رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. «پارت نود و پنجم» بی سروصدا روی یکی از کاناپه ها نشستم و نامدار سریع با سینی شیرینی از آشپزخونه بیرون اومد. _ نوشیدنی چی میخوری؟ با چشم های سرخ شده بهش نگاه کردم. _ نامدار چیزی نمیخوام میشه بیای اینجا؟ شیرینی هارو مقابلم گذاشت و کنارم نشست؛ دست‌هاش دور شونه‌هام قفل شد و شقیقه‌ام رو بوسید. _ چیشده زندگیم؟ بدون حرف بغلش کردم و صداش نگران توی گوشم پیچید. _ ویانا داری نگرانم میکنی! چی میگفتم؟ میگفتم اکسم برگشته نگران اونم؟ سعی کردم به روی خودم نیارم. _ از لحاظ روحی یکم ریختم به هم، چیزی نیست. من رو از خودش جدا کرد. _ تاریخت نریخته به هم؟ سر تکون دادم. _ نه نامدار اون آخر ماهه. موهام رو پشت گوشم فرستاد. _ چشم‌هات سرخه ویانا! بی مقدمه گفتم: _ بهم سیگار میدی؟ معترض صدا زد. _ ویا! سریع بین حرفش پریدم. _ لطفا نامدار. با تردید از جاش بلند شد و وارد اتاقش شد؛ از جام بلند شدم و سمت بالکن بزرگ کنج پذیرایی رفتم. از اونجایی که شب بود هوا کمی سرد تر بود، شونه‌هام رو با دست‌ پوشوندم و طولی نکشید که نامدار با پاکت سیگار پشت سرم ظاهر شد؛ به عقب برنگشتم و نامدار خودش سیگار رو میون لب‌هام قرار داد. ناخواسته سمتش برگشتم و به محض روشن کردنش اون روز از میون لب‌هام برداشت و سمت لب‌های خودش برد. خنده‌ام گرفت. _ رژ ندارم که! بهم نگاه کرد؛ نگاهش روی چشم‌هام جدی بود. _ مهم نیست. بالاخره سیگار دوم رو هم میون لب‌هام روشن کرد و خیره به چشم‌هاش پک اول رو به سیگار زدم؛ به آسمون و ستاره‌های ریز و درشتش خیره شدم و درهمون حین سرم رو به شونه‌ی نامدار تکیه دادم؛ بوسه‌اش که روی موهام نشست چشم‌هام رو بستم و پک بعدی رو به سیگار زدم. کنار نامدار آروم ترین بودم؛ گوربابای مهراد، حالا که نامدار درکنارم بود و امن ترین آدم زندگیم بود، مهراد و گذشته‌اش برام مهم نبود! *** امروز روز مهمی بود؛ یه سری کله گنده که مربوط به پروژه‌ی من بودن به شرکت اومده بودن تا جلسه‌ای برگزار بشه و پروژه با شات‌های آخر، با پایان برسه. تا پایان جلسه از استرس کل گوشه‌ی ناخون‌هام رو خوردم و مدام دست‌هام رو زیر میز پنهون کردم تا لرزش محسوسش به چشم نیاد؛ حواس نامدار اونقدر که به من بود، به تحلیل‌گر های بیچاره نبود. اونقدر ضایع فقط به من نگاه میکرد که همه متوجه شده بودن و حتی آرامشی که هرلحظه برای تحویل یک سری پرونده و آمار دادن وارد اتاق جلسات میشد، درطول جلسه چندین بار احوالم رو پرسیده بود! جلسه به اتمام رسید و تمام تلاشم رو کردم که موقع دست دادن دستم نلرزه و جملاتم رو درست بیان کنم. به محض خروجشون از شرکت، نفسم رو محکم از سینه بیرون فرستادم و خودم رو روی یکی از صندلی ها رها کردم؛ بچه‌های گروه گریم و عکاسی کلی سر به سرم گذاشتن و گفتن و خندیدیم، و درنهایت لحظه‌ای که همه خواستیم از اتاق خارج بشیم، نامدار پشت گوشم زمزمه کرد: _ بیا اتاقم. پشت سرش روانه شدم و وارد اتاق شدم. _ کل تایم جلسه رو حواسم به تو بود! اصلا نفهمیدم بقیه چی میگن. دست‌هام رو بی مقدمه‌ توی دستش گرفت و دونه به دونه‌ی انگشت‌هام رو بوسید. _ چرا انقدر پوست کنار ناخونات رو کَندی؟ کم مونده بود وسط جلسه بیام دست‌هات رو بگیرم. بهش نگاه کردم؛ نگاهم سرشار از عشق بود. _ نامدار، نگران بودم خب. _ نگران چی؟ تو که پروژه‌ات کامل پذیرفته شده‌ست؛ ارزشش رو داره انقدر دست‌های قشنگت و اذیت کنی؟ میدونی چقدر حرص خوردم؟ به حرص‌خوردن‌های بی دلیلش خنده‌ام گرفت؛ جلو رفتم و صورت جدیش رو میون دست‌هام گرفتم و محکم گونه‌اش رو بوسیدم. _ الهی قربونت برم؛ خوبم بخدا انقدر حرص نخور. هنوز هم اخم داشت، اما میتونم بگم تقریبا خرش کرده بودم. _ خدانکنه؛ من باید قربون تو برم. بلند بهش خندیدم؛ حتی عصبانیتش هم برام ترسناک نبود! فقط دوست داشتم صورتش رو انقدر بوس بوسی کنم که دیگه جای خالی‌ای روی صورتش نمونه. ضربه‌ای به درب اتاق خورد و نامدار جواب داد: _ بله؟ آرامش بود. _ جناب نامدار، میتونم بیام داخل؟ نامدار کلافه چشم‌هاش رو بست؛ بی‌صدا بهش خندیدم که گفت: _ بیا آرامش، بیا. آرامش وارد شد و مثل همیشه من رو توی اتاق نامدار دید؛ با لبخندی به چهره‌ی خندونِ من سمت نامدار برگشت و پرونده‌هایی رو به دستش داد. _ پرونده‌های پروژه‌ی ویانا وثوقی خدمت شما؛ در ضمن، یه خانومی بیرون اتاق ایستادن خواستن شما رو ببینن! اخم‌های نامدار کمی درهم رفت. _ اگه خانوم بازرگانه ردشون کن بره. زیرپوستی خندیدم؛ آرامش گفت: _ خیر؛ سنشون از ایشون بالاتره!
  2. «پارت نود و چهارم» برخلاف خواسته‌ی توفان، آهنگ ملایمی پلی کردیم و مشغول خوردن غذا شدیم؛ قاشق دوم رو توی دهنم میزاشتم که پیام بی‌مقدمه گفت: _ مهراد اومده! غذا توی گلوم پرید و عمیق به سرفه افتادم! پیامِ گاو خبر اومدن هومان رو هم دقیقا توی همین موقعیت و همینقدر بی مقدمه بهمون رسونده بود. توفان سریع لیوان آب خودش رو به دستم داد و لاجرعه آب رو نوشیدم؛ مغزم هنوز به کار نیوفتاده بود، مهراد؟ مهرادِ لعنتی ایران چیکار داشت؟ بعد از اون اتفاقات، من و مهراد قراربود چطورباهم رو به رو بشیم؟ نگاه بچه ها قبل از هرچیزی روی من نشست و اول از همه، سرور به حرف اومد: _ چرا انقدر یهویی؟ کجاست الان؟ پیام پوزخند مسخره‌ای زد. _ چقدر مشتاق اومدنش بودید؛ کاملا مشخصه! هنوز درحال سرفه بودم؛ قاشق رو توی بشقابم کوبیدم و از پشت میز غذاخوری بلند شدم. _ آره؛ عاشق چشم و ابروشم آخه. سمت اتاق رفتم و آهو اسمم رو معترض صدا زد. _ ویانا! بیا غذات و بخور. قبل از رسیدن به اتاق صدام رو بالا بردم. _ ممنون بابت غذا آهو؛ حیف که پیام اشتهامون رو کور کرد! مهراد بد نبود؛ فقط برای من بد بود! بچه ها حق نداشتن برای برگشتش شوقی نشون ندن، اما من بعد از اون اتفاق، میخواستم خوشحال باشم؟ قطعا نه. حداقل فعلا تنها کسی که حوصله ی رو به رویی باهاش رو نداشتم مهراد بود. وارد اتاق شدم و سوییشرتم رو در یک حرکت روی تیشرت سفید ساده‌ام پوشیدم؛ کلاهش رو روی سرم گذاشتم و کیف و سوییچ و موبایلم رو از روی میز چنگ زدم و از اتاق خارج شدم. با قدم های بلند سمت پذیرایی رفتم که پیام سریع از پشت میز بلند شد و مقابلم ایستاد. _ کجا ویانا؟ چرا انقدر کم تحملی؟ ابروهام درهم رفت؛ سعی کردم از سر راهم کنار بزنمش. _ گمشو برو اونور پیام حوصله‌ات رو ندارم! پر حرص پیام رو کنار زدم و سمت درب خونه رفتم؛ با همون اخم های درهم رفته در رو باز کردم تا از خونه خارج بشم، اما دیدن فرد مقابلم باعث شد درلحظه پاهام روی زمین خشک بشه و اخم‌هام بیشتر از قبل درهم بره! حالا بعد از دوسال، مهراد مقابلم ایستاده بود! اون هم بعد از تموم اون اتفاقاتی که افتاد؛ بعد از تموم اون اتهام هایی که به منِ بی تقصیر زد و مقابل همه سعی کرد با خفه کردنِ من غرورم رو بشکنه! نگاهم پر بود از خشم؛ اونقدر اخم داشتم که شک نداشتم مهراد حتی ذره‌ای تعجب درونم رو نمیبینه. من پر بودم از خشم، و مهراد برخلاف من سرشار از احساسات بود! دلتنگی از چشم‌هاش بیرون میزد؛ حس میکردم هرلحظه امکان داره جلو بیاد و من رو در آغوش بگیره. نگاهش مدام روی چهره‌ام میگشت؛ حالم داشت ازش به هم میخورد! درکمال تعجب جلو رفتم و با تنه‌ی محکمی که بهش زدم، از خونه خارج شدم؛ به ثانیه نرسید که دستم محکم کشیده شد و دوباره مقابل مهراد قرار گرفتم؛ عین دیوونه‌ ها به عقب هلش دادم و اون فقط بهم نگاه میکرد. _ فقط تورو کم داشتم! با نفرت بهش نگاه کردم؛ لحظات آخری که دستش روی گلوم هرلحظه محکم تر میشد مقابل چشم‌هام نقش بست؛ پر بودم از حرص، جلو رفتم و به سینه‌اش کوبیدم. _ تو که رفتی مهراد، رفتی که دیگه برنگردی! داد زدم. _ خودت گفتی که دیگه برنمیگردم؛ پس چرا، چرا اومدی؟ همچنان فقط نگاه میکرد؛ از خشم سرخ شده بودم. حالا توی همین لحظه که داشتم هرلحظه به نامدار وابسته تر میشدم وقتش نبود که سر و کله‌ی مهراد پیدا بشه! اون هم نگاهی که پر از حس دوست داشتن بود. پر خشم به عقب برگشتم و بدون توجه توفان و آهویی که مدام اسمم رو صدا میزدن، از خونه کامل خارج شدم. اونقدر محکم درب ماشین رو باز کردم و به هم کوبیدم که شک نداشتم اگر هومان اینجا بود از بابت آزار رسوندن به ماشینش تیکه تیکه‌ام میکرد. با سرعت فوق‌العاده بالایی تا خونه‌ی نامدار رو بی فکر روندم و مقابل خونه چنان پام رو روی ترمز گذاشتم، که صدای کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت توی کل کوچه پیچید. از ماشین پیاده شدم و با قدم‌های محکم و اخم‌های درهم سمت ورودی رفتم؛ نگهبان من رو میشناخت و بی هیچ حرفی در رو برام باز کرد. عین دیوونه‌ها دستم رو روی زنگ فشار دادم و نامدار بیچاره اونقدر سراسیمه در رو باز کرد که با دیدن چهره‌ی نگران و موهای به هم ریخته‌اش دلم به حالش سوخت! جلو رفتم و بی‌هیچ حرفی بغلش کردم؛ متعجب لحظه‌ای از حرکت ایستاد، و طولی نکشید که دست‌هاش دور کمرم قفل شد. ازش جدا شدم و از همون فاصله‌ی کم، نامدار نگران به چشم‌هام نگاه کرد و دست‌هاش رو دور کمرم محکم کرد. _ ویانا، خوبی؟ کم مونده بود گریه کنم؛ هورمونام که به هم نریخته بود؟ سرم رو آروم به اطراف تکون دادم؛ زمزمه‌وار لب زدم: _ نه… بدون اینکه دست‌هاش رو از دور کمرم جدا کنه در خونه رو بست و سمت پذیرایی راهنماییم کرد. _ بیا داخل ببینم؛ الان سرما میخوری.
  3. «پارت نود و سوم» _ من و نگاه کن ویانا، کدوم کثافتی قصد داشته بهت دست درازی کنه؟ دوباره بهش نگاه کردم، اینبار گفت: _ کرده؟ سریع سرم رو تکون دادم. _ نه، نه. خیالش کمی راحت شد، باز پرسید. _ ویانا، کی؟ جون کندم تا لبام باز بشه! _ بابام… نامدار خشک شد! قطره اشک سوم هم روی دست نامدار فرود اومد؛ کم مونده بود منفجر بشه. _ نامدار بابام من رو از هرچی مرد توی دنیا هست میترسونه! دوباره گونه‌ام رو نوازش کرد. _ ویانا! بهش نگاه کردم؛ شوکه شده بود. حس میکردم درکم میکنه؛ هرچند هیچوقت کسی نخواسته بهش دست درازی کنه، اما رابطه‌ی افتضاحم رو با خشایار وثوقی درک میکرد! محکم بغلم کرد؛ قطره‌های بعدی اشک پشت سر هم روی شونه‌ی نامدار آوار شدن. _ ویانا… ویانا! لحنش پر بود از عجز؛ میخواست حرفی بزنه، اما نمیتونست! شوکه‌اش کرده بودم، حتی نمیدونست چی بگه. دوباره من رو از خودش جدا کرد و صورتم رو میون دست‌هاش گرفت. _ چرا بهم نگفته بودی ویانا؟ چرا نگفتی که ناخواسته باعث ترست نشم؟ این بود فرق نامدار و وثوقی! خشایار عوضی به من حس ناامنی میداد و نامدار کبیر، بابت ناخواسته ترسوندنم شرمنده بود. _ نمیتونستم نامدار؛ نمیتونستم بهت بگم چه بابای کثافتی دارم! نگاهش بین چشم‌هام چرخید. _ ویانا اگه تو این دنیا فقط یه نفر بتونه درکت کنه، اون منم. عمیق بهش نگاه کردم؛ چرا انقدر غم داشت؟ ادامه داد: _ فکرنکن بابای من از بابای تو بهتره؛ نه! بدتر نباشه، بهتر هم نیست. پس چرا من همیشه فکرمیکردم نامدار با پدرش هم‌دسته؟ اشک‌هام رو پاک کرد. _ دور چشم‌های قشنگت بگردم؛ گریه نکن ویانا، دل من و خون نکن دختر! دوباره چونه‌ام لرزید؛ نامدار بی وقفه جلو اومد و من رو آروم بوسید؛ کمی فاصله گرفت و از همون فاصله‌ی کم زمزمه کرد: _ از الان به بعد دیگه من هستم ویانا! گذشته‌ات رو نمیدونم؛ نمیدونم تا الان مردهای دورت چقدر بهت آسیب زدن که از هر مَردی که توی دنیا هست میترسی، اما میخوام از الان به بعد بدونی که من حتی نمیزارم آب توی دلت تکون بخوره. به چشم‌هام نگاه کرد؛ نگاهم پر بود از عشق! شرط میبستم علاقه‌ رو توی چشم‌هام دید که لبخند کمرنگی کنج لبش نشست. _ نامدار! خیره بهم نگاه کرد. _ جونِ نامدار؟ لب‌هام کمی جنبید تا زمزمه‌وار گفتم: _ دوستت دارم؛ خیلی دوستت دارم. اینبار لبخند کامل روی لبش نشست؛ در همون حین زمزمه وار جواب داد: _ من هم دوستت دارم فرشته‌ی زندگیم؛ حتی خیلی بیشتر از تو. و دوباره مهر عشقش رو روی لب‌هام نشوند؛ اینبار بسیار آروم و با عشق. نامدار کبیر درست عین یه فرشته‌ی نجات توی زندگیم ظاهر شده بود… ** کلاه سوییشرتم رو پایین انداختم و آخرین ورق رو روی میز انداختم. _ یِسسسس! ما بردیم. و کف دست‌هام رو محکم به دست‌های توفان کوبیدم. توفان پر هیجان سمت پیام هجوم برد و به بازوش ضربه زد. _ انقدر کُری خوندی، دیدی تهش ما بُردیم؟ پیام پوکر به جفتمون نگاه کرد و سرور کلافه ورق ها رو روی میز پرت کرد. _ حواست کجاست پیام؟ گند زدیم که! پیام سعی کرد به روی خودش نیاره. _ خیلی خب آروم تر؛ وسط کلوبیم، آبروداری کنید. نگاه مسخره‌ای بهش انداختم و سیگاری که توفان سمتم گرفته بود رو از دستش گرفتم؛ سیگار خودش رو سمتم گرفت و سیگارم رو با حرارتِ سر سیگار توفان روشن کردم. _ به افتخار بُردمون! و هردو پُک اولمون رو به سیگار ها زدیم؛ پیام همچنان پوکر بهمون نگاه میکرد و من و توفان عین دیوونه‌ها فقط میخندیدیم. سرور ورق هارو جمع کرد و به دستم داد؛ دسته‌ی ورق هارو توی هوا تکون دادم و حین بیرون فرستادن دود سیگار از لب‌هام چشمکی به پیام زدم. _ پایه‌ی راند بعد هستید؟ پیام خسته از پشت صندلی بلند شد و سمت بالکنِ کلوب رفت؛ درهمون حین گفت: _ آهو رو به جای من بیارید بازی؛ فکرکنم توی بار باشه. و عین گاو سرش رو پایین انداخت و مستقیم به سمت بالکن حرکت کرد. با تاسف سری تکون دادم و سیگارم رو توی زیرسیگاری خاموش کردم. _ آهو! بیا بازی، پیام فرار کرد. توفان بلند قه قهه زد و سرور به دستم ضربه‌ی محکمی وارد کرد. _ هوی ویا! آروم صحبت کن؛ وسط کلوبیم ها. دستم رو به نشونه‌ی برو بابا توی هوا تکون دادم. _ خب حالا، یه طور میگی انگار نه انگار کلوب دارایی خودمون محسوب میشه! آهو بعد از بارها صدا زدن سمتمون اومد و یک دست دیگه‌هم بازی کردیم؛ اینبار هم من و توفان برنده شدیم و بعد از کلی سروصدا، سمت خونه‌ی بچه ها حرکت کردیم. نزدیک به ده شب بود که آهو فسنجون خوشمزه‌ای برامون آماده کرد و توفان ضبط رو روشن کرد تا غذا بیشتر بهمون بچسبه.
  4. «پارت نود و دوم» تایم کاری گذشته بود و برگشتنم به شرکت دیگه بی فایده بود؛ ماشین رو سمت خونه‌ی هومان روندم و به محض رسیدنم، لباس‌هام رو در آوردم و مستقیم وارد حمام شدم؛ دوش کوتاهی گرفتم و حوله‌ی کوتاه سفید رنگ رو دور تنم پیچیدم. با همون حوله مشغول خشک کردن موهام شدم و دقایقی بعد که سشوار رو خاموش کردم، تازه توجهم به نوتیف پیام نامدار جلب شد. « خونه‌ی هومانی یا پیش دوستات؟» سشوار رو از برق کشیدم و نوشتم. « خونه‌ی هومان، چطور؟» به دقیقه نرسید که جواب داد: «تنهایی؟» آره عزیزم تنهام اون هم با حوله! خندیدم و نوشتم. « آره عزیزم؛ نقشه داری؟» به محض سِند شدن پیام، گوشی زنگ خورد! جواب دادم و بلند خندیدم که نامدار گفت: _ دو دقیقه دیگه پایین پنجره‌ام! قری به گردنم دادم. _ عزیزم هومان نیست، لازم نیست از پنجره بیای. صدای گاز دادن ماشین اومد؛ با خنده گفتم: _ نامدار آروم بیا! لحنش پر بود از شیطنت. _ متوجهی عزیزم؟ تنهایی، چطور آروم بیام؟ موهام رو روی یک شونه رها کردم. _ اوهوم، تنهام. اونم با حوله! معترض اسمم رو صدا زد. _ ویا! انقدر اذیت نکن من و. _ جدی میگم نامدار. _ تازه حمام بودی؟ خندیدم. _ آره؛ ولی قول بده آروم بیای. به لحظه نرسید که گفت: _ جلوی خونه‌ام! مبهوت خندیدم. _ خیلی مسخره‌ای نامدار! با جت اومدی؟ لحنش جدی بود. _ کدوم خونه‌اید؟ اومدم توی ساختمون. سریع از جام بلند شدم. _ وای نامدار خاک تو سرت نگهبان میزاره کف دست هومان! خندید. _ هیچ نگهبانی اونجا نبود، نترس. حدس میزدم نگهبان فضول رو از کار بی کار کرده باشن؛ مدت‌ها بود نمیدیدمش. سریع سمت در خونه رفتم. _ طبقه‌ی اول، پلاک دو. و سریع زنگ خونه به صدا در اومد! تلفن رو قطع کردم و در خونه رو باز کردم؛ نگاه نامدار میدرخشید! به ری اکشنش خنده‌ام گرفت و سریع وارد شد و درب خونه رو بست. _ با این وضع درِ خونه رو کامل باز میزاری؟ شونه بالا انداختم. _ چه وضعی؟ جلو اومد؛ قدمی عقب رفتم. _ چه وضعی؟ میخوای بهت نشون بدم منظورم چه وضعیه؟ عین خودش سرم رو جلو بردم، سعی کردم نترس بازی در بیارم! _ نشون بده. بدون هیچ تعارفی دستش جلو اومد و اونقدر سریع گره‌ی حوله‌ام رو باز کرد که حتی نتونستم جلوش رو بگیرم! حوله‌ی سفید در لحظه دور پاهام حلقه بست. ترسیده خم شدم تا حوله رو بردارم که مچ دستم رو گرفت؛ لعنتی! نگاهش حتی از چشم‌هام جدا هم نشد؛ فقط با لبخند شیطون مسخره‌ای بهم نگاه کرد و گفت: _ خداروشکر جاوید اینجارو بلد نیست؛ اگه مزاحم دیگه‌ای وجود نداشته باشه به مشکل نمیخوریم! درهمون حین مچ دستم رو سمت خودش کشید و محکم بهش خوردم؛ معذب بودم، خیلی معذب! نگاهم کمی ترس داشت، نامدار لب زد: _ ویانا تا نخوای من حتی نگاهم پایین هم نمیره؛ چه برسه به اینکه بخوام بهت دست بزنم. راست میگفت؛ شرط میبستم نگاهش حتی ذره‌ای هم پایین نرفته بود! نگاهم روی اعضای چهره‌اش چرخید؛ جدی بود! لب زدم: _ نامدار… نگاهش روی لب‌هام نشست؛ باز تاکید کرد: _ ویانا؛ نمیخوام بهت استرس بدم، چرا میترسی؟ میترسیدم؟ نمیدونم؛ نگاهم ترسون بود؛ قرنیه‌ی چشمم میلرزید. مچ دستم رو رها کرد؛ خفه لب زدم: _ نمیترسم! اخم‌هاش درهم رفت. _ ویانا خوبی؟ سریع سر تکون دادم. _ خوبم نامدار، من نمیترسم! نگاهش دوباره روی چهره‌ام گشت؛ نباید جلوش گریه میکردم؛ سریع خم شدم و حوله رو برداشتم؛ حوله رو دورم گرفتم و تقریبا سمت اتاق دوییدم! در رو بستم و بهش تکیه دادم؛ ترسیده بودم؟ آره، واقعا ترسیده بودم. خشایار وثوقی بی همه چیز من رو از همه چیز ترسونده بود؛ میدونستم نامدار حتی ذره‌ای به اون شبیه نیست، اما ازش میترسیدم. گیج لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم؛ نامدار کلافه روی مبل نشسته بود و سرش رو میون دست‌هاش گرفته بود. جلو رفتم؛ کنارش نشستم. بهم نگاه کرد، نگاهش جدی بود و نگران! بی مقدمه بغلش کردم، کمی طول کشید تا دست‌هاش دور کمرم قفل بشه. پشت گوشم نگران زمزمه کرد: _ ویانا، خوبی؟ اشک اول از گونه‌ام روی شونه‌ی نامدار نشست. _ نامدار من میترسم! دست‌هاش دور کمرم خشک شد؛ من رو از خودش جدا کرد. چشم‌های خیسم رو که دید دستهاش روی گونه‌ام نشست. _ ویانا! اشک بعدی روی دست نامدار نشست؛ لب زدم: _ نامدار من… نمیتونستم بگم! لال شده بودم؛ چی میگفتم؟ میگفتم پدرِ عوضیم باعث شده الان از هرچی مَرده بترسم؟ _ ویانا تو چی؟ حرف بزن! ترسیده بود؛ نگاهش خیلی نگران بود. سرم رو به طرفین تکون دادم؛ نمیتونستم بگم! چونه‌ام میلرزید، بغض داشتم. نامدار خودش رو بهم نزدیک تر کرد؛ گونه‌ام رو آروم نوازش کرد. _ کسی سعی کرده اذیتت کنه؟ فهمیده بود، ترس توی چشم‌هام همه چیز رو لو میداد. نگاهم رو پایین انداختم، نامدار خشمگین بود! خشمگین و نگران.
  5. «پارت نود و یکم» بالاخره لباس‌های شات رو با ست جین خودم تعویض کردم و شال مشکی رو روی موهای کِرلی شده‌ام رها کردم؛ از اتاق گریم خارج شدم و مستقیم رفتم سمت آرامش؛ کنارش ایستادم و فنجون قهوه‌اش رو سمتم گرفت. _ نوش جونت. با لبخند کمی از قهوه‌اش نوشید و دوباره مشغول سیستم مقابلش شد؛ سعی داشتم کمی فضولی کنم. _ میگما، سوفیا جان. سمتم برگشت و از پشت عینک طبی مشکی رنگش با شیشه‌های بزرگش بهم نگاه کرد. _ جونم؟ کمی جلو رفتم و صدام رو پایین آوردم. _ تو میدونی کبیر بزرگ تا کِی ایرانه؟ شونه بالا انداخت؛ نگاهش باز سمت سیستم برگشت. _ حقیقتاً نه؛ فکرهم نکنم فعلا قصد برگشت به دبی داشته باشه. _ چطور؟ باز بهم نگاه کرد. _ شنیدم به جناب بازرگان میگفتن فعلا قصد برگشت ندارن! خوشم میومد عین خودم فضول بود؛ پرسیدم: _ بازرگان؟ بازرگان کیه؟ _ بابای کاملیا خانوم. همون دختره‌ی سیریش و میگفت؟ همونی که عین کنه چسبیده بود به نامدار و قصد نداشت ولش کنه؟ چهره‌ام جمع شد؛ به آرامش گفتم: _ ممنون از اطلاع رسانیت سوفیا جون. لبخند زد و باقی قهوه‌اش رو نوشید. حین نوشیدن قهوه تمام حواسش سمت مانیتور بود و انگشت‌هاش تند تند روی کیبورد در رفت و آمد بود. انگار که آرامش برای این کار ساخته شده بود؛ سریع بود، خیلی سریع. *** مینی اسکارف شیری رنگم رو از روی موهای فر شده‌ام رد کردم و پشت گردنم بستم؛ برادرزاده‌ی آرامش مداد رنگی قرمز رنگ رو به دستم داد و با لحن بچگونه‌ی بامزه‌اش گفت: _ خاله ماهی دِلمز و لَنگ تُن. (خاله ماهی قرمز و رنگ کن.) به لحن بامزه‌اش خندیدم و مداد قرمز رو روی ماهی کج و کوله‌ای که روی برگه کشیده بود کشیدم؛ نامدار از اتاقش خارج شد و سمتمون اومد؛ دور از چشم بقیه روی سرم نوازشگرانه دست کشید و با حرص پچ زد: _ شرکت جایِ بچه‌ست آخه؟ بهش نگاه کردم. _ زشته نامدار! آرامش بفهمه ناراحت میشه، آروم صحبت کن. چیزی نگفت؛ ادامه دادم: _ خیلی شیرینه؛ نگاهش کن! و لُپ دخترکوچولوی مقابلم رو کشیدم؛ با خنده بهم نگاه کرد و دوباره مشغول رنگ آمیزی شد. نامدار کنارمون نشست، آروم لب زد: _ از بچه ها خوشم نمیاد. دستم روی نقاشی خشک شد، بهش نگاه کردم؛ با مکث دوباره مشغول به رنگ آمیزی شدم که گفت: _ امروز اولین جلسه‌ی کلاس ویولنته؛ دیرت میشه. ماهی قرمز دوم رو رنگ کردم؛ نامدار صدام زد: _ ویانا! بهش نگاه کردم؛ کمی اخم کرد. _ ناراحت شدی ازم؟ دوباره خودم رو با رنگ آمیزی مشغول کردم؛ جواب دادم: _ نه! لحنش خندون بود. _ ویانا من و نگاه کن؛ من و ببین ویا! و چونه‌ام رو سمت خودش کشید؛ بهش نگاه کردم، کمی اخم داشتم. _ جدی الان از بابت حرفم ناراحت شدی؟ چونه‌ام رو از دستش بیرون کشیدم. _ گفتم که؛ نه. نامدار انقدر تو شرکت بهم نزدیک نشو، آرامش دو متریمون نشسته. بی توجه به حرفم جلو اومد و روی موهام رو بوسید. _ آرامش حواسش اونقدر پرتِ مانیتوره که هیچ جارو نمیبینه؛ ویانا، من و نگاه کن! کلافه مداد رنگی رو روی میز انداختم و بهش نگاه کردم. _ شما بچه دار شو من به اونجاشم فکرمیکنم. خنده‌ام گرفت. _ کوفت نامدار! متقابل خندید. _ جدی میگم! اون‌وقت شاید به بچه‌ها علاقه مند شدم. با چشم غره بهش، کوتاه خندیدم و دختر کوچولو اینبار مداد آبی رو به دست نامدار داد. _ عمو‌ آسمون و لنگ میتُنی بلام؟ (عمو آسمون و رنگ میکنی برام؟) بلند خندیدم و نامدار گیج مداد رو از دستش گرفت. _ بچه جون من کار دارم، بشینم رنگ آمیزی کنم؟ گیج بهش نگاه کرد و دوباره مشغول به رنگ آمیزی گل های توی نقاشیش شد؛ حدس میزدم حتی درست حسابی نفهمیده نامدار چی میگه. عمیق به وضعیت نامدار خنده‌ام گرفت؛ مجبورش کردم به بچه‌ی بیچاره توی رنگ آمیزی کمک کنه و از اونجایی که کم‌مونده بود دیرم بشه، با برداشتن ‌ویولنم از شرکت خارج شدم و سمت موسسه‌ای که نامدار من رو اونجا ثبت نام کرده بود حرکت کردم. از حق نگذریم موسسه لوکسی بود و خدا میدونست نامدار چقدر هزینه کرده تا من رو اینجا اون هم کلاس خصوصی ثبت نام کنه. تقریبا یک ساعت و نیم بعد، تایم کلاسم تمام شد و با استادِ مهربون و پر حوصله‌ام خداحافظی کردم و ویولن به دست از اونجا خارج شدم. رُک بخوام بگم یکی از سخت ترین کار های زندگیم بود! جلسه‌ی اول رو که گند زده بودم؛ هیچی از موسیقی حالیم نبود و حتی نمیتونستم نوت هارو متوجه بشم. توی ماشین نشستم و ویولن رو روی صندلی کناریم رها کردم؛ نامدار پیام داده بود: « کلاست چطور بود خانوم کوچولو؟» تایپ کردم. «افتضاح!» استیکر خنده فرستاد؛ بلافاصله نوشت: «سخت بود نه؟» من هم استیکر خنده فرستادم و نوشتم: «خیلی.»
