-
تعداد ارسال ها
467 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و هفتم» کمی خجالت کشیدم؛ عجیب بود! سابقهی خجالت توی این موقعیت ها رو نداشتم؛ اصولا اکثر اوقات توفان رو میفرستادم تا برام نواربهداشتی بخره، و اون همیشه بهم میگفت که خیلی پررو ام. سر تکون دادم و با خیال راحت از اتاق خارج شد. از شانس خوبم توی کیفم هم پد بهداشتی و هم لباسزیر زاپاس همراه خودم داشتم. با وسواس کارهام رو توی حمامِ توی اتاق انجام دادم و همون لباسهای قبلیم رو پوشیدم؛ باید شلوارم رو میشستم، اینجوری فایده نداشت! سمت کمد لباسهاش رفتم؛ خب خودش گفت از لباسهای من بپوش. کشوی اول رو باز کردم؛ با دیدن لباس زیر های تا شده با ابروهای بالا پریده کشوی اول رو بستم و دومی رو باز کردم؛ اولین تیشرت و شلوارکی که به دستم اومد رو برداشتم و با لباسهام تعویض کردم؛ تیشرت شیری همراه با شلوارک سورمهای، اونقدر توی تنم زار میزدن که شک نداشتم نامدار با دیدنم توی این حال منفجر میشه! کِش شلوارک رو محکم گره زدم؛ کم مونده بود از پام در بیاد. شلوارم رو سریع شستم؛ خداروشکر لکهی خون تازه بود و سریع پاک شد، شلوارم رو تازه خریده بودم! شلوار رو همراه با لباس زیرِ تازه شسته شده توی حمام آویزون کردم و معذب روی تخت نامدار نشستم. صداهای توی پذیرایی تقریبا قطع شده بود، حدس میزدم اکثر بچه ها رفته باشن. طولی نکشید که نامدار با ضربهای به در وارد اتاق شد و با دیدن من توی اون لباس های گشاد و این سر و ریختِ مسخرهام، لحظهای از حرکت ایستاد. برخلاف تصورم نه تنها نخندید، بلکه تقریبا محوم شد! محو منِ اسکل که توی لباسهاش داشتم رسماً گم میشدم. در رو بست و قدمی جلو اومد. _ بچه ها رفتن؟ نگاهش همچنان روی من میچرخید. _ آره؛ جاویدم به زور رد کردم بره. خندیدم؛ جلو اومد و روی تخت کنارم نشست. _ خوبی؟ سر تکون دادم؛ شک نداشتم گونههام عمیق سرخ شده. _ خوبم! پیشونیم رو آروم و نرم بوسید. _ مسکن نمیخوای؟ سر تکون دادم. _ نه، خوبم. به ساعتم اشاره کردم. _ دیروقته نامدار! باید برم خونه، هومان نگران میشه. _ با هومان که صحبت کردم بهش گفتم تا آخرشب هستن بچه ها؛ توام هرچقدر دیر رفتی بگو نامدار دیر بهمون شام داد، بنداز گردنِ من. لبخند زدم؛ نامدار حس امنیت بهم میداد. درکنارش نه ذرهای معذب بودم و نه حس بدی داشتم؛ تنها چیزی که در کنار نامدار حس میکردم امنیت بود! _ یکم استراحت کن عزیزم؛ هروقت خواستی بگو ببرمت. من رو با اصرار روی تخت خوابوند و پتو رو روم کشید؛ هومان من و میکشت! باید شانس میاوردم تا هومان واقعا متوجه این موضوع نشه که من و نامدار این همه مدت باهم تنها شدیم، اونم کجا؟ توی خونهی خودِ نامدار! نامدار با گفتن «میرم برات مسکن بیارم، استراحت کن» از اتاق خارج شد و در اتاق رو بست؛ چرا ذرهای حس ترس نداشتم؟ پسرِ مرد عوضیای که دخترها رو میکشوند تا دبی میبرد با هدف اینکه اون ها رو به شیخ های عرب بفروشه، میتونست بلای بدتری هم سر من بیاره! اون هم وقتی توی یه خونه تنها بودیم؛ من اما، اونقدر حس امنیت داشتم که ذرهای به این اتفاقات احتمال هم نمیدادم. نگاه نامدار حتی ذرهای هم هرز نمیرفت؛ نامدار شیطون بود، و خیلی خطری! اما توی این موقعیت، فقط نگرانی رو توی نگاهش میدیدم. فقط به دنبال آروم کردن درد من بود، و اینکه بتونه من رو به موقع به دست هومان برسونه تا مبادا مشکلی برام پیش بیاد. برخلاف تصورم با فنجون جوشونده های گیاهی وارد اتاق شد و تاکید کرد که مسکن زیاد خوب نیست و ترجیح داده برام جوشونده درست کنه؛ نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم؛ نامدار کبیر دو بُعد متفاوت داشت! شرط میبندم همه بُعد اولش رو فقط به چشم دیدن؛ جدی، استوار، مغرور؛ چیزی که همیشه توی شرکت به بقیه نشون میداد! من اما، بُعد دیگهای از نامدار کبیر دیده بودم. بُعدی که نگاهش به من پر بود از عشق؛ بُعدی که برای معذرتخواهی از بابت اتفاقات کوچیک، برای من دسته گل میاورد. دسته گلی که به قول خودش از وزن خودش هم سنگین تر بود! بُعدی که برام جوشونده درست میکرد تا دردم رو آروم کنه؛ نگرانم بود، حسش میکردم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و ششم» با خجالت دستهام رو جلوی صورتم گرفتم و عمیق خندیدم؛ آبرو حیثیتم توی کل شرکت رفته بود! این از جاوید، اونم از آرامش. نامدار با خنده سمتم برگشت. _ نامدار بخدا کم مونده آب شم از خجالت! حتی روم نمیشه به آرامش نگاه کنم. متقابلاً خندید. _ بارها گفتم، بازم میگم؛ جرم نکردیم، کسیام حرفی زد پای من، خوبه؟ لبخند زدم. _ خوبه. دستش رو پشت کمرم گذاشت و سمت خروجی آشپزخونه راهنمایی کرد. _ بریم تا جاوید جوجههارو نسوزونده! نامدار درست گفته بود و اگه کمی دیرتر به داد جوجه ها میرسید، امشب شام نداشتیم. جوجه ها رو توی ظرف چیدیم و همگی دور میز بزرگ توی حیاط جمع شدیم؛ هوا اونقدر متعادل و خوب بود که دلمون نمیومد توی خونه بمونیم. دورهم با خنده به حرکات جاوید و چندتا از بچه های گروه گریم و عکاسی، شام رو دور هم خوردیم و بابت جوجههای تقریبا سوخته از نامدار و جاوید تشکر کردیم. از اونجایی که یادم رفته بود به هومان اطلاع بدم، با توجه به گوشیِ سایلنتم هومان بارها بهم زنگ زده بود و در نهایت وقتی از سوی من به نتیجهای نرسیده بود، به نامدار رجوع کرده بود! نامدار بهش گفت که همراه با باقی بچههای شرکت امشب رو تا پاسی از شب خونهی نامدار میمونیم و درنهایت هم من رو کلی سرزنش کرد که چرا زودتر این موضوع رو به هومان اطلاع ندادم. شک نداشتم هومان بلافاصله بعد از رسیدنم به خونه، قراره مغزم رو بخوره! از بابت اینکه «من بهت گفتم نامدار آدم مناسبی نیست، اونوقت تو رفتی خونش؟». کلافه به پیشونیم دست کشیدم؛ عمیقاً خسته بودم. حتی دلم میخواست در لحظه از بابت سرزنش های مسخرهی نامدار پاچهاش رو بگیرم! هوا کم کم سرد شد و دونه دونه وارد خونه شدیم؛ نامدار روی میز نوشیدنی های رنگی رنگی رو قرار داد و جاوید مثل همیشه از فرصت استفاده کرد و با آهنگ، فضا رو شاد کرد. با پیشنهاد نامدار آهنگ رو کمی لایت کرد و بازهم بچه ها گروه گروه جمع شدن و حرفهای تکراری راجع به پروژههای جدید رو از سر گرفتن. کلافه به ساعت مُچیم نگاه کردم؛ ساعت نزدیک به یازده بود! اصلا حوصلهی غرغر های هومان رو نداشتم. کمی از نوشیدنی مقابلم خوردم؛ تلخ بود. ترجیحم برای امشب نوشیدنی بدون الکل بود؛ هنوز اونقدری با بچه ها راحت نشده بودم که مقابلشون آبرو حیثیتم رو با دو تا پیک از بین ببرم. هرچند به لطف نامدار، آبرو و حیثیتم همین حالاهم پودر شده بود! کمی آب پرتقال رو جایگزینش کردم و اولین جرعه رو نوشیدم که نامدار پشت سرم ظاهر شد و سوییشرت خودش رو روی شونهام انداخت! متعجب سمتش برگشتم. _ سردم نیست نامدار! نگاهش اصلا روی من نبود؛ انگار داشت درنظر میگرفت که چه کسی حواسش این سمته. _ پشتت قرمزه ویانا! قلبم در لحظه ایستاد؛ هول شده سعی کردم به عقب برگردم که نامحسوس بازوم رو توی دستش گرفت. _ شت! _ آروم باش ویانا؛ فکر نمیکنم کسی دیده باشه. شرم زده لبم رو گاز گرفتم. _ نامدار امروز تا آبروم به باد نره روزم تموم نمیشه! به پریشونیم خندهاش گرفت. _ بهت گفتم آروم باش؛ سوییشرت بلنده، پشتت پیدا نیست. حواس کسی این سمت نیست، از پشتم رد شو برو توی اتاقم! مجددا پوست لبم رو گاز گرفتم؛ الان وقتش بود آخه؟ جدی بهم نگاه کرد. _ چرا وایستادی؟ به همون سمتی که گفته بود رفتم؛ قبل از رسیدن به درب اتاق اسمش رو صدا زدم، سمتم برگشت؛ زمزمهوار گفتم: _ میشه کیفم رو برام بیاری؟ سر تکون داد و من سریع وارد اتاق نامدار شدم. در اتاق رو باز کردم و سریع وارد شدم؛ کلید برق رو فشردم، اتاق قشنگی بود. در عین سادگی، شیک بود؛ درست عین خود نامدار! سوییشرت رو از روی شونهام برداشتم و سعی کردم از توی آینه قدی پشتم رو ببینم؛ ای وای، چطور متوجه نشده بودم؟ کلافه به پیشونیم ضربهای وارد کردم که نامدار با ضربهی کوتاهی به در، وارد اتاق شد و کیف رو به دستم داد. چهرهی پریشونم رو که دید کمی جا خورد؛ قطعا با خودش فکر میکرد این موضوع اونقدرها هم موضوع مهمی نیست که من رو این همه کلافه کنه. جلو اومد و پیشونیم رو بوسید. _ چرا انقدر پکری؟ چهرهام آویزون تر شد. _ آخه من الان چجوری برم خونه؟ حتی نمیتونم توی ماشین بشینم با این اوضاع! وای نامدار، دارم دیوونه میشم. دستهام رو روی صورتم گذاشتم؛ به سرعت دستهام رو برداشت و پشتشون رو بوسید. _ من درستش میکنم، خیلی خب؟ الان دیگه بچه ها باید کم کم برن؛ تو همینجا بمون، اگه نیاز داشتی دوش بگیر، از توی کشوی من هم لباس بردار بپوش. _ آخه مگه لباسای تو برای من مناسبه؟ _ یه تیشرت و شلوارک میپوشی ویانا چرا انقدر سختش میکنی؟ دارم بهت میگم من درستش میکنم، نگران نباش لطفا، باشه؟ همچنان پکر بودم، اما دلم بهش گرم بود؛ باشهای گفتم که مجددا روی موهام رو بوسید و سمت در رفت؛ لحظهی آخر سمتم برگشت. _ پد بهداشتی داری؟ -
آرزو
