-
تعداد ارسال ها
467 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
اساطیری ایرانی تاپیک معرفی و نقد رمان هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام عزیزکم امیدوارم خوب باشی حقیقتش به طور مرتب اثر خارقالعادت رو دنبال نکردم ولی تا جایی که همراهت بودم باید بگم که ترکوندی موضوع رمانت خاصه و قلمت قوی، حتی از خوندن خلاصه و مقدمت هم میشه اینو فهمید در کل موضوعی داره که حتی شبیهش هم جایی نخوندم:) خاص و دلنشین امیدوارم توی این مسیر موفق باشی و مغزت حسابی برای نوشتن باهات همکاری کنه، عزیزدلمی بترکون گیلاس خانوم🍒✨✨- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت بیستم» سعی کردم از میون دستهای پیام رها بشم و باز سمتش برم؛ پریشون بودم و اگر پیام ولم میکرد، تا خود صبح توی سر و کلهی خودم میکوبیدم. - چطوری آروم باشم؟ ببین رفتاراش و! من کم حالم بده؟ کم نگرانم؟ کم پریشونم؟ باز به مایا نگاه کردم و اون، همچنان لال بود و قلبم براش کباب بود اما داد زدم: - جواب من رو بده مایا! چته؟ چرا عین آدمیزاد نمیتونیم زندگی کنیم ما؟ این چه حال و روزیه؟ فرار میکنی که چی بشه؟ پیام من رو گرفت تا سمت مایا هجوم نبرم و خودم سقوط نکنم، و توفان به سرعت سمت مایا رفت و سمت اتاق بردش. - آروم باش عشقِ عمو، بیا با من. روی زمین افتادم و دستهای پیام هنوز دورم بود؛ اشکهام بی اراده روی گونههام نشست و من باز درنهایت نتونستم ضعفم رو کنترل کنم! - خدایا چرا یه روز این بدبختیهای من تموم نمیشه؟ چرا یه روز نمیتونم آروم بگیرم؟ دستهام مقابل صورتم قرار گرفت و نفس محکم در آغوشم گرفت. - ویانای عزیزم آروم باش، چرا اینطوری میکنی با خودت؟ پیام گفت: - ویا تو که وضعیت مایا رو میدونی! چرا داد میزنی سرش؟ از آغوش نفس بیرون اومدم و محکم به سینهام کوبیدم. - شما وضعیت من رو نمیبینید؟ نمیبینید چقدر نگرانشم؟ لحظهای از فکرش بیرون نمیام، هرلحظه دارم تلاش میکنم اوضاع رو بهتر کنم، اونوقت مایا فرارمیکنه؟ پیام میدونی من چه حسی داشتم لحظهای که فهمیدم ؟ اگه بلایی سرش میومد، من باید چه خاکی تو سرم میریختم؟ پیام حالم بده، نگرانم، میترسم! چرا نمیفهمید؟ همه لال شدن و من، باز گریههام رو از سر گرفتم؛ پیام پیش توفان و مایا رفت و نفس و سرور، همچنان سعی داشتن من رو آروم کنن. من اما، آروم میشدم؟ سالها بود با هر تلاشی آروم نگرفته بودم و حالا ورود دوبارهی نامدار به زندگیم، باز حسابی پریشونم کرده بود! حولهی کوچیک رو بی حوصله روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم؛ چشمهای قرمز شدهام بی شک فریاد میزد که چطور زیر دوش زار زدم، اما سعی داشتم خودم و بچههارو گول بزنم که حالم خوبه. مایا مقابل تلویزیون نشسته بود و مثل همیشه با عینک گرد روی چشمش، در نزدیکترین حالت به تلویزیون بود؛ همونطور که حوله رو روی موهای خیسم تکون میدادم غر زدم: - مایا بیا عقب تر بشین! همچنان ازم ناراحت بود و با نگاه در اخمی به من، فقط کمی عقب رفت و باز به مانیتور و محتوای علمیش خیره شد. کلافه خودم رو روی کاناپه رها کردم و سرم رو به عقب تکیه دادم؛ بچهها با ورودم به جمعشون، لال میشدن و درواقع سعی داشتن با حرفهاشون من رو آزار ندن، اما من با فکر اینکه توی جمع چقدر غریبهام که حتی مقابلم صحبت هم نمیکنن، حسابی خودم رو آزار میدادم! حولهی کوچیک رو روی موهای خیسم تکون دادم و با تکیه دادن سرم به مبل، چشم بستم؛ صدای نگران توفان، باعث شد به ثانیه نکشیده چشم بازکنم و بهش نگاه کنم؛ چقدر من داشتم اطرافیانم رو ازار میدادم! این نگران کردن ها، نرمال نبود. - خوبی ویا؟ سر تکون دادم؛ خوب نبودم اما، مجبور بودم به تظاهر. - خوبم توفان. باورنکرد اما بیحرف، با همون نگاه نگران به مانیتور تلویزیون خیره شد؛ فضا سنگین بود، خیلی سنگین! البته این چیز جدیدی نبود؛ مدت ها بود که وضعیت همینطور بود و به محض ورود من به جمعشون، و با وجود اخلاقِ افتضاحِ مایا، دیگه خبری از خنده و شوخی های قدیم نبود! در حقیقت برای اون روزها حسابی دلتنگ بودم و واقعا نامدار، با زندگیِ من چیکارکرده بود؟ باید از بابت خاطرات خوشی که اون روزها برام میساخت و لبخندهای قشنگی که روی لبم میاورد ازش ممنون میبودم، یا از بابت حال و روز افتضاحِ این روزهام و وضعیت زندگی مایا ازش متنفر میشدم؟ کلافه نفسم رو سنگین از سینه بیرون فرستادم و موبایل کنارم روی مبل لرزید؛ اسم «آیدا» روی صفحهی گوشیم نقش بست، آیدا این وقتِ شب با من چیکار داشت؟ نگاهم به سرعت بین بچهها رد و بدل شد و سریع تلفن رو جواب دادم؛ لحنم رو تا حد ممکن پایین آوردم تا مایایِ مشغول تلویزیون، متوجهم نشه. - جونم آیدا؟ نگاه ها در سکوتِ بینمون کنجکاو روی من چرخید و آیدا با لحنِ آروم همیشگیش گفت: - سلام عزیزم، خوبی؟ مایا خوبه؟ داشتم از کنجکاوی میترکیدم! به زبون بیا آیدا، الان وقت احوال پرسی نیست. - قربونت برم؛ خوبیم، سعی داریم خوب باشیم. چیزی شده؟ بی طاقت بودم و این رو خود آیدا هم خوب میفهمید. - نگران نباش چیزی نیست، فقط یه موضوعی فکرم رو درگیر کرده، مراجع کنندم هم وقتش رو لحظهی آخر کنسل کرده و الان تایمم خالیه؛ گفتم اگه در توانت هست بیای بیمارستان راجع بهش صحبت کنیم. اگر فکرکرده بود با این مغز مشغول و قلب نگران قراره بیخیالش بشم سخت در اشتباه بود! به سرعت از روی مبل بلندشدم. - باشه، من سریع میام. آیدا؟ - جونم؟ به بچه ها نگاه کردم؛ نگرانیِ همیشگیِ من به اونا هم سرایت کرده بود. - مطمئن باشم چیزی نشده؟ کوتاه خندید. - بابا دارم بهت میگم نترس؛ بهت نگفتم که مسیر خونه تا بیمارستان رو اورثینک کنی ها! با خیال راحت بیا، فقط میخوام دو کلوم باهات حرف بزنم.- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت نوزدهم» همراه با پیام با عجلهی تمام سمت مهدکودک رفتیم و مسیر ماشین تا داخل مهد رو تقریبا دوییدم! با دیدن مایا ایستاده با اخم های درهم و مقنعهی کوچولوی توی دستش، نفس راحتی کشیدم و نگاهم با مدیرِ عصبی و کلافه برخورد کرد. - سلام! سر تکون داد و به مقابلش اشاره کرد. - سلام خانم وثوقی، بفرمایید. بیقرار بودم و مدیر ازم میخواست بشینم؟ بی توجه بهش فقط جلو رفتم و کنار مایا ایستادم؛ دلم میخواست همین وسط بغلش کنم و با آرامش ازش بخوام برام توضیح بده که دلیل کارش چیه، اما به ظاهر ازش عصبی بودم و همین حالا مایا رو بدتر میکرد! و البته خدا میدونست مدیر اخمو، چقدر روی سرش دادو بیداد کرده. - بفرمایید خانم کریمیان، من راحتم! با چشم به مایا اشاره کرد و من به پیامِ ایستاده مقابل درب دفتر نگاه کردم. - با عمو پیام برو توی ماشین، من میام. با همون موهای پریشون رها شده روی شونههاش و اخمهای درهم و عینک گرد روی چشمش، فقط بهم نگاه کردو سمت پیام رفت؛ به محض خروجشون از دفتر، مدیر کلافه سمتم برگشت. - خانم وثوقی این وضعیت درست نیست! یه بچهی پنج ساله چرا باید از مهدکودک فرارکنه؟ ما هرگز چنین سابقهای رو نداشتیم! خداروشکر خیلی دور نشده بود اما وقتی هم پیداش کردیم، مدام پرخاشگری میکرد و ذرهای ترس و نگرانی نداشت؛ این موقعیت نگران کنندست خانوم وثوقی، و درواقع ما چنین مسئولیتی رو نمیتونیم بپذیریم! لال شده به زمین نگاه کردم و ادامه داد: - مایا جان خیلی عاقله! سطح فکریش چندین برابر بیشتر از همسنهاشه و همین که توی این سن خوندن و نوشتن یاد گرفته و تفریحش کتاب خوندنه، فوق العاده مهم و ارزشمنده! اما پذیرفتن چنین مسئولیتی برای ما سخته خانم وثوقی، بپذیرید لطفا! مایا جان رو ببرید مهد کودک های سطح بالاتر و تیزهوشان که هم بچهها در سطحش باشن، و هم شاید این موضوعات دیگه تکرار نشه. رسماً بچهام رو اخراج میکرد و من به عنوان یه مادر زیاد از حد ضعیف بودم؛ کم مونده بود همین وسط گریه کنم! انگار که خودم دختر دبیرستانی بودم و وسط دفتر مدرسه درحال تخریب شدن بودم! - حق با شماست خانم کریمیان، میفهمم حرفتون رو؛ ولی مایا یه مقدار از لحاظ روحی به هم ریخته! بخاطر اونه، من قول میدم دیگه تکرار نشه. پرونده رو بی تعارف روی میز گذاشت و من رو لال کرد. - متاسفم خانم وثوقی! پذیرفتن چنین موردی برای من امکان پذیر نیست؛ آرزوی موفقیت دارم براتون؛ مایا جان بسیار باهوشه و سطحش بالاتر از این مهدکودکه، نزارید حیف بشه. با تردید دست جلو بردم و پوشهی بنفش رنگرو برداشتم. - خیلی خب، ممنونم ازتون. خانم مدیر فقط سر تکون داد و من، با خداحافظی کوتاهی از مهدکودک خارج شدم؛ نگاه پیام روی پروندهی توی دستم نشست و من بی حرف، با دست دیگهام دست مایا رو چنگ زدم و سمت ماشین پیام قدم برداشتیم؛ ازش عصبی بودم اما، فعلا فقط لال بودم و شک نداشتم مایا حتی ذرهای ترس ازم نداشت! داخل ماشین نشستیم و من همچنان، لال بودم و نگاه پیام مدام روی چهرهی خنثی و پروندهی توی بغلم مینشست؛ آرامش قبل از توفان بودم! تا رسیدن به خونه هیچ چیز نگفتیم و تنها چیزی که سکوت بین ما سه نفر رو میشکست، موزیک لایت ماشین پیام بود. به محض رسیدن به خونه، پر حرص خودم رو از ماشین بیرون انداختم و سمت خونه رفتم؛ حتی مایا رو با خودم نیاوردم و دوست داشتم تمام حرصم رو سرش فریاد بزنم! از سمتی نگرانش بودم، حرف های آیدا و موقعیتش اجازه نمیداد راحت دعواش کنم و از سمتی دیگه، حسابی از دستش عصبی بودم و لازم بود کمی تنبیه بشه! وارد خونه شدم و نگاه بچهها، روی چهرهی عصبی و پرونده توی دستم چرخید! - سلام! آروم و زیرلب جواب سلام پر حرصم رو دادن و من کفشهام رو گوشهای پرتاب کردم؛ مایا و پیام آروم دست در دست وارد خونه شدن و من، پرونده رو روی زمین مقابل مایا پرتاب کردم! قبل از اینکه فریادم بالا بره پیام معترض اسمم رو صدا زد: - ویانا! پر خشم داد زدم: - از مهد فرار میکنی، آره؟ سمتش رفتم و بازوی کوچیکش رو توی دست گرفتم؛ پیام به عقب هُلم داد و مایا فقط با اخم بهم نگاه میکرد. - دردت چیه مایا؟ چرا انقدر بی درکی؟ اگه پیدا نمیشدی چی؟ من چه خاکی باید میریختم تو سرم؟ پیام دست روی دهنم گذاشت و من پر حرص مقاومت کردم. - بس کن ویانا! من باهاش صحبت میکنم، داد نزن سرش! توی سر خودم کوبیدم و پیام سریع مچ دستهام رو گرفت. - کم بدبختی دارم پیام؟ باز سمت مایا برگشتم و جیغ زدم: - گم میشدی من چه گوهی میخوردم بچهی نفهم؟ چرا عین آدمیزاد نمیتونی زندگیت و بکنی؟ نفس از پشت دستم رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه. - ویانا عزیزم، آروم باش تروخدا!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت هجدهم» بهش نگاه کردم؛ زیر چشم هام گود بود و نگاهم پر از نگرانی. - توفان آیدا رسماً ازم خواست برم به نامدار بگم مایا رو بپذیره! چشمهای توفان گرد شد. - چی داری میگی؟ خُل شده این دختره؟ پیشونیم رو میون دستهام گرفتم؛ کم مونده بود همین وسط منفجر بشم! - میگه پدر توی زندگی مایا نقش خیلی مهمی داره؛ میتونه توی بیماریش بهش کمک کنه! توفان حسابی عصبی شده بود. - کدوم پدر؟ پدری که حتی بچهاش رو نمیخواد؟ حقیقت رو توی صورتم کوبید و باعث شد با همون نگاه سرخ شدهام بهش نگاه کنم! - نمیفهمم توفان! باورکن نمیفهمم اطرافم داره چه اتفاقاتی میوفته؛ نمیدونم آیدا ازم میخواد برم به نامدار التماس کنم یا چی. توفان ماشین رو روشن کرد و نگاه گیج و پر حرصش رو ازم گرفت. - من اصلا قانع نشدم! حرفش درصورتی منطقی بود که نامدار بچه رو میخواست؛ نمیخوام ناراحتت کنم ویا، ولی مایا همون بچهایه که نامدار وقتی فهمید وجود داره با نهایت نارضایتی ازت خواست که سقطش کنی! حق با توفان بود، و من هم اصلا آیدا رو درک نمیکردم؛ اما حرفهاش مدام توی سرم میپیچید و اینکه ازم میخواست بخاطر مایا و بیماریش دل به دریا بزنم، بیشتر از هرچیزی روی تصمیمم تاثیر میزاشت. سمت خونه رفتیم و کل مسیر رو، در سکوت تمام با حرص و کلافگی میون جفتمون گذشت و درنهایت وارد خونه شدیم؛ نگاه بچهها مثل همیشه پر ترحم روی چهرهی ناامید و پریشونم نشست و من، فقط سعی کردم از میون این نگاه ها در برم! وارد اتاق شدم و شال رو از دور گردنم برداشتم؛ نگاهم از آینه به چهرهی خودم برگشت و در واقع، داشتم به این نتیجه میرسیدم که هرروز و هرروز بیشتر از قبل داغون میشم، و این رو زیر چشم های گود افتاده و لبهای ترک خوردهام نشون میداد! رژ لبهای پررنگ و خط چشمهای بلند و میکاپ همیشگیِ گذشتهام کجا، و چهرهی بی رنگ و روح و وحشتناکِ الانم کجا! چیکارکردی با من نامدار کبیر؟ دست جلو بردم تا دکمههای مانتوم رو باز کنم که تلفنم زنگ خورد؛ بی حوصله بودم و حتما، آیدا مثل همیشه زنگ زده بود تا بعد از مراجعه بپرسه حال مایا چطوره؟ بی توجه دکمهی اول و دوم رو باز کردم و تماس قطع شد؛ بلافاصله صدای نوتیف میس کال و دوباره تماس تلفن بلند شد و بالاخره کلافه دل از دکمههای مانتوم کندم و سمتش رفتم. شمارهی «مهد کودک مایا» روی تلفن نقش بست و قلبم توی سینه ایستاد؛ چی شده بود؟ بیقرار تماس رو وصل کردم و امیدوار بودم خبر خاصی نباشه. - بفرمایید؟ صدای جدی خانوم مدیر توی گوشم پیچید. - سلام خانم وثوقی، درست تماس گرفتم؟ لحن نگرانم لرزید و کم مونده بود جون از تنم خارج بشه؛ ویانا آروم بگیر! قوی باش، چیزی نیست؛ ولی آخه… اگر اتفاقی برای مایا افتاده باشه چی؟ - سلام… بله خودمم! بی وقفه جواب داد: - خانم وثوقی لطف میکنید بیاید مهد؟ بیقرار پرسیدم: - چیزی شده؟ لحنش عصبی بود و میترسیدم مایا کاری کرده باشه و با اون عصاب داغونش، بعید هم نبود. - دخترتون از مدرسه فرار کرده خانوم وثوقی! لطف کنید بیاید اینجا باهم صحبت کنیم. صدای داد بلندم باعث شد بچه ها با عجله وارد اتاق بشن. - چی؟ یعنی چی فرار کرده؟ الان… پیدا شده؟ - بله نگران نباشید! الان همینجاست ولی لازمه که باهاتون صحبت کنم. با بیقراری تماس رو قطع کردم و بیتوجه به چهرههای نگران مقابلم و سوال های بی وقفشون، با دست های لرزون شالم رو پوشیدم و سمت درب خروجی خونه رفتم. پیام جدی پشت سرم اومد و برای چندمین بار پرسید: - ویا چیشده؟ جواب بده، با توام ویانا! وایسا. بازوم رو گرفت و بالاخره من با چهرهی پریشون و نگرانم ایستادم و بهش نگاه کردم. - مایا از مهد فرار کرده! نفس تقریبا جیغ زد: - چی؟ یعنی چی؟ الان کجاست؟ کم مونده بود بزنم زیر گریه؛ به چشم هام دست کشیدم، خسته بودم و کلافه. - پیداش کردن، ولی مدیره گفت بیا مهد صحبت کنیم. پیام قاطع سمت درب خونه راهنماییم کرد. - خیلی خب، باهم میریم. حوصلهی مخالفت نداشتم؛ حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال بد همین وسط بیهوش بشم!