رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. درود خوش اومدید

  2. عسلم ۱۸ سالمه، اصفهان زندگی میکنم ولی اصالتاً شیرازیم رشتم خیاطیه ولی علاقه‌ی اصلیم سینماست🌝✨ ۸ ساله مینویسم ولی انقدر از این شاخه به اون شاخه میپرم تازه رمان اولم رو تموم کردم
  3. درود خوش اومدید

     

  4. درود خوش اومدید

  5. نام رمان: آزموده ( فصل دوم رمان آزمند) نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی خلاصه: پنج سال گذشت… پنج سال از اون شب لعنتی گذشت و حالا، دختربچه‌ای که نامدار اصرار داشت سقط بشه، پنج ساله شده و درکنار ویانا، با تموم سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکنه! هنوز هم خاطرات اون شب لعنتی، با قیمه‌ی خوش رنگ و لعاب روی میز و لباس قرمز تنش، توی سرش میچرخه؛ هنوز هم فراموش نکرده و نامدار، در این میون باز به زندگیِ ویانا برمیگرده… اینبار، فقط این دو نیستن. مایا، ثمره‌ی پنج ساله‌ی عشقی که پدرش راضی به زنده بودنش نبود هم میون ‌اون‌هاست؛ آیا نامدار هنوز هم از بچه‌اش فرار میکنه یا حالا بعد از گذشت تموم این سختی ها و لحظات بد، میخواد برای مایا پدری کنه؟ قراره وضعیت رو از این بدتر کنه یا… زندگی رو به دخترش برگردونه و لحظه به لحظه‌ی تمام اون پنج سال رو براش جبران کنه؟ مقدمه: آزموده یعنی، آن که طوفان را از سر گذرانده و دیگر از رعد نمیترسد؛ اما برق خاطره ها هنوز در چشمانش میزند. کسی که عشق را زندگی کرده باخته، سوخته، و حالا با سکوتی سنگین برگشته. او ساده نیست؛ او تجربه است، با بهایی ک پرداخته. در این میان هردوی ما، آزموده‌ایم! آزمون پس داده‌ایم؛ تو با دوری از دخترت و من، با دوری از تو… تاپیک فصل اول رمان با نام «آزمند»
  6. آزمندم بالاخره تموم شد🫠

    پر قدرت بریم برای فصل دووو

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Shahrokh

      Shahrokh

      خسته نباشی

      قلمت ماندگار🌹🌹

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      @هانابانوعزیزمم😂💋 صبور باش ارزش صبر کردن داره، منم دو ساله اینو استارت زدم البته بینش وقفه افتاد ولی درکل نباید عجله کرد

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      @Shahrokhسپاسگذارم مرسییی🥹

  7. درود درخواست ویراستاری رمانم رو دارم✨ @هانیه پروین
  8. «پارت صد و هشتاد و پنجم» نامدار پر خشم داد زد: _ دِ آخه دختره‌ی نفهم، اگر حلقه‌ام توی دستته، اگر زنم به حساب میای، بیخود کردی میخوای استعفا بدی! با مکث کوتاهی گفت: _ اصلا استعفا بدی که چی؟ آروم بودم؛ آروم و صبور. جلو رفتم و انگشت اشاره‌ام رو به سینه‌اش کوبیدم؛ سینه‌ای که از حرص، مدام بالا و پایین میشد. _ استعفا میدم تا برم! برم تا دیگه نگاهم به نگاهت نیوفته نامدار کبیر! یکم به خودت بیا؛ شاید روزی فهمیدی گاهی اتفاقا نباید میوفتاده، گاهی رفتارهای نباید انجام میشده؛ اونوقت شاید باز هم رو دیدیم! ولی میرم؛ از این کشور گورم و گم میکنم تا هرجای اطرافت رو هم بگردی، دیگه نتونی من رو ببینی. هیچ ردی از خودم به جا نمیزارم نامدار؛ میرم ولی امیدوارم وقتی برگشتم، لااقل فهمیده باشی اشتباه کردی! امیدوارم به خودت بیای، امیدوارم… و از مقابل نگاه پر خشم و متعجبش، کنار رفتم و پر حرص، از اتاق خارج شدم؛ تقریبا تموم شرکت خیره به درب اتاق نامدار بودن و به محض خروج من از اتاق، همه شوکه موندن! حتی تابان و نیکان. برخلاف تصورم، با قدم های محکم و بلند سمت درب شرکت میرفتم که محکم از بازو به عقب کشیده شدم! نامدارِ خشمگین بازوم رو داشت میون انگشت‌هاش خرد میکرد و اگر خودم رو کنترل نکرده بودم، با این حرکتش پخش زمین میشدم! بی‌توجه به جمعیت زیاد اطرافمون، وسط شرکت فریاد زد: _ فکرکردی الکیه؟ که پاشی بیای شرکت و بگی استعفا میدم و نامدار هم میگه باشه برو هر گورستونی دلت خواست، آره؟ با چهره‌ی جمع شده سعی کردم دستم رو از میون انگشت‌های محکمش بیرون بکشم. _ ولم کن نامدار؛ ول کن بهت میگم! به خیالِ خودت با زورگویی میتونی جلوی رفتنم رو بگیری؟ فریادش پچ پچ های کل شرکت رو لال کرد. _ دردت چیه ویانا وثوقی؟ مشکلت چیه؟ میخوای بری که چی؟ بالاخره صدام بالا اومد و من هم فریاد زدم: _ خودت خوب میدونی دلیل رفتنم چیه! بی مقدمه بودن حرفش میون کل جمعیت شرکت، شوکه‌‌ام کرد! _ واس خاطر یه بچه میخوای من و ول کنی بری؟ حرفش همه رو شوکه کرد! چشم ها از حدقه بیرون زد و نامدار رسماً از خشم زیاد، نتونسته بود میون جمعیت شرکت جلوی زبونش رو بگیره. دستم رو پر خشم از میون انگشت‌هاش بیرون کشیدم و آروم گفتم: _ ول کن نامدار! تا قبل از اینکه وسط شرکت و تموم کارکن‌ها آبروت نرفته ول کن این موضوع و! بیخیال فریاد زد: _ ول کنم که چی؟ که بخاطر بچه‌ای که من نخواستمش بیخیال همه چیز بشی و ول کنی بری؟ زندگی ادامه داره ویانا! کلافه‌ام کرده بود؛ کاری کرد باز وسط شرکت داد بزنم: _ بس کن بهت میگم نامدار! سر این قضیه به تفاهم رسیدیم، بزار گورم و گم کنم برم. سینه‌اش از حرص و خشن بسیار مدام بالا و پایین میشد؛ چهره‌اش سرخ شده بود و من، آروم و خونسرد بودم؛ البته نامدار کمی حرصم رو بالا آورده بود. آروم بهش نزدیک شدم و آروم تر، گفتم: _ من میرم نامدار؛ میرم! ولی همونطور که بهت گفتم، یکم به خودت بیا تا روزی که برگشتم، کمی خودت رو پیدا کرده باشی! چهره‌اش هنوز سرشار از خشم و بُهت بود؛ نمیتونستم بفهمم پذیرفته یا نه، اما اینکه دیگه سعی نداشت جلوم رو بگیره، شاید نشونه‌ی خوبی بود! سمت درب شرکت رفتم؛ همچنان محتویات معده‌ام بالا میومد و فضای اطراف دور سرم میچرخید؛ قدم به قدم از نامدار دور میشدم و به درب شرکت نزدیک؛ پاهام قدرت راه رفتن نداشت و تقریبا به زور روی زمین میکشیدمش؛ سخت بود، نه؟ دوری از عشقی که برای همه مثال نزدنی بود؛ دوری از فردی که حلقه‌اش هنوز توی انگشتم میچرخید، دوری از نامداری که بچه‌اش توی شکمم درحال رشد بود، سخت بود؟ پذیرشش سخته اما، آدم ها برای رشد، نیاز دارن سختی بکشن! باید سختی بکشن تا بفهمن چیزهای با ارزش رو، با تلاش و سختی به دست میارن؛ داشتن همزمان نامدار و بچه‌اش، برای من غیرممکن بود؛ باید سختی میکشیدم و میون اونها، یکی رو انتخاب میکردم! زندگی همین بود؛ پر از لحظات سخت و حس و حال عجیب؛ پر از انتخاب میون دو گزینه‌ی مهم و عزیز؛ میون دو فردی که، تموم زندگی توی وجود اونا خلاصه میشد! یکی نامدار که حامی همیشگی و فرشته‌ی زندگیم بود، و دیگری بچه‌اش… بچه‌ای که از وجود اون بود و از اون مهم تر، از وجود خودم! سخت بود و عجیب، اما ویانا انتخابش رو کرده بود! انتخابی که مسیر زندگیش رو روشن میکرد، شاید هم تاریک؛ تاریک تر و سخت تر از قبل! از شرکت بیرون زدم؛ چشم‌هام تار میدید و همچنان سرگیجه داشتم؛ صداهای اطراف رو نمیشنیدم؛ نور خورشید توی صورتم میتابید و سر بالا گرفتم؛ مسیر تازه‌ی زندگیم، از همینجا شروع میشد؟ درست از جایی که از نامدار فاصله گرفته بودم. <پایان فصل اول> امیدوارم از خوندن فصل اول این رمان راضی و خرسند باشید عزیزانم🩷 خواننده‌های نازنین، دقت داشته باشید که این رمان توی فصل دوم با نام (آزموده) ادامه خواهد داشت و به زودی میتونید فایل فصل دو رو هم دریافت کرده و بخونید. ممنون از شکیباییتون، مرسی که همراه من هستید؛ فصل دو با اتفاقات جذاب تر و قلمی قوی تر در کنارتونم پس فایل فصل دوم رو اصلا از دست ندید؛ دوستدارِ شما، عسل. تاپیک فصل دوم رمان با نام «آزمند»
  9. «پارت صد و هشتاد و چهارم» چشم‌هام سرخ و پف کرده بود و مژه‌هام، چسبیده به هم و خیس؛ توی نگاهم اما، برخلاف ظاهرش غم نداشت! بی حس ترین حالت ممکن رو داشتم؛ نگاهم خنثی ترین بود و سرد، خونسرد و بی‌حس! نامداری که همیشه قلب قلبی های توی چشم‌هام رو تشکیل میداد، حالا باعث این شده بود؟ مثل روز قبل، درست عین عزا دیده ها با لباس‌های سر تا پا مشکی و چهره‌ی بی‌روحم پا به شرکت گذاشتم؛ همه بودن! جالب بود که تابان هم توی شرکت حضورداشت و جمع حسابی جمع بود! لبخند فیکم حین سلام و احوال پرسی با تابان و نیکان و جاوید باز روی صورتم تشکیل شد اما حالت نگاه و چهره‌ی رنگ و رو پریده‌ام، به همه فهمونده بود حال خوبی ندارم. این رو از نگاه گیج و نگرانشون میفهمیدم و اگر جداً متوجه حال خرابم نمیشدن خر بودن! با سوال کوتاهی از آرامش، متوجه شدم نامدار توی اتاقش حضورداره و فکراینکه قراره برای آخرین بار پام رو توی اون اتاق بزارم، باعث شد باز چشم‌هام اشکی بشه. با تشکر آروم و کوتاهی نگاهم رو پایین انداختم تا مبادا آرامش بغض نگاهم رو ببینه؛ سمت اتاق نامدار رفتم، دست جلو بردم و در زدم؛ نامدار اجازه داد داخل برم و من، کم مونده بود از هوش برم؛ برخلاف چهره‌ی بی تفاوتم، درونم غوغایی برپا بود! وارد شدم و در رو پشت سرم بستم؛ برای اولین بار، حتی سلام هم نکردم و نامدار، آروم و اخمو خیره به چهره‌ی سفید شده‌ام گفت: _ سلام! آب دهانم رو قورت دادم و قدمی جلو رفتم؛ نامدار ادامه داد: _ چیزی شده؟ نگاهم پایین افتاد؛ درواقع، چی نشده بود؟ _ میتونیم حرف بزنیم؟ صدام گرفته بود؛ مثل اینکه تازه از ویروس وحشتناک و عمیقی نجات یافته باشم! پرکنایه گفت: _ تقریبا هرروز داری میای شرکت تا راجع به چیزی حرف بزنی! بهش نگاه کردم؛ نامدار از کی داشت به من تیکه و کنایه مینداخت؟ نامدار عوض شده بود؛ نامداری که من عاشقش بودم، از گل نازکتر بهم نمیگفت! _ نامدار… بی‌ربط گفت: _ حالت خوبه؟ درد نداری؟ ته دلم گرم شد؛ هنوز نگرانم بود؟ سر تکون دادم؛ لال شده سرتکون دادم و آروم گفتم: _ درد… ندارم. اونقدر آروم که شاید فقط خودم شنیدم! نامدار جدی گفت: _ خب، راجع به چی میخواستی صحبت کنی؟ ویانا من الان جلسه‌ی کاری مهمی دارم، لطفا زودتر اگه میشه! بهش نگاه کردم؛ نامدار کی انقدر عوض شده بود؟ نگاهش به من، مثل نگاهش به کارکن‌های دیگه بود؛ درصورتی که من، با بچه‌ی توی شکمم مقابلش ایستاده بودم! بچه‌ای که از اون بود؛ نه حاصل اجبار؛ حاصل عشق! بچه حاصل عشق میون من و نامدار بود، و حالا اون باید عین بقیه‌ی کارکن ها با من برخورد میکرد؟ _ نامدار موضوع خیلی مهمیه، باید بهم گوش بدی! اخم‌هاش درهم رفت و عمیق تر بهم نگاه کرد. _ چیشده؟ باز آب دهانم رو قورت دادم؛ اتاق کار نامدار دور سرم میچرخید و از اضطراب زیاد، کم مونده بود وسط اتاق بیهوش بشم! محتویات معده‌ام لحظه‌ای بالا اومد و بچه‌ی لعنتی و شیطون، بی وقت مزاحم مکالمه‌ی من و پدرِ قدر نشناسش شده بود. _ نامدار… بی‌مقدمه میرم سر اصل مطلب! بی حرف بهم نگاه کرد؛ حرف‌ها به سختی بالا اومدن و بیان کردم: _ میخوام استعفا بدم؛ دیگه… دیگه نمیتونم بیام شرکت. نامدار جا خورد! اخمش ذره‌ای تکون نخورد اما شوک توی چشم‌هاش عمیقاً جا گرفت. _ چرند نگو ویانا؛ زده به سرت حالت خوش نیست! درد داری حالت بده میدونم، بهت گفتم برو تا هروقت دوست داری استراحت کن! این چرندیات چیه؟ بهم برخورد؛ به عنوان اینکه فرد مقابلم نامداره و هرکس دیگه‌ای نیست، جداً بهم برخورد! _ نامدار کاملا جدیم! چرا هرجا هرچی میگم همه میگن چرند تحویل میدی؟ چه چرندی؟ دارم جدی باهات حرف میزنم، به نظرت قیافه‌ام به آدم‌هایی میخوره که اومدن با بقیه خنده و شوخی راه بندازن؟ صدام بالا رفته بود و سکوت بیرون اتاق، نشون میداد بقیه درحال شنیدن بحثمون هستن! نامدار اینبار کمی حرفم رو جدی گرفت و بلندتر از من فریاد زد: _ بری که چی؟ اصلا میفهمی داری چه حرفی رو به چه کسی میزنی؟ استعفا؟ اونم از شرکت من؟ دستم رو بالا آورد و با ضرب محکمی مقابلم تکون داد. _ حلقه‌ی من توی دستته و میخوای از شرکتم استعفا بدی؟ دستم رو پایین آوردم؛ عین خودش جدی و قاطع بودم، اما فریاد نمیزدم! _ آره، میرم! میرم تا بلکه یکم به خودت بیای؛ یکم از خودخواهیت عقب بکشی و از چیزای مختلف توی زندگیت نترسی. بی ربط از حرص موضوعی که بهم فشار آورده بود گفتم: _ یه نگاه به خودت بنداز! با منی که حلقه‌ات توی دستمه، عین باقی کارکن‌ها رفتار میکنی! عین باقی کارکن‌ها حرف میزنی؛ زنت نیستم؟ با این حلقه‌ی توی دستم، هنوزم یه غریبه به حساب میام که حتی آدم حسابم نمیکنی؟
  10. «پارت صد و هشتاد و سوم» سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم؛ درصورتی که اصلا ریکلس نبودم، ابداً! _ حرف زدم، آره؛ ولی نه راجع به اینکه بچه رو بپذیره. سکوتشون باعث شد ادامه بدم: _ گفتم سقطش کردم! توفان مثل همیشه قبل از هرکس تقریبا جیغ زد: _ چی؟ پیام اخمو و جدی پرسید: _ میخوای سقطش کنی؟ ریلکس بودم؛ به ظاهر خیلی خونسرد و ریلکس به نظر میرسیدم! و این داشت بچه هارو آزار میداد. _ نه! پیام فریاد زد: _ پس چه مرگته ویانا؟ چرا بدون اینکه از قبل چیزی رو بپرسی یا اطلاعی بدی میری گوه خوری میکنی؟ اگه نمیخوای بچه رو سقط کنی چرا رفتی همچین دری وَری‌ای تحویل نامدار دادی؟ بهش نگاه کردم؛ چشم‌هام پر از حسِ بی‌حسی بود! خنثی بودم. _ میخوام برم! اینبار توفانِ نگران و پریشون قبل از پیامِ خشمگین و پر حرص به حرف اومد: _ ویا چرا عین آدمیزاد حرفت و کامل بیان نمیکنی؟ کجا بری؟ باز زده به سرت؟ ازشون چشم گرفتم؛ حین برداشتن تلفن و کیفم سمت اتاقم رفتم و درهمون حین جواب دادم: _ میرم! کامل از ایران میرم. سکوت بینشون حتی شکسته هم نشد! شک نداشتم از شوک زیادی که بهشون وارد کرده بودم با چشم‌های بیرون زده همدیگه رو نگاه میکردن. وسایل رو روی میز توی اتاقم گذاشتم و حین بازکردن شال مشکی از دور گردنم، از اتاق بیرون زدم و حرفم رو ادامه دادم: _ میرم تا دیگه نگاهم به نگاه نامدار نخوره! تا اگر خواستم بچه‌اش رو به دنیا بیارم و بزرگ کنم، روزی باهاش رو در رو نشم تا مبادا زندگی ایده آل و لوکسش به هم بریزه! این رو با کنایه بیان کرده بودم؛ درسته، نامدار فکرمیکرد بچه زندگی عادیش رو تبدیل به جهنم میکنه و من هم قصد داشتم جلوی این رو بگیرم. پیام گفت: _ ویانا الان تحت فشاری، نامدار رفته رو مخت داری تصمیم الکی میگیری؛ دوروز دیگه پشیمون میشی! کجا میخوای بری آخه؟ مگه رفتن الکیه؟ اصلا تنها بری کشور غریب که چی؟ نمیگم بی دست و پایی ویا، ولی زندگی سخته! اونم برای تویی که به عنوان یه زن حامله‌‌ی بدون شوهر دوروز دیگه شکمش بالا میاد و هیچ حامی‌ای نداره! جلو رفتم و مقابل پیام ایستادم؛ نگاهم جدی بود و مصمم. _ من نیازی به حامی ندارم پیام! حتما یه چیزی توی خودم دیدم که میگم میرم و از پسش بر میام؛ بعدشم، من هر خراب شده‌ای توی ایران برم فکرکردی زندگی برام آسونه؟ اونم به قول خودت به عنوان زن حامله‌ای که بدون شوهره و حامی‌ای نداره؟ من توی ایران اگر بچه‌ام رو به دنیا بیارم، از همون لحظه‌ی اول توی بیمارستان از من نمیپرسن پدر بچه‌ات کیه؟ نمیگن چرا شناسنامت سفیده؟ حرف‌هام منطقی بود؛ منطقی بود و همه رو لال کرده بود! _ دِ وقتی میگم باید گورم و گم کنم یه کشورِ دیگه یعنی یه چیزی میدونم! اونجا حداقل به پر و پام نمیپیچن که چرا بابای بچت بهت محرم نیست؛ میدونین اینجا چقدر این موضوع خطرناکه برای من؟ لال بودن؛ فریاد زدم: _ میدونین یا نه؟ پیام جلو اومد و مچ دست‌هام رو گرفت؛ تمام تنم از حرص و شوک درحال لرزیدن بود. _ آروم بگیر ویا! آروم بگیر؛ ما تورو میفهمیم، درک میکنیم، ولی اون موقعیتی که تو ازش حرف میزنی هم چیز آسونی نیست! با کدوم پول میخوای بری ویا؟ دست‌هام رو از میون انگشت‌های گرم و محکمش بیرون کشیدم. _ فکر همه‌جاش و کردم! یه مقدار پس انداز دارم و جای دوری هم نمیرم، هزینه‌اش رو ندارم! میرم ترکیه؛ فقط میخوام برم که لحظه‌ای با نامدار رو در رو نشم! فرقی به حالم نمیکنه تو کدوم گورستونی زندگی کنم. من آروم شده بودم و بچه‌ها هم همینطور؛ نگاهشون غم داشت؛ من اما، نیازی به ترحمشون نداشتم! وضعیت مقابلم بد بود، درست؛ اما دل سوزوندن اونا، حال من رو درست نمیکرد! خودم باید خودم رو از این منجلاب بیرون میکشیدم؛ سهم من از تموم اطرافیانم همین نگاه های غمناک و حرف‌های پر ترحمشون بود، و درحقیقت این چیزها به چه درد من میخورد؟ نه حالم رو خوب میکرد، و نه وضعیتم رو درست! در این میون، فقط ویانا بود که میتونست من رو از این موقعیت نجات بده! تا خودم به داد خودم نمیرسیدم، موقعیت درست بشو نبود. صبح روز بعد، با تصمیمی که مصمم روش پافشاری میکردم، باز پا به شرکت نامدار گذاشتم تا برای آخرین بار باهاش حرف بزنم! جمله‌ی «آخرین‌بار» غم دنیا رو توی دلم نشوند! نامدارِ همیشه حمایت گر و حامیِ ویانا، حالا اونقدر برام غریبه بود که میخواستم رسماً ازش فرارکنم!
  11. درود خیلی خوش اومدید

    1. عسل

      عسل

      سلام خوش اومدید 

  12. «پارت صد و هشتاد و دوم» نامدار اینجا نبود؛ از اتاق گریم گذر کردم و وارد بخش عکاسی شدم؛ اونجاهم شلوغ بود و پر سر و صدا، کم مونده بود وسط جمعیت جیغ بزنم! نامدار رو کنار امید، عکاس شرکت، پشت دوربین دیدم؛ با عینک طبی دور مشکی دورچشمش و اخم های همیشه در همش، مشغول دستور دادن به مدل و عکاس بود؛ نامدار لعنتی، شاید اگر پدر شدنت رو میپذیرفتی الان درکنارهم خیلی خوشحال تربودیم! پدر شدن بهش میومد، خیلی زیاد؛ اما نمیخواست! پذیرفتنش براش غیرممکن بود و تمام فکرهای قشنگ توی سرم رو به هم ریخته بود. جلو رفتم؛ متوجه حضورم نشده بود و هنوز مشغول کار بود. صداش زدم؛ میون اون جمعیت و سروصدای بسیارشون، متوجهم شد! سمتم برگشت و درلحظه، تعجب توی نگاهش نشست! سعی داشت نسبت بهم بی‌توجه باشه، ولی خیلی موفق نبود. چهره‌ی سفید شده و زیر چشم‌های گود رفته و حال داغونم، کاملا از ظاهرم مشخص بود! آدم ترحم خریدن نبودم، اما ممکن بود نامدار با دیدن حال و روزم کمی دلش بسوزه؟ سمت امید برگشت. _ یه استراحت دو دقیقه‌ای داشته باشیم، من سریع برمیگردم. و باز سمتم برگشت؛ هنوز هم حسابی اخمو بود و به نظر میرسید ازم دلخور باشه! از چی دلخوری نامدار؟ از کاری که شده و من مقصرش نیستم؟ _ چیشده؟ جدی پرسیده بود، خیلی جدی؛ چیشده نامدار؟ در اصل باید بپرسی چی نشده! بی‌توجه گفتم: _ میشه حرف بزنیم؟ صدام رسماً از ته چاه میومد! نگاه کل بچه‌ها روی من و نامدار و انگشتر تک نگین توی دستم میچرخید؛ بعد از شب خواستگاری، همه متوجه رابطه‌ی ما شده بودن و حالا توجه ها از قبل هم بیشتر بود! دست روی بازوم گذاشت و من رو سمت آروم ترین گوشه‌ی اتاقک عکاسی برد. بهم خیره موند، منتظر حرفی از سمت من؛ لال شده بودم! باید چی میگفتم؟ به نامدار اخمو و طلبکاری که ذره‌ای نظرش عوض نمیشد چی میگفتم؟ _ ویانا؛ استراحت دو دقیقه‌ای دادم به بچه ها! میشه لطفا سریع حرفت و بزنی؟ بی مقدمه با همون صدای گرفته‌ام جواب دادم: _ انجامش دادم! گیح نگاهم کرد. _ چی رو؟ _ سقطش کردم! مات موند! خیره بهم نگاه کرد و ذره‌ای از اخمش کم نشد؛ من اما، بی حس و پوکر فیس فقط بهش خیره بودم و سعی داشتم دروغم رو بهش بفهمونم. _ خوبه! قلبم توی سینه ایستاد؛ خوبه؟ همین؟ پر درد بهش نگاه کردم و ادامه داد: _ کِی؟ بغض رو کنار زدم و با گلوی دردناک و سنگینم دروغم رو ادامه دادم. _ دیروز، صبح. ازم چشم گرفت؛ سر تکون داد، فقط همین! حتی نگفت چرا نگفتی باهات بیام؟ حتی، حتی احوالم رو نپرسید! _ نامدار… نگاهش باز سمتم برگشت؛ خواستم گله کنم اما، تاثیرش چی بود؟ قراربود رفتارش باهام بهتر بشه؟ میخواستم بگم چرا حواست بهم نیست؟ چرا کل این سه روز حتی بهم پیام هم ندادی و حالا بعد از خبر فیکم، انقدر راحت این موضوع رو پذیرفتی؟ حرفم رو قورت دادم؛ به جاش گفتم: _ یکم درد دارم؛ اگه میشه شرکت نمونم، استراحت کنم. دروغ که شاخ و دم نداره، داره؟ بدون ذره‌ای احساسات، باز سر تکون داد و ازم چشم گرفت. _ خیلی خب، استراحت کن؛ هروقت در توانت بود بیا شرکت. بغض لعنتی رو باز قورت دادم و در جوابش فقط سر تکون دادم؛ اگر کلمه‌ای دیگه حرف میزدم، همین وسط میترکیدم! میترکیدم چون نامدار این نبود، بخدا این نبود! نامدار فرشته‌ی زندگیم بود و حالا، هرلحظه داشت برام بدتر و بدتر میشد. بی‌حرف ازش دورشدم و از اتاق عکاسی و گریم خارج شدم؛ نه تنها پشت سرم نیومد، بلکه خداحافظی هم نکرد! به عنوان کسی که از چشم نامدار تازه دیروز صبح بچه سقط کردم و حال و روز خوبی ندارم، نباید کمی توجه بیشتری بهم میشد؟ نامدار لعنتی، حتی نپرسیده بود خوبی؟ درد نداری؟ کل این سه روز رو چطور گذروندی؟ چشم‌هام تار بود؛ چشم‌هام از حجوم اشک تار بود و حتی مقابلم رو درست نمیدیدم؛ بغض توی گلوم داشت خفه‌ام میکرد و رسماً مسافت شرکت تا ماشینم رو پرواز کردم! به داخل ماشین رسیدم و درست عین لحظه به لحظه‌ی این سه روز، بی درنگ اشک ریختم؛ نتیجه‌ی تمام عشق و محبت نامدار به من، این حال و روز بود! این اشک‌های فراوان و وضعیت افتضاحم بود! قلب‌هایی که همیشه از چشمش بیرون میزد، درنهایت این بلا رو سرم آورد… نامدار فرشته‌ای که همیشه باهاش رو در رو بودم، با این نامدار ابداً قابل مقایسه نبود؛ چطور باورش میکردم؟ چطور باورمیکردم نامدارِ همیشه حامی حالا اینطوری داره تیکه تیکه خورد و نابودم میکنه؟ تا خود خونه رو با حال خراب و چشم‌های اشکی روندم؛ مقابل خونه اما، چشم‌ها و صورت خیسم رو پاک کردم و نرمال وارد خونه شدم؛ هرچند بدون صورت خیس و چشم های اشکی هم چهره‌ام نرمال به نظر نمیرسید! به محض وارد شدنم به خونه، با چهره‌های نگران و ترسیده رو به رو شدم. _ کجا بودی ویا؟ توفان بود؛ چهره‌اش پر از علامت تعجب بود و خب همشون حق داشتن؛ من کل این مدت رو حتی با التماس هم از خونه بیرون نمیزدم! سعی کردم بهشون نگاه نکنم؛ میترسیدم متوجه خیسی مژه‌هام بشن. _ شرکت نامدار. کمی ریلکس بیان کرده بودم و بچه‌ها، کم مونده بود شاخ در بیارن! پیام اول از همه پرسید: _ رفته بودی باهاش حرف بزنی؟ بهش نگاه کردم. _ راجع به؟ گیج نگاهم کرد. _ راجع به اینکه بچه رو بپذیره! پیام هرلحظه‌ی این سه روز رو ازم خواسته بود منطقی و آروم با نامدار حرف بزنم تا بلکه بچه رو بپذیره، و حالا من رفته بودم بهش گفته بودم بچه‌ای در کار نیست! سقطش کردم.
  13. «پارت صد و هشتاد و یکم» چهارزانو نشسته روی مبل، درست عین لحظه به لحظه‌ی همین دوروز، پوکر فیس با دست زیر چونه‌ام به مانیتور تلویزیون خیره بودم و توفان و پیام به طرز جدی‌ای سعی داشتن باهم مبارزه کنن تا ببینن درنهایت کدوم برنده‌ی بازی میشه. آهو و سرور هم دوطرف من نشسته بودن و هردو با پوست گرفتن میوه‌های مختلف، سعی داشتن کمی من رو از فکر خارج کنن؛ من اما، اونقدر غرق درفکر بودم که شاید ساعت ها به گل‌های قالی خیره میموندم و حتی پوست نارنگی هارو با چاقو تیکه تیکه میکردم. بازی مسخره با جیغ و دادهای اعتراض‌گونه‌ی توفان و برد پیام تمام شد؛ سروصدای توفان و خنده‌ی پیام درلحظه با دیدن چهره‌ی من از بین رفت! موهای خیس و برس نکشیده‌ای که نشون میداد تازه از حمام خارج شدم، پوست رنگ و رو پریده‌ی صورتم و زیر چشم‌های عمیقاً گود رفته‌ام، لبخندی که طی این دو سه روز لحظه‌ای روی لبم نیومده بود و نگاه خیره‌ام به یک‌جا، همه و همه نشون دهنده‌ی دیوونه شدنم بود! بچه‌ها تمام این مدت رو سعی داشتن ذره‌ای حالم رو خوب کنن، یا حتی لحظه‌ای لبخند روی لبم بیارن، اما حرف‌های نامدار لحظه‌ای از ذهنم خارج نمیشد! نامداری که توی تمام مراحل زندگی حامی و حمایتگر من بود، حالا با خشونت تمام بهم فهمونده بود بچه‌ی خودش رو، بچه‌ی ما رو نمیخواد و ترجیح میده سقط بشه! حال و روز من رو بعد از این حرف‌ها دیده بود و حالا حتی بعد از گذشت دوروز، حاضر نشده بود حالم رو بپرسه! روزها از همیشه کند تر میگذشت و حال بدم رو بدتر میکرد؛ اما بالاخره امروز هم مثل این دوروزِ مسخره و خسته کننده تموم شد. زمانی به خودم اومدم که روی تخت خوابم، جنین‌وار توی خودم جمع شده بودم و فکرهای لعنتی، همچنان توی سرم در رفت و آمد بودن. خیره به تاریکی اطراف و نور کم آباژورم، حتی به زور هم پلک میزدم و چشم‌های لعنتیم داشتن از حدقه در میومدن! خوابیدن برام سخت بود؛ نامدار نه خواب برام گذاشته بود و نه خوراک؛ باید چیکار میکردم؟ نامدار مهم بود برام؟ همیشه! از جونمم بیشتر؛ ولی حالا، حالا چی؟ حالا که ازم خواسته بود بچمون رو سقط کنم چی؟ همچنان مهم بود برام؟ این وسط کی اهمیت بیشتری داشت؟ نامداری که انگشتر خواستگاریش همچنان توی انگشتم میچرخید، یا بچه‌اش؟ یا بهتره بگم، بچمون. شال مشکی رو روی موهای بی حالت و رها شده‌ام صاف کردم؛ مانتوی ساده‌ی تیره و شلوار جینم با شال نخی روی موهام و چهره‌ی از همیشه بی‌روح ترم، کاملا میتونست نشون بده حال و روز جالبی ندارم! زیر چشم‌هام از همیشه گودتر به نظر میرسید و به نظرم میتونست نتیجه‌ی بی‌خوابی شب گذشته‌ام باشه؛ چشم‌هام هم به زور باز میشد و امروز، بعد از گذشت سه روز میخواستم پام رو توی شرکت کبیر بزارم! کل شب رو فکرکرده بودم و تصمیم ناگهانیم، هنوز هم شک و دلهره به وجودم می‌انداخت. نامدار مهم بود؛ نامدار مهم بود، باید چه غلطی میکردم؟ از خونه بیرون زدم و تا رسیدن به شرکت، بارها و بارها نزدیک بود وسط ماشین از استرس و تهوع زیاد از بابت بارداری، بالا بیارم؛ شاید اگر نامدار سه شب پیش با خنده و شوق به موقعیتم ری‌اکشن نشون داده بود، الان حال و روزم این نبود! الان انقدر پریشون و داغون نبودم و بعد از سه روز بدون هیچ خبری تازه نمیرفتم ببینمش تا خبر جدیدی رو بهش بدم؛ خبری که کاملا فیک بود، و قرارنبود نامدار از بابت فیک بودنش چیزی بدونه! دست روی شکمم گذاشتم؛ شکمی که هنوز مونده بود تا بالا بیاد اما باید دست به کار میشدم، قبل از اینکه همه متوجهش بشن! از ماشین پیاده شدم؛ هنوز هم شک داشتم و دلهره‌ام ذره‌ای کم نشده بود، اما من قاتل نبودم! این وسط باید یک نفر رو انتخاب میکردم؛ یا نامدار ، و یا بچه‌اش! سمت شرکت قدم تند کردم؛ اولین کسی که مقابل چهره‌ی بی رنگ و روحم ظاهر شد کسی نبود جز نیکان! چهره‌اش تعجب رو فریاد میزد و بدون سلام و احوال پرسی فقط گفت: _ ویا خوبی؟ این چه سر و وضعیه؟ سه روزه نیومدی شرکت، نامدارم لال شده هیچی نمیگه! بی جواب فقط بهش خیره موندم؛ داشت از موقعیتی که توش قرار گرفته بود میترسید بیچاره. _ دعواتون شده؟ کاش واقعا یه دعوای الکی بود مثل سری های قبل؛ یه دعوای درست شدنی بود و بعد گذشت یه مدت، باز همه چیز به روال قبل برمیگشت. بی توجه به حرف نیکان، بی ربط با صدای گرفته‌ام پرسیدم: _ نامدار کجاست؟ همونطور پر تعجب به درب اتاق گریم و عکاسی اشاره کرد. _ اونجاست؛ وایسا ویا… دارم بهت میگم وایسا! چرا بهم نمیگی چیشده؟ بی‌توجه بهش سمت اتاق قدم تند کردم و حتی به عقب هم برنگشتم؛ چی بهت بگم نیکان؟ بگم داری عمو میشی و داداشت ازم خواسته بچه‌ی بی گناه و بیچاره رو بکشم؟ وارد اتاق گریم شدم؛ باز دلهره‌ی لعنتی به جونم افتاد! جمعیت زیادی توی اتاق نسبتاً کوچیک تجمع کرده بودن و هرکدوم مشغول انجام کاری بودن؛ گریمور ها دخترهارو گریم میکردن و بعضی ها اسم مدل هارو لیست میکردن و بعضی‌های دیگه، مشغول کاور کردن لباس‌ها بودن؛ همگی با دیدن من و چهره‌ی بی رنگ و روحم، متعجب سلام کردن و من با لبخند فیک و کوچیک روی لبم جوابشون رو دادم؛ هرچند فیک، اما عجیب! جداً عجیب بود که بالاخره بعد از گذشت این سه روز، لبخند زده بودم.
  14. «پارت صد و هشتادم» نگاه ازش گرفتم؛ چی میگفتم؟ میگفتم اون همه از نامدار دفاع کردم و حالا ازم خواسته بچه رو سقط کنم؟ _ ویانا من و ببین! حرف زدی باهاش؟ حرفش باعث شد باز بهش نگاه کنم؛ به نظرم داشت از نگاهم همه چیز رو میخوند که نگاهش غمگین شد! _ قبول نکرد، نه؟ باز به مقابلم خیره شدم؛ داشتم با سکوتم توفان رو روانی میکردم. _ ویا توروقران جواب بده! دارم میمیرم از نگرانی؛ قیافه‌ی خودت و دیدی؟ دیشب چقدر گریه کردی، ها؟ چشم‌هات به زور باز میشه! همچنان به مقابلم خیره بودم؛ به مقابلم خیره بودم که با دیدن پیام سر کوچه، نگاهم رو سریع سمت توفان برگردوندم. _ توفان پیاده شو؛ پیاده شو تروخدا! نمیخوام باز با پیام دهن به دهن بشم. توفان بیچاره بی ربط گفت: _ کجا میخوای بری ویا؟ تا کی میخوای توی ماشین بمونی؟ پر حرص گفتم: _ ترجیح میدم همینجا بمیرم ولی بعد از حرف‌های پیام پام و توی اون خونه نزارم! قبل از اینکه توفان چیزی بگه، پیام جلو اومد و با دیدن ما، ضربه‌ی کوتاهی به پنجره زد! اخمو بود و پر از علامت سوال. بهش نگاه کردم؛ شاید غیرقابل باور باشه، اما نگرانی رو توی چشم‌های اون هم دیدم! توفان‌رو تقریبا از ماشین بیرون هول دادم و پیام درلحظه خودش رو به من رسوند و با بازکردن درب ماشین، من رو با گرفتن بازوم از ماشین بیرون کشید! پر از خشم سعی کردم بازوم رو از دستش بیرون بیارم و باز سمت ماشین برگردم؛ دلم نمیخواست مقابل پیام غرورم شکسته بشه! این همه با اعتماد به نفس گفته بودم نامدار هوام رو داره، و حالا دقیقا همون کسی که فکرمیکردم بیشتر از همه پشتمه سرتاپا قهوه‌ایم کرده بود! _ ولم کن پیام! دست به من نزن. بی‌توجه به تلاش‌هام، من رو سمت خونه کشید و وسط کوچه داد زدم. _ ولم کن لعنتی! خوشت میاد من و تو این حال میبینی؟ لااقل بزار خودم تک و تنها تو این وضع سرم و بزارم بمیرم. پیام با اخم و فریادش کاری کرد تا لالم کنه. _ ببند دهنت و ویا! اول صبحی وسط کوچه جیغ و داد نکن؛ بیا تو خونه عین آدم حرف بزنیم! بلندتر جیغ زدم: _ ول کن من و پیام! ولم کن حالم خوب نیست نمیخوام پام و توی اون خونه‌ی کوفتی بزارم، چرا نمیفهمی؟ همسایه‌ی های بیچاره، اول صبحی کلافه از جیغ و داد های من وسط کوچه، همه از پنجره ها سر در آورده بودن و پیام با دیدن این موقعیت، فقط جلوی دهانم رو گرفت و من رو سمت خونه کشوند؛ این وسط فقط گاهی صدای نگران توفان رو میشنیدم که خواهش میکرد اذیتم نکنه! پیام من رو تا خودِ خونه کشوند و درنهایت، داخل خود خونه تونستم از شرش خلاص بشم! سرور و آهوی بیچاره با قیافه‌های خواب آلود به منِ سردرگم و عصبی نگاه میکردن و پیام نهایت حرصش رو سرم خالی کرد: _ این سلیطه بازیا چیه وسط محله، ها؟ واقعا نمیفهمی یا خودت و میزنی به نفهمی؟ بهت میگم لال شو میایم تو خونه عین دوتا ادم متمدن حرف میزنیم، ولی تو اصلا آدم نیستی! پر از خشم بودم؛ سرشار از حرص، و پیام داشت کاری میکرد تمام حرصم رو سرش خالی کنم. _ خوشت میاد من و تو این حال و روز میبینی، ها؟ خوشحالی؟ خوشحالی که تنها امیدِ زندگیمم مثل همه بود؟ رید به سر تا پام، خوشحالی الان؟ به هدفت رسیدی؟ گلوم داشت از بابت جیغ و داد های بسیارم عمیق درد میگرفت! نگاه پیام حسابی اخمو بود و البته نگران؛ نه کمی کنایه، نه کمی شادی، نه کمی حسادت و کینه، فقط و فقط نگرانی! _ چرند نگو ویا، زر مفت نزن، خوشحالم؟ از بابت چی خوشحال باشم؟ من کی از بابت حال بد تو خوشحال بودم که الان بار دومم باشه؟ حال خرابم باعث میشد ندونم دارم چیکارکنم؛ جلو رفتم و محکم به سینه‌اش کوبیدم، درحدی که قدمی به عقب رفت. _ پیام همه چیز همونطوری شد که تو میخواستی، باید خوشحال باشی! تنها کسی که فکرمیکردم میتونم بهش اطمینان کنم هم مثل همه تو زرد از آب در اومد! میگفتم پشتمه؛ میگفتم نامدار هرچقدر هم بد باشه که نیست، حداقل بچه‌ی خودش رو گردن میگیره؛ ولی چی گفت؟ گفت سقطش کن! میفهمی؟ حتی به بچه‌ی خودش هم رحم نکرد. همه لال شدن! نگاه پیام پر از بهت شد و من اشک‌هام باز روی گونه‌هام سرازیر شد و قبل از اینکه روی زمین فرود بیام، توسط پیام گرفته شدم. _ نابودم پیام! حالم خرابه، خیلی خراب تر از چیزی که فکرش رو بکنی؛ میدونی چرا؟ هنوز اخمو بود، اما نگرانی نگاهش هر لحظه بیشتر میشد. _ میدونی چرا؟ چون نامدار اون کسی بود که میگفتم کل دنیا هم بر علیه من باشه، نامدار کنارمه! میگفتم نامدار هوام و داره و دقیقا همون کسی که مثل چشم‌هام بهش اطمینان داشتم، کاری کرد که باورکنم دیگه به چشم‌هام هم نمیتونم اعتماد کنم! بالاخره پیام هم نتونست کنترلم کنه و روی زمین فرود اومدم؛ اشک‌هام اینبار همزمان با صدای بلند هق هق‌هام روی گونه‌ام نشست و پیام لال شده، کنارم زانو زد و تنها کاری که از دستش بر میومد رو انجام داد؛ محکم در آغوشم گرفت و من، بلندتر از قبل زار زدم. *** دوروز گذشته بود؛ دوروز از روز کذایی لعنتی گذشته بود و طی این دوروز، حتی از خونه خارج هم نشده بودم! رفتار بچه‌ها باهام آروم و بدون ذره‌ای خشونت بود و من این ترحم رو نمیخواستم، میخواستم حداقل مثل همیشه باشن باهام؛ نرمال. دومین روزی میشد که بی خبر، پام رو توی شرکت نامدار نزاشته بودم و اون هم، کوچیکترین خبری ازم نگرفته بود! حالا میتونستم متوجه بشم آدم ها همه عین همدیگه‌ان؛ حتی کسی که تظاهر میکنه از همه بیشتر دوستت داره و تنها آدم زندگیش تویی هم میتونه تو زرد از آب دربیاد! کسی که حلقه‌اش توی دستته میتونه ازت بخواد بچه‌ی خودش رو بکشی و حتی دوروز کامل کوچیکترین خبری هم ازت نگیره.
  15. «پارت صد و هفتاد و نهم» بی فکر چمدون باز نشده‌ام رو باز بستم و با پوشیدن مانتوی بلندی روی پیراهنم و انداختن شالی دور گردنم، چمدون به دست از اتاق خارج شدم. خنثی بودم؛ دیگه حتی اشک‌هام هم روی گونه‌هام سرازیر نمیشدن و نگاهم به نامدار، حتی خشمگین هم نبود! بهم نگاه کرد؛ چرا نمیگفت نرو؟ چرا حتی سعی نداشت جلوی ناراحت شدنم رو بگیره؟ نامدارِ همیشه حمایت‌گر، حالا داشت مثل همه‌ی آدم های دیگه برخورد میکرد! خدایا، قرارمون این نبود؛ قرارنبود نامدار هم یکی باشه عین پیام؛ عین مهراد، عین خشایار وثوقی! قرارنبود شکستن قلب من براش راحت باشه، درست مثل بقیه. با چمدون توی دستم مقابلش ایستاده بودم که چی؟ که خواهش کنه نرم؟ نرم تا قانعم کنه این کار، کار درستیه؟ چرخ‌های چمدون رو سمت درب خونه کشیدم و بی توجه به نامداری که وسط پذیرایی به من خیره بود، از خونه خارج شدم! خارج شدم و نامدار لال شده، کلمه‌ای حرف نزد. با نگاه سنگین و ناباورم، آروم آروم از حیاط خارج شدم و بدون توجه به نگاه سنگین ترِ نگهبان، سمت ماشین پارک شده‌ام رفتم؛ چمدون رو روی صندلی رها کردم و پشت رل نشستم؛ دست‌هام قدرت رانندگی داشتن؟ حس میکردم کل تنم بی حسه؛ نامدار لعنتی، به تمام وجودم شوک وارد کرده بود! آروم آروم ماشین رو جلو بردم و به سر کوچه نرسیده، باز از حرکت ایستادم؛ شوکه بودم و انگار قدرت کوچیکترین کاری رو نداشتم! خیره به خیابونِ نسبتاً خلوت، بغضم شکست و باز اشک‌هام روی گونه‌هام سرازیر شد؛ اینبار اما با شدت بیشتر! شونه‌هام لرزید و سرم روی فرمون فرود اومد؛ صدای هق هق هام بلند شد و تقریبا برای اولین بار، دلم برای ویانای همیشه شر و خرابکار سوخت! این ویانا، حتی از پس خشایار وثوقی هم بر میومد؛ اگر بزرگترین بدی رو هم در حقش میکرد، مقابلش می‌ایستاد و تا کلمه‌ی آخر حرف‌هاش رو بهش پس میداد. نامدار کبیر اما، ویانا وثوقی رو لال کرده بود! قدرت مخالفت رو ازش گرفته بود و داشت روی ضعیف ویانا رو به خودش نشون میداد؛ نامدار کبیر فرق داشت، با همه فرق داشت؛ با خشایار وثوقی فرق داشت! چرا؟ چون نامدار درست همون آدمی بود که قدر تمام آدم‌های دنیا بهش اطمینان داشتم! خشایار وثوقی از همون اول بد بود، از روز اول؛ اما نامدار ثابت کرده بود برای من همه کسه، و حالا ضربه خوردن از سمتش، از ضربه خوردن از سمتِ خشایار هم دردناک تر بود! ماشین رو توی کوچه‌ی کنار خونه‌ی بچه‌ها پارک کردم؛ از خونه‌ی نامدار تا اینجارو، با هزار بدبختی و نگاه تار و حواس پرت رونده بودم، و حالا فکر اینکه پیام بهم گفته بود دیگه پات و اینجا نزار باعث شده بود حتی وارد کوچه هم نشم! ماشین رو خاموش کردم؛ یه امشب رو باید توی ماشین میگذروندم، حتی کلید خونه‌ی هومان هم همراهم نبود! با چهره‌ی پریشون و صورت خیس و حال خراب، پیشونیم رو روی فرمون تکیه دادم و اشک‌هام دوباره سرازیر شد؛ فاصله‌ی خوشحالی تا ناراحتی همینقدر کم بود؟ دوتا رقص تانگو، با فاصله‌ی کم و نتایج مختلف! چندشب پیش شاید همین موقع ها، توی آغوش نامدار تانگو رقصیده بودم و نتیجه‌اش شادی و لبخند بزرگ روی لب و البته انگشتر تک نگین زیبای توی انگشتم شده بود! و حالا امشب هم با نامدار تانگو رقصیده بودم؛ پر از شوق و نشاطی که فکرش رو هم نمیکردم نامدار اینطوری به همش بزنه! به انگشتر توی دستم نگاه کردم؛ توی نور کم اطرافم میدرخشید، قرارنبود اینطوری بشه… نامدار تمام تصوراتم رو نسبت به این موضوع به هم ریخته بود؛ من میتونستم بچه‌ی خودم رو، بچه‌ی خودم و نامدار رو بکشم؟ این وسط نامدار برام عزیز تر بود یا بچه‌ی توی شکمم؟ صبح رو با صدای ضربه‌ی آرومی به پنجره‌ی ماشین بیدارشدم؛ نور مستقیم روی صورتم بود و به طرز نامفهومی، کسی داشت به شیشه‌ی کناریم اروم ضربه میزد. حجوم نور زیاد باعث شد اخم کرده چشم باز کنم؛ کمرم از بابت نشسته خوابیدن درد گرفته بود و فرد مزاحم، کسی نبود جز توفان! توفان با سنگک های تازه‌ی توی دستش؛ چهره‌اش نگرانی و کنجکاوی رو فریاد میزد و داشت سعی میکرد ازم درخواست کنه پنجره‌ی ماشین رو پایین بکشم. به محض پایین آوردن پنجره، بدون سلام و صبح بخیر گفت: _ در ماشین رو باز کن ببینم! بی حرف قفل رو بازکردم؛ تقریبا دویید و کنارم نشست؛ بهش نگاه کردم، طفلکی داشت از نگرانی دق میکرد! البته قیافه‌ی پف کرده و آرایش پخش شده‌ی روی صورتم نگران کننده هم بود. _ صبح بخیر! جوابم رو نداد. _ ویا این چه سر و وضعیه؟ دیشب تو ماشین خوابیدی؟ وایسا ببینم، پیش نامدار نبودی مگه؟