  6. [پارت چهارم] نیم نگاهی به پسرا انداختم؛ میخواستن از کلافگی خفه‌اش کنن. - چهل شصت، چطوره؟ نگاه جهانگیری کمی نرم شد، اما قانع نمیشد. - پنجاه پنجاه! با حرص لبخند زدم. - چهل و سه پنجاه و هفت. - پنجاه پنجاه! - چهل و هشت پنجاه و دو. - سمر! سمت ساشا برگشتم؛ با تعجب بهم نگاه میکردن. جهانگیری گفت: - چهل و هشت پنجاه و دو؟ دخترم الان بحث دو درصده؟ به پیشونیم دست کشیدم. - ببخشید قاطی کردم! آفتاب مستقیم توی مغزمه بهرام خان، حجرتون سایه نداره؟ بچه‌ها بادشون خوابید، ساشا آروم گفت: - عاقلمون تو بودی که از دست رفتی. مهیار بازوم رو گرفت و خطاب به جهانگیری گفت: - بیخیال بهرام خان، اشکالی نداره؛ اینطور نه برای شما سود داره نه برای ما! میریم دنبال یه حجره‌ی دیگه. نگاه جهانگیری بین هر چهارنفرمون چرخید. - خیلی خب، موفق باشید بچه‌ها. با دست‌های خالی خداحافظی کردیم و همه از هجره خارج شدیم؛ مهیار توی بازوم کوبید و اخم کرده سمتش برگشتم. - چته تو؟ چهل و هشت پنجاه و دو چیه؟ اصلا میخوام نده، مرتیکه‌ی پیر! دوتا دونه فیروزه‌ست دیگه، مگه این تنها حجره‌ی فیروزه‌ی تهرانه؟ درحال راه رفتن بودیم؛ آزاد با حرص قدم برمیداشت و به مهیار تشر زد: - تنها حجره‌ی فیروزه‌ی تهران نیست ولی بهترینشه! ما کل این چندسال با جهانگیری کارکردیم؛ الان هرجای دیگه بریم از کجا میخوایم بفهمیم سنگش درست حسابیه؟ ساشا گفت: - پخمه که نیستیم! این یکی رو دیگه حالیمونه؛ یعنی ما سنگ درجه یک و دو رو از هم تشخیص نمیدیم؟ هرسه همزمان جواب دادیم: - نه! ساشای بیچاره لال شد و همه به ماشین رسیدیم؛ آزاد پشت فرمون نشست و من و ساشا عقب؛ مهیار از جلو به عقب برگشت و گفت: - شاید ما حالیمون نشه ولی تو میفهمی سمر، نه؟ با پوزخند عینک آفتابیم رو توی کیفم گذاشتم و درهمون حین که آزاد ماشین رو روشن میکرد گفتم: - آره! صدرصد. - مسخره‌ میکنی بیشعور؟ جدی میگم! حالیته خب. - من دیگه با این حجره دارا سر و کله نمیزنما! بزاریدش واسه‌ی یه روز دیگه؛ از صبح مغزم تیلیت شد پیش این جهانگیریِ زبون نفهم. مهیار سمت جلو برگشت و به صندلیش تکیه داد؛ آزاد حین رانندگی جواب داد: - یه پنج شیش ماهی فرصت داریم واسه نمونه‌ی اول؛ اول طرح‌هامون رو میزنیم، کم کم میریم سراغ حجره. ساشا کنایه انداخت: - عجب خوش خیالی هستی! به همین راحتی حجره پیدا میشه که آخر سر بریم سراغش؟ با سردرد و بیحوصلگی گفتم: - بچه‌ها میشه خفه شید؟ جهانگیری از رو مغزم کنار رفت حالا نوبت شماست؟ همه ساکت شدن و با تکیه دادن سرم به پنجره‌ی ماشین چشم‌هام رو بستم؛ به شرکت رسیدیم و همه بلافاصله پشت میزهای اتاق طراحی نشستیم تا طرح‌های اولیمون رو بزنیم. با دقت به طرح مقابلم نگاه کردم و جزئیاتش رو بیشتر کردم؛ روی هرچیز بیحوصله بودم، در عوضش تمام دقت و حوصله‌ام رو خرج طراحی جواهرات میکردم! مهیار برای صدمین بار برگه‌اش رو مچاله کرد و وسط اتاق انداخت. - ای من ری*دم توی جهانگیری و هرچی سنگ فیروز‌ست! این چه طرحای کثافتیه؟ من فقط چیزای پیرمردی میاد توی سرم! بچه‌ها خندیدن و آزاد تشر زد: - بی‌ادب! بیشتر از بیست نفر توی اتاقن؛ ببند دهنت و بشین پای طرحت. به بقیه نگاه کردم؛ اکثرا بدون ایده با مشت های زیر چونشون به برگه ها نگاه میکردن؛ شیارهای ظریف طلایی رو روی فیروزه پررنگ کردم و مدادهام رو روی میز گذاشتم. - من تموم! مهیار شاکی بهم نگاه کرد. - دلقکمون کردی سمر؟ من هنوز یه طرح هم نزدم. ساشا خندید. - دلت خوشه مدیریت شرکتم با خودته. طرح‌هارو روی میز مقابلش گذاشتم و ورق زد؛ رکاب هارو سیاه قلم طرح زده بودم و فقط جزئیات و سایه‌هاش رو اضافه کرده بودم، اما سنگ های فیروزه‌ی مرکز کار رو با جزئیات رنگ زده بودم تا فیروزه بودنشون به خوبی به چشم بیاد! پلاک گردنبند، انگشتر و رینگ ظریف پشتش، و گوشواره‌ی آویز دار طرح هایی بود که توی این یک ساعت و نیم کشیده بودم؛ مهیار برگه‌هارو به دستم داد و خطاب به همه افراد توی اتاق باصدای بلندی گفت: - همگی خسته نباشید! پروژه با سمره، طرح‌هاتون رو تحویل بدید. لبخند کجی زدم و صدای اعتراض ها بالا رفت. - من هنوز طرحم تکمیل نشده! - یکم بیشتر وقت بدید آقای ملک، ما دستمون مثل جهان‌آرا تند نیست! - ای بابا، بازم که جهان‌آرا سرپرست شد. مهیار میون همهمه دادی زد: - ساکت! طرح‌هارو تحویل بدید؛ چه ناقص چه کامل، خوب باشه من تشخیص میدم. دو نفر دستیار خانوم جهان‌آرا میشن، بقیه هم خوب حرفشون رو گوش میدن! اوکی؟ همه شاکی و پکر سمت میز مهیار اومدن و طرح‌هاشون رو نشون دادن؛ اکثرا توی طرح اول گیر کرده بودن و فقط آزاد و اشکان دو تا طرح قابل قبول تحویل دادن. - مهرانفر و شایگان؛ به سمر خوب گوش میدید و درکنارش طرح‌های بقیه رو کنترل کنید! همگی خوب گوش بدید؛ تا حداقل دو ماه دیگه همه طرح‌هاتون رو کامل و بدون عیب به سمر تحویل میدید؛ هم طرح دستی، هم ایمیل. باقی جزئیات با خود سمره، خسته نباشید.
  7. [پارت‌ سوم] آناهیتا با غرغر وارد آشپزخونه شد و من بی‌‌اشتها با کاسه‌ی نیمه پرم از پشت میز بلند شدم. تیرداد تشر زد: - بشین سمر، چرا انقدر زهرماری؟ سمتش برگشتم. - زهرمار نیستم حالت همیشگیمه! یه طور برخورد نکنید انگار من رو نمیشناسید؛ من همیشه زهرمارم، غیرِ اینه؟ اشکان با دهان پر شونه بالا انداخت. - نه والا! با غیض بهش نگاه کردم که تیرداد باز گفت: - کجا میخوای بری؟ بعدِ صدسال اومدیم پیشت دورِ هم باشیم، بشین دیگه. بلااجبار نشستم و بی‌حوصله از بچه‌ها چشم گرفتم؛ فرانک دستش رو روی دست تیرداد گذاشت و آروم گفت: - آروم عزیزم! اخمات‌رو باز کن ببینم. تیرداد کمی نرم شد و چنگال دیگه‌ای پاستا توی دهانش گذاشت؛ فرانک برای عوض کردن بحث میون سکوت عمیق خونه گفت: - سمر، چیکارمیکنی با دردسر‌های شرکت فرهمند؟ با غذای باقی مونده توی کاسه‌ام بازی کردم. - فرهمند بی‌دردسرترین شرکتِ جواهرسازیه! به جز من و اشی بقیتون خودتون رو انداختید توی دردسر، وگرنه ما راحتیم. ترانه شاکی غذاش رو با عجله قورت داد و توی هوا بشکنی زد. - حق گفتی سمر! من که حسابی گیر کردم تو دردسر، این سالار سرافرازِ عوضی هرروز یه جور میره رو مخمون؛ یه طوری طرح‌هامون رو الکی و بی‌دلیل رد میکنه که نصف طراح‌ها دزد شدن. حواست رو جمع کن سمر، میدونی که طرح‌هات تو بورسه و رو دستت نیست! پوزخند زدم. - سرافراز کارش دزدیه! اون تهمت لعنتی‌هم کار خودش بود، فکر کردید من نمیدونم؟ نگاهی بین بچه‌ها رد و بدل شد و تیرداد با اخم گفت: - یعنی چی؟ یعنی سرافراز بهت تهمت زد؟ بهش نگاه کردم؛ همچنان پوزخند داشتم و با یادآوری چهارسال قبل و تهمتی که توی کار بهم زده بودن به سردرد افتادم. - همشون دست به دستِ هم! هم اون سالار عوضی، هم شیخ و هم حمیدرضا نفیس که تو و آنا پیشش کار میکنید. قضیه‌اش طولانیه، ولی در کل سرافراز سر دستشون بوده! - فرهمند چی؟ سمت آنا برگشتم. - فرهمند هیچوقت خودش رو قاطی این کثافت کاری‌ها نکرده! واسه‌ی همینه که من الان انقدر راحت کنارشون دارم کار میکنم؛ اون موقع شاید از الان‌هم سرسخت‌تر و کاردرست‌تر بودن. اشکان با خنده پرسید: - چرا؟ چون اون شوگره رئیسش بود؟ بالاخره کمی خندیدم: - آره! ندیدمش، ولی میدونم حرفه‌ای بوده و حلال خور. حداقل هرچی باشه از مهیارِ حواس‌پرت و خوش گذرون بهتره. اشکان با خنده‌ی بیشتر گفت: - ولی جدی عجب چیزیه یارو! از چهارسال پیش که توی مراسم‌ها میدیدمش یادمه؛ حداقل چهل سال رو داشت ولی دافی بود واسه خودش. یارو تایم باشگاه رفتنش از موهای سفید توی سرش بیشتره! من اگه همسن این بودم از زندگی میوفتادم، مردم عجب انرژی و انگیزه‌ای دارن. بچه ها خندیدن و ترانه همونطور که ظرف‌های خالی شده رو جمع میکرد گفت: - اشی گرایشت چیه؟ اشکان شاکی شد. - بابا بقرآن این تیردادِ سگ اخلاقم داریوش فرهمند و ببینه گرایشش تغییر میکنه! صدای خنده ها بیشتر شد و بالاخره من هم خندیدم؛ ظرف‌هارو با بچه‌ها توی ماشین ظرفشویی چیدیم و با فاصله‌ی کوتاهی بچه‌ها با خداحافظی به خونه‌هاشون رفتن. دلم برای گذشته‌ها تنگ شد؛ گذشته‌هایی که همه در کنارهم توی شرکت خودمون رشد میکردیم و لذت میبردیم! مثل این روزها همه از هم جدا نبودیم؛ یه تیم بودیم. یه تیمِ واقعا قوی؛ اون موقع حتی از شرکت فرهمند هم جلو زده بودیم؛ رشدمون باعث شد کم کم پایین بکشنمون! تیممون رو ضعیف کردن و حالا اینطور از هم پاشیده بودیم. مجبور بودیم توی همون شرکت‌هایی کارکنیم که قبلا رقیب سرسختمون بودن و با اختلاف ازمون پایین تر بودن... *** نور آفتاب توی چشمم تابید و با جمع کردن صورتم عینک رو بالاتر آوردم؛ یک ساعتی بود که اینجا مقابل حجره‌ی فیروزه جهانگیری ایستاده بودیم و باهاش چونه میزدیم! پسرا اونقدر تلاش کرده بودن که نزدیک بود کف کنن؛ مهرو عین همیشه همراهمون نبود و فقط من توی جمعشون به عنوان یه دختر حضور داشتم. - بهرام خان تروخدا یکم کوتاه بیاید دیگه! ما مشتری قدیمیتونیم، سالهاست که باهاتون کار میکنیم. - میدونم دخترم، خیلی خوب میشناسمتون؛ هم فرهمند رو میشناسم هم شمارو. ولی من با این کار ضرر میکنم! شما این و میخواید؟ آزاد نچ کرد و جای من جواب داد: - این چه حرفیه؟ مهیار میون حرفش پرید: - ما غلط کنیم! آزاد با اخم به مهیار نگاه کرد و من ادامه دادم: - شما الان دقیقا چقدر سود میخواید؟ بگید به من، شاید کنار اومدیم. مهیار توی پهلوم کوبید و مچ دستش رو دور از چشم جهانگیری گرفتم؛ بزار ببینم چه غلطی میتونم بکنم! سه تا مرد پاشدین اومدین، هیچ غلطی نمیتونید بکنید. - من میگم پنجاه پنجاه، شما میگید سی هفتاد! ابروهام بالا پرید. - پنجاه پنجاه زیاده! اونطور ما ضرر میکنیم؛ شما پول طراحی و برش و رکاب دورشون رو درنظر بگیر؛ چه سودی داره برامون؟ با اخم و دست‌های تکیه زده به عصای توی دستش شونه بالا انداخت. - من نمیدونم دخترم، سودم کمه!
  8. هانی بانو

    یکیشو انتخاب کن!

    متشخص و فهمیده فضای شلوغ یا خلوت و آروم
  9. «پارت نود» اردوان سمج با هزاران بدبختی از اتاق خارج شد، و به محض خروجش، نامدار صندلی مقابل راهش رو محکم لگد زد و کلافه به پیشونیش دست کشید؛ آرامش ترسیده با اجازه‌ای گفت و از اتاق خارج شد، و در نهایت من موندم نامدار! درب اتاق رو بستم و سمتش رفتم؛ بهم نگاه کرد، چرا انقدر عصبی بود؟ نگاه نگرانم رو که دید کمی آروم شد. _ نامدار چرا انقدر حرص میخوری؟ اصلا پروژه بریزه به هم، به جهنم! این همه پروژه هست که من بتونم توش موفق بشم، مهم نیست باورکن. سمتم برگشت، جدی بود؛ کاملا جدی. _ پروژه پروژه‌ی توعه ویانا! نمیزارم از چنگت درش بیارن. سکوت کردم؛ خیلی عصبی بود؛ جرعت نداشتم دیگه حرفی بزنم. هوا رو به تاریکی بود که سمت اتاق نامدار رفتم تا بعد از خداحافظی، سمت خونه حرکت کنم؛ با تقه‌ای به در وارد شدم و نامدار رو نشسته پشت میز دیدم. مثل همیشه درگیر پرونده های مقابلش بود و با دیدن ِ من، حواسش به کل از پرونده ها پرت شده بود. مقابلش روی مبل نشستم که گفت: _ امروز تلاش‌هام نتیجه داد؟ اشاره‌اش به ته‌چین مرغ فوق العاده‌ خوشمزه‌اش بود؛ لبخند زدم. _ خیلی؛ اگه جاوید گند نمیزد نتیجه‌ی بهتری هم میداد! به شیطنتم خندید و ادامه دادم: _ امروز الکی حرص خوردی. تهش پروژه باز شد مال خودم. _ دقیقا مشکل اینه که اگر حرص نمیخوردم پروژه‌ از دستمون میرفت. خیره به چهره‌ی جدیش لبخند زدم؛ دستم جلو رفت و نوازشگرانه ته‌ریشش رو لمس کردم. _ حرص نخور انقدر؛ امروز انقدر سعی کردی حال من و خوب کنی، حالا انصافه من انقدر حرص خوردنت و ببینم؟ اخمش کمرنگ شد؛ انگشت‌هام رو دونه دونه بوسید و دست دیگه‌ام رو زیر چونه‌ام قرار دادم و بهش خیره موندم؛ گفت: _ خونه‌ی هومان میمونی از این به بعد؟ همونطور خیره بهش جواب دادم: _ یه مدت آره؛ بعدش میرم پیش دوست‌هام. اینبار به جای انگشت‌هام، کف دستم رو بوسید. _ خودت رو یکم مشغول کن، ذهنت از هومان و نبودش دور بشه؛ برنامه‌ی خاصی نداری؟ شونه بالا انداختم. _ نمیدونم؛ بچه‌ها برای تولدم ویولن گرفتن، خیلی وقته قصد دارم برم کلاس. سر تکون داد. _ خیلی خب؛ توی اولین فرصت میریم ثبت نام میکنیمژ چرا انقدر پیگیر بود؟ اصلا چرا انقدر سعی داشت قند توی دل من آب کنه؟ لعنتیِ جنتلمن! چیزی نگفتم و تنها لبخند پررنگ‌تری به روش زدم. *** چندروز گذشت و وضعیت شرکت طبق روال نرمال پیش رفت؛ پروژه به نام من تصویب شد و گرفتن شات های متداوم شروع شد. خسته از دوساعت بی وقفه مقابل دوربین ایستادن، کلافه وارد اتاق گریم شدم و خودم رو روی اولین صندلی رها کردم؛ نیهان پشت سرم وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. _ خسته نباشی. سمتش برگشتم؛ نگاهش پر بود از محبت. موهای لَخت طلاییش از زیر شال سرخ آبیش بیرون اومده بود چشم‌های فوق العاده روشن و درشتش پر بود از مهر. عین خودش لبخند زدم. _ ممنون عزیزم! خسته که هستم، اونم خیلی زیاد. جناب نامدار نزاشت دو دقیقه استراحت کنم، دو ساعتِ تموم بی وقفه جلوی دوربین فقط ژست گرفتم. مقابلم نشست. _ میدونم رابطت با جناب نامدار چطوره! سعی کردم نرمال برخورد کنم. _ چطوره؟ آروم خندید. _ بیخیال ویانا جان؛ نه تنها من، همه میدونن. ببخشید این و میگم، ولی خیلی ضایع‌اید! خنده‌ام گرفت؛ راست میگفت. خنده‌ام رو که دید بیشتر خندید؛ عین دیوونه ها قه قهه زدم و نیهان برخلاف من، آروم و بی صدا خندید. آروم بود، خیلی آروم. داشت از شخصیتش خوشم میومد. تایم کاریش تمام شد و از اونجایی که عجله داشت، شماره‌اش رو بهم داد و با خداحافظی سریعی، سمت اتاق نامدار رفت تا مرخصیش رو بگیره و از شرکت بره. با همون لباس‌‌هایی که از شات توی تنم بود وارد آبدارخونه شدم و قهوه‌ای برای خودم ریختم؛ قهوه رو یک‌جا بالا رفتم و نامدار پشت سرم ظاهر شد. فنجون رو توی سینک گذاشتم و به اُپن تکیه دادم. _ ثبت نامت کردم کلاس ویولن! چشم‌هام درشت شد. _ چی؟ کِی؟ _ اعتراض نداریم ویانا! خندیدم. _ خیلی خب نامدار؛ خودمم میتونستم انجامش بدم. جدی بهم نگاه کرد؛ گفتم: _ حداقل تایمش رو بهم بگو. بیشتر بهم نزدیک شد؛ پشتم رو تا حد امکان به اُپن نزدیک کردم. _ تایمش رو خودت باهاشون هماهنگ شو. _ نامدار من هر موسسه‌ای پیگیر شدم وسط ترم بود، ثبت نام نمیکردن؛ چطور ثبت نام کردی؟ _ کلاس خصوصی. معترض اسمش رو صدا زدم؛ گفت: _ ویانا یه بار دیگه اعتراض کنی دارم برات! شیطون خندیدم؛ خودم رو بهش نزدیک کردم و دست‌هام رو نوازشگرانه روی شونه‌هاش کشیدم. _ کیه که بدش بیاد؟ همچنان جدی بود، اما نگاهش پر بود از حس خواستن. نگاهش اونقدر روی لب‌هام ثابت موند که ترسیده ازش فاصله گرفتم و تقریبا فرار کردم؛ اسمم رو معترض صدا زد و من با خنده‌ی بلندی از آبدارخونه خارج شدم!