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت هفدهم» نگاه آیدا روی چهرهی همیشه بی رنگ و روحِ من نشست. - راجع به دوست پیداکردن باهم صحبت کردیم مایا جونم! رو حرفهام فکرکن، باشه؟ مایا هرگز میون اون بچههای پر انرژی با استایل های رنگارنگ و گیره موهای فانتزی، دوستی پیدا نمیکرد؛ اما بیجهت فقط سرتکون داد. - باشه. آیدا محکم بغلش کرد و روی موهای لخت و تیرهاش رو بوسید. - قربونت برم من دخترِ خوشگل! جلسهی بعد که اومدی دوست پیدا کرده باشی ها! الان هم برو پیش عمو توفان من با مامان ویا دو کلوم حرف بزنم بعد میاد پیشت. با خداحافظی کوتاهی مایا از ما جدا شد و سمت توفان پشت درب اتاق رفت؛ مثل همیشه بلافاصله بعد از تنها شدنم با آیدا، استرس به تموم جونم افتاد. - ویا اوضاع چطوره؟ مثل همیشه ناامید بهش خیره موندم. - من باید ازت بپرسم! اوضاعِ مایا چطوره؟ پر از آرامش به چهرهی داغونم لبخند زد. - خیلی بهتره خداروشکر؛ در رابطه با بیماریش، بهتره؛ اما قضیهی مهدکودک یکم اذیت میکنه! نمیتونه دوست پیدا کنه و این نرماله، ولی من کلی باهاش صحبت کردم قبل از اینکه بیای دنبالش. جواب رو میدونستم، اما با ته موندهی امیدِ تهِ دلم پرسیدم: - چی گفت؟ مثل همیشه آروم و پر از آرامش بهم لبخند زد. - ارتباط برقرار کردن براش سخته! خیلی سخت؛ ولی کلی باهاش صحبت کردم و امید دارم کمی بتونه با بچههای اطرافش ارتباط بگیره. ویا شاید این موضوع کوچیک به نظر بیاد اما کوچیکترین ارتباط میتونه به بیماریش کمک کنه! اسکیزوفرنی مایا رو از آدم ها حسابی دور میکنه و حتی یه ارتباط چشمی ساده هم براش وحشتناکه! اما وقتی بتونه دوست پیدا کنه، ارتباطاتش قوی میشه و خیلی کمک بزرگی به رفع بیماریش میکنه. و این تمام چیزی بود که من میخواستم! امیدوار بودم حرفهای مایا روش تاثیر بزاره و حسابی ازش ممنون بودم. بی رمق لبخندی با ته موندهی امیدم زدم. - امیدوار باشم آیدا؟ لبخندش پررنگ شد و ته دلم رو گرم کرد. - باش ویانا! امیدوار باش و بهش کمک کن؛ باهاش صحبت کن و مطمئن باش این صحبت ها بهش کمک خواهد کرد؛ ویانا مایا نیاز به شنیده شدن داره! کافیه کمی درکش کنی، کمی حمایت بشه تا بتونه شکوفا بشه. منِ ضعیف، با این حال و روز و انرژی منفی توی وجودم چطور میخواستم به دختر کوچولوم کمک کنم؟ باید انجامش میدادم، باید! چیزی نگفتم و آیدا برگههای مقابلش رو کمی جا به کرد؛ کمی توی فکر فرو رفته بود و دیگه خبری از لبخند پر آرامشش نبود. - راستی، یه موضوع دیگه هم هست! گوشهام تیز شد و قلبم نگران! - قبلا هم راجع بهش صحبت کردیم. منتظر موندم و ادامهی حرفش دور از انتظارم بود. - پدرِ مایا! حضورش توی این زندگی خیلی تاثیر داره ویانا، خیلی زیاد! و مهم تر از اون، توی حال مایا بزرگترین تاثیر رو داره. کلافه به پیشونیم دست کشیدم؛ این یکی از دسترسم خارج بود! - چه تاثیری داره آیدا؟ چه غلطی کنم من؟ برم نامدار رو برگردونم؟ التماسش کنم مایا رو بپذیره و دوستش داشته باشه؟ آیدا لب ورچید. - چنین چیزی ازت نمیخوام! قضیهی نامدار رو میدونم، خیلی خوبم میدونم؛ نمیخوام التماسش کنی برگرده، ولی… مکث کرد و گفتم: - ولی…؟ با کمی تردید حرفش رو ادامه داد: - شاید لازم باشه ازت بخوام بخاطر حال و روز دخترت باهاش صحبت کنی! پذیرش این موضوع برام سخت بود؛ اما بخاطر مایا… انجامش میدادم؟ - آیدا تو مشاوری، درک میکنی حال و روزِ من و؛ برم چی بگم؟ بعد از تموم اون اتفاقات، ازش بخوام برگرده توی این زندگی؟ دستهاش رو توی هم قفل کرد و روی میز خودش رو کمی جلو کشید. - مایا و نامدار رو باهم رو در رو کن! هیستریک خندیدم. - بیخیال آیدا! آیدا اما، کاملا جدی بود. - ویانا؛ بخاطر دخترت! توی زندگیش نیاز به حمایت داره؛ جای خالی پدرش واضح حس میشه! یه حس امنیت از سمت اون میخواد، یه حس پوچی داره و این رو کاملا میتونم بفهمم ویا! نزدیک بود به گریه بیوفتم، این چه وضعش بود؟ - آیدا نامدار این بچه رو نمیخواد! اگر این موضوع رو بفهمه و بیشتر از قبل توی روحیهی مایا تاثیر بزاره چی؟ این بچه به اندازهی کافی داغون هست، بخدا اگر نامدار باز کاری بکنه و مایا از این بدتر بشه هم خودش رو میکشم و هم خودم رو! مایا تنها کسیه که دارم؛ نمیتونم بزارم نامدار از این هم داغون ترش بکنه! آیدا پر مهر و البته ترحم لبخند زد. - میفهمم ویا، ولی این موضوع واجبه! از من گفتن بود؛ به عنوان مشاورش دارم میگم پدر، فعلا بزرگترین و مهمترین نقش رو توی زندگی مایا داره. مثل یه تیکهی پازله که توی وجودش گم شده و وقتی پیدا بشه، مایا تازه خودش رو پیدا میکنه! نگاهم پایین افتاد؛ لازم بود؟ آیدا سخت ترین کار ممکن رو ازم میخواست، اما بخاطر مایا، ممکن بود انجامش بدم؟ من چیزی نگفتم و باز آیدا سکوت رو شکست. - ویانا این رو نگفتم که باز توی فکر فرو بری و خودت رو آزار بدی! راجع بهش فکرکن؛ زندگی زندگیِ تو و مایاست، و من حق دخالت مستقیم ندارم؛ فقط به عنوان یه مشاور دارم یه پیشنهاد مهم میدم و تصمیم قطعی برای توعه! کلافه فقط سرتکون دادم و بعد از خداحافظی از آیدا، از اتاق بیرون زدم؛ چهرهام مثل همیشه ناامید بود و توفان بیچاره با دیدن من، لبخند روی لبش خشک شد. - خوبی ویا؟ نگاه مایا روی چهرهام میخ بود و قطعا نمیتونستم الان حرفی بزنم! - آره توفان، بریم. از بیمارستان بیرون زدیم و کل مسیر رو، با نگاه خیرهام به بیرون پنجره، فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم؛ حرف زدن با نامدار کبیر بعد از تموم این اتفاقات، چیزی که من فکر میکردم نبود! مایا رو مقابل مهدکودک پیاده کردیم و نارضایتیش، اذیتم میکرد اما اشکالی نداشت؛ مایا باید ارتباط گرفتن رو یاد میگرفت. داخل ماشین نشستیم و توفان بلافاصله گفت: - ویا این چه حال و روزیه؟ خوبی؟- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شانزدهم» بهش نگاه کردم؛ همچنان سعی داشتم حال بدم رو مخفی کنم و شک نداشتم پیام خوب میدونه توی دلم چقدر آشوبه! - خوب نیستی ویا. بغض توی گلوم رو قورت دادم اما، رنگ نگاهم ذرهای تغییر نکرد. - بچه که گول نمیزنی! کل این مدت حالت بد بوده، سعی کردی از فکر نامدار رها و دور بشی و حالا، مقابلت قرار گرفته! حق داری بد باشی، چرا خودت رو خوب نشون میدی؟ نگاهم رو دزدیدم؛ نباید میفهمید چقدر روی نامدار ضعف دارم. - مهم نیست برام پیام. کمی عصبی شد. - چرا چرند میگی ویا؟ مگه میشه مهم نباشه؟ مهم نیست و وقتی فهمیدی تو چه حال و روزیه انقدر نگران شدی؟ مهم نیست و هرشب داری سعی میکنی بفهمی بیماریش چیه؟ مهم نیست و بچهاش رو نگه داشتی و انقدر بخاطرش سختی به جون خریدی؟ عین خودش صدام رو بالا بردم: - چه ربطی داره پیام؟ مایا بچهی منه! تقریبا روی سرم فریاد زد: - مایا بچهی نامدارم هست ویانا، این رو بفهم! حرفش لالم کرد و پیام، پر از حرص از این نفهمیِ من، بهم خیره موند. آروم شدم؛ اونقدر آروم که صدام از زیر زمین بیرون اومد: - نامدار اگر این بچه رو میخواست الان وضعیتِ ما این نبود! پیام بیچاره کلافه به پیشونیش دست کشید. - ویانا هر کوفتی که باشه خونِ نامدار توی بدنِ این بچهست! تو نمیتونی این و انکار کنی. خشمگین جیغ زدم: - من ریدم تو خونش! به من چه پیام؟ نامدار نخواستش! نخواستش و حالا هم نمیخوادش. متقابلا داد زد: - خب پس دردت چیه؟ واسه چی داری این همه خودت رو میکوبی به در و دیوار؟ اگه میدونی نامدار مایا رو نمیخواد از چی نگرانی؟ محکم با هردو دست به سینهام کوبیدم. - از بابت خودم نگرانم پیام! از بابت خودِ احمقم؛ از این نگرانم که قلبم باز نلرزه براش! باز با وجود تموم اون بدبختی ها تموم فکر و ذکرم نشه نامدار! نگرانش نباشم، وقتی بهش نگاه میکنم هنوز دوستش نداشته باشم! این ها رو میگفتم و خودم خوب میدونستم که همین الان هم وضعیت همینه؛ امروز فهمیده بودم نامدار هنوز برام غریبه نشده، نگاهش قلبم رو میلرزونه؛ عشقش رو برام زنده میکنه، و من این رو نمیخواستم! پیام لال شد؛ همچنان حرص داشت و سینهاش زود بالا و پایین میشد، اما دیگه حرفی نبود که بگه! جوابش رو گرفته بود و من، خیلی زود دهن باز کرده بودم. از مقابلش کنار رفتم و پر حرص روی تخت نشستم؛ به سرعت کنارم اومد، آروم بود و حالا دیگه فریاد نمیزد. - ویانا، ببین من و. بهش نگاه کردم؛ نگران بود، نه؟ درست مثل لحظه به لحظهی این چندوقتی که به ایران برگشته بودم؛ گناه بچه ها چی بود؟ من با ندونم کاریهام، ارزش این نگرانی هارو داشتم؟ - ویا هرچی که بشه ما پشتتیم، این رو میدونی دیگه؟ به ملحفهی زیر پام خیره شدم؛ میدونستم! میدونستم و اگر نبودن، من هم نمیتونستم از پسش بربیام. بیحرف بغلش کردم و دستهاش دور کمرم نشست؛ خدارو شاکر بودم از بابت وجودشون! - میدونم پیام، میدونم. چیزی نگفت و من، با مکث کوتاهی از آغوشش بیرون اومدم. - الان هم جمع و جور کن خودت رو، ویانایی که من میشناسم خیلی قوی تر از این حرفهاست! کوتاه لبخند زدم و ادامه داد: - کم کم میرم دنبال مایا، نمیخوام تو این حال و روز ببینه تورو. - پیام بازم ممنون از بابت مهد؛ آیدا اصرار کرده بود ببرمش برای روحیهاش ولی انقدر درگیر بودم که کاملا حواسم پرت شده بود. پیام کوتاه لبخند زد؛ خوشحال بودم که داشتمش. - خواهش میکنم عزیزم؛ سعی کردم بهترین جا ثبت نامش کنم. قضیهی شناسنامه و اسم پدر یکم دردسر ساز شد، ولی حلش کردم! لبخند روی لبم خشک شد. - شک کردن؟ - نه! چون اسم هاکان به عنوان اسم پدر توی شناسنامهاش بود و مایا اونطوری دورگه به حساب میومد یه جور خاصی برخورد میکردن! به پیشونیم دست کشیدم؛ خاطرات پر دردسر و کلافه کنندهی شناسنامه گرفتن توی سرم تداعی شد، چه روزهایی بود! - الان که دیگه اوکی شد! نگران نباش. مهدکودک خیلی خوبیم هست، وقتی فهمیدن مایا خوندن و نوشتن بلده و اهل مطالعهست گل از گلشون شکفت! خود مایا هم فضای اونجا رو دوست داشت، فقط امیدوارم زود دوست پیدا کنه. لب ورچیدم؛ مایا و دوست پیداکردن؟ غیرممکن بود. - دوست پیدا کرد کل تهران رو شیرینی میدم! پیام به طنزِ تلخم خندید و من هم متقابلا لبخندی زدم؛ امیدوار بودم مهدکودک سرش رو حسابی گرم کنه و دوست پیداکردن هرچند غیرممکن بود، اما من همچنان ایمان داشتم! اگر دوست پیدامیکرد و با کسی مشغول صحبت کردن میشد، شاید ویانای خوشحالتری میبودم! این موضوع حسابی به بیماریش کمک میکرد و بزرگترین پیشنهاد آیدا به من همین موضوع بود. روز بعد، درست موقعی که هردو مقابل آیدا نشسته بودیم و من مدام از اضطراب دستهام رو درهم قفل میکردم، مایا از روز اول مهدکودکش میگفت. - اونجا همه بچهان! هیچکس متن کتابهام رو نمیفهمید، دوستشون نداشتم. آیدا کمی خودش رو جلو کشید؛ لبخند داشت و چتریهای شرابی رنگش رو به شکل مرتبی از شالش بیرون انداخته بود. - قربونت برم همسن و سالهای تو خوندن و نوشتن بلد نیستن، توام اگر مامان ویا باهات کارنمیکرد درکی ازش نداشتی! تازه دوسال دیگه باید یاد میگرفتی. مایا لجباز شونه بالا انداخت. - دوست ندارم اونجارو!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
عزیزدلمی سپاسگذارم ازت قشنگم🥹✨✨- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
بیا سرگرم شو رفیق تایپیک سرگرمی| نظر تو چیه؟
هانی بانو پاسخی برای بمب اتم کوچک ارسال کرد در موضوع : متفرقه
اخلاق خوب اینکه قدرت پذیرش ادم بالا باشه و اشتباهات و سختیهای زندگی رو بپذیره و زندگی رو کوفتِ خودش نکنه و اخلاق بد خشم و کینههه(خودم حسابی کینهایم😂)- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت پانزدهم» توفان و نفس رو رسماً سمت درب خونه هُل دادم و اسم خودم رو باز از زبون نامدار شنیدم و سمتش برگشتم. - ویانا… امروز رو روی هم رفته به اندازهی کل مدت رابطمون اسمم رو صدا زده بود! - بله؟ باز بهم خیره موند و حضور توفان و نفس داشت معذبترم میکرد؛ کاش اون دوتا میرفتن داخل و نامدار هم برای همیشه گورش رو گم میکرد! نفس به سرعت متوجه موقعیت شد و با گرفتن دست توفان، از ما دور شدن؛ باز به نامدار نگاه کردم، همچنان بهم خیره بود و نگاه پشیمون و پر اخم و پشیمونش، انگار ازم میخواست که نرم! - معذرت خواهیم رو پذیرفتی؟ معذرت خواهی کوتاهی که روی تخت درمانگاه بهم گفته بود رو؟ انتظار داشت با همون یه معذرت خواهی، تموم این اتفاقات رو پشت سر بزارم؟ کلافه لحظهای چشم فرو بستم. - چه فرقی به حالت داره؟ معترض گفت: - ویا! بی ربط گفتم: - توی ماشین گفتی من رو میرسونی و بعدش دیگه هرگز نمیبینمت؛ میشه بری؟ رُک بودن حرفم لالش کرد؛ باز به زمین زیر پاهام نگاه کردم و با مکث بلندی گفت: - پشیمونم ویا! حتی اگر قرارنیست دیگه ببینمت، میخوام قلبم آروم بگیره. به چشمهای پر حسرتش نگاه کردم. - که چی؟ - ویانا درسته؛ پایان بدی داشتیم، اما رابطهی بدی نداشتیم! لحظات خوبی رو کنار هم گذروندیم، حالمون کنارهم خوب بوده؛ دلم نمیخواد بعد از گذشت تموم اون اتفاقات و لحظات قشنگ خاطرهی بدی توی دلت مونده باشه. خاطرهی بد؟ کجای کاری نامدار؛ من از اون روزهای قشنگ و لحظات خوب یه بچهی پنج ساله دارم. - نامدار دیر جنبیدی؛ الان دیگه وقت این حرفها نیست، فایدهای نداره! و بیحرف، ازش دور شدم و خودم رو توی حیاط خونه انداختم! نامدار رو پشت در گذاشتم و قلبم تیر کشید؛ اما نامدار، چطور وقتی من رو با بچهی تو شکمم و چهرهی اشکی و چمدون توی دستم پشت در گذاشت قلبش تیر نکشید؟ اگر خودم رو کنترل نمیکردم، همونجا پشت در سقوط میکردم؛ اما ویانا، تمام این پنج سال رو قوی جنگیده بود و حالا هم نباید خودم رو میباختم! همونجا پشت در چشم فرو بستم؛ پاهام جلو نمیرفت تا ازش دور بشم، تو چیکارکردی با من نامدار کبیر؟ کل این پنج سال رو از دستت کشیدم و حالا هنوز هم قلبم برات میلرزه؟ قدمهام به سختی از درب حیاط دور شد و وارد خونه شدم؛ سکوت مرگبار بین بچهها سنگین بود و نگاهشون روی من، سنگین تر. بهشون نگاه کردم؛ خنثی، بدون هیچ حسی، عین همیشه. - سلام. پیام زیرلب جواب سلامم رو داد و توفان بی طاقت گفت: - ویا تو کنارِ نامدار چیکارمیکردی؟ انگشت اشارهام رو روی لبم کوبیدم. - لال شو توفان! مایا میشنوه. پیام آروم و البته اخمو وسط پرید: - مایا رو بردم مهدکودک؛ توفان راست میگه، پیش نامدار چیکارمیکردی ویانا؟ کولهام رو با ضرب روی مبل رها کردم و با هردو دستم دو طرف پیشونیم رو گرفتم. - تروخدا ساکت شید! دارم میترکم؛ الان به نظرتون تو وضعیتی هستم که بخوام جواب پس بدم؟ همه ساکت شدن و من، با قدم های محکم و پر حرصم سمت اتاق رفتم؛ خداروشکر مایا خونه نبود و با دیدن این حال و روز من، قرارنبود باز توی فکر فرو بره! لباسهام رو با حرص از تن بیرون آوردم و تیشرت و شلوار راحت و گشادی پوشیدم. از آینه به خودم نگاه کردم؛ موهام پریشون دورم ریخته بود و زیر چشمهام، حتی از روزهای قبل هم گود تر به نظر میرسید! همیشه نگاهم خنثی و بی حس بود اما امروز، انگار غم ته نگاهم باز برگشته بود! غم پنج سال پیش؛ غم اون لحظههایی که میخواستم از خاک ایران خارج بشم و لحظهای آروم نمیگرفتم. کاش برنگردی نامدار! کاش امروز آخرین روزی باشه که میبینمت و دیگه هرگز به اون حس و حال قبلی برنگردم. موهام رو شونه زدم؛ من تازه داشتم خودم رو جمع و جور میکردم! باید جمع و جور میکردم تا بتونم حال مایا رو خوب کنم، حالا اگر نامدار با برگشتش باعث میشد حال مایا از اینی که هست هم بدتر بشه چی؟ باید چه گوهی میخوردم؟ برس رو روی میز گذاشتم؛ نگاهم بالا نمیومد تا باز از آینه به چهرهی بی رنگ و روم نگاه کنم، حالم داشت از خودم به هم میخورد! ضربهی کوتاهی به در خورد و بلافاصله، قامت بلند پیام مقابلم نمایان شد! بهش نگاه کردم، اخمو بود و نگران. - ویا، خوبی؟ نگاهم پایین افتاد؛ من پنج سال بود که خوب نبودم! - خوبم پیام. جلو اومد؛ قدمهاش آروم بود و شمرده، و نگاه من همچنان بالا نمیومد. - پیام ممنونم که مایا رو بردی مهد؛ اگر تو پیشقدم نمیشدی فکرکنم هرگز قرارنبود ببرمش! سعی داشتم بحث رو عوض کنم و پیام، خیلی زرنگ تر از این حرف ها بود. - ویانا، میشه من رو نگاه کنی؟ و لطفا بحث رو عوض نکنی؟- 90 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت چهاردهم» نگاهش با شنیدن صدای گرفته و آرومم از پشت ماسک اکسیژن، بالا اومد؛ یکه خورده بود و ابداً انتظار چنین حرفی رو نداشت. - ویا، پنج سال گذشته؛ خواستم باهم حرف بزنیم، کدروتی نمونه. کدروتی نمونه؟ کجای کاری نامدار، کدروت مونده، خیلی هم مونده. - نامدار. همچنان بهم خیره بود؛ حس دلتنگی و نگرانی ته نگاهش، داشت قلبم رو میلرزوند! نه ویا، ریلکس باش. - برو! بیشتر جا خورد! باید همینقدر رُک بهش میگفتم بره؟ - ویانا… میون حرفش پریدم: - نامدار، گفتم برو! بی حرف بهم نگاه کرد و درنهایت با مکث بلندی پر از حس کلافگی و ناامیدی، با نفس عمیقی خواست از روی صندلی کنار تختم بلند بشه که دکتر داخل اتاق اومد! - به به، به هوش اومدی دخترم! حالت بهتره؟ مرد مُسن با لبخند مهربون و سیبیل های پر پشت و جو گندمی شدهاش جلو اومد و بالای سرم ایستاد. - خوبم آقای دکتر. نگاهش رو بین نارضایتی و حس معذبیِ من و نامدار رد و بدل کرد. - خب خداروشکر، تنفست که اوکیه؟ با نفس عمیقی حرفش رو تایید کردم و لبخندش عمق گرفت. - خیلی خب؛ اگر خدایی نکرده همچین موضوعی تکرار شد بیا تا چکابت کنم، باشه؟ سر تکون دادم و ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشت. - خیلی خب پس، مرخصی دخترم. با لبخند کوچیکی آروم تشکر کردم و روی تخت نشستم؛ دکتر با نگاه به نامدار همونطور مهربون ادامه داد: - شماهم حسابی مواظبش باش، نبینم دیگه همچین اتفاقی بیوفته ها! نامدار تلخ لبخند زد و من فقط بهش نگاه کردم؛ آقای دکتر خبر نداشت نامدار کل زندگیم رو سیاه کرده. از درمانگاه بیرون اومدیم و به محض خروجم از اتاقک، حتی نیم نگاهی هم به نامدار ننداختم؛ بی حرفش با سوییشرت گشاد توی تنش و هدفون توی دستش و برگههای توی دست دیگهاش، فقط کنارم راه میومد. مقابل درب درمانگاه بلااجبار سمتش برگشتم؛ نگاهم به برگهی های توی دستش بود! برگههارو سریع بالا آورد و همونطور لال، از دستش گرفتم. - جمعشون کردم برات، ولی فکرکنم ترتیبش به هم ریخته باشه. برگههارو توی بغل گرفتم و به سمت دیگهی خیابون نگاه کردم. - اشکالی نداره. بیتوجه به لحن بیحسِ من باز اسمم رو صدا زد. - ویانا! نگاهم سمتش برگشت؛ کاش میرفت! - میشه برسونمت؟ لطفا! بدون اینکه حتی به پیشنهادش فکرکنم باز به سمت دیگهی خیابون نگاه کردم. - خودم میرم، ممنون. - ویانا! تیز بهش نگاه کردم؛ قاطع گفت: - حالت بدشده! خودم میبرمت. بالاخره از اون حالت بیحسی در اومدم و تهاجمی گفتم: - حالا که میبینی، خوبم! بیتوجه به لحن خشن و بیحوصلهی من همونطور آروم جواب داد: - درخواست قهوه خوردن رو که رد کردی، لااقل بزار چنددقیقه توی ماشین درکنارت باشم! بعدم میرسونمت و دیگه هیچوقت همدیگه و نمیبینیم. قلبم توی سینه تکون خورد؛ ما کِی به اینجا رسیده بودیم؟ جونمون به هم وصل بود و حالا، نامدار داشت التماسم میکرد تا فقط چنددقیقه رو درکنارش باشم بدون اینکه بهش نگاه کنم و حرفی بزنم؟ نمیدونم چرا، اما بی حرف و همونطور خنثی، داخل ماشینش نشستم و کل مسیر رو، از حجم اضطرابی که روی کولم بود پوست لبم رو کندم و پای راستم رو متداوم تکون دادم. نامدار بی پروا هر از گاهی مستقیماً نگاه پر حسرتش رو روی من میخ میکرد و باز مشغول رانندگی میشد؛ آروم و با حوصله میروند و قطعا نمیخواست هرگز به مقصد برسیم! تنها حرفی که از دهنم بیرون اومد، آدرس خونهی جدید بچه ها بود و اگر مجبور نبودم آدرس بدم، تا ابد رو لال میموندم. مسیر سر کوچه تا خود خونه رو اونقدر طولانی کرد که از شدت کلافگی نفسم رو محکم از سینه بیرون فرستادم؛ دستم سمت دستگیره رفت و نامدار، به سرعت پیاده شد و درب ماشین رو برام باز کرد! کاش میشد بهش بگم برو نامدار؛ برو تا نفهمی با دخترت دو قدم فاصله داری! دختری که تو از وجودش بی خبری و توی همین خونه داره زندگی میکنه. بی حرف پیاده شدم و نگاهم رو از آسفالت های زیر پام نگرفتم؛ مقابلم ایستاد، چرا نمیرفت؟ - مواظب خودت باش. بهش نگاه کردم؛ بی لبخند سر تکون دادم و ادامه داد: - اگر دوست داشتی… درخواست قهوهام رو قبول کن! هروقت که خواستی. هیچوقت قرارنبود همچین کاری کنم؛ قرارنبود بعد از گذشت تموم این بدبختی ها و تحملشون، مقابلش بشینم و ریلکس قهوه بنوشم. برگههارو توی آغوشم جا به جا کردم و خیره به درب خونه، خواستم از مقابل نامدار کنار برم و هرچه زودتر به داخل خونه پناه ببرم، اما با ظاهر شدن ناگهانی نفس و توفان مقابلمون، حین پیاده شدن از موتورسیکلتِ توفان، پاهام روی زمین خشک شد! توفان مبهوت کلاه کاسکت رو روی موتورش گذاشت و جلو اومد؛ نگاهش پر از علامت تعجب روی ما دوتا میچرخید! نامدار اخمو بود، مثل قبلا ها هنوز هم ابهت همیشگیش رو داشت؛ اما حالا انگار کمی خجالت میکشید! از بابت موقعیتی که برام پیش آورده بود، خجالت زده بود و حتی مقابل توفان هم نگاه اخموش رو زمین میانداخت. دستش رو بالا آورد و توفان با ابروهای بالا پریده و دهان باز، بهش دست داد. - خوبی توفان؟ توفان لال شده سر تکون داد. - قر…قربونت! به من نگاه کرد؛ مبهوت سرش رو به نشونهی «اینجا چه خبره؟» تکون داد و من، باز به زمین خیره شدم. نفس بیخبر جلو اومد و با کلاه کاسکت توی دستش، دست دیگهاش رو جلو آورد و به نامدار دست داد. - سلام! نامدار آروم جواب سلامش رو داد و توفان به طرز ضایعی به نامدار اشاره کرد و خطاب به نفس گفت: - ایشون نامداره! نفس ضایع تر از توفان سمت من برگشت. - چی؟ کلافهام کرده بودن، چه مرگتونه شما دوتا پت و مت؟ برگههارو توی آغوش توفان انداختم. - میشه بریم داخل لطفا؟ غیرمنتظره داشتم از نامدار میخواستم که گورش رو گم کنه!- 90 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت سیزدهم» زمزمه وار اسمم رو صدا زد؛ آروم، خیلی آروم؛ اما من میون اون جمعیت و سروصدای بسیار، زمزمهی آرومش رو شنیدم و دروغ چرا؟ دلم برای صداش تنگ شده بود. - ویانا… جواب ندادم؛ نگاهم پایین افتاد و موهام روی شونههام رها شد؛ برگههارو محکم توی آغوش کشیده بودم و قطرات ریز بارون رو کم کم داشتم حس میکردم. - ویانا، ببین من و! این رو کمی بلندتر گفته بود و من با شنیدن صداش، باز قلبم داشت خودش رو به در و دیوار میکوبید! بهش نگاه کردم؛ دلخور بودم و اخم کمم رو نمیتونستم کنترل کنم؛ بی حسی و خنثی بودن اما، بیشتر از هرچیزی توی چهرهام حس میشد. - حالت… حالت خوبه؟ به لکنت افتاده بود! رسماً بعد از گذشت اون پنج سالِ لعنتی داشتم با نامدار یه مکالمهی جدی رو شروع میکردم. - ممنون. نگاهش ذرهای تغییر نکرد؛ پر از تعجب و دلتنگی بود و حالا کمی شوق! - ویانا… باز صدام زده بود و سکوت؛ بهش نگاه کردم، خیره به چشمهام ادامه داد: - پنج سال گذشته؛ یه قهوه نخوریم؟ بدنم سست شد و شاید اگر به خودم نمیومدم تمام برگهها از دستم رها میشدن. بعد از گذشت تمام اون لحظات وحشتناکی که خودش مقصرش بود، داشت ازم درخواست میکرد خیلی ریلکس برم و باهاش قهوه بخورم! صدا زدن اسمش بعد از اون همه مدت، حس فوق العاده عجیبی بود. - نامدار… نزاشت حرفم رو ادامه بدم. - ویانا! لطفا رد نکن؛ اصلا… اصلا باورم نمیشه! ناباور بهم نگاه کرد و قطرات بارون کمی اوج گرفت؛ همونطور که سعی داشتم از کنارش رد بشم کوتاه جواب دادم. - اگه نیازی به قهوه خوردن بود، کل این پنج سال اینطور نمیگذشت! از کنارش ردشدم و بازوم توسط نامدار گرفته شد! نفسم تنگ شد و سریع بهش نگاه کردم. - ویانا، حرف بزنیم! راجع به چی نامدار کبیر؟ تو میخوای راجع به گندی که زدی صحبت کنی و سعی کنی متقاعدم کنی که اشتباه بوده؛ راجع به ورشکستگی شرکتت بگی و اینکه پدرت رو اعدام کردن؛ من اما، باید راجع به دختربچهای بگم که پنج سال قبل به دنیا آوردمش و تو روحت هم از وجودش خبر نداره! تجریش و شلوغیش دور سرم چرخید؛ نامدار جلو اومد، با اون موهای کمی سفید شده و تهریش های نامرتبش جلو اومد و مچ دستم رو گرفت. - ویانا… چیکارکردی کل این پنج سال رو؟ به قسمت سفید شدهی جلوی موهام نگاه کرد؛ زیرچشمهای گود افتادهام، صورت رنگ و رو پریدهام. - کِی برگشتی؟ لال بودم؛ لال بودم و فقط نامدار بود که این میون حرف میزد و من، هنوز ناباور بودم که داشتم بعد از تموم اون اتفاقات میدیدمش. به اطراف نگاه کرد؛ حسابی شلوغ بود. - بریم یه جایی بشینیم حرف بزنیم؛ ویانا… نفسهام تند شده بود؛ مچ دستم رو به آرومی از میون انگشتهای یخ زدهاش بیرون کشیدم. - باید برم… پر از التماس اسمم رو صدا زد. - ویانا! بهش نگاه کردم؛ به عمق چشمهایی نگاه کردم که همیشه با عشق به من خیره بودن، و چه سخت بود حالا اینطور بی حس بهشون نگاه کردن. - نامدار… بزار برم. - معذرت میخوام! از حرکت ایستادم! معذرت ؟ کدوم معذرت نامدار؟ دقیقا از بابت چی معذرت میخوای؟ از بابت لحظه به لحظهی این پنج سال؟ اصلا یه معذرت خواهیِ کوتاه، قراره کل این اتفاقات رو جمع کنه؟ کاش همینطور بود! کاش اسکیزوفرنی دخترت با اون هذیون های شبونه و کابوس های وحشتناکش با یه معذرت خواهی رفع میشد؛ کاش درمان موهای سفید شده و قلب شکستهی من یه معذرت خواهیِ کوتاه بود. بی حرف نگاهم پایین افتاد، و نامدار همچنان به من خیره بود؛ هنوز هم نمیتونستم باورکنم بعد از گذشت این پنج سال، حالا باعث و بانیشون مقابلم ایستاده! بیهدف و گیج، بهش تنه زدم و ازش دورشدم؛ گوشم سوت میکشید و سرگیجهام هرلحظه بیشتر از قبل میشد؛ تلو تلو خوران ازش دور میشدم و تنها هدفم، دوری از نامدار بود؛ هدفم درست بود، درست تا زمانی که جلوی چشمهام سیاه بشه و لحظهی آخر، شنیده شدن اسمم از زبون نامدار رو بشنوم… چشم باز کردم؛ صدای سوت دستگاههای بیمارستان توی سرم پیچید و قبل از هرچیزی، شئ دور دهانم نظرم رو جلب کرد و باعث شد بیمقدمه دست جلو ببرم تا اون رو بردارم. مچ دستم توسط فردی گرفته شد و مقابل چشمهام اونقدر تار بود، که نمیتونستم حتی متوجه بشم چه کسی در کنارمه! - ویانا! برندار این و، خوبی؟ صداش توی سرم پیچید و دستم از روی ماسک اکسیژن دور دهانم شل شد؛ من داشتم از تو فرار میکردم نامدار کبیر، حالا با این حال اومدی نشستی کنارم؟ بهش نگاه کردم؛ سمت چپم بود و من، مقابل چشمهام هنوز کاملا واضح نبود. - خوبی؟ نگران پرسید و من، فقط بهش نگاه کردم؛ نه با نفرت، نه با دلتنگی، نه با عشق، نه با خشم؛ بی حس و خنثی! سوالش که بیجواب موند با همون چهرهی اخمو و پریشون و موهای به هم ریخته و کلاه سوییشرت روی سرش، سر به زیر شد؛ کلافه بود و این از نفسهای عمیقش میفهمیدم. - چرا اینجایی؟- 90 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
معرفی و نقد رمان آزمند | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
به روی چشم، بازم کلی ممنون ازتون🙏🏻✨✨✨✨- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان آزمند | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درود بر شماا خیلییی خیلی ممنونم از وقتی که در اختیارم گذاشتید و لطف بسیاری که دارید✨ خیلی خیلی لذت بردم از نقدتون سپاسگذارمم واقعا باارزشه برام و حتما به توصیههاتون عمل میکنم و اینکه درست متوجه نشدم، یعنی ژانر اجتماعی به ژانرهاش اضافه کنم؟ -
مثلث عشقیای مهیج و جدید🔥 رمان رو به تو، پشت به او | عسل اکبری(هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
[پارت ششم] با حرص فنجون خالی از قهوه رو روی میز تکون میدادم و با ضرب، پام رو روی زمین میکوبیدم؛ نگاهم بسیار محسوس و پر از نفرت، روی چهرهی فرد مقابلم میچرخید و اون بیتوجه به نفرتِ من، ریلکس و با خندهی گوشهی لبش بهم خیره بود! اردلانِ بیهمه چیز تمام تلاشش رو کرده بود تا یه فرصت به کفتارِ مقابلم بدم و موفق هم شده بود… حالم داشت از خودم به هم میخورد؛ چطور راضی شده بودم که با این مرتیکهی دزدِ عوضی به یه دِیت نایتِ عاشقانه بیام؟ - سمر جان، نمیخوای حرفی بزنی؟ بهش نگاه کردم؛ پر از حرص و خشم، با چشمهایی که سیاه آرایش شده بودن؛ بسیار سیاه! و موهایی که بیحوصله و خسته دورم رها شده بود و حالا کمی توی صورتم اومده بودن. - چی بگم؟ دوست داری از دزدیهات برات بگم یا تهمتهایی که بهم زدی؟ سرشار از خشم بودم و سرافراز با حرفِ من پوزخندش بیشتر شد. - من هیچ ربطی به تهمتِ چهار پنج سال قبلت ندارم… - چرند نگو! با خر طرف نیستی سرافراز؛ من تو و اَمسالت رو عین کف دستم میشناسم! زمان برد تا بفهمم، ولی بالاخره متوجه شدم کی من رو از اون بالا به اون شدت پایین کشید. به چشمهای پر نفرت و نفس نفس زدنهام از حرص نگاه کرد؛ نگاهِ اون برخلافِ من، کاملا ریلکس و بدون خشم بود. - خیلی خب، میپذیرم. بارها ازت طرح دزدیدم و توی اون تهمتِ لعنتیهم دست داشتم، ولی آدمها میتونن تغییر کنن! اینطور نیست؟ سریع و بیفکر پاسخ دادم: - خیر، اینطور نیست! نگاهش رو همونطور خندون و سرخوش ازم گرفت و به پیانیست مجاورش نگاه کرد؛ پیانیستی که میون خشم و حالِ بدِ من داشت با ملودیهاش روی مغزم یورتمه میرفت! - بدبینی سمر! - جهانآرا! باز بهم نگاه کرد. - چی؟ - گفتم جهانآرا! حق نداری من رو با اسمِ کوچیک صدا بزنی. ابروهاش جمع شد و خندهاش بیشتر شد. - آدم جالبی هستی! سر یه میز باهام نشستی و رسماً قرار عاشقانهام رو قبول کردی، اونوقت ازم میخوای که حتی اسمت رو هم صدا نزنم؟ عین خودش ابروهام رو جمع کردم، اما نه از سرِ سرخوشی و کنجکاوی! از سر خشم، نفرت. - ببین من و سرافراز! خوب گوش کن؛ اون پیشنهاد ازدواجِ کوفتیت برام هیچ اهمیتی نداره، الان هم اگر سر یه میز باهات نشستم بخاطر اجبارهای اردلانه، وگرنه من ندیدهی رویِ گوهت نیستم! روی میز خم شده با ابروهای بالا پریده و خندهی گوشهی لبش، بهم خیره بود و انگار که سینما اومده بود؛ داشت از صحنهی مقابلش نهایت لذت رو میبرد و صحنهی مقابلش چیزی نبود به جز منِ سرشار از خشم و حرص! - فکرمیکردم رابطهات با پدرت افتضاح باشه! - همینطوره. - پس چطور الان با اصرارهای اون اینجایی؟ اگه برات اهمیتی نداره پس نباید به اصرارهاش توجهی بکنی. عین خودش روی میز خم شدم. - فضولیش به تو نیومده سرافراز! سرت تو کار خودت باشه؛ الان هم برو خونت و فکر من رو کامل از سرت بیرون کن. تایِ آستین های پیرهن مردونهاش رو مرتب کرد و در همون حین ریلکس پاسخ داد: - تو من و خوب نمیشناسی سمر! بدون که اگر به چیزی گیر بدم، دیگه رهاش نمیکنم؛ اون هم وقتی اون چیز تو باشی! لبم رو محکم گزیدم؛ دلم میخواست همین حالا خرخرهاش رو بجوام! من چقدر از این مرد نفرت داشتم و اون اینطور بهم ابراز علاقه میکرد. - چرا دست از سرم برنمیداری؟ نمیفهمی چقدر ازت متنفرم؟ لعنتی تو با من و اسم و رسمم کاری کردی که مجبور شدم یک شبه خونه و زندگیم رو ول کنم و رسماً از کشورم فرار کنم! میدونی من اون کثافتی که به زندگیم زدی رو چطور جمع کردم؟ میدونی چقدر سختی کشیدم؟ حالا با نهایت پررویی اومدی جلوم ایستادی و ازم میخوای که بهت بله بگم و باهات پای میز عقد بشینم؟ گورت و گم کن تروخدا! الان تو آخرین نفری هستی که دلم میخواد باهاش ازدواج کنم. کم کم داشتم کلافهاش میکردم؛ با نهایت درموندگی و حال بد حرفهام رو بیان کرده بودم و از ته دل ازش میخواستم که رهام کنه، اما اون بیخیال بشو نبود! اینبار با چهرهی جدی تر و اخمهای درهم سمتم برگشت. - ازت خوشم میاد سمر! بهم بله بگو، درستش میکنیم باهم؛ اسم و رسمت رو برمیگردونیم و باهم کار میکنیم. شرکتت و برات برمیگردونم، درست مثل قبل! دیگه چی میخوای آخه؟ صبرم لبریز شد؛ قطرات اشک پشت چشمهام پنهون بودن و من ابداً بهشون اجازهی خروج نمیدادم! درونم پر از احساسات و حال بد بود و از بیرون، سرشار از خشم بودم! تقریبا روی میز کوبیدم و به جلو خم شدم. - گوه بزنه درِ اون شرکتی رو که قراره تو برام راه بندازی! من از تو هیچی نمیخوام لعنتی ولم کن، همین که دست از سرم برداری بزرگترین لطفه برام. - سمر! لجبازی نکن، روش فکرکن. ما درکنارِ هم میتونیم صنعتِ جواهر سازی و طراحی رو بترکونیم! الان اون فرهمندِ عوضی چه سودی برات داره که موندی توی شرکتش؟ خودِ ناکسش که اونورِ دنیاست، یه مشت بچه رو گذاشته بالای سر کارهای شرکت و اگه تو درکنارشون نباشی شرکت درجا فرو میریزه! اینبار عین خودش پوزخند زدم؛ شال مشکی از روی موهام رها شده بود و تار موهای تیرهام وحشی و رها دور صورتم رو گرفته بودن. - دِ همین دیگه! من مثلِ تو دنبال سود نیستم؛ نمیخوام از توی پاچهی هر کس و ناکسی سود بکشم بیرون؛ هر غلطی میکنن لااقل عین تو دزد نیستن، آدمن! -
زندگی بدون هنر و عشق
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت دوازدهم» جلو رفتم و با دست آزادم در زدم؛ با صدای بفرماییدی که شنیدم درب رو باز کردم و داخل شدم. - سلام. مرد کمی مسن با موهای جوگندمی و پیرهن مردونهی نسکافهای توی تنش کمی خندون بهم نگاه کرد. - سلام دخترم؛ بفرما بشین. مقابلش نشستم؛ لبخند داشت و باعث شد بعد از مدت ها لبخند کمرنگ اما واقعیای بزنم. برگههارو مقابلش روی میز قرار دادم و فلش رو هم کنارشون گذاشتم. - چرا توفان جان نیومد خودش؟ عینک آفتابی رو از بالای سرم برداشتم و توی کیف گذاشتم. - یکم درگیر بود شرایطش رو نداشت، بخاطر همین من رو فرستاد پیشتون. برگههارو روی میز کمی سمتش هول دادم. - برگهها به ترتیبه؛ این هم فلشه، گفت اگر متن دستی رو قبول نمیکنید فایل نوشته ها این تو هست. فلش رو از روی میز چنگ زد. - همین فلش کافیه! برگه هارو میتونی ببری؛ خودم بهش گفته بودم نوشتهی دستی قبول نمیکنم. خندید و من توی دلم به توفان لعنت فرستادم؛ خب اگه میدونی قبول نمیکنه چرا این همه برگه رو بدون هیچ پوشهای دادی به دست من تا کل راه خونه تا دفتر رو استرس بکشم. - من بررسی میکنم به خودش اطلاع میدم! با لبخند سر تکون دادم و بلندشدم؛ برگههارو دوباره توی بغل گرفتم و مرد مسن گفت: - دخترم میموندی بگم برات قهوهای چایی چیزی بیارن. کمی به لبخندم عمق دادم. - ممنونم لطف دارید! جایی کار دارم، اومدم اینهارو برسونم به دستتون که از بابت کار توفان هم خیالم راحت باشه. زر زده بودم؛ کار خاصی نداشتم اما من حتی حوصلهی قهوه خوردن کنار دوستهام رو هم نداشتم، چه برسه به این مرد غریبه. همونطور خندون و مهربون سر تکون داد و من بعد از خداحافظی کوتاهی، با برگههای توی آغوشم از دفتر بیرون زدم. این برگههای لعنتی! توفان دیگه کی رمان رو دستی مینویسه برادرِ من؟ با همون کولهی پشتم و حجم برگه های زیاد توی بغلم، راهم رو سمت ایستگاه مترو کج کردم تا به خونه برگردم؛ ابداً حوصلهی گردش اضافهای رو نداشتم و شلوغی وحشتناک خیابون های تجریش هم هرلحظه داشت عصبی ترم میکرد! صدای بلند رعد و برق آسمون ترس به دلم انداخت؛ تا قبل از اینکه قطرات بارون روی سرم آوار بشه و برگههای توفان رو به گند بکشه، باید خودم رو به ایستگاه برسونم. کمی پام رو تند کردم و به اون سمت خیابون نگاه کردم و لحظهای تعادلم رو از دست دادم و بعد از تنه زدن به فرد مقابلم و پخش شدن کمی از برگه ها، تازه به خودم اومدم! بالاخره چیزی که کل تایم ازش فرارکرده بودم سرم اومده بود و اونقدر هول شدم، که فقط خم شدم تا برگههارو جمع کنم؛ برگهی اول رو از روی زمین برداشتم و روی باقی برگههای توی آغوشم گذاشتم؛ برگهی دوم رو برداشتم، دستی جلو اومد و کمک کرد تا برگه ها جمع بشن؛ دست دستِ فردی بود که بهش تنه زده بودم و این دست، کمی آشنا نبود؟ سرم بالا اومد؛ زبون توی دهانم سنگین شد و دستم روی زمین خشک شد و به برگهی بعدی نرسید. نگاه فرد مقابل هنوز روی زمین و برگههای پخش شده بود؛ اخمهاش… اخم های لعنتیش هنوز هم همون شکل بود؛ تارِ موهای پراکندهی سفید شدهاش… اون هم مثل من کل این پنج سال رو سختی کشیده بود، نه؟ نه ویا؛ نه ویانای احمق! اما… موهای سفید شده و ته ریش های مرتب نشده و پریشونیش، با سوییشرت گشاد و بیرنگ و روی توی تنش این رو نمیگفت! هدفون مشکی دور گردنش با صدای موزیک بلندی که من هم از این فاصله ملودی آرومش رو میشنیدم؛ این لعنتیِ همیشه اخمو و مغرور، کِی به این پریشونی و حال بد افتاده بود؟ با اون دستهای لعنتیش برگههارو به دستم داد و به محض بالا اومدن نگاهش، قلب توی سینهام از تپش ایستاد! درست بعد از پنج سال دوری، پنج سال دلتنگی و حال بد، حالا داشتم میدیدمش؟ جدیت نگاهش، اخم های همیشه در هم و ابهتش هنوز پابرجا بود؛ پابرجا بود، تا قبل از اینکه نگاهش به من بخوره و درلحظه، غرق تعجب بشه! حس ته نگاهش، قلبم رو لرزوند! مردمک چشمهاش کوچیک و بزرگ میشد و نگاهش دلتنگی و عشق رو فریاد میزد! ازش چشم گرفتم؛ اگر یکم دیگه به چشمهاش نگاه میکردم، قلب های ته نگاهم بیرون میزد! برگه هارو چنگ زدم و از روی زمین بلندشدم؛ پر از بهت بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره بلندشد. هنوز مقابل هم ایستاده بودیم، میون اون جمعیتی که مدام درحال رد شدن و تنه زدن بودن، من و نامدار خیره به هم هیچ چیز رو نمیشنیدیم و جز همدیگه، هیچ چیز دیگهای رو نمیدیدیم! نگاهش روی چهرهام نشست؛ نگاه بی رنگ و روحم، لبهای سفید شده ام، زیر چشمهای گود رفته ام، جلوی موهای تماماً سفید شده ام! نامدار کبیر، چیکارکردی با من؟- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت یازدهم» با موهای خیس و حولهی روی سرم به جمع بچهها پیوستم؛ همچنان خنده روی لبها بود و حالشون خوب بود. خوشحال بودم که خوبن؛ بلند بلند میخندیدن و حداقل عین من، مثل برج زهرمار به بقیه خیره نبودن! زندگیشون رو مثل آدم های عادی میگذروندن و حال خودشون رو خوب میکردن، من عین احمقا، هنوز توی پنج سال قبل و اتفاقاتش گیر افتاده بودم. ویانای احمق، کاش خودت رو نجات میدادی؛ اونوقت بود که الان تو هم توی این جمع میون بچهها بلند بلند میخندیدی و هیچ چیز نبود که انقدر حالت رو به هم بریزه. *** ظرف زیتون رو روی میز کنار ظرف بزرگ خورشت قیمه گذاشتم؛ همگی پشت میز نشستیم و من سریع دستمال بزرگی رو روی یقهی لباس مایا تنظیم کردم تا مبادا لباسش رو کثیف کنه؛ هرچند از این کار متنفر بود و همیشه میگفت من بچه نیستم که بخوام روی لباسم غذا بریزم، و خب هربار جواب میدادم که قاشق و چنگال رو بد توی دستت میگیری و امکانش هست، حسابی از دستم عصبی میشد. بشقابش رو برداشتم تا کمی برنج بکشم و عین همیشه بشقاب رو از دستم بیرون کشید. - خودم میکشم مامان! بی حرف به چهرهی اخموش نگاه کردم و کمی، فقط کمی برنج توی بشقابش کشید. - مایا بیشتر بخور! با مخالفت بشقابش رو عقب کشید. - اشتها ندارم. با اشارهی پیام دهانم رو بستم و غذا عین سنگ از گلوم پایین رفت؛ من و مایا هربار سر سفرهی غذا به جون هم میوفتادیم و بی اشتهایی مایا از بابت بیماریش بود؛ این بیماریِ لعنتی، آخر من رو دیوونه میکرد! توفان برای عوض کردن فضای جمع به حرف اومد: - راستی، بالاخره رسیدم به مراحلِ آخر چاپ کتابم! همه به شوق اومدن و من، عین همیشه فیک لبخند زدم. - به سلامتی، ویراستاری شده؟ چهرهاش آویزون شد. - نه! هنوز ویراستار خوب پیدا نکردم. ولی امروز، قرار شد متن ها رو به یه ویراستار دیگه بسپرم ببینم چیکار میکنه؛ اما متاسفانه امروز رو درگیر کارهای ماشینمم، نفس هم کلاس داره هیچکدوم نمیتونیم بریم تحویل بدیم! ویراستاره هم فکرکنم از اونهاست که اگر امروز نرم تا دو ماه بهم نوبت نمیده. با غذام بازی کردم؛ شاید به عنوان یه دوست، لازم بود بعد از گذشت چندسال بهش یه کمکی بکنم؛ اون هم به طوفانی که توی هرشرایطی درکنارم بوده. - من میرم. نگاهی بین بچه ها رد و بدل شد؛ شاید اصلا از عمد قصد داشتن من رو بکشن بیرون بلکه کمی روحیهام سرجاش بیاد. - نه بابا، زحمت میشه برات ویا؛ یارو دفترش دوره! ماشین هم که زیر پات نیست. نمیدونم چرا، اما مصمم تر گفتم: - اشکالی نداره، با مترو میرم؛ فقط بهم بگو باید چیکارکنم! لبخند عمیقی رو لبهاش نشست. - ویا ممنونم ازت؛ جبران میکنم برات. عین خودش متقابلا لبخندی تحویلش دادم و از پشت میز غذا خوری بلندشد و با تعدادی برگه برگشت. - برگه ها به ترتیب چیده شده؛ همینهارو بهش تحویل بده اگر هم دیدی دست نوشته هارو قبول نکرد این فلش رو بهش بده تا فایلش رو بررسی کنه. برگه های مرتب شده و فلش رو مقابلم گذاشت و من با تایید کردن حرفش، مشغول خوردن ادامهی ناهار شدم. هرچند بی اشتها، اما باید میخوردم؛ حداقل من به عنوان یه مادر باید خودم غذام رو کوفت میکردم تا موقع غر زدن به مایا، حرفم منطقی باشه و اون هم متقابلا نگه تو خودت هیچوقت غذا نمیخوری، پس به من نگو! ظرف ها رو جمع کردیم و روی مبل ها نشستیم؛ توفان یه تصادف کوچیک با ماشینش داشت و امروز رو باید صرف درست کردن ماشین میکرد. نفس حاضر و آماده از اتاقش بیرون زد تا همراه با توفان بیرون بزنن و اون هم به کلاس زبانش برسه؛ من هم الکی به توفان قول داده بودم متن داستانش رو پیش ویراستار ببرم و حالا حسابی توش گیر کرده بودم! بچه ها از خونه بیرون زدن و سرور هم به بیمارستان رفت تا به شیفتش برسه؛ مایا رو به پیام سپردم و خودم داخل اتاق رفتم تا آماده بشم. اونقدر ها هم بدنبود! هم یه کار برای دوستم انجام میدادم و هم کمی حال و هوام عوض میشد، نه؟ تیپ سادهی مشکیِ همیشگیم رو زدم و شال تور مشکی رو روی موهای حالت دار سفید و مشکیم رها کردم؛ قسمت سفید شدهی جلوی موهام ارث خشایار عوضی بود و اینکه هرروز سفیدیش بیشتر میشد، باعث میشد فکرکنم دارم حسابی پیر میشم و شاید کمی بعد، تصمیم میگرفتم عین گذشته ها رنگ قهوهای روشنی روی موهام بزارم. بدون آرایش و با همون چهرهی همیشه بی روح و خستهام با برداشتن وسایلم از خونه بیرون زدم و راهم رو سمت مترو کج کردم؛ متروی همیشه شلوغ تهران که توی این موقعیت و عصاب نداشتهام، اونقدر گزینهی خوبی نبود اما مسیری که توفان راجع بهش صحبت کرده بود، کاملا پیش ایستگاه متروی تجریش بود. تا رسیدن به ایستگاه مورد نظر اونقدر ها هم زمان نبرد اما کاغذهای چیده شدهی مرتبی که توی دستم بود، مدام نگرانم میکرد که مبادا پخش زمین بشن چون اونوقت جمع کردنشون مکافات بود! از مترو بیرون زدم؛ بندهای کولی مشکی روی شونههام بود و برگههارو محکم میون دستهام گرفته بودم؛ شال تور از روی موهای رها شدهام پایین افتاده بود و عینک آفتابی روی چشمهام، کمی دیدهام رو ناواضح تر از همیشه کرده بود. به صفحهی کرمیِ ساعت مچی دستم نگاه کردم؛ اگر از تایمش میگذشت دیگه معلوم نبود کِی به توفان بیچاره نوبت بدن برای ویراستاری! کمی پام رو تند کردم و حتی مسیر کوتاهی تا رسیدن به دفتر ویراستار رو دوییدم. با دیدن تابلوی بزرگ «مرکز انتشارات و ویراستاری اردیبهشت» نفس زنون از حرکت ایستادم و وارد شدم؛ منشی با دیدنم از بالای عینک زرشکی روی چشمهاش بهم نگاه کرد. - سلام خسته نباشید. به برگههای ردیف شدهی توی بغلم نگاه کرد. - سلام، بفرمایید؟ نوبت قبلی داشتید؟ سر تکون دادم. - بله، به اسم توفان مهراوند. دفتر مقابلش رو چک کرد و بعد با اشاره به درب اتاقی که کنارش قرار داشت گفت: - بله، بفرمایید داخل.- 90 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :