-
تعداد ارسال ها
467 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و پنجاه و پنجم» باد باعث میشد موهام مدام توی دست و پام باشه و من کلافه تر از قبل، سعی کنم اونها رو با دست به عقب ببرم. _ آره! تا وقتی توفان سعی داره مدام من و نامدار رو کنارهم نگه داره، ترجیح میدم حتی لحظهی تحویل سال هم تنها باشم. با لجبازیم سرور بیچاره رو هم کلافه کرده بودم. _ وای ویا بیا دیگه! نامدارِ بیچاره که رفته نشسته توی ماشین، پیش ما نیست اصلا! بهش نگاه کردم؛ با لبخند شیرینی باز گفت: _ بیا دیگه. از صخره پایین پریدم و کلاهم رو توی دست گرفتم. _ برسیم تهران؛ من توفان و زنده نمیزارم! سرور به حرص خوردنم خندید و سمت بچهها رفتیم؛ با ورودم به جمعشون، صدای سوت و جیغ ها بالا رفت و بالاخره به مسخره بازیهاشون لبخند زدم؛ توفان و نیکان عین همیشه درکنار هم مشغول مسخره بازی و شیپ کردن من و نامدار بودن؛ جاوید درکنار آهو با عینک دودی روی چشمش و تیشرت و شلوارک کرم قهوهای رنگش به طرز جدیای مشغول توضیح موضوعی بود و پیام، تکیه داده به صخرهی بزرگی، گاهی به نیکان و توفان میخندید و گاهی هم حواسش رو به من میداد؛ نامدار اما، اونقدر جذاب بود که تموم تصوراتم نسبت به بقیه رو از ذهنم پاک کرد! شلوارک کوتاه مشکی و تیشرت کمی لش سورمهای رنگی که به تنش چسبیده بود، همراه با عینک آفتابی و سیگار توی دستش، صحنهای بود که دوست داشتم تا عمر دارم بهش خیره بمونم! موهاش خیس بود و اگر اشتباه نکنم، تیشرتش هم براثر خیسی به سیکس پک های لعنتیش چسبیده بود؛ کِی رفته بود شنا که من ندیده بودمش؟ جدی بود و اخمو؛ حتی میون خندههای بلند نیک و توف هم لبخند نمیزد و با سیگار نیمه سوختهی توی دستش، به جمعِ ما خیره بود؛ بخاطر من بود، بخاطر اینکه من از بابت حضور اون توی جمع، از دوستهام دور نشم! من مقصر این موقعیت بودم و حالا نامدار بخاطر من از بقیه دور هم میشد؟ ناخواسته سمتش رفتم؛ ازم چشم نگرفت! سیگار رو زیر پاش له کرد و من درست مقابلش ایستادم؛ حدس میزدم لحظات آخر این سال باشه؛ بدم هم نمیاومد تحویل سال رو کنار نامدار باشم! اما اومده بودم تا متقاعدش کنم به جمعمون برگرده؛ خواستم بگم اگر نمیخوام درکنارت باشم بخاطر این نیست که دوستت ندارم، فقط از بابت اینه که تورو اذیت نکنم. اما قبل از اینکه حتی حرفی از دهانم خارج بشه، صدای توفان رو از پشت سرم شنیدم؛ عین هرسال پر شوق عید رو تبریک میگفت و بدون اینکه به عقب برگردم، فهمیدم همه تبریکهاشون رو از سر گرفتن و این میون، فقط من و نامدار بیحرف به هم خیره بودیم! انتظارش رو نداشتم، اما اونی که سکوت رو شکست من نبودم؛ نامدار بود. _ عیدت مبارک! همچنان اخمو بود؛ گاهاً از نوک موهاش آب میچکید و از پشت عینک روی چشمهاش هم میتونستم حدس بزنم همچنان از دستم عصبیه و چشمهاش ذرهای از اون عشق قدیمی رو فریاد نمیزنه! _ عید توام مبارک. با مکث کوتاهی ادامه دادم: _ فکرکنم بار دومیه که بهت عید رو تبریک میگم! منظورم از بار اول تبریکی بود که پیشاپیش توی شرکت بهش گفته بودم؛ درست لحظهای که بعد از اون همه دوری اون رو در آغوش گرفته بودم و برخلاف تصورم، اون هم متقابلا بغلم کرده بود. نمیدونستم درست دیدم یا نه؛ اما خندید! کوتاه خندید و باعث شد من هم با اون موهای به هم ریخته بر اثر باد، و چهرهی بیروح و رنگ و رو پریدهام کمی لبخند بزنم. نامدار عاشق بود؛ میدونستم، هنوز عاشقه! بود، اما سعی داشت با رفتارهای مختلفش، کاری کنه تا مبادا برق چشمهاش به چشم من بیاد. موفق هم بود؛ اما من کوتاه نمیاومدم. اگر نامدار عاشق بود، من هم بودم! حتی شاید بیشتر از اون؛ خیلی بیشتر از اون. ساعتها گذشت و هوا تاریک شد؛ همچنان کنار صخرهها نشسته بودیم و اینبار، با حضور من و نامدار درکنارهم، جمع صمیمانه تر بود و خندون تر! بعد از تحویل سال، لب دریا شلوغ تر شده بود و جاوید، با بیرون آوردن گیتارش از پشت ماشین، حسابی سرگرممون کرده بود. این میون نه تنها رفتار نیکان و توفان بسیار صمیمانه تر شده بود، بلکه اگر اشتباه نمیکردم، صمیمیتی هم میون آهو و جاوید نقش بسته بود! اونقدر عمیق که به چشم همه اومده بود و پچ پچ های نیکان و توفان و خندههای مسخرهشون، هممون رو به خنده میانداخت. آهوی همیشه مغرور اما، سعی داشت با رفتارهاش مارو قانع کنه تا مبادا فکرکنیم چیزی غیر از یک صمیمیت ساده و غیردوستانهست؛ اما تا زمانی که نیکان و توفان حضور داشتن، مگه میشد از زیر دستشون در رفت؟ شاید میتونست مارو گول بزنه، اما اون دونفر رو، ابداً! دور تا دورساحل پربود از آدمهای مختلف و جاویدهمچنان داشت با گیتارش برای آهو دلبری میکرد؛ صدای خندهی بچهها بالا بود و این میون، من و نامدار آروم به هم نگاه میکردیم. با معذرت خواهی کوتاهی از کنار بچه ها بلندشدم و سمت صخرههای بلندِ اون سمت رفتم؛ سعی کردم خودم رو بالا بکشم، اما این کار با صندل های تابستونه و ساحلی بلندم کمی سخت بود! لحظهی آخر رها شدن پام روی صخره، همزمان شد با جیغ کوتاهم و رها شدنم در آغوش فردی! ترسیده چشمهای بسته شدهام رو بازکردم؛ نامداربود! نامدار با اخم های درهم و نگاه نگرانش؛ چندوقت بود نامدار رو اینطوری نگران ندیده بودم؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و پنجاه و چهارم» ناباور بهش نگاه کردم؛ مچ دستش از میون انگشتهام رها شده بود و نامدار، با اخم های درهم و نگاهِ پایین افتاده، درست رو به روم ایستاده بود. قدمی عقب رفتم؛ نگاه نامدار بالا اومد و روی چهرهی پکر شدهام نشست. همچنان سکوت سنگین بینمون رو نمیشکست؛ نه اون، و نه من! قدم دیگهای عقب رفتم؛ همچنان بینمون سکوت بود و سکوت! برخلاف تصورم، نامدار قصد نداشت کمی کوتاه بیاد؛ اصلا. اخمهاش درهم بود و نگاهش رو مدام ازم میدزدید. قدم بعدی رو با شک برنداشتم؛ بلافاصله ازش فاصله گرفتم و سمت درب ویلا دوییدم. بچهها مشغول بازی کردن بودن و صدای توفان و نیکان کل فضای ویلا رو گرفته بود؛ ورق هارو محکم روی زمین میکوبیدن و همدیگه رو با خنده دیس میکردن. با وارد شدن ناگهانی من به جمعشون، اون هم با چهرهی پکر و رنگ و رو پریدهام، خندهها به کل قطع شد و توفان قبل از هرکسی پرسید: _ ویا، خوبی؟ نگاهم رو از بچهها گرفتم؛ میدونستم که دلیل این حال و روزم رو میدونن، اما سعی داشتم خودم رو گول بزنم. _ آره؛ میشه بریم؟ نگاهی بین بچهها رد و بدل شد و قبل از اینکه کسی جوابی بده، نامدار از پشت سر من وارد ویلا شد! نگاه ها روی چهرهی اخموی نامدار و نگاه پکر من نشست و بازهم سکوت لعنتی شکسته نشد! به سختی بعد از پایان بازیشون، توفان رو متقاعد کردم تا امشب رو به ویلا بریم و بعد باز پیش نیکان برگرده تا باهم پاسور بازی کنن؛ برج زهرمار بودم! نامدار بد پکرم کرده بود و حداقل انتظارش رو نداشتم که انقدر باهام مخالفت بشه. معدهام خالی بود؛ امشب پشت میز غذاخوری دقیقا مقابل نامدار، نگاه خیرهاش بهم اجازه نداده بود حتی لقمهای از غذاهای لذید مقابلم بخورم! نامدار لعنتی؛ زندگیم رو به هم ریخته بود. برخلاف شب گذشته، توی اتاق خوابیدم و خودم رو کنار تخت کنج اتاق رها کردم؛ آهو اون سمت اتاق روی تخت دیگهای خوابیده بود و مشغول ور رفتن با تلفنش بود. همونطور دراز کشیده بهش نگاه کردم؛ اسمش رو صدا زدم: _ آهو؟ بدون اینکه نگاهش رو از صفحهی موبایل بگیره پاسخ داد: _ هوم؟ به سقف خیره شدم. _ چرا نامدار کوتاه نمیاد؟ سکوتش باعث شد بهش نگاه کنم؛ بالاخره چشم از موبایلش گرفته بود و به من نگاه میکرد. نور کمی که از صفحهی موبایلش درحال تابیدن بود توی نیمرخش تابید؛ جدی بود، عین پیام، عین همیشه! _ ویا چرا تو کوتاه نمیای؟ نفسم رو سنگین از سینهام خارج کردم. _ آهو دوستش دارم! اونم من رو دوست داره؛ نداره؟ کلافه بود؛ از وضعیتی که برای خودم ساخته بودم کلافه بود. دیگه حوصلهی نصیحت کردن نداشت، دیگه دلش نمیخواست بهم بفهمونه این همه تلاش بیفایدست و فقط دارم خودم رو آزار میدم. _ ویانا همیشه دوست داشتن کافی نیست؛ حتی اگه دوطرفه باشه! گند زدی، متوجهی؟ ببخشید که انقدر رُک بهت میگم، ولی رفتارت افتضاح بود. نامدار عین پرنسس ها با تو برخورد میکرد و تو حتی حاضرنشدی بخاطرش دبی رفتنت رو کنسل کنی. حق با آهو بود؛ کاملا. ولی حالا برای درست کردنش کمی دیر بود، نه؟ باز به آهو نگاه کردم، پشیمون بودم. _ آهو میخوام درستش کنم! اون همه عشقی که توی چشمهای نامدار میدیدم به این راحتی از بین نمیره؛ ایمان دارم بهش. باز به صفحهی موبایلش نگاه کرد؛ اینبار کمی با مکث جواب داد: _ تا الان صدبار تلاش کردی؛ نتیجه داشته؟ نه! پس چرا انقدر خودت رو آزار میدی؟ سریع جواب دادم: _ آهو فرصت نشده درست و حسابی باهاش حرف بزنم! رسماً فقط التماس کردم، توضیح ندادم. اون هیچ چیز رو کامل نمیدونه؛ حداقل از دیدِ من هیچ چیز رو نمیدونه! بهم نگاه کرد؛ نگاهم رو گرفتم و باز به سقف بالای سرم خیره شدم، فرصت میخواستم! فرصت میخواستم تا به نامدار ثابت کنم همونقدر که اون من رو دوست داشت، من هم دوستش دارم. اگر دوستش نداشتم لحظهی آخر پشیمون نمیشدم؛ منِ ویانا وثوقی، منِ ویانایی که به حریص بودن معروف بودم، بدون ذرهای پول به ایران برگشتم و حالا بابتش ذرهای هم پشیمون نبودم؛ تنها پشیمونیم از بابت رفتارهام با نامداربود؛ تنها چیزی که درحال حاضر میخواستم آغوش گرم اون بود، نه حتی ذرهای پول! *** نشسته روی صخرهی بزرگ لب ساحل، پایین ساحلی شیری رنگم رو مرتب کردم تا باد اون رو بالاتر از حد امکان نبره؛ موجهای دریا با فشار خودشون رو به مچ پاهای برهنهام میکوبیدن و من، کلافه از این حجم از نزدیکی به نامدار، تقریبا نیم ساعت بود که خودم رو روی این صخره زندونی کرده بودم. لحظات آخر این سال بود و تصمیم گرفته بودیم لحظهی تحویل سال رو لب دریا باشیم؛ توفان اما، لحظهی آخر نیکان رو همراه با جاوید و نامدار همراه با ما به اینجا آورده بود و حالا من، با نشستن روی این صخره سعی داشتم کمی دور از اون ها بمونم! صدای نزدیک شدن قدمهایی رو شنیدم و سرور رو دیدم که با کلاه حصیری روی سرش، نفس زنون سمت من میومد تا برای بار دهم متقاعدم کنه پیششون برگردم. نامدار بعد از دور شدن من، سمت ماشین رفته بود و سعی داشت توی جمع حضورنداشته باشه تا من پیش بچهها برگردم، اما من از این حرفها لجبازتر بودم! _ ویانا بیا دیگه! چرا لج میکنی انقدر؟ پنج دقیقهی دیگه عیده، میخوای تنها بشینی همینجا؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و پنجاه و سوم» سعی کردم از دستش در برم؛ نامدار اما قبل از اینکه من باز سمت درب خروجی حرکت کنم به داخل خونه اشاره کرد. _ برم برات نون بیارم! پوزخند داشت؛ درست عین خودش پوزخند زدم. _ ممنون؛ فکرمیکنم نون بهونه بود. و سمت درب بزرگ ویلا رفتم؛ قبل از اینکه دستم به میلهی در برسه جاوید و نیکان نفس زنان مقابلم ظاهر شدن و در رو باز کردن! متعجب بهشون خیره موندم که نیکان به طرز مسخره ضایعی شونهام رو به عقب هول داد و سعی کرد من رو داخل ویلا نگه داره. _ عه ویا! خوش اومدی، اینجا چیکارمیکنی؟ کجا میری؟ بمون من و جاوید رفتیم شام گرفتیم؛ بمون همه باهم بخوریم! به نامدار نگاه کردم؛ کف دستش رو با بالای چارچوب در تکیه داده بود و با اون رکابی لعنتی توی تنش و موهای شلختهاش با اخم به ما خیره بود؛ باز به نیکان و جاوید نگاه کردم، سعی کردم بهشون لبخند بزنم. _ ممنون نیکان، من برم بهتره؛ دوستهام غذا درست کردن منتظر من هستن. نیکان اما قبل از اینکه باز سمت در برم من رو عقب کشید؛ اینبار جاوید گفت: _ بهشون بگو بیان اینجا! ماهم رفتیم غذا خریدیم، همه دورهم میخوریم؛ مگه نه نامدار؟ و همه به نامدارِ برج زهرمار نگاه کردیم! تکیهی دستش رو از چارچوب در گرفت و قبل از وارد خونه شدن گفت: _ قدمشون روی چشم. و رفت! فکرمیکردم معنی حرفش این باشه که «قدمهمشون روی چشم، به جز ویانا!». کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و چشم چرخوندم. _ بیخیال بچه ها! ترجیح میدم جلوی چشم نامدار اصلا آفتابی نشم؛ اوکی؟ نیکان بازوم رو توی دست گرفت و با لحن آرومی گفت: _ احمقی؟ من و توفان این همه نقشه چیدیم شما دوتارو از تهران بیاریم شمال جلوی چشم هم! حالا تو میگی میخوام برم؟ توروخدا نرین تو نقشههامون! طلبکار بهش نگاه کردم. _ میدونستم! خیره به چهرهی اخمو و چشمهای پر خشمم، کوتاه بغلم کرد و خندید. _ چقدر دلم برات تنگ شده بود. زهرمار نباش دیگه! من که میدونم جفتتون دلتون پیش هم گیره. بخدا اگه یکم وا بدی خودم میفرستمت تو اتاقش. محکم به بازوش مشت زدم و صدای خندهی جاوید بالا رفت. _ گوه خوردم بابا! من هنوز مغزم تو ایتالیا مونده، حرفام و جدی نگیرید. دستم رو محکم گرفت و عین توفان نگاهش رو مظلوم کرد؛ این دوتا لنگهی هم بودن! _ بمون دیگه! من با توفان هماهنگم؛ میگم غذارو بیارن اینجا ما هم استیک و سالاد سزار گرفتیم، همه دورهم میخوریم. دستم رو پر حرص از دستش بیرون کشیدم و انگشت اشارهام رو مقابل چهرهاش تکون دادم. _ من میکُشم شما دوتارو، حالا ببین! و با قدمهای محکم بدون اینکه منتظر جاوید و نیکان بمونم، وارد ویلا شدم. به دقیقه نرسید که بچهها هم به ویلای نامدار اومدن و برخلاف لبخند روی لبهای اونا، من و نامدار عین برج زهرمار به خندههای بزرگشون خیره بودیم! سر میز غذا، من و نامدار دوطرف میز نشسته بودیم و نگاه پر اخم هردومون به همدیگه، باعث میشد همه مشغول غذاخوردن باشن و ما، با بشقاب پُر مقابلمون فقط به هم نگاه کنیم! بدون اینکه حتی ذرهای از غذای مقابلم رو بخورم از پشت میز بلندشدم و با تشکر کوتاهی، با برداشتن سوییشرتم، سمت حیاط ویلا رفتم. سوییشرت رو پوشیدم و پاکت سیگار و فندکم رو از جیب بیرون آوردم؛ سیگار رو آتیش زدم و اولین پُک همزمان شد با نزدیک شدن صدای قدمهای نامدار! بهم نزدیک شد و درست کنارم، از حرکت ایستاد؛ برخلاف من که با سیگار توی دستم بهش خیره شده بودم، بدون نگاه کردن به من سیگاری روشن کرد و پک اول رو کشید؛ غمگین از اینکه دیگه قرار نیست سیگار های توی دستم رو بخاطر جای رژ روی فیلتر بدزده، با نگاهی به فیلتر سیگارم پک دوم رو کشیدم و نامدار گفت: _ کِی برمیگردید؟ باز بهش نگاه کردم؛ اما اون همچنان خیره به مقابل بود. _ انقدر دیدنم برات سخته؟ نترس؛ سعی میکنم تا حد امکان جلو روت نیام. بالاخره بهم نگاه کرد. اخمش زیاد بود؛ خیلی زیاد. _ چرند نگو! نگاهم رو ازش گرفتم؛ خندهام گرفت، البته نه از اون خندهها؛ خندهام غم داشت. _ فردا عیده تازه! احتمالا تا نیمهی اول عید اینجا باشیم. سیگار های نیمه سوخته رو همزمان پایین انداختیم و نامدار بعد از له کردن سیگار خودش زیر پا، سیگار من رو هم له کرد. _ چرا پرسیدی؟ سوال غیرمنتظرهام باعث شد بهم نگاه کنه؛ اینبار اخم زیادی نداشت! عین من سوییشرت پوشیده بود و کلاه روی سرش، اون رو شبیه پسربچهها کرده بود؛ اون هم با موهای شلختهاش. _ خواستم بدونم. _ چرا؟ کلافه شده بود. _ ویانا؛ دنبال زیربغلِ مار میگردی؟ مچ دستش رو گرفتم؛ خواستم مانع فرار کردنش بشم. نمیخواست فرار کنه، اصلا نامدار آدم فرار کردن نبود. _ نامدار سه ماه گذشته! سکوت کردم؛ سکوت کردم و نگاه اخموی نامدار توی چشمهام ثابت موند. _ ویانا گذر زمان همیشه همه چیز رو درست نمیکنه! حرفش لالم کرد؛ دستم از دور مچش آروم جدا شد و نامدار ادامه داد: _ دلم باهات صاف نشده ویانا؛ شاید… شاید هیچوقت هم نشه! ناامیدی ته نگاهم رو که دید بالاخره نگاهش رو زیر انداخت؛ کلافه بود، نمیدونست راه درست چیه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و پنجاه و دوم» هوا تاریک شده بود و پیام و توفان با جوجههای سیخ گرفته شده، به حیاط ویلا رفتن تا جوجههارو روی باربیکیو کباب کنن. صدای موزیک لایت پلی شده از اسپیکر رو کمی کم کردم و لش شده روی مبل، تلفنم رو باز کردم. قطعا اگر پیام اینجا بود حسابی بهم غر میزد! غر میزد که چرا عین احمقها زل زدی به صفحهی گوشیت و همچنان منتظر پیامی از سمت نامدار هستی؛ نامداری که الان تقریبا آدم هم حسابت نمیکنه! کلافه نفسشم رو از سینه خارج کردم و گوشی رو روی مبل کوبیدم؛ خسته بودم از این وضعیت. دیگهی حوصلهی این همه انتظار رو نداشتم. با صدای توفان که اسمم رو بلند صدا میزد حواسم از نامدار پرت شد و از روی مبل بلند شدم؛ از خود حیاط تا توی خونه رو بلند و متدوام اسمم رو صدا زد و جواب بلههای من رو نداد تا زمانی که جواب آخرین «ویانا» گفتنش رو «زهرمار» دادم! بالاخره بهم رسید و نفس زنون خیره به چهرهی پوکر من بیمقدمه گفت: _ برو از همسایه نون بگیر! ابروهام درهم رفت. _ چی میگی توفان؟ همسایه سوپریه مگه؟ توفان کلافه پا به زمین کوبید. _ برو دیگه ویا؛ کبابها سرد میشنا! صدام رو بالا بردم. _ تو که این همه خرید کردی، چرا نون نگرفتی؟ چرندیات چیه میگی توفان؟ مگه زمان قدیمه من برم از همسایه نون و پیاز و سیب زمینی بگیرم؟ اون هم توی این ویلاها! توفان بیربط جواب داد: _ چشونه ویلاها؟ کاملا به هم چسبیدهان! همسایه دور نیست که. کلافهام کرده بود؛ خیلی! _ منظورم این نیست؛ میگم تو این ویلاها به این لوکسی زشته من برم از ویلای کناری نون درخواست کنم! اصلا چرا من برم؟ چرا خودتون نمیرید؟ بیربط تر گفت: _ من باید حواسم رو بدم به کباب ها! خب غر نزن دیگه ویا، برو تروخدا. کلافه از کنارش ردشدم و وارد اتاق شدم؛ پر حرص سوییشرت مشکی رنگی رو بیرون آوردم و روی تاپ قرمزم پوشیدم؛ لگ مشکی پام بود و نیاز به تعویض نبود. با همون اخمهای درهم از کنار توفان خندون رد شدم و از ویلا بیرون زدم؛ وای خدایا! این تهِ آبروریزی بود. ویلای سمت چپ دور بود و سمت راست، یه ویلای کاملا چسبیده به ما وجود داشت! جلو رفتم و تنها زنگ کنار در رو فشار دادم؛ در بدون هیچ سوالی بازشد و البته من هم جلوی دوربین آیفون نایستاده بودم! لابد منتظر کسی بودن. معذب وارد حیاط شدم و خودم رو به درب اصلی ویلا رسوندم؛ چی باید میگفتم واقعا؟ نون میخوام؟ چرا توفان تو صدسال پیش زندگی میکرد؟ معذب تر از قبل زیرلب به توفان ناسزا گفتم و در زدم؛ عجیب بود! صاحب خونه حتی سوال نمیپرسید که پشت در کی وایستاده. صدای پاهاش رو شنیدم و انتظارداشتم که لحظهی آخر بپرسه کی پشت در ایستاده، اما با ناگهانی باز شدنِ درب، و دیدن فرد مقابلم، زبون توی دهنم سنگین شد! ابروهام بالا پرید و بهت زده زمزمه کردم: _ نامدار! نامدار هم کم از من نداشت! ابروهای در هم رفته و تعجب ته نگاهش، نشون میداد اون هم به اندازهی من از این بابت متعجب شده باشه. _ ویانا! تو اینجا چیکار میکنی؟ همچنان مبهوت بودم و ناباور. _ من باید اینو بپرسم! وگرنه من که گفته بودم قراره با دوستهام بیایم شمال، نگفته بودم؟ نگاهم تازه سمت رکابی مشکی توی تنش رفت؛ بازوهای عضلانیش داشت باعث میشد نتونم به صورتش نگاه کنم و درست متوجه حرفهای پر کنایهاش نشم. _ اونم دقیقا توی ویلای کنار ما؟ یعنی میخوای بگی اتفاقیه؟ تازه متوجه پوزخند مسخرهاش شدم! لعنتی حتی موقع تیکه انداختن هم جذاب بود؛ شاید حتی جذاب تر هم میشد. _ چی میگی نامدار؟ داری میگی من نقشه ریختم؟ انتظار نداشتم انقدر صریح جوابم رو بده. _ نریختی؟ اگه نقشه نیست الان چرا اومدی اینجا؟ اونم دقیقا توی تایمی که جاوید و نیکان رفتن خرید! بالاخره عین خودش اخم کردم؛ دیگه داشت عصبیم میکرد. _ من هم به اندازهی تو از این موضوع بیخبرم! درسته، شاید این مدت زیاد سعی کردم مشکل بینمون رو حل کنم و بارها پیشقدم شدم، اما اونقدر هم خودم و بیارزش نمیبینم که برای دیدنت توی سفر دوستانم هم بخوام نقشه بچینم! لال شد؛ لال شد اما همچنان اخم داشت؛ بی حرف بهش پشت کردم و سمت درب حیاط قدم تند کردم که با شنیدن اسمم از زبونش، بین راه ایستادم! _ ویانا! سمتش برگشتم. _ واسهی چی اومدی؟ خجالت میکشیدم بگم بابت چی اومدم! شاید اگر میگفتم بیشتر فکر میکردم دارم چرند میبافم و واقعا برای دیدنش نقشه داشتم. _ مهم نیست. _ بهت میگم وایسا! چیزی میخواستی؟ نگاهم رو اطراف چرخوندم. _ توفان مجبورم کرد برم به ویلا کناری بگم بهمون نون بده! برخلاف تصورم، نامدار ساکت شد و اخمش بیشتر شد؛ کمی توی فکر رفت و بعد، عصبی چشم فرو بست و گفت: _ توفان و نیکانِ کثافت! گیج گفتم: _ چی؟ _ توفان و نیکان خیلی وقته باهم در ارتباطن! نیکان بارها جلوی من سوتی داده که با توفان میرم بیرون و حرف میزنیم؛ باهم نقشه ریختن! شک ندارم؛ نیکان از خود تهران تا شمال مشکوک برخورد کرد، منِ احمق نفهمیدم. متعجب گفتم: _ نه بابا! _ شک ندارم کار خودشونه. واقعا هم کثافت بودن! تو دلم به زرنگیشون خندیدم و شاید بعدا یه تشکر بهشون بدهکار بودم. نامدار راست میگفت؛ رفتارهای توفان هم کمی مشکوک بود، مخصوصا وقتی که سر میز شام گفته بود حتما صبح راه بیوفتیم بخاطر اینکه توی شمال با یه دوست قرار داره. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و پنجاه و یکم» مطمئن بودم باورنکرده؛ باید تا قبل از اینکه آبروم میرفت از جلوی چشمهاش محو میشدم! سریع دستمال کاغذیای از روی جزیرهی وسط آشپزخونه برداشتم و صورتم رو خشک کردم؛ پیام باز پرسید: _ مطمئنی خوبی؟ سر تکون دادم. _ آره، آره؛ خوبم! من برم پیام، شبت بخیر. و با برداشتن موبایلم، سریع از کنارش ردشدم و خودم رو به پذیرایی رسوندم. با سینهای که مدام بالا پایین میشد و موهایی که هنوز کمی به پیشونیم چسبیده بود، کمی پتو رو روی خودم کشیدم و خیره به سقف بالای سرم، نفسم رو محکم از سینه خارج کردم. نامدار حتی در نبودش هم من رو دگرگون میکرد؛ اینجا نبود، اما هنوز خوابش رو میدیدم و لحظهای از فکرم خارج نمیشد؛ نامدار لعنتی، نامدار لعنتی! *** توفان کمی از ناهارِ آهو پز توی بشقاب برام کشید و به دستم داد؛ سرور قاشقی از دمپخت مقابلش خورد و با دهانِ نیمه پُر گفت: _ دیشب انقدر خوردیم نفهمیدیم کِی خوابیدیم! من صبح پاشدم دیدم وسط پذیراییام پرام ریخت؛ این همه اتاق لوکس داره این ویلا، اونوقت ما اسکلا خیاری وسط پذیرایی خوابیدیم. توفان بلند خندید و کمی ترشی روی غذاش ریخت. _ اومدیم ویلای لوکس به قول تو، ولی همچنان فکرمون فقیره! همه به شیرین زبونی های توفان خندیدیم و امروز برخلاف دیروز، بدون اخم و سکوتی سنگین، در آرامش درکنارهم ناهارمون رو خوردیم. به پیشنهاد آهو، همه بدون مخالفت مشغول آماده شدن شدیم تا قبل از تاریکی هوا به ساحل بریم. ساحلی آستین بلند سورمهای رنگی که کمی از مچ پام بالاتربود رو همراه با صندل مشکی رنگ پوشیدم و با برداشتن عینک آفتابی و کلاهم، با همون موهای باز رها شده همراه با بچهها از خونه خارج شدم. هوا گرم نبود، اما شرجی بودنش باعث میشد حس خفگی بهم دست بده. عینک آفتابی رو روی چشمهام گذاشتم و کلاه به دست سوار ماشین شدم؛ تا خود مقصد رو با آهنگ های بسیار شاد پیشنهادی سرور گذروندیم و صدای جیغ های بچهها حتی اجازه نمیداد محتوای موزیک رو متوجه بشم! امروز برخلاف روز قبل، حداقل زهرمار نبودم. به دیوونه بازیهاشون بلند میخندیدم و گاهی هم همراهی میکردم؛ نمیدونستم دیشب بعد از نوشیدنم چقدر زیاده روی کردم، اما از اونجایی که چیزی به یاد نداشتم، حدس میزدم حسابی خوش گذرونده باشم. پیام ماشین رو کنار باقی ماشینها پارک کرد و مسافت کم تا خود دریا رو باهم پیاده روی کردیم؛ توفانِ مسخره با شلوارک قرمز توی پاش و عینک آفتابی همرنگش، تقریبا نصف شن ها رو تا رسیدن به دریا سمت من پرتاب کرد! به غرغرهام میخندید و من هم عین همیشه سمتش هجوم میبردم تا با حرص بزنمش؛ بچهها بهمون میخندیدن و حال همه خوب بود، این تموم چیزی بود که از زندگی میخواستم. حالا اما، اگه نامدارهم با همون نگاه پر عشق همیشگیش درکنار ما بود، شاید بیشتر بهم خوش میگذشت! به دریا که رسیدیم، توفان هممون رو زیر آب برد! قطعا دلم نمیخواست موهای خوش حالتی که تازه صبح شسته بودمشون پر از شن بشه و از حالت بیوفته، اما توفان بود دیگه؛ مگه میشد از پسش بربیای؟ آهو جیغ میزد و سعی داشت توی آب بدوعه تا به توفان برسه و رفتارش رو تلافی کنه، اما حریفش نبود! کمی بعد وقتی که لباسهام رو به خشک شدن بود و دیگه از موهام آب چکه نمیکرد، لب ساحل با دخترها نشستیم و توفان و پیام، با بیرون آوردن تیشرتهاشون، داخل آب رفتن تا کمی شنا کنن. کف دستهام رو اطراف بدنم روی شنها گذاشتم و پاهامرو دراز کردم؛ سرور کمی از آبمیوهی توی دستش خورد و به من نگاه کرد. _ از نامدار خبری نداری؟ سوال بیمقدمهاش باعث شد بهش نگاه کنم. _ نه. _ بهتر نشدین؟ آهو ضربهای به دستش زد و سرور خنگ ابرو درهم کشید. _ آخ! چته؟ خب دارم ازش سوال میپرسم. باز به ساحل نگاه کردم؛ به توفانی که با مسخره بازیهاش نمیزاشت پیام درست و حسابی شنا کنه. _ بهتر که نشدیم هیچ، بدتر هم شدیم! دیگه حرفی از سوی سرور و آهو نشنیدم؛ لال شدن! این وسط فقط صدای موج هایی بود که به کف پام میخوردن و خندههای بلند توفان از این فاصله کمی به گوشم میرسید. هوا رو به تاریکی بود که قصد رفتن کردیم و پسرها با پوشیدن لباسهاشون، و ما با برداشتن صندلهامون سمت ماشین حرکت کردیم؛ پیام بین راه جوجه گرفت و توفان اصرارداشت که امشب رو هم باید مثل دیشب بترکونیم! آهو اما، عین همیشه محتاط، اصرار داشت که دوشب پشت سر هم نباید نوشیدنی الکلی بخوریم و تقریبا هم اونقدر صریح حرفش رو بیان کرد، که هیچکس جرعت مخالفت نداشته باشه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و پنجاهم» شب شده بود؛ توفان موزیکهای همیشه شاد و بیس دارش رو با اسپیکر بزرگ گوشهی ویلا پلی کرده بود و همراه با سرور و مسخره بازیهاشون، میخوندن و میرقصیدن و میخندیدن. آهو بلند بهشون میخندید و هرازگاهی با جیغ زدنهاش بهشون جو میداد؛ بطری نوشیدنیای که برای روز خاص نگه داشته بودیم با جام ها روی میز وسط ویلا بود و جاسیگاری کنارش، پر بود از سیگارهای نیمه سوختهی من و پیام. با سیگار میون انگشتهام که درحال دود شدن بود، بدون اینکه پُکی بهش بزنم با زانوهای جمع شده توی سینهام، روی مبل نشسته و خیره به صفحهی موبایلم بودم؛ خُل شده بودم! لال بودم و صدای موزیک بلند و جیغ های آهو خندههای سرور رو نمیشنیدم. نگاهم لحظهای از صفحهی موبایل گرفته نمیشد و طولی نکشید که با دزدیده شدن سیگار از میون انگشتهام، گیج شده سمت پیام برگشتم! با همون اخم صبحش، پکی به سیگارم زد و کمی نزدیکتر بهم نشست. _ ویانا این چه سر و وضعیه؟ بلااجبار گوشیم رو کنار گذاشتم و پاهام رو از روی مبل پایین آوردم. _ چه سر و وضعی؟ خوبم! پوزخند زد؛ با وجود صدای بلند موزیک، حس کردم صدای پوزخندش رو شنیدم. _ یک ساعته زُل زدی به صفحهی گوشیت! خوبی؟ به نظر خودت خوبی ویا؟ جوابش رو ندادم؛ لال شده به توفان خندون و رقصون نگاه کردم و پیام باز گفت: _ به خودت بیا ویانا! سختته، میفهمم. ولی تو هیچوقت دختری نبودی که به این حال و روز بیوفتی! از بعدِ مهراد، دیگه هیچوقت ندیده بودم خودت رو گم کنی. قوی باش ویا، شرایطیه که پیش اومده، بنظرت میشه با دپرس شدن درستش کرد؟ به پیام نگاه کردم؛ عصبی بود و اخمو، ولی میدونستم همش از روی دوست داشتنه. بی ربط زمزمه کردم: _ دوستش دارم پیام! عجز روی توی نگاهم دید؛ حس کردم دلش برام سوخت. _ میدونم ویانا، به خدا میدونم؛ اون هم دوستت داره، شکی داری توی این موضوع؟ ولی حق بده بهش! وقت بده بهش؛ کارت افتضاح بود ویا، رسماً سر یارو کلاه گذاشتی! درکش کن، اون زمان میخواد تا درک کنه؛ من فکرنمیکنم نامدار بیخیالِ تو بشه، ولی لازمه که بهش تایم بدی تا موضوع براش جا بیوفته. کاملا حق با پیام بود؛ این رو خیلی خوب میدونستم، کار من افتضاح بود! کار من همیشه و هرلحظه توی هر موقعیتی افتضاح بود؛ اونقدر سر هر موضوعی نامدار رو حرص داده بودم که حالا حق داشت رسماً باهام قهر کنه، و من طلبکارش هم بودم؟ توفان بی مقدمه جلو اومد و دستم رو کشید؛ من رو از روی مبل بلندکرد و ازم خواست به جمع خودش و سرور بپیوندم! خسته و کلافه درخواستش رو ردکردم و دستش رو پس زدم، اما مگه توفان همینقدر راحت عقب میکشید؟ دو جام پر کرد و یکی رو به دست من داد و یکی دیگه رو به دست پیام. _ اَه شما چرا انقدر زهرمارید؟ پاشید ببینم! این همه این بطری خفنه رو نیاوردم که عین برج زهرمار بشینید من و نگاه کنید ها! باید اونقدر بخورید که نتونید روی پاهاتون بایستید. کمی از شامپاین توی دستم نوشیدم؛ بد نبودم به یاد قدیم ها کمی با دوستهام خوش بگذرونم و از فکرهای منفی دوری کنم! دستش روی بند لباس خواب ساتن آسمونی رنگم نشست و همونطور که ماهرانه بندهارو از روی شونههام پایین میکشید، گونهام رو، جایی نزدیک به گوشم نرم و حرفهای بوسید. نشسته توی آغوشش، بیقرار از رفتارهای حرفهای و ماهرانهاش، سرم رو بالا گرفتم و با چشمهای بسته از بابت رفتارهای قشنگ و عشق واقعیش نهایت لذت رو بردم! دستهام روی سرشونههای عضلهایش کشیده شد و سرش رو بهم نزدیک کرد؛ صورتم پایین اومد و پوست صورتم رو به ته ریش های زبرش کشیدم؛ دستهام محکم دور گردنش چفت بود و نفسهام پر هیجان در نزدیکترین حالت خودش رو به گوشش میکوبید. _ دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی، دختر کوچولوی من! گونهام رو از تهریش هاش و از همون نزدیکی خمار به چشمهاش نگاه کردم. _ من بیشتر؛ من خیلی بیشتر! نفس های محکم و سریعم اینبار داشت توی صورتش کوبیده میشد؛ ادامه دادم: _ میدونی چقدر دلم برای لمس شدن با این دستها تنگ شده بود؟ بدون اینکه حتی فرصت ادامه دادن بهم بده، دستش رو پشت کمرم برد و با حرکت بیمقدمهاش، همزمان با خفه کردن نالهام توی دلم، نفس زنون از جا پریدم! عرق کرده با موهایی که به تموم بدنم چسبیده بود، خوابیده وسط ویلا توی تاریکی مطلق به اطرافم نگاه کردم؛ لعنتی، خواب بود؟ موهای چسبیده به صورتم رو کنار زدم؛ خوب بود جیغ نزده بودم! توفان یک سمتم خوابیده بود و آهو سمت دیگهام، اصلا ما چرا وسط پذیرایی خواب بودیم؟ گرمای تنم باعث شد نفس زنون با فکر به خواب لعنتیای که داشتم میدیدم، بی سروصدا وارد آشپزخونه بشم و با نور کم صفحهی گوشیم، مشغول پیداکردن یخچال بشم. بطری آب رو بیرون آوردم و لاجرعه نوشیدم؛ با تن گُر گرفته و نفس های به شمار افتادهام، سریع کمی آب توی دستم ریختم و به صورتم پاشیدم! کمی دیگه آب به بازوهام زدم و قبل از اینکه بخوام با صورت و بدن خیس بطری رو توی یخچال بزارم، پیام با نور توی دستش مقابلم سبز شد! ترسیده دستم رو روی سینهام گذاشتم. _ پیام! پیام بیچاره گیج به من و بطری توی دستم نگاه کرد. _ ویا، خوبی؟ سریع سر تکون دادم و بطری رو توی یخچال گذاشتم. _ آره، خوبم؛ تو چرا بیداری؟ سوال بی ربطم رو بی جواب گذاشت. _ چرا خیسی؟ از صورتم آب چکه میکرد و دستهام از بالای تا پایین کامل خیس بود! سعی کردم به روی خودم نیارم؛ لبخند دندون نمای مسخرهای زدم و شونه بالا انداختم. _ تشنم بود؛ آب خوردم به این نتیجه رسیدم گرمم هم هست! یکم آب زدم به سر و صورتم بلکه بهتر بشه. هوا اصلا گرم نبود! کامل مشخص بود دارم زر میزنم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و نهم» مثل اینکه مهراد طی اصرارهای بسیار عمهی پیرش، به کرج رفته بود تا اون رو ببینه؛ و احتمال هم داشت بعد از اون، به ترکیه برگرده. ایران بهش خوش نگذشته بود؛ شاید ایمان داشت بهش برگردم و این رفتارهای من، کمی دودلش کرده بود. پیام پشت فرمون نشسته بود و توفان جلو؛ من و آهو دو سمت پنجرههای عقب بودیم و سرور با شوق زیاد وسط بود و هرازگاهی از میون صندلیها خودش رو جلو میکشید تا صدای موزیک رو زیاد و زیادتر کنه. بیوقفه حدود سه تا رسیدن به شمال زمان برد و طبق پیشنهاد مزخرف توفان از بابت صبح بیدارشدنمون، تقریبا هممون از خستگی به جز پیام بیچاره تا خود مقصد رو خوابیدیم. ناراحت از اینکه جادهی سرسبز و زیبای پیش روم رو بخاطر خواب از دست دادم با صدای غرغرهای توفان تکیهی سرم رو از پنجره گرفتم. _ وای ویانای خاک برسر دوساعته دارم صدات میزنم! پاشو ببینم، چرا انقدر تنبلی؟ حتما باید تریلی از روت رد کنم تا تنِ لشت و جمع کنی؟ اخمو و خواب آلود بدون اینکه جوابش رو بدم از ماشین پیاده شدم؛ پشت دستم رو روی چشمهای نیمه بازم کشیدم؛ بچهها برخلاف من سرحال و خندون مشغول جا به جایی چمدون ها بودن و هردوثانیه به چیزی میخندیدن! به ویلای مقابلم نگاه کردم؛ زیبا بود، خیلی زیبا! به نظر میومد دوطبقه باشه و حیاط دلبازی که از میون نردههای در قابل دیدن بود، عمیق به دلم نشست. سَرو های بلند به بالای خونه رسیده بودن و از این فاصلههم میتونستم گل های رنگی کاشته شده توی باغچه رو ببینم؛ استخر هم داشت؟ کلافه از طرز فکر مسخره و پیش پا افتادهام سمت بچهها رفتم و چمدون خودم رو از دست پیام گرفتم؛ صدای خندهها قطع شد و من عین برج زهرمار با چمدون توی دستم ازشون دورشدم و مستقیم سمت درب بزرگ ویلا رفتم. توفان درب رو با کلیدی که تحویل گرفته بود بازکرد و همگی وارد شدیم؛ بیش از انتظارم زیبا بود! مرمرهای کارشدهی کف حیاط و نمای ساده اما شیکِ خود ویلا، درختهای بلند و باغچهی سرسبز توی حیاط، همه چیز اینجا زیبا بود. فکرم مشغول بود؛ اما حالا که فکرمیکردم، شاید میشد کمی خودم رو توی این فضای زیبا آروم کنم! کمی سرک کشیدم؛ درست حدس زده بودم؛ کمی اون سمت تر، خارج از دید استخر کوچیکی بود و ای کاش مایو آورده بودم. فضای داخل ویلا در عین سادگی شیک بود و تمیز؛ طبق حدسم ویلا دوطبقه بود و اتاقها و دستشویی و حمام همه طبقهی بالا بودن. سریع چمدونم رو توی یکی از اتاقها گذاشتم و مانتو و شالم رو بیرون آوردم؛ هوا شرجی بود و با همین تیشرت توی تنم هم داشتم خفه میشدم! این مدت، نامدار لعنتی و رفتارهاش باعث شده بود کل این سه ماه رو فقط در کلافگی سر کنم. باید از فرصت استفاده میکردم؛ حالا که درکنار دوستهای خوبم بودم نباید سفر رو زهرمارشون میکردم، نه؟ از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم؛ صدای خندههای بلند سرور و توفان از طبقهی بالا هم به گوش میرسید و مثل اینکه به آهو حتی فرصت لباس عوض کردن هم نداده بودن و داشتن مجبورش میکردن تا برامون صبحونه درست کنه! توفانِ پر انرژی قبل از رسیدن به ویلا خوراکی هارو خریداری کرده بود؛ فکرمیکنم اگه توفان نبود، هیچکدوم از ماها حوصلهی انجام اینجور کارها رو نداشتیم و قراربود حداقل کل امروز رو گشنه بمونیم. ساکت پشت میز غذاخوری کوچیک توی آشپزخونه نشستم و تکهای خیار توی دهانم گذاشتم. توفان با خنده به بازوی سرور ضربهای وارد کرد. _ اگه به حرف تو گوش داده بودیم و عین احمقها دیشب راه افتاده بودیم الان هممون خسته و خواب بودیم و یه روز از سفرمون رو کامل از دست میدادیم! سرور به توفان چشم غره رفت و عین من تکهای خیار برداشت. _ چرا گوز و به شقیقه ربط میدی توفان؟ توفان بلند خندید و ضربهی دیگهای به دست سرورِ بیچاره وارد کرد. _ وای خفه شو! خواستم پیروز به نظر برسم. سرور بی حرف خیار توی دهانش رو خورد و خندید و به بازوی ضربه خوردهاش دست کشید. آهوی همیشه خوش سلیقه با دستپخت فوق العادهاش، بدون غرغر صبحونهی خوشمزهای برامون آماده کرد و با ورود پیام با لباسهای تعویض شدهاش، همگی در سکوت مشغول صبحونه خوردن شدیم. لقمهی کوچیک نون پنیر گردویی که پیام به دستم داده بود رو توی دهانم گذاشتم و مشغول ور رفتن با املت پنیری توی بشقابم شدم؛ همه متوجه حواسپرتی و آروم شدنم شده بودن، اما هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. بیاشتها املت مقابلم رو توی یه لقمه جمع کردم و مشغول جووییدنش شدم؛ نگاهم از ظرفی که حالا خالی شده بود بالا اومد و با نگاههایی که همه سمت من بود غافلگیر شدم! مثل اینکه بچهها هم از نگاه یکهوییِ من غافل گیرشدن که دستپاچه خودشون رو مشغول صبحونه خوردن کردن؛ به جز پیام. با اخم بهم خیره بود و بشقاب مقابلش همچنان پُر بود. نگاهش طلبکار نبود! تهِ اخم و خشمِ کمش، نگرانی میدیدم؛ پیام توی این مدت بیشتر از هرکس با حرفهاش سعی داشت آرومم کنه. درسته؛ عین توفان پر از احساس و عشق صحبت نمیکرد، برخورد نمیکرد؛ کاملا جدی بود. اما من پیام رو میشناختم! میتونستم بفهمم وقتی موقع بیرون زدن از خونه صدام میزنه و نرسیده به دربِ خونه بهم چتر میده، یعنی نگرانه که زیر بارون خیس نشم و تا خرخره سیگار نکشم و با چشمهای پف کرده پیششون برنگردم! درست عین چندروز قبلش. نگاهم رو از اخمهای درهمش گرفتم و لقمهی توی دهانم رو به سختی قورت دادم؛ حس میکردم یه سنگ بزرگ توی گلوم گیرکرده و هر آن ممکنه اون رو بالا بیارم. با تشکر کوتاهی از آهو، از پشت میز بلندشدم و سمت پلهها رفتم؛ صدایی از پشت سرم نشنیدم و بچهها هنوز درسکوت غرق بودن. وارد اتاق شدم؛ گوشیم رو باز کردم، چیه ویا؟ بعد از سه ماه هنوز منتظری اسم نامدار با اون قلب قرمز کنارش روی گوشی نقش ببنده؟ امان از این خوشخیالی؛ امان از امید الکی و بی هدف. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و هشتم» سرور پر حرص برای توفان زبونش رو بیرون آورد و اولین قاشق از دمپخت رو توی دهانش گذاشت. پیامِ حواس جمع با قاشق پر توی دستش قبل از اینکه اون رو توی دهانش ببره سمت توفان برگشت: _ چی میدونی؟ باز قراره چه غلطی کنی؟ توفان کمی دستپاچه شد. _ وا! چه غلطی؟ با یکی از دوستهام اونجا قرار دارم، جرمه؟ آهو هم عین پیام اخمو و طلبکار بهش نگاه کرد و گفت: _ تو مگه به جز ما دوستی هم داری؟ توفان برای در رفتن از سوال ها دو قاشق پر غذارو همزمان خورد و با اشاره به دهان پُرش از بچهها خواست سوالهاشون رو ادامه ندن! این وسط فقط من لال بودم و بیحوصله و بی اشتها مشغول ور رفتن با غذام بودم؛ نگاه پیام رو مدام روی خودم و ظرف غذای پُر موندهام میدیدم، اما هیچکس هیچ چیزی نمیگفت. بلااجبار چند قاشق خوردم و ظرف رو نصفه و نیمه رها کردم؛ با تشکر کوتاهی از آهو، از پشت میز بلند شدم و سمت اتاقم رفتم، اما قبل از خارج شدن از پذیرایی پیام اسمم رو صدا زد. _ ویا! سمتش برگشتم؛ نگاهش عین چندماه قبل منظوردار نبود! جدی بود و بی منظور. _ باهات کار دارم؛ میشه نخوابی؟ تنها سری تکون دادم و وارد راهروی اتاقها شدم؛ راهم رو سمت حمام کج کردم و عین همیشه، بی فکر با لباسهای توی تنم دوش آب یخ رو باز کردم. چشمهام محکم بسته شد و دستهام مشت شد؛ سر تاپام یخ زد اما، به همچین شوکی نیازداشتم. صدای قدمهای نزدیکی باعث شد بیتوجه به آب یخ جاری روی سرم چشمهام رو بازکنم؛ پیام بود، با چهرهی همیشه جدیش، درست عین نامدار! مقابلم ایستاد؛ دستش پشت کمرم رفت و دوش آب رو بست. نفسم تازه بالا اومد و پیام فقط پرسید: _ خوبی؟ خوب بودم؟ نه! طی این چندماه تمام وجودم پر بود از پشیمونی؛ نگاههای سرد نامدار رو که روی خودم میدیدم، حالم از قبل هم بدتر میشد! خوب؟ اصلا خوب نبودم، اصلا. سر تکون دادم. _ نه، نیستم. نگاهش روی چهرهامثابت موند؛ غم داشتم، برخلاف همیشه که سعی میکردم غمهام رو کناربزنم و خوب به نظر بیام! _ حس کردم دلت نمیخواد بیای شمال. نگاهم پایین افتاد. _ نه اینکه دلم نخواد؛ فقط خیلی حوصلهی درست و حسابی ندارم. _ بخاطر نامداره؟ سوال غیرمنتظرهاش باعث شد نگاهم بالا بیاد و باز بهش نگاه کنم؛ حسادتی توی چشمهاش نبود. نگرانی روهم فریاد نمیزد، چون همیشه جدی بود و بیتفاوت! اما میتونستم حدس بزنم به عنوان یک دوست کمی نگران حالمه. سرتکون دادم؛ پرسید: _ بهتر نشدین؟ لال شده بودم؛ فقط سرم بود که تکون میخورد. _ نه. نفسش رو عمیق از سینه بیرون فرستاد؛ کم کم داشتم از سرمای آب میلرزیدم؛ دستش رو روی شونهام گذاشت و سمت در حمام راهنماییم کرد. _ برو خشک کن خودت رو؛ یخ زدی! بیربط گفتم: _ خوب نمیشه؟ متوجهنشد؛ پرسید: _ چی؟ خل شده بودم؛ حرفم رو کامل کردم. _ رفتار نامدار با من؛ خوب نمیشه؟ از حرکت ایستاد. _ ویانا کارت درست نبوده؛ نامدار دوستت داشت، این رو هممون دیدیم! نمیگم الان نداره، ولی با اون کاری که تو کردی، هرکس دیگهای بود طرف رو از جلوی چشمهاش کامل محو میکرد! تو هرروز جلوی چشم نامدار توی شرکت رژه میری و اون هم هیچی نمیگه. میدونستم، همهی اینارو میدونستم؛ ولی آیا چارهای برای درست کردن موضوع نبود؟ نگاه پشیمونم رو که دید دوباره سعی کرد من رو از حمام خارج کنه. _ برو ویانا؛ موهات رو خشک کن لباسهات هم عوض کن تا سرما نخوردی؛ انقدر هم به این موضوع فکر نکن، فردا صبح هم راه میوفتیم سمت شمال، باشه؟ فقط بهش نگاه کردم و من رو تقریبا از حمام به بیرون هول داد؛ یه سفر با دوستهای همیشگی و دوست داشتنیم، اما بدون نامدار، قرار بود بهم خوش بگذره یا برعکس؟ *** کلافه عینک آفتابی گربهایم رو از روی موهام برداشتم و مقابل چشمهام گذاشتم؛ دست به کمر و طلبکار به توفانِ پر حوصله نگاه کردم و با اشاره به چمدونهای روی زمین جیغ زدم: _ چرا انقدر پرحوصلهای توفان؟ ساعت هشت شد! ما از ساعت شیش قراربود راه بیوفتیم. چمدون خردلی رنگ آهو رو توی صندوق عقب جا داد و سمتم برگشت؛ آفتاب عمیق باعث شده بود پوست صورتش از الان سرخ بشه و پیشونیش کاملا از عرق براق بشه. _ چقدر غر میزنی ویانا! گمشو برو بشین تو ماشین تا من چمدون تو و پیام هم جا بدم که بریم. برای صدمین بار گفتم: _ چرا با یه ماشین میخوایم بریم؟ خب ماشین منم ببریم! توفان بهم خندید. _ ماشین هومان منظورته؟ به بیمزگیش جدی نگاه کردم. _ حالا هر کوفتی. پیام از پشت فرمون بیرون اومد و ساعدش رو به سقف ماشین تکیه داد. _ دوتا ماشین برای چیمونه؟ چمدونهارو که جا دادیم، مهراد هم که همراهمون نیست و همه توی ماشین جا میشیمژ خوشحال از بابت این موضوع کف دستهام رو بالا بردم و با صدای بلندی گفتم: _ خداروشکر! همشون به حرص خوردنهای همیشگیم خندیدن و توفان بالاخره من رو متقاعد کرد تا به جای غر زدن بهش، داخل ماشین بشینم و کاری به کارش نداشته باشم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و هفتم» لبخند روی لبم کمرنگ شد و نگاهم رو پایین انداختم؛ این روزها کم کم نامدار باید شرکت رو تعطیل میکرد و من واقعا نمیدونستم بالاخره باید خوشحال بشم و با بچهها به شمال بریم، یا اینکه از دلتنگی نامدار دق کنم؟ کلافه و بدون لبخند از میون جمعیت اتاق عکاسی گذاشتم و وارد فضای اصلی و خلوت شرکت شدم؛ تایم کاری تموم شده و بود و من هم شات هام رو گرفته بودم، به نظر میومد بتونم برم. کیف و باقی وسایلم رو از روی میز آرامش برداشتم و قبل از اینکه به عقب برگردم، صدای آشنایی اسمم رو صدا زد! به سرعت به سمت صدا برگشتم؛ نامدار بود، با چهرهی جدی و موهای کمی بلندشده اما ته ریشهای مرتبش؛ پیرهن مردونهی اتو خوردهی مشکی با راه راههای درشت سورمهای و آستین های همیشه بالا زده، و البته ساعت توی دستش! کیف توی دستم خشک شد و نامدار قدمی جلو اومد. _ از امروز تعطیلید، میتونی بری شمال! فقط همونطور بهش خیره موندم؛ انتظارش رو نداشت، کمی پوزخند زد. _ چیه؟ مگه خودت کل هفتهی پیش رو تلاش نکردی از من مرخصی بگیری؟ چرا خوشحال نیستی؟ بالاخره تکون خوردم؛ نگاهم رو پایین انداختم و بند کیف رو میون هردو دستم فشردم. _ هستم… هستم! نگاهم بالا اومد؛ لب زد: _ مطمئنی؟ جواب حرفش رو ندادم؛ جدی بهم خیره موند و آروم سری تکون دادم. بی حس جواب داد: _ خیلی خب؛ خوش بگذره. و بی مقدمه حرفی ازم دورشد و سمت اتاق عکاسی قدم تند کرد! بیمقدمه تر درست وسط شرکت اسمش رو داد زدم. _ نامدار! موند؛ اما برنگشت! دوقدم جلوتر رفتم، صدای پاشنههای کفشم باعث شد سمتم برگرده. جلو رفتم و بالاخره بهش رسیدم؛ زمزمهوار گفتم: _ نیستم! ابروهاش بیشتر درهم رفت. _ چی؟ _ نیستم؛ مطمئن نیستم! نگاه نامدار همچنان اخمو بود؛ اینبار اما به جای اینکه نگاهش رو بگیره یا حتی بخواد بزاره و بره، همونطور پر اخم بهم خیره موند و من قدمی جلوتر رفتم؛ درکمال تعجب با یه حرکت آنی نامدار اخمو رو در آغوش گرفتم و پشت گوشش گفتم: _ عیدت مبارک! اصلا انتظارش رو نداشتم، اصلا؛ اما دستهای نامدار با مکث و تردید زیادی دور کمرم نه چندان محکم قفل شد و متقابلا گفت: _ عید توام مبارک. لبخند کمرنگگوشهی لبم نشست و از آغوشش بیرون اومدم؛ رنگ نگاهش تغییری نکرده بود، حداقل ذرهای به اون نگاههای همیشه عاشقانهاش ابداً شبیه نبود! کیف رو میون دستهام جا به جا کردم و به سختی نگاهم رو از نامدار گرفتم؛ قدمهام سمت درب شرکت سنگین بود و دلم نمیخواست ازش دور بشم، کل عید رو قراربود دلتنگی بکشم؟ بالاخره از شرکت خارج شدم و هوای تقریبا بهاری به ریههام رسید؛ خوشحال نبودم اما! پکر با لبهای آویزون سوار ماشین شدم و تا خود خونه رو در آروم ترین حالت ممکن روندم؛ حتی حوصلهی سیگار آتیش زدن هم نداشتم. کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم؛ بچهها مثل همیشه گرم سلام کردن و همه توی پذیرایی حضور داشتن، به جز یک نفر! مهرادِ نچسب و مزاحم. بر اساس عادت همیشگیم، کفشهام رو در نیاوردم و همونطور خودم رو روی اولین کاناپه رها کردم؛ توفان دست از ظرف شستن برداشت و همونطور که دستهاش رو با حولهی کوچیکی خشک میکرد سمت من اومد. _ چرا انقدر پکری؟ نامدار امروز هم بهت مرخصی نداد؟ به پیشونیم دست کشیدم؛ خسته بودم. _ تعطیلمون کرد تا بعد از عید! سرور با ذوق دستهی پلی استیشن رو کنار انداخت. _ ایول! امشب راه بیوفتیم سمت شمال پس. توفان انگشت اشارهاش رو به نشونهی سکوت مقابل بینیش قرار داد. _ ببند سرور! ویلارو گرفتم واسهی فردا، چخبره از امشب؟ سرور پکر مشتهاش رو به نشمینگاه کاناپهای که روش نشسته بود کوبید. _ خب یه جور راه بیوفتیم صبح اونجا باشیم دیگه! این وسط فقط من و پیام و آهو عین برج زهرمار به بحث سرور و توفان نگاه میکردیم و تقریبا برای هیچکدوممون هیچ اهمیتی نداشت که کِی راه بیوفتیم؛ برای من که حتی مهم نبود که آیا بریم یا نریم! دوری از نامدار قرار بود حسابی آزارم بده. پیام با دستهی پلی استیشن توی دستش ور میرفت و آهو هر از گاهی با موهای لایت شدهی گوجهای کردهاش، ملاقه به دست از آشپزخونه بیرون میومد و به بحث میون توفان و سرور نگاه میکرد. بالاخره شام خوشمزهی آهو آماده شد و من لباسهام رو با ست خونگی راحتی تعویض کردم. پوکر فیس پشت میز نشستم و توفان حین غذا کشیدن خطاب به سرور گفت: _ فردا صبح راه میوفتیم. پیام بالاخره عصبانیتش رو نشون داد. _ بسه دیگه! چه امشب چه فردا صبح؛ این همه بحث داره؟ اصلا فرداشب میریم، خوبه؟ توفان کلافه شده سمت پیام برگشت. _ پیام زهرمار بازی در نیار دیگه! تو تا اون رویِ سگت و نشون ندی ول کن نیستی نه؟ خب من لابد یه چیزی میدونم که میگم صبح بریم؛ نه تو از من بیرون میکشی نه سرورِ لجباز! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و ششم» با همون عینک طبی دورمشکی جذاب روی چشمش و اخمهای عمیق درهمش، مشغول ور رفتن با پرونده های پوشهرنگی شد و من معذب، دستهام رو پشت سرم درهم قفل کردم. _ میشه یه چیزی بگم؟ به چهرهی مظلوم شدهام نگاه کرد و با مکث کوتاهی دوباره نگاهش سمت پروندهها رفت. _ بگو ویانا. نگاهم رو سرتاسر اتاقم چرخوندم و سوال تکراریم رو پرسیدم: _ میشه چندروز بهم مرخصی بدی؟ نگاه جدی و وحشتناکش از بالای عینک لالم کرد؛ تقریبا پنجمین باری بود که طی این چندوقت این سوال رو ازش میپرسیدم و جوابش هربار نه بود! اینبار حتی جوابم رو هم نداد؛ کلافه نفسم رو عمیق از سینهام بیرون فرستادم و طلبکارانه گفتم: _ کلاً یک هفته مونده به عید! چرا تعطیلمون نمیکنی؟ برنامهی سفر چیدن دوستهام، ویلا گرفتن شمال! اینبار مستقیم بهم نگاه کرد و کامل پروندههارو کنار گذاشت؛ لحنش جدی بود و خشک، برخلاف همیشه. _ پروژهی سنگینی دستمونه، متوجه هستی؟ توهم یکی از مدلهای همون پروژهای؛ دوروز آخر تعطیلتون میکنم برو شمال، الان حرفش هم نزن! با لبهای آویزون شده بهش نگاه کردم. _ دوروز قبل؟ حسابی از دستم کلافه شده بود! پرونده ها رو باز به دستم داد و به درب اتاق اشاره کرد. _ بله، دوروز؛ این ها رو هم الان تحویل بده به آرامش بگو پرونده درست کردنش به درد عمش میخوره، نصفشون ناقصه! پکر شده پرونده هارو توی دست گرفتم تا از اتاق خارج بشم؛ نامدار بیتوجه به من، اخمو مشغول ور رفتن با سیستم مقابلش شد و در با ضربهی کوتاهی، بازشد. جاوید خندون و نیکانِ خندون تر بدون تعارف داخل اومدن و نگاهشون اول روی من چرخید؛ نیکان با چشم به نامدار اشاره کرد، کنجکاو بود ببینه موفق به مرخصی گرفتن شدم یا نه! طلبکارانه سرم رو به نشونهی نه تکون دادم و نیکانِ کثافت به حال و روزم خندید؛ نامدار با نگاه جدیش به هردونفرشون، با دست به من اشاره کرد و خطاب به جاوید گفت: _ ویانا رو ببرید پیش آرامش؛ دوساعته اینجا خشک شده! عصبی بهش نگاه کردم که جاوید با خنده جلو اومد و من رو سمت درب اتاق راهنمایی کرد؛ قبل از اینکه خارج بشم تلاش آخرم رو کردم: _ چرا هرروز شات نمیگیری که کار های پروژه زودتر تموم بشه؟ نامدار عصبی بهم نگاه کرد. _ ویانا متوجه نیستی چه پروژهی سنگینی دستمونه! کلافه و خشمگین با قدمهای محکم دست جاوید رو پس زدم و از اتاق خارج شدم؛ پروژههای رنگی رو روی میز آرامش، کنار سیستمش گذاشتم و با همون چهرهی درهم گفتم: _ جناب رئیس زهرماره! ازت شاکیه، البته از همه شاکیه! گفت نصف پروندهها ناقصه، تا نیومده کنایه بارونت کنه درستشون کن. آرامش آروم و کوتاه به حرص خوردنهام خندید و من دست به سینه و اخمو، به میزش تکیه دادم. نامدار طی این سه ماه دیوونهام کرده بود! رفتارهای همیشه سنگین و بدش، لحن صدای بلندش توی شرکت، داد زدنهاش سر همهی کارکن ها، بیتوجهیهاش، همه و همه داشت من رو دیوونهتر از قبل میکرد. باهاش حرف زده بودم؛ اما از همون روز اول بعد از سفر دبی، کاملا لال شده بود! دیگه حتی سرم داد هم نزده بود؛ نامدار تماماً نسبت به من بیحس شده بود! فقط گفته بود از بابت زندان رفتن پدرش پشیمون نیست و اون باید تنبیه میشده، اما گول خوردنش از سمتِ من، حسابی براش سنگین تموم شده بود. هنوز هم نمیتونست بپذیره که اون کار درواقع کارِ من بوده و چطور سرشون کلاه گذاشته بودم! بهش حق میدادم؛ اما من طی این مدتها بارها سعی داشتم قدم پیش بزارم تا نامدار کمی نرم بشه. چندروزی گذشت؛ پروژه واقعا پروژهی سنگینی بود و حتی اینبار برخلاف یک یا دو مدل، پنج مدل داشت! یکی از مدلها من بودم و حتی با وجود اینکه تنها مدلِ پروژه نبودم، تعداد زیاد شات ها حسابی خستهام کرده بود! بارونیِ بلند کلاسیک نسکافهای رنگ و مینی اسکارف همرنگش که بخشی از پروژه بود رو با شومیز و شلوارِ کرم قهوهایِ خودم تعویض کردم و روی یکی از صندلیهای اتاق گریم نشستم تا کفشهای خودم رو بپوشم. کمی مچ پاهای خسته شدهام رو ماساژ دادم و کفشهای پاشنه پنج سانتی خودم رو پوشیدم؛ شال شیری رنگ رو روی موهام انداختم و از پشت بهش گرهای زدم تا توی دست و پام نباشه، هرچند موهای کرلی شدهی بازم بیشتر توی دست و پام بود. میکاپ پروژه خداروشکر لایت و سبک بود و نیازی به پاک کردن نداشت؛ باقی مدل ها به جز من و یک نفر همچنان مشغول عکاسی بودن و اتاق گریم و عکاسی از شلوغی نزدیک بود بترکه! وارد اتاق عکاسی شدم و به یکی از پایهها تکیه دادم؛ موهای چتری زدهام رو کنار زدم و خیره به نامدارِ اخمو و جدی با ساعتِ توی دستش، لبخند پر تاسفی زدم. نگاهم روی دستهاش ثابت موند؛ دلم برای فشرده شدن میون دستهای همیشه هوس برانگیزش تنگ شد! در آغوش گرفته شدن با اون دستها، چیزی بود که هیچوقت قدرش رو نمیدونستم و هیچوقت هم فکر نمیکردم انقدر دلتنگ چنین چیز کوچیکی از سمت نامدار بشم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و پنجم» با یکی از تاکسی های فرودگاه مستقیم به خونه رفتیم و به محض رسیدن، خودم رو روی اولین کاناپه رها کردم؛ دیروقت بود و همه خواب بودن؛ فقط نورهای هالوژن توی پذیرایی روشن بود و حتی پیام روی کاناپهی اون سمت خوابش برده بود! توفان بی سروصدا چمدون هارو داخل آورد و سمت من خم شد تا صداش پیام رو بیدار نکنه. _ ویا پاشو برو توی اتاقت بخواب، اینجا کمرت اذیت میشه. عین بچه ها به خودم پیچیدم و بالاخره به حرف اومدم. _ گند زدم توف؛ گند زدم… هذیون میگفتم؛ اشکهام روی گونههام میریخت و مدام تکرار میکردم: _ گند زدم؛ خراب کردم! توفان سعی کرد آرومم کنه؛ با نگاهی به پیام کنارم روی کاناپه نشست و شونههام رو توی دستش گرفت. _ آروم باش ویانا؛ تقصیر تو نیست! اینبار بلند زیر گریه زدم. _ نه! همش تقصیر منه. صدای هق هقهام بلندشد و علاوه بر بیدارشدن پیام بیچاره، آهو هم با چهرهی خواب آلود از اتاق بیرون اومد و برق پذیرایی رو روشن کرد. _ چیشده؟ چخبره اینجا؟ پیام روی مبل نشست و به چشمهاش دست کشید. _ ویانا! خوبی؟ جلوی چشمهام رو گرفتم و عین بچهها گریه کردم. _ همش تقصیر منه؛ گند زدم تو همه چیز! توفان بیچاره من رو بغل کرد و سعی کرد با حرفهاش آرومم کنه. _ ویا عزیزم آروم باش لطفا! تو که پشیمون شدی لحظهی آخر، دلت نمیخواست اینطوری بشه، مگه نه؟ مقابل صورتم رو گرفتم و دوباره گریه از سر دادم؛ آهو و پیام و توفان بیچاره پریشون به هم نگاه میکردن و من، عین دیوونه ها گریه میکردم و فقط تکرار میکردم: _ تقصیر منه؛ گند زدم! با آرایش پخش شده روی صورتم و موهای ژولیده و زانوی خونیم و کف دستهای زخم شدهام، از بابت گندی که کل این چندماه رو براش برنامه ریخته بودم و حالا پیش اومده بود، اشک ریختم و آهو و پیام و توفان، بی حرف فقط به هم نگاه میکردن. نامدار رو دوست داشتم؛ شاید برای اولین بار، توی زندگیم از یه نفر واقعا خوشم اومده بود! نه مثل عشق الکی و پیش و پا افتادهام به مهراد؛ نه مثل بچه بازی و رگ زدنم بعد از ترک شدنم از سوی مهراد. عشقم به نامدار، واقعی بود؛ عاقلانه بود، بالغانه بود. دوستش داشتم؛ اونقدری که از خیرِ پول زیاد پیشِ روم بگذرم و طرفم رو ترجیح بدم! باورم نمیشد، اما ذرهای از بابت از دست دادنِ پول ها پشیمون نبودم. من، منِ همیشه حریص، حالا تمام فکر و ذکرم سمت نامدار کبیر بود، نه تراول های توی گاوصندوق کوروش! تنها حرفهای نامدار بود که توی سرم میپیچید و هرلحظه من رو از کارم پشیمون میکرد؛ اونقدر پشیمون که حتی نتونم به این فکرکنم که شاید واقعا من مقصر نباشم. مقصر که بودم، اما من لحظهی آخر ابراز پشیمونی کرده بودم! اگر همچنان میخواستم این موضوع پیش بیاد، لااقل پول هارو برمیداشتم؛ عشقم به نامدار اجازه نداد قبولش کنم و به توفان اطلاع داده بودم که کنسلش کنه، اما اقدامم کمی دیربود! آیا همچنان من مقصر بودم؟ اصلا طرز فکر نامدار راجع به من چی بود؟ اگه هیچوقتِ دیگه حتی توی چشمهام هم نگاه نمیکرد چی؟ اصلا اگه اخراجم کرد چی؟ نامدار برام مهم بود؛ حتی از جونم هم بیشتر، اما حالا قراربود اوضاع چطور پیش بره؟ همچنان نگاه نامدار همونطور به من عاشقانه خواهد بود؟ *** «سه ماه بعد» چندروز قبل از عید* کلافه موهام رو پشت گوش فرستادم و شال روی شونه افتادهام رو همونطور رها کردم؛ جاوید با خنده خطاب به چهرهی کلافهام پروندههای رنگی رو به دستم داد و با چشم به درب اتاق نامدار اشاره کرد. _ برو ببینم چه میکنی! کلافه با همون پروژههای سنگین توی دستم پا به زمین کوبیدم. _ ولی من فقط چندروز مرخصی میخوام، انقدر سخته؟ جاوید خندان شونه بالا انداخت. _ من مقصر نیستم خانوم! نامداره دیگه؛ خودت بهتر میشناسیش. سرِ مرخصی حساسه! کلافه قرنیه چشمهام رو توی کاسه چرخوندم. _ اون هم برای منی که نامدار حتی چشم دیدنم رو نداره! خنده روی لبش کمرنگ شد؛ طی این چندماه، تقریبا هزارمین باری بود که سعی داشت قانعم کنه که اینطور نیست! _ خودت هم میدونی چقدر برای نامدار مهمی؛ فقط بعد از اون موضوع، هنوز دلش صاف نشده! طلبکار به جاویدِ امیدوار نگاه کردم. _ کِی قراره دلش صاف بشه؟ از سه ماه قبل من چندبار سعی کردم پا پیش بزارم و معذرت خواهی کنم؟ داریم وارد سال جدید میشیم جاوید! درست نیست با دلخوری همراه باشه. جاوید دستش رو روی شونهام گذاشت و من رو سمت اتاق راهنمایی کرد. _ غر نزن ویانا خانوم؛ ببخشیدا، ولی معذرت خواهیت به درد خودت میخورد! حالا هم سعی کن به بهونهی پرونده ها یکم نرم تر باهاش صحبت کنی و بحث مرخصی رو پیش بکشی. خیره به چهرهی زهرمارم با دوتا انگشتهاش روی صورتش طرح لبخند دراورد و ازم خواست کمی لبخند به لب وارد اتاق نامدار بشم. بعد از در زدن، در رو برام باز کرد و من با دستهای پُر وارد شدم! جاوید زرنگ سریع در رو پشت سرش بست و من موندم و کلی پروندهی توی دستم وسط اتاق نامدار کبیر، اون هم با چهرهی پر اخم و نگاه سنگینش! با نگاه به پرونده های توی دستم باز به مانیتور مقابلش خیره شد. _ آرامش توی این شرکت وجود نداره؟ عینک جدید دور مشکی جذاب و مردونهی روی چشمش باعث شد عین خنگ ها فقط بهش زل بزنم؛ نگاهش رو از مانیتور گرفت و همونطور اخمو بهم خیره موند. با دست به پروندههای توی دستم اشاره کرد. _ این ها رو میگم؛ آرامش نباید بیاره احیاناً؟ بالاخره چندقدم جلو رفتم و صدام از ته چاه بیرون اومد. _ کار داشت. بالاخره دستش رو جلو آورد و من سعی کردم بیتوجه به فتیش دست بسیاری که نسبت به نامدار داشتم، پروندههارو بهش بدم. ساعت زمینه مشکی کادو تولدش، طی تمام این سه ماه روی مچ دست چپش بسته شده بود و رفتارهاش با من، تماما من رو وارد دوراهی میکرد! اگر انقدر دوست نداری چشمت به من بیوفته، پس چرا کادویی که برای تولدت گرفتم مدام توی دستته لعنتی؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و چهارم» دوباره مشغول راه رفتن شد و زیرلب حرفزدنهاش داشت دیوونهام میکرد. جلو رفتم و دستش رو توی دستم گرفتم؛ بهم نگاه کرد، نگاهم پر از پشیمونی بود! _ نامدار من فقط میخواستم جلوی کار بابات رو بگیرم! اینبار فریاد زد: _ مگه من تونستم بگیرم که تو بتونی؟ ویانا چرا فکر کردی جلوی این آدم هارو گرفتن کار آسونیه؟ اصلا تو چرا باید وارد همچین کارهایی بشی؟ تو ظریفی، لطیفی، این کارها بهت میاد؟ البته، تا قبل از این توی ذهنم اینطوری بودی! توی جام ثابت موندم و دستم از دست نامدار جدا شد؛ نگاه ثابت شده و مبهوتم رو که روی خودش دید، اینبار آروم تر گفت: _ میرسونمت هتل؛ بلیط بگیر برگرد ایران! ناباور اسمش رو صدا زدم. _ نامدار! باز بهم نگاه کرد؛ اخم داشت، خیلی زیاد. سمت ماشینش رفت و با کنار زدن بهتم، لنگ لنگان پشت سرش به راه افتادم؛ چیزی که ازش میترسیدم پیش اومده بود… نامدار رو از دست داده بودم؟ وارد ماشین شدم و نامدار در ماشین رو محکم به هم کوبید! از پشت عمارت دور از چشم پلیس ها، از اونجا دورشدیم و سمت هتل حرکت کردیم؛ نامدار با اخم های حسابی درهمش پرسرعت سمت هتل میروند و من لال شده به صندلی چسبیده بودم! زانوی چپم حسابی میسوخت و کف دستهام هم همینطور. مدام اشکهای لجوجم رو قبل از رسیدن به روی گونهام، با پشت دست کنار میزدم و نامدار به طرز وحشتناکی با ماشین ویراژ میرفت! تا رسیدن به هتل رسماً سکته کردم و نامدار، ماشین رو با صدای بدی جلوی هتل نگه داشت. بیحرف عصبی و سریع از ماشین پیاده شد و من هم بلافاصله از ماشین پایین اومدم؛ گوشی توی دستم لرزید، توفان بود! «ویا رفتی هتل؟ یک ساعت دیگه فرودگاه باش، باید تا قبل از اینکه برامون دردسر بشه برگردیم.» نفسم رو سنگین از سینهام بیرون فرستادم؛ نامدار بی توجه به من وارد هتل شده بود و من همچنان، کنار ماشین ایستاده بودم. کمی لنگ زدم تا با زانوی خونی به لابی هتل برسم؛ خودم رو روی کاناپهی مخملی رها کردم و برای توفان باشهای نوشتم. نامدار چیکارمیکرد؟ اگر مجبورمیشد بیشتر دبی بمونه و براش دردسرساز میشد چی؟ ویانا، اگرهم نامدار توی دردسر بیوفته، باعث و بانیش خودتی! پشیمون از کاری که کردم دست به پیشونیم کشیدم و همراه با کیف و تلفنم، وارد اسانسور شدم تا به اتاق برم و وسایلم رو جمع کنم. حین جمع کردن وسایلم بیصدا فقط گریه کردم و اشکهام قطره قطره روی لباسهای توی چمدون ریخت؛ دروغ چرا؟ پشیمون بودم؛ اگر پشیمون نبودم لحظهی آخر نظرم رو عوض نمیکردم. لباسم رو با شلوار و لباس سادهای تعویض کردم و بدون سروصدا از هتل خارج شدم؛ حتی میکاپ به هم ریختهی روی صورتم هم پاک نکردم و موهای پریشونم رو شونه نزدم! خون کف دستهام خشک شده بود و من با چمدون توی دستم، جلوی هتل ایستاده بودم. به عقب برگشتم؛ چیه ویا؟ هنوز منتظری نامدار بیاد سراغت؟ چرا فکرکردی بعد از اون همه گوه خوری هنوز هم به فکرته؟ نگاهم رو از داخل هتل گرفتم و پلههارو پایین اومدم؛ سوار اولین تاکسی شدم و مقصدم کاملا مشخص بود؛ فرودگاه! تا خود فرودگاه روی صندلی عقب تاکسی بیصدا اشک ریختم و گونههای خیسم رو با پشت دست پاک کردم؛ توفان کمی اونطرف تر ایستاده بود و به محض رسیدن من، جلو اومد و قبل از من چمدون رو از راننده تاکسی تحویل گرفت. از راننده تشکرکرد و منِ لال شده با چهرهی بی روح و چشمهای سرخ شدهام رو پشت سر خودش کشید؛ زانوم درد میکرد و مدام به شلوار جین توی پام کشیده میشد، اما تمام درد و آزارم از بابت دوری از نامدار بود! توفان من رو روی یکی از صندلی های فرودگاه نشوند و چهرهی بی روح و خستهام رو میون دستهاش گرفت؛ نگاهش نگران بود و پریشون. _ ویا، این چه سر و وضعیه؟ به زانوم نگاه کرد. _ شلوارت خونی شده! چطور متوجهش نشده بودم؟ همچنان لال شده بهش نگاه کردم که ازم دور شد و سعی کرد پاچهی شلوارم رو بالا بده. _ شلوارت اونقدر گشاد نیست که بتونم پاچهات رو بالا بکشم! چیکارکردی با خودت؟ کف دستهات چرا زخمه؟ همچنان پوکرفیس بهش خیره بودم؛ کم مونده بود از کلافگی و نگرانی بکوبه توی صورتم! شماره پروازمون رو خوندن و توفان کلافه من رو از روی صندلی بلند کرد و چمدونهامون رو توی هر دو دستش گرفت. _ به من تکیه بده ویانا. خوب بودم؛ حداقل درد پام دردی نبود که اذیتم کنه. درکنارش راه افتادم و وارد هواپیما شدیم؛ تمام حواس توفان سمت من بود و حتی توی هواپیما هم مدام حالم رو میپرسید، و من عین مرده ها فقط بهش نگاه میکردم. روی شونهی توفان خوابم برد و متوجه نشدم چقدر بعد به خاک ایران رسیدیم. هوا هنوز تاریک بود؛ با همون سر و وضع از هواپیما پیاده شدم و حالا علاوه بر گیجی قبل از خوابم، گیج تر هم شده بودم! در اولین فرصت به سر و وضعم گیر دادن و توفان به سرعت شالی از داخل چمدونم بیرون کشید و روی موهام انداخت؛ خداروشکر لباس و شلوارم مناسب بود. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و سوم» دستم دور بازوی نامدار محکم شد؛ متعجب به من نگاه کرد و شیخ ها ترسیده و بهتره بگم وحشت زده، از جا بلندشدن و هرکدوم به شکلی سعی کردن در برن! صدای آژیر پلیس بالاخره به گوش رسید و زیرلب گفتم: _ شت! بیتوجه به مرد مقابل نامدار، دستش رو کشیدم و سمت یکی از در های توی سالن دوییدم. _ ویا، چیکارمیکنی؟ بهش نگاه کردم؛ موهام به هم ریخته بود و چهرهام، کلافگی رو فریاد میزد! کوروش به هیچجام نبود، ولی نمیخواستم پای نامدار هم گیر بشه. _ نامدار، باید فرار کنیم! لحظهی آخر با توفان چشم تو چشم شدم؛ خیلی حرفهای از زیر دست شیخها کنار رفت و از یکی از پنجرههای سمت پشت عمارت پایین پرید! بدون اینکه درب اتاق مقابلم رو بازکنم من هم همراه با نامدار به همون سمت دوییدم و لحظهی آخر، بازوی برهنهام توسط یکی از شکم گندههای دشداشه پوش کشیده شد! نامدار بی فکر سمتش هجوم برد و من با جیغ بلندی، نامدار رو عقب کشیدم؛ به نظر نمیومد، اما مرتیکه زور زیادی داشت و بیخیالِ من نمیشد! کل مجلس رو حواسم بهش بود؛ چشم از من برنمیداشت و حالا هم توی این موقعیت، میخواست من رو ببره! لابد کوروش حرومزاده قول من رو بهش داده بود. اولین کاری که به ذهنم رسید رو انجام دادم و در یک حرکت، با بیرون اوردن اسلحه از توی کیفم، اون رو سمت شیخِ مقابلم گرفتم! چشمهاش از حدقه بیرون زد و ترسیده قدمی عقب رفت؛ پر حرص با سینهای که از خشم بالا و پایین میشد اسلحه رو سمت تموم شیخها چرخوندم و به نامدارِ مبهوت تر از همیشه نگاه کردم! نگاهش بین من و اسلحهی توی دستم میچرخید و کم مونده بود از تعجب سکته کنه! با چشم به پنجرهی بالای سرمون اشاره کردم. _ برو نامدار، من میام! نامدار خشمگین بازوم رو توی دست گرفت؛ هرلحظه صدای آژیر پلیس نزدیکتر میشد! _ چه چرت و پرتی میگی ویا؟ من تورو ول میکنم برم؟ اسلحهی توی دستم رو مقابلش تکون دادم و جیغ زدم: _ برو نامدار؛ من تا وقتی این توی دستمه هیچ بلایی سرم نمیاد! بیتوجه بازوم رو سمت پنجره کشید و من رو بلند کرد تا از پنجره بالا برم. _ نامدار من رو بزار پایین، نمیتونم اجازه بدم دخترا توی این وضعیت بمونن! عصبی بود، خیلی! کم مونده بود کلهام رو بکنه. _ گمشو برو بیرون ویانا! رو مغزم راه نرو، چه فکری با خودت کردی؟ اگه بری میتونی نجاتشون بدی؟ واقعا اینطور فکرمیکنی؟ ناچار لبهی پنجره رو گرفتم و خودم رو بالا کشیدم؛ اگر یه کلمهی دیگه حرف میزدم، نامدار جرم میداد. به پایین نگاه کردم؛ ای وای! ارتفاع زیاد نبود، اما من با این کفشهای پاشنه بلند، دقیقا چطور باید میپریدم؟ بی فکر داد زدم: _ بلنده نامدار، نمیتونم! _ بپر ویا؛ نمیتونم اول خودم برم و تورو اون سمتِ دیوار پیش این حرومیها ول کنم، مجبوریم! چشم هام رو بستم و در یک حرکت خودم رو رها کردم؛ جیغم رو توی گلوم خفه کردم، کف دست و زانوی چپم محکم با زمین برخورد کرده بود! نامدار سریع تر از چیزی که فکرمیکردم خودش رو بالا کشید و پایین پرید؛ نگاهش روی من سراسیمه بود و عصبی، هنوز هم متوجه نشده بود چه اتفاقی درحال رخ دادنه! نگاهش روی زانوی خونی شدهام چرخید و با نزدیک شدن صدای پلیس ها، فقط بی فکر دستش رو گرفتم و بی توجه به درد پام، سمت پشت عمارت دوییدیم! یکی از پلیس هارو دیدیم و ترسیده، پشت دیوار قایم شدم؛ نامدار به سرعت اسلحهرو از دستم گرفت و اون رو پشت کمرش، زیر کت قایم کرد. نفس زنون به هم نگاه کردیم؛ چهرهی هردومون پر بود از ترس و تعجب؛ نامدار اما، بیشتر از همه خشم داشت! عین همیشه. سینهام از نفس نفس های زیاد میسوخت؛ کمی به پایین خم شدم و دستهام رو روی زانوهام گذشتم؛ زانوی چپم درد گرفت و همزمان با درهم رفتن چهرهام، دست خونی شدهام رو بالا آوردم. دست نامدار جلو اومد و بدون توجه به خونی بودن دستم، اون رو توی دست گرفت؛ بهش نگاه کردم، همچنان نگرانم بود، شرمنده شده بودم! پای نامدار گیر نشده بود، اما من بودم که کل تایم برای نامدارو پدرش نقشه کشیده بودم. _ نقشهی تو بود، نه؟ صدای آژیرها در نزدیکترین حالت ممکن بود؛ صدای داد و بیداد مردها به زبان عربی، آژیرپلیس، لحن گرفته و خشمگین نامدار؛ و پولی که همچنان توی گاوصندوق ها بود و توفان دست خالی از عمارت خارج شده بود، اون هم به دستور خودم! این چیزی بود که من میخواستم؟ نه! من تمام نقشهام سرقت پولهای کوروش کبیر بود، و گیر انداختن خودش و پسرش؛ حالا کوروش گیر افتاده بود، اما من نامدار رو از دست پلیس ها نجات داده بودم و تمام وجودم برای اون نگران بود! سوالش همراه با خشم نبود؛ تمام وجودش در انتظار بود تا جواب سوالش «نه» باشه؛ عجز داشت، خشمگین نبود؛ نامدار مقابل من ابداً خشمگین نبود! گرفته گفتم: _ چی؟ کلافه بود و منتظر. _ ویا خودت میدونی منظورم چیه؛ نقشهات از همون اول همین بود، نه؟ تموم اتفاقات امشب، نقشهی تو بود؟ فقط بهش نگاه کردم؛ غم نگاهم باعث شد نامدار مبهوت و البته کلافه به پیشونیش دست بکشه و مشغول قدم زدن بشه. _ ویانا؛ وای ویانا… سمتم برگشت؛ اینبار توی رفتارهاش علاوه بر تعجب و نگرانی، کمی هم خشم دیدم. _ ویانا داری چیکار میکنی؟ اصلا تو چهکارهای، ها؟ خلافکاری؟ کلاهبرداری؟ ویانا جواب من رو بده! من کل این چندماه هرروز و هرروز بهت نزدیکتر شدم، بهت علاقهمند تر شدم؛ فکرمیکردم یه دختر مظلوم و عادی هستی عین باقی دخترها! اسلحه رو از پشت کمرش بیرون کشید و جلوی چشمهای پشیمون و اشکیم تکون داد. _ ویا این چه کوفتیه؟ تو چرا باید اسلحه داشته باشی؟ ویانا من حتی نمیدونم تو چیکارهای! دارم دیوونه میشم… -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و دوم» دستهای نامدار روی گونههام خشک شد و نگاهش ثابت موند. _ چی؟ مبهوت بود، خیلی! با ادامهی حرفم، بهتش رو بیشتر کردم. _ من، من خبر دارم اینجا چه خبره نامدار! میدونم بابات داره چیکار میکنه، میدونم شیخهای عرب… نتونستم ادامه بدم؛ بغض توی گلوم نزاشت حرفم رو ادامه بدم و نامدار با اخم و تعجب، فقط به من خیره بود! بیصدا زدم زیر گریه و نامدار بالاخره به خودش اومد؛ دستهاش دوباره روی گونههام تکون خورد و سعی کرد من رو آروم کنه. _ خیلی خب ویانا؛ ببین من و، من حواسم بهت هست، باشه؟ از چی میترسی؟ آروم باش تروخدا ویانا! گریهام اوج گرفت و نامدار سراسیمه قدمی ازم فاصله گرفت و دستهاش رو از روی گونههام برداشت. _ لعنتی… لعنتی! به مقدار کافی کلافه و عصبی بود؛ حالا بیشتر سراسیمگی رو توی رفتار و برخوردهاش میدیدم. سمت من برگشت؛ با عجله کیف و گوشیم رو از کنار شیر آب برداشت و دستم رو توی دست دیگهاش گرفت. _ بیا اینجا ویانا، تروخدا گریه نکن. فرار میکنیم، باشه؟ اشکهام بند اومد، اما هنوز گونههام خیس بود. خیره به چهرهی نگرانش آروم لب زدم: _ پس دخترا چی؟ در جا خشک شد؛ کلافه نگاهش رو از من گرفت و زیرلب به کوروشِ لعنتی ناسزا گفت! کیف و موبایلم رو از دستش گرفتم و قبل از رسیدن به سالن گفتم: _ به دخترا میگم، باشه؟ فراریشون میدم؛ نامدار، لطفا! نامدار بی حرف دستم رو گرفت و سمت سالن اصلی رفتیم؛ با پشت دست گونههای خیسم رو خشک کردم و از پلهها پایین رفتیم. پشت میز رسیدم و به سرعت، قفل موبایلم رو باز کردم و برای توفان نوشتم: «توفان، نقشه رو بیخیال. پلیس هارو خبر نکن، خودت هم بدون پول ها از اینجا در برو!» نگاه توفان متعجب روی من نشست و تند تایپ کرد: « چی؟ چرا ویا؟ جن گرفتت؟» نوشتم: «با نامدار صحبت کردم، نمیخوام از دستش بدم! تحت هیچ شرایطی.» و تلفن رو روی میز گذاشتم؛ نگاه توفان پر رضایت روی من نشست و مشغول ور رفتن با تلفنش شد؛ با نفس عمیقی سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و با چشم، دنبال دخترها گشتم. مجلس شلوغ شده بود و اینکه هیچ چیز دستگیرم نمیشد، داشت روانیم میکرد! من اشتباه میکردم یا واقعا دخترها هیچکدومشون توی جمع نبودن؟ ترسیده به اطرافم نگاه کردم؛ نگاه شیخ های روی من تیز بود، خیلی تیز! اما فاصلهی کمم با نامدار، خیالم رو از بابت خودم راحت کرده بود. دو دختر خوش چهره با لباسهای عربی باز، با تورهای خوشرنگ آویزون کنارلباس ها وارد سالن شدن و رقص حرفهای کمر و سینهشون رو همزمان با پلی شدن موزیک عربی شروع کردن. صدای تشویق شیخ ها بالا رفت و دخترها خندون موهای بلند رها شدهشون رو تکونی دادن و پایین تنشون رو حرفهای لرزوندن. مضطرب نگاهم رو از اطرافم گرفتم و به کیف دستی مقابلم دوختم؛ اسلحهی توی کیف، هم خیالم رو راحت میکرد و هم ترس به دلم میانداخت! حالا که دیگه نقشهام رو به هم ریخته بودم، نیازی به اسلحهام بود؟ باز به اطرافم نگاه کردم؛ به جز رقص رقاصه های حرفهای و نگاههای تیز و پر هوس شیخهای چندش، هیچ چیز جلوی چشمهام نبود! لعنتی، چرا دخترهارو نمیدیدم؟ چرا هیچکس جلوی چشمم نبود؟ دیگه حتی کوروش رو هم توی جمعیت نمیدیدم و حس میکردم هرلحظه ممکنه پخش زمین بشم! گوشی روی میز لرزید؛ چندین بار پشت سرهم، و باعث شد همزمان با برداشتنش، به توفان نگاه کنم! ترسیده بود، چرا؟ مگه نقشه رو به هم نزده بودیم؟ گوشی رو باز کردم. «ویا پلیسها اومدن!» بدون اینکه جواب پیامش رو بدم فقط با چشمهای از حدقه بیرون زده بهش نگاه کردم! گوشی باز میون دستهام لرزید. «ویانا دیر خبردادی، بچهها پلیس هارو خبرکرده بودن!» با وجود صدای بلند موزیک، هیچ صدایی از بیرون عمارت به گوش نمیرسید؛ ترسیده کیفم رو برداشتم و بازوی نامدار رو گرفتم؛ نگاهش از مرد مقابلش گرفته شد و به منِ ترسیده نگاه کرد. _ نامدار، بیا بریم! اخمداشت، اما هنوز متعجب بود. _ ویا دارم صحبت میکنم؛ قرار شد دختر هارو هم با خودمون ببریم. قبل از اینکه فرصت کنم جواب نامدار رو بدم، موزیکِ بلند کاملا قطع شد و دخترها رو میون رقصشون متعجب کردن! بادیگارد هیکلی و قدبلند سراسیمه و نفس زنون داخل عمارت اومد و تقریبا فریاد زد: _ الشرطة قادمة! «پلیس ها اومدن!» -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهل و یکم» نامدار همچنان جدی و اخمو با چهرهی سرخ شده از خشم کنارِ منِ ترسیده ایستاده بود و چشم ازم نمیگرفت؛ سرِ توفان مدام توی گوشیش میرفت و به من نگاه میکرد؛ گوشی توی دستم ویبره میرفت و نگاه خیرهی نامدار، نمیزاشت بهش نگاه کنم! یکی از مردهای کت پوش سمت نامدار اومد و مشغول انگلیسی صحبت کردن شد؛ نامدار اون رو میشناخت اما رفتارش درست عین رفتارش با عربهای کثیف بود! بلااجبار مشغول صحبت با مرد شد و مردک، دستش رو گرفت تا اون رو سمت شیخ ها ببره. نامدار سریع به سمتم برگشت. _ ویا، حواسم بهت هست، باشه؟ از جات تکون نخور، سریع برمیگردم. لال شده بهش خیره موندم و نامدار ازم دور شد؛ شک نداشتم تمام حواسش سمت منه، اما بازهم ترسی که به جونم افتاد، حد نداشت! بالاخره تونستم به تلفنم نگاه کنم و پیام های متداوم توفان رو دیدم. «ویا، به دوربین ها دسترسی داریم.» «اوکی بده، کِی برم برای پول ها؟ گاوصندوق ها توی اتاق سومه» «ویانا دو دقیقه از نامدار چشم بگیر جواب بده!» « ویانا من هنوز دو دلم، تروخدا بیشتر فکر کن!» « هنوز پلیسا رو خبر نکردیم، دیر نشده.» «دِ دختر، نامدار رفت توروقران حواست و بده به من!» سریع تایپ کردم: « توفان دو دقیقه آروم بگیر، من باید یه چیزی ببینم که به تو بگم بری سراغ پلیس ها! دخترا هنوز جلوی چشمهامن، هیچکدومشون غیب نشدن که!» جوابش باعث شد تنم یخ بزنه! «منتظری دختر هارو ببرن توی اتاق بعد خبر بدیم به پلیس؟ خب تو که میدونی اینا تهش قراره چه گوهی بخورن!» بهش نگاه کردم؛ گوشی به دست به من خیره بود، نگاهش از این فاصلههم نگرانی رو فریاد میزد! سریع به گوشی خیره شدم و بی فکر تایپ کردم: « خبرکن، پلیسهارو خبر کن!» با چشم های گرد شده بهم نگاه کرد و من گوشی رو کنار کیف روی میز مقابلم کوبیدم؛ نگاهم اطراف رو از سر گذروند، دختر ها بودن، بودن… همه بودن؟ قلبم توی سینه ایستاد! نگاهم پر شد از ترس، نه! فقط سه نفرشون بودن، پس نیهان کجا بود؟ ریلکس باش ویا، هیچی نمیشه، حتما توی دید تو نیست! سینهام مدام بالا پایین میشد و از اضطراب، کم مونده بود وسط عمارت جیغ بکشم؛ بیفکر تلفنم رو برداشتم و شمارهی نیهان رو گرفتم؛ یه بوق، دو بوق، سه بوق، جواب نمیداد! تماس قطع شد و من اینبار با دست های لرزون شمارهاش رو مجددا گرفتم. نگاه ترسون و رنگ پریدهام با نامدار برخورد کرد! گیج و اخمو به منِ پریشون و وحشت زده خیره بود که گوشیم رو به گوشم چسبونده بودم و انتظارداشتم نیهانِ غیب شده، جواب تماسم رو بده! حالت تهوع دوباره سراغم اومد؛ وای! داشتم میمردم... برای بار سوم تماس گرفتم، نه! خبری از نیهان نبود. نیهان با موهای بور و لختش، با چشمهای روشن و چهرهی همیشه خندون و مهربونش مقابل چهرهام نقش بست، کوروش خدا لعنتت کنه! پاهام سست شد و دستهام رو لبهی میز گرفتم تا مبادا سقوط کنم؛ عمارت دور سرم میچرخید و نامدار قطعا حواسش به من بود. من اما بی فکر، از حجم زیاد حالت تهوعی که بهم دست داده بود، فقط تلفن و کیفم رو چنگ زدم و سمت پلهها قدم تند کردم! سرویس بهداشتیِ لعنتی کجا بود؟ با سرگیجه و حالت تهوع وحشتناکم بی فکر تموم درب های مقابلم رو بازکردم و به محض رسیدن به سرویس بهداشتی، خودم رو داخل انداختم و در رو پشت سرم بستم. متداوم عوق زدم و دستهای لرزونم رو لبهی دست شور قراردادم؛ ویا، قرار نبود انقدر ضعیف باشی! ولی آخه، قراربود من اوضاع رو درست کنم! حالا اما، حتی نمیدونستم نیهان کجاست… اینبار بلندتر عوق زدم و طولی نکشید که ضربه ی محکمی به در وارد شد و بعد صدای بلند نامدار به گوشم رسید! _ ویانا! باز کن در و؛ بهت میگم بازش کن ویا… باز کن تا نشکوندمش! ترسیده با پشت دست دهانم رو تمیز کردم و در رو باز کردم؛ رنگ و روم کامل پریده بود و رژ دور لبم پخش شده بود؛ موهای درست شدهام پریشون بود و حتی درست نمیتونستم روی پاهام بایستم! نامدار به محض دیدن چهرهی بی رنگ و روم، خشمش فروکش شد و فقط نگران جلو اومد و صورتم رو میون دستهاش گرفت! _ ویانا، عزیزم چته؟ جون توی تنم نبود؛ حس میکردم اگر یک کلمه حرف بزنم، میپوکم و تا خود صبح توی بغل نامدار فقط گریه میکنم! لبهام جنبید، اما حرفی از میون لبهام خارج نمیشد. نامدار اینبار نگران تر گونهام رو نوازش کرد؛ نگاهش ترسیده بود، ترسیده و نگران! _ ویانا رنگ و روت پریده، جواب بده، چیشده؟ بالاخره به حرف اومدم، اما با لکنت و صدای گرفتهام. _ نامدار، نامدار؛ من… همه چیز رو میدونم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و چهلم» برج زهرمار بودم؛ با اون قیافهی نگران و دست هایی که محکم کیف دستی رو چسبیده بود، اصلا راضی به نظر نمیومدم! باقی دخترها اما، زیبا بودن و بشاش؛ حق هم داشتن، هیچکدوم از عاقبتشون باخبر نبودن و البته هیچکدوم عین من توی کیفشون اسلحهای نداشتن که بخوان کیف هاشون رو دو دستی بچسبن! دونهدونه وارد ون شدیم و سمت مقصد حرکت کردیم؛ نامدار خوشتیپ با اخمهای درهم و چهرهی از من عصبیترش، با ماشین رنت شده پشت سر ما راه افتاده بود؛ کبیر بزرگ اما، جلوی ون نشسته بود و خداروشکر، چهرهی خوشحالش رو نمیدیدم! دخترها میخندیدن و از مراسم شب حرف میزدن؛ خیره به کیف توی دستم، مضطرب انقدر کیف رو میون انگشتهام فشردم که نوک انگشتهام داشت کم کم رو به سفیدی میرفت؛ ریلکس باش ویا، تو همیشه توی تمام پروژهها ریلکس ترین فرد گروه بودی! اینبار اما، فقط من بودم و توفان. توفانی که همیشه دست و پاش رو گم میکرد؛ ترسیده بودم، لعنتی! حالت تهوع امونم رو بریده بود. نامحسوس کمی پنجره رو پایین کشیدم تا هوای ازاد به گلوم برسه، داشتم خفه میشدم! دستهام همچنان دور کیف دستی سفت چسبیده بود و شک نداشتم رنگ و روم حسابی پریده. راه دور بود؛ تا رسیدن به مقصد حداقل پنج تا از جونام رو از دست دادم و حس کردم اگر پام رو از ون بیرون بزارم، از شدت اضطراب قراره بیهوش بشم! سعی کردم خودم رو کنترل کنم و روی پاهام ایستادم؛ نامدار از فاصله متوجه حال بدم شد و نامحسوس نزدیک ما اومد؛ چهرهاش عین همیشه جدی بود و اخمهاش، حسابی درهم! نگرانی توی چشمهاش رو دیدم؛ کنارم ایستاد و زیرگوشم گفت: _ خوبی؟ بهش نگاه کردم؛ نمیدونم نگاهم تا چه حد ترسیده بود، اما اخم نامدار رو کم کرد! ترسیده بازوم رو توی دستش گرفت و گفت: _ ویا، حالت خوب نیست! یعنی انقدر ضایع بودم؟ دستم رو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم، باید ریلکس میبودم. _ خوبم نامدار، فقط یکم فشارم افتاده! همونطور خیره و نگران بهم نگاه کرد و من سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و کمی از اون حالت مضطربم بیرون بیام. باقی دخترها از ون خارج شدن و تازه فضای مقابلم رو نگاه کردم! فضای عمارت مانندِ بزرگی که صدای موزیک عربیش از این فاصلههم به گوش میرسید؛ اولین کاری که کردم برای توفان لوکیشن فرستادم و گوشیم رو درکنار کیفم محکم توی دستم فشردم. حین نزدیک شدن به عمارت، پاهام به طرز واضحی میلرزید و ترس رسماً تموم جونم رو گرفته بود! اگر نامدار تا الان هم متوجه چیزی نشده بود، حالا قطعا میفهمید یه کاسهای زیر نیم کاسهام هست. ورودمون همزمان شد با دیدن شیخ های عرب شکم گنده با لباس های سفید و چفیههای روی سرشون! میون راه خشکم زد؛ دست نامدار پشت کمرم نشست و ترسیده از فضای که درونش قرارگرفته بودم، با چشم های از حدقه بیرون زده سمتش برگشتم. _ آروم باش عزیزم، منم! محسوس نفسم رو بیرون فرستادم و نامدار دستش رو دور کمرم محکم کرد. _ ویا، من و ببین! یه چیزی ازت میخوام، اگه لجبازی کنی زندت نمیزارم. با همون چهرهی پریشون بهش خیره موندم که جدی و اخمو گفت: _ از کنار من تکون نمیخوری ویانا! تمام حواسم سمت توعه؛ اگر هم از همدیگه دور شدیم سمت هیچ کسی نمیری تا برگردم پیشت، خیلی خب؟ فقط سر تکون دادم؛ ادامه داد: _ ویانا توی این مجلس، تنها کسی که حواسش به توعه، تنها کسی که خوبِ تورو میخواد منم! التماست میکنم، لجبازی نکن. ترسیده فقط بهش نگاه کردم که دستش رو دور کمرم محکم کرد و دوباره قدمهامون رو از سر گرفتیم؛ نامدار بلااجبار به چندنفر از شیخها به انگلیسی سلام داد و شکم گندههای چندش با لهجهی عربی جوابش رو دادن. دلم نمیخواست به دخترها نگاه کنم؛ شادی توی چشمهاشون، ته دلم رو خالی میکرد. همراه با نامدار از شیخ ها دورشدیم و سمت میز کنج عمارت رفتیم؛ نامدار کلافه دکمهی بالای پیرهنش رو بازکرد و به پیشونیش دست کشید؛ حس میکردم کم مونده از خشم منفجر بشه! صدای موزیک زیاد بود و من داشتم با دیدن شیخ ها و نگاه کثیفشون، همراه با خشم زیاد نامدار روانی میشدمط خز دور شونهام رو باز کردم و آروم اون رو کنار کیفم روی میز گذاشتم؛ وای خدایا، باید چه غلطی میکردم؟ با چشمهام تموم عمارت رو وارسی کردم؛ پس توفان کجا بود؟ با اون کلاه گیس و سیبیل اضافه و عینک مسخرهاش پیدا کردنش سخت بود، اما غیرممکن نه! تنها چیزی که میدیدم اجتماعِ دشداشه پوش های عرب بود و چندتا مردِ نرمال با لباس های عادی عین کوروش و نامدار. کمی طول کشید تا توفان با تغییر چهرهی بسیارش، به چشمم اومد؛ تیپ و قیافهاش هم ابداً شبیه به توفان همیشگی نبود و قطعا، نامدار اون رو این شکلی نمیشناخت! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و نهم» چیزی تا اومدن میکاپ آرتیست و استایلیست ها نمونده بود و از اضطراب زیاد، مدام طول اتاق رو قدم میزدم؛ تلفن گرون قیمتی که نامدار برام خریداری کرده بود و خیلی هماهنگیای با لباسهای راحتی سادهام نداشت، از روی تخت برداشتم و با عجله شمارهی توفان رو گرفتم؛ توفان عین همیشه توی تایم صبح، خوابآلود جواب داد و شک نداشتم اگر حالا باهاش تماس نمیگرفتم، تا خود ظهر رو میخوابید! خطاب به لحن خواب آلودش تشر زدم: _ پاشو توفان، خوابی؟ این همه پیام بهت دادم که حواست به شرایطمون باشه، اونوقت تو با خیال راحت گرفتی خوابیدی؟ ذرهای از خوابآلودگی لحن گفتارش کم نشده بود. _ ویا گمشو بزار بخوابم، مگه الان میخوای بری مراسم؟ تقریبا سرش جیغ کشیدم: _ توفان پاشو بهت میگم! باید همین امشب برای خودم و خودت بلیط برگشت جور کنی؛ هماهنگی های دوربین مداربستههارو انجام بده؛ حواست هست؟ باید همه چیز در دسترسمون باشه؛ اگه حتی دوربین یکی از اتاق ها از دستت در بره گند زدیم توف! همچنان خسته بود؛ اما بی مخالفت جواب داد: _ باشه ویا انقدر جیغ جیغ نکن! الان میرم سراغشون، همه رو اوکی میکنم تا عصر. مکالمه به پایان رسید و مضطرب تلفن رو روی تخت پرتاب کردم و دوباره مشغول قدم زدن توی اتاق شدم؛ کمی گذشت و میکاپ آرتیست حرفهای کبیر، به هتل اومد! قبل از شروع میکاپ، لباسهامون رو انتخاب کردیم تا با درنظر گرفتن رنگ لباس ها، میکاپمون انجام بشه. لباسها شیک بود و چشمگیر؛ عجیب نبود! کوروش کبیر برای به چشم اومدن ما مقابل عرب های کثیف، هرکاری میکرد. متاسفانه لباسهای زیبا توی تن دخترها زیباتر هم به چشم میاومد و من، داشتم از استرس پس میوفتادم! پیراهن بلند زرشکی با چاک بلند و مدل سادهاش رو انتخاب کردم و سعی کردم تا حد امکان، لباسهای پر زرق و برق و یقههای باز رو انتخاب نکنم! پیراهن با چاک بلند و یقهی کمی بازش به نسبت از باقی لباسهای باقی مونده قابل تحمل تربود و قطعا نمیخواستم پیش چشم شیخ های چشمهیز خیلی چشمگیر به نظر بیام. میکاپم رو با رژ زرشکی تیره و میکاپ پررنگ به اتمام رسوند و از حق نگذرم، کارش فوق العاده بود؛ موهای تیره و بلندم رو موج دار یک سمت فرستاد و اون هارو توی صورتم رها کرد. به اصرار میکاپ آرتیستم از بین بدلیجاتی که کبیر برای ما درنظر گرفته بود، نیم ست ظریف اما چشمگیر نقرهای رنگ رو برداشتم و جلوی آینه رفتم تا اون هارو استفاده کنم. به سختی گردنبند ظریف با پلاک الماسی درخشان و زیبا رو دور گردنم انداختم و گوشواره هارو توی گوشم چفت کردم؛ چفت دستبند رو دور دستم بستم و حس میکردم نامدار بعد از دیدن من اون هم با این میکاپ و لباس و بدلیجات های چشم گیر، قراره گردنم رو بزنه! کفش پاشنه بلند مشکی رو پوشیدم و با همون اضطراب بسیارم، بلند شدم و باز سمت تلفنم رفتم؛ ساعت ها گذشته بود و من هرلحظه، مضطرب تر از قبل میشدم! خز سفید دور شونههام رو همراه با کیف دستی ست کفشم برداشتم و با خداحافظی فعلی از بچه ها، به بهونهی برداشتن باقی وسایلم، از دخترها جداشدم و سمت اتاق خودم رفتم. مضطرب و پر عجله درب اتاق رو باز کردم و قبل از اینکه در رو پشت سرم ببندم، توفان وارد شد و سریع در رو پشت سرش بست! متعجب به توفانِ نفس زنان نگاه کردم و بی مقدمه گفت: _ ویانا، از بابت کاری که انجام میدی مطمئنی؟ ترسیده به اطرافم نگاه کردم؛ بی ربط تر جواب دادم: _ توفان تو اینجا چیکار میکنی؟ اگه نامدار بیاد تورو اینجا ببینه چه غلطی باید بکنیم؟ توفان کلافه بود؛ زیاد. _ بیخیال ویا، من الان میرم! فقط اومدم درحد چندکلمه باهات حرف بزنم. _ چه حرفی؟ همون حرف های تکراریِ همیشگی؟ جدی و نگران بهم نگاه کرد؛ با نگاه وحشیم سعی داشتم بهش بفهمونم پای حرفم موندم و مصمم هستم، اما ته دلم آشوب بود! هنوز هم علامت سوال ها با عنوان « پس نامدار چی میشه؟» داشت توی سرم میچرخید. _ ویا خواهش میکنم ازت، انقدر پول پرست نباش! تا اینجای راه رو باهات اومدم، بخوای تا تهش هم هستم، ولی ازت میخوام خوب فکر کنی؛ میدونم چقدر نامدار رو دوست داری! نمیزاره آسیب ببینی، امشب رو در امنیت کامل کنار نامدار میگذرونی و بعد اون تورو از دست اونها نجات میده؛ درسته به پولی نمیرسی، ولی قلب نامدار رو هم نمیشکونی! اخمهام درهم رفت؛ سعی کردم به توفان نگاه نکنم و نگاهم رو زیر انداختم. _ توفان من تصمیمم رو گرفتم؛ میدونی که اگر تصمیمی بگیرم تا تهش پاش وایمیستم! نگاهش بهم خیره بود و نگران؛ دلش نمیخواست چیزی خراب بشه، میدونستم. سعی کردم بحث رو عوض کنم. _ باید تغییر چهره بدی، مگه نمیخوای توی مراسم حضورداشته باشی؟ بگ توی دستش رو بالا آورد. _ سیبیل و کلاه گیس و عینک گرفتم، نترس؛ با چندتا از بچهها هم هماهنگ کردم برای خبرکردن پلیس و دسترسی به دوربین اتاقها؛ پول ها رو هم خودم برمیدارم، فقط کافیه تو اوکی بدی ویا! بی وقفه جواب دادم: _ من اوکی دادم توفان، خیلی وقته که اوکی دادم! همچنان امید داشت که بیخیال بشم. _ ویا برو توی مراسم، اونجا باهم در ارتباط باشیم، بهم بگو! شاید نظرت عوض شد، باشه؟ بلااجبار سر تکون دادم؛ توفان شئ مشکی رنگ رو از توی بگ توی دستش بیرون آورد و کف دستم گذاشت؛ بهش نگاه کردم که گفت: _ شاید احتیاج شد ویا؛ تا وقتی لازم نبود به کسی شلیک نمیکنی، میدونم دست به شلیکت خوبه! پای پلیس قراره به قضیه باز بشه، مواظب باش. بی حرف اسلحه رو توی دستم محکم گرفتم و توفان در اتاق رو باز کرد تا بره؛ قبلش برای چندمین بار گوشزد کرد: _ ویا، به نامدار فکرکن! و از اتاق خارج شد؛ من موندم و دوراهی مقابلم؛ دوراهی پول و عشق، پول کوروش و عشق پسرش، نامدار! نامدار برام مهم تر بود، نبود؟ اسلحه رو توی کیف دستی مجلسیم قرار دادم و خز رو دور شونههام فیکس کردم. به خودم از آینه خیره شدم؛ زیبا شده بودم، حتی زیباتر از شب تولد نامدار، اما غم چهرهام باعث میشد اونقدر زیبا به چشم نیام! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و هشتم» با اشارهی نامدار به اسانسور، همراه با دخترا سمت اتاقها رفتیم تا آماده بشیم؛ چشمهام رو مشکی و تیره آرایش کردم و روی لبهام رژ قرمز کشیدم. موهام رو همونطور روی شونههام رها کردم و گوشواره های حلقهای بزرگ نقرهای رو توی گوشهام انداختم. لباسهام رو با تاپ دوبند مشکی و دامن کوتاه پر چین مشکی رنگ تعویض کردم و کفشهامروهم با رنگ لباسهام ست پوشیدم. کت چرم کوتاه مشکی رو روی لباسهام پوشیدم تا از بابت لباسهام توسط نامدار بازخواست نشم؛ هرچند کت کوتاه چیزی از کوتاهی دامنم رو پنهون نمیکرد و مطمئن بودم نامدار کل تایم قراره پشت سرم قرار بگیره تا مبادا دامنم کمی بالا بره! از اتاق خارج شدم و همراه با دخترها سمت لابی رفتم؛ نامدار همچنان توی لابی نشسته بود و با اخمهای همیشه درهمش مشغول ور رفتن با تلفن توی دستش بود. به محض دیدن ما از جا بلندشد و قبل از هرچیزی، نگاهش با پاهای بیرون اومدهی من برخورد کرد! بی حرف جلو اومد و با اشاره به جلو، از ما خواست جلوتر از هتل خارج بشیم و خودش پشت سر ما بیرون اومد. من پشت سر بچه ها خارج شدم و نامدار درست پشت سرم بود؛ پشت دامنم رو کمی پایین کشید و پشت گوشم زمزمهوار گفت: _ خیلی کوتاه نیست؟ به عقب برگشتم و بهش نگاه کردم. _ مهمه؟ اخم کرد. _ جلوی چشم این عربهای بی پدر آره، مهمه! وگرنه تو هرچیزی که دوست داری بپوش، من بلدم دهن مردم رو چطوری ببندم. قند توی دلم آب شد و ناخواسته لبخند گوشهی لبم نشست؛ وارد ون خصوصی کبیر شدیم و تا خود کلوپ، سکوت بینمون شکسته نشد. نامدار سوار لامبورگینی قرمز رنگی شد که از دبی رِنت کرده بود و مقابل ون شروع به حرکت کرد. ون مقابل کلوپ از حرکت ایستاد و به محض پیاده شدن، ماشین نامدار رو دیدم که درست جلوی ون پارک شده بود. منتظر ما ایستاد و همراه با هم وارد کلوپ شدیم؛ دو بادیگارد بزرگ هیکل ایستاده جلوی درب ورودی کلوپ، نشون میداد جای خفنی باشه. فضای داخلی پر از نورهای رنگی بود و صدای موزیک، گوش رو آزار میداد؛ دو بارِ بزرگ دوطرف کلوپ قرارداشت و درحالت عادی، من اگر پام رو اینجا میزاشتم شادترین و سرخوش ترین آدم بودم! حالا اما، تمام حواسم سمت اتفاقات اخیربود و با اخمهای درهم و چهرهی پوکرم، مشخص بود که هیچ لذتی از فضای اطرافم نمیبرم. سریع روی اولین صندلی خالی کنار بار نشستم و کت چرمم رو از تن خارج کردم؛ بچه ها مشغول رقص شدن و من عین برج زهرمار فقط به اطراف نگاه میکردم! نامدار کنارم اومد و با نگاه به دخترها، کت رو روی پاهام قرارداد! بی حرف فقط بهش نگاه کردم و از بارمن درخواست یه شات نوشیدنی کرد؛ کنارم ایستاد و بالاخره مستقیم به خودم نگاه کرد. _ احیاناً قرارنبود امشب مواظب ما باشی؟ نوشیدنی چی میگه؟ با وجود صدای بلند موزیک، صدا به زور به اطراف میرسید؛ اما نامدار اونقدر نزدیک به من ایستاده بود که راحت حرفهام رو میشنید. _ بهم میاد آدم بدمستی باشم؟ لبخند روی لبم نشست و نامدار کمی از نوشیدنیش نوشید؛ بی حرف دست جلو بردم و شات توی دستش رو گرفتم و کمی ازش نوشیدم؛ نگاهش رو از چشمهام جدا نکرد و تلخی نوشیدنی گلوم رو سوزوند، اما حالت چهرهام رو حفظ کردم! ناخواسته روی لبم رو زبون کشیدم؛ نامدار جلو اومد و بی حرف صورتم رو بوسید! نفسهاش گونهام رو سوزوند و همونجا از همون فاصله لب زدم: _ بچه ها میبینن! دستم روی شونهاش نشست و نامدار آروم جواب داد: _ به جهنم! شات رو از دستم گرفت و روی میز بار کنارم قرارداد و من جفت دستهام روی شونهاش قفل شد؛ بیقرار توی همون فاصله از حرکت ایستاد و به چشمهام نگاه کرد؛ ازم دورشد و با برداشتن کت، دستم رو گرفت و من رو از روی صندلی بلند کرد! سمت درب کلوپ رفتیم و به محض خروجمون، وارد ماشین رِنت شدهی نامدار شدیم؛ کنارش نشستم و به محض بستن در، به آغوشش اشاره کرد. _ بیا اینجا! خندهام گرفت و نامدار با گرفتن کمرم، بهم کمک کرد تا توی آغوش گرمش بشینم؛ میون نفس نفسها گفتم: _ نامدار؛ دخترا؟ کلافه با یاداوری اینکه دخترا روی توی کلوپ رها کرده درهمون حال تلفنش رو برداشت و با کوروش تماس گرفت. به محض پاسخ دادنش با عجله گفت: _ نیومدی کلوپ؟ صدای کوروش به گوشم نرسید؛ نامدار گفت: _ من کاری برام پیش اومده از کلوپ زدم بیرون؛ برو حواست به دخترا باشه، هرچند تو خودت عامل خطری! این رو با کنایه گفته بود و فکرکنم حضور من رو فراموش کرده بود! با نیم نگاهی به من خودش رو جمع کرد و گفت: _ خیلی خب، سریع باش لطفا. و تلفن رو روش قطع کرد! صبح روز بعد، سر میز صبحونه، برخلاف روز قبل با اشتها تر مشغول صبحونه خوردن شدم و حرکتم باعث لبخند کوچیک نامدارشد. موهام رو بالای سرم بسته بودم و با تاپ و شلوارک آبی و سوییشرت سورمهای توی تنم، سر میز صبحونه مقابل کوروش کبیر نشسته بودم. آخرین لقمهی صبحونهامرو خوردم و دستمالی دور لبهام کشیدم؛ کوروش گفت: _ دخترها برای امروز براتون چندتا لباس درنظر گرفتیم؛ طبق سلیقهی خودتون لباسهاتون رو انتخاب میکنید و همونطور که گفتم، امشب صدتون رو میزارید! یکی از بهترین میکاپ آرتیست های ایرانی توی دبی روی براتون درنظر گرفتم و حداقل تا دو الی سه ساعت دیگه میاد تا آمادتون کنه. بی حرف به نامدار نگاه کردم و با دیدن نگاه همیشه اخموش به کوروش، به بشقاب خالی مقابلم خیره شدم. کبیر همچنان مشغول صحبت بود و من خیره به ظرفهای خالی مقابلم، با فکردرگیر شرایط امروز رو مرور میکردم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و هفتم» تلفنمرو برداشتم؛ توفان بالاخره بعد از پیامهای متعدد من از دیشب جواب داده بود! «وای ببخشید ویا، من دیشب به محض رسیدن به دبی از خستگی مُردم یادم رفت خبربدم!» سریع تایپ کردم: « خدا لعنتت کنه توفان، دلم هزار راه رفت.» استیکر خنده فرستاد و درجوابش نوشتم: «کوفت!» سریع پرسید: «اصل قضیه کِیه ویا؟ کبیر حرفی نزده؟» باز یادم افتاد! کلافه نوشتم: «امروز برو دبی عشق و حال؛ اصل قضیه فرداشبه.» سریع نوشت: «یا ابلفضل!» استیکر خندهاش باعث شد من هم متقابلا بخندم و از صفحه چت خارج شدم؛ اگر توفان نبود از پس هیچ چیز برنمیومدم! شاید بد نبود یکم به حرفهاش فکرمیکردم؛ ازم خواسته بود به نامدار فکرکنم و خودخواه نباشم، حق داشت، خودخواه بودم؟ طبق تصمیم نیهان و آوا قرارشد تا عصر کمی دبی و بازارهاش رو بگردیم و شب، به کلوپ شبونهی نزدیک هتل بریم. لباسهام رو با پیراهن کوتاه نسکافهای رنگ تعویض کردم و کمربند کاراملی باریکی روی کمرم بستم تا حالت گشاد پیراهن رو کمی خنثی کنه؛ موهام رو آزاد روی شونههام رها کردم و بیحوصله میکاپ سادهای روی صورتم اجرا کردم. کفش پاشنه پنج سانتی کاراملی همرنگ کمربندم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم؛ نگاهم به درب اتاق کناریم افتاد، نامدار نمیومد؟ قطعا نه؛ توی یه جمع کاملا دخترونه دقیقا چه نقشی داشت؟ کلافه از درب اتاق نامدار فاصله گرفتم تا سمت اسانسور انتهای سالن برم که در باز شد و صدای نامدار رو از پشت سر شنیدم. _ ویا! سمتش برگشتم؛ تیشرت مشکی سادهای که سر میز صبحونه تنش بود رو هنوز تعویض نکرده بود! _ میخواید برید؟ _ آره. با همون دمپایی های روفرشی و شلوار راحتیش جلو اومد و مقابلم ایستاد؛ به نسبت شب گذشته، کمی از اخمو بودن خارج شده بود. _ مواظب خودت باش! بلااجبار لبخند زدم. _ چشم. _ شب منم باهاتون میام کلوپ؛ درست نیست خودتون پنج تا دختر پاشید برید، اون هم یه کلوپ شبونه توی دبی! با همون لبخند کمرنگ آروم باشهای گفتم و روی تهریش هاش رو کوتاه بوسیدم. _ من که بدون تو نمیرفتم. بالاخره خندید. _ آره، حتما! خندهام کمی عمق گرفت و با رد شدن نیهان و باقی دخترها از کنارمون، ناخواسته قدمی عقب رفتم؛ چهرهی خندونشون باعث شد کمی خجالت زده بشم و رویا با همون خنده از نامدار پرسید: _ جناب نامدار؟ شما نمیاید؟ نامدار با نیم نگاهی به من قدمی به عقب برداشت و جواب داد: _ نه، خوش بگذرونید؛ شب در کنارتون هستم. دخترا کوتاه خداحافظی کردن و نامدار باز با نیم نگاهی به من، بعد از خداحافظی آرومم سمت اتاقش رفت. همراه با بچه ها از هتل خارج شدیم و با راننده شخصی کبیر، سمت بازار بزرگ دبی رفتیم. قیمت ها وحشتناک بالا بود و تقریبا هممون به جز چند قلم وسیله، چیز خاصی خریداری نکردیم. سوغاتی هایی که برای خانواده هاشون خریداری میشد داشت قلبم رو به درد میآورد؛ اگر دبی موندگار میشدن چی؟ اگر کاری از دست من برنمیومد و همه به دست شیخهای عرب میوفتادن چی؟ خرید ها تقریبا تموم شده بود و طبق تصمیم بچه ها، قبل از برگشت به هتل به کافهای لوکس اومده بودیم تا کمی دورهم وقت بگذرونیم و نوشیدنی بخوریم. من برخلاف بقیه لال و بی انرژی گوشهای نشسته بودم و به حرفهاشون گوش میدادم؛ هرچند تمام فکرم سمت فردا و اتفاقاتش بود و به ظاهر فقط درکنار دخترها حضورداشتم. نِی کوکتل میوهای که سفارش داده بودم رو بین لبهام گذاشتم و بیاشتها کمی نوشیدم؛ دخترها خاطره میگفتن و میخندیدن، من اما فقط بهشون نگاه میکردم و هرچند دقیقه بلااجبار لبخند فیکی میزدم! بعد از خوردن نوشیدنیها همراه با رانندهی کبیر سمت هتل رفتیم و نامدار رو حاضر و آماده توی لابی دیدیم؛ پیرهن مردونهی مشکیش با دکمه های بالای بازشده و آستین های تا زدهاش عین همیشه قلبم رو توی سینه لرزوند! هدیهی تولدش رو روی دست چپش بسته بود و دستهاش رو توی جیبهای شلوارش فرو برده بود. با دیدن ما جواب سلام هارو داد و رویا با یادآوری اینکه شب قراربود به کلوپ بریم، پر عجله سمت آسانسور رفت. _ وای داشت یادم میرفت! بچهها بهش خندیدن و من فقط به نامدار خیره بودم؛ نیهان از نامدار پرسید: _ جناب کبیر نمیان؟ نامدار بالاخره از من نگاهش رو گرفت. _ فعلا نه؛ شاید دو سه ساعت بعد بیاد. بچهها پشت سر رویا وارد اسانسور شدن و من با حواس پرت کنار نامدار ایستادم. _ نمیخوای آماده بشی؟ همچنان لال بهش خیره بودم؛ لبخند زد. _ دخترا دارن به ما اشاره میکنن و میخندن! سمت آسانسور برگشتم؛ با دیدن من خندههاشون تبدیل به لبخند شد و باز به نامدار نگاه کردم. _ مگه همیشه نمیگفتی نظر بقیه مهم نیست؟ شونه بالا انداخت. _ هنوزم میگم؛ مهم نیست! فقط دلم نمیخواد تو اذیت بشی. بالاخره لبخند زدم؛ طی این دوروز عین برج زهرمار شده بودم! برای منِ همیشه شیطون و خندون عجیب بود و دختراهم نسبت به رفتارهای جدیدم ری اکشن نشون میدادم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت صد و سی و ششم» نامدار اتاق مجاورم بود و دلم پر میزد برای دیدنش؛ کلافه روی تخت نشستم و سعی کردم خودمرو آروم نگه دارم، اما نه! پریشون بودم و از اضطراب نمیتونستم یک جا بشینم. چمدون رو توی اتاقم رها کردم و ازش خارج شدم؛ به اطرافم نگاه کردم و آروم ضربهای به درِ اتاق نامدار زدم! با کمی مکث در اتاق باز شد و نامدار با دکمههای باز لباس مردونهی سورمهای رنگش توی چهارچوب در ظاهر شد؛ با دیدن من کمی جا خورد اما، ذرهای از اخمش کم نشد! به داخل اتاق اشاره کردم. _ میتونم بیام تو؟ کنار رفت و من وارد شدم؛ معذب وسط اتاق ایستادم و نامدار به کاناپهی گوشهی اتاقش اشاره کرد. _ بشین، راحت باش. رفتارش نرمال بود؛ نه مثل همیشه، اما نرمال! روی کاناپه نشستم و نامدار با خارج کردن لباس از تنش، از دیدم خارج شد؛ کمی بعد با شلوارک پاش اومد و تیشرت تنش رو در یک حرکت پوشید. نمیخواستم از دست بدمش، پول ارزشش رو داشت؟ ارزش شکوندن دل نامدار و از دست دادنش رو داشت؟ سرم رو پایین انداختم و نامدار کنارم نشست؛ همچنان سرم پایین بود. زمزمهوار گفت: _ ویا چرا انقدر آشفتهای؟ دوست داشتی بیای، اومدی! مگه راه پیشرفتت نبود؟ پس الان مشکلت چیه؟ بهش نگاه کردم؛ عصبی بود، خیلی! اما ابداً صداش رو سر من بلند نمیکرد. نگاهش همچنان جدی و اخمو روی من بود و من لال فقط بهش نگاه میکردم؛ کلافه به پیشونیش دست کشید و من گفتم: _ نامدار من نمیخواستم تورو اینطور عصبی و کلافه ببینم! بهم نگاه کرد؛ همچنان جدی بود. _ ویانا التماست کردم بیخیال دبی اومدن بشی؛ توی این دنیا برام از هر کسی مهم تری، نگرانتم؛ حتما یه چیزی میدونم که میگم نرو! ولی تو حتی حاضرنیستی برای حرفم ارزش قائل بشی و قبولش کنی! الان اومدی دبی، چیزیه که خودت میخواستی؛ پس چرا انقدر پریشونی؟ سعی کردم متقاعدش کنم؛ اما حرفش حق بود، حرفهای من هیچ تاثیری نداشت. _ نامدار تو حتی حاضرنشدی بهم توضیح بدی موضوع چیه! من از کجا بدونم چرا نباید بیام دبی؟ کلافهترش کرده بودم. _ دِ آخه دختر، حتما یه دلیلی داره که نمیتونم بیان کنم! چرا درکم نمیکنی ویانا؟ نمیزاری دوروز آروم کنارهم باشیم؛ چرا؟ من تمام تلاشم برای اینه که یه رابطهی آروم داشته باشیم، اونوقت تو مدام درحال لجبازیای! بی ربط گفتم: _ چی باعث شده انقدر نگران باشی؟ لال شد! همونطور جدی فقط بهم نگاه کرد و همونطور پریشون حرفم رو ادامه دادم: _ حتما خیلی مهمه که بخاطرش پاشدی اومدی تا دبی! نگاهش پایین افتاد. هنوز جدی بود و اخمهای حسابی درهم؛ اما اینبار لحنش بسیار آروم بود: _ مهمه ویا، خیلی مهمه؛ نمیتونستم تنها بزارمت! _ مواظبم هستی؟ بهم نگاه کرد؛ نگاهم پر بود از پشیمونی و درد. اخمهای کمرنگ شد و آروم لب زد: _ من همیشه مواظبتم ویا، شکی داری؟ سرم رو به نشونهی نه به طرفین تکون دادم و نامدار آروم من رو در آغوش کشید؛ سرم رو روی شونهاش گذاشتم و باری از پشیمونی روی شونهی خودم نشست! نباید انجامش میدادم. تا دبی اومده بودم، اما میتونستم همراه با نامدار در برم و حداقل کاری نکنم که قلبش بشکنه… صبح روز بعد همراه با کوروش کبیر و باقی دخترها و نامدار روی میز مجلل صبحونهی هتل توی لابی نشسته بودیم و زیر نگاه سنگین کوروش کبیر و حضور سنگین تر نامدار مشغول صبحونه خوردن بودم. هوای دبی حسابی گرم بود اما تمام خوشحالیم از این بابت بود که هیچ اجباری در رابطه با پوشیدن لباس پوشیده وجود نداره؛ تاپ دوبند و شلوار مشکی پوشیده بودم و بدون میکاپ، موهام رو بالای سرم گوجهای بسته بودم. صبحونه به زیر از گلوم پایین رفت و کوروش با همون لبخند مرموز همیشگیش شروع کرد: _ خب خانوم ها؛ کلاً سه شب دبی هستیم. البته با دیشب اگر بخوایم حساب کنیم چهار شب؛ امروز رو آزاد هستید و میتونید دبی گردی کنید؛ فردا برای مراسم مجلل با حضور صاحب برندهای بزرگ و مدل های مشهور میریم و روز بعدش هم به ایران برمیگردیم! توی مراسم فرداشب در رابطه با شماها با صاحب برندها صحبت میشه و طبق اون اگر کسی شمارو پذیرفت سفر بعدیمون هم باز به دبی خواهد بود! پس حسابی سعی کنید فرداشب خودتون رو نشون بدید. دستهی چنگال توی دستم مشت شد؛ به نامدار نگاه کردم، نگاهش به کوروش به طرز واضحی پر بود از نفرت! اصلا شب سومی برای برگشت به ایران وجود داشت؟ نه! بی شک بلیط های همهی ما به دبی یک طرفه بود و دخترهای بیچاره خبرنداشتن که مراسم فردا حکم جهنم رو براشون داره… کوروش کبیر حرومزاده از اونها خواسته بود که توی مراسم فردا حسابی دلبری کنن تا توی چشم شیخ های عوضی زیبا به نظر بیان؟ کم مونده بود از گوشم آتیش بیرون بزنه! لبخند روی لب دخترها نشسته بود و من عین برج زهرمار با دستهای مشت شده به بشقاب خالی مقابلم خیره بودم؛ رفتارهای کوروش داشت باعث میشد وارد دوگانگی بشم! از طرفی دلم نمیخواست با انجام اون کار قلب نامدار رو بشکنم، و از طرفی دیگه دلم میخواست حسابی پدر کوروش رو در بیارم. با معذرت خواهیای از پشت میز بلند شدم و صدای کوروش قبل از هرکسی به گوشم رسید: _ خانوم وثوقی، خوب هستید؟ صبحونه نخوردید! سمتش برگشتم؛ نهایت تلاشم رو کردم که سمتش هجوم نبرم و همین حالا نابودش نکنم. _ ممنون جناب کبیر؛ خوردم! با اجازه. و سریع سمت اسانسور رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم؛ داشتم از خشم میپوکیدم! وسط اتاق قدم های بلند برداشتم و مدام فکر کردم؛ باید چیکار میکردم؟ به نامدار فکرمیکردم یا پدر حرومزادش؟