  10. «پارت هشتاد و نهم» صدای نامدار همچنان پر بود از خشم. _ خیلی خب؛ گمشو برو بیرون جاوید؛ من خودم آماده میشم میام شرکت. دِ برو دیگه! خودم میام جاوید اذیت نکن. _ چیشد؟ تا اسم ویانا وثوقی اومد راهی شدی؟ بسوزه پدر عاشقی! و بعد از صدا‌ی خنده‌های جاوید، صدای بسته شدن درب خونه به گوش رسید. با مکث کوتاهی در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم؛ نامدار سمتم اومد و سرم رو بوسید. _ باید برم شرکت ویا؛ دلم نمیخواد پروژه‌ات بپره! نگاهم پر بود از خنده. _ با جاوید کاری نداشته باشیا. به لحنم خنده‌اش گرفت. _ میکشمش مرتیکه رو. بلند خندیدم و با لبخند نوک بینیم رو بوسید. _ به حساب شماهم میرسم خانوم! خنده روی لبم بیشتر شد و نامدار سمت اتاقش رفت تا لباساش رو عوض کنه؛ پررو وارد اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم. دستم رو زیر چونه‌ام گذاشتم و با لذت بهش خیره شدم؛ نامدار تیشرتش رو بیرون آورد و لباس مردونه‌ی سفید رو از روی رگال بیرون آورد. هیکلش فوق العاده بود! عضله‌های بازو های بزرگش و سیکس پک های مرتبش داشت هورمون‌هام رو به هم میریخت؛ نامدار کبیر جداً جذاب بود. پیرهن مردونه‌اش رو پوشید و سمت آینه قدی کنج اتاق رفت؛ حین بستن دکمه‌هاش نگاهم با جای بخیه‌ی بزرگ و البته محوی روی سینه‌اش برخورد کرد! چیز جدی‌ای به نظر میرسید، و البته به نظر میومد جای زخم، تقریبا قدیمیه. دوتا دکمه‌ی بالارو باز گذاشت و از روی تخت بلند شدم و سمتش رفتم؛ از اونجایی که قد من نهایتاً تا سینه‌ی نامدار بود، برای درست کردن موهاش باید روی نوک پا وایمیستادم، و البته نامدار هم کمی به پایین خم شد تا من اذیت نشم. با دقت توی موهاش دست کشیدم و نامدار کل تایم نگاهش دقیق روی چهره‌ی من درحال گذر بود! پشت موهاش رو شونه کشیدم؛ گفت: _ توهم باید بیای. از آینه بهش نگاه کردم. _ جلسه مربوط به پروژه‌ی توعه. اصلا علاقه‌ای به رفتن نداشتم، و از اونجایی که جاوید حسابی بهمون ضدحال زده بود، ترجیح میدادم تا خود شب فقط بخوابم. بلااجبار قبول کردم و نامدار با بوسه‌ای روی موهام، از اتاق خارج شد و من سریع لباس‌هام رو تعویض کردم. همراه با هم از خونه خارج شدیم و نامدار بخاطر اصرارهای من، ماشین رو کمی عقب تر از شرکت پارک کرد تا من قبل از اون وارد شرکت بشم. شال رو روی سرم مرتب کردم و وارد شدم؛ بعد از سلام کردن به آرامش و جاویدی که درکنارش ایستاده بود و زیرزیرکی میخندید، وارد اتاق گریم شدم و کیفم رو روی میز گذاشتم؛ خداروشکر اتاق گریم خالی بود و حداقل برای چنددقیقه میتونستم با خودم خلوت کنم! از آینه به خودم خیره شدم؛ کلافگی از چهره‌ام میبارید. حتی دیگه آرایشی‌ام روی صورتم نمونده بود؛ اولین بار بود که انقدر خسته و بی‌روح توی شرکت حضورپیدا کرده بودم. حین مرتب کردن شال روی سرم، نگاهم با گردنم برخورد کرد؛نامدارِ وحشی، دستِ گل به آب داده بود! امیدوار بودم جاوید چیزی ندیده باشه، وگرنه آبرو حیثیت برامون نمیزاشت. سریع یکی از کرم‌های گریم روی میز رو برداشتم و مشغول کاور گردنم شدم. میون درگیری خنده‌ام گرفت؛ نامدار جداً خطرناک بود! گردنم رو کاور کردم و از اتاق گریه خارج شدم؛ نامدار تازه اومده بود و مشغول صحبت با آرامش بود. هر از گاهی هم میون صحبت به جاوید میپرید و جاویدِ دلقک هم فقط به کلافگی نامدار میخندید. طولی نکشید که جلسه تشکیل شد و نامدار کل تایم جلسه رو سعی داشت تحلیل‌گر رو قانع کنه برای پذیرش پروژه؛ و درواقع برای پذیرشِ من، برای پروژه! مثل اینکه افراد بهتری رو برای این پروژه در نظر داشتن، و از اونجایی که مرغ نامدار یه پا داشت، هیچ جوره راضی به تغییر پروژه نشد و درنهایت روی میز کوبید و به تحلیل‌گرِ سمج گفت: _ من حرفم و زدم جناب اردلان؛ یا پروژه مال خانوم وثوقیه، یا هیچکسِ دیگه. و از جاش بلند شد و به درب اتاق اشاره کرد. _ بفرما آقا؛ بفرما من حرفم و زدم، هیچ تغییری هم توش ایجاد نمیکنم. اردوان با نگاهی به من تاکید کرد. _ جناب کبیر؛ این پروژه یه پروژه‌ی معمولی نیست! به همون مقدار که میتونه یک دنیا سود برای شما داشته باشه، همونقدر هم میتونه برای کار و البته شرکتتون مضر باشه. من بخاطر خودتون اصرار میکنم؛ لیست تموم مدل‌هایی که مناسب این پروژه‌ان رو به ترتیب خدمتتون آوردم، خواهشمندم بیشتر راجع بهش فکرکنید. نامدار داشت از عصبانیت میپوکید! سعی کرد حرصش رو کنترل کنه؛ لحظه‌ای چشم فرو بست و دوباره به در اشاره کرد. _ عرض کردم خدمتتون؛ بفرمایید جناب اردوان، لطفا!
  11. «پارت هشتاد و هشتم» _ چشم؛ ولی باید قول بدی بیای اینجا بخوری! اینجوری میچسبه. شیطون خندیدم. _ به من یا تو؟ _چی؟ دوباره بهش نگاه کردم؛ حسابی کرمم گرفته بودژ _ اینجوری به من بیشتر میچسبه، یا تو؟ حرکتش میون موهام دوباره شروع شد. _ یعنی میگی به تو نمیچسبه؟ از جام بلند شدم و نشستم؛ نصف موهام روی صورتم رو گرفت و انگشت‌های نامدار جلو اومد تا اون‌ها رو کنار بزنه. _ چرا؛ میچسبه. لبخند رضایت گوشه‌ی لبش نشست؛ لبخند گوشه‌ی لب من هم، پر بود از شیطنت. لبه‌ی تیشرت سفید نامدار توی تنم، تا بالای رونم بالا اومده بود، و هرلحظه احتمال میدادم نگاه نامدار پایین بره، اما نه، سخت تر از این حرف‌ها بود؛ جلو اومد تا من رو ببوسه، اما سرم رو برگردوندم و لب‌هاش با گوشه‌ی لبم برخورد کرد. انتظارش رو نداشت! از حرکت ایستاد و انگشت‌های من پشت گردنش، میون موهاش خزید. انگشت‌های کشیده‌اش پشت کمرم رو محکم فشرد و از همون فاصله‌ی، با نگاهِ سردرگمش به چشم‌هام نگاه کرد؛ زمزمه وار گفتم: _ قراربود فقط غذا بخوریم؛ نه؟ تقریبا روی کاناپه پرتابم کرد. _ گوربابای غذا! تیشرتش رو در یک حرکت بیرون آورد و روم بهم نزدیک شد؛ سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و درنهایت تعجب، برخلاف اینکه مخالفتی انجام بدم، دستهام دور گردنش چفت شد و سرم رو بالا بردم. اختیارم رو به کل از دست داده بودم و تقریبا زیرِ بدن تنومند نامدار، داشتم دست و پا میزدم. ناخون‌هام پشت گردنش رو زخم کرد بهم نگاه کرد؛ تیشرت توی تنم کارش رو سخت میکرد؛ به چشم‌هام نگاه کرد، انگار که منتظر تاییدی از جانب من بود. پایین اومد و بوسه‌های نرم و کوتاهش رو از سر گرفت؛ دستش پشت کمرم رفت تا چفت لباس زیر رو باز کنه، که تقه‌ی محکمی به در خورد! _ نامدار؟ خونه‌ای؟ هردو از حرکت افتادیم! الکی نبود که نامدار همیشه جاوید رو مزاحم خطاب میکرد. کارد میزدی خون نامدار در نمیومد! دقیقا لحظه‌ی طلایی سر رسیده بود. اصلا توی موقعیت خوبی نبودیم، باید چیکار میکردم؟ اگر جاوید من رو با این اوضاع توی خونه‌ی نامدار میدید چه فکری با خودش میکرد؟ نامدار با ابروهای درهم و رگ متورم گردنش، سنگینیش رو از روی من برداشت و تیشرتش رو سریع پوشید؛ تیشرت سفید رو از روی زمین برداشت و به دستم داد. _ برو توی اتاق! هم خنده‌ام گرفته بود، و هم از بابت این موضوع عمیقاً خجالت زده شده بودم. تیشرت رو در لحظه پوشیدم و تقریبا سمت اتاق نامدار پرواز کردم؛ صدای نامدار رو شنیدم که داد زد: _ دردت چیه جاوید؟ آره خونه‌ام، چرا انقدر مزاحمی؟ و در رو باز کرد. جاوید گفت: _ سلام داداش، باز بد موقع مزاحم شدم؟ صدای نامدار عمیقاً پر بود از خشم. _ یه کلمه دیگه حرف بزنی فَکت و خورد میکنم! جاوید بلند خندید. _ وای داداش گوه خوردم، چیشده باز؟ چیکار میکردی؟ نامدار غرید. _ زر نزن جاوید؛ دردت و بگو! _ والا جرعت ندارم. بلندتر داد زد. _ دِ میگم بگو پسر! کار دارم، انقدر لفتش نده بخدا میزنم لهت میکنم جاوید. جاوید خنده‌اش گرفته بود اما سعی داشت جدی باشه. _ خیلی خب بابا، آروم باش. امروز یه جلسه مهم داشتی، آرامش هرچی زنگ زد بهت جواب ندادی، گفت این جلسه رو اگه از دست بده پروژه ویانا وثوقی هم پریده! نامدار باز عصبی شد. _ مگه من به این آرامشِ اسکل نگفتم همه جلسه‌های امروز من و کنسل کنه؟ چرا انقدر شل‌مغزه؟ جاوید کمی جدی شد. _ وا! داداش چیکارِ سوفیای بیچاره داری؟ _ سوفیا؟ چه زود پسرخاله شدی باهاش. سوفیا اسم آرامش بود؟ جاوید ادامه داد: _ چی میگی بابا؛ اسمشه خب. این همه آدم تو شرکت «سوفیا» صداش میزنن. _ زر نزن جاوید کل شرکت به فامیل صداش میزنن! کی اونجا جز «آرامش» بهش چیز دیگه‌ای گفته؟ جاوید رو کلافه کرده بود. _ وای داداش حالا هر کوفتی، چه سوفیا چه آرامش؛ دارم بهت میگم اگه این جلسه بپره پروژه ویانا وثوقی هم پریده. حواست هست؟ عشق ابدیت و میگم! خنده‌ام‌ گرفت؛ جاوید لنگه‌ی توفان بود.
  12. «پارت هشتاد و هفتم» سمت فریزر رفت و بسته مرغی بیرون آورد؛ برخلاف گوشت، عمیقاً عاشق مرغ بودم. نمیدونستم قراره برام چی درست کنه، اما همین که با مرغ مرتبط بود حسابی خوشحالم کرد. از اُپن بالا رفتم و روش نشستم؛ خیره به نامداری که با اخم و دقت مشغول برنج دم کردن بود؛ امشب به این نتیجه رسیدم که نامدار کبیر، حین غذا درست کردن صدبرابر جذاب تر میشه. ترکیب جدیتش با پیش‌بندِ مشکی و موهای بالا زده‌اش و دست‌های جذابِ دیوونه کننده‌اش که مدام با بسته‌ی مرغ ها و پیمونه‌ی برنج بازی میکرد، از نامدار یه مرد فوق جذاب توی ذهن من ساخت! اگر تا الان هم عاشقش نشده بودم، این صحنه بی شک من رو مجنونِ نامدار کرده بود. با لبخند مسخره با سرِ کج شده و موهای رها شده یک سمتِ شونه‌ام، بهش خیره بودم و اون هم اونقدر مشغول غذا درست کردن بود، که هرچند دقیقه سمت من برمیگشت و با دیدنِ لبخند مسخره‌ام، عمیق میخندید و با نگاه عاشقش بهم نگاه میکرد. چیشد که به اینجا رسیدیم؟ جداً چیشد که از اون دشمنیِ زیاد با کوروش کبیر به جایی رسیدم که اینجوری مقابل پسرش بشینم و عاشقانه به غذا درست کردنش خیره بشم؟ مرغ ها رو آبپز کرد و برنج رو شفته رها کرد؛ نکنه میخواست ته‌چین مرغ درست کنه؟ خدای من، عاشقش بودم! اونم ته‌چین‌مرغی که به دست نامدار درست شده باشه. مثل اینکه حدسم درست بود؛ خیلی حرفه‌ای مواد رو قاطی کرد و لایه لایه برنج رو همراه با مرغ چید و بین هر لایه دارچین ریخت؛ هیچوقت فکرنمیکردم نامدار کبیر بتونه انقدر آشپز حرفه‌ای باشه! جداً باید از بابت اینکه به جز نیمرو عسلی هیچ غذایی بلد نیستم خجالت زده بشم. قابلمه رو روی گاز گذاشت و پیش‌بندش رو در آورد؛ حین دست شستن کنارش رفتم و بازوش رو میون دستهام گرفتم. _ هیچوقت فکرنمیکردم انقدر حرفه‌ای آشپزی کنی! دست‌های خیسش رو با حوله‌ی کوچیکی خشک کرد و دست‌هام رو میون انگشت‌های کشیده‌اش گرفت. _ من برای شما هرکاری میکنم خانوم. لبخند مسخره گوشه‌ی لبم نشست و نگاه نامدار روی‌ لب‌هام خیره موند؛ ادامه داد: _ توی آلمان درکنار دوست‌هام تنها کسی که حاضربود برای اون همه پسر غذا درست کنه من بودم. اونطوری شد که یاد گرفتم؛ بچه‌ها کلاً آشپزی رو دوست نداشتن، هومان هم همینطور. بلند خندیدم. _ وای، آشپزیِ هومان افتضاحه! متقابلاً خندید؛ ادامه دادم: _ دلم براش تنگ شد. لبخندم کمرنگ شد؛ نامدار جلو اومد و گونه‌ی چپم رو بوسید، با مکث کوتاهی سمت راستم رو هم بوسید و موهام رو پشت گوش فرستاد. _ قرار شد غصه نخوری‌ها! مجدداً لبخند زدم. _ خیلی خب؛ بالاخره توهم داری زحمت میکشی. اشاره‌ام به غذاش بود؛ با یادآوریِ چیزی با شوق گفتم: _ وای نامدار اگه بدونی چقدر ته‌چین دوست دارم! لبخند مردونه‌ای زد؛ چقدر خنده‌اش رو دوست داشتم. خنده‌ای که فقط متعلق به من بود؛ شرط میبستم هیچکس از شرکت خنده‌ی نامدار رو ندیده! نامدار اونجا یه فرد تماماً جدی و اخمو بود که هیچ‌کس جرعت نداشت حتی باهاش حرفی بزنه. ته‌چین مرغ نامدار آماده شد و خیلی تمیز و حرفه‌ای، اون رو از قابلمه بیرون آورد و توی ظرفی قرار داد. روش عمیقاً طلایی شده بود و حسابی خودم رو کنترل کردم تا بهش حمله‌ور نشم؛ روی ته‌چین رو با حوصله با گردو و زرشک تزیین کرد و من با خودم فکر کردم که این مرد چقدر مردِ زندگیه! به افکارم خنده‌ام گرفت؛ من حتی بلد نبودم درست و حسابی یه برنج درست کنم؛ اونوقت پیش‌بند پوشیدنِ نامدار رو مسخره میکردم. از اونجایی که میز توی حیاط بسیار بزرگ بود، روی میز غذاخوری کوچیک توی آشپزخونه نشستیم و نامدار اول بُرشی از ته‌چین برای من گذاشت؛ با تشکر کوتاهی بشقاب رو از دستش گرفتم و سریع قاشق اول رو توی دهنم گذاشتم. نمکش، مرغش، دارچینش، حتی زعفرونش اونقدر به اندازه بود که من رو شوکه کرد! نامدار چجوری انقدر خوب غذا درست میکرد؟ اونقدر خوب شده بود که حتی طاقت نیاوردم لقمه‌ی اولم رو قورت بودم! با دهانِ پر شروع کردم به تعریف کردن و نامدار هم فقط با خنده قربون صدقه‌ام میرفت و بین هر دو کلمه میگفت «نوش جونت». بین هر لقمه‌ام حسابی از دست پخت نامدار تعریف کردم و اون هم در آخر بیان کرد که هدفش برای امشب خوشحال و راضی کردنِ من بوده و خداروشکر به هدفش هم رسیده. دو اسلایسِ بزرگ از ته چینِ فوق العاده‌ی نامدار خوردم و درنهایت بعد از گذاشتن ظرف ها توی ظرفشویی، البته از سویِ نامدار، سمت کاناپه‌ی بزرگ مقابل تلویزیون رفتیم و روش نشستیم. البته من اونقدر سنگین شده بودم که نشستن برام کفایت نمیکرد، و به اصطلاحی توی آغوش نامدار رها شدم! سرم رو روی پاش گذاشتم و به ثانیه نرسید که انگشت‌های نامدار میون موهام به رقص در اومد. _ وای نامدار انقدر غذا خوردم دارم میترکم. صدای خنده‌ی آرومش رو شنیدم. _ نوش جونت عزیزم. _ میشه هرروز برام غذا درست کنی؟ در همون حالت بهش نگاه کردم؛ دستش از حرکت ایستاد، نگاهش بهم پر بود از عشق!
  13. «پارت هشتاد و ششم» صدای آرامش رو میشنیدم، اما نه اونقدر واضح که متوجه‌ حرف‌هاش بشم. _ نه آرامش؛ همه‌ی جلسه های امروز رو کنسل کن! آرامش چیزی گفت که نامدار باز تاکید کرد: _ گفتم نه آرامش! مهم نیست، هرچی هست کنسل کن. من امشب دیگه برنمیگردم شرکت. و بدون اینکه منتظر جوابی از سوی آرامشِ بیچاره باشه، تماس رو قطع کرد. دوباره در سکوت به مقابلش خیره شد؛ سکوت رو شکوندم: _ کجا میریم؟ بهم نگاه کرد؛ دوباره داشتم اون نگاه پر از عشق رو از سمت نامدار میدیدم. _ خودت میفهمی. وقتی نامدار ماشین رو گوشه‌ای نگاه داشت، متوجه شدم که مقصد نزدیک بود! کمی جلوتر رفت و نگهبان درب بزرگ رو باز کرد تا ماشین رو داخل ببریم؛ خونه‌ی نامدار بود؟ نکنه میخواست بهم تجاوز کنه؟ به افکار مسخره‌ام خندم گرفت. وارد شدیم؛ بله! درست حدس زده بودم. همون خونه‌ای بود که اون شب برای صرف کباب با بچه‌های شرکت اومده بودیم. فرقش این بود که ما از درب اصلی وارد شده بودیم و حالا، نامدار ماشین رو از درب پشتی داخل آورده بود. بهش نگاه کردم؛ نگاهم رو که دید خنده‌اش گرفت. _ نترس دختر، کاری باهات ندارم؛ فکر کردم اگه بیارمت اینجا خودم برات غذا درست کنم به نسبت رستوران رفتن بیشتر خوشحالت میکنه. نامدار کبیر، با اون همه غرور و احترام مقابل کارکن‌های شرکتش، میخواست شخصاً برای من غذا درست کنه؟ ترس توی چشم‌هام رفت؛ نامدار کبیر جداً توی این مدت به جز بوسه‌های ناگهانیش، هیچ گونه رفتار نامناسبی نداشته؛ عجیب بود، خیلی عجیب! باید از این موضوع میترسیدم؟ نکنه دور از چشم من دختر میاره خونه؟ فکرهای مزخرفم رو پس زدم و درهمون حین که نامدار در رو برام باز میکرد، از ماشین پیاده شدم. رفتار نامدار با من، درست عین پرنسس ها بود! رفتاری که همیشه دوست داشتم خشایار وثوقی با من داشته باشه رو الان داشتم از سوی نامدار کبیر میدیدم. درب خونه رو با کلید باز کرد و من قبل از نامدار وارد شدم؛ درست حدس زدم و لازم نبود کفش‌هام رو دربیارم. برای اولین بار باکلاسی‌ِ توی فیلم ها رو داشتم به طور حقیقی مقابلم میدیدم. زندگی پولداریه دیگه! نامدار چراغ های خونه رو روشن کرد و جلو رفت؛ اُور کتش رو از تن بیرون آورد و به من نگاه کرد. _ راحت باش ویا؛ میخوای بهت لباس بدم؟ سعی کردم خودم رو راحت نشون بدم؛ هرچند کمی معذب بودم. نکنه بلا ملا سرم بیاره؟ دست‌هام رو از هم باز کردم و خندیدم. _ کاملا راحتم! لباس هم خودم برمیدارم، جاشون رو بلدم. به رفتارم خنده‌اش گرفت. _ خیلی هم عالی. حین باز کردن دکمه‌های پیرهن مردونه‌اش سمت اتاق رفت و از دیدِ من خارج شد! یعنی جداً فکرکرد اونقدر راحتم که میتونه من رو وسط این خونه به این بزرگی رها کنه و بره لباسش رو عوض کنه؟ در معذب ترین حالتِ ممکن وسط پذیرایی ایستادم و کیفم رو با دوتا دستم گرفتم؛ تنها کاری که حین این چنددقیقه انجام دادم، دید زدنِ خونه بود! اون هم کاملا بی حرکت و ثابت. نامدار با شلوارک مشکی راحت و تیشرت خاکستری که توی دستش بود از اتاق خارج شد و هیکل بی نقصش، باعث شد به حرکت دربیام و سمتش برگردم و عین عقده‌ای ها‌ی آدم ندیده، بهش خیره بمونم. نامدار با خنده تیشرتش رو پوشید و معترضانه گفتم: _ عه! چقدر زود پوشیدی. صدای خنده‌اش بالا رفت و میون همون خنده‌ها جلو اومد و من رو کوتاه بوسید. _ بخورم تورو که انقدر شیرینی! گفته بودم که؛ بوسه‌هاش ناگهانی‌ان. لبخند مسخره گوشه‌ی لبم نشست و نامدار به اتاق اشاره کرد. _ برو عزیزم؛ برو لباست رو عوض کن. کمی ناز کردم. _ راحتم! پیشونیم رو پر مهر بوسید. _ بهت گفتم که؛ معذب نباش. بیا خودم بهت لباس بدم. و من رو سمت اتاق راهنمایی کرد! وارد شدم و از توی کشو، شورتک مشکی و تیشرت سفید بسیار گشادی به دستم داد. شورتک برای نامدار شورتک بود؛ برای من کمی بالای زانو بود! و تیشرت هم‌اونقدر گشاد بود که شرط میبستم قراره توش گم بشم. نامدار از اتاق خارج شد تا لباسم رو راحت تر عوض کنم؛ به نظرم تیشرت سفید اونقدر بلند و گشاد بود که نیازی به پوشیدن شورتک نداشتم؛ و البته بدم هم نمیومد کمی اذیتش کنم. تیشرت رو پوشیدم و موهای حالت‌دارم رو روی شونه‌ی سمت چپم رها کردم؛ بلندی تیشرت فقط کمی بالاتر از زانوم بود. از اتاق خارج شدم و نامدار رو حین ور رفتن با روپوش آشپزی دیدم؛ شرط میبستم حتی بلد نیست چجوری باید پیش‌بند رو بپوشه! با خنده جلو رفتم و بند پیش‌بند رو دور گردنش انداختم؛ با اشاره بهش گفتم که برگرده و اون هم مطعیانه فقط به حرف‌هام گوش میداد. به عقب برگشت و بند رو دور کمرش بستم. _ تو که بلد نیستی پیش‌بند ببندی چطور میخوای برام آشپزی کنی؟ سمتم برگشت؛ نگاهش خریدارانه سر تا پام رو از سر گذروند. _ چقدر قشنگی! لبخند روی لبم نشست؛ به نظرش با این تیشرتِ گشادِ بدقواره‌ای که توی تنم میرقصید قشنگ بودم؟ کمی ناز کردم و موهام رو پشت گوش فرستادم. _ برام غذا درست کن دیگه! خنده‌اش گرفت. _ احساس داری تو دختر؟ با خنده سر بالا انداختم. _ نچ.
  14. «پارت هشتاد و پنجم» اونقدر خسته بودم که حتی با وجود آلارم های متداومم هم به سختی بیدارشدم؛ ساعت نزدیک به دوازده بود و من همچنان به خواب بیشتری نیازداشتم. خسته از جام بلند شدم و با همون لباس های بیرونی، به آشپزخونه رفتم و کمی از غذای دوشب گذشته که توی یخچال مونده بود رو گرم کردم تا بخورم. برای نامدار نوشتم: « من بیدار شدم؛ یه چیزی بخورم میام شرکت.» و قبل از اینکه غذا کاملا گرم بشه لباس‌های راحتیم رو پوشیدم باز به آشپزخونه برگشتم؛ چنگالی توی ظرف اسپاگتی فرو بردم و توی دهنم قرار دادم؛ نامدار جوابم رو با باشه‌ای داده بود. اونقدر خسته و بی حوصله بودم که تمام اسپاگتیم رو بدون سس خوردم و ظرفش رو توی سینک رها کردم؛ برخلاف همیشه آرایش ساده‌ای روی صورتم اجرا کردم و اولین لباس هایی که به دستم رسید رو پوشیدم. لباس مردونه‌ی سورمه‌ایم با جین نیم بگ و کتونی‌های سفیدم یکم توی ذوق میزد؛ شال مشکی رو بی حوصله روی موهای بازم انداختم و با ماشین هومان سمت شرکت رفتم. تا رسیدن به شرکت بی وقفه دونخ سیگار کشیدم و نخ دوم رو درست دم در شرکت خاموش کردم؛ وارد شرکت شدم و عین همیشه نفر اول با آرامش مواجه شدم. _ سلام ویانا، خوبی؟ حتما اشاره‌اش به چهره‌ی بی حال و دیر اومدنم به شرکت بود. _ سلام آرامش؛ ممنون، خوبم. پر شک بهم لبخند زد؛ حرفش رو ادامه داد: _ جناب نامدار گفتن به محض اومدن برید اتاقش. باشه‌ای گفتم و سمت اتاق نامدار قدم تند کردم؛ در زدم و بلافاصله وارد شدم. با دیدنم سریع از جاش بلند شد و من در رو پشت سرم بستم. _ چرا انقدر رنگ پریده‌ای؟ خندیدم. _ علیک سلام! جفت دست‌هاش رو روی گونه‌هام گذاشت و بعد با یکی از دست‌هاش پیشونیم رو چک کرد؛ سرما که نخورده بودم! فقط کمی خسته بودم. _ باید بریم دکتر! دست‌هاش رو پس زدم. _ خوبم نامدار، چرا بزرگش میکنی؟ فقط یکم خسته‌ام؛ یکمم از بابت یهویی رفتنِ هومان ناراحتم. دوباره دستش رو روی پیشونیم گذاشت؛ زمزمه وار صحبت میکرد، انگار داشت با خودش حرف میزد. _ آخه تب هم که نداری… جواب دادم: _ میگم که، خوبم واقعا! هوا هنوز اونقدری سرد نشده که بخوام سرما بخورم. دستم رو گرفت و سمت مبل راهنمایی کرد؛ خودش هم مقابلم نشست. _ میدونم از بابت رفتن هومان ناراحتی، حق هم داری. چیکارکنم خوب شی؟ لبخند پر محبتی زدم؛ چهره‌اش پر بود از نگرانی. _ نامدار بخدا خوبم! باورکن این خستگیِ چهره‌ام بخاطر کم‌خوابیه. _ خب بیشتر استراحت میکردی! اصلا چرا اومدی شرکت؟ چرا انقدر اذیت میکنی خودت و؟ نهایتش من شب باز از پنجره میومدم میدیدمت دیگه! خنده ام گرفت. _ نامدار بخدا خوبم. چرا اینجوری میکنی؟ در ضمن؛ دیگه هومان نیست. لازم نیست از پنجره بیای. به شیطنتم خندید، اما همچنان نگران بود. چهره‌اش باز پر شد از نگرانی. _ چرا انقدر بوی سیگار میدی؟ چند نخ کشیدی؟ کلافه شدم. _ نامدار چرا انقدر حساس شدی؟ _ حساس شدم چون عین همیشه نیستی! خودت و توی آینه دیدی؟ همرنگ گچ دیواری. لبخند زدم. _ باورکن خوبم نامدار؛ نیاز به خواب بیشتری داشتم، و اینکه یهویی رفتنم به خونه اون هم بدون هومان، یکم برام سخت بود. خودش رو جلو کشید و دستهام رو میون دست‌هاش گرفت. _ الهی من بمیرم اون غم توی چشم‌هات رو نبینم؛ پاشو، پاشو بریم یه جا روحیه‌ات عوض شه؛ دل ندارم اینجوری ببینمت. و از روی صندلی بلندم کرد. _ نامدار بیخیال! کارات رو عقب ننداز. _ بزار عقب بیوفتن؛ به جهنم. قند توی دلم آب شد؛ سعی کردم بحث رو عوض کنم. _ اصلا ما بخوایم باهم بریم بیرون، بچه های شرکت چی میگن؟ حین پوشیدن اورکتش بهم نگاه کرد. _ هرچی میخوان بگن بزار بگن؛ به جهنم. کلافه شدم. _ نامدار جدی دارم میگم. _ منم کاملا جدی‌ام عزیزم. اگر حوصله حرفاشونو نداری بحثش فرق میکنه؛ تو زودتر بزن بیرون، منم پشت سرت میام. لبخند زدم؛ نمیتونستم از پس نامدار بر بیام. پیشنهادش رو قبول کردم و قبل از نامدار از شرکت بیرون زدم؛ خداروشکر پارکینگ خلوت بود و قرار نبود سوژه‌ی بچه‌های شرکت بشیم. به ماشین نامدار تکیه دادم و طولی نکشید که از شرکت خارج شد. قبل از اینکه خودش بشینه در رو برای من باز کرد و با لبخند سوار شدم؛ حسابی از بابت شرایطم کلافه بودم، اما نامدار با حضورش نمیزاشت لبخند از روی لب‌هام کنار بره. ماشین رو روشن کرد و از پارکینگ خارج شدیم؛ به دقیقه نرسید که تلفن نامدار زنگ خورد و سریع جواب داد: _ بله آرامش؟
  15. «پارت هشتاد و چهارم» صبحونه‌ی ساده‌ای برای خودم و هومان آماده کردم و روی میز کوچیک توی آشپزخونه چیدم؛ کمی طول کشید تا هومان بیدار بشه و با دیدن میز مرتب چیده شده متعجب با بوسه‌ای ازم تشکرکنه. بهش حق میدادم؛ این حجم از احساسات برای من جداً عجیب بود؛ نامدار من رو به یک آدم دیگه تبدیل کرده بود. هومان با سرعت صورتش رو شست و بعد از مسواک زدن، موهاش رو بی حوصله گوجه‌ای کرد و مقابلم کنار میز نشست. _ چقدر پرانرژی‌ای! اولین لقمه‌ی املت رو توی دهنم گذاشتم و با دهانِ پر جواب دادم: _ عجیبه نه؟ سر تکون داد؛ خندون بود. _ خیلی. هر دو با اشتها با آخرِ محتوای صبحانه‌ی روی میز رو خوردیم و درنهایت هومان با برداشتن چمدون‌هاش، کلید رو کف دستم گذاشت و دروغ چرا… واقعا غم عالم توی دلم نشست! غم توی نگاهم رو دید و لبخند مهربونی روی لبش نشست. _ خونه این چند روز دست تو امانت؛ وسایلت رو که جمع کردی میری پیش بچه ها کلید رو هم میدی به پیام. _ انقدر بهم اطمینان نداری هومان؟ مهربون خندید. _ اطمینان دارم؛ فقط میدونم جنبه‌ات پایینه. چینی به بینی‌ام دادم. _ هیچوقت انقدر رُک قهوه‌ایم نکرده بودی! خندید و هردو آماده، با چمدون های پُر هومان از ساختمون خارج شدیم. خداروشکر نگهبانِ فضول توی جایگاهش نبود و امیدوار بودم که از اینجا رفته باشه. با ماشین هومان به فرودگاه رفتیم و بچه ها قبل از ما به اونجا اومده بودن؛ قبل از رسیدن بهشون خطاب به هومان گفتم: _ کِی وقت کردی به بچه ها بگی؟ _دیشب قبل از خواب به پیام گفتم؛ حسابی ازم عصبی‌ان! بهشون رسیدیم و همه با حرص به هومان غر زدن و درنهایت، با نهایت غم و محبتشون حسابی بغلش کردن و باهاش خداحافظی کردن. آهو عین همیشه فقط گوشه‌ای ایستاد و بیشتر از چندکلمه، هیچ حرفی از دهنش خارج نشد. کاملا درکش میکردم؛ اگر من هم مقابل مهراد قرار میگرفتم قطعا همین برخورد رو داشتم. البته، امیدوار بودم دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم. نزدیک به نیم ساعت بعد شماره پرواز هومان رو خوندن و با نهایت مخالفتی که همه داشتیم، بعد از صدبار در آغوش گرفتنِ همدیگه، هومان ازمون جدا شد و سمت گیت پرواز رفت؛ آخرین باری که همدیگه رو دیدیم همونجا بود و بعد از تکون دادن دستش، چمدون‌هاش رو تحویل گرفت و از دیدمون خارج شد! بعد از رفتن هومان، هممون تقریبا افسرده شدیم و شونه به شونه بی هیچ حرفی از فرودگاه خارج شدیم. تنها خوشحالیم از این بابت بود که هومان لحظه‌ی آخر با دادن سوییچ بی ام و سفید رنگِ قدیمیش، ماشینش رو هم به من سپرده بود. با بچه ها خداحافظی کردم و با ماشین هومان، مستقیم سمت خونه حرکت کردم؛ وارد شدن به اون خونه بدون هومان، واقعا برام سخت ترین کار ممکن بود! تا خود خونه رو آهنگ غمگین گوش دادم و موقع ورود به خونه‌ هم، اونقدر احساس تنهایی کردم که فقط دلم خواست سمت شرکت برم و لحظه‌ای توی این خونه نمونم. خودم رو روی تخت رها کردم و چشم فرو بستم؛ اونقدر خسته بودم که دلم میخواست با همین لباس ها تا خود ظهر بخوابم! همونطور خوابیده روی تخت تلفنم رو برداشتم و با نامدار تماس گرفتم؛ به بوقِ سوم نرسید که جواب داد: _ جونم؟ صدام خسته بود. _ سلام. _ سلام عزیزم، خوبی؟ به چشم‌هام دست کشیدم. _ خسته‌ام، خیلی زیاد! _ هومان رفت؟ با چشم‌های بسته جواب دادم: _ اوهوم. _ استراحت کن هروقت خواستی بیای شرکت بگو بیام دنبالت. _ انقدر خونه بدون هومان مسخره و خسته کننده‌ست که دوست دارم همین الان بیام شرکت. نامدار آروم خندید؛ لحنم پر بود از بغض. _ الهی قربونت برم؛ بیا همینجا استراحت کن. خنده‌ام گرفت. _ فقط همینم مونده وسط شرکت بگیرم بخوابم! _ جدی میگم؛ اگه دوست داری بیا اینجا استراحت کن؛ فقط باید بگم که تنها اتاقی که کاناپه داره اتاق منه! بعد باید پای عواقبش بمونی. سریع مخالفت کردم. _ وای نه! همینجا استراحت میکنم، ظهر میام طرف شرکت. اینبار بلندتر خندید. _ باشه عزیزم، هرطور راحتی. ماشین داری؟ چشم‌هام همچنان بسته بود. _ اوهوم، هومان ماشینش و سپرد به من. _ نمیخوای بیام دنبالت؟ _ نه عزیزم، میام خودم. باشه‌ای گفت و بعد از حسابی قربون صدقه رفتن، تلفن رو قطع کرد تا من استراحت کنم.
  16. «پارت هشتاد و سوم» عین جت از روی تخت پایین پریدم و سمت پنجره پرواز کردم؛ جداً پایین پنجره ایستاده بود! به سرعت در اتاق رو قفل کردم و دوباره سمت پنجره رفتم؛ تماس رو قطع کردم و پنجره رو باز کردم؛ چرا انقدر خندون بود؟ _ تو که باز با یقه‌ی باز اومدی لبه‌ی پنجره! به یقه‌ام نگاه کردم؛ حق با نامدار بود؛ یقه‌ی لباسم باز بیش از اندازه باز بود! جدا از یقه‌ی بازش، بلندیش به زور تا بالای زانوم میرسید، نامدار بی توجه به منِ بهت زده خودش رو در یک حرکت بالا کشید و پنجره رو ریلکس بست. _ در و که قفل کردی؟ میون تعجب خنده‌ام گرفت. _ چقدر ریلکسی لعنتی! خنده‌اش عمیق تر شد؛ توی شرایط محدودی میشد دندون‌های لمینت شده‌اش رو بر اثر خنده دیدژ _ دلم برات تنگ شده بود! _ منم همینطور؛ ولی آخه ما که هرروز هم‌دیگه رو میبینیم. عمیق بهم نگاه کرد. _ کافی نیست برام. نگاهش فقط لحظه‌ای روی یقه‌ام نشست؛ کاش میشد لباسم رو عوض کنم. به سرعت روی تخت نشستم و پتو رو دور خودم پیچیدم؛ صدای خنده‌ی نامدار بالا رفت و من هم میون خنده تشر زدم: _ کوفت نامدار! خب میترسم ازت. _ لباس درست بپوش که نترسی. سری قبل هم بهت گفتم آخرین باریه که بهت رحم میکنم. مظلوم بهش نگاه کردم. _ خیلی خب، حالا فعلا بیا بشین. الان که یقه‌ی لباسم و نمیبینی! به وضعیتم عمیق خنده‌اش گرفته بود؛ کنارم روی تخت نشست و کمی از پتو رو روی خودش کشید. _ بخوابیم؟ چشم‌هام گرد شد. _ چی؟ خنده‌اش اوج گرفت و برای اینکه صدای خنده‌اش رو کنترل کنه لحظه‌ای چشم فرو بست و سرش رو پایین گرفت. _ چیز بدی نگفتم ویا؛ فقط گفتم بخوابیم؛ تو مغزت منحرفه! _ آخه بنظرم فقط به خواب ختم نمیشه. مجددا خنده‌اش اوج گرفت. _ ویانا انقدر نخندون من و؛ الان هومان و بیدار میکنیم! چیزی نگفتم که به تخت اشاره کرد؛ نکنه بلا ملا سرم بیاره؟ اگه داد میزدم هومان به دادم میرسید؟ آروم بدون اینکه پتو رو از خودم دورکنم دراز کشیدم و نامدار کنارم خوابید؛ این حجم از آرامش از کجا اومده بود؟ چجوری کنار پسر کسی که انقدر آدم کثیفی بود انقدر حس امنیت داشتم؟ بازوی بزرگ و البته خیلی سفتش زیر گردنم قرار گرفت و من رو بیشتر به خودش فشرد. بوی ادکلنش توی بینیم بود و حس میکردم تاحالا انقدر به نامدار نزدیک نشده بودم. _ راحتی؟ نمیدونم چرا این و پرسیدم؛ کنجکاو نگاهم کرد که به لباس های رسمی و غیرِ راحتش اشاره کردم. _ لباسات منظورمه؛ راحتی باهاشون؟ نگاهش متعجب و البته خندون شد و تازه متوجه شدم که چه سوتی دادم! با خجالت سرم رو توی سینه‌اش فرو بردم و ضربه‌ای به بازوش زدم. _ نامدار چرا انقدر منحرفی؟ منظور بدی نداشتم. داشت از خنده منفجر میشد. _ چه منظورِ دیگه‌ای میتونی داشته باشی؟ نکنه میخوای بری از لباسای هومان برام بیاری؟ عین خودش خندیدم. _ شاید! حیف هومان وسایلش و جمع کرده؛ وگرنه ایده‌ی خوبی بود. کمی خنده‌اش جمع شد. _ چرا؟ میخواد برگرده؟ کمی توی بغلش جا به جا شدم. _ خوب شد یادم افتاد؛ هومان فردا صبح پرواز داره! میشه یکم دیرتر بیام شرکت؟ باید همراهش برم تا فرودگاه. _ باشه عزیزم؛ هروقت دوست داشتی بیا. ولی قول بده اونقدری دیر نیای که مجبور بشم دوباره از پنجره بیام ببینمت. با خنده حرفش رو تایید کردم و روی موهام رو عمیق بوسید؛ دوباره من رو به خودش نزدیک تر کرد و اونقدر آروم آروم سر و پیشونیم رو بوسید که نفهمیدم کِی میون دست‌هاش خوابم برد. هوا گرگ و میش بود و ساعت کوچیک روی میزم ساعت پنج رو نشون میداد؛ خواب آلود به چشم‌هام دستی کشیدم و روی تخت نشستم؛ خبری از نامدار نبود و پنجره چفت نشده بود! گوشیم رو از روی میز برداشتم؛ نامدار پیام داده بود: « تا خود صبح نتونستم بخوابم از بس قشنگ خوابیده بودی؛ فقط تماشات کردم. زود رفتم که هومان بیدار نشه و برات دردسر‌ی پیش نیاد، ظهر میبینمت.» میون خواب و بیداری لبخند قشنگی روی لبم نشست! تایپ کردم: « انقدر قند توی دل من آب نکن!» دوباره روی تخت دراز کشیدم که جوابم رو داد. « کاش اونجا بودم و اون خنده‌ی قشنگ روی لبت و میخوردم.» خنده‌ام عمیق تر شد؛ انقدر قشنگ جوابم رو میداد که همیشه مقابلش لال بودم. استیکر خجالت زده‌ای از میمونی که دست‌هاش رو روی چشم‌هاش گذاشته براش ارسال کردم و گوشی رو خاموش کردم؛ عجیب بود که نامدار با وجود لباس خوابِ افتضاحم خودش رو کنترل کرده بود! البته این هم بی تاثیر نبود که کلِ تایم خودم رو پتوپیچ کرده بودم. لباسم رو با ست راحتی عوض کردم و از اتاق خارج شدم؛ حتی خجالت میکشیدم هومان اون لباس خواب رو توی تنم ببینه، دیگه چه برسه به نامدار!
  17. «پارت هشتاد و دوم» قدردان بهم نگاه کرد و جعبه رو باز کرد؛ اکسسوری های ظریف مردونه تقریبا توی هم گره خورده بودن؛ انگشت‌هام رو جلو بردم و زنجیرهای ظریف رو از هم فاصله دادم. _ ویانا اینا خیلی قشنگن! دیگه داشتم از اکسسوریای خودم خسته میشدم، میخواستم برم بخرم. لبخند زدم و هومان با محبت زیاد پیشونیم رو محکم بوسید. _ مرسی ویانای قشنگم، وجود خودت برام بزرگترین هدیه‌ست. متقابلا گونه‌اش رو بوسیدم؛ این رفتارها از من بعید بود! وجود نامدار توی زندگیم، تقریبا من رو به یه ادم دیگه تبدیل کرده بود. اکسسوری های جدیدش رو با ذوق وافری با اکسسوری های قدیمیش تعویض کرد و مجددا با بوسه‌ای ازم تشکر کرد؛ باقی تولد رو با آهنگ های مزخرف توفان، و رفتارهای مزخرف ترش گذروندیم و میتونم بگم فقط خندیدیم. ساعت نزدیک به یک بود که با پیشنهاد هومان از بچه‌ها خداحافظی کردیم و از خونه خارج شدیم؛ هومان با تشکرهای زیادش بچه‌هارو حسابی شرمنده کرده بود. خسته از روزِ پر اتفاقی که داشتم، سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم که هومان بلافاصله بعد از فاصله گرفتن از خونه‌ی بچه ها، لب باز کرد: _ برای فردا صبح بلیط گرفتم؛ دلم نیومد اونجا چیزی بگم. همه خوشحال بودن، گفتم یهو فضا عوض میشه! سمتش برگشتم. _ چی؟ فردا؟ سمتم برگشت. _ آره! میدونم خیلی یهویی شد ولی از چندهفته قبل مدام دارم بهتون میگم اواخر مهر برمیگردم آلمان. پکر شدم! عمیقاً پکر شدم. _ یعنی چی هومان؟ آخه چرا انقدر زود؟ اصلا چرا انقدر یهویی به من خبر میدی؟ لبخند زد. _ ببخشید عزیزم، بخدا قصد نداشتم ناراحتت کنم. بهم نگاه کرد. _ دوست داری توهم باهام بیای؟ نگاهم رو ازش دزدیدم. دوست داشتم؟ دوست که داشتم، اما نامدار چی میشد؟ سعی کردم بهونه بیارم. _ دوست هم داشته باشم تو بلیطت رو گرفتی، فردا اول وقت هم باید بری. _ ربطی نداره؛ اگر بخوای باهام بیای کنسلش میکنم، برای یه روز اونور تر دوتا بلیط میگیرم. دوباره بهش نگاه کردم. _ شاید بعداً دلم خواست بیام اونجا یه چندوقت پیشت باشم! فعلا آمادگیشو ندارم. سکوت کرد؛ بعد از چنددقیقه اما، سوالِ بی مقدمه‌اش لالم کرد. _ ویا تو و نامدار باهم رابطه دارید؟ سمتش برگشتم؛ نه اخم داشت، و نه حتی سوالش شوخی بود! _ چی؟ بهم نگاه کرد؛ جدی بود. _ سوال پرسیدم! _ این چه سوال چرندیه؟ _ چرند نیست ویا؛ نامدار پسر جذابیه، نرماله که ازش خوشت بیاد! توی این مدت هم هروقت بدش رو گفتم جبهه گرفتی. نمیدونم، حس کردم یه چیزایی بینتونه! شاید اشتباه کردم. کمی اخم‌هاش درهم رفت؛ چرا از نامدار خوشش نمیومد. _ بله، اشتباه کردی. نگاهم رو ازش گرفتم؛ بهم نگاه کرد. اگر چشم‌هام رو میدید، بی شک میفهمید دارم زر میزنم. هومان داشت میرفت و دلم نمیخواست لحظه‌ی آخر از این موضوع باخبر بشه؛ حداقل دلم نمیخواست از آلمان مدام نگران من باشه که نکنه دوستِ مثلا بدجنسش من رو فریب بده! به خونه رسیدیم و هومان ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد؛ از مقابل نگهبان ردشدیم درست عین همیشه، طلبکارانه از پشت عینک شیشه مستطیلیش بهمون خیره شد و جواب سلاممون رو به زور داد. خسته وارد خونه شدم و قبل از اینکه هومان بهم غر بزنه، قبل از رسیدن به فرش کفش‌هام رو در آوردم. _ چون برگشتنم خیلی یهویی شد و وسایلت رو جمع نکردی کلید این خونه رو میدم به خودت! اما بهم قول بده زود وسایلت رو جمع کنی و برگردی پیش بچه ها؛ اینجوری خیالم راحت تره. حرفش رو تایید کردم و وارد اتاقم شدم؛ ساعت برای هومان عمیقاً دیر بود و به محض عوض کردن لباس‌هاش، با شب بخیر سریعی وارد اتاقش شد و در رو پشت سرش بست. شک نداشتم به دقیقه نرسیده خوابش میبره! هومان عادت داشت حداقل تا یازده بخوابه، و الان ساعت یک شب بود. گوشیم رو برداشتم و قبل از هرچیزی، با پیام نامدار مواجه شدم. « خوش گذشت بانو؟ » لبخند زدم؛ امکان نداشت حین خوندن پیام‌های نامدار لعنتی، این لبخند مسخره روی لبم نباشه. قبل از اینکه جواب پیامش رو بدم، اسم « دست جذاب» رو با اسم نامدار همراه با ایموجی قلب عوض کردم و حین پوشیدن لباس خواب، جوابش رو دادم: « بله عزیزم، جای شما خالی.» و بلافاصله استیکر بوس ارسال کردم؛ سریع نوشت: « فقط استیکر میدی؛ من واقعیش و میخوام!» و بلافاصله نوشت. « خونه‌ای؟» گیج آره‌ای تایپ کردم و فرستادم؛ لباس‌خواب گیپور کوتاه زرشکیم رو پوشیدم و زیر پتو خزیدم. گوشی ویبره رفت: « از در بیام یا پنجره؟» بهت زده توی جام نشستم! نامدار باز اومده بود اینجا؟ سریع تایپ کردم: « نامدار اینجایی؟» جواب سوالم رو نداد؛ تکرار کرد: «نگفتی، در یا پنجره؟» اولین کاری که مغزم بهم دستور داد رو انجام دادم؛ به سرعت باهاش تماس گرفتم و به ثانیه نرسید که جوابم رو داد. _ جونم؟ _ نامدار معلوم هست چیکار میکنی؟ هومان تازه رفته بخوابه! به پریشونیم خنده‌اش گرفته بود. _ هومان به لحظه نرسیده خوابش میبره، نترس! پنجره رو باز کن ویانا.
  18. «پارت هشتاد و یکم» سر تکون داد. _ آره؛ توی آلمان دوست‌هامون تولد ما رو توی یک روز برامون جشن میگرفتن؛ هرچند نمیدونم چرا، چون که هومان دقیقا اول ماهه و من آخر‌ماه! باید توی خاطرم میموند که نامدار این ماه تولدشه؛ نباید گند میزدم و این حافظه‌ی مسخره‌ام کار دستم میداد. به ساعت مُچیش نگاه کرد. _ دیر نشه ویانا! سریع روی ته‌‌ریشش رو بوسیدم‌ و سمت در رفتم. _ وای، من سریع باید برم. خداحافظ. و حتی بدون اینکه فرصت جواب دادن به نامدار بدم، از اتاق خارج شدم. سمت پارکینگ شرکت پرواز کردم و سوار شدم؛ شیرینی فروشی‌ای که همیشه کیک‌هامون رو از اونجا خریداری میکردیم رو مقصد در نظر گرفتم و به سرعت برق و باد سمت مقصد روندم. با توفان هماهنگ کرده بودم و مثل اینکه هومان تازه رسیده بود پیش بچه ها. طبق سلیقه‌ی خودم کیک تمام شکلات با تزیین ساده و توت‌ فرنگی‌های قاچ‌ خورده‌ی روش رو خریدم و سریع از مغازه خارج شدم؛ نامدار اونقدر زیاده روی کرده بود که مدام نگران بودم ذره‌ای از رژ لبم پاک بشه و شاهکارش مشخص بشه. لب‌هام رو از توی آینه چک کردم و بعد از مطمئن شدن از مقدار زیاد رژ لبم، سمت خونه‌ی بچه ها حرکت کردم. ماشین رو مقابل خونه پارک کردم و قبل از آیفون زدن، با توفان هماهنگ شدم و طبق پیشنهادش، من زنگ آیفون رو نزدم و اون در رو قایمکی برام باز کرد؛ جداً پیشنهاد هوشمندانه‌ای بود، مثلا سوپرایز بود! نامدار به کُل عقل از سرم پرونده بود. با ورودم به خونه همراه با کیک شکلاتی، توفان همزمان آهنگ تولد رو با اسپیکر پلی کرد و هومان رسماً نزدیک بود سکته کنه! چهره‌اش اونقدر هیجان زده بود که شک نداشتم تا بیشترین حد ممکن سورپرایز شده. هممون رو در آغوش گرفت و من رو علاوه بر بغل، حسابی بوس بوسی کرد. البته هممون رو بغل کرد، به جز آهو! نهایت تلاششون رو میکردن که نرمال برخورد کنن، این رو از لبخندِ مسخره و اجباریِ آهو متوجه شدم! اما همچنان ضایع بودن، آهو فقط کوتاه و سریع به هومان دست داده بود و زیرلب تولدش رو تبریک گفته بود؛ آهو دختر مغروری بود، خودش رو تا حد امکان کنترل میکرد! این حجم از گم کردن دست و پا توی وجود آهو، عمیقاً تعجب برانگیز بود. کیک رو روی میز مقابل هومان گذاشتیم و فقط من و توفان، با آهنگ های مسخره‌اش سعی کردیم مجلس رو گرم کنیم. لبخند روی لب‌های هومان عمیق بود و این خوشحالم میکرد؛ پیام عین همیشه برج زهرمار بود، اما متوجه بودم که در تلاشه شب تولد هومان رو خراب نکنه و کمی از اخمش کم کرده بود! آهو خیره به هومانِ خندون گوشه‌ای نشسته بود و حتی دست هم نمیزد. و سرور هم گاهی به جمع من و توفان میپیوست و گاهی به آشپزخونه میرفت تا برای همه چای دم کنه. چای خوش رنگ سرور آماده شد و بعد از بریده شدن کیک توسط هومان، همراه با چای خورده شد. تمام تلاشم رو کردم تا جلوی توفان رو بگیرم که مبادا کیک رو توی صورت هومان فرو ببره! حسابی روی این موضوع مصمم بود و من هم برای ذره‌ای کیک لحظه شماری میکردم. خوشحال از اینکه توفان رو به هدفش نرسوندم تکه‌ای کیک توی دهنم گذاشتم و کمی چای نوشیدم؛ پیام گفت: _ داداش برنامه‌ی تولد خیلی یهویی شد، اصلا وقت نکردیم برات کادو بگیریم! هومان ظرف خالی از کیکش رو روی میز گذاشت. _ نکنه فکر کردید من شماهارو بخاطر کادو میخوام؟ شماها تنها کسایی هستید که من توی زندگیم دارم؛ وجودتون به اندازه‌ی کافی برام با ارزش هست! بعدشم، پسر مگه کادو میگیره؟ توفان قه قهه زد. _ داداش چه ربطی داره مگه ما پسرا دل نداریم؟ پیام در تایید حرف هومان گفت: _ راست میگه این کارا مال دختراست. توفان به نشونه‌ی «خفه‌شو» دستش رو توی هوا تکون داد. _ باشه پیام؛ فراموش کردی کادو بگیری سعی نکن جمعش کنی! صدای خنده‌ها بالا رفت و من میون خنده‌ی بچه ها گفتم: _ ولی من کادو گرفتم. نگاه هومان سمتم برگشت. _ دختر این چه کاریه آخه؟ با لبخند از روی زمین بلند شدم و سمت کیفم رفتم؛ جعبه‌ی مشکی کوچیک رو بیرون آوردم و سمت هومان گرفتم. _ به قول پیام برنامه تولد خیلی یهویی شد؛ قرار بود روز تولدت سورپرایزت کنیم، اما ترسیدیم ایران نباشی! قصد داشتم کلی چیز برات تدارک ببینم، ولی انقدر یهویی شد که درلحظه اولین چیزی که به چشمم اومد و به فکرت افتادم رو خریدم.
  19. [پارت‌ دوم] مهیار مظلوم به من نگاه کرد و نهایت تلاشم رو کردم که بهش نخندم؛ پسرا هرسری جلوی این مرد گند میزدن! عادی بود؛ بهرام جهانگیری هم حسابی دختر دوست بود و طبق گفته‌هاش، من اون رو یاد دختر ازدواج کرده‌اش توی نیشابور مینداختم. عاشق طرح‌هام بود و درنهایت تنها کسی که روی لب‌هاش لبخند می‌آورد من بودم، بعضی وقت‌ها هم مهرو! مهیار به درب اتاق اشاره کرد. - بفرمایید بهرام خان، برید توی اتاق جلسات بشینید، سر پا نمونید. جهانگیری سمت اتاق رفت و من و مهیار پشت سرش روانه شدیم؛ هنوز درب اتاق رو نبسته بودیم که صدای بلند مهرو باعث شد به عقب برگردیم. - وایسید! بالاخره خودم رو رسوندم. اون هم مثل من و جهانگیری نفس نفس میزد و همچنان داشت با این وجود به سمت اتاق میدویید. چتری‌های نارنجیش تا روی چشم‌هاش اومده بود و خط چشم صورتی و کتونی های صورتی‌ترش با لباس‌های گشاد و عجیبش نشون دهنده‌ی شخصیتش بود. - خاک به سرم، جهانگیری اومده؟ باید برم گور خودم و بکنم که! از میون من و مهیار گذشت و سمت بهرام خان رفت؛ مثل همیشه لبخندش بزرگ بود و نگین ظریف دندونش رو نمایان میکرد. - درود بر شما بهرام خانِ عزیز؛ من کوچیکتونم، خوبین شما؟ جهانگیری نشسته روی صندلی برای مهرو سر تکون داد. - سلام دخترم، چرا دیر اومدی؟ کوله‌ی کرمی رنگش رو روی یکی از صندلی‌ها رها کرد و بی‌توجه به شالی که روی شونه‌هاش افتاده بود تکونی به موهای نارنجی شده‌اش داد. - من غلط کردم بهرام خان! بهرام خان بالاخره خندید. - دور از جونت دختر؛ جهان‌آرا و مَلک، بیاید داخل تا جلسه‌ رو شروع کنیم دیگه! مقابل مهرو کنار مهیار نشسته بودم و تکیه‌ام به عقب بود؛ مهرو با مشت زیر چونه‌اش آدامس باد میکرد و میترکوند و مهیار با ورق‌های زیر دستش بازی میکرد؛ جهانگیری گفت: - مهیار جان من حرفم رو زدم؛ شما بیاید حجره‌ی فیروزه‌های من، اونجا بهتر به توافق میرسیم. مهیار نچ کرد. - بهرام خان ما سال‌هاست با شما کار میکنیم؛ از چندین سال پیش که با پدربزرگم کار میکردین تا الان که با من و داییم کار میکنید مارو میشناسید، غریبه که نیستیم! - غریبه چیه پسرِ خوب؟ من شما و داییت رو مثل کف دست میشناسم، عین چشم‌هام بهتون اطمینان دارم! داریوش پسر خوبیه، تو و باقی شُرکاتون‌هم همینطور. ولی اونطور بهتره، منم درجه‌های سنگ‌هارو بهتون نشون میدم و انتخابتون راحت تره. اینبار مهرو جواب داد: - حاجی ما درجه‌ی سنگ‌هارو میشناسیم، تو این که حرفی نیست؛ ما فیروزه‌ی درجه یک میخوایم! تو کارمون نیست درجه‌ی دو و سه الی بالا! مهیار ورقی زیر دستم گذاشت و بهش نگاه کردم؛ با دست‌خط خرچنگ‌ قورباغه‌اش نوشته بود: «راستی یادم رفت بپرسم، رفتی بیمارستان قضیه چی بود؟ همه چی رو به راهه؟» خودکار رو برداشتم تا جوابش رو روی همون کاغذ بنویسم که جهانگیری درهمون حین جواب مهرو رو داد: - دخترِ خوب چندوقته با من کار نمیکنید، قیمت‌ها بالا و پایین شده! سودم کمه، اونم واسه‌ی فیروزه‌ی درجه یک. روی برگه نوشتم: « نترس، بابام سرطان گرفته؛ چیز آنچنان مهمی نیست!» نگران بهم نگاه کرد و من لبخند زدم؛ مهرو همچنان جواب جهانگیری رو میداد: - دیگه بیشتر طرح‌های جوون پسند و سنگ‌های براق عین آمیتیست و کوارتز روی بورسن؛ چند وقتی هست که طرح‌های مربوط به فیروزه نزدیم؛ الان باز ازمون درخواست شده، ماهم گفتیم کی بهتر از بهرام خان! حالا قصدتون چیه؟ قبول میکنید پیشنهاد مارو یا نه؟ - من هیچوقت دست رد به سینه‌ی شرکت شما نزدم! الان‌هم نمیزنم، ولی سودم کمه چاره‌ای ندارم. بیاید حجره به نتیجه میرسیم؛ یا درجه‌ی سنگ رو تغییر بدید یا بودجه رو ببرید بالاتر. مهیار تسلیم شده لب ورچید و از جا بلند شد. - خیلی خب بهرام خان، ما حتما مزاحمتون میشیم! ممنون که اومدید. *** قارچ و سیر رو توی تابه سرخ کردم و صدای جیلیز ویلیزش توی جیغ‌های بلند بچه‌ها و آهنگ ابی و همخونیِ اشکان پیچید. - ناز نفست! بخون اشی، بخون. *نازی ناز کن که نازت یه سرونازه* *نازی ناز کن که دلم پر از نیازه* *شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمیره* *هر غم پنهون تو یه دنیا رازه* بیحوصله سس و پاستا‌ها رو به قارچ اضافه کردم و پخته و نپخته تابه رو از روی گاز برداشتم؛ کاسه‌هارو از پاستا پر میکردم که فرانک پشت سرم ظاهر شد. - به به، چه پخت و پزی میکنه سمر خانوم! دستم به تابه خورد و با چهره‌ی جمع شده توی هوا تکونش دادم. - حواست کجاست دختر؟ چشمت زدم. آروم خندید و به کاسه‌‌های پر شده اشاره کردم. - این‌ها رو میبری سر میز؟ - حتما! کاسه‌ها رو سر میز برد و تابه‌ی خالی شده رو توی سینک انداختم؛ دست توی موهام کشیدم، کلافه بودم؛ عین همیشه! از آشپزخونه خارج شدم؛ صدای آهنگ زیاد بود و جیغ بچه‌ها زیاد تر. - به افتخار سمر جون، بزنید دست قشنگه رو! اشکان با گیتار توی دستش الکی ملودی میزد و همه همراهیش میکردن؛ پوکر فیس پشت میز نشستم و با ریموت صدای آهنگ رو کم کردم. - سرم رفت اشی! اون ماسماسک رو بزار زمین بیا غذا. گیتارم رو روی مبل گذاشت و پشت میز نشست؛ آناهیتا اول از همه به غذام ایراد گرفت: - قارچش خامه سمر! بیحوصله کمی از پاستا‌ی بی‌مزه توی دهانم گذاشتم و ترانه گفت: - بخور آنا، غر نزن؛ تیکه تیکت میکنه ها! پوزخند زدم و بیشتر خوردم؛ اشکان گفت: - والا؛ جرعت داری به این قیافه‌ی برزخی بگی غذات بده؟ منم خواستم بگم زیادی بی‌نمکه، ولی حقیقتش روم نشد. آنا، پاشو نمکدون بیار جونِ مادرت.
  20. [پارت اول] ماشین رو مقابل جای پارک نگه داشتم و از بالای عینک دودیم به ماشین مقابلم نگاه کردم؛ سعی داشت با نهایت آرامش و بدون توجه به من از جای پارک بیرون بره، و صبرش داشت خشمم رو لبریز میکرد. - اِی لعنت به پدرت! دستم رو روی بوق گذاشتم و اخم‌هام رو توی هم کشیدم. - تکون بخور مرتیکه! کدوم گاوی به تو گواهینامه داده؟ مرد هول کرده دستش رو بالا آورد و حرف‌هایی که با شرمندگی زد از اون فاصله و با وجود شیشه‌های بالا رفته‌ی ماشین به گوشم نرسید. بی‌حوصله ماشین رو کج پارک کردم و پایین پریدم؛ انرژی زنانه‌ات رو حفظ کن! ریلکس باش سمر. کت پالتوی زرشکی رنگم رو توی تنم مرتب کردم و عینک آفتابی رو از روی چشم‌هام برداشتم؛ با تق تق چکمه‌های پاشنه بلندم وارد بیمارستان شدم و سمت پذیرش رفتم. - سلام، با دکتر علیزاده کار داشتم؛ بخشِ ریه. منشی نگاهی به چهره‌ی بی‌تفاوت و نه‌چندان نگرانم انداخت. - نوبت قبلی داشتید پیششون؟ - خودشون زنگ زدن بهم گفتن بیام. به سیستم مقابلش نگاه کرد. - خیلی خب، بفرمایید طبقه‌ی دوم. با نگاه به آسانسورِ شلوغ، با غر غر از پله ها بالا رفتم و با تقه‌ای کوتاه، وارد اتاق دکتر شدم. - سلام خانم جهان‌آرا، خیلی خوش اومدید؛ بفرمایید بشینید. بی‌حوصله به صفحه‌ی ساعت مچی دور نگینم نگاه کردم؛ به مهیار قول داده بودم یک ساعته برگردم شرکت! فرصت نشستن و گپ زدن با دکتر رو نداشتم. - سلام خانم دکتر؛ لطف کنید بگید موضوع رو، من راحتم؛ یکمم عجله دارم! لبخندش رو حفظ کرد و پرونده‌ی مقابلش رو باز کرد. - حقیقتش بخاطر موضوع پدرت مزاحمت شدم عزیزم؛ یه موضوعی هست که گفتم بهتره اول با اطرافیانش در میون بزارم! مستقیم به خودشون بگم جالب نمیشه. منتظر بهش نگاه کردم؛ لب ورچید و نگرانی رو بیشتر توی نگاهش دیدم. - خانم جهان‌آرا… حقیقتش نمیدونم چطور بیان کنم! پدرتون چند هفته‌ی پیش یک سری آزمایش دادن، امروز صبح جواب آزمایش‌ها به دستم رسید و بررسیشون کردم؛ متاسفانه نتایج نشون میده که پدرتون سرطان ریه دارن! بهتره هرچه زودتر روند درمان و شیمی درمانی رو شروع کنن؛ نخواستم مستقیماً باهاشون در میون بزارم، شما بهشون بگید بهتره! نگاهم ذره‌ای تغییر نکرد؛ باز به ساعتم نگاه کردم، اونقدر که نگران قولم به مهیار بودم، نگران سرطان پدرم نبودم. - خانم دکتر لطف کنید خودتون بهش بگید. من رابطه‌ی آنچانی با پدرم ندارم، ممکنه حالا حالاها نبینمش! نگاه دکتر مبهوت شد؛ دلش برای اردلان میسوخت؟ هه! همه دلشون برای این مرد میسوخت؛ خودش رو مظلوم نشون میداد، اما هیچ مظلومیتی توی وجودش نبود. اردلان عاطفه نداشت، مثل من؛ اون لایق تنهایی بود! - فرد دیگه‌ای نیست که به پدرتون نزدیک باشه؟ عمه‌ای، عمویی… - نه! مستقیماً به خودش بگید. دکتر بیچاره قانع شده پرونده رو بست. - خیلی خب. لبخند خشک و مسخره‌ای زدم و سمت درب اتاق رفتم. - ببخشید مزاحمتون شدم، خسته نباشید. به دکتر متعجب فرصت پاسخ دادن هم ندادم؛ از بیمارستان بیرون زدم و باز عینک آفتابی فندیم رو مقابل چشم‌هام گذاشتم؛ با غرغر سمت ماشین کج پارک شده قدم تند کردم و زیرلب به اردلانِ لعنتی لعنت فرستادم. - فقط دردسری؛ سالی یه بار نمیبینمت، قراره سرطانت ناراحتم کنه؟ فقط الکی وقت کاریم رو گرفتی؛ مردکِ قمار بازِ بی‌احساس! پشت فرمون نشستم و مستقیم سمت شرکت رفتم؛ میس کال مهیار روی تلفن نقش بست و بعد تکست کوتاهش: «کجایی سمر؟ کم مونده تا جهانگیری بیاد ها!» با صدای بدی ماشین رو مقابل شرکت نگه داشتم و پله‌هارو دوتا یکی بالا رفتم؛ نفس زنان مقابل مهیار قرار گرفتم و شاکی خندید. - کجایی تو دختر؟ جهانگیری دو دقیقه‌ی دیگه اینجاست! بخدا نمیرسیدی سکته میکردم؛ من چطور میخواستم تک و تنها این جلسه‌ی کوفتی رو اداره کنم؟ هنوز نفس نفس میزدم؛ خم شدم و دست روی زانوهام گذاشتم. - پس آزاد و ساشا کجا رفتن؟ عینک آفتابی رو از روی چشم‌هام برداشت و خندید. - رفتن دنبال عقیق‌ها؛ زنگ زدم بهشون گفتم جلسه‌ست، ولی شرق تهرانن توی این ترافیک به جلسه نمیرسن. - مهرو چی؟ با خنده شونه بالا انداخت. - مثل همیشه، آمفی تئاتر! شده یه بار از زیر کارهای شرکت در نره؟ آروم خندیدم و با شنیده شدن صدای جهانگیری، صاف ایستادم و سریع صدام رو صاف کردم؛ عینک آفتابیم رو از دست مهیار چنگ زدم و توی کیف گذاشتم؛ جهانگیری با عصای طلایی رنگ و مراقب‌های اطرافش نزدیک ما شد؛ مثل همیشه اخم داشت و مثل من کمی نفس نفس میزد! - چی میشه یه بار این آسانسور کوفتیِ شما درست باشه؟ دکوریه یا استفاده‌ هم میشه؟ مهیار هول شد و من لبخند زدم. - سلام بهرام خان؛ خیلی ببخشید، همین امروز صبح باز خراب شد وگرنه حتما قبل از اومدن شما درستش میکردیم. با موهای سفید شده و نگاه همیشه پر ابهتش سر تا پام رو نگاه کرد؛ جهانگیری من رو خیلی دوست داشت! همیشه با حرف‌های من کوتاه میومد. - فدای سرت دخترم، تقصیر این پسراست! شما عذر نخواه. با عصا توی پای مهیار آروم کوبید و بیچاره هول کرده جلوی جهانگیری رسماً خم شد. - ببخشید، دیگه تکرار نمیشه؛ بزارید دستتون رو ببوسم! دستش رو عقب کشید. - لازم نکرده!
  21. هانی بانو

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نیلوفر
  22. «پارت هشتادم» در با صدای بدی بسته شد؛ اونقدر بلند که پلک‌هام لحظه‌ای روی هم قرار گرفت! به نامدار نگاه کردم؛ اونقدر عصبی بود که حس میکردم حتی جرعت ندارم ذره‌ای بهش نزدیک بشم. لبم رو گاز گرفتم؛ باید چیکار میکردم؟ تا به حال نامدار رو اینقدر عصبی ندیده بودم. کمی جلو رفتم؛ بهم نگاه کرد. جلوتر رفتم؛ اونقدری که همونطور که روی صندلی نشسته، مقابلش ایستاده باشم. _ چیزی شده؟ جوابش سکوت بود؛ این وضعیت داشت اذیتم میکرد؛ نامدار هیچوقت اینطوری برخورد نمیکرد. _ نامدار داری نگرانم میکنی! بهم نگاه کرد؛ با وجود خشم زیادش، ته نگاهش همچنان پر بود از عشق! دستم رو روی ته ریشش نوازشگرانه کشیدم؛ سرش رو کمی سمت دستم متمایل کرد و کف دستم رو آروم بوسید. _ نگران نباش دخترم؛ این بحثا بین من و بابام زیاد پیش میاد. ناخواسته پرسیدم: _ چی میگفت؟ بهم نگاه کرد؛ جوابم رو نداد! نکنه راجع به دبی رفتنش بود؟ نکنه باز دخترهای بیچاره‌‌ای که میخواست به دبی بفرسته رو لیست کرده بود و داده بود به دست نامدار؟ همچنان در سکوت کامل سر میکرد؛ موضوع هرچیز که بود، نامدار اصلا نمیخواست راجع بهش حرفی بزنه! بیخیال شدم و سعی کردم حداقل آرومش کنم. دست‌هام رو دور گردنش حلقه کردم و بهش نزدیک تر شدم. _ خیلی خب، باشه؛ نگو. ولی موضوع هرچیزی که باشه تا زمانی که من پیشت هستم نباید ناراحت باشی. عین زوج های نوجوونِ مسخره شده بودیم! حرفم اونقدر بچگونه بود که نامدار کمی از پوسته‌ی خشنش جدا شد و لبخند زد. _ نیستم؛ تا زمانی که تو پیشمی، اصلا ناراحت نیستم. لبخند زدم؛ حرف‌هاش در عین سادگی، اونقدر قشنگ بود که قلبم رو در لحظه ذوب میکرد. کمرم رو گرفت و من رو آروم روی هر دو پاش نشوند؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم: _ نامدار در قفل نیست! عمیقاً صورتامون به هم نزدیک بود؛ بخاطر همین عمیق بودن نگاهش به چشم‌هام رو کامل درک میکردم. پچ زد: _ مهم نیست! گودی کمرم رو گرفت و من رو به خودش نزدیک تر کرد. _ مگه قرار نیست با وجودت آروم باشم؟ عین خودش به چشم‌هاش نگاه کردم و زمزمه‌وار گفتم: _ نیستی؟ نگاهش بین چشم‌هام و لبام دو دو میزد. _ هستم؛ میتونم بیشتر باشم… لب‌هام جنبید تا حرف بزنن، اما نگاه عمیقش به چشم‌هام لالم کرده بود! جلو اومد و در کمال تعجب، من هم بدون هیچ مخالفت یا خجالتی پیش رفتم و عشقش رو روی لب‌هام مُهر کرد! دست‌هام مجددا دور گردنش قفل شد و نوک انگشت‌هام میون موهاش به رقص در‌ اومد؛ دست‌های نامدار همونجا روی گودی کمرم محکم شد و اونقدر رفتارهاش حرص و خشم داشت، که با خودم فکر کردم قطعا موضوع بحثش با پدرش هرچی که بوده، زیادی خشمگینش کرده! کمرم رو محکم تر گرفت و من رو به خودش نزدیک تر کرد؛ کم مونده بود نفس کم بیارم. نامدار لعنتی تمام افکاراتم رو به هم ریخته بود! روز اولی که وارد این شرکت شدم، اون هم با اسم جعلی، تنها فکر و ذکرم لو دادن پدرش بود و رسیدن به پول زیاد. من، ویانا وثوقی، همیشه حریص بودم! حریص پول؛ هیچوقت هیچکس توی هیچ پروژه‌ای، نتونسته بود من رو از هدفم ذره‌ای دور کنه! حالا اما توی موقعیتی بودم که تموم فکر و ذکرم رو درگیر کسی کرده بودم که روز اول، هدف اصلیم بود. روز اولی که پام رو توی این اتاق گذاشتم، حتی فکرش رو هم نمیکردم که روزی انقدر دیوونه‌ی پسرِ کسی بشم، که هدف اصلیم توی این راهه! حالا اما، آیا نامدار اونقدر برام مهم شده بود که بخاطرش قید این همه پول رو بزنم؟ نزدیک به عصر بود که تایم کاری تمام شد و با برداشتن کیفم، تصمیم گرفتم از شرکت خارج بشم. به لطف نامدار، کمی بعد از اینکه از اتاقش خارج شدم، لب‌هام کمی متورم شده بودن! تقریبا یه رژ رو روی لب‌هام خالی کردم تا طبیعی جلوه بدم، و نامدار بعد از متوجه شدن موضوع، فقط کمی خندیده بود و درنهایت با نگاه پُر غرور و افتخار آمیزش، جواب من رو داده بود! کیفم رو توی دست گرفتم و سمت اتاق نامدار رفتم؛ در زدم و وارد شدم، خداروشکر شاد بود. بعد از خروج من از اتاقش، عمیقاً بَشاش شده بود و رفتارش حتی با کارکن ها هم یک دنیا فرق کرده بود! در رو پشت سرم بستم و سمتش قدم برداشتم. _ من باید زود برم، امشب یکم کار دارم. موهام رو پشت گوش فرستاد. _ چیکار داری؟ لحنم پر بود از ذوق؛ واقعا بعد از آشنایی با نامدار، عین دختربچه ها شده بودم! _ میخوایم برای هومان تولد بگیریم! من باید براش کیک بگیرم، برای همین یکم سریع تر باید بجنبم. لبخند زد. _ چقدرم عالی، ولی مگه تولد هومان دو آبان نیست؟ ابروهام بالا پرید؛ چطور انقدر دقیق اطلاع داشت؟پسرها اکثراً تاریخ ها رو یادشون نمیمونه؛ اون هم تاریخ تولد دوستی که خیلی باهاش صمیمی نیستن. _ آره، ولی چون همین روزا میخواد برگرده آلمان زود میخوایم سورپرایزش کنیم؛ تو چرا انقدر خوب توی خاطرت مونده؟ _ شاید چون توی یه ماه به دنیا اومدیم! این رو با خنده گفته بود؛ نامدار هم آبان ماهی بود؟ _ جدی میگی؟
  23. «پارت هفتاد و نهم» پتوی نازک رو روش مرتب کردم و بی سروصدا وارد اتاق شدم؛ به خودم از توی آینه خیره شدم؛ پریشون بودم، خیلی زیاد! موهام شلخته بود و تقریبا هیچ آرایشی روی صورتم نبود. با وجود ظاهر بی روحم، چشم‌هام اونقدر پر از ذوق و نور بود، که من رو داشت به ترسیدن وادار میکرد! باید میترسیدم؟ از این شوقِ بچگونه و بیش از حد، باید میترسیدم؟ یا نامدار کبیر واقعا همون اسب سوار بر اسب سفیدی بود که همیشه توی داستان‌های بچگی میخوندیم و آرزوش رو داشتیم؟ با همون لباس ها روی تخت رها شدم؛ تنم خسته بود، اما روحم تا خود صبح میتونست بیدار بمونه. نامدار اونقدر با رفتارهاش بهم انرژی میداد که رسماً از اون ویانای بیحوصله و عبوس، تبدیل شده بودم به یه ویانای همیشه خندون با چشم‌های پر از شوق! تنها آرزوم این بود که شوق توی چشم‌هام رو نکشه؛ نامدار یه جورایی آخرین شوق و ذوق من برای این زندگی بود. *** چند روز گذشت و رابطه‌ی من هرروز و هرروز با نامدار بهتر شد؛ کارها نرمال پیش میرفت و نگاه پدرِ نامدار اونقدر ها هم روی من تیز نبود! باید خوشحال میبودم؟ هدف من نزدیکی به پدرش بود، اون هم با هدف اینکه من رو به دبی ببره. حالا که میدیدم برای بردن من به دبی خیلی مصمم نیست، خوشحال بودم؟ نامدار کبیر رسماً تموم نقشه‌هام رو به هم ریخته بود! این روزها دیگه رسماً حین دیدنش از چشم‌هام قلب بیرون میزد. اونقدر رفتار های جفتمون مسخره بود، که بی شک تموم شرکت متوجه رابطه‌ی نزدیکمون شده بودن! این رو از پچ‌پچ های کارکن ها حین دیدن منِ میفهمیدم. نزدیک به یک هفته از حرفِ هومان گذشته بود، که اصرار داشت «نهایت تا یک هفته ایران میمونم!» و حالا، تقریبا آخرین روزهایی بود که هومان توی ایران سپری میکرد. حین ور رفتن با پروژه‌های پیچیده‌ای که آرامش به دستم داده بود، با توفان تماس گرفتم و گوشیم رو جایی میون گوشم و شونه‌ام نگه داشتم تا با هر دو دستم بتونم پرونده ها رو مرتب کنم. تماس وصل شد و صدای همیشه پر انرژی توفان توی گوشم پیچید: _ به به ویانا خانوم! چه عجب یه سراغی از ما گرفتی. پرونده ها رو مرتب کردم و توی یه دستم جا دادم. _ علیک سلام توفان جان؛ حال منم خوبه، مرسی! بلند خندید و ادامه دادم: _ توفان عزیزم، جانِ من هرهر خندیدن و بزار کنار، کار مهم دارم باهات. _ چیشده؟ سمت آرامش قدم تند کردم. _ هومان همین روزا میره سمت آلمان، تروخدا بیا یه تولد براش بگیریم! میدونم جِرتون دادم این مدت، ولی واقعا دلم میخواد با یه خاطره‌ی خوب از ایران بره. پرونده ها رو به دست آرامش دادم. _ وای مرسی ویانا جون! خیلی زیاد بودن، خودم از پسشون برنمیومدم. با خنده‌ی مهربونی چشم فرو بستم و ازش دور شدم؛ توفان گفت: _ کِی میخواد بره؟ _ نمیدونم؛ احتمالا همین دو سه روز. امروز صبحم نزدیک به چندبار بهم گفت که خودت و آماده کن برای زندگی با بچه ها! _ یعنی میگی نمیشه تا خودِ روز تولدش صبر کنیم؟ قاطعانه گفتم: _ نه توفان، اصلا! امروز بیست و پنج مهره، تولد هومان دو آبانه. صدای توفان با کمی مکث به گوش رسید. _ خیلی خب، نگرانش نباش. همین امشب خوبه؟ خواستم مخالفت کنم، اما شاید اگر دیر میجنبیدم باید هومان رو توی فرودگاه ملاقات میکردم! _ آره، عالیه. _ پس امروز زنگ میزنم به هومان که به یه بهونه‌ای بکشونمش اینجا. _ پس بهم خبر بده؛ منم از این طرف کیک میگیرم میام سمت شما. بعد از به توافق رسیدن گوشی رو قطع کردیم و من سمت اتاق نامدار رفتم؛ در زدم و از اونجایی که بعد از «بیام تو» گفتنِ من خیلی جدی جواب داد، باید حدس میزدم پدرش هم توی اتاقه! وارد شدم و مثل همیشه، نگاه کوروش کبیر سر تا پام رو آنالیز کرد؛ مقابلش معذب بودم، درست برعکسِ زمانی که در کنار پسرش بودم! نگاه کثیفش رو از من گرفت و سمت نامدار برگشت. _ حواست باشه چی بهت گفتم؛ من نظرم رو عوض نمیکنم! نامدار تنها با اخم عمیق و ترسناکی بهش خیره شد و کوروش وقتی متوجه شد قرار نیست جوابی از جانب نامدار دریافت کنه، از کنار من رد شد و از اتاق خارج شد.
  24. «پارت هفتاد و هشتم» مجبورم کرد تا قطره‌ی آخرش رو بخورم و در نهایت از اونجایی که کیسه‌ی آب گرم نداشت، رفت تا حوله‌ی کوچیکی بیاره و با گرم کردنش درد من رو آروم تر کنه. اصلا این همه اطلاعات رو از کجا داشت؟ کم مونده بود خنده‌ام بگیره! سرش مدام توی گوشی میچرخید و سعی داشت با اتو حوله‌ی کوچیک رو گرم کنه؛ گوشی رو روی میز گذاشت، درست میدیدم؟ توی گوگل سرچ کرده بود؟ لبم رو گاز گرفتم تا مبادا از خنده به صدا در بیام؛ نامدار جداً خل شده بود، خلش کرده بودم! حوله‌ی گرم شده رو زیر شکمم گذاشت؛ کمی خجالت زده شدم، اما بخدا قسم نگاه نامدار ذره‌ای هرز نمیرفت! اونقدر که مغز من انحراف داشت، مغز نامدار نداشت. با اصرار من اتو رو پس از بارها حوله گرم کردن از برق کشید و روی تخت کنارم نشست؛ حوله‌ی سرد شده رو کنار گذاشتم و از روی تخت پایین اومدم؛ نامدار سد راهم شد. _ بزار من میرم میبینم شلوارت خشک شده یا نه؛ اگه هم خشک نشده بود روش اتو میکشم! خنده‌ام گرفت. _ بزار اون اتوی بیچاره دو دقیقه استراحت کنه. روی تخت نشستم و نامدار سمت حمام اتاقش رفت تا شلوار رو چک کنه؛ اما حین بیرون اومدنش از حمام، همراه با شلوار چیز دیگه‌ای هم در دست داشت! با یاداوری اینکه لباس زیرم‌هم همراه با شلوار شسته بودم، خجالت زده جفتشون رو از دست نامدار گرفتم و برای اولین بار امشب با روی شیطون نامدار مواجه شدم! _ خشک شدن؛ هم شلوار، هم ایشون. لُپم رو از درون گاز گرفتم و لباس زیر رو درجا توی کیفم گذاشتم؛ صدای خنده‌ی نامدار به هوا رفت و معترضانه به بازوش ضربه‌ای زدم. _ کوفت! فقط این و ندیده بودی، که اونم دیدی؛ حالا برو بیرون تا لباس عوض کنم. با خنده از اتاق خارج شد و با گونه‌های سرخ شده، لباس‌هام رو عوض کردم و لباس‌های نامدار رو مرتب توی کشوش قرار دادم؛ خداروشکر اونقدر ها هم وضعم خراب نبود، وگرنه لباس های نامدار رو هم به فنا میدادم! همراه با کیفم از اتاق خارج شدم که نامدار سوییچش رو از روی میز برداشت. _ نامدار من با ماشین هومان اومدم! یعنی میگم، ماشین دارم؛ میتونم برم خودم. قاطع گفت: _ میبرمت، دیروقته؛ ماشین رو اول صبح قبل از اینکه بیای شرکت میسپرم بچه ها بیارن جلوی خونتون. _ نامدار ماشین مال من نیست، مال هومانه! سراغش رو میگیره، چاره‌ای ندارم. بهم نگاه کرد؛ با مکث زیادی گفت: _ خیلی خب؛ ولی چون دیروقته منم با ماشین پشت سرت میام. ناچار قبول کردم و همراه با هم از خونه خارج شدیم؛ شک نداشتم از فردا سوژه‌ی کل شرکت میشم! این موضوع که یهو آخر مهمونی محو شدم زیاد نرمال به نظر نمیرسید، حق هم داشتن کنجکاو بشن. سوار ماشین شدم و قبل از نامدار به راه افتادم؛ تا خودِ خونه رو پشت سرم حرکت کرد و گاهی ازم سبقت گرفت؛ کمی عقب تر از ساختمون ایستادم، پشت سرم پارک کرد. پیاده شدم و پیاده شد. _ ماشین رو میبری توی ساختمون؟ سر تکون دادم. _ آره؛ باید بره توی پارکینگ. هومان رو که میشناسی؛ جونش به ماشینش بَنده! خندید؛ ادامه دادم: _ ممنونم از بابت امشب؛ خیلی زحمت کشیدی نامدار. هرچند آخرش خراب شد، اما خیلی خوش گذشت. تمام حرف‌هام رو فاکتور گرفت؛ اخم‌هاش رو کمی درهم کشید، اما خنده داشت. _ خراب شد؟ به نظر من شیرین ترین بخش امشب آخرش بود! ابروهام بالا پرید! _ چرا؟ _ چون با تو بودم؛ فقط من و تو؛ شیرین نیست؟ قاطع بود؛ خیلی زیاد! همیشه غافل‌گیرم میکرد. _ هست؛ شیرین هست. لبخند زد؛ قدمی جلو اومد. _ فقط، حواست و جمع کن ویانا وثوقی؛ من فقط یه بار رحم میکنم! ابروهام در هم رفت؛ متوجه منظورش نشدم. خودش متوجه شد که ادامه داد: _ لباس زیر توی حمام رو میگم! شرط میبستم گونه‌هام عمیقاً سرخ شده؛ سعی کردم تا حد امکان لبم رو گاز نگیرم، حتی به قصد کنترل خنده! نامدار اونقدر خطری شده بود که کم مونده بود وسط خیابون بلا ملا سرم بیاره. لبام رو روی هم فشردم؛ لال بودم چرا؟ نگاه نامدار روی لبام و چشم‌هام چرخید؛ خنده‌اش گرفته بود. گونه‌ام رو بوسید؛ کمی نزدیک به گوشه‌ی لبم! قصد داشت قلبم و از سینه در بیاره، نه؟ _ برو خونه عزیزم، فیوزت پرید! خسته‌ای، امروزم اذیت شدی. همچنان لال بودم؛ ادامه داد: _ درد که نداری؟ سرم رو به طرفین تکون دادم؛ خوبه‌ای زمزمه کرد و من رو سمت ماشین راهنمایی کرد. _ برو بچه، یکم دیرتر بری پیچوندن هومان سخت میشه. سمت ماشین رفتم که گفت: _ توصیه‌ام رو یادت نره! خنده‌ام گرفت و برای کنترلش، سریع خودم رو توی ماشین انداختم و سمت پارکینگ ساختمون روندم؛ هرچند شک نداشتم خنده‌ام از دید نامدار دور نمونده! با همون گونه‌های گل انداخته کلید انداختم و وارد خونه شدم؛ هومان بیچاره روی کاناپه خوابش برده بود، و عین همیشه کتاب روانشناسیش، همراه با عینک طبیش کنارش رها شده بود.
×
×
  • اضافه کردن...