالا رفت؛ عین همیشه همه با سرپرست بودن من مشکل داشتن، اخه من ارث باباشون و خورده بودم! - همگی خوب گوش بدید؛ فیکس دو ماهِ دیگه من ازتون طرح میخوام؛ هرنفر دو تا طرح انگشتر میزنه و سه تا نیم ست! پنج نفر اولی که پذیرفته بشن همراه با من و آزاد و اشکان طرحای اصلی و اولیه رو میزنن؛ خوب متوجه شدید؟ همه شاکی و بیحوصله تایید کردن و من از اتاق طراحی خارج شدم؛ عادی بود! کل این شرکت با من مشکل داشتن. مردم دوست داشتن همدیگه رو پایین بکشن! پیشرفت و قدرت دیگران حرصیشون میکرد؛ کی دیده بود که من طی این چندسال چقدر برای رشد قلمم تلاش کردم؟ پول پدرم چشمشون رو کور کرده بود، هرچند من هیچوقت دست توی جیب اردلان جهان‌آرا نکرده بودم! همیشه خودم بودم و خودم؛ هیچکس به جز من، سمر رو بالا نکشید! هیچکس چشم دیدن موفقیتم رو نداشت، درست مثل الان. *** جام خالی رو توی دستم روی میز چرخوندم و پا رو پا انداختم؛ با نهایت نفرت به صحنه‌ی مقابلم نگاه میکردم، من چرا اینجا بودم؟ خدمتکار جلو اومد تا جامم رو پر کنه که عقب کشیدم. - الکل نمیخورم! اونقدر به خونه‌ی پدرم سر نمیزدم که خدمتکارهاش از الکل نخوردن من مطلع نبودن. با معذرت خواهی عقب کشید و من جام خالی رو روی میز کوبیدم؛ نگاه اردلان بالا اومد و روی من نشست. حاضر نبود بخاطرم حتی از پای میز پوکرش بلند بشه؟ سیگار نیمه سوخته‌اش رو توی جام انداخت و از پای میز بلند شد. - بازی رو میسپرم به خودتون؛ ناصر، ببینم چه میکنی! ابروهام بالا پرید و سمت من اومد؛ کنارم روی مبل تک نفره نشست و بدون اینکه ژستم رو تغییر بدم بهش نگاه کردم. - عجیبه؛ فکر نمیکردم بخاطرم حاضر بشی از پای اون میز لعنتی بلند بشی! عین خودم پوزخند زد. - کنایه‌ انداختن‌هات به مادرت رفته! - من که اون و ندیدم، ولی تا جایی که معلومه متاسفانه کم به تو شبیه نیستم. فقط بهم نگاه کرد و کمی توی جام تکون خوردم. - خب، حرف بزن! چه اتفاق مهمی افتاده که حاضر شدی بخاطرش من و بعد از اون همه مدت دعوت کنی به خونه‌ات؟ با نگاهی به میز پوکر و آدم های اطرافش، باز نگاهش سمت من برگشت و با مکث گفت: - ازت یه درخواست دارم؛ یه درخواست که میتونه به خودت و موقعیت کاریت حسابی کمک کنه! حرصی خندیدم. - از کی تاحالا تو نگران موقعیت شغلیِ منی؟ - سمر! جدی و بی‌لبخند بهش نگاه کردن. - بله؟ دروغ میگم مگه؟ اینبار اون هم اخم کرد. - برای یه بار هم که شده به حرفم گوش بده! شرکتت از دستت رفت؛ گفتم بهت کمک میکنم، اسم و رسمت و برگردون! غرورت بهت اجازه نداد، دستم و رد کردی؛ ولی الان، میخوام یه موقعیت فوق العاده جلوت بزارم! پوکر فیس بهش نگاه کردم و ادامه داد: - سالار سرافراز تو رو ازم خاستگاری کرده! خندیدم؛ با بهت! سالار سرافراز؟ اشتباه میکردم یا این همون مردک دزد متقلبی بود که چهارسال قبل به من تهمت دزدی زده بود؟ خنده‌ام بیشتر شد؛ بیشتر و بیشتر! اونقدر که دوست‌های اردلان از پشت میز پوکر بهم نگاه کردن. - شوخی میکنی دیگه، نه؟ لابد… لابد الان از من میخوای بهش جواب بله بدم؟ - سالار سرافراز یه مسیره برات سمر! یه مسیر برای رسیدن به هدفات. خنده‌ام رو خوردم و عصبی بهش تشر زدم: - میفهمی چی میگی؟ گوربابای هدفام! این سرافرازِ بی‌همه چیز کسی بود که با تهمتش شرکتم و از چنگم بیرون کشید، حالا تو از من میخوای با کمک همین مرتیکه باز به دستش بیارم؟ کلافه‌اش کرده بودم؛ من داشتم از خشم میترکیدم و اردلان سعی داشت جلوی دوست‌هاش داد و بیداد راه نندازه. - ببین من و سمر، لجبازی نکن! الان قبول نکنی دو روز دیگه تازه متوجه میشی چه فرصتی رو از دست دادی. چرندیاتش هرلحظه پوزخندم رو بیشتر میکرد؛ این مردک من رو مسخره‌ی خودش کرده بود. منظورش از فرصت همون آدمی بود که چهارسال تمام زندگیِ من رو به کثافت کشیده بود؟ - مثل اینکه تو جدی جدی مغزت و از دست دادی! این کوفت و زهرماری‌هایی که هرلحظه از بینیت بالا میکشی عقل تو کله‌ات نزاشته؛ یه بار این پیشنهادات چرند و بهم معرفی کردی، قبول نکردم؛ بار دوم حتی بیانش هم نکن! به چهره‌ی خشمگین و نفس نفس زدن‌هام نگاه کرد؛ سرخ شده بودم و اون هم مثل من اخم داشت، اما همچنان عقب نمیکشید. سعی داشت قانعم بکنه، بیخیال شو مرد! - گزینه از سرافراز بهتر از کجا میخوای پیدا کنی؟ توی این دوره زمونه اومده تو رو از من خواستگاری کرده! پسر خوبیه، زود قضاوت میکنی. هیستریک خندیدم؛ امشب از حرص و شوک قطعا سکته میکردم! از همون اول هم اشتباه کردم که پام رو توی این خونه‌ی نحس گذاشتم. - رو دستت موندم که اینطور سعی داری ردم کنی برم؟ داری خرجم و میدی؟ اصلا حواست بهم هست؟ میدونی چطور دارم زندگی میکنم؟ چه غلطی میکنم و بعد از تهمتِ اون مرتیکه بهم، چه کثافتی رو از زندگیم بیرون کشیدم؟ میدونی اینارو؟ نه! تو از هیچی خبر نداری مَرد، پس بیخیالِ من شو! کل زندگیم خودم بودم و خودم؛ خودم سعی کردم این سمرِ بدبخت و بیچاره رو از منجلاب بکشم بیرون، اون موقع تو کجا بودی؟ پای میز پوکر و درحال عشق و حال! هیچوقت کنارم نبودی اردلان، هیچوقت نبودی؛ پس الان هم نخواه که باشی! حق نداری واسه‌ی من تعیین کنی که با کی ازدواج کنم یا نکنم. لب‌هاش رو روی هم فشرد؛ نگاهش بین من و میز پوکر و دوست‌هاش میچرخید و رسماً دلش میخواست خفه‌ام کنه. - باهاش میری بیرون سمر! یه فرصت بهش میدی تا خودش رو بهت ثابت کنه؛ بحث عشق و کار جداست، این مرد توی کارش حریصه دلیل نمیشه توی زندگی مشترک‌هم به تو صدمه‌ای بزنه! اگر فرصتش بود، همین حالا دست روی گلوش میزاشتم و اونقدر فشار میدادم تا خفه بشه! ولی حیف که ارزشش رو نداشت؛ اردلان در هر صورت بر اثر سرطان تا چندوقتِ دیگه میمرد، پس لازم نبود بیخود و الکی خونش رو به گردنِ خودم بندازم. - میدونی که هیچ فرصتی در کار نیست اردلان! من با این مردک هیچ گورستونی نمیرم. - میری! خوبم میری…
×
×
  • اضافه کردن...