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و پنجم» به پیشونیم دست کشیدم؛ داشتم از کلافگی دیوونه میشدم! اصلا نمیتونستم تشخیص بدم چی درسته و چی غلط. گوشیم ویبره رفت و به سرعت پیام نامدار روی صفحه نقش بست. « من رسیدم خونه؛ نصف بچه ها اینجاان، کجایی؟» تایپ کردم: « اومدم.» و سیگار رو از پنجره پایین انداختم و سمت مقصد حرکت کردم؛ فاصلهی زیادی با شرکت نداشت، هرچند من به هدف خرید سیگار کمی از شرکت دور شده بودم. خونه ویلایی بود و فقط یک زنگ داشت؛ همون رو فشردم که در عرض چندثانیه درب چوبی بزرگ حیاط باز شد و وارد شدم؛ باشکوه بود. حیاط خونه در عین ساده بودن، بسیار شیک و زیبا به نظر میرسید؛ درخت های سرو بزرگی که دور تا دور خونه قد کشیده بودن رو دوست داشتم؛ حدس میزدم حیاط تا پشت خونه هم ادامه داشته باشه، اما خیلی فرصتِ کنجکاوی نداشتم. نامدار درب خونه رو باز کرد و من مسیر سنگفرش شدهی تا در رو سریع طی کردم. نگاهش پر بود از خنده. _ خوش اومدی عزیزم. من هم عین خودش لبخند زدم؛ جلوتر رفتم که از مقابل در کنار رفت و با همراهیش وارد خونه شدم. تقریبا همه اومده بودن؛ با استقبال زیادی مواجه شدم و همهی دخترا رو بغل کردم. هنوز هم روم نمیشد با آرامش صحبت کنم! نیهان رو دیدم که گوشهای از خونه با آرامش حرف میزد و هر از گاهی جاوید میون حرفشون میپرید و دخترا رو به خنده مینداخت. نیهان با دیدن من با لبخند مهربونی سری به نشونهی احترام تکون داد. متقابلاً سر تکون دادم؛ دختر مهربونی بود، داشت ازش خوشم میومد. وارد جمعی از بچه ها شدم؛ بحثهاشون چرت بود، جز پروژه و عکاسی راجع به چیزی حرف نمیزدن. هر از گاهی هم از من میخواستن که نظرم رو بیان کنم، و من فقط سر تکون میدادم. جاوید من رو از میونشون نجات داد و ازم خواست به همراه باقی دخترا به حیاط خونه بریم، چون طبق نظر آرامش هوای بیرون نسبت به داخل خونه بهتره! راست هم میگفت؛ هوا رو به تاریکی بود و هوای خنکِ بیرون، به نظرم به نسبت این روزها کمی متعادل تر شده بود. طولی نکشید که نامدار با روشن کردن چراغ های بلند حیاط، همراه با جاوید و باقی پسرا، و البته جوجههای سیخ شده به جمعمون پیوستن. نامدار و جاوید جوجه ها رو روی باربیکیو چیدن و حواس نامدار اونقدر سمت من بود، که کمی از انگشت کوچیکش رو سوزوند! به آشپزخونه رفت تا دستش رو زیر آب یخ بگیره؛ از فرصت استفاده کردم و از اونجایی که هرکس سرش یک جا گرم بود، سریع وارد خونه شدم و پشت سر نامدار رفتم توی آشپزخونه. نامدار با دیدن من شیر آب رو بست و من پکر سمتش رفتم؛ دستش رو بالا آوردم و انگشت کوچیکش رو کوتاه بوسیدم، فقط کمی قرمز و ملتهب شده بود. _ خوب شد! _چی؟ عمیق نگاهم کرد. _ بوسش کردی، مگه میتونه خوب نشه؟ خندیدم؛ اما همچنان پکر بودم. _ چرا حواست رو جمع نمیکنی نامدار؟ _ بچه تو الان بابت همچین موضوعی انقدر اخمات تو همه؟ بچهام مگه؟ یه سوختگیه سادهاس، فدای یه تاره موی تو؛ بعدشم، گفتم که خوب شد! اخمهام بازشد؛ نامدار توی هرشرایطی میتونست لبخند روی لبم بیاره. گونهام رو عمیق بوسید؛ انگشتش همچنان توی دستم بود. _ خندهی قشنگت و بخورم! پررو جلو رفتم. _ فقط حرف میزنی؛ عمل نمیکنی که! ابروهاش بالا پرید. _ بخوام عمل کنم که باید بچه ها رو بفرستیم برن خونههاشون. خندهام گرفت؛ نامدار بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم خطری بود. صورتم رو میون دستهاش گرفت تا به حرفش عمل کنه، که جاوید بی مقدمه وارد آشپزخونه شد. _ خوبی داداش؟ عین جن گرفتهها نامدار رو هل دادم و چنان عقب رفتم، که مچ پام محکم با کابینت برخورد کرد! تلاشم ستودنی بود، اما قطعا جاوید اون لحظه رو از دست نداده بود. نامدار طلبکار سمتش برگشت. _ خوبم مرتیکهی همیشه مزاحم! جاوید بلند خندید. _ عجب آدمیه ها! اومدم احوالت و بپرسم بی لیاقت. نگاهش روی من برگشت؛ از خجالت کل پوست لبم رو کنده بودم! _ ببخشید ویانا خانوم، بخدا قصد مزاحمت نداشتم؛ من میرم، شما ادامه بدید! چشمهام گرد شد؛ شرط میبستم از شرم تمام صورتم سرخ شده. نامدار با خنده و حرص جاوید رو سمت خروجی آشپزخونه هُل داد. _ برو داداشِ من، برو تا جرواجرت نکردم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و چهارم» نیهان سریع با برداشتن وسایلش از روی میز با اجازهای گفت و از اتاق خارج شد؛ نامدار در رو بست و سمت من اومد. مقابلم روی زمین تقریبا زانو زد و دستهام رو توی دستش گرفت. _ حتی بدون ست سرخآبی هم درخشیدی. خندیدم؛ نگاهش ذرهای از روی چهرهام جا به جا نمیشد. پشت جفت دستهام رو بوسید. _ پاهات درد گرفته نه؟ کِی فهمیده بود؟ _ آره؛ کفش ها یکم برام کوچیک بودن. کفش ها رو از روی زمین برداشت و از جاش بلند شد. _ بزار کفشات رو برات بیارم؛ کم کم میخوام بچه ها رو مرخص کنم بریم خونهی من. کمی بعد نامدار همراه با کفش ها پیشم اومد و اجازه نداد خم بشم و خودش کفشها رو پام کرد و بند کنارشون رو بست! درست هروقت سعی داشتم کمی چشمهام رو روی رفتارهای قشنگش ببندم، بیشتر از قبل دیوونهام میکرد. نامدار لباسهام رو هم بهم داد و ازم خواست سریع آماده بشم تا به خونهاش بریم؛ لباسها رو عوض کردم و از شانس بدم، روز اول پریودی روشن ترین شلوار جینم رو پوشیده بودم! وسایلم رو از توی اتاق گریم برداشتم و با خاموش کردن چراغ از اتاق خارج شدم. نامدار همهی کارکن ها رو یک جا جمع کرد و اطلاع داد که دو سه ساعت زودتر مرخصیم و حداقل تا یک ساعت دیگه باید خودمون رو به خونهی نامدار برسونیم. صدای سوت و جیغ ها بلند شد و نامدار از آرامش خواست تا لوکیشن رو برای همه ارسال کنه. اطرافم رو زیرنظر گذروندم؛ پدر نامدار نبود! حتی درب اتاقش هم باز بود و تا جایی که دید داشتم، دیدم که کسی هم پشت میز ننشسته. حتما رفته بود پی کثافتکاریهاش؛ اصلا به من چه؟ درست عین بقیه وسایلم رو برداشتم و حاضر شدم برای خروج از شرکت؛ نگاه آرامش عجیب شده بود! سمتش رفتم و دیدم که با سرعت باورنکردنیش مشغول ارسال لوکیشن برای بچههاست. نگاهش سمتم برگشت و درجواب لبخندم، لبخند متفاوتی زد! چرا اینجوری شده بود؟ حس میکردم دلش میخواد مسخرهام کنه. نگاهش به طرز مسخرهای بین من و نامدار میچرخید و باز با خنده به مانیتور خیره میشد. لوکیشن ها رو ارسال کرد و لحظهی آخر روی صفحهای کلیک کرد که دوربین اتاق ها رو کنترل میکرد! در لحظه قلبم ایستاد؛ یکی از اتاق ها اتاق لباسها بود و دوربین هم به طور واضح کل اتاق رو نشون میداد! شت؛ آرامش من و نامدار رو دیده بود؟ اونم درست وقتی که نامدار اونقدر عاشقانه باهام برخورد میکرد و صورتم رو میبوسید؟ خجالت زده لب پایینم رو گاز گرفتم و نامحسوس از آرامش فاصله گرفتم. کیفم رو از روی میز چنگ زدم و سمت درب خروجی تقریبا دوییدم! نامدار مقابل راهم سبز شد؛ روی پیرهن مردونهی سفیدش کت گرم خاکستری پوشیده بود. _ ماشین آوردی؟ پریشون سمتش برگشتم. _ آره، آوردم. نامدار تو چرا به من نگفتی اتاق لباسها دوربین داره؟ نگاهش گیج شد. _ بهت گفتم دوربین داره برو تو اتاق پرو لباس عوض کن؛ چیزی شده؟ به پیشونیم ضربهای زدم. _ نامدار من و تو توی اون اتاق فقط کم مونده بود همدیگه رو ببوسیم! آرامش همهی دوربین ها رو کنترل میکنه، اگه میدیدی چجوری به ما دوتا نگاه میکرد… نامدار عمیق خندهاش گرفت. _ اصلا حواسم نبود! جدی بهش نگاه کردم؛ کلافه بودم. _ کوفت نامدار! چرا میخندی؟ وای آبروم رفت؛ آرامش تنها کسی بود که توی شرکت باهاش حرف میزدم، الان دیگه روم نمیشه! _ جرم کردی مگه؟ صدبار بهت گفتم بقیه باید بفهمن، هیچکسم هیچ حرفی نمیتونه بزنه. عمیق بهش نگاه کردم؛ جدیتش برام جذاب بود! حس میکردم خیلی جاها میتونم باهاش تکیه کنم. به ماشینها اشاره کرد. _ میخوای من ببرمت؟ سر بالا انداختم. _ نه، ماشین آوردم، میرم خودم. _ زود بیا! لباسهات قشنگن، نیازی نیست عوضشون کنی. خندهام گرفت. _ عجله داری نامدار؟ یکی از کارکن ها با نگاهی عجیب از کنارمون رد شد؛ خندهام رو خوردم. _ نه جدی میگم؛ سرخآبی خیلی بهت اومده. لبخند زدم و نگاهم رو زیر انداختم. _ خیلی خب؛ میام سریع، نترس. و با خنده از کنارش رد شدم و سمت ماشینِ هومان رفتم؛ سوار شدم و از شرکت خارج شدم. گوشیم رو روشن کردم و لوکیشنی که آرامش برام فرستاده بود رو باز کردم. قبل از رفتن به خونهی نامدار مقابل هایپری ایستادم با سرعت برق و باد پاکت سیگاری خریدم و دوباره سوار شدم؛ به نامدار قول داده بودم که زود برسم، هرچند نمیدونستم خودش کِی به خونه میرسه. سیگاری آتیش زدم و اولین پُک رو زدم؛ جداً داشتم با خودم چیکار میکردم؟ یعنی واقعا بخاطر نامدارکبیر داشتم قید میلیارد ها پول رو میزدم؟ بعد از مهراد، دیگه هیچوقت همچین حسی رو در کنار کسی نداشتم؛ حتی شاید، این حس امنیت رو در کنار مهراد هم نداشتم! پُک دوم رو کشیدم؛ اگه نامدار کبیر همچنان داشت برام نقشه میکشید چی؟ اگه کل این تایم من و اسکل کرده باشه چی؟ اگه پدرش بهم پیشنهاد دبی رفتن بده باید چیکارکنم؟ واقعا بخاطر نامدارکبیر درخواست اون رو رد کنم یا باهاش برم و با دست پُر برگردم ایران؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و سوم» و سرش بهم نزدیک تر شد؛ لبم رو آروم گاز گرفتم، داشت خندهام میگرفت. همونجا لب زد: _ قرارشد عصر بعد از ساعت کاری همه بریم خونهی من! _ خب؟ سرش دوباره بالا اومد. _ به هومان اطلاع دادی؟ سر بالا انداختم. _ نچ! فراموش کردم. نوک بینیم رو بوسید. _ خسته نباشی خانوم! چینی به بینیام انداختم و کوتاه خندیدم؛ فاصلهاش رو باهام بیشتر کرد و بلااجبار سمت رگال لباس ها رفت. ست فیروزهای اُورال و کت رو سمتم گرفت؛ به همون ست اما با رنگ سرخ آبی اشاره کردم و خندیدم: _ چرا سرخآبی رو بهم ندادی؟ پیشونیم رو با حس بوسید و لباسها رو به دستم داد. _ اونقدر با این رنگ قشنگتر شدی که دلم نمیاد میون اون همه مرد ازت بخوام برای شات هم سرخآبی بپوشی! لبخند مسخره روی لبم نشست، نامدار کبیر تا ابد میتونست با حرفهاش من رو سست کنه. بوسهی دوم رو روی گونهام نشوند و سمت در رفت. _ بیرون میمونم تا لباست رو عوض کنی؛ هرچند باید بری توی اتاق پرو، اینجا دوربین داره! باشهای گفتم و نامدار از اتاق خارج شد؛ توی اتاق پرو ست رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم؛ نامدار حواس پرت نه شال بهم داده بود و نه کفش! حین گریم شدن گریمور توربان همرنگ ست رو روی سرم مرتب بست و موهام رو روی شونههام رها کرد؛ نامدار کفشهای پاشنه پنج سانتی سفید رو برام آورد و تشکر کردن بدون اون لبخند مسخره میون اون همه آدم، کمی برام سخت بود. کفشهام رو هم عوض کردم و بالاخره بعد از اون همه سختگیری از سمت کوروش کبیر، شاتهای منم گرفته شد. یکی نیست بگه آخه مرتیکه، تو که تهش میخوای دخترای مردم و ببری دبی بندازی پیش پای شیخ های عرب، پس این همه سختگیری برای چیه؟ خسته و کوفته وارد اتاق گریم شدم و توربان رو از روی سرم برداشتم؛ اتاق خالی بود و فکرکنم آخرین نفری بودم که ازش عکاسی شده بود. پاهام توی اون کفشهای لعنتی درحال ترکیدن بود! روی اولین صندلی نشستم و کفش هارو از پام بیرون کشیدم؛ پای چپم رو بالا آوردم و آروم ماساژش دادم. درب اتاق آروم باز شد و دختر خوشگلی با ست بنفش و توربان روی موهای لَختش، وارد اتاق شد! فکر نمیکرد من رو ببینه، کمی خجالت کشید. _ ببخشید، فکر میکردم اتاق خالی باشه! پام رو پایین آوردم و روی زمین گذاشتم؛ لبخند زدم. _ خواهش میکنم، راحت باش. متقابلا لبخند زد و جلو اومد؛ توربان رو از روی موهای برداشت و اولین چیزی که عمیق چشمم رو گرفت، لَختی عمیق موهاش بود و رنگ روشن و قشنگش. دستمال مرطوبی از روی میز برداشت و معترضانه گفت: _ اصلا عادت به آرایش ندارم، گریم خیلی روی صورتم سنگینی میکنه! مشغول پاک کردن گریمش شد. _ بدون آرایش هم خوشگلی. تقریبا نصف گریمش رو پاک کرده بود؛ از توی آینه بهم نگاه کرد، لبخند داشت. _ممنونم! توهم خوشگلی. خجالتی به نظر میومد؛ در کل، دختر خوشگلی بود. موهای بلند لخت و طلایی رنگش با پوست صاف و روشنش همراه با چشمهای تقریبا درشت آبی رنگش، واقعا زیبا نشونش میداد! آرایشش رو پاک کرد و توربان رو از روی میز برداشت؛ سمتم اومد و دستش رو سمتم گرفت. _ من نیهانم، از آشنایی باهات خوشبختم. دستش رو صمیمانه توی دستم گرفت. _ همچنین عزیزم، منم ویاناام. لبخند زد. _ تاحالا توی شرکت ندیده بودمت! _ منم همینطور. خندید. _ من نزدیک به یک سال هست اینجا کار میکنم؛ خودم رو به آب و آتیش زدم که بتونم صدم رو بزارم و همراه با جناب کبیر برم دبی! شنیدی که؟ کبیر بزرگ مدلهای خوبش رو میفرسته دبی برای پروژه های حرفهای! خنده روی لبم خشک شد؛ نباید میزاشتم بره! نه تنها نیهان، بلکه همهی دخترای این شرکت. _ آره، شنیدم؛ میدونی کِی قراره برگرده دبی؟ سرش رو بالا انداخت. _ نچ! مثل اینکه چندوقت پیش قرار بوده برگرده، ولی فعلا موندگار شده. لبخند به کُل از روی لبم پرکشیده بود؛ حیف این دختربود! قلبم گرفت، اگر پاش به دبی میرسید همه چیز تموم بود. دختر بیچاره یک سال کامل، درحال تلاش برای این بود که با کوروش کثافت بره دبی و بره پیش پای شیخهای عرب کثیف تر از کوروش؟ دستم رو آروم رها کرد، متوجه سرد شدنم شده بود. _ خوبی ویانا جون؟ بهش نگاه کردم؛ لبخند زدم، پر از اجبار. _ آره عزیزم، مغزم درگیر شد یکم. من تازه وارد شرکت شدم، سه چهار ماهه؛ بنظرت میتونم خودم و خوب برسونم به بقیه؟ سرش رو سریع تکون داد. _ آره بابا! امروز کارت رو دیدم، خیلی خفن بودی. سعی کردم لبخندم رو پررنگ کنم. _ ممنونم ازت! ضربهای به در وارد شد و بلافاصله نامدار وارد شد؛ با دیدن نیهان کنار من کمی پکر شد؛ نیهان آروم به نامدار سلام کرد و نامدارهم بدون اینکه حتی نگاهش رو از من بگیره جواب سلامش رو داد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و دوم» عین بچههای تخس چشمش رو مالید. _ صبحونه درست کردم برات داداشی، برو بخور. _ بخدا میگم معجزه شده باور نمیکنی! با خنده وارد اتاق شدم و با همون موهای نیمهخیس لباسهام رو پوشیدم؛ تاریخِ ِ کذایی روی تقویم پکر، و لکه خونِ کوچیک روی حولهام پکر ترم کرد! با چهرهی آویزون پایین حولهام رو شستم و قبل از اینکه شلوارم هم لکه دار بشه از پد بهداشتی استفاده کردم. نزدیک به یک ساعت بعد حاضر و آماده از اتاق خارج شدم که هومان رو برخلاف همیشه، خسته و خواب آلود روی کاناپه رها شده دیدم. _ چرا انقدر خستهای تو؟ به سر تا پام نگاه کرد؛ هومان آدم گیر دادن نبود، اما دوست نداشتم بهم شک کنه. هرچند کرده بود! امروز هم که به دلیل دعوت شدن به خونهی نامدار، حسابی خوشگل کرده بودم. شومیزِ کوتاه سرخآبیم با کفش و کیف همرنگش و رژلب پررنگم زیادی توی چشم بود و شک نداشتم هومان هم داره به همین موضوع فکر میکنه! _ چون قهوه نخوردم؛ تو چرا انقدر به خودت رسیدی حالا؟ اصلا انتظار نداشتم به روم بیاره. _ درست کنم برات؟ _ چی؟ _ قهوه! _ جواب من و بده ویا؛ قهوه رو که خودمم میتونم درست کنم عزیزم. بهش نگاه کردم؛ میترسیدم دروغ بگم و از چشمهام حقیقت رو بخونه! _ مثل همیشهام. عمیق بهم نگاه کرد؛ خندهاش گرفت. _ خیلی خب ویا؛ فقط شانس بیاری تو دست و پای نامدار نپیچی، وگرنه هفتهی بعد ایران نیستی! عین برق گرفتهها بهش نگاه کردم؛ ادامه داد: _ تا هفتهی بعد باید برم آلمان؛ ببینم مشکوکی با خودم میبرمت ویا! این خونهام میسپرم به پیام؛ میری پیش بچهها زندگی میکنی. خندیدم. _ فکر کردی سو استفاده میکنم از خونه خالی؟ متقابلا خندید. _ دقیقا! به درب خونه اشاره کردم. _ میبریم یا برم؟ _ برو، ولی با تاکسی! معترضانه پام رو به زمین کوبیدم. _ هومان! _ چیه؟ بابا دو روز بزار این ماشین دستِ خودم بمونه. رفتم جلو و روی کاناپه کنارش نشستم؛ تا حد ممکن خودم رو براش لوس کردم. _ تروخدا! چند لحظه بهم نگاه کرد و درنهایت با خنده به در اشاره کرد. _ برو بچه! دلم نمیاد بهت نه بگم. روی تهریشش رو محکم بوسیدم و با خوشحالی از خونه خارج شدم؛ تا خود شرکت رو با آهنگ شاد روندم، حیف که لحظهی آخر پریود شده بودم وگرنه میتونستم شادتر باشم. مقابل شرکت از حرکت ایستادم؛ ماشین رو با حوصله و آروم پارک کردم، درست کنار ماشین نامدار! بانشاط و خندون از ماشین پیاده شدم و وارد شرکت شدم؛ قبل از هرکس بلند به آرامش سلام دادم و عین همیشه مهربون جوابم رو داد. انگشتهاش با سرعت غیرقابل باوری روی کیبورد مانیتور مقابلش درحال گردش بود، چقدر تند بود این دختر! درب اتاق گریم باز بود و اونقدری شلوغ بود، که نصف جمعیت خارج از اتاق ایستاده بودن؛ به جمعیت اشاره کردم. _ چخبره؟ آرامش لحظهای نگاهش رو از مانیتور گرفت. _ پروژهی جدیده؛ جناب نامدار دارن از چند نفر شات میگیرن، کبیر بزرگ هم برگشته! اونقدر سختگیری میکنه که پدر مدل ها رو درآورده. جملهی آخر رو آروم و با خنده بیان کرده بود. کبیر بزرگ برگشته بود؟ نامدار احتمالا حسابی از بابت این موضوع حرصی بود! مجددا به جمعیت چشم دوختم. _ کبیر بزرگ برگشته؟ سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. _ آره؛ راستی جناب نامدار تاکید کرد شماهم برای شات برید! سر تکون دادم. _ ممنون آرامش؛ خسته نباشی. مهربون لبخند زد و من خودم رو از میون بقیه به داخل اتاق رسوندم. نامدار رو با اخمهای درهم دیدم و پدرش، اخمو تر از نامدار بالای سر مدل های بیچاره خط و نشون میکشید! _ قبل از شات گرفتن بهتون گفتم، الان هم میگم؛ یا صدتون رو میزارید یا از پروژه حذفید! کمی پیش رفتم. _ سلام. نگاه همه سمتم برگشت؛ اخمهای نامدار به طور ضایعی کمرنگ شد و با لحن ملایمی جواب سلامم رو داد؛ نگاه کوروش کبیر سر تا پام رو از سر گذروند و درنهایت، تنها سرش رو تکون داد. با اشاره به من خطاب به گریمور ها گفت: _ خانوم وثوقی هم گریم کنید! نامدار، تو در رابطه با رنگ لباسش تصمیم بگیر. نامدار بی هیچ حرفی سمتم اومد و من رو سمت اتاقکِ کوچیک لباسها راهنمایی کرد؛ سمت گریمور برگشت: _ علی جان چنددقیقه صبرکن تا اول بهشون لباس بدم. و حتی فرصت پاسخ دادن هم بهش نداد! سریع وارد اتاق لباسها شدیم و در رو پشت سرش بست. _ چقدر دلم برات تنگ شده بود! دستهاش رو دور صورتم قاب کرد و موهام رو از روی صورتم کمی کنار زد. خندیدم. _ همین دیشب همدیگه رو دیدیم. بیتوجه به حرفم زمزمهوار گفت: _ چقدر سرخآبی بهت میاد! اشارهاش به شومیز و رژلبم بود. لبخند زدم؛ جلو اومد و روی صورتم رو بوسید. دستم پشت گردنش قفل شد و آروم از پشت موهاش رو نوازش کردم. _ نامدار قرار بود بهم لباس بدی. سرش بالا اومد و از همون فاصلهی کم به چشمهام خیره شد. _ گوربابای لباس! بزار از حضورت لذت ببرم بیبی. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و یکم» متقابلا دستش رو فشردم. _ میدونم عزیزم؛ میدونم. دستم رو بالا آورد و پشت دستم رو نرم بوسید. _ به اندازهی تمام مردهای زندگیت پشتتم. نمیتونستم این حجم از احساسی بودن نامدار کبیر رو هضم کنم! امیدوار بودم حسش واقعی باشه، وگرنه بد از سمتش ضربه میخوردم. هرچند، اون نگاهِ عمیق و قشنگش بهم، عجیب عاشقانه بود. نامدار کبیر با اون ابهت و غرورش توی شرکت، اینجوری وسط کلوب مقابل بقیه دست من رو میبوسید و از علاقش بهم صحبت میکرد. _ میفهمم اینکه رابطتت با پدرت خوب نیست چقدر میتونه برات سخت باشه؛ حتی من هم به عنوان یه پسر توی زندگیم از سمت پدرم آسیب دیدم، دیگه چه برسه به یه دختر اون هم با این روحیهی شکننده. نگاهم سمت نامدار برگشت؛ رابطهاش با پدرش بد بود؟ پس چرا توفان میگفت همدستِ پدرشه؟ _ فکر نمیکردم توهم با پدرت توی جنگ باشی. پوزخند زد. _ پس چرا فکر کردی انقدر از بابت نبودش توی شرکت خوشحالم؟ نهایت تلاشم رو میکنم تا میتونه توی ویلای لواسونش بمونه. _ پس چرا پیشش کار میکنی؟ نمیدونم چرا این سوال رو پرسیدم؛ اصلا نمیدونم چرا انقدر باهاش صمیمی شدم! _ چارهای ندارم ویانا؛ از نوجوونی توی این شرکت رشد کردم، اگه الان بخوام برم دنبال یه کار دیگه مدت ها زمان میبره تا موفق بشم! بعدشم، اکثر مواقع پدرم دُبیه؛ مدت زیادی توی شرکت نمیبینمش. بهش نگاه کردم؛ نگاهش غم داشت. دستِ دیگهاش رو هم در دست گرفتم؛ نگاهش بالا اومد و روی من نشست. _ نامدار میخوای بیشتر راجع بهش صحبت کنی؟ لبخند زد. _ مهم نیست واقعا ویانا؛ دلم نمیخواد لحظات قشنگی که تو پیشمی رو با چندتا حرف چرت خراب کنم. با لبخند نگاهم رو پایین انداختم و انگشت شصت نامدار نوازشگرانه روی گونهام نشست. _ دوست دارم همین وسط بگیرم اون لُپای گل انداختهات رو بخورم! ویانا انقد گاز نگیر اون لبای لعنتی رو، توی جمعیم حواست هست که؟ به بی طاقتیاش خندهام گرفت. _ نامدار! _ بالاخره که تنها میشیم ویانا خانوم. بهش نگاه کردم؛ نگاه پر شیطنتم رو که دید با خنده به پیشونیش دست کشید؛ زمزمهوار گفت: _ دخترهی آتیش پاره! جاوید با قدم های سریع سمتمون اومد و قبل از اینکه حرفش رو به نامدار بزنه، کوتاه از من عذرخواهی کرد. _ ببخشید ویانا خانوم؛ نامدار نیم ساعت دیگه باید رستوران باشیم، حواست هست؟ نگاه نامدار سمت من اومد. _ خیلی خب جاوید، برو دم در من میام. قبل از اینکه چیزی بپرسم خطاب به من گفت: _ میخوایم با چندتا از دوستهای بابام و شرکت دار ها بریم شام بلکه بتونیم مخشون رو برای شراکت بزنیم؛ از بابام که آبی گرم نمیشه، حداقل ما دست به کار بشیم. میخوای تو هم بیای؟ جاوید به سرعت خداحافظی کرد و سمتِ در قدم تند کرد. _ نه عزیزم، خوش بگذره بهتون. از جاش بلند شد و درکمال تعجب روی موهام رو بوسید. _ بدون شما که خوش نمیگذره؛ فقط یه شام میخوریم و بلند میشیم میریم خونه. عمیقاً دلم میخواست برگردم و چهرهی برزخی پیام رو ببینم، اما فعلا باید تمرکزم رو روی نامدار میزاشتم. _ فردا میای دیگه؟ _ تلاشم رو میکنم. بهم خیره شد؛ نگاهش خندون بود. _ میارمت، نترس. با خداحافظی کوتاهی از کلوب خارج شد و به محض خروجش، سمت میزِ بچه ها رفتم. سر جام نشستم و خیره به توفانی که درحال پوکیدن بود گفتم: _ همتون خفه شید! توفان ترکید و صدای پچ پچ های آهو و سرور هم بلند شد؛ تنها کسی که این میون عین برج زهرمار نشسته بود و جز سیگار کشیدن و حرص خوردن کار دیگهای نمیکرد، پیام بود! _ ویا کم مونده بود همون وسط بوست کنه! سریع سمتش هجوم بردم و جلوی دهانش رو گرفتم. _ خفه شو توفان تروخدا. صدای خنده ها باز بالا رفت و برای اولین بار مقابل بچه ها خجالت کشیدم؛ آهو از سمتی از بابت اینکه انقدر با نامدار صمیمی شدم سرزنشم کرد، اما پیام همچنان لال بود! زمانی که توفان گفت همه باهم پروژهی جدید پیدا کردن و مشغول اون هستن، عمیقاً احساس تنهایی کردم؛ از بابت اینکه خودم رو تنهایی مشغول کوروش کبیر کردم و انقدر از بچه ها دور شدم، و حالا وجود نامدار باعثشده بود هدفم رو تماماً از یاد ببرم. تقریبا آخرهای شب بود که هومان هم به جمعمون پیوست و طولی نکشید که قصد رفتن کردیم. طبق برنامهای که قبل از اومدن هومان چیده بودیم قرار شد تا قبل از برگشتش به آلمان تولدش رو جشن بگیریم؛ حداقل بهتر از این بود که برگرده و کلی حسرت بخورم که چرا زودتر سورپرایزش نکردم. *** صبح برخلاف روز قبل، یک ساعت زودتر از حالت عادی بیدار شدم و پرانرژی تر از همیشه صبحونه خوردم و به یه نخ سیگار اکتفا کردم و جاش رو به چند دقیقه ورزش دادم. لباس های ورزشیم رو در آوردم و زیر دوش ایستادم؛ بیتوجه به آبی که هرلحظه سرد میشد و باز به حالت عادیش برمیگشت، دوش کوتاهی گرفتم و حولهام رو دور تنم پیچیدم. حین خشک کردن موهام با حولهی کوچیکتر، با هومانِ خوابآلود و ژولیده رو به رو شدم. _ معجزه شده؟ خندیدم. _ صبح توام بخیر عزیزم! -
لعیا
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتادم» نگاهم سمت جاوید رفت؛ به طرز مسخرهای نگاهش مدام بین ما دوتا میگشت. سعی کردم صدام رو پایین بیارم: _ اومدم پیش دوستام دیگه؛ تو اینجا چیکار میکنی؟ به جاوید اشاره کرد. _ منم با دوستمم! کوتاه خندیدم؛ ادامه داد: _ فکر نمیکردم اینجا ببینمت. ابروهام بالا پرید. _ چطور؟ تریپم به این جاها نمیخوره؟ لبخند گوشهی لبش نشست و من ادامه دادم: _ اتفاقا اینجا مال ماست؛ میدونستی؟ متعجب شد! _ جدی میگی؟ سر تکون دادم. _ بله؛ تازه هومان هم از اینجا سهم داره؛ عجیبه که اطلاع نداری! تعجبش بیشتر شد. _ هومان؟ ویانا اطلاع داری که اینجا مشروبات الکلی سرو میشه و روی دوتا میز آخر هم پوکر بازی میکنن؟ اگه گیرتون بندازن پدر همتون در میاد! برام عجیبه که هومان هم از اینجا سهم داره؛ مطمئنم بی خبره. کمی ترسیدم؛ چرا این موضوع انقدر ترس به دلم انداخته بود؟ توفان لعنتی! همش تقصیر اون بود. _ بله مُطَلعم! نترس، چیزی نمیشه. مدتهاست وضعیت همینه؛ مشتریها همه ثابتن، کسی نیست که بخواد لومون بده. کاملا زر زده بودم! تا همین دو دقیقه پیش خودم بابت این موضوع داشتم به توفان غر میزدم. _ انقدر خوش خیال نباش عزیزم! هر چه سریعتر جمع کنید این بساط و؛ میترسم توی دردسر بیوفتی. بیشتر ترسیدم… ببند دهنت و نامدارِ لعنتی. شونه بالا انداختم؛ سعی داشتم بیتفاوت به نظر بیام. _ خیلی خب؛ ولی با بچه ها شریکیم، اگر هم قرار باشه چیزی تغییر کنه باید باهاشون حرف بزنم. _ حتما حرف بزن. سر تکون دادم و جاوید که حسابی از بینِ ما بودن معذب شده بود، با ببخشیدِ کوتاهی از ما دور شد و سمتِ بالکنِ کوچیکِ کلوب رفت. مقابل نامدار به جای جاوید نشستم؛ شک نداشتم پیام داره بهمون نگاه میکنه! _ کاش میدونستی چقدر از دیدنت خوشحالم. لبخند زدم؛ نگاهِ قشنگش روی من اونقدر عمیق بود که شک نداشتم سوژهی بچه ها شدمط نگاهش لحظهای سمت بچه ها رفت و باز به من برگشت. _ دوست دارم با دوستات آشنا بشم! شت! کاش صرف نظر کنه؛ پیام میون جلسهی آشنایی یقهاش رو میگیره. _ فکر نکنم آمادگیش رو داشته باشی! خندید. _ چرا؟ متقابلا خندیدم. _ شاید برخورد جالبی نبینیژ _ چطور؟ خاطرخواهتن؟ بهش نگاه کردم؛ چقدر عاقل بود! _ بیا راجع بهش حرف نزنیم. سکوت کرد؛ اصلا دلم نمیخواست راجع به پیام حرفی بزنم. _ قبلا از هومان شنیده بودم پیش دوستات زندگی میکنی. ابروهام بالا پرید. _کِی؟ به تعجبم خندهاش گرفت. _ من و هومان از آلمان با هم دوستیم! اون سالهای اول تعریف میکرد که یه خواهر دارم که ایران پیش دوستهای مشترکمون زندگی میکنه؛ همین دوستهات رو میگفت؟ سر تکون دادم. _ آره؛ ما تقریبا از نوجوونی با هم دوستیم. _ با هومان هم دوستن، درسته؟ لبخند زدم. _ آره؛ پسرا اول با هومان دوست بودن. یکم داستان دوستیمون طولانیه. عمیق بهم نگاه کرد. _ میخوای راجع بهش حرف بزنی؟ _ خلاصهاش اینه که تقریبا هیچکدوممون به جز همدیگه کسی رو نداریم. پسرا از دانشگاه با هومان آشنا شدن و هر سهتاشون کسی رو نداشتن؛ دونفرشون پرورشگاه بزرگ شدن و یکی دیگشون هم، خانوادهاش رو توی یک آتیشسوزی از دست داده بود و فقط یه خواهر داشت، که الان هم مهاجرت کرده و پیشمون نیست. مکث کردم؛ منظورم مهراد بود! تنها داراییش توی زندگیش خواهرش بود، که همونم سرِ پروژه های مسخرمون از دست داد! که البته مسبب این موضوع رو تماماً من میدونست. _ دخترا هم همینطور؛ هیچکدوممون خانوادهی درست حسابی نداشتیم. ترجیح دادیم همه کنار هم زندگی کنیم؛ اینطوری حداقل هممون یه خانوادهی جدید داشتیم! بهش نگاه کردم؛ لبخند داشت، اما نگاهش همچنان عمیق بود. _ هومان راجع به خانوادتون صحبت کرده؛ بابت مادرت متأسفم، فکر میکنم با پدرت هم رابطهی خوبی نداشته باشی. امیدوارم هومان راجع به بخشِ بیرون انداختنم از خونه حرفی به نامدار نزده باشه! _ درسته؛ اصلا رابطهی خوبی ندارم! حرفم رو با خنده زده بودم؛ سعی داشتم خودم رو ریلکس نشون بدم، اما حس میکردم نامدار هم درست عین من نگاهم رو میشناسه! خشم، غم، ترس؛ تمام حس های توی چشمهام رو میفهمه. دستِ گرمش جلو اومد و انگشتهای یخ زدهام رو در آغوش گرفت؛ خدا میدونست پیام در چه حاله! _ میدونی که من پیشتم؟ لبخند زدم؛ نهایت امنیت رو در کنارش حس میکردم! برام عجیب بود اما، بعد از هومان امن ترین مرد زندگیم بود. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و نهم» نامدار برای خداحافظی به یه بوسه راضی نشد و ازم خواست در کنار بوسهی گونهی چپ، گونهی راستش رو هم ببوسم و متقابلا، پیشونیم رو محکم بوسید. از ماشین پیاده شدم و با دست تکون دادنِ کوتاهی، ازش دورشدم و وارد خونه شدم؛ درست حدس زده بودم و هومان هنوز خونه نیومده بود! دوش کوتاهی گرفتم و با پوشیدن هودی کوتاهم همراه با شلوار بگ و کتونی های سفید، با آرایش کمی کولهام رو برداشتم و از خونه خارج شدم؛ برای هومان پیامی نوشتم و بهش اطلاع دادم که میرم تا بچه ها رو ببینم. تاکسی گرفتم و اول راه بودم که توفان اطلاع داد همه توی کلوب جمع شدن؛ پس جمعشون حسابی جمع بود! مقصد رو عوض کردم و تا رسیدن به کلوب طولی نکشید. به محض ورود به کلوب همه سمتم هجوم آوردن و قبل از رسیدن به بچه ها، با کارکن ها و رفیق های قدیمیم رو به رو شدم و عمیقا حس سلبریتی بودن بهم دست داد! توفان مثل همیشه قبل از همه بغلم کرد و حسابی جیغ و داد کرد؛ آهو و سرور رو هم در آغوش گرفتم و پیام هم مثل همیشه برج زهرمار بود و حتی به خودش زحمت نداد از جاش بلند بشه و فقط دستش رو دراز کرد و من هم بلااجبار بهش دست دادم! عین عقدهای ها به محض تموم شدن سیگارش، سیگار بعدی رو روشن کرد و من هم در سعی برای ایگنور کردنش، کنار توفان نشستم و صمیمانه دستش رو دور شونهام چفت کرد. _ چقدر دلتنگت شده بودم دختر؛ هومانِ عوضی چرا نمیزاره بیای پیشمون؟ حواسم به هومانِ زهرمار نبود که گفتم: _ هومانِ بیچاره که کاری نداره؛ من خودم خیلی درگیر شرکت نامدار شدم! نگاه عمیق پیام روم پررنگ شد و سیگار رسما میون انگشتهاش خشک شد. توفان با نگاهی به پیام سعی کرد بحث رو عوض کنه؛ من که برام اهمیتی نداشت! _ چخبر از هومان راستی؟ موفق شدم خرش کنم یا نه؟ با یاداوری هومان ضربهای روی میز زدم. _ گند زدی که توف! هومان از امروز صبح رفته دنبال کارای برگشتش به آلمان. توفان پکر شد. _ شوخی نکن! _ شوخی دارم باهات؟ چیکار کنیم توفان؟ این همه سه ماه نگهش داشتم که الان یک ماه مونده به آبان بخواد بره؟ سرور زبون باز کرد: _ بابا ویا تو زیادی سخت میگیری؛ حالا تو این ماه تولد بگیر براش، الان نگیری دوروز دیگه میره ها! پشیمون میشی بخدا؛ تولد هومانم که همون اولِ آبانه؛ چه فرقی داره الان یا دوم سومِ آبان؟ فرقش کلاً یک هفته الی ده روزه. تنها کسایی که این میون لال بودن آهو بود و پیام! آهو که دلیل لال بودنش موجهه بود؛ بحث بحثه هومان بود بالاخره. پیام ولی چه مرگش بود؟ این خوددرگیریها چه معنیای میده؟ توفان هم حرف سرور رو تایید کرد. _ راست میگه ویا؛ سخت میگیری بخدا. شونه بالا انداختم؛ پاکت سیگارم رو از کولهام بیرون آوردم و یک نخ سیگار میون انگشتهام قرار دادم. _ نمیدونم؛ شاید. روش فکرمیکنم؛ حداقل بهتر از اینه که هومان بره و هیچ کاری براش نکرده باشم. قبل از اینکه فندکم رو بیرون بیارم فندک پیام مقابل سیگارم قرار گرفت و روشنش کرد! بهش نگاه کردم، حتی بهم نگاه هم نمیکرد. _ ممنون! جوابم رو نداد و پر حرص پُک اول رو به سیگارم زدم؛ همراه با بچه ها چندین دقیقه حتی چندین ساعت گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم؛ توفان به بهونهی نوشیدنی غیرالکلی برام ودکا آورد و چشمکی حوالهام کرد. _ توفانِ دلقک تهش با این گوه بازیا پای هممون گیر میشه! میدونی اگه بفهمن تو این کلوب چه غلطایی میکنیم چه بلایی به سر تک تکمون میارن؟ بیخیال شونه بالا انداخت. _ چیکار میکنیم مگه؟ _ چیکار میکنیم؟ الکل غیرقانونی خب قاطیِ باقی نوشیدنی ها سرو میکنیم، قمار میکنیم؛ فقط کم مونده رقص میله بریم واسه مشتریها! بلند خندید. _ ایدهی بدی نیست والا. متقابلا خندیدم. _ زهرمار! جدی میگم توفان، اگه کسی بره لومون بده پدر تک تکمون و در میارن. و این و یادت باشه که پای هومان هم گیره، و از اونجایی که هومان نمیدونه ما اینجا داریم چیکارمیکنیم، قبل از پلیس هومان میکشتمون! با اشارهی سرور به پشت سرم حرفم نصفه و نیمه موند. _ ویا اون آقاهه از وقتی اومده داره اینجا رو نگاه میکنه؛ نمیدونم چرا، ولی حس میکنم نگاهش بیشتر روی توعه! سریع به عقب برگشتم و رد اشارهی سرور رو گرفتم و در نهایت به نامدار رسیدم! با ابروهای بالا پریده زمزمهوار گفتم: _ نامدار! توفان به طرز مسخرهای جیغ زد: _ چی؟ نامدار اینجا چیکار میکنه؟ سریع سمتش برگشتم و جلوی دهنش رو گرفتم. _ خفه شو توف، چرا جیغ میزنی؟ نگاهی به همشون انداختم و تاکیدی گفتم: _ بشینید سر جاتون ضایع بازی هم در نیارید تا من برگردم! پیام رسماً داشت میپوکید؛ توفان هم همینطور؛ تنها فرقشون این بود که پیام از خشم و توفان از خنده! سریع از بچه ها دور شدم و سمت میز نامدار رفتم؛ جاوید هم همراهش بود. اول خطاب به جاوید سری تکون دادم و گفتم: _ سلام جناب ابتکار. جواب سلامم رو مثل همیشه خندان داد و صدای جدی نامدار به گوشم رسید. _ اینجا چیکار میکنی؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و هشتم» کمی پکر شدم. _ وای نامدار من اصلا آماده نیستم! چه جلسهای آخه؟ _ نیازی به آمادگی نداره؛ هرکاری که تا الان کردی رو انجام میدی. در ضمن؛ گفتم که، پروژهات پذیرفته شده! فقط محض اطمینان میان که یه چکی کرده باشن. کمی خیالم رو راحت کرد؛ وگرنه استرس داشت جونم رو میخورد. نزدیک به یک ساعت بعد دو مرد و یک زنِ پلنگ یا به اصطلاح «زنِ از اَمسالِ کاملیا خانوم» برای جلسه به شرکت اومدن؛ نامدار، من، جاوید، آرامش و گروه عکاسی و گریم و اون سه نفر تقریبا به سختی توی اتاق جلسه جا شدیم و جاویدِ بیچاره بلااجبار دو صندلی اضافه از اتاق عکاسی برای خودش و نامدار به اینجا آورد. جلسه شروع شد و برخلاف تصوراتم، نه چیز سختی بود و نه من دستپاچه شده بودم! کاملا مسلط به سوالهاشون پاسخ دادم و درنهایت کار رو با پنج شات تموم کردیم؛ یکی از سه نفر کار رو بی مکث تایید کرد و بهمون تبریک گفت؛ اون دو نفر اما، زیادی خودشون رو بالا میگرفتن! از دماغ فیل افتاده بودن و حتی زورشون میومد کار به این بی نقصی رو تایید کنن؛ تبریک که دیگه پیشکش! با خروجشون از شرکت، با شادی دست زدیم و جیغ کشیدیم و نامدار نهایت تلاشش رو کرد تا وسط جمعِ بچه ها من رو بغل نکنه و فقط با یه دست دادنِ ساده، کار رو جمع کنه؛ به افتخار پذیرفته شدنِ پروژه همه رو برای فردا شب به خونهی خودش دعوت کرد تا با دستهای خودش برامون کباب درست کنه و این پیشنهاد شادی همه رو چندین برابر کرد! حسابی از این بابت خوشحال بود و شوق رو توی نگاهش میدیدم؛ برخلاف بقیه دست نمیزد، جیغ نمیکشید، حتی درست حسابی هم نمیخندید؛ فقط لبخند داشت، ولی فقط من میفهمیدم چقدر از این وضعیت رضایت داره و شاده. انگار که فقط من حس ته نگاهش رو میفهمیدم؛ حتی اون خواستنِ ته چشمهاش وقتی به من نگاه میکرد! نزدیک به عصر بود که نامدار از بابت شادیِ زیادش، بهمون حال داد و اجازه داد که زودتر از شرکت خارج بشیم؛ قبل از رفتن ازم خواست به اتاقش برم. حین خداحافظی از آرامش کیفم رو از روی میزش برداشتم و شالم رو مرتب کردم؛ آرامش از شرکت خارج شد و من سمت اتاق نامدار رفتم. به محض ورودم اولین چیزی که دیدم لبخندش بود. _ سرکِیفی جناب کبیر! بیشتر خندید. _ چرا نباشم؟ اونم وقتی پروژه پروژهی تو بوده. سمتش رفتم و رو به روش ایستادم؛ از روی صندلیش بلند نشد و من دستهام رو دور گردنش حلقه کردم. _ امشب بریم بیرون؟ از پشت موهاش رو نوازش کردم. _ میخواستم برم دوستهام رو ببینم، خیلی وقته ندیدمشون. سمت دستم متمایل شد و مچ دستم رو آروم بوسید. _ باشه بیبی، فردا رو که هستی؟ لبخند زدم. _ هستم، اگه هومان رو مود خوبی باشه! متقابلا لبخند زد. _ هومان رو برای خودت زیادی بزرگ کردی؛ اصلا همچین رفتارهایی نداره، تا الان کِی پیش اومده نزاره جایی بیای؟ _ هیچوقت واقعا! شیطون خندیدم و خندهام باعث شد لبخندش پررنگ تر بشه. _ صبح با ماشین اومدی؟ _ نُچ؛ ماشین رو هومان برد. از جاش بلند شد؛ دستهام که از دور گردنش باز شده بود رو گرفت و پشتشون رو بوسید. _ بزار آماده بشم خودم میبرمت. سریع مخالفت کردم. _ نه نامدار، هنوز نصف بچه ها نرفتن خونه؛ نمیخوام با هم ببیننمون! حین پوشیدن اُورکُت ذغالیش سمتم برگشت؛ کمی جدی شده بود. _ ببینن حالا، چی میشه؟ _ همین الان هم به اندازهی کافی پشت سرمون حرف هست نامدار! حوصلهی حرفِ اضافه ندارم واقعا؛ دخترا حسودن نامدار، هرچی ببینن دوتا میزارن روش میرن جای دیگه پخش میکنن. اورکت رو پوشید و پروندههای روی میزش رو مرتب کرد. _ به جهنم! هیچکس هیچ غلطی نمیتونه بکنه؛ تا وقتی من هستم از چی میترسی؟ قند توی دلم آب شد؛ پسرِ مردی که برای نابود کردنش پا به این شرکت گذاشته بودم، داشت تبدیل به امن ترین مردِ زندگیم میشد. لبخند مسخرهام رو که دید کمی از اخم در اومد؛ دستم رو توی دستِ گرمش گرفت و گونهام رو بوسید. _ اون خندهی قشنگت و بخورم؛ بیا تا دیر نشده، دوستات منتظرن! و من رو سمتِ در کشید؛ طبق پیشنهادِ من قبل از اینکه کسی رو ببینیم دستم رو رها کرد و شونه به شونه از شرکت خارج شدیم؛ خداروشکر شرکت حسابی خلوت شده بود و حین سوار ماشین شدن کسی رو ندیدیم. تا خود خونه رو برام آهنگ های عاشقانه گذاشت و بیشتر از قبل قند توی دلم آب کرد؛ قبل از رسیدن به خونهی هومان، پشت چراغ قرمز سمتم برگشت و گفت: _ میخوای ببرمت پیش دوستات؟ _ نه عزیزم، میرم خودم؛ باید یه دوش بگیرم و آماده بشم بعد برم؛ آرایشم و نمیبینی چجوری روی صورتم ماسیده؟ دستم رو گرفت و نرم بوسید. _ شما همه جوره قشنگی. لبخندم از همیشه عمیق تر شد و با سبز شدنِ چراغ راهنما، ماشین دوباره حرکت کرد؛ سر کوچه ماشین رو نگه داشت و درست عین سری قبل، بهم اصرار کرد که ماشین رو تا درب ساختمون ببره اما ازش خواستم که سر کوچه بمونه تا مبادا هومان مارو ببینه، چونکه احتمال میدادم هنوز کارهای برگشتش رو انجام نداده باشه و خارج از خونه باشه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و هفتم» با لبخند باشهای گفت و با اون عینک ته استکانیِ دور مشکیش دوباره مشغول کار با سیستم شد؛ لامصب خیلی فرز بود! نامدار قطعا منشی از آرامش سریع تر پیدا نمیکرد؛ انگشتهاش با سرعت روی کیبورد در رفت و آمد بود و خودش هم عین جت، از اینور شرکت به اونور پرواز میکرد! خداروشکر چندروز بود که کبیر بزرگ رو توی شرکت نمیدیدم، و طبق شنیدهها انگار که همراه با چندتا از دوستهای قدیمیش یا همون مدیر های شرکت های مختلف، مشغول عشق و حال توی ویلای لواسون بودن! سمت اتاق نامدار رفتم و در زدم؛ قبل از اینکه نامدار چیزی بگه در باز شد و جاوید رو مقابلم دیدم. خجالت زده نگاهم رو ازش گرفتم و لبم رو از داخل گزیدم. _ سلام آقای ابتکار، صبحتون بخیر. لحنش پر بود از خنده. _ صبح شما هم بخیر خانوم وثوقی، بفرمایید داخل نامدار منتظرتونه! و به داخل اتاق اشاره کرد و دور شد؛ با لپهای گل انداخته وارد شدم و در رو پشت سرم بستم. _ لعنتی این جاویدِ شیطون همیشه خجالت زدهام میکنه! نامدار از جاش بلند شد و همونطور که سمتم میومد خندید. _ عادتشه؛ از صبح تاحالا فقط سر به سرِ من گذاشته؛ دیشب هم با لبِ رژی رفتم خونش، دیگه بیشتر سوژه شدم! ابروهامبالا پرید. _ وای نامدار، آبروم رو بردی بخدا! نامدار بیشتر خندید. _ بخدا نمیدونستم لبم رژی شده! اصلا حواسم به این یه مورد نبود، همینجوری بلندشدم رفتم خونهی جاوید و اولین چیزی هم که به چشمش اومد همون بود! جلو اومد و جفت دستهاش رو روی گونههام گذاشت؛ حرکت نوازشگونهاش روی گونهام باعث شد بهش نگاه کنم. _ وقتی اینجوری با گونه های گل انداخته میبینمت دلم میخواد دو لُپی قورتت بدم! ابروهام بالا پرید؛ نامدار کبیر و شیطنت؟ عجیبه! ابروهای بالا رفتهام رو که دید خندهاش گرفت. _ لابد داری فکرمیکنی این رفتار ها از نامدار کبیر بعیده، نه؟ بلند خندیدم. _ دقیقا! ضربهای به در خورد و بعد صدای جاوید به گوش رسید. _ نامدار، میتونم بیام داخل؟ نامدار با حرص دستهاش رو از روی گونههام برداشت و قدمی عقب رفت. _ ای بر پدرت لعنت جاوید! بیا. جاوید با خندهی بلندی وارد اتاق شد و اول از همه با نگاه به منِ سرخ شده، کوتاه معذرت خواهی کرد؛ پرونده های توی دستش رو سمت نامدار گرفت و گفت: _ ببخشید تروخدا داداش، باید اینارو همین الان امضا کنی! نامدار با اخم پرونده ها رو از جاوید گرفت. _ آرامش توی این شرکت چیکار میکنه که تو همیشه باید پرونده هارو بیاری؟ _ خیلی کار داشت بیچاره، خودم بهش گفتم بده من ببرم. نامدار نگاه بدی به جاویدِ بیچاره انداخت و پرونده هارو تقریبا روی میز پرت کرد. _ مزاحمت ایجاد نکن جاوید؛ امضا کنم به آرامش تحویل میدم! جاوید همونطور که از اتاق خارج میشد، حین بستن در خندون غر زد: _ ناکِس! لب پایینم رو گاز گرفتم؛ شرط میبندم سرخ شده بودم. _ نامدار بخدا آبرو حیثیت برام نزاشتی! انقدر از جاوید خجالت میکشم که حتی روم نمیشه توی چشمهاش نگاه کنم. خنده بازهم به لب های نامدار برگشت؛ پشت میز برگشت تا پرونده ها رو امضا کنه. _ جرم کردی مگه؟ _ نه خب؛ ولی، با لبِ رژی رفتی پیشش و اینا، یکم بد شد. بهم نگاه کرد؛ چرا انقدر نگاهش قشنگبود؟ باورم نمیشه اینجوری عاشق پیشهی نامدار کبیر شده باشم! این نگاه پر از خواستنِ نامدار هنوز هم برام عجیب بود؛ بعد از اتفاقات دیشب، حس میکردم بیشتر دیوونهاش شدم! بیشتر حین دیدنش تپش قلب میگیرم، بیشتر خجالت زده میشم. پرونده ها رو به سرعت امضا کرد و با تلفن روی میزش به آرامش وصل شد و بهش اطلاع داد که پرونده ها رو امضا کرده؛ طولی نکشید که آرامش به اتاق اومد تا پرونده ها رو بگیره، و البته چیز عجیبی هم نبود چون آرامش سریع ترین آدمی بود که توی زندگیم دیده بودم. لبخند پر محبتی به من زد و بعد از گرفتنِ پرونده ها، از اتاق خارج شد؛ قطعا با خودش فکرکرده چخبره که هردفعه واردِ این اتاق میشم باید با این دختره رو به رو بشم؟ خدایا داشتم دیوونه میشدم! کِی نظر بقیه انقدر برام مهم شده بود؟ با اشارهی نامدار مقابلش روی مبل تک نفره نشستم و موهام رو کمی مرتب کردم؛ نگاهش روی چهرهام عمیق بود، خیلی عمیق! _ گفتی امروز کار نداریم، پس چرا گفتی بیام شرکت؟ برگههای مقابلش رو کنار زد و دستهاش رو مقابلش روی میز قرار داد. _ میخواستم بشینم بهت نگاه کنم! بازهم حرفهای لوس کنندهی نامدار و لبخندِ مسخرهی من. _ البته یه کاری هم داریم؛ پروژهات تقریبا پذیرفته شده! چشمهام درخشید. _ جدی میگی؟ شوق من رو که دید لبخند زد. _ آره؛ امروز احتمالا برای جلسه بیان، شاید هم لازم باشه باز چندتا شات بگیریم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و ششم» تقریبا از روی تخت شوت شدم و سمت دستشویی پرواز کردم؛ با همون لباس های دیشب خوابم برده بود و فقط، مثل اینکه حین خواب بر اثر گرما کتم رو در آورده بودم و فقط تاپ سفید رنگ تنم بود. سریع صورتم رو شستم و به موهای گرهخوردهام دستی کشیدم؛ نفهمیدم چطور مسواک زدم و بلافاصله بعدش دو لُپی صبحونه خوردم. برخلاف میلم یک سوم همیشه صبحانه خوردم و سریع سمت گوشیم خیز برداشتم؛ سه تماس ناموفق از «دست جذاب»! باید در اولین فرصت اسمش رو عوض میکردم. قبل از هرکاری با نامدار تماس گرفتم و در اتاقم رو بستم تا ترجیحا آتو دست هومان ندم. تماس رو پاسخ داد و درکمال تعجب صداش بسیار آروم بود! _ سلام خانوم خوابالو. شرمنده به پیشونیم ضربهای زدم. _ نامدار ببخشید تروخدا، اصلا نمیدونم چرا خواب موندم؛ اگه هومان بیدارم نمیکرد حالا حالا قراربود بخوابم! آروم خندید. _ خواب راحتی داشتی عزیزم، دلیلش هم کاملا مشخصه! معترضانه اسمش رو صدا زدم که بیشتر خندید. _ متقابله باورکن؛ فقط فرقی که بینمون هست اینه که من حسابی انرژی گرفتم؛ از حالت نرمالمم یک ساعت زودتر بیدار شدم! و بلافاصله صداش جدی شد. _ کوفت جاوید، گمشو برو پرونده ها رو بده به آرامش؛ موندی من و نگاه میکنی هر هر میخندی؟ عمیقا خجالت کشیدم! _ نامدار تا الان جلوی جاوید بودی؟ خندهاش گرفت. _ بله، ایشونم پررو پررو مونده نگاه میکنه به ریشِ من میخنده! معترضانه صداش زدم که گفت: _ جونِ نامدار؟ عجله نکن ویانا، امروز شات نداریم؛ ولی خودم باهات کار دارم! لبم رو گاز گرفتم و در کمدم رو باز کردم. _ دیشب کافی نبود؟ صداش آروم شد. _ تو برای من هیچوقت کافی نیستی. و دوباره بلافاصله لحنش عوض شد. _ جاوید دو دقیقه من و تنها بزار؛ دِ زهرمار! هی میخوام فحش زشت ندم بهت، خودت میخاری! زیرآب بخندی. صدای خندههای بلند جاوید به گوشم رسید و کمی بعد لحن خندون نامدار: _ میبینمت عزیزم، برو با آرامش حاضر شو. و با خداحافظی کوتاهی تلفن رو قطع کردم؛ آبرو و حیثیتم رفته بود؛ همینم کم مونده بود که برای جاویدِ مسخره و لنگهی توفان سوژه بشم. هوا کم کم رو به سرما بود و باید کمی گرم تر از قبل لباس میپوشیدم؛ کت کراپ پاییزه صورتی همراه با شلوار جین مناسبش پوشیدم و موهام رو دم اسبی بالای سرم بستم؛ دقیقا همونطور که نامدار دوست داشت! همونطور که یک بار بابت تماشا کردنم با این موها تمام جلسههاش رو کنسل کرده بود. رژ سرخآبی با آرایش تقریبا لایتی روی صورتم اجرا کردم و حین برداشتن شال حریرم با کیف نگینیام هومان وارد اتاق شد و پر تعجب بهم خیره موند. _ چرا انقدر ریلکسی؟ مگه تا چنددقیقه پیش میگ میگ نشده بودی؟ چی بهش میگفتم؟ میگفتم زنگ زدم به دوستت و اونم بهم گفتم عجله نکنم چون عاشقمه؟ خندهام رو خوردم و شال رو دور گردنم انداختم. _ با نامدار درمیون گذاشتم، گفت امروز خیلی کار نداریم لازم نیست عجله کنم. مشکوک بهم نگاه کرد. _ خیلی خب، برسونمت؟ _ ماشین رو میخوای؟ _ بله، باید برم کارای برگشتم رو اوکی کنم؛ دو سه ماه پیش باید برمیگشتم مثلا. سریع میون حرفش پریدم. _ برگردی؟ چرا برگردی؟ من هماهنگ شده بودم، یعنی چیزه، قرار شد برنگردی آخه! کم مونده بود برنامههای سورپرایز تولدش رو به هم بریزم! کمی گیج شد. _ من سه ماه پیش گفتم برمیگردم ویا! همین الانش هم خیلی دیرشده؛ کار و زندگیم اونجاست، بیشتر نمیتونم بمونم واقعا! از طرف بیمارستان هم باهام تماس گرفتن، گفتن بیشتر از این نمیتونن بهم مرخصی بدن. اونجا قانون داره ویا، ایران که نیست. راست میگفت، به اینجاش اصلا فکر نکرده بودم. پکر بهش نگاه کردم، پس برنامهی تولدش چی میشد ؟ به لبهای آویزون شدهام نگاه کرد و خندید. _ آویزون نشو دختر! میخوای توام یه مدت بیای پیشم؟ لعنتی حالا که انقدر به نامدار وابسته شده بودم و باید تمام تمرکزم رو روی اون میزاشتم؟ شونه بالا انداختم. _ نمیدونم، روش فکر میکنم. سرم رو بوسید و از اتاق خارج شد. _ سریع آماده میشم؛ توی پذیرایی بمون تا ببرمت. طولی نکشید که هومان با موهای مرتب شده و اکسسوری های محبوبش، همراه با لباس مردونهی سورمهای از اتاق خارج شد و از من درخواست کرد که کفشهام رو روی فرش نپوشم! طبق درخواستش دم در کفش پوشیدم و از خونه خارج شدیم؛ تا خود شرکت رو بهم غر زد که اگر بفهمم داری فلان میکنی فلانت میکنم و این حرفا، ولی خب کو گوش شنوا؟ هومانِ بیچاره خبرنداشت من و نامدار تا چه حدی پیش رفتیم. مقابل شرکت براش دست تکون دادم و سریع از ماشین دور شدم و وارد شدم؛ پر انرژی اول به آرامش سلام کردم و درجواب سلام بلندم، مثل همیشه آروم و متین جوابم رو داد. _ خانوم وثوقی جسارتاً نزیک دو سه ساعت دیر کردین! خندهام گرفت. _ هماهنگ کردم عزیزم، نترس. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و پنجم» لبهام جنبید؛ باز هم لال شده بودم! نزدیک به چندبار جنبید اما طولی نکشید که درکمال ناباوری، حرف قلبم رو به زبون آوردم. _ دوستت دارم! نگاه نامدار رویلبهام ثابت موند؛ نه تنها نگاهش، بلکه خودش هم عین یک مجسمه از حرکت ایستاد! قطره اشک دیگهای روی گونهام ریخت و نامدار سراسیمه و پر هیجان به چشمهام نگاه کرد؛ حس میکردم اینبار اون لال شده. میون گریه خندهام گرفت و نامدار انگار که تازه متوجه شد توی چه موقعیتیه، که قبل از اینکه خندهام عمیق تر بشه، بی مقدمه بهم نزدیک شد و مهر عشقش رو به لبم کوبید! مبهوت بی هیچ حرکتی موندم تا نامدار به آرومی ازم دور شد؛ لعنتی! چم شده بود؟ فقط همین رو کم داشتم که نامدار کبیر وسط خیابون انقدر بهم نزدیک بشه؛ چندماه قبل موقعی که آهو راجع به پدر نامدار و شرکتش صحبت میکرد، ذرهای به این فکرنکردم که ممکنه روزی اینجوری شیفتهی پسرش بشم! باید چیکارمیکردم؟ غید پول و نقشهام رو میزدم و پیش نامدار میموندم، یا…؟ نامردی بود، نبود؟ ولی آخه ما توی کارمون همیشه نامردی کردیم تا به پول برسیم! اما اینبار فرق میکرد؛ کسی مقابلم بود که عمیقاً وابستهاش شده بودم. حرف دلم رو رُک بهش زده بودم، و حالا میخواستم سرش کلاه بزارم؟ انگشت شصتش نوازشگرانه روی گونهام نشست و موهام رو پشت گوش فرستاد؛ بوسهی بعدش رو روی شقیقهام، جایی نزدیک به پیشونیم نشوند و به چشمهام خیره شد. _ هیچوقت نمیتونی به اون اندازه که من دوستت دارم دوستم داشته باشی! قلبم باز به تپش افتاد؛ داشتم دیوونه میشدم، عقلم رو رسماً از دست داده بودم! حس میکردم دارم عشق واقعی رو تجربه میکنم، وگرنه این حجم از حس و حال عجیب و تپش قلب و بدن یخ زدهام، نرمال بود؟ قطعا نبود. گوشیم زنگ خورد و برخلاف خواستهام کمی از نامدار دور شدم تا اون رو از توی کیفم بیرون بیارم؛ اسم«هومان» روی صفحهی گوشی درخشید و سراسیمه تماس رو ریجکت کردم؛ دوباره به نامدار خیره شدم؛ بعد از اون رفتار دیوانهکنندهاش، تقریبا لال شده بودم! حس میکردم حتی نمیتونم نگاهم رو توی چشمهاش ثابت نگه دارم. _ ویانا. بهش نگاه کردم؛ نگاهش از همیشه به من قشنگتر شده بود! _ امشب رو برو خونه، هومان به اندازهی کافی نگرانت شده، ساعت هم از یازده گذشته. فردا شرکت میبینمت، خیلی خب؟ سر تکون دادم و روی موهام رو بوسید؛ بهش نگاه کردم و بی مقدمه تهریشش رو بوسیدم! سریع ازش فاصله گرفتم و فاصلهی کمی که تا خونه مونده بود رو تقریبا دوییدم؛ وارد ساختمون شدم و برای نامدار دست تکون دادم و تا کاملا داخل نرفتم، از کوچه خارج نشد. به نگهبانِ همیشه طلبکار سلام کردم و در خونه رو با کلید باز کردم؛ اولین چیزی که باهاش مواجه شدم چهرهی اخموی هومان بود با موهای بلند بازشدهی پریشون و لباسهای راحتیِ مناسب خواب. _ نمیومدی دیگه ویانا خانوم! شرمنده نگاهم رو ازش گرفتم و آروم خندیدم؛ خیلی آروم کفشهام رو در آوردم و جلوتر رفتم؛ با اخم بهم نگاه کرد. _ هومان عادت ندارم اخمو ببینمت! _ پدرم و در آوردی ویا؛ من تا الان باید خواب باشم، از نگرانی مردم و زنده شدم! _ چه نگرانیای؟ بهت گفتم که، کارمون زمان برد باید میموندم. بعدشم؛ پیش رفیقت بودم، ترسی نداره که! باید مطمئن باشی. _ اتفاقا از همین میترسم! معترض سمتش برگشتم. _ دیگه مسخرش و در نیار هومان! هر چی میشه همین و میگی، والا من تا الان رفتار بدی از نامدار ندیدم. عمیق نگاهم کرد؛ اخمهاش پررنگ تر شد و چشمهاش رو ریز کرد. _ چشمم روشن! نکنه عاشق پیشهاش شدی؟ همین و کم داشتیم فقط. سعی کردم بهش نگاه نکنم، اگه میدید دارم نگاهم رو میدزدم صدرصد لو میرفتم! _ چرند نگو هومان، خواب زده به سرت داری چرت میگی! برو بخواب داداشی، حالا که صحیح و سالم اومدم، دیگه خیالت راحت. و جفت گونههاش رو بوس کردم و سمت اتاقش راهنماییش کردم؛ به در اتاق که رسیدیم سمتم برگشت. _ ویانا به روح مامان قسم، اگه بفهمم داری غلطی میکنی میزنم میکشمت! _ باشه هومان تو از این کارا ازت بر نمیاد، تهش دوتا بزنی تو سرم. و بعد سمت اتاق هولش دادم. _ برو عزیزم غر غر نکن؛ گفتم که، چیزی نیست. و به محض ورودش به اتاق، در رو براش بستم و بوس صدا داری براش فرستادم. _ شب بخیر! شاد و خندان سمت اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت رها کردم؛ به یاد شبی که نامدار از پنجره وارد اتاقم شده بود و من رو روی همین تخت هُل داد بود، شیطون خندیدم و دستهام رو روی دهانم گذاشتم؛ رسماً خُل شده بودم! عین دخترهای نوجوون روی تخت چرخیدم و لبهام رو مدام روی هم فشار دادم؛ لبهایی که چنددقیقه پیش توسط نامدار محکم بوسیده شده بود. صبح با غرغر های هومان بیدارشدم و طبق حرفهاش، همونطور رها شده روی تخت، متوجه شدم که دیرم شده و تقریبا یک ساعت قبل باید بیدار میشدم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و چهارم» غر زد: _ کفش پاشنه بلند چرا میپوشی آخه؟ اگه من نبودم دستت و بگیرم تا الان صدبار روی این خرده سنگ ها افتاده بودی زمین. در سکوت فقط بهش خیره موندم؛ از اون قسمت عبور کردیم و نگاه نامدار هم متقابلا روی من نشست؛ ناخواسته لب پایینم رو گاز گرفتم و نگاهش از چشمهام به لبهام رسید. _ چندبار بهت گفتم این لعنتی رو گاز نگیر؟ لبخند مسخرهای گوشهی لبم نشست و نگاه نامدار بین چشمهام و لبم دو دو میزد؛ بهش نگاه کردم، داشت چی میشد؟ چند ماه بود که خودم رو درگیر نامدار کرده بودم، هدف چی بود؟ منِ لعنتی تمام اهدافم رو در رابطه با وارد شدن به شرکت از یاد برده بودم! انگار نه انگار که من با نقشه وارد شدم؛ این عشق و علاقهای که بین من و نامدار در گردش بود نرمال بود؟ مکالمهی قدیمیمون توی کافهی علیرضا توی مغزم مرور شد: «تو که میدونی من با هدف پیش اومده بودم، میدونی ممکنه برات ضرر داشته باشم، پس الان چرا انقدر اصرار به برگشتنم داری؟» و صدای نامدار توی سرم اکو شد: «منم هدف های خودم رو دارم؛ تو برمیگردی و هرکدوم از ما، به اهداف خودمون میرسیم!» لبخند کمرنگ از روی لبم رفت و ادامهی مکالمه توی سرم پیچید: «برات مهم نیست هدفم چقدر میتونه تورو تو خطر بندازه؟» و جواب نامدار همراه با پوزخندِ مرموزش! «از کجا معلوم، شاید هدفِ من خطرناک تر باشه!» بی مقدمه، جدی و البته آروم گفتم: _ نامدار هدفت برای برگشتِ من به شرکت چی بود؟ سوالِ بی مقدمهام باعثشد جا بخوره! نگاهش بین دو تا چشمم چرخید، نمیدونست چی بگه. قلبم توی سینه لرزید، من داشتم دلبستهاش میشدم! اگر همهی این ها نقشه بود چی؟ هه! ویانای خوش خیال؛ اگر؟ خب نقشه بود، مگه نبود؟ نگاهم ترسون و لرزون میون چشمهاش چرخید، جواب بده لعنتی؛ جواب بده، نزار فکر کنم همهی این حرف ها نقشه بوده! _ ویانا… و سکوت! وای، داشتم از استرس میمردم. میون دستهاش یخ زدم؛ ترس و استرسم رو حس کرد که دوباره به چشمهام خیره شد؛ کم مونده بود بزنم زیر گریه! _ ویانا خوبی؟ سرم رو به اطراف تکون دادم. _ نه، نه! نامدار، جوابم رو بده! به لکنت افتاده بودم؛ تمام تلاشم رو کردم که اشک چشمهام جاری نشه، اما یقین نداشتم که نامدار با اون نگاه عمیقش، بغض توی چشمهام رو دیده. _ ویانا این موضوعی نیست که الان وسط خیابون بخوایم راجع بهش صحبت کنیم! توهم عجله داری… میون حرفش پریدم؛ صدام بلند بود و لرزون، لعنتی چرا انقدر ضعیف شده بودم؟ _ حرف بزن نامدار من هیچ عجلهای ندارم، حرف بزن! مثل اینکه موضوعی رو یادش اومد که سریع گفت: _ توهم با نقشه پیش اومدی ویانا، چرا فقط از من میپرسی؟ چشمهام گرد شد! قدمی به عقب رفتم اما دستهای نامدار از دورم ذرهای باز نشد. _ نامدار چرا سعی داری جمعش کنی؟ لعنتی، من، من…وای. اشکهام جاری شد و عین دیوونهها دستم رو مقابل صورتم گرفتم. نامدار بهت زده دستهام رو از دور صورتم برداشت و به اشکهام نگاه کرد. _ ویانا آروم باش، خواهش میکنم ازت! خیلی خب، میگم بهت. بی توجه به حرفش با همون لحن لرزون گفتم: _ من هدفم هر کوفتی که بود ازش دل کندم؛ همونجایی که برگه استعفام رو به سینهات کوبیدم ازش دل کندم! ولی تو، هدفت چقدر مهم بود که بابتش غرورت رو کنار زدی و دوباره ازم خواستی به شرکتت برگردم؟ اشک ها دیوانه وار روی گونهام سرازیر شد و نامدار با نگاهِ عمیقاً نگرانش اشکها رو سریع از روی گونههام کنار زد. _ ویانا گفتم میگم بهت، فقط لطفا آروم باش! بی هیچ حرفی بهش خیره موندم که گفت: _ ازت خوشم اومده بود ویا! خیلی ازت خوشم اومده بود؛ نتونستم به خودم اجازه بدم که از دستم بری، ترجیحم این بود که هدفت هر چیزی که هست توی شرکت بمونی اما من بتونم بهت نزدیک بشم. نگاهم خیره تر توی چشمهاش نشست؛ راست میگفت! توی نگاهش هیچ دروغی نمیدیدم؛ با مکث گفت: _ با خودم گفتم اگر هدفش آسیبی به شرکت رسوند اونوقت خودش هم توی دستمه، میتونم بازیش بدم! ولی ویانا تو نقشهام رو بهم ریختی؛ انقدر وابستهات شدم که الان بابت اون فکر مسخرهام هرروز خودم رو سرزنش میکنم. نگاهش بین دوتا چشمهام چرخید؛ بخدا قسم راست میگفت! قلبم به تپش افتاد، تنها چیزی که توی نگاهش میدیدم خواستن بود. علاقه بود، عشق بود. نامدار کبیر بهم وابسته شده بود! اشک ها دوباره روی گونهام روانه شد که دستهاش نوازشگرانه اشک رو کنار زد. _ گریه نکن ویانا، دیوونهام نکن! حیف اون چشمهای قشنگت نیست که بخوای بابت همچین موضوع مسخرهای اذیتشون کنی؟ عمیق بهش نگاه کردم؛ قلبم به تلاطم افتاده بود؛ مغزم هیچ فرمونی بهم نمیداد! شک نداشتم که بدنم میون دستهاش یخ کرده. هیچ چیز رو حس نمیکردم؛ تنها چیزی که میدیدم نامدار بود و نگاهِ قشنگش. آروم اسمش رو صدا زدم. _ نامدار! نگاهش دوباره روی چشمهای سرخ شده و مژههای خیسم نشست. _ جونِ نامدار؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و سوم» ساعت نُه شب بود که برای همه شام سفارش داد و از اونجایی که من خیلی کوبیده دوست نداشتم، تقریبا تا چند دقیقه فقط با غذام بازی کردم؛ حواسِ نامدار تماماً پیش من بود و اطمینان داشتم که متوجه شده غذا رو دوست ندارم! همه تا دونهی آخر برنجشون رو هم خوردن و ازش تشکر کردن؛ نامدار اجازهی رفتن رو صادر کرد و از همهی بچه ها بابت موندنشون تشکر کرد. بچه ها دونه دونه از شرکت خارج شدند و در نهایت من موندم و نامدار و جاوید و آرامش. قبل از اینکه از بچه ها خداحافظی کنم، نامدار با اشاره ازم خواست از شرکت خارج نشم! جاوید به آرامش پیشنهاد داد که اون رو تا خونه برسونه و آرامش با همون تعارفهای همیشگیش، به سختی درخواستش رو قبول کرد؛ با رفتنشون من و نامدار توی شرکت به اون بزرگی تنها شدیم. تلفنش رو برداشت و کنارم نشست؛ خودش رو مشغولِ چیزی کرد و در همون حین گفت: _ غذات رو نخوردی، کوبیده دوست نداشتی؟ باید تعارف میکردم؟ کمی با شک جواب دادم: _ خیلی گشنهام نبود! بهم نگاه کرد؛ قطعا فهمید دارم دروغ میبافم. حرفم رو بی جواب گذاشت و نگاهش دوباره روی صفحهیگوشیش نشست. _ پیتزا که دوست داری؟ ابروهام بالا پرید؛ داشت برای من جدا غذا سفارش میداد؟ نگاه متعجبم رو که دید کمی خندید. _ زودباش دختر، الان مغازهها میبندن! _ آره، دوست دارم. و دوباره مشغول گوشیش شد؛ مثل اینکه سفارشش رو ثبت کرد که گوشی رو خاموش کرد و توی جیب شلوارش قرار داد و همونطور نشسته، خودش رو به من نزدیک کرد؛ دستهاش محکم دور کمرم قفل شد و اینبار، من رو کمی به خودش نزدیک تر کرد؛ اونقدر نزدیک که دیگه جای تکون خوردن نداشته باشم. _ برام جداگونه غذا سفارش دادی؟ نگاهش بین چشمهام و لبم چرخید؛ چرا انقدر به هم نزدیک بودیم؟ گرمی نفسش رو به وضوح حس میکردم! _ واسه تو سفارش ندم میخوام واسهی کی سفارش بدم؟ لبخندِ مسخره دوباره روی لبم نشست؛ نگاهش اینبار روی چشمهام خیره تر موند. _ چقدر رژ این رنگی بهت میاد! نگاه خیرهاش روی صورتم و حرفِ غیرمنتظرهاش قلبم رو به تلاطم انداخت! لبخند روی لبم کمرنگ تر شد و کمی توی جام تکون خوردم؛ دستهای نامدار اما دور کمرم محکم تر شد! _ از چی میترسی ویانا؟ نگاهم توی چشمهاش نشست؛ نگاه اونم همونطور. _ من از چیزی نمیترسم. ناخواسته نگاهم رو دزدیدم. _ میترسی ویانا، وگرنه اینطوری نگاهت رو نمیدزدیدی. لب باز کردم تا چیزی بگم که ضربهای به در شرکت وارد شد؛ صدای مردی اومد که سعی داشت با فریادهاش ما رو از اومدنش مطلع کنه. _ ببخشید، شما پیتزا سفارش دادید؟ نامدار کلافه از مکالمهی نصفه رها شدمون، از من دور شد و سمت در شرکت رفت. _ بله، اومدم. طولی نکشید که جعبه به دست نزدیکم شد و جعبهی بزرگ رو مقابلم روی میز گذاشت. قدردان نگاهش کردم و ازش تشکر کردم. اسلایس اول رو از توی جعبه بیرون آوردم و گاز کوچیکی ازش خوردم؛ نگاه عمیق نامدار رو مدام روی خودم حس میکردم و غذا عین سنگ از گلوم پایین میرفت. متقابلا بهش نگاه کردم و پیتزای گاز زده رو سمتش گرفتم و با دهنِ پر گفتم: _ میخوای؟ خندهاش گرفت. _ نه عزیزم، نوش جونت. و من هم با خیال راحت تا اسلایس آخر رو خوردم. ساعت نزدیک به یازده بود و کم کم پیام های معترضانهی هومان روی صفحهی گوشیم درحال نقش بستن بود، و تنها جواب من هم چیزی نبود جز « باشه»! با اصرارهای من نامدار درب شرکت رو بست و سوار ماشین شدیم تا اول من رو برسونه و بعد، خودش بره خونه. تنها حرفی که توی راه بینمون رد و بدل شد چند کلمه راجع به شات های امشب بود؛ ماشین رو سر کوچه نگهداشت و سمت من برگشت. _ میخوای یکم برم جلوتر؟ دیروقته، کوچههم تاریکه. سریع نگاهم رو ازش گرفتم و کیفم رو از روی پام چنگ زدم. _ نه کلاً دو قدم مونده تا خونه، میرم خودم. معترض اسمم رو صدا زد. _ ویانا! سمتش برگشتم؛ عمیق نگاه میکرد. _ میام باهات. و بلافاصله بی توجه به منِ مبهوت، از ماشین پیاده شد و طولی نکشید که دربِ سمت من رو باز کرد! متعجب بهش نگاه کردم. _ نامدار دو قدم جلو تر خونهست! واقعا لازم نیست. و ساختمون رو که نورهای زردش کاملا مشخص بود با انگشت نشون دادم. _ ببین، اونجاست. بیتوجه به حرفم، دستم رو توی دستش گرفت و من رو آروم از ماشین پیاده کرد. _ بیا دخترم، غر نزن انقدر. لفظ «دخترم» باعث شد کمی سست بشم و عمیق بهش نگاه کنم؛ نگاه نگرانش به مقابل برای اینکه سعی کنه من رو از روی خُرده سنگ ها سالم رد کنه، نیم رخِ جذابش توی اون نورِ کم؛ همه چیز باعث میشد هرلحظه بیشتر از قبل دیوونهاش بشم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و دوم» دیر برگشتنم رو به هومان اطلاع دادم و بی توجه به مخالفتِ همیشگیش، براش کلی استیکر بوس فرستادم و گوشیم رو توی جیب شلوارم گذاشتم؛ توی بالکن سر سبز شرکت نشستم و سیگاری آتیش زدم. هوا گرگ و میش بود و چیزی به تاریکی هوا نمونده بود؛ دومین پُک رو به سیگارم زدم و سیگار از میون انگشتهام دزدیده شد! با خنده به عقب برگشتم و نامدار رو دیدم که درحال نگاه کردن به فیلترِ رژیِ سیگار، کنار من نشست و پُک اول رو کشید. _ لوسم کردی؛ دیگه سیگار هایی که خودم روشن میکنم بهم نمیچسبه. بهش نگاه کردم؛ خیره. لبخند داشتم، دوستش داشتم؟ نه! پس این تپش قلب بالا و لبخند مسخره روی لبم چی بود؟ _ امشب واقعا کار داریم یا قصدی داری؟ بهم نگاه کرد؛ خندون بود. _ لو رفتم؟ معترض شدم. _ نامدار! صدای خندهاش بالا رفت. _ شوخی کردم! کار داریم واقعا، نمیدونم چرا ولی پروژهات به مشکل خورده؛ مسئولش خیلی سخت گیر از آب در اومده. باید کلی شات بگیریم تا متقاعدشون کنیم که کار مال ماست. _ پس امشب کل گروه گریم و عکاسی رو نگه داشتی شرکت! پُک بعدی رو به سیگار زد؛ قبل از هر پُک به فیلتر سیگار نگاه میکرد. _ بله خانوم وثوقی؛ جدی فکر کردی فقط تو رو نگه داشتم که خفتت کنم؟ بلند خندیدم. _ ازت برمیاد جناب کبیر! سیگارِ به فیلتر رسیده رو کنار گل ها خاموش کرد و سیگار بعدی رو میون لبهای من قرار داد؛ ناخواسته خندهام گرفت و نامدار متعرض شد. _ نخند ویانا، میوفته الان! فندک رو روشن کرد و سیگار رو آتیش زد و به سرعت از میون لبهام برداشتش؛ بلند خندیدم و کمی سمتش خم شدم. _ خسیس لااقل بزار یه پُک بکشم! با لذت به جای رژ روی فیلتر نگاه کرد. _ لازم نکرده! چیزی که میخواستم رو گرفتم، باقیش به خودم مربوطه. حرصی شدم و سمتش هجوم بردم؛ پشت سر هم به بازوش ضربه زدم و نامدار بلند خندید که صدای جاوید رو از پشت سرمون شنیدم! _ ببخشید مزاحمتون میشم؛ نامدار آرامشِ بیچاره یه ساعته داره بهت زنگ میزنه. سریع از نامدار دور شدم و خندهاش بیشتر شد؛ بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره گوشی رو از جیبش بیرون آورد. _ سایلنت بوده! لحن جاوید پُر بود از خنده. _ اطلاع دارم جناب کبیر؛ سایلنت هم نبود شما متوجه نمیشدی! نامدار بهش نگاه کرد. _ کوفت جاوید! گمشو داخل تا بیام. و شلیک خندههای جاوید به هوا رفت! برای اولین بار مقابلش خجالت کشیدم و حتی برنگشتم که نگاه کنم؛ نامدار سیگار رو خاموش کرد و توی سطل زباله انداخت و بی توجه به جاوید که فاصلهی زیادی از ما نداشت، روی موهام رو بوسید. _ شما هم بیا داخل، سرما میخوری. و بلافاصله وارد شرکت شد؛ نامدار کبیر حسابی دیوونهام میکرد! اگر میخواستم اعتراف کنم باید میگفتم عجیب هورمون های زنانهام رو به تلاطم مینداخت؛ این مرد عجیب خوب بود. سریع از روی صندلی چوبی بالکن بلند شدم و پا به شرکت گذاشتم؛ به جز نامدار و جاوید و آرامش و چند نفر از گروه گریم و عکاسی، دیگه کسی توی شرکت نبود. طبق پیشنهاد نامدار قرار شد اول همه قهوه بخوریم که خستگی از تنمون بره، و بعد کار رو شروع کنیم. جاوید برای همه قهوه درست کرد و اول به خانوم ها، و بعد به آقایون تعارف کرد؛ قدردان ازش تشکر کردم و فنجون قهوه رو با جفت دستهام گرفتم. سنگینی نگاه نامدار رو مدام روی خودم حس میکردم، حتی سعی نداشت مقابل بقیه کمی از ضایع بودنش کم کنه! تا جایی که در توانم بود سر خودم رو گرم کردم تا نگاهم با نامدار برخورد نکنه و گونههام گل نندازه؛ فنجون خالی رو توی سینک گذاشتم دوباره از جاوید تشکر کردم. نامدار هم سریع قهوهاش رو سر کشید و اون رو کنار فنجونِ خالیِ من قرار داد! _ بچه ها سریع قهوههاتون رو بخورید تا بریم سرِ کارمون. باقی بچه ها به سرعت قهوهها رو تمام کردن و جاوید رو تشکر بارون کردن؛ نزدیک به ده تا شات برای تاییدیهی پروژه، نزدیک به دو الی سه ساعت زمان برد! با خسته نباشیدِ نامدار هرکس عین جنازهای گوشهای افتاد و من قبل از هرکاری سمتِ خوراکی هایی که نامدار خریداری کرده بود رفتم؛ همراه با چندتا از بچههای گروه عکاسی آبمیوه و شیرینی خوردیم و حس کردم که بعد از خوردن شیرینی ها، نفسم تازه بالا اومد! نامدارِ غرغرو توی تایم کار اجازهی شیرینی خوردن بهم نداده بود چون معتقد بود گریمم رو خراب میکنه و کار گریمور ها رو سخت تر میکنم! تلافیش رو در آوردم و زیر نگاهِ خندون نامدار، تا دونهی آخر شیرینی ها رو خوردم. جسمش پیش جاوید بود، اما حواس و نگاهش تماماً پیش من! جاوید بیچاره هم هر چند دقیقه با دنبال کردن رد نگاهش به من میرسید، اما به حرفهاش ادامه میداد و نامدار با نگاه به من، فقط برای اون سر تکون میداد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصت و یکم» دستش روی دستم نشست و دستهام روی شونههاش از حرکت افتاد. _ همه چیز ریخته به هم! اصلا حوصلهی درست حسابی ندارم ویانا. سمتم برگشت و بهش نگاه کردم؛ دستم روی ته ریش های همیشه مرتبش نشست و انگشت شصتم نوازشگرانه گونهاش رو لمس کرد. _ چیشده؟ _ پروژهای که تو توش فعالیت کردی کارش افتاده عقب؛ از شانس بدت یه تحلیلگرِ سختگیرِ به درد نخوره مسئول این پروژه شده! بابامم که سر این پروژه حسابی پذیرفته که دورههای مسخرهاش تورو از این رو به اون رو کرده؛ از سمتی دیگههم مثل اینکه قصد نداره برگرده دبی! اصلا همون موقعی که برگشت، نهایتاً یک الی دو هفته بعدش باید برمیگشت. الان سه ماه گذشته، ولی همچنان قصد برگشت نداره! سعی کردم خودم رو به اون راه بزنم. _ چیکارش داری نامدار؟ برگرده یا برنگرده، چه فرقی به حال من و تو داره؟ لحظهای بهم خیره موند؛ نمیتونست بگه بابام هرچی بیشتر ایران بمونه احتمالش بیشتره که بخواد تورو با خودش ببره دبی و بندازه پیشِ پای شیخهای عرب! _ حتما یه چیزی هست که انقدر اصرار دارم گورش رو گم کنه! دیگه حرفی نزدم. طی این مدت فهمیده بودم رابطهی نامدار هیچ با پدرش خوب نیست! پس چرا توفان موقع تحقیق ها گفته بود همدست پدرشه؟ نکنه همدستیای درکار نبود و نامدار هم با این کار پدرش کاملا مخالف بود؟ لعنتی! مغزم داشت از هجوم این حجم از فکت های مختلف میترکید. با باز شدن ناگهانی در دستم از روی گونهی نامدار برداشته شد و نامدار سریع سمت در برگشت. با دیدن جاوید توی چارچوب در، از جاش بلند شد و بدون توجه به من، سمتش رفت. _ جاوید گاوی چیزی هستی؟ مگه اومدی تو طویله؟ نگاه جاوید روی من نشست؛ سعی داشت خندهاش رو کنترل کنه. _ ببخشید تروخدا، فکر کردم تنهایی! خندهام رو خوردم و لُپم رو از داخل گاز گرفتم. _ جاوید من و ببین، تو از کجا میدونی بابام موندگار شده ایران؟ اصلا چرا آرامش باید زودتر از من باخبر بشه؟ درستش این بود که توی این موقعیت با معذرت خواهیای از اتاق خارج بشم، اما کنجکاویم این اجازه رو بهم نمیداد! _ بخدا منم از میون حرفهاش متوجه شدم. آرامشم بلافاصله ازم پرسید که از این موضوع با خبرم یا نه، منم بهش گفتم مثل اینکه فعلا موندگار شده ایران! نامدار چیزی نگفت که جاوید حرفش رو ادامه داد: _ اصلا چیکارش داری؟ الان بره دبی با ماهِ بعد، چه فرقی به حال تو داره؟ نگاهشون اول روی من چرخید، بعد دوباره به هم نگاه کردن. _ ببین جاوید، خودت هم خوب میدونی چه فرقی به حالم داره، پس زر نزن! سعی کن متقاعدش کنی هرچی زودتر بره، اونم تنها! چشمهای جاوید گرد شد. _ چی میگی نامدار؟ بابای توعه، من متقاعدش کنم برگرده دبی؟ به من چه؟ نگاهشون مجددا روی من نشست؛ بیشتر از این نمیتونستم توی اتاق بمونم! با معذرت خواهی کوتاهی لبخند زدم و از کنارشون رد شدم و سمت در قدم برداشتم. _ ببخشید، من برم. نامدار درکمال تعجب با اسم کوچیک صدام زد. _ ویانا! سمتش برگشتم. _ امشب میتونی بیشتر شرکت بمونی؟ نگاه جاوید رو دیدم که میون ما چرخید و از بابت صمیمیت زیادیمون عمیقاً متعجب و البته خندان شد! _ چطور؟ _ همونطور که بهت گفتم از شانس بدمون یه تحلیلگرِ سخت گیر و مسخره مسئولِ پروژهی تو شده؛ لازم باشه تا صبح باید بمونیم شات بگیریم تا ثابت کنیم کارمون نقصی نداره! تو و آرامش و چندتا از بچه های دیگه لازمه که تا شب شرکت بمونید. سر تکون دادم. _ خیلی خب؛ فقط باید به هومان اطلاع بدم. نگاه جاوید دوباره روی ما نشست؛ داشتم معذب میشدم. _ میخوای خودم اطلاع بدم؟ سریع حرفش رو رد کردم. _ نه نه! لطفا بزار خودم بگم. با خندهی کوتاهی حرفم رو قبول کرد و من با با اجازهای از اتاق خارج شدم؛ صدای خندهی جاوید رو شنیدم که سعی داشت سر به سر نامدار بزاره؛ پس حالا حالا ها کار داریم توی این شرکت. -
نام رمان: رو به تو، پشت به او نویسنده: عسل اکبری(هانیبانو) ژانر: عاشقانه، تراژدی خلاصه: سمر جهانآرا طراح جواهراتِ برجستهی جوان، تک دختر اردلان جهانآرا یکی از ثروتمندترین مافیاهای تهران است؛ چهارسال قبل درست پس از تهمت بزرگی که در راستای کار و شرکتش به او تحمیل شد، از ایران رفت و حالا باز به ایران بازگشته اما برخلاف خواستهاش، اینبار در شرکت رقیب شروع به کار میکند! در این میان اردلان از او میخواهد تا روی درخواست خواستگاری «سالار سرافراز»، تهمت زنِ عظیم و معروف فکر کند؛ بیخبر از حضور ناگهانیِ داریوش در زندگیاش؛ رئیس شرکتی که سمر در آن مشغول به کار است و درست پانزده سال با او اختلاف سنی دارد! در این میان، قلبی که میان سالار و داریوش گیر افتاد و دوراهی احساسات، زندگیاش را پیچیده کرده و در هم میریزد. و در نهایت سوال مهم این است؛ سمر، رو به کی ایستاده و پشت سرش کیست؟ انتخابش نیت است یا نبض؟ عشق یا جنون؟ داریوش یا سالار…؟ مقدمه: به خس خس افتاده بودم؛ پاهایم نای دوییدن نداشتند اما میدوییدم و پس میزدم. دوستش نداشتم؛ به من میگفتن برای تو عشق از دو سو آمده! اما نگاهِ او عشق نداشت؛ میدوییدم، پس میزدم؛ نمیخواستم پیشِ رویم باشد! پشت به او ایستاده بودم، میدوییدم و میدوییدم تا هرگز مقابلم نبینمش. پس میزدم؛ با تمام وجود او را پس میزدم. پشت بهش میایستادم تا مقابلِ دیگری باشم! اویی که جنس نگاهش فرق داشت. همه چیز از ابتدا مشخص بود، میان دو نگاه من سمتی رفتم که چشمها به من عشق را فریاد میزدند! نه جنون… رو به او ایستادم و پشت به دیگری! اویی که من را با تمام وجود میخواست و دیگریای که حتی برای رو به من ایستادن تلاشی نمیکرد…
-
آنا
-
هلن