-
تعداد ارسال ها
467 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
عشقم چیشد رصدِ رمان من؟ @هانیه پروین- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت بیست و دوم) دهان باز کرد تا مجدداً جواب زبان درازیهایش را بدهد که با توقف تاکسی زرد رنگ مقابل ماشینش، زبان در دهانش سنگین شد و دخترکِ شیرین و زیبا با مقنعهی توی سرش از آن پیاده شد! مانتوی تقریبا بلندی پوشیده بود و کولیِ ارغوانی رنگ همراه با تلفن و کلید توی دستانش بود. با دیدن معراج ناخواسته لبخند زد و جلو آمد؛ نگاهش بین آن دو چرخید و مقابل معراجِ لال شده به زبان آمد: - سلام خیلی خوش اومدید. دیر نکردم که؟ دلم نمیخواد جلسهی اول بد قولی کنم! عینک طبی گرد روی چشمانش بود و رژ لب صورتی، لبهایش را بیش از پیش زیبا ساخته بود. معراج مقابل این حجم از زیبایی لال بود و حال که دقت میکرد، انگار آنقدرها هم در حفظ ظاهرش موفق نبود! - سلام خیلی ممنون؛ نه، خیلی هم به موقع اومدید. نگاه متین روی چهرهی دخترک درخشید و حتما او هم مثل معراج در دل زیباییاش را تحسین میکرد؛ لیلی قبل از او سمتش برگشت و دستش را مقابلش دراز کرد. - سلام عزیزم من لیلیام، مدرسِ حرفهی رنگروغن، و البته مدرسِ شما! متین هول کرده پاکتها را پایین گذاشت و دست دخترک را با هر دو دست گرفت! نگاه معراج از میان هردویشان گذشت و در دل متین را بیش از پیش لعنت کرد؛ ایکاش او به جای دخترک دستهای لیلی را میگرفت! آخ، لیلی… چگونه اسمش آنقدر به چهرهی زیبا و جذابش میآمد؟ اصلا چطور آنقدر شیرین خودش را معرفی کرده بود؟ حین گفتن « من لیلیام» نگاه معراج روی لبهای خوشرنگش میچرخید و اگر میگفت همان لحظه میخواهد مقابلش زانو بزند و از او خواستگاری کند، اغراق نکرده بود! قطعا در زندگیاش هیچگاه چنین عاشق نمیشد و این تنها فرصت زندگیاش بود. معراج برای لیلی مجنون میشد، یک مجنونِ واقعی! دست ظریفش میان دستهای ظریف متین فشرده شد و لبخند شیرینش عمق یافت. - سلام لیلی جون خیلی خوشبختم! کوتاه سر تکان داد و تکه موی سفید توی صورتش تکان خورد. - منم همینطور عزیزم؛ بفرما داخل آموزشگاه، از وقتِ کلاست نگذره. متین مطیعانه دستش را رها کرد و پاکتها را مجدداً در دست گرفت؛ لیلی جلو افتاد و وارد شدند، نگاه دخترک اما بیش از وارد شدن روی پاکت چرخیده بود و انگار که حواسجمع تر از این حرفها بود! کولی ارغوانیاش را روی میز قرار داد و مقنعه را توی سرش مرتب کرد؛ از نظر معراج حتی با مقنعه و مانتوی گشاد و بلند توی تنش هم زیبا بود! هیچکدام از آنها قدری از گیرایی چشمانِ تا به تا و طره موی روشن توی صورتش کم نکرده بودند. عینکش را روی میز کنار کولی گذاشت و دستش را روی بینیاش کشید تا مطمئن شود عینک روی دو سمتِ بینیاش جا نینداخته است. - متین جون، محتوای پاکتها وسایلِ نقاشیه؟ -
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت چهل و سوم» روی زانو افتادم و تن بیهوش شدهی کوچیکش رو روی پاهام گذاشتم؛ بیهوا مثل مرد کنارم، با فریاد کمک خواستم و اشکهام راه خودشون رو پیدا کردن! - کمک کنید! تروخدا دکتر بیارید، بچم… سرش رو توی بغل گرفتم و بدون توجه به خونی شدن لباسم، موهاش رو بوسیدم. - مایا مامان، به خدا غلط کردم! گوه خوردم سرت داد زدم، باز کن چشمهای قشنگت رو مایا… روی صورتش دست کشیدم و بیشتر فریاد زدم: - مایا باز کن چشمهات رو؛ دخترم ببین من و، ببین مامان و! عین دیوونهها آروم توی صورتش کوبیدم اما چشمهاش همچنان بسته بود و زیر بینیش خونی! آیدا با نگرانی از پشت دستهام رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه. - ویانا آروم باش! ببین من رو، آروم باش! هیچی نیست حالش خوب میشه، تروخدا داد نزن ویانا نفس عمیق بکش. من اما عین دیوونهها مایا رو به خودم میفشردم و میگفتم: - دخترِ مامان، باز کن چشمهات رو… دور مایا شلوغ بود، خیلی شلوغ؛ چشمها همه نگران بود برای کسی که نمیشناسن؛ از چشمهای نگران گذر کردم، یک مشت غریبه! گذر کردم و گذر کردم… غریبه؟ نگاهم با دوجفت چشم نگرانی برخورد کرد که آنچنان هم غریبه نبودن! حتی، رنگ نگرانیشون با باقی چشمها فرق داشت! نفسم رفت و لال شدم! دیگه نه تنها فریاد نمیزدم، بلکه زمزمه وار هم چیزی نمیگفتم. لال شدم و مایا از آغوش محکمم کمی رها شد؛ نگاه خیس و مبهوتم روی کسی نشست که با نهایت بهت و نگرانی، به من و دخترکِ توی آغوشم نگاه میکرد! نگاهش بین ما دونفر دو دو میخورد؛ من، و دختری که از خون خودش بود! از خون نامداری که مقابلم بین جمعیتِ نگران روی دوزانو نشسته بود… *** ناخونهام از زیر شال روی سرم محکم توی پوست سرم فرو رفت؛ نگاهم روی سرامیکهای سفید کف بیمارستان بود و اشکهام هر از گاهی کنار کفشهام روی زمین میچکیدند. صدای دستگاههای بیمارستان لحظهای از گوشم بیرون نمیرفت و این کلافگی انگار دست بردار نبود. سرم رو بلند کردم و به مایا نگاه کردم؛ کمی اونطرفتر، سمت چپم روی تخت بیمارستان بیهوش بود و ماسک اکسیژن و سرم توی دستش داشت دیوونهام میکرد! گردنم چرخید و طرف مقابل رو نگاه کردم؛ نامدار تکیه داده به دیوار با چهرهی پریشون و مبهوت، و آیدایی که مقابلش مشغول صحبت کردن بود و شک نداشتم نامدار حتی یه کلمهی حرفهاش هم متوجه نمیشه! بالاخره چیزی که ازش میترسیدم سرم اومده بود؛ نامدار همه چیز رو فهمیده بود! همه چیز رو. نگاهم باز پایین افتاد و انگشتهام میون پریشونی موهام فرو رفت؛ خون بینی مایا روی لباسم خشک میشد و دخترکم هنوز به هوش نیومده بود. صدای قدمهایی سراسیمه و با عجله به سمتم اومد و اول از همه صدای نگران نفس توی گوشم پیچید. - ویانا! چیشده؟ نگاه سرخم بالا اومد و با بچهها رو به رو شدم؛ هومان و پیام و جاوید درکنار آیدا و نامدار ایستاده بودن و آهو و توفان به همراه نفس و سرور به سمت من میاومدن. بیجون از روی صندلی بلندشدم و در آغوش توفان فرو رفتم. - خوبی دختر؟ احساساتم به مو بند بود و باز گریه رو از سر گرفته بودم. - خوب نیستم، اصلا خوب نیستم! از آغوشش بیرون اومدم و دستهام روی چشمهام قرارگرفتن. - نمیتونم دیگه، خستم! خستم از تظاهر کردن… دستسرور پشت کمرم نشست و با شک پرسید: - نامدار… فهمید؟ دستهام پایین افتاد و نگاهم روی چهرهی پر اخم نامدار قفل شد. - فهمید… همه چیز رو فهمید! نگاهی بین بچهها رد و بدل شد و من سعی کردم کمی بحث رو عوض کنم؛ به آهو نگاه کردم. - آهو رو چرا با خودتون آوردین؟ نباید نگران بشه، خوب نیست برای بچهاش. خودم که دوران بارداری افتضاحی داشتم، نمیخواستم آهو هم به درد من دچار بشه! - این چه حرفیه ویا؟ من واسهی شماها نگران نشم واسهی کی بشم؟ بغلش کردم و شونههام رو از پشت نوازش کرد. توفان گفت: - جاوید و آهو لحظهی آخر اومدن پیشمون، آیدا که زنگ زد قضیه رو گفت اصلا نفهمیدیم چطور اومدیم! جاوید بیچاره کل مسیر رو توی شوک بود. از آغوش آهو بیرون اومدم؛ حق هم داشت بیچاره. با این وضعیت جاوید خدا میدونست نامدار در چه حالیه. کم مونده بود از شدت شوک بیهوش بشه! نگاهم باز سمتشون رفت؛ پیام اخمو گوشهای ایستاده بود و هومان با نامدار صحبت میکرد؛ نامداری که با خشم و بهت میون حرف هومان میپرید و هومان، سعی داشت مدام آرومش کنه. آیدا گاهی میونشون حرف میزد و جاوید هم از کنجکاوی روی پا بند نبود! بی طاقت سمت ما اومد و اول از همه به من گفت: - بلا به دور ویانا خانوم. سر تکون دادم و کوتاه لبخند زدم. - ممنون جاوید. ببخشید شما رو هم نگران کردم! نگاهش پایین افتاد. - این چه حرفیه؟ آهو معترض گفت: - نگو اینجوری ویا! از این حرفها داشتیم ما؟ با همون لبخند کم، نگاه من هم پایین افتاد و سکوت بینمون باز شروع شد؛ نگاه جاوید روی من و حال و روزم پر از علامت سوال بود و حق هم داشت! جاوید آخرین بار ویانای پنج سال پیش رو دیده بود؛ ویانایی که هیچوقت از حال خوب خودش نمیگذشت و خنده از روی لبش کنار نمیرفت؛ ویانای حالا اما پر بود از حال بد و پریشونی.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت چهل و دوم» سینهی مایا از حرص مدام بالا و پایین میشد و با اخم با پشت دست به چشمهاش دست میکشید! داشت اشکهاش رو پاک میکرد؟ خاک تو سرت ویانا، خاک تو سرت با مادری کردنت. آیدا سمت مایا رفت و دست روی شونهاش گذاشت. - مایا جون یه لحظه میری بیرون از اتاق عزیزم؟ برو روی صندلیهای همین کنار بشین تا من دو دقیقه با مامانت صحبت کنم بعد صدات میکنم تا بیای، باشه؟ مایا بدون نگاه کردن به من سر تکون داد و از اتاق خارج شد؛ باید خر میبودم تا نفهمم پاهاش میلرزه و اشکهاش پایین میاد اما با اخمهای درهمش سعی داره نشون بده که هیچ چیزی نیست! این دختر چقدر شبیه به نامدار بود. به محض خروج مایا از اتاق، آیدا به حرف اومد. - ویانا به نظرت این رفتار درسته؟ من دارم هرجلسه التماست میکنم با این بچه خوب برخورد کنی، اونوقت تو اینطور جلوش داد و هوار راه میندازی و باعث میشی گریه کنه؟ آیدا حسابی از دستم عصبی بود و حق هم داشت؛ لحنش آروم بود اما حسابی بهم فشار آورد! چون خودم هم میدونستم مادر افتضاحی هستم و آیدا این موضوع رو بیشتر داشت به روم میاورد. لبهام رو روی هم فشردم و بالاخره ترکیدم! اشکهام روی گونههام آوار شد و نگاه آیدا کمی رنگ ترحم گرفت. - آیدا دارم روانی میشم! بخدا کم مونده تا خودم رو بکشم؛ من نمیخواستم گریه کنه! اصلا نمیخواستم چنین فکرهایی توی سرش بیاد، ولی خب چه غلطی کنم؟ وقتی نامدار اونطوری ازم خواست سقطش کنم، بنظرت حالا میپذیرتش؟ معلومه که نه! اصلا با اون اوضاع اگر هم بپذیره دو روز دیگه پشیمونه! رفتارش با مایا بد میشه و حال و روز مایا از اینی که الان هست هم افتضاحتر میشه، اونوقت من چه غلطی باید بکنم؟ آیدا از زیر شال انگشتهاش رو میون موهاش فرو برد؛ اون بیچاره رو هم کلافه کرده بودم. - ویانا داری خیلی همه چیز رو سخت میگیری؛ نامدار طبق تعریفاتت چنین آدمی نیست! میری باهاش صحبت میکنی و ریاکشنش رو میبینی، اگر نخواد اصلا پیش مایا بیان نمیکنی چیزی رو! اونوقت باهم یه فکری میکنیم یه طوری مایا رو متقاعد میکنیم که پدری در کار نیست. ولی اینم درنظر بگیر که اگر نامدار مایا رو بپذیره روحیهی مایا کاملا برمیگرده و به راحتی باعث بهبود بیماریش میشه! سرم پایین افتاد و اشکهام باز روی گونههام ریخت. - ببین ویا، من توی کل این مدتی که درمان مایا رو شروع کردم هشتاد درصد نتایجی که بهشون رسیدم مربوط میشن به نامدار! بخدا اگر نامدار برگرده و رفتارش خوب باشه و مایا رو کاملا بپذیره، در عرض کمتر از سه ماه بیماری مایا بهبود میشه! روحیهی مایا مشخص میکنه که کی بیماری خوب بشه، و نامدار هم با ورودش تاثیر مستقیمی روی روحیهاش داره. با لحن گرفتهام گفتم: - آیدا من خودمم نمیتونم ورود دوبارهی نامدار رو بپذیرم، مایا که سهله! مایا در اوج درماندگی لبخند زد. - ویا، بخاطر دخترت! بخاطر دخترم، بخاطر دخترم؛ من بخاطر مایا حاضربودم هرکاری بکنم! غیر از این بود؟ پس چرا انقدر سخت میگرفتمش؟ اگر نامدار همه چیز رو میپذیرفت شاید حتی یه خانوادهی عادی و قشنگ مثل بقیهی خانواده ها باهم میساختیم! یه خانوادهی شاد و نرمال. صدای جیغی از بیرون اومد و قلب توی سینهام لرزید؛ دست روی قلبم گذاشتم و به در، و بعد به آیدا نگاه کردم. - چیشد؟ آیدا هم کمی نگران شد. - اینجا بیمارستانه! اینطور صداها زیاد میاد. صداها کمی بیشتر شد و انگار، به اتاق ما نزدیک بودن، شاید همین مقابلِ در! همچنان توی دلم آشوب بود اما خودم رو روی صندلی نگه میداشتم؛ صدای بلند مرد و دیالوگش برای کمک، تیر آخری بود تا از جا بلند شم! - برانکارد بیارید! بیهوش شده و دماغش خونریزی داره، خیلی بچهست! سمت درب اتاق هجوم بردم و بازش کردم؛ بدن رها شدهی مایا مقابل در و ازدحام مردم اطرافش، باعث شد لحظهای اکسیژن به مغزم نرسه و مثل همیشه مغزم تصمیم بگیره بیهوش بشه! جلوی چشمهای سیاهی رفت و چهارچوب در رو گرفتم؛ ویانا قوی باش، ویانا دخترت داره جلوی چشمت پرپر میشه، ویانا تو یه مادری!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت چهل و یکم» همه سر جاشون برگشتن اما دیگه هیچ حرفی بین هیچکس رد و بدل نشد! مثل همیشه من شروع کنندهی یه سکوت مسخره و سنگین بودم. مایا رو آماده کردم و از خونه بیرون زدیم؛ وقت نوبتم با آیدا رسیده بود و حس میکردم کمی از دلهرهام همراه با محتویات معدهام توی چاه توالت رفته! اما هنوز هم پشت فرمون پر از فکر و خیال بودم و چندین بار نزدیک بود با ماشین مقابلم برخورد کنم. ماشین رو پارک کردم و همراه با مایا سمت بیمارستان رفتیم؛ با ضربهی کوتاهی وارد اتاق آیدا شدیم و مثل همیشه، با لبخند پر مهرش سرشار از انرژی مثبت مقابلمون قرار گرفت. گونهی مایا رو بوسید و دست روی شونهی منِ آواره گذاشت. - همه چیز رو به راهه؟ مایا داشت بهم نگاه میکرد، میتونستم بگم نیست؟ سر تکون دادم و لبخندش عمق گرفت. - خداروشکر. پشت میزش نشست و من و مایا هم مقابلش. - خب مایا جون، چه خبر؟ این چندروز رو خوب بودی؟ مهد نرفتی خوش گذشت؟ حرفش جنبهی شوخی داشت و مایا هم عین خودش جواب داد: - خیلی خوش گذشت! آیدا خندید و من همچنان لال شده به مکالمهی بینشون خیره بودم. - خب خداروشکر! بگو ببینم، توی این چندروز راجع به چیزایی که برات گفتم فکر کردی؟ مایا سر تکون داد؛ از مکالمهی بینشون بی خبر بودم و امیدوارم بودم که موضوع بدی نباشه. - خب، نظرت چیه؟ نگاه مایا سمت من برگشت، لابد دلش نمیخواست من حرفهاش رو بشنوم! - مایا، میخوای تنها حرف بزنی؟ مایا باز به آیدا نگاه کرد. - شاید مامان ویا حرفهام رو دوست نداشته باشه! آیدا خندید. - اینجوری نگو عزیزم؛ تو هرچی بگی مامان ویا دوست داره و بخاطر تو تا جایی که بشه میپذیره، ولی اگه دوست داری تنها صحبت کنی مشکلی نداره. مایا شک داشت اما گفت: - اشکالی نداره خاله آیدا. - پس خیلی خب، بفرما! نگاه مایا باز روی من نشست؛ این بچه چرا انقدر از ریاکشن من میترسید؟ یعنی انقدر مادر افتضاحی بودم؟ خاک تو سرت ویانا! - خاله آیدا شما گفتی یه لیست از چیزهایی که خوشحالم میکنه ولی تاحالا امتحانشون نکردم توی ذهنم بنویسم. آیدا منتظر دستهاش رو توی هم قفل کرد و به مایا خیره موند. - خب؟ - خاله من دوست دارم بابام رو ببینم! مامان ویا مدام میگه بابات توی فضا روی ماهه، ولی من باور نمیکنم! همهی بچههای توی مهدکودک باباشون میاد دنبالشون ولی من همیشه باید منتظر میموندم تا داییم یا عمو پیام بیان سراغم! حرفهای مایا نفس رو توی سینهام حبس کرد! نگاهم میخِ آیدا شد و اون بیچاره هم لبخند روی لبش خشک شد. مایا حقیقت تلخ رو با تمام زورش توی صورتم کوبیده بود؛ هرلحظه بیشتر مطمئن میشدم که برای مایا مادر افتضاحیم و حالا برای هزارمین بار این موضوع رو بهم یادآوری کرده بود! - مایا جان عزیزم، راجع به موضوع پدرت قبلا باهم حرف زدیم درسته؟ آیدا با آرامش گفت و مایا خشمش بیشتر و بیشتر شد. - خاله آیدا من خر نیستم! از من انتظار دارید باورکنم بابام یه فضانورده؟ چشم روی هم گذاشتم؛ اسمش رو معترض و عصبی صدا زدم. - مایا! با اخم های کوچیکش سمتم برگشت. - بله مامان؟ مگه غیر از اینه؟ اخمهام توی هم رفت و صدام رو بالا بردم. - داد نزن مایا! با بزرگترت درست صحبت کن. آیدا روی میزش کوبید و توجه هردوی ما سمتش جلب شد. - ویانا جان آروم! بزار حرفش رو بزنه. من اما پر حرصتر از این حرف ها بودم. - چه حرفی آیدا؟ یه وجب بچه چی میفهمه از این چیزها؟ وقتی نمیخواد حرف مادرش رو قبول کنه و سر بزرگترش داد میزنه، باید تشویقش کنم؟ پنج ساله یه کلوم بهش میگم مایا تو پدرت پیشت نیست! اینکه بقیه پدر دادن دلیل نمیشه توهم داشته باشی. لحن بلند اما بغض آلودِ مایا، قلبم رو به درد آورد. - چرا دلیل نمیشه؟ چرا کل دنیا بابا دارن؟ دستشون رو میگیرن و میان مهد، باباهاشون دم در بوسشون میکنن و بچه ها با خنده وارد مهدکودک میشن، ولی من هیچوقت نخندیدم مامان ویا! دستهام رو مقابل چشمهام گذاشتم؛ به ظاهر سرشار از خشم و حرص بودم اما از درون دوست داشتم بترکم! تا ابد اشک بریزم از بابت کلمه به کلمهی حرفهای مایا؛ واقعا هم یه وجب بچه نباید درکی از این موقعیت ها میداشت اما مایا دیگه بزرگ شده بود! مایا رسماً قدر یه آدم بزرگ درک میکرد و میفهمید؛ من این بچه رو پیر کرده بودم. آیدا که حال و روز ما رو دید از پشت میز بلند شد و سمت من اومد؛ مچ دست هام رو گرفت و آروم گفت: - ویانا آروم باش، التماست میکنم آروم باش؛ بخاطر دخترت! نگاهم از پشت کف دستهام بالا اومد و با آیدا رو به رو شد؛ سرخی چشمهام نشون میداد چقدر تحت فشارم و آیدا هم خر نبود که این رو نفهمه!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت بیست و یکم) عینک آفتابیاش را روی چشم زد و به بدنهی ماشین تکیه داد. - باید حداقل لطفی که در حقم کردی رو جبران میکردم! نمیخواستم خودت هزینه کنی. متین اما همچنان با پاکتهای پُر میان دستهایش طلبکار به نظر میرسید. - لازم نکرده! دیگه گند زدی سعی نکن درستش کنی؛ وای معراج، من از نقاشی متنفرم! پسرک بیحرف و پوکر فیس به چهرهی غمگین و طلبکارش نگاه کرد و متین پاکتها را به دستان خودش داد. - بگیر این کوفتیها رو! من نخوام کلاس نقاشی برم و این همه قلمو با خودم حمل کنم باید کی رو ببینم؟ معراج اما لجبازتر از او بود؛ مشکلی با حمل کردن پاکتها و محتویات بسیارشان نداشت اما میخواست حرص او را در بیاورد. پاکتها را به دستانش بازگرداند و متین کم مانده بود به گریه بیوفتد! - بگیر ببینم حرف اضافی نزن، یه کلاس نقاشیه دیگه چرا این همه پیاز داغش رو زیاد میکنی؟ تازه دلتهم بخواد پیش لیلی آموزش ببینی! بالاخره متین از جلد کلافهاش خارج شد و ابروهایش بالا پرید؛ این حالت چهرهاش برای مواقعی بود که میخواست معراج را دست بیاندازد! - چه زودم پسرخاله شدی آقا معراج! این روی عاشق پیشهات رو ندیده بودم پسر، فکر میکردم جز سگ بودن رفتار دیگهای رو بلد نیستی. معراج کلافه شد؛ از بازیچهی دستِ متین و رادمان شدن متنفر بود! - دهنت رو میبندی یا ببندمش متین؟ دخترک به حرص خوردنهایش خندید؛ حرص دادن معراج یکی از بزرگترین سرگرمیهایش بود. - چاییدی داداش! با یک حرکت دستش را از پنجرهی بازِ ماشین داخل برد و بستهی چسب پهن را از داشبرد بیرون کشید؛ پیش از آنکه چسب را باز کند متین قدمی عقب رفت و لبخند از روی لبهایش پر کشید. - روانیای چیزی هستی؟ تو قاچاق مواد میکنی یا آدم؟ نکنه گروگانگیر شدی جدیداً؟ معراج به رُل چسب توی دستش نگاه کرد. - بالاخره شاید لازم باشه حینِ کار! آدمهای نرمال توی داشبرد ماشینشون چسب پهن ندارن؟ متین نمایشی اخم کرد. - معلومه که نه! مرتیکهی سادیسمی… چسب را داخل ماشین پرت کرد و باز به بدنهی براقش تکیه داد. - سادیسمی که تویی؛ در ضمن، سری بعد داشبرد ماشین بابات رو باز کن ببین چندتا رُل چسب پهن داخلشه بعد بیا به من گیر بده! متین لب ورچید و با پاکتهای پر در دستانش برای او زبان در آورد. - هم تو هم بابام هم بابات، همه یه مشت سادیسمیِ روانیاید که دارید به صنعت فروش چسب پهن کمک میکنید! لبخند کوچک گوشهی لب معراج نشست و از پشت شیشههای عینک دودی به حرص خوردنهای متین نگاه کرد. - اول اینکه من رو با اونا قاطی نکن؛ دوماً، بالاخره لازم میشه! میخوای طرز استفادهاش رو بهت نشون بدم؟ متین با همان اخم نمایشی به چهرهی ریلکس معراج نگاه کرد. - نه ممنون، دلم نمیخواد سر کلاس جلوی لیلی جونت سر و صورتم چسبی باشه. -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت بیستم) به دنبال فرصت بود و بیمقدمه گفت: - بارهای شمس تا یک ماه دیگه فرصتِ حرکت دارن، عرشیا تا اون موقع نمونهی مشابهش رو به همون مقدار درست میکنه و جایگزین میشه. بارهای اصلی مثل همیشه از بین میره جهان! میخوام هیچ اثری ازشون نمونه. هر کاری میخوای بکن، فقط بهم قول بده که حتی یک گرمش هم سالم نمیمونه! جهان مطیعانه سر تکان داد. - روی چشمم داداش! تو میگی چیکارشون کنم؟ شانه بالا انداخت. - نمیدونم جهان، ببر یه ناکجا آبادی آتیششون بزن، فقط یه کاری بکن که هیچ اثری ازشون باقی نمونه. چهرهی جهان ابداً مثل رادمان رنگ نگرانی به خود نگرفت؛ ریلکس و با اعتمادِ تمام به معراج سرتکان داد و مطیعانه گفت: - رو چشمم داداش، ولی خودت خوب میدونی این عوضی چقدر خطریه، از نمونههای عرشیا مطمئنی؟ یعنی اونقدر شبیه و طبیعی هست که توی دردسر نیوفتی؟ معراج اما تماماً به خودش اطمینان داشت و بهروز را در مقابلش هیچ نمیدید. - فقط انجامش بده جهان، من از تصمیمم مطمئنم! پسرک لبخند زد و برای معراج سر تکان داد. - حله، خیالت تخت. بار دیگر به صفحهی ساعت مچیاش نگاه کرد، باید قبل از شروع کلاسهای متین به آنجا میرسید. حال که خیالش از جهان و سوزاندن بارهای شمس هم راحت شده بود، میتوانست با فکری آزادتر به آنجا برود. از جا بلند شد و با جهان خداحافظی کرد؛ به جهان و عرشیا مثل چشمهایش اطمینان داشت و اگر کاری را بهشان میسپرد، دگر از بابتشان هیچ دلواپس نمیشد. از ویلای جهان خارج شد و مستقیم به سمت آموزشگاه محبوبش حرکت کرد؛ در میان راه مثل نوجوانهای تازه عاشق شده بیتابی میکرد و قلبش محکم خودش را قفسهی سینهاش میکوباند! برایش عجیب بود؛ این حجم از سراسیمگی و عاشقی برای اویی که همیشه از زنها فاصله میگرفت و جز کار خودش را درگیر هیچ چیز نمیکرد، جداً برایش عجیب بود! آن دختر قطعا یک قدرت ماورایی داشت؛ مثل آهنربا معراج را سمت خودش میکشاند و هرلحظه او را عاشقتر از قبل میساخت. مقابل آموزشگاه از حرکت ایستاد و با ضربهای که به پنجرهی ماشینش خورد، شیشه را پایین کشید و متین با چهرهی طلبکار و نایلون قلموهای توی دستش مقابل او ظاهر شد! - ارث بابات رو خوردم معراج؟ به زور ثبت نامم میکنی کلاسی که بهش علاقه ندارم، بعدش حتی زحمت نمیکشی بیای دنبالم! مرتیکهی الاغ. بیتوجه به او و حرص خوردنهایش از ماشین پیاده شد و سمت صندوق عقب رفت؛ پاکتهای بزرگ را بیرون آورد و به دست متین داد. انگشتانش لحظهای از سنگینیِ پاکتها، دورِ بندهای کنفیشان رها شدند و متعجب به معراج نگاه کرد. - خل شدی تو؟ نکنه جدی جدی فکرکردی قراره تا ترم آخر پیش لیلی جونت آموزش ببینم و حرفهای بشم؟ پاکتها را بالا و از میانهی باریک میان بندها به محتویات درونشان نگاه کرد. - معراج حداقل پنجاه تا قلمو گرفتی! -
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت چهلم» نگاهم پایین افتاد و بیچاره هول شده گفت: - حالا این رو بیخیال، چرا آراز گیر داده به موهات؟ باز بهش نگاه کردم؛ کاش انقدر اسم نامدار رو از زبون هرکسی نمیشنیدم! - میگه سنت رو بالا برده، برای یه فرد مدل قشنگ نیست، چهمیدونم! مهربون لبخند زد. - چرت میگه بابا! به این قشنگی، ولی آخه چرا یهو انقدر سفید شدن؟ ارثیه؟ ارث که بود اما، اتفاقات پنج سالِ گذشته هم توی این سفیدی بیتاثیر نبود! آرامش چه میدونست من توی این مدت چی کشیدم؟ بلااجبار لبخند زدم. - آره ارثیه! - ولی خیلی قشنگه! مخصوصا اینکه یه شاخهی بزرگ جلوی موهات بیشتر سفید شده خیلی خاصه؛ کاش آراز خان انقدر گیر نمیداد، حیفه رنگش کنی. تاره به تارهی این موهای سفید شده، نشون دهندهی روزهای سختم بود! معلوم بود که خودم هم میخواستم رنگ بشن. - خودم دوست دارم، خستهام کردن. باز لبخند زد؛ آرامش حسابی از قبل مهربون تر شده بود! جالب بود که همه توی این پنج سال تاثیرات مثبت دیده بودن و من فقط منفی و منفی و منفی. - خب اگر خودت دوست داری که هیچی؛ در هرصورت خوشگلی مهم همینه. بالاخره لبخند واقعی روی لبهام نشست. - قربونت برم! متقابل لبخند زد و مشغول سیستم مقابلش شد؛ آراز گفته بود اگه کار دارم برم. و کار داشتم، کار خیلی مهمی هم داشتم؛ امروز آیدا بعد از موضوع مایا توی مهد تازه میخواست با ما صحبت کنه و راهکار بده! روز مهمی بود و داشتم از نگرانی پس میوفتادم. فرصت رو از دست ندادم و با خداحافظی از آرامش و اطلاع دادن به توکلی، با برداشتن وسایلم از شرکت خارج شدم؛ نوبتِ آیدا برای حدود سه چهار ساعت بعد بود و تا اون موقع فرصت داشتم. به خونه برگشتم و همراه با بچهها مشغول خوردن ناهار شدیم؛ دونههای برنج عین سنگ از گلوم پایین میرفت و فکر اینکه قراره توی جلسمون با آیدا چه حرفهایی رد و بدل بشه، کمی آزار دهنده بود! حتی شاید کمی بیشتر از کمی. دلهرهام غیرعادی بود؛ انگار که اولین جلسهی تراپی با آیدا مقابلم بود! آیدا تراپیستِ چندین ماههی مایا بود و این اضطراب، چه دلیلی داشت؟ لیوان آب رو لاجرعه سر کشیدم تا غذا از گلوی سنگ شدهام پایین بره؛ مثل همیشه نگاه بچهها نگران روی چهرهام نشست و من به سختی لقمهی غذام رو قورت دادم. مایا با ظرف تقریبا دست نخورده از پشت میز پایین پرید و حین اینکه سمت تلویزیون میرفت گفت: - مامان من اشتها ندارم، ممنون. بچهها در جواب تشکرش «نوش جان» گفتن و من لال شده، حتی عین همیشه قدرت اعتراض هم نداشتم! اعتراض که چرا غذاش رو کامل نمیخوره و اینطور به معدهاش آزار میرسونه؛ نمیدونم چرا اما دلهرهی لعنتی قدرت همه چیز رو ازم گرفته بود! خودم هم از پشت میز بلند شدم و زیرلب تشکرکردم؛ روی کاناپهی مقابل تلویزیون نشستم و به مایا و مانیتور مقابلش خیره شدم؛ نور تلویزیون توی صورتم خورد و من از شدت نگرانی از بابت حال مایا میخواستم باز به حالت تهوع بیوفتم! حالم از ضعیف بودنم به هم میخورد؛ به ظاهر یک مادر بودم و در باطن، خودم نیاز به مادر داشتم تا ازم مراقبت کنم! نمیخواستم این رو بپذیرم اما شاید حق با نامدار بود! شاید حالا وقت مادر و پدر شدنِ ما نبود، شاید آمادگیش رو نداشتیم! کلافه پاهام رو توی دلم جمع کردم و به موهام چنگ زدم؛ پذیرش حرفهای نامدار توی اون شب لعنتی سخت بود. بوی قیمهی اون شب کذایی توی سرم پیچید؛ توهم زده بودم! بیشتر موهام رو چنگ زدم و لباس قرمزم با موزیک لایت و خستگی چشمهای نامدار مقابل چشمهام تداعی شد… من هم اسکیزوفرنی گرفته بودم؟ حالت تهوع با تمام وجود سمتم حملهور شد و با اولین عوق، دستم رو مقابل دهانم گرفتم و سمت توالت دوییدم! حین عوق زدن به نامدار و عواقب کارهاش لعنت میفرستادم و بچه ها، به درب توالت ضربه میزدن. با نفس نفس مقابل دهانم رو آب زدم و در رو باز کردم؛ صورت تقریبا خیس و موهای به هم ریخته و دهان بازم از حجم نفس نفس زدنها، مقابل چشمهای نگرانشون نقش بست و پیام اول از همه جلو اومد و بازوم رو گرفت! - ویانا خوبی؟ این چه وضعیه؟ نگاهم سمت مایا رفت؛ دورتر از همه ایستاده بود و فقط بهم نگاه میکرد! به مادر ضعیفی که هیچوقت براش مادری نکرده بود. بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و تظاهر کردم که خوبم، هرچند افتضاح بودم. - خوبم پیام، یه لحظه حالت تهوع بهم دست داد! نفس گفت: - نکنه ویروس گرفتی؟ آره نفس جان؛ احتمالا پنج ساله که ویروس گرفتم و درست حین تداعی خاطرات و حال بدم، اینطور حالت تهوع دست از سرم برنمیداره. شونه بالا انداختم و از میونشون رد شدم. - نمیدونم، شاید.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت سی و نهم» میون رقصهای عجیب و غریب بچهها، توفان بالاخره سمت ضبط رفت تا بلکه موزیک تند رو قطع کنه و مغزمون آروم بگیره اما جاش رو با موزیک لایتی عوض کرد و بازهم بهتر از اون بود. سمت جمع برگشت و مایا رو از آغوشش پایین آورد و روی زمین گذاشت؛ حسابی ذوق زده بود و انگار که میخواست موضوع جذاب و هیجان انگیزی رو ارائه بده! نگاه همه کنجکاو روی چهرهی خندون و سر و وضع مرتبش بود و توفان، به طرز ضایعی سریع رفت و پیش نفس ایستاد! بیمقدمه گفت: - همتون براتون سوال شده بود که من چرا امشب انقدر به خودم رسیدم! همچنان کنجکاو خیره بودیم و خندهی توفان بیشتر شد؛ به نفس و نگاهش گیجش نگاه کرد و دستش رو میون دستهاش گرفت! کمی دستپاچه به نظر میرسید و این همهی مارو کنجکاو تر میکرد. به ما نگاه کرد و حرفش باعث خندمون شد! - نمیدونم چطور باید انجامش بدم! نفس گیج خندید و توفان در یک حرکت مقابلش زانو زد! قبل از اینکه جعبهی مخملی رو از جیب شلوارش بیرون بیاره، همگی با خوشحالی جیغ زدیم و نفس مبهوت دستهاش رو مقابل صورتش گرفت! درب جعبه باز شد و انگشتر تک نگین با الماس درخشانش، مقابل چشمها ظاهر شد! - با من ازدواج میکنی؟ نفس هنوز در اوج تعجب بود و چشمهاش از شوق گرد شده بود! توفان میخندید و همهی ما در اوج مبهوت بودن، شاد بودیم. سرور بالا و پایین میپرید و هومان با حرفهاش به توفان انرژی میداد؛ همه چیز خوب بود و ایکاش همیشه اوضاع همینطور پیش میرفت! نفس فضا رو با جواب بلهی پر بغضش زیباتر کرد و باز صدای سوت و جیغها بالا رفت. همگی شاد در آغوششون گرفتیم و بارها تبریک گفتیم؛ من اما، باز به اون شب پرتاب شده بودم و سوالهای لعنتی توی سرم میپیچید؛ فکرم پیش جعبهی مخملی مشابه جعبهی توفان بود که ته کشو درحال خاک خوردن بود و اون شب لعنتی… تولد نیکان! شادی و حال خوبمون؛ من هم درست چنین شبی رو تجربه کرده بودم! چنین حس و حال و چنین شادیای رو؛ شوق نگاهم و عشق نگاهِ نامدار مقابل چشمهام تداعی شد… لیاقتِ ما، شادیای همچون شادیِ توفان و نفس نبود؟ *** نگاه آراز با همون خندهی همیشگیش روی شال افتاده و موهای رها شدهام چرخید؛ کمی متفکر بود و به نظر من این موضوع نیازی به فکر کردن نداشت! آره واقعا، سفیدی زیاد موهای من رسماً چندین سال روی سنم آورده بود و اصلا چیز هیجان انگیزی برای مخاطبهای تبلیغاتمون نبود. دست به سینه بهش نگاه کردم و بالاخره حرفش رو به زبون آورد: - ویانا خانوم موهاتون خیلی قشنگه و اتفاقا موی سفید و طبیعی به تازگی مد شده، اما به نظرم اگر رنگ کنید زیباییتون بیشتر به چشم میاد! دستیارِ رو مخ تر از خودش، با مانتو و شلوار یاسی رنگ و آرایش غلیظش نظر داد: - بنظرم اینطوری بهتره آراز خان! طبق مد پیش بریم مخاطبها رضایت بیشتری خواهند داشت. آراز بیتوجه گفت: - نه، رنگ کنه لطفا! و از اتاق گریم خارج شد! کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و طبق حرفهای پیام، انگار از الان توپ بازی میون دستهاشون بودم. کلافه روی صندلیای نشستم و سرم رو میون دستهام گرفتم؛ با این اوضاع بعید میدونستم بشه به راحتی کنار آراز توکلی دووم آورد! زیاد از اندازه روی مخم بود، نمیدونستم چرا! شاید هم میدونستم و خودم رو به ندونستن میزدم. گریمورها مشغول میکاپ چندتا از مدلها بودن و برای من، احتمالا امروز خبری از شات نبود. از اتاق گریم خارج شدم و سمت آراز قدم تند کردم؛ کنار آرامش ایستاده بود و مشغول دستور دادن بود. - جناب توکلی. سمتم برگشت؛ چرا یه روز نمیشد من این آدم رو بدون لبخند ببینم؟ کاملا برخلاف نامدار! - بفرمایید ویانا جان؟ ویانا جان و کوفت و زهرمار. لحظهای چشم روی هم گذاشتم تا مشتم روی صورت خندونش فرود نیاد. - من امروز شات ندارم نه؟ با نگاهش به موهام اشاره کرد و دست توی جیبهای شلوار پارچهایش فرو برد. - تا آخر هفته موهاتون و رنگ کنید، شاتها بمونه برای رنگ موهای جدید! یعنی انقدر موهام افتضاحه؟ بهم برخورد؛ خواستم بگم اگر نخوام رنگ کنم چی؟ اونوقت چه غلطی میکنی؟ اما حال و حوصله بحث با توکلیِ رو مخ و مسخره رو نداشتم. بیحرف فقط بهش نگاه کردم و حین دور شدن ازم، حرفش رو ادامه داد: - اگر کار خاصی دارید میتونید برید امروز؛ ولی لطفا به فکر رنگ مو باشید، شاتها عقب نمونه! عصبی فقط بهش نگاه کردم و ازمون دور شد؛ آرامش با لبخندی به ما نگاه میکرد و امیدوار بودم ترکیبی مثل من و نامدار از ما توی سرش نسازه! - رو مخه، میدونم! بهش نگاه کردم. - معلومه که رو مخه! دوست دارم گردنش رو بشکنم؛ اون دندونهای کامپوزیت شدهاش رو توی دهنش خرد کنم، مگه میشه یکی انقدر بخنده؟ یه روز نشده برق دندوناش توی چشمم نباشه! آرامش لعنتی دقیقا حرف دلم رو زد. - درست برخلاف جناب نامدار! نگاهم ثابت روی چهرهاش نشست؛ خشم نگاهم فروکش شد و آرامش تازه متوجه شد چه چیزی گفته!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت سی و هفتم» خداروشکر رابطهی مایا با هومان بهتر از تصوراتم بود و رسماً هیچ گنداخلاق بازیای مقابلش انجام نمیداد. هومان با عشق مایا رو توی آغوشش کشید و روی موهاش رو بوسید؛ دلم برای حس بینشون ضعف رفت و باز لبخندِ کمرنگ به صورتم جون داد. توفان پر از شوق سمت کابینت توی آشپزخونه رفت و شیشهی نوشیدنی رو بالا آورد! سریع ابرو بالا انداختم و غیرمستقیم به مایا اشاره کردم. - بچه ها عشق و حال کنسله! خندیدم و خندیدیم؛ شیشه رو سر جاش برگردوند و به جمع پیوست؛ کنار من نشست و زیر گوشم گفت: - مایا کِی میخوابه؟ تیز بهش نگاه کردم؛ بیچاره خودش رو خیس کرد! - یه امشب رو بدون نوشیدنی خوش بگذرون! مثل همیشه در ادامهی عصبانیتم خندید. - گوه خوردم بخدا! باشه نزن من و. نگاهم رو ازش گرفتم و توفان رفت تا موزیک رو پلی کنه و طولی نکشید که صدای بلند موزیک شاد و بندری توی خونه پیچید! توفان و سرور عین همیشه شروع کنندهی رقص بودن و سروصداهاشون همسان با صدای موزیک، توی خونه میپیچید؛ نفس زیاد اهل رقص نبود مخصوصا چنین رقص تندی! بیشتر دست میزد اما به اصرارهای توفان مجبور بود کمی خودش رو تکون بده! به نسبت توفان دختر بسیار آرومی بود و حق هم داشت به چنین رقصهایی عادت نداشته باشه. توفان سمت مایا رفت و از روی مبل بلندش کرد؛ مایا اخم نداشت اما آنچنان شاد و پر انرژی هم نبود. - دایی توف من نمیرقصم خودت که میدونی! توفان باز بلندش کرد و با یک دست توی آغوشش گرفتش. - باشه اشکال نداره، من میرقصم توهم توی بغلم باش. مایا اعتراض نکرد و ته دلم کمی نرم شد؛ کاش همیشه به شادی کردنها همینطور پشت پا نمیزد! توفان شروع به رقصیدن کرد و مایا توی آغوشش تقریبا به خنده افتاد. خنده روی لب من برگشت و چقدر فرق بود میونِ ویانای الان و ویانایِ پنج سال پیش! حالا به هزاران سختی با شادی دخترم فقط لبخند میزدم و پنج سال قبل، نهایتِ انرژیِ هر جمع و شروع کنندهی هر رقص و مجلسی من بودم! من بودم که شیشههای نوشیدنی رو از کابینت بیرون میکشیدم و حالا، اصرار داشتم نوشیدنی سرو نشه تا مبادا برای مایا بدآموزیای پیش بیاد. با اشارهی هومان رفتم و کنارش نشستم؛ پیام هم سمت راستم بود و به محض نشستنم سمتم خم شد و پرسید: - مربی خصوصی مهد مایا رو چیکار کردی؟ تونستی کسی رو پیدا کنی؟ بچهها میرقصیدن و صدای خنده و جیغهاشون میون صدای بلند موزیک گم میشد؛ نگاهم رو ازشون گرفتم و بین هومان و پیام چرخوندم. - یکی دو نفر رو پیدا کردم ولی باید باهاشون صحبت کنم، هنوز چیزی مشخص نیست. پیام سر تکون داد و هومان پرسید: - چرا طولش میدی انقدر؟ تا کی میخوای کل روز بشینی بالای سر مایا بهش رنگآمیزی و کاردستی آموزش بدی؟ حق با هومان بود؛ من کل این چندروزِ بعد از مرخصی شدن مایا تمام وقتم رو صرف این کارها کرده بودم. - اتفاقا از فردا صبح باید برم سرکار! این چندروز هم به سختی فرصت گیر آوردم که بالای سر مایا باشم. پیام غیرمنتظره گفت: - مایا ول کن این شرکت رو! طمع نگیرتت که صدر جدوله، خودت رو تو دردسر ننداز! بهش نگاه کردم؛ کمی عصابم رو به هم ریخته بود. تا کی قرار بود با نامدار و اتفاقاتش درگیر باشم؟ اصلا به من چه که آراز دشمن نامداره؟ - چه دردسری پیام؟ من فقط دارم میرم تو شرکت آراز کار کنم، همین. - درست آخرین باری که گفتی «فقط میرم تو شرکت نامدار کار کنم، همین!» دیدیم بعدش چه اتفاقی افتاد! حرفش رسماً لالم کرد؛ هومان اسم پیام رو معترض صدا زد و من گفتم: - یعنی میگی من میرم با این یارو لاس بزنم؟ پیام کلافه شد. - چرند نگو ویا! منظورم اینه که دردسر الکی نساز واسهی خودت؛ اگه قصدت کاره، خودم یه شرکت درست حسابی برات پیدا میکنم بدون حاشیه برو کار بکن! ولی خودتهم خوب میدونی توی اون شرکت فقط کار نخواهی کرد، پر حاشیهترین میشی و جدا از اون، میشی توپ بازیِ آراز و نامدار! میون دستهاشون میچرخی و رسماً بازیچه میشی، تو این رو میخوای؟ نه، واقعا نمیخواستم! اما لجباز بودنم مانع این میشد که حرفهای پیام رو صادقانه و آگاهانه قبول کنم. - هیچ ربطی نداره پیام! آراز توکلی بهم قول داد من رو وارد این ماجرا نمیکنه. غیرمنتظره بودن حرفش باز لالم کرد! - ویا تو قصدت در آوردنِ حرص نامداره؟ لال شده بهش نگاه کردم و کلافه باز گفت: - دِ میدونم که نیست! ویا تو آدمِ این بازیها نیستی، مخصوصا الان که حوصلهی خودتهم نداری، پس بیخیال شو این توکلیِ دیوث رو! - حالا دیگه این توکلیِ دیوث ول کنِ من نیست پیام! فرصت خوبیم براش؛ برگهش هم امضا کردم، امکان نداره استعفام رو بپذیره! تازه اول بازیشه و میخواد حسابی خوش بگذرونه. نگاه پیام خیره و اخمو روی صورتم چرخید. - ویا یادت نره توام خواسته یا ناخواسته توی این خوشگذرونی نقش داری! اوضاع نشه مثل اون روزها که از پشیمونیِ دبی رفتن مثل مرغ پرکنده بالا و پایین میپریدی. نگاهش رو ازم گرفت و مستقیم به رقص بچهها خیره شد؛ پیام قاطع بود و بحث باهاش مثل همیشه به ضررم تموم شده بود! پر حرص دستهام رو به سینه زدم و لب ورچیدم؛ نگاهم روی شادی و رقص بچهها بود اما ذهنم تماماً سمت حرفهای حقِ پیام بود! خودم رو توی بد داستانی انداخته بودم.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت سی و ششم» هومان همراه با لیوانهای یکبار مصرف آب جوش و تیبگ و ساشههای قهوه پیشمون اومد؛ همگی با تشکر لیوان هارو از روی سینی توی دستش برداشتن و من با نهایت گیجی لیوان رو از دستش گرفتم. حرفهای آیدا حسابی مغزم رو درگیر کرده بود و حالا قطعا دغدغهی اصلیم انتخاب بین چای و قهوه نبود! مایا دیگه نمیخواست به مهد بره و مربی خصوصی یه دردسر جدید برای زندگیمون بود؛ خدا میدونست قراره چه اتفاقی بیوفته! من اما تنها نگرانیم حال و روز مایا بود و حاضر بودم بخاطر خوب شدنش، دست به هر کاری بزنم. *** توفان با شوق و ذوق بسیار، با پیرهن مردونهی سفید مرتب و آستینهای بالا زده و موهای ژل خوردهاش، همراه با لبخند دندون نمایی کتاب به دست وارد جمع شد و همه از شوق زیادش به خنده افتادن. کتاب رو بالا گرفت و صفحههای زیاد و جلد ترکیب مشکی و آبی رنگش جلوی چشمهام نقش بست. - بالاخره کتابم چاپ شد! به افتخارم. همگی به افتخارش دست زدیم و صدای خندهها بیشتر شد؛ نفس جلو رفت و کوتاه در آغوشش گرفت. - تبریک میگم عزیزم، حالا چرا این همه به خودت رسیدی؟ توفان کمی پکر به همهی ما نگاه کرد. - بد کردم؟ سرور بیشتر خندید و هومان گفت: - نه داداش بد نکردی، ولی شبیه تازه دامادها شدی! توفان بیچاره توی ذوقش خورد و کتاب رو روی میز رها کرد. - اَه! بی ذوقا خواستم دورهم جشن بگیریم و یکم خوشحالی کنیم، باید مثل اسکلها میبودم؟ ناسلامتی به جمع فرهنگیان و نویسندگان پیوستم، باید یکم شکل و قیافهام شبیه آدمیزاد بشه یا نه؟ باز خندیدیم و پیام اینبار توفان رو بغل کرد. - حرص نخور داداش، تبریک میگم بهت. کمی انرژی گرفت و پشت کمر پیام ضربه زد. - نوکرتم بخدا. همگی تبریک هارو از سر گرفتیم و درنهایت من با لبخند بیانرژیای در آغوش گرفتمش. - تبریک میگم توف! مبارکت باشه. روی شونهام بوسهی کوتاهی زد. - مرسی مامان خانوم، من با کمک و انرژیِ شماها به اینجا رسیدم، همتون عشقهای منید. لبخندم پررنگتر شد و از آغوشش بیرون اومدم؛ نفس رو با یک دست بغل کرد و روی موهاش رو بوسید. چقدر خوشحال بودم که همهی عزیزهام اینطور دارن به ثمر میرسن و حالشون خوبه! موفقن و هرروز از روز قبل خوشحالتر؛ یارشون رو پیدا کردن و من، دقیقا نقطهی مخالفشون بودم! مایا بیحال و بیحوصله از اتاق خارج شد و به جمعمون پیوست؛ موهای سیاه و کمی بلند شده و لختش دورش رو احاطه کرد بود و آستینهای لباس توی تنش و قد شلوارش، هردو کمی براش بلند بودن. با پشت دست چشمهاش رو میمالید و از روزی که از بیمارستان برگشته بود، همچنان پکر بود و عصبی! نگاه همه سمتش برگشت و توفان سریع خم شد و بلندش کرد. - عشقِ عمو بیدار شدی؟ همچنان با اخم به چشمهاش دست میکشید؛ جواب سوال توفان رو نداد و با صدای بچگونهاش پرسید: - چی رو جشن میگیرید؟ توفان خم شد و با برداشتن کتابش، اون رو به دستهای کوچولوی مایا سپرد. - چاپ شدن کتاب عمو توفان رو! مایا تا اسم کتاب اومد چشمهاش برق زد و دستهاش رو دور گردن توفان حلقه کرد. - هورا دایی توف! شما کتاب مینویسی؟ میشه واسهی منم بنویسی؟ توفان حسابی مایا رو چلوند و من لبخند زدم؛ کاش همیشه همینقدر درکنارهم پرفکت و شاد بودیم. - رو تخمِ چشمم! چی بنویسم واست؟ مایا با شوق گفت: - راجع به سیاراتی که هنوز کشف نشدن! خیلی کنجکاوم دایی توف، توی هیچکدوم از کتابهام راجع بهشون هیچ چیزی ننوشته! لبخند روی لبم خشک شد و حس کردم همه به من نگاه کردن؛ بچهام رسماً طرز فکری جدا از همهی ما داشت و هضمش برای همه سخت بود! یه بچهی نیم وجبیِ پنج ساله، راجع به سیارات کشف نشده کنجکاوی میکرد! بنظرم خسته کننده بود، شاید هم من مادر بدی بودم که فکرمیکردم علایق دخترم خسته کنندهست. توفان خندهاش گرفته بود؛ سعی کرد دل مایا رو نشکنه. - باشه عمو میرم فضا همشون رو کشف میکنم و راجع بهشون مینویسم برات، باشه؟ مایا اما ابداً احمق نبود! فکرکنم باهوش ترینِ جمع ما، میون این همه بزرگسال مایا بود. - دایی توف شما نمیتونی بری فضا! اونجا نفس کشیدن غیرممکنه و اگر بقیهی فضانورد ها اون سیارات و کشف نکردن شماهم نمیتونی. توفان از پررویی مایا چشمگرد کرد و اون رو زمین گذاشت؛ کتابش هنوز میون دستهای مایا بود. - حالا تو همین کتابم رو بخون بعداً سیارات کشف نشده هم یه کاری میکنیم! همه به حرفهای توفان خندیدن و من فقط به مایا نگاه میکردم؛ مایایی که نگاه کنجکاوش روی جلد کتاب توفان میچرخید و توی دیدش خبری از عکس سیارات و حتی کرهی ماه نبود. بیعلاقه کتاب رو روی میز، سر جای قبلش برگردوند و با همون لباسهای یک سایز بزرگترِ پشمیِ گرمش، رفت و کنار هومان نشست.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت نوزدهم) رادمان لال شد و پسرک با خشم از اتاق خارج شد؛ حتی صدای قدمهای محکمش هم ترس به دل او میانداخت و در نهایت با صدای مهیب بسته شدن درب اتاق، لحظهای کوتاه چشم بست! معراج جنبهی حرف شنیدن نداشت؛ همه میدانستند که اگر بخواهد دست به کاری بزند، هیچجوره نظرش را تغییر نمیدهد. معراج لجباز بود و مرغش یک پا داشت، مخصوصاً وقتی که پای آن مردکِ جنایتکار وسط بود! سوار بر ماشینش با دستهای قفل شده دورِ فرمان، با نهایت سرعت میراند و حتی گاهی بیتوجه چراغ قرمز ها را رد میکرد؛ به مقدار کافی خشمگین بود و رادمان با حرفهایش بیش از این مغزش را درگیر کرده بود. ماشین را مقابل ویلای جهان با صدای مهیبی نگه داشت و پیاده شد؛ عینک آفتابی را مقابل نگاه اخمویش قرار داد و کت توی تنش را مرتب کرد. سمت درب ویلا رفت و پسرک با لبخند مقابل درب ورودی به استقبالش آمد. - میدونی چند وقته اینجا نیومدی؟ این مدت فقط داریم تلفنی حرف میزنیم! شاکی به چهرهی خندانش نگاه کرد و کوتاه پاسخ داد: - برای گله و شکایت نیومدم جهان، باید هر چه زودتر تکلیف بارهای شمس رو مشخص کنیم! پسرک از مقابل درب بزرگ ویلا کنار رفت و به داخل اشاره کرد. - با کمال میل! بیا داخل، بشینیم خلوت کنیم به موقعش تکلیف بارهای شمس هم مشخص میشه. معراج حین وارد شدن به حیاطِ ویلای عظیم جهان به عقربههای ساعت مچیاش نگاه کرد. - وقتِ خلوت کردن ندارم جهان، باید زود برم. یک ساعت و نیم دیگر اولین جلسهی کلاس نقاشی متین در کنار دخترک پریچهر آغاز میشد و قطعا مجنون نمیخواست فرصت دیدن لیلیاش را از دست دهد! با هر بهانهای به دیدنش میرفت و حسابی به متین حسودیاش میشد که میخواست در کنار او نقاشی کشیدن را آموزش ببیند. جهان کمی بادش خوابید اما لبخند همیشگیاش را حفظ کرد؛ کمی جلو رفتند و جهان به یکی از آلاچیقهای مرتب و سرسبز حیاط اشاره کرد. - خیلی خب اذیتت نمیکنم، بشین اینجا تا صحبت کنیم. روی صندلی چوبی آلاچیق نشست و جهان مقابلش قرار گرفت. - نوشیدنی چی میخوری؟ وایسا ببینم… رادمان رو چرا نیاوردی؟ حوصلهی سوال و جواب نداشت؛ میخواست بیمقدمه به اصل قضیه بپردازند. - زر مفت زد، حوصلهاش رو نداشتم! جهان اگر توام یکم دیگه قضیه رو لای لفافه بپیچونی ول میکنم میرم! پسرک به خودش آمد و کمی در جایش جا به جا شد. - من غلط کنم! تو امر کن، اطاعت از ما. -
درود عزیزم من چشمم به تاپیک رمانت خورد اومدم یه ایراد کوچولو رو بهت بگم که ادیت بزنی وگرنه بعد توی ویراستاری بهت ایراد میگیرن
کلمات رو هرگز نکش عزیزم، مثلا به جای «نههههههههه» از «نه» استفاده کن ولی با گذاشتن علامت تعجب اون حس رو منتقل کن، در کل کشیدن کلمات خیلی مبتدیه و ایراد داره
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت هجدهم) با فرمول خودش کاری کرده بود که هر آزمایش سادهای، این پودر را کوکائینِ خالص نشان بدهد؛ اما در واقع تنها از عصارهی گیاهی بیاثر و کمی مواد شیمیایی بیخطر ساخته شده بود. معراج با اخم سر تکان داد و در دل پسرک را تحسین کرد؛ به او اطمینان داشت و در هر زمان دیگر، سر بلندش کرده بود؛ پس حال هم از پسش برمیآمد و به آن ترکیبِ شبیهسازی شده حس خوبی داشت. - ممنون ازت عرشیا، مثل همیشه ترکوندی! بهت اطمینان دارم، همین ترکیب رو گسترش بده برای بارهای یک ماهِ بعد؛ پنجاه گرم رو تا اون موقع آماده کن عرشیا! ببینم چه میکنی. عرشیا راضی از رضایتِ معراج سر تکان داد و از پشت میز بلند شد؛ ظرف نمونه را برداشت و قدمی سمت درب رفت. - ممنون از اعتمادِ تو معراج! خیالت راحت، ردیفش میکنم. فقط فکر کنم از همین حالا باید شروع کنم! سمت درب رفت و هردو بلند شدند؛ معراج برایش سر تکان داد و پسرک از جمعشان خارج شد. - موفق باشی عرشیا. درب اتاق بسته شد و مهتابی لحظهای روشن و خاموش شد؛ معراج مجدداً پشت میز نشست و سرش را به عقب تکیه داد. چشمانش بسته بود که با شنیدن صدای رادمان ناخواسته چشم گشود. - یکم نگرانم معراج! این بهروزِ عوضی آدم خطرناکیه، ما هم رسماً داریم با کار و اعتبارش بازی میکنیم! اون گرم به گرمِ کوکائینهاش رو میپرسته معراج، میفهمی داریم چیکار میکنیم؟ رادمان بالای سرش ایستاده بود و نگاه پر خشمِ معراج مستقیماً توی چشمهایش بود. - میفهمم، خوبم میفهمم. رادمان تروخدا انقدر روی نِرو من راه نرو، تو میدونی چند ساله دارم سگدو میزنم که توی چنین موقعیتی قرار بگیرم؟ سالهاست آرزوم اینه که اینجا بشینم و واسهی کوکائینهای این مرتیکه برنامه بچینم و آبروش رو به چوبِ حراج بزنم! میفهمی موقعیتم رو؟ بارهاش رسماً توی چنگمه! نقطه ضعفش توی دستهامه، چه موقعیتی از این بهتر برای من پیش میاد؟ رادمان کلافه بود و نگران؛ نگاهش یکجا بند نمیشد و نفسهایش به شمار افتاده بودند. - میفهممت معراج… خشمگین میان حرفش پرید: - دِ نمیفهمی مَرد! اگه میفهمیدی انقدر توی دلم رو خالی نمیکردی؛ یه طور برخورد نکن که انگار تازه کاری! ما این همه بارهای کثافتِ امثالِ بهروز رو فرستادیم کفِ آب هیچکس حتی بو نبرد، الان ترست از چیه؟ از اون کفتارِ پیرِ چشم آبی؟ اون بدون بادیگاردهاش حتی نمیتونه دماغش رو بالا بکشه! تو از این میترسی رادمان؟ صدایش با نهایت لرزش و اضطراب به گوش معراج رسید: - تو مگه این مرتیکه رو نمیشناسی؟ این مثل بقیه نیست! کینهای تر از این حرفهاست، خطرناکه معراج. پسرک بیطاقت از جا بلند شد و توی صورت رادمان فریاد زد: - من از اون خطرناکترم رادمان! فهمیدی یا یه طورِ دیگه بهت بفهمونم؟ من تا خشتکِ این مرتیکه و پسرِ بزدلش رو نکشم روی سرشون دست بردار نیستم. -
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت سی و پنجم» جلو رفتم و مایا با چشمهای معصوم و کمی سرخ شدهاش نگاهم کرد؛ تمام تلاشم رو وسط گذاشتم تا مقابل مایا بلند زیر گریه نزنم و عین دختربچه های نوجوون برخورد نکنم! مدام به خودم یادآوری میکردم که ویا، تو مادری؛ مادرها قویترینند و توهم باید قوی باشه! چنین رفتارهای کودکانهای در شأن یه مادر نبود، اما من کنترلی روی خودم نداشتم. بچهام بود و بیشترین حساسیت رو نسبت بهش داشتم؛ تقریبا هیچوقت توی عمرم چنین حجم از نگرانی رو نسبت به کسی نداشتم، حتی نسبت به خودم! ویانایی که همیشه به خودشیفتگی معروف بود حالا حتی نیم نگاهی هم از آینه به خودش نمیانداخت؛ تمام زندگیم فقط مایا بود و مایا. خم شدم و تن رها شدهاش رو توی آغوش کشیدم؛ اشکم بیصدا میون موهای شبیه به نامدارش گم شد و با صدای گرفتهام با نهایت نگرانی گفتم: - مایا مامان… خوبی؟ اگر دست خودم بود تا خود صبح رو همینجا میون دیوارهای اتاق بیمارستان بلند بلند زار میزدم اما چشمهای سرخ شدهی مایا نشون میداد به اندازهی کافی ناخوش احوال هست! من باید تلاش میکردم تا حالش رو بهتر کنم، نه بدتر. - مامان… - جونِ مامان؟ صداش از پشت ماسک اکسیژن ضعیف به گوشم رسید و تموم جونم براش رفت. - میشه دیگه نرم مهد؟ پلکهام محکم روی هم فشرده شد و اشک دیگهای پایین اومد؛ از آغوشم بیرون اومد و بالای تختش ایستادم؛ سریع اشکم رو پاک کردم و میون لرزش چونهام از بغض گفتم: - باشه مامان نمیبرمت دیگه؛ باشه؟ بهش فکر نکن اصلا. خم شدم و روی موهاش رو بوسیدم؛ هومان جلو اومد و دست پشت کمرم گذاشت. سمتش برگشتم؛ نگاهم خیس بود و هومان نگران گفت: - خوبی عزیزم؟ جوابش رو ندادم و باز چونهام لرزید؛ دست آیدا هم سمت دیگهی کمرم نشست و به چهرهی پر محبتش نگاه کردم. - ویانا میخوای بری بیرون؟ یکم پیش برادرت و دوستهات باش، من با مایا صحبت میکنم، باشه؟ سر تکون دادم و همگی از اتاق خارج شدیم؛ روی صندلی های فلزی مقابل اتاق مایا نشستیم و بیاختیار سرم رو با موهای آشفته شدهام میون دستهام گرفتم. اشکهام باز روی گونههام روانه شدند و بوسهی پر مهر هومان روی موهام نشست؛ نگاه خیسم بالا اومد و به بچهها نگاه کردم؛ همه به من نگاه میکردند. ذهنم سمت شرکت آراز و لحظهی ورودم به بیمارستان برگشت؛ توهم زده بودم یا… واقعا نامدار رو دیده بودم؟ قبل از بیهوشیم، آخرین چیزی که دیده بودم چهرهی نگران و البته جدیِ نامدار بود! چهرهی اخمو و ریشهایی که خیلی کم سفیده شده بودند، و نگاهی که مثل همیشه جدی بود و لحظهی آخر با دیدن من حسابی متعجب شده بود! نگاهم بین بچهها چرخید؛ سوالِ غیرمنتظرهام کسی دستپاچشون کرد. - نامدار کجاست؟ پیام اخمو گفت: - نامدار؟ - آره نامدار! یادمه، جلوی در بیمارستان دیدمش! قبل از اینکه بیهوش بشم… همه به هم نگاه کردن و هومان با کمی اخم گفت: - همینجا بود! اون بغلت کرد آوردت تا توی بیمارستان، ولی چند دقیقه بعدش با عجله و نگرانی مجبور شد بره! وگرنه کل تایم رو نشسته بود بالای سرت تا به هوش بیای. هومان رُک حقیقت رو توی صورتم کوبید؛ نامدار چنددقیقه بالای سر من نشسته بود تا به هوش بیام؟ اصلا… نامدار تا داخل بیمارستان من رو بغل گرفته بود؟ نگاهم پایین افتاد و همه لال شدن؛ من باز پرسیدم: - متوجه نشد قضیه چیه؟ منظورم قضیهی مایا بود؛ اگر پرسیده بود چرا همه توی بیمارستان جمع شدن و من اینطور بیقرارم، بچهها چی بهش جواب داده بودن؟ بچهی پنج سالهای که از حضورش بیخبری حالش بد شده و الان زیر سرم و ماسک اکسیژنه؟ پیام جواب داد: - نگران شده بود! پرسید چی شده، گفتیم یکی از دوستهات تصادف کرده. معذب پرسیدم: - واسهی چی با نگرانی رفت؟ جوابی نشنیدم و نگاهم بالا اومد؛ حالا هومان هم با اخم بهم نگاه میکرد! - خب کنجکاو شدم! هومان باز رُک جوابم رو داد. - کنجکاو نیستی ویانا، نگرانی! کلافه باز سرم رو میون دستهام گرفتم؛ هومان راست میگفت! نگران بودم؛ لابد چیز مهمی بود که نامدارِ اینچنین پشیمون از بالای سر من بلندشده بود و رفته بود. درب اتاق مایا باز شد و آیدا بیرون اومد؛ سرم بالا اومد و نگاه آیدا بین همهی ما چرخید و درنهایت روی چهرهی پریشون من نشست. - بهتری ویا؟ بیتوجه به سوالش پرسیدم: - مایا خوبه؟ لبخند زد. - مایا هم خوبه! کلی هم باهاش صحبت کردم و کلی هم صحبت با تو دارم عزیزم! فعلا اوکی نیستی ویانا جون، استراحت کن هروقت مساعد بودی بیا بیمارستان با هم حرف بزنیم، باشه؟ سر تکون دادم و آروم باشهای گفتم؛ هومان از جا بلندشد و به صندلیش که کنار من بود اشاره کرد. _ آیدا خانوم بفرمایید لطفا، من میرم براتون قهوه و چای بگیرم بچهها. آیدا با لبخند تشکر کرد و کنارم نشست و هومان ازمون دور شد. به آیدا نگاه کردم و بی طاقت پرسیدم: - نمیخواد بره مهد، نه؟ سرش رو بالا انداخت. - نه! - اشکالی نداره؟ همچنان لبخند داشت و خونسرد بود. - نه عزیزم ایرادی نداره؛ اگه بتونی براش توی خونه مربی شخصی بگیری که بهتر هم هست! تا زمانی که بیماری مایا درمان نشه بهتره که مدام پیش خودت باشه، یا اگر پیش خودت هم نیست کسی پیشش باشه که بتونه حین حال بدش بهش کمک کنه. حق با آیدا بود؛ با این موقعیت بهتر بود خودم مدام پیشش باشم! اما حالا که با آراز توکلی قرارداد بسته بودم چی؟ - آیدا اگه بخوام شروع به کار کنم چی؟ چطور مایا رو تنها بزارم؟ لبخندش عمق گرفت. - بالاخره تصمیم گرفتی یکم به خودت فکرکنی! همین که مایا پیش دوستهات باشه کافیه ویا؛ اگر حالش بد بشه و کسی که کنارشه بتونه کاملا بهش کمک کنه هیچ ایرادی نداره. پیام و توفان اکثراً سرکار بودن و نفس هم تدریس نوازندگی گیتار انجام میداد؛ سرور هم پرستار بود و هومان هم انگار قصد داشت توی همین بیمارستان شروع به کار کنه! باید تلاش میکردم زمان کارم رو با بچهها هماهنگ کنم وگرنه، گوربابای توکلی! مایا حسابی ترس توی دلم انداخته بود.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت سی و چهارم» عین بچهها توی تخت تکون خوردم و گریهام اوج گرفت؛ هومان بالای سرم نشست و پیشونیم رو بوسید. - الهی قربونت برم آروم باش. بخدا حال مایا خوبه، ببین دارم میگم بخدا! به جون خودت که عزیزترینی برام حالش خوب شده. قطعا میون این حجم از نگرانی با دوکلمه حرف خیالم راحت نمیشد؛ تا با چشم خودم حالِ خوبش رو نمیدیدم حرفهای هومان توی کتم نمیرفت. بیشتر گریه کردم و آیدا رو دیدم که سراسیمه سمت تختم میدویید و سعی داشت مثل همیشه، در نقش یه ناجی خودش رو بهم برسونه تا حالم رو خوب کنه! کنار تخت ایستاد و میون نفس نفس زدنهاش، دست روی دستم گذاشتم؛ درست کنار آنژیوکت سرمم. نگاهش بین هومان و پیام چرخید و با آرامش همیشگیش سعی کرد من رو هم کمی آروم کنه. - ویانا! واسهی چی انقدر گریه میکنی عزیزم؟ مایا حالش خوبه! من با دکترش صحبت کردم، سرمش داره تموم میشه و کاملا به هوش اومده. الان کاملا وضعیتش نرماله، فقط بهتره که من باهاش یکمی صحبت کنم، همین! حالش خوبِ خوب شده، من نمیفهمم تو چرا انقدر به خودت آسیب میزنی ویا. نمیفهمید؟ حق هم داشت نفهمه؛ آیدا مادر نبود و چطور میخواست بفهمه که نگرانی یه مادر برای فرزندش میتونه چقدر وحشتناک باشه؟ بیشتر گریه کردم و با محبت اشکهام رو پاک کرد. - عزیزدلم آروم باش! سرمت تموم بشه خودم میبرمت ببینیش، باشه؟ اونطور خیالت راحت میشه که حالش خوبِ خوبه. بیاختیار به سرمم نگاه کردم؛ چیز زیادی نمونده بود تا تموم بشه. این ماسک اکسیژن لعنتی اما بیشتر از هرچیزی داشت به کلافگیم اضافه میکرد. - ماسک اکسیژنم رو بردار آیدا… متوجه کلافگیم شد و خطاب به پرستار اخمو گفت: - ایرادی نداره ماسکش رو بردارم؟ کلافه شده. پرستار از پردهی بین دو تخت سمت ما اومد و نگاهی به چهرهی پریشون من انداخت. - اگه نفسش نمیگیره ایرادی نداره. سریع به حرف اومدم: - نفسم نمیگیره! آیدا با لبخند کوچیکی ماسک رو پایین داد و من تازه جون گرفتم. هومان از روی صندلی کنار تخت من بلندشد و به آیدا اشاره کرد. - خانوم بفرمایید بشینید. لبخند آیدا عمق گرفت. _ من راحتم مرسی! بشینید خودتون. هومان تعارف آیدا رو جدی نگرفت و باز به صندلی خالی اشاره کرد. - خواهش میکنم، بفرمایید. آینده با تشکر زیرلبی کنار من نشست و پیام با اخم پرسید: - آیدا خانوم شما که با دکترش صحبت کردید، قضیهی مایا چیه؟ چرا چنین موضوعی براش پیش اومده؟ چون درحالت عادی هیچوقت حال بدیش به این حد و اندازه نمیرسید. نگاهم روی چهرهی آیدا نشست و مثل همیشه خونسرد گفت: - اتفاقی که افتاده عادیه. مایا توی مهد پنیک شده و کسی هم متوجهش نشده؛ وقتی مایا داروهاش رو در لحظه مصرف نکنه و کسی دورش نباشه تا متوجه موضوع بشه و بخواد باهاش صحبت کنه، عادیه که حالش بد بشه و به این حال و روز بیوفته! مایا درست زمانی که بهش حمله دست میده نیاز داره که درک بشه و انسانهای اطرافش کاملا متوجه موضوع باشن! بتونن بهش قرص بدن و باهاش صحبت کنن تا آروم بشه، وگرنه همونطور که دیدید ممکنه تا مرز بیهوشی بره و عوارض دیگهای مثل خون دماغ و سردرد و کلی چیز دیگه داشته باشه. بزرگسالهایی که مبتلا به اسکیزوفرنی هستن با درک بالایی که دارن خودشون به تنهایی از پس همه چیز برمیان، اما مایا و امثالش درکی از چیزایی که میبینن و میشنون ندارن! همینه که باعث میشه شوکه بشن یا دندونهاشون قفل بشه و نتونن حتی به راحتی قرص مصرف کنن؛ وگرنه این موضوع برای بزرگسالها صدق نمیکنه و خیلی راحتتر میتونن باهاش کنار بیان، یا حتی توی شرایط مختلف و خاص خودشون رو به اون راه بزنن و بقیه متوجه نشن که اون فرد دچار توهم شده. آیدا از اسکیزوفرنی میگفت و گریهی من اوج میگرفت؛ عین دیوونه ها توی تخت دست و پا میزدم و آروم و قرار نداشتم تا برم و مایا رو توی حال خوب ببینم. آیدا با دیدن کلافگی و اشکهای من حرفش رو همچنان همونطور ریلکس ادامه داد: - شاید اسکیزوفرنی برای بچهها خطرناکتر باشه، اما یادتون باشه بهبود خیلی راحتتری داره! واسهی بزرگسالان ممکنه حتی هیچوقت خوب نشه، اما برای افراد زیر ده سال درصد بهبود یافتن بیماری بسیار بالاست. فقط کافیه نسبت به نقطه ضعفهای خود اون فرد، یه سری نکات رعایت بشه و بعد یه مدت اسکیزوفرنی کاملا رفع میشه! به من و حال بدم نگاه کرد. - من با ویا کلی صحبت کردم! بهش گفتم با چه روشهایی پیش بره تا حال دخترش خوب بشه؛ گفتم باهاش لجبازی نکنه و بیشتر با خواستههاش کنار بیاد، اما انگار نه انگار! مخاطب حرفهاش هومان و پیام بودن؛ هومان زودتر جواب داد: - ویانا لجبازه! رفتارش با مایا درست عین بچههای دوسالهست. آیدا لبخند زد. - میدونم! نگاهها روی من و اشکهای روی صورتم نشست؛ سرمم به پایان رسید و سریع همراه با آیدا سمت اتاقی حرکت کردیم که مایا داخلش حضور داشت. وارد شدم و قلبم آتیش گرفت؛ برای مایای کوچیکم که روی تخت رها شده بود و سوزن سرم توی دستش و ماسک اکسیژن روی دهانش، آتیش گرفتم و دختر من با پنج سال سن لایق چنین موقعیتی نبود!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت سی و سوم» آرامش خندهاش گرفت و از اسم بردن ناگهانیِ نامدار ابروهاش بالا پرید. - چی بهت گفت مگه؟ - من رو رسماً استخدام کرد بخاطر در آوردن حرص اون! خندهاش رها شد و جلوی دهانش رو گرفت. - آراز خان همینه! ما دیگه عادت کردیم بهش؛ مدام درحال انتقامجوییه ولی جناب نامدار هیچ اهمیتی بهش نمیده. دوست داشتم بگم نامدار رو خیلی خوب میشناسم، بهتر از همهی شماها! هم تو آرامش، و هم اون رئیس ایکبیریت. بحث مزخرف رو عوض کردم و ناگهانی دست آرامش رو میون دستم گرفتم. - ازدواج کردی؟ کمی هیجان خرجِ لحن بیانم کردم و این نهایت تلاشم بود. هیجان آرامش اما کاملا واقعی بود! - آره! سه سال قبل البته، جدید نیست زیاد. به شوق و ذوقش لبخند زدم و در آغوش کشیدمش. - تبریک میگم عزیزم، خوشبخت بشید. من رو محکمتر توی بغلش گرفت و وقتی از آغوشم بیرون اومد عمیق و دندون نما لبخند میزد؛ چقدر همه شادتر شده بودن و من غمگین تر! - ممنونم عزیزم، تو توی این چندسال چیکار کردی؟ چی باید میگفتم؟ بچهی نامدار رو به دنیا آوردم و بزرگ کردم و حسابی سختی کشیدم؟ این رو باید میگفتم؟ ای کاش همه این سوال و ازم نمیپرسیدن. جوابش رو دوست نداشتم و بیانش برام ممکن نبود. ناجیِ من هومان، بهم زنگ زد و تلفن توی جیب شلوار جینم لرزید؛ با معذرت خواهی کوتاهی تلفن رو بیرون آوردم و پاسخ دادم: - جانم هومان؟ - ویا، میتونی خودت رو برسونی به بیمارستانی که مایا رو داخلش میاری پیش تراپیست؟ کلمهی بیمارستان از حجم بالای نگرانی، حالت تهوع به جونم انداخت و باعث شد دست دیگهام روی قلبم بشینه! نکنه… نکنه بلایی سر مایا اومده باشه؟ - چیشده هومان؟ نفس نفس میزد و لحنش عین همیشه نبود! - میگم بهت ولی آروم باش، خیلی خب؟ مایا توی مهد پنیک شده و باز صداهای اطرافش رو شنیده، کسی متوجهش نشده تا بهش قرص بده یا بخواد آرومش کنه، خون دماغ شده و تا مرز بیهوشی رفته… صداها توی سرم قطع شد و دیگه متوجه هیچکدوم از حرفهای هومان نشدم؛ با نهایت عجله و حال بد، از شرکت آرازِ عوضی بیرون زدم و سمت بیمارستان لعنتی حرکت کردم! کل مسیر رو شوکه و با چشمهای اشکی گذروندم و از نهایت حال بدم، گاهی با خشم روی فرمون کوبیدم و فریاد زدم و گاهی هم این میون، بلند گریه کردم و باز لال شدم! به بیمارستان رسیدم و با نهایت عجله و نگرانی، رسماً سمت در دوییدم. بیتوجه به شلوغی مقابل بیمارستان بیتوجه به فردی که محکم بهش تنه زدم و نگاه همیشه جدیش، با نگاه اشکیم برخورد کرد! تعجب رو توی نگاهش دیدم و من، حالا میون این حال بد، فقط نامدار رو کم داشتم! تمام وجودم نگرانی برای مایا رو فریاد میزد و حالا دیدن ناگهانی نامدار اون هم توی این موقعیت، اصلا چیز خوبی نبود. سرم گیج میرفت و فضای اطراف داشت دور سرم میچرخید؛ همه چیز تار شد و من از شدت شوک وارد شده بهم، و البته فشار افتادهام، رسماً توی آغوش گرم نامدار از هوش رفتم! صدای سوت دستگاههای بیمارستان توی سرم پیچید؛ چشمهام تار بود و حتی درست و حسابی صداهای اطرافم رو نمیشنیدم؛ جای سوزن سرم روی دستم میسوخت و ماسک اکسیژن روی صورتم، بیشتر از هرچیزی کلافهام میکرد! صدای پیچیدن نفسم توی ماسک واضحتر شد و با چند بار پلک زدن، مقابلم رو بهتر دیدم. هومان با چهرهی پریشون و پیام با چهرهی پریشونتر! همگی نگران بودن و من انگار تازه موقعیتم رو به یاد آوردم. با همون ماسک اکسیژن مقابل دهانم و سوزن سرم روی دستم، توی تخت بیمارستان تکون خوردم و میون سراسیمگی زمزمه وار اسم مایا رو صدا زدم… دست و پا میزدم تا از روی تخت پایین بیام؛ همچنان سرم گیج میرفت و بیشک اگر روی پا میایستادم، بازهم از هوش میرفتم. هومان سریع جلو اومد و مچ دستهام رو گرفت؛ بیشتر تقلا کردم و بیشترِ تلاشهام برای رها شدن از ماسک اکسیژن لعنتی بود! - آروم باش ویا! آروم باش عزیزم. نگران بود و من نگرانتر! اون نگرانِ من، و من نگران مایا. - ولم کن هومان؛ مایا بچم… اینبار رسماً روی تخت نشستم و سرم بیشتر گیج رفت؛ بیتوجه همچنان دست و پا میزدم و پرستار هم به کمک هومان اومد تا من رو روی تخت نگه دارن! - ولم کنید! تروخدا ولم کنید… بیهوا زیر گریه زدم و اشکهام زورم رو کم کرد؛ پرستار اخمو من رو روی تخت خوابوند و من باز سعی کردم ماسک اکسیژن رو در بیارم. اشکهام بی صدا صورتم رو خیس کرد و عین دیوونهها هذیون میگفتم: - مایا بچم… خدا میدونه الان توی چه حالیه! الهی بمیرم.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت هفدهم) نور زرد مهتابی روی شیشههای آزمایشگاه میتابید و هوا بوی تیز الکل و فلز میداد؛ عرشیا سرنگ را آرام بالا گرفت، چند قطره از مایع شفاف را روی پودر سفید ریخت و معراج تماشایش کرد. صدای عرشیا از پشت ماسک کمی گرفته بود: - بذار مردم خیال کنن هیجان میخرن؛ ما فقط خواب براشون میفرستیم، نه مرگ! آنچه میساخت از دور، درست مثل کوکائین به نظر میرسید؛ پودر یکدست با درخشندگی خاص زیر نور، اما در واقع هیچ ماده فعالی درونش نبود، فقط ترکیب بیاثر از ساختارهای گیاهی و چند افزودنی بیخطر. ترفندش ساده بود، ولی هوشمندانه. حال دگر بهروز حرامزده به جای آن کوکائینهای ارزشمندِ خودش، آن مادهی شبیهسازی شده را قاچاق میکرد و دگر آنسوی دریا، هیچکس رگهای از اعتیاد را احساس نمیکرد. پسرک سرنگ را کنار گذاشت و نگاهش سمت معراج رفت؛ با وجود عینک شفاف روی چشمها و ماسک مقابل دهانش، درخشش و شوق نگاهش به خوبی دیده میشد. - نسخهی سیایکس دوازده( CX‑12) آماده شد. ظاهراً تقلبی، اما واقعا نجاتدهنده! نگاه معراج میان پودر سفید رنگ و عرشیا چرخید و به درب خروجی آزمایشگاه اشاره کرد. - بیا اتاق جلسات. به اندک پودر روی میز نگاه کرد. - و یکم از نمونهات رو بیار! و از آنجا خارج شد؛ ماسک را از مقابل دهانش برداشت و کنار رادمان روی صندلی نشست؛ فضای اتاق تاریک بود و تنها نور اتاق، مهتابیِ کمنوری بود که مستقیماً روی میز میتابید. عرشیا با روپوش سفید و ماسک میان دستانش وارد اتاق شد؛ درب را با صدای جیر جیر بست و کنار آنها نشست. ظرف پودر را روی میز قرار داد و انگشتانش کنار ظرف در هم قفل شدند. - نظرت چیه معراج؟ شبیهترین ماده به کوکائین رو درست کردم، اما کاملا برخلافِ اون، بدون هیچ ضرر و خطری! دستان معراج جلو آمدند و ماده را بدون باز کردن درب جعبهی شفاف، تماشا کرد؛ کمی پیش نمونهای از بارهای شمس را دیده بود و ظاهراً کوچکترین تفاوتی با یکدیگر نداشتند! - ظاهرش همونه، ترکوندی عرشیا! ولی راجع به ترکیباتش بیشتر توضیح بده. پسرک با لبخند سر تکان داد. - ترکیباتش فقط یک سری عصارههای گیاهی و کمی مواد شیماییِ بیخطره؛ جای نگرانی نداره، در کل چیز خطرناکی نیست و حتی اگر مصرف بشه هیچ خطری برای اون فرد نداره، حداقل از خود کوکائین سالمتر و امنتره! من اسمش رو گذاشتم سیایکس دوازده( CX‑12). یه ترکیب کاملا بیخطر اما شبیه به کوکائین که از پودر اینوسیتول و قندهای کریستالی ریز تشکیل شده و بوی خاصی نداره که بخواد مشتری رو گیج یا مشکوک کنه. رادمان به جای معراج پرسید: - یعنی اگر طرف مقابلِ بهروز اینها رو چک کنه به کوکائین نبودنشون شکی نمیکنه؟ عرشیا ریلکس لبخند زد؛ این پسر در کارش حرفهای ترین بود! معراج هرکسی را برای کار انتخاب نمیکرد. - خیالت تخت، شک نمیکنه. هرچند احتمالش هست، ولی بعید میدونم. تشخیصش سختتر از اون چیزیه که فکر میکنید. ماههاست دارم روش کار میکنم، هزاران نمونه درست کردم اما طبیعیترین و شبیهترینشون به کوکائین همینه! -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت شانزدهم) از خشم کارت ویزیت را توی دل متینِ بیچاره پرتاب کرد و فریاد زد: - آره عاشق شدم متین! عاشق شدم بَدم عاشق شدم؛ برای نزدیک شدن بهش دارم دست به هر کاری میزنم، خوبه الان؟ راحت شدی؟ میخواستی همین و بشنوی؟ متین لال شد و با چشمهای گرد شده و دهان باز به او خیره ماند؛ برخلاف لحظات پیش، حال سکوت سنگینی میانشان حاکم بود و متین با نهایت بُهتزدگی با کارت ویزیت توی آغوشش به معراج اخمو و خشمگینِ پشت رل خیره بود! کارت ویزیت را برداشت و اطلاعاتش را خواند؛ نگاهش از متنها بالا آمد و باز روی معراج نشست. - لیلی لهراسبی؟ معراج… تو عاشقِ یه دختر نقاش شدی؟ باورم نمیشه! نگاه جدی و اخموی او روی صورتش نشست و متین شگفتزده خندید. - لعنتی! این دختر کیه که تونسته معراجِ سگ اخلاق رو اینطوری عاشقِ خودش کنه؟ معراج بالاخره به حرف آمد. - زر مفت نزن دیگه زیادی بهت رو دادم. متین اما بیتوجه به او سرشار از شوق و ذوق ادامه داد: - باید ببینمش این دختر رو! همونیه که من میرم پیشش آموزش ببینم؟ معراج سر تکان داد و باد متین خوابید. - داداش من آبروت رو میبرم بخدا هیچ استعدادی توی نقاشی کشیدن ندارم! معراج لبهایش را روی یکدیگر فشرد و تمرکزش را روی اتوبان گذاشت. - ذرهای برام مهم نیست متین، فقط میخوام به هر روشی بهش نزدیک بشم. کارت ویزیت را روی پای معراج کوبید و خندید. - خودخواه! دقایقی بعد دخترک را مقابل خانهیشان پیاده کرد و پیش از آنکه از ماشین دور شود پنجره را پایین کشید و صدایش زد: - متین بیست و یک سالت شده هنوز کدملیت رو حفظ نیستی! اینبار که گذشت، ولی بشین دو بار از روش بخون بلکه دفعهی بعد بیشتر از این آبروی خودت رو نبری. متین از آن فاصله برایشان زبان در آورد و معراج لبخند کوچکی زد. - گمشو معراج! بیچاره لیلی که باید تو رو تحمل کنه. و سمت خانه رفت؛ معراج اما با شنیدن نامِ او لبخندش را از یاد برد و در فکر فرو رفت… اصلا به آن مرحله میرسیدند که بخواهد معراج را تحمل کند؟ شاید اصلا هیچجوره با معراج و اخلاقهایش کنار نمیآمد، از کجا معلوم؟ اما او تلاشش را میکرد؛ دل بستهاش شده بود و تحت هیچ شرایطی پا پس نمیکشید. معراج تهرانیمقدم عاشق شده بود، یک اتفاقِ محال! از دست دادن چنین فرصتی حماقت بود. حال که آنقدر دوستش داشت، برای به دست آوردنش دست به هر کاری میزد، هر کاری.