  16. «پارت صد و هفتاد و هشتم» با فریاد بلندی میون حرفم وقفه انداخت و دست‌هاش رو از میون انگشت‌هام بیرون کشید. _ متوجهم ویا! خیلی خوبم متوجهم؛ ویا اونی که متوجه نیست تویی! متوجه نیستی زندگی ایده آل چیه، متوجه نیستی که من برای چه چیزی با تو برنامه چیده بودم! ویا من فکری راجع به بچه نداشتم توی زندگیم، میفهمی؟ ذره‌ای بهش فکر نکردم، تمام فکر و ذکر من تو بودی! میخواستم دنیا رو به پات بریزم؛ اصلا تو فکر کردی من آماده‌ی پدر شدن هستم؟ آره؟ از تعجب زیاد، متوجه نشدم اولین اشک کی از روی گونه‌هام سر خورد و پایین اومد. _ نامدار میفهمی چی میگی؟ اون بچه‌ای که راجع بهش حرف میزنی، بچه‌ی من و توعه! بچه‌ی ماست؛ تو فکر میکنی اون بچه قراره زندگیمون رو به هم بزنه؟ من آروم و پر از التماس حرف میزدم و نامدار برخلاف من، خشمگین بود و فریاد‌هاش کل خونه رو گرفته بود! _ فکر نمیکنم ویانا، فکرنمیکنم؛ مطمئنم! سمتم برگشت؛ چهره‌اش پر از خشم بود، ترسیدم! برای اولین بار از نامدار ترسیدم و قدمی عقب رفتم؛ بی توجه به چهره‌ی پر از اشک و التماسِ من داد زد: _ من آدم همچین زندگی‌ای نیستم ویانا! تمام فکر من تو بودی و هستی؛ من نمیخوام تورو با کسی شریک بشم! اولِ زندگیِ ماست ویا، بچه کجای این زندگی جا داره؟ تصور من از زندگی با تو این نبود که همه چیز رو بیخیال بشی و داخل خونه بچه شیر بدی! میفهمی من و؟ من تورو میخوام ویانا! زندگی با تورو میخوام؛ یه زندگی ایده‌آل با تو، یه زندگیِ قشنگ با تو! حرف‌هاش بهم حس خوب نمیداد؛ برخلاف همیشه، لبخند روی لب‌هام نمی‌آورد! چشم‌های سرخ شده‌اش، رگ پیشونی بیرون زده‌اش، دست های لرزونش، خشم نگاهش و فریاد توی صداش، بیشتر از هرچیزی داشت من رو میترسوند! داشت کاری میکرد که برای اولین بار توی عمرم، درکنارش حس امنیت نداشته باشم! بی صدا اشک‌هام پایین اومد و نامدار بالاخره لال شد؛ ازم فاصله گرفت و دوباره، قدم‌های کلافه‌اش رو دور تا دور خونه از سر گرفت. تنها صدای بینمون، صدای قدم های محکم اون بود و هق هق های آرومِ من! از همیشه مبهوت تر بودم و اونقدر به نامدار اطمینان داشتم، که حس میکردم میون یه کابوس وحشتناک گیر افتادم! خونه رو دور زد و درنهایت مقابلم ایستاد؛ همچنان همونقدر اخمو بود و چشم‌های سرخش، قلبم رو تکون میداد؛ اینبار تنها فرقش، لحن صدای آرومش بود. _ ویانا، سقطش کن! قلبم توی سینه ایستاد؛ نامدار با نگاه جدی و اخم های درهم و چشم‌های سرخ شده‌اش، بهم خیره بود و جمله‌اش، مدام توی سرم اکو میشد؛ سقطش کن؛ سقطش کنم؟ بچه‌ی خودم رو؟ بچه‌ی خودمون رو؟ بچه‌ی من و نامدار؟ جلو رفتم؛ تعادل نداشتم و مقابل چشم‌هام از بابت اشک‌ها، تار بود؛ دست‌های لرزون و یخ زده‌ام رو جلو بردم و میون انگشت‌های نامدار جا دادم. _ چی داری میگی نامدار؟ صدام از ته چاه میومد! پر از بهت بود و التماس توی لحن بیانم، شاید میتونست کاری کنه نامدار کمی دلش نرم بشه. _ همین که گفتم ویا؛ سقطش کن! من نمیتونم، بخدا نمیتونم. دست‌هاش از میون دست‌های یخ زده و انگشت های لرزونم جدا شد؛ دست‌هایی که دقیقا همین حالا به پناه نیاز داشتن، بیشتر از هروقت دیگه ای! همین حالا که نامدار با تموم امنیتش توی ذهنم، داشت برام تبدیل به ناامن ترین آدم میشد! _ نامدار… حتی نمیزاشت درست صحبت کنم؛ با همون کلافگی و سردرگمی، میون حرفم پرید و قاطع گفت: _ ویانا لطفا! ناباور با چشم‌های اشکی و تن یخ زده‌ام بهش خیره موندم؛ نگاهش رنگ‌پشیمونی داشت، اما ابداً خودش رو نمیباخت؛ کمی از حرف‌های چنددقیقه قبلش رو باز تکرار کرد: _ ویا تو فکرکردی من آماده‌ی پدر شدن هستم؟ فکرکردی من میتونم از پسش بر بیام؟ با وجود این همه سختی و مشکل و اتفاقات جدید، موقعیت بزرگ کردن یه بچه رو دارم؟ هنوز هم قبول کردنش برام سخت بود؛ اصلاً اصلاً نمیتونستم بپذیرم! _ نامدار… نامدار اون بچه‌ای که راجع بهش حرف میزنی بچه‌ی خودمونه! بچه‌ی من و توعه؛ چرا یه جور میگی انگار یه عضوِ اضافه‌ست؟ پر حرص سمتم برگشت. _ چون هست! ویا؛ من نمیتونم بپذیرمش، بفهم! بفهمم؟ نامدار بفهمم؟ چی رو بفهمم لعنتی؟ اینکه کشتنِ بچه‌ی خودمون کار منطقی‌ایه؟ برخلاف مغز شلوغ و به هم‌ریخته و پر از حرفم، زبونم لال شده بود! نامدارِ خشمگین با چشم‌های قرمز شده‌اش، کلافه وسط خونه قدم میزد و من، ثابت و مبهوت وسط پذیرایی ایستاده بودم. از حرکت ایستاد؛ بهم نگاه کرد، هنوز هم خشم داشت و من، صورتم خیس از اشک بود! دو قدم جلو اومد؛ قبل از اینکه حرفی بزنه با همون صدای گرفته و نگاه خیس زمزمه‌وار گفتم: _ خیلی خب نامدار. کلافه چشم فرو بست. _ ویانا… _ گفتم خیلی خب نامدار! خیلی خب. چشم باز کرد؛ پر از حرص با پشت دست اشک‌های روی صورتم رو پاک کردم و مستقیم سمت اتاق نامدار رفتم؛ نه صدایی از قدم های نامدار اومد، و نه صدایی پشت سرم اسمم رو صدا زد! درست کسی که فکرمیکردم بیشتر از هرکس پشتمه، توی مهم ترین موقعیت پشتم رو خالی کرده بود! به توفان گفته بودم نامدار رو به اندازه‌ی چشم‌هام قبول دارم؛ و حالا متوجه شده بودم به چشم‌هام هم نمیتونم اعتماد کنم.
  17. «پارت صد و هفتاد و هفتم» دست‌های لرزونم رو روی شونه‌های پهنش قرار دادم و به چشم‌های همیشه عاشقش نگاه کردم؛ خستگی توی نگاهش داشت باعث میشد فکرکنم امشب رو بیخیال این موضوع بشم، اما نه! حالا که تا اینجا پیش اومده بودم، باید میگفتم. لبخند زدم و سعی کردم مقدمه چینی کنم؛ دست‌هام رو پایین آوردم، دست‌های نامدار همچنان دور کمرم قفل بود و همزمان با ریتم آروم موزیک تکون میخوردیم. انگشتر تک نگین درخشان توی دستم رو با دست‌ دیگه‌ام لمس کردم و لبخندم پررنگ تر شد. _ از روزی که این انگشتر توی دستمه خیلی حال بهتری دارم نامدار! حس میکنم از همیشه بهت نزدیک‌ترم، از همیشه شادترم؛ از همیشه بیشتر دوستت دارم! بهش نگاه کردم، لبخند داشت. ادامه دادم: _ حالم کنارت خوبه نامدار! همیشه خوب بوده، و هرلحظه داره بهتر هم میشه. فکر اینکه از این به بعد بهترین لحظه‌هامون رو میتونیم درکنارهم باشیم و لحظه به لحظه‌ی زندگیمون باهم ساخته بشه از هرچیزی برام شیرین تره. تقریبا میون حرفم پرید: _ برای من مثل رویاست ویا؛ تقریبا همه‌ی این لحظه‌هارو توی خواب دیدم باهات! عمیق به چشم‌هاش نگاه کردم؛ با وجود خستگی بسیارش، هنوز حسابی عاشق بود! دوست داشتم ازش تشکرکنم که انقدر بهم حس آرامش میده؛ حسی که هیچوقت، درکنار هیچکس نداشتم. باز به انگشتر توی دستم خیره شدم؛ میدرخشید، درست عین چشم‌های من در حین بیان کردن حرف‌هام! _ لحظه‌ها کنارت قشنگه؛ کنار هم حالمون خوبه، ولی شاید اگه یه سری چیزا تغییر کنه حالمون بهتر هم بشه! نامدار گیج بود و از همه جا بی خبر. _ من همینجوری کنارت خوبم ویا! همین که کنارمی توی هرشرایط برام بهترین چیزه. دست‌هام باز روی شونه‌های اسطوارش نشست؛ اینبار کمی نوازشگرانه. _ اگه یکم بهم نزدیکتر بشیم چی؟ همچنان گیج بود، اما لبخند به لب داشت. _ بهت نزدیکترینم ویا! از این نزدیکتر؟ زمزمه کردم: _ از این نزدیکتر! بهم خیره موند؛ با خنده نگاهم رو پایین انداختم، منتظر بود چیزی بگم؛ باید میگفتم؟ موقعش بود؟ قلبم خودش رو به سینه‌ام میکوبید و موزیک لایت همچنان درحال پخش شدن بود؛ نگاهم بالا اومد و باز با نگاه منتظر نامدار برخورد کرد. _ نامدار… داشت نگران میشد. _ ویا؟ چیزی شده؟ خندیدم. _ نه! این مدت هی خواستم راجع بهش صحبت کنم… میون حرفم پرید. _ ویانا! به چهره‌ی منتظرش خیره موندم، اون هم مثل من هیجان زده بودم! فقط این میون من باخبر بودم و اون، کاملا بیخبر! کاملا بیخبر از اینکه میون این رقص سه نفره‌ی ما، یه نفر دیگه‌ام وجود داره! بچه‌ی از وجود من، از وجود اون، از وجود ما. رقص هماهنگ پاهامون آروم شد و به نظر میرسید، نامدار حسابی کنجکاو شده! توی اون آرامش میونمون و موزیک لایت درحال پلی شدن، میون عشق بین نگاهمون و دست‌های گرم قفل شده دور کمر من و حلقه‌ی تک نگین توی انگشتم، وقتش بود، نبود؟ _ نامدار، من باردارم! جونم در اومد تا بگم! جونم در اومد اما وقتی بیانش کردم، انگار نفس تازه از سینه‌ام خارج شد و رسماً راحت شدم. حس کردم از یه قفس کوچیک رهایی پیدا کردم، همونقدر رها! رقص هماهنگ پاها متوقف شد اما موزیک هنوز درحال پخش بود؛ نامدار مبهوت بود، مبهوت تر از چیزی که توی تصورم بود! لبخند روی لبش رفت و باید چه ری اکشنی نشون میدادم؟ شوکه شده بود؟ حق هم داشت. _ تو… تو چی گفتی؟ صداش به زور از گلو خارج میشد! لبخند روی لبم ماسید، اما بلااجبار خندیدم. _ نامدار، میدونم خیلی یهویی شد! خیلی زیاد؛ اصلا آمادگیش رو نداشتم، اما موقعیتیه که پیش اومده! الان هم که ما میخوایم ازدواج کنیم، زندگی مشترکمون رو از اول سه نفره شروع کنیم، جالب نیست؟ این رو با شوخی گفته بودم و کوچیکترین لبخندی روی لب نامدار نیومده بود! موزیک قطع شد و نامدار دوقدم فاصله گرفت؛ چهره‌اش پر از بهت بود و هرچقدر سعی داشتم بفهمم ری اکشنش چیه، متوجه نمیشدم! نامدار لعنتی داشت برخلاف تصورم رفتار میکرد! شاید هم شوکه بود و از شادی، قراربود یهو من رو در آغوش بکشه و دور تا دور خونه بچرخونه، اما نه! اخم‌های درهمش این رو نمیگفت. _ ویا… وای ویا! متوجهی داری چی میگی؟ فریادش لبخند رو از روی لبم برد! مبهوت بهش خیره موندم و با چهره‌ی سرخ شده، سرش رو میون دست‌هاش گرفت و کلافه و پر خشم مشغول قدم زدن توی فضای خونه شد. دیوونه شده بود و از تعجب و کلافگی، کم مونده بود وسط خونه بترکه! بهم نگاه کرد، چشم‌هاش سرخ بود… داشتم میترسیدم. _ میفهمی داری چی میگی؟ ویا من از تو… من از تو خواستگاری کردم که زندگیم و به پات بریزم! بهترین و قشنگترین موقعیت هارو برات بسازم؛ ببرمت دور دنیا، تموم دنیا رو بهت نشون بدم! من برای این هدف چیده بودم، نه برای توی خونه نشستن و پوشکِ بچه عوض کردن! حالا به جای نامدار، من پر از بهت بودم! قدمی جلو رفتم، سعی کردم دست‌هایی که از خشم میلرزیدن رو میون دست‌های یخ زده‌ی خودم بگیرم. _ آروم باش نامدار! آروم باش، اعصابت خورده، خسته‌ای، متوجه نیستی چی میگی…
  18. «پارت صد و هفتاد و ششم» دیشب رو با هزار سختی خوابیده بودم و حالا، کمی کسل بودم؛ اما باید نقشه‌ام رو عملی میکردم! میترسیدم اونقدر این موضوع رو دیر بیان کنم که شکمم بالا بیاد و نامدار از اون بابت متوجهش بشه. با خستگی وارد خونه شدم و لباس‌هام رو با ست خونگی راحتی تعویض کردم؛ نامدار تقریبا تا دو الی سه ساعت دیگه به خونه میومد و باید تا اون موقع همه چیز رو حاضر میکردم! خورشت قیمه‌ی پر ادویه‌ای درست کردم و با وسواس، مدام بهش سر زدم تا مبادا شعله‌ی زیادش باعث مزه‌ی سوختگی بشه! قبل از درست شدن کامل غذا، زیر گاز رو کم کردم و داخل اتاق رفتم تا کمی به چهره‌ی خسته‌ی خودم رنگ و لعاب بدم. موهام رو کرلی کردم و آرایش دخترونه‌ای با ماتیک قرمز رنگ روی صورتم اجرا کردم؛ بی حوصله بودم اما سعی داشتم برای میکاپ و غذا درست کردن نهایت حواسم رو بزارم! پیراهن قرمز رنگی که بلندیش تا بالای مچ پام میرسید و دامن پف دارِ ساده و زیبایی داشت تن کردم و به بالاتنه‌ی دکلته‌اش دست کشیدم؛ ترکیب رنگ لباسم با رژ قرمز روی لبم زیبا شده بود! کفش های ساده‌ی پاشنه کوتاه مشکی رنگ رو پوشیدم و کمی اکسسوری ظریف برای دست و گردنم استفاده کردم و گوشواره های حلقه‌ای ظریف طلایی رنگی توی چهارتا سوراخ گوشم قرار دادم؛ سعی داشتم حتی با کوچیکترین جزییات هم زیباتر به نظر بیام! پر اضطراب از آینه به چهره‌ی آرایش شده‌ام نگاه کردم؛ ذوق داشتم، خیلی زیاد! دوست داشتم ری اکشن نامدار رو ببینم از طرفی هم حرف‌های پیام، کمی مضطربم کرده بود! اعتمادم به نامدار اما، باعث میشد حتی احتمالش رو هم ندم. از اتاق خارج شدم و پر اشتیاق به لباسم دست کشیدم؛ باید میز غذا رو میچیدم! کم مونده تا نامدار به خونه برسه. بوی قیمه کل خونه رو گرفته بود؛ خورشت رو توی ظرف‌های یک دست سفیدِ نامدار ریختم و توی دیس بزرگ هم، برنج کشیدم و روش با برنج زعفرونی و کمی زرشک تزیین کردم؛ دست‌هام حین ریختن زرشک ها میلرزید و نمیدونستم نشونه‌ی اشتیاقه یا اضطراب! ظرف های غذارو با قاشق و چنگال های دسته نقره‌ایِ طراحی شده روی میز چیدم و درنهایت دو پایه‌ی بلند شمع رو دوطرف میز گذاشتم؛ شمع هارو روشن کردم و دعا کردم نامدار دیر نیاد. حتی باند رو هم آماده‌ی پخش موزیک گذاشتم و کنترلش رو روش قرار دادم؛ طبق برنامه ریزی دقیقم، صدای کلید انداختن نامدار توی در شنیده شد و طولی نکشید که چهره‌ی خسته‌اش با نگاه پر شوقم گره خورد! چشم‌هاش با دیدن میز چیده شده و سر و وضع مرتب من گرد شد و در جا ایستاد! جلو رفتم و کتش رو از دستش گرفتم؛ خستگی از چشم‌هاش میبارید و نامدارِ همیشه مرتب توی شرکت، موهاش ژولیده بود. _ خوش اومدی عزیزم، خسته نباشی! لبخند زد؛ از همون لبخندهای قشنگی که همیشه دل من رو میبره. _ چرا انقدر قشنگ شدی تو؟ قند توی دلم آب شد و دست خودم نبود که لبخند عمیق روی لب‌های ماتیک خورده‌ام نشست؛ سریع به میز غذا اشاره کردم. _ تا شمع ها آب نشده و غذا سرد نشده بیا بشینیم پشت میز! به لباس های توی تنش اشاره کرد. _ خسته‌ام ویا؛ لباس‌هام رو عوض کنم… سریع دستش رو گرفتم و میون حرفش پریدم؛ عجله داشتم! خیلی زیاد. _ نه نامدار، خوبه لباس‌هات؛ میخوای لباس راحتی بپوشی؟ ببین من چقدر به خودم رسیدم! خسته بهم خندید و با اجبارهای متعددم، فقط موهاش رو شونه زد و تایِ آستین های لباس توی تنش رو مرتب کرد. هردو مقابل هم پشت میز نشستیم و مشغول غذاخوردن شدیم؛ وقت گذاشتنم برای قیمه‌ی مقابلمون ارزشش رو داشت! باطنش عین ظاهرش عالی شده بود و نامدار هم با اشتها مشغول غذا خوردن شده بود. شمع های آب شده داشت بهم دهن کجی میکرد اما اونقدر وقت نداشتم که بخوام شمع هارو عوض کنم! عین نوجوون های تازه وارد عجله داشتم و حتی درست حسابی لقمه‌هام رو نمیجوییدم؛ مدام درحال آب خوردن بودم تا مبادا لقمه‌های جوییده نشده توی گلوم گیر کنه؛ نوک انگشت‌هام از اضطراب یخ زده بود، و من داشتم با خودم چیکارمیکردم؟ مگه نگفته بودم فکت های مزخرف پیام رو ذره‌ای قبول ندارم؟ پس این همه دلهره برای چی بود؟ از سر ذوق بود؟ نمیدونم! شامم رو سریع خوردم و نامدار، هنوز چند قاشق داشت؛ اونقدر هم با اشتها میخورد که دلم نمیومد ظرف غذارو از مقابلش کنار بکشم. تقریبا لقمه‌ی آخرش بود که اسمش رو صدا زدم. _ نامدار! بهم نگاه کرد؛ دهانش پر بود و با حوصله و البته خسته، غذای توی دهانش رو میجویید؛ چشم‌های خسته‌اش داشت بهم میگفت ولم کن تا بلافاصله بعد از غذا، برم بخوابم! اما من امشب رو باهاش کار داشتم. غذا رو قورت داد و قاشق و چنگال رو توی ظرف خالی مقابلش قرار داد. _ ممنونم عزیزم، خیلی خوشمزه شده بود! پر استرس لبخند زدم؛ زمزمه وار جواب دادم: _ نوش جون. بی حواس سر بالا آورد. _ جونم؟ ببخشید حواسم نبود صدام زدی؛ خیلی خسته‌ام ویا! حواسم سر جاش نیست اصلا، خودت که دیدی امروز چقدر کار داشتیم. حق با نامدار بود؛ روز خوبی رو برای این اعتراف انتخاب نکرده بودم! از سر جام بلند شدم، نامدار هنوز بهم خیره بودم؛ سمت باند گوشه‌ی خونه رفتم و با کنترل موزیک لایت و بیکلام رو پلی کردم. سمت نامدار برگشتم، لبخند داشت. دستم رو جلو بردم و به کف دستم که مقابلش قرار گرفته بود خیره موند. _ فقط یه رقص! قول میدم بعدش خستگیت برطرف بشه. درخواست رقصم رو به سرعت قبول کرد و با گرفتن دستم، بلند شد و دست‌هاش دور کمرم قفل شد.
  19. هانی منم مصاحبه میخوامم میشه؟

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      چرا نشه افتخارمونی

    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      بهت پیام میدم چندروز بعد باشه؟

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      عشق منی دختر💋 باشه فداتشم منتظرم

  20. درود خوش اومدید

  21. «پارت صد و هفتاد و پنجم» توفان هم مثل من لبخند زد، اما پر از نگرانی! نگرانم بود، این رو از چشم‌هاش میخوندم. چمدون رو بیرون بردم و از خونه بیرون زدم؛ از بچه‌ها خداحافظی کردم، همه ناراضی بودن و ساکت! جو بینمون حسابی سنگین بود و پیام از اتاقش بیرون هم نمیزد. شام رسماً زهرمارمون شده بود و نگاه های نگران و اخموی همه، نشون دهنده‌ی این بود! چمدون رو پشت ماشین گذاشتم و از بچه‌ها و خونه دور شدم؛ تا خود خونه‌ی نامدار رو با مغز مشغول روندم، حرف‌های پیام داشت اذیتم میکرد! فکرکردن بهش هم مسخره بود، نامدار ابداً همچین آدمی نبود؛ ولی حتی اینکه همچین احتمالی هم وجود داره، آزاردهنده بود! مقابل خونه‌ی نامدار ایستادم؛ تردید داشتم، چرا؟ بیبی چک‌های مثبت شده توی کیف کوچیکم روی صندلی جلوی ماشین بود؛ باید بیان میکردم یا بیبی چک هارو کف دستش میزاشتم؟ شاید هم باید لال میشدم و حرف پیام رو گوش میدادم. حرف‌های مزخرفش رو از ذهنم دور کردم و ماشین رو داخل حیاط خونه بردم؛ نگهبان من رو میشناخت دیگه نیازی به هماهنگی نبود. از حیاط گذر کردم و با کیف توی دست و چمدون توی دست دیگه‌ام، سمت خونه رفتم. زنگ در رو فشار دادم؛ حتی همین حالا هم پر از تردید بودم؛ نه، نامدار اینطور نیست ویا، هرگز نیست! در باز شد و نامدار، با سر و وضع کمی شلخته و لباس های راحتش مقابلم ظاهر شد! با دیدن من ابروهاش بالا پرید و برق توی چشم‌هاش رو دیدم! خسته به نظر میرسید، اما دیدن ناگهانی من، بهش انرژی داده بود. بی حرف جلو رفتم و از گردنش آویزون شدم؛ دست‌هاش بی تردید روی گودی کمرم قفل شد و زیر گوشم گفت. _ خوش اومدی عزیزم، چیزی شده؟ ازش جدا شدم، نگاهش به چمدونم بود. _ دلم خواست بیام پیشت؛ اشتباه کردم؟ خندون بودم، اون هم خندید. _ این چه حرفیه، قدمت روی چشم؛ بیا داخل. چمدونم رو داخل آورد و من وارد خونه شدم؛ تلویزیون روشن بود و کارتون خالی پیتزا روی میز. _ غذا خوردی؟ غذایی که زهرمارم شده باشه آره، خوردم. فقط سر تکون دادم و نامدار با برداشتن کارتون پیتزا سمت آشپزخونه رفت؛ روی مبل نشستم و از همونجا بلند گفت: _ چی بیارم برات بخوری؟ آب، آبمیوه، چای، قهوه. حسابی کلافه بودم و حالا فقط حضور خود نامدار رو میخواستم، نه هیچ چیز دیگه‌ای. _ چیزی نمیخورم نامدار، میشه خودت بیای؟ دست خالی با نگاهی گیج از آشپزخونه بیرون اومد و به چهره‌ی خسته و کلافه‌ام نگاه کرد. _ یه چیزی شده تو به من نمیگی ویا! جلو اومد و کنارم نشست؛ میشد خیلی یهویی درست مثل بچه‌ها بهش بگم داری بابا میشی، نمیشد؟ فکر مسخره‌ی یهویی گفتن رو از سرم خارج کردم و روی مبل کمی خودم رو بهش نزدیک کردم. _ داری میترسونی من و ویا! خیره به چشم‌های نگرونش لبخند زدم. _ خیلی دوستت دارم نامدار؛ میدونی دیگه، نه؟ لبخند کمرنگ گوشه‌ی لبش نشست و به قول آهو، رسماً از چشم‌هاش قلب بیرون زد. _ منم دوستت دارم ویا، خیلی بیشتر؛ ولی مطمئنی موضوع اینه؟ حس میکردم با وجود این کلافگی و حال نه‌چندان خوبم، فعلا وقت بیان این موضوع نیست! بلااجبار سر تکون دادم و از همون فاصله‌ی کم زمزمه وار گفتم: _ آره، موضوع فقط همینه! دوست داشتم بیام پیشت یکم، همین. جلو اومد و نرم و کوتاه سرم رو بوسید؛ دستم دور گردنش قفل شد و نامدار اینبار صورتم رو بوسید؛ قبل از اینکه اتفاقی بیوفته، چشم‌هام رو باز کردم و کمی، فقط کمی ازش فاصله گرفتم! _ نامدار، خسته‌ام؛ بخوابیم؟ از پیشنهاد یهوییم، اون هم وسط چنین موضوعی، عمیقاً یکه خورد اما پیشنهادم رو رد نکرد. _ خیلی خب؛ بخوابیم! دستم از دور گردنش باز شد و نامدار با گرفتن دستم، من رو بلند کرد تا به اتاق بریم؛ خوابیدن در آرامش تمام میون آغوش گرم و امنِ نامدار، تمام چیزی بود که من میخواستم! نامدار با خیال امن و راحت نفس‌هاش مرتب شد و خوابید؛ من اما، با افکار مشغولم، حتی نمیتونستم درست چشم ببندم و روی خواب تمرکز کنم! مدام میون دست‌های نامدار تکون میخوردم و لحظه‌ای حرف‌های پیام از سرم خارج نمیشد. «تو الان فکر کردی نامدار خوشحال و شاد و خندون میاد ازت استقبال میکنه و تشویقت میکنه؟ فکرکردی قراره گردن بگیره؟» قراربود گردن نگیره؟ از همون فاصله‌ی کم، توی آغوش گرمش با نور کم آباژور ها، به چهره‌ی به خواب رفته‌اش نگاه کردم؛ نامدار فرشته‌ی زندگی من بود! توی هر موقعیتی درکنارم بود و تقریبا هیچوقت با کارهاش حالم رو بد نکرده بود؛ پیام چه چرندی میگفت؟ با هزار سختی فکرهای مسخره رو پس زدم و توی آغوشش به خواب رفتم؛ نامدار توی زندگی من اومده بود تا به اندازه‌ی تمام آدم های دورم برام خوب باشه! نامدار خوب بود و خوب هم میموند. *** امروز رو به بهانه‌ی خستگی، دوساعت زودتر خودم رو از شرکت مرخص کرده بودم تا به خونه‌ی نامدار برم و قبل از برگشتش به خونه، کمی فضا رو آماده کنم و به خودم برسم؛ شام خوشمزه‌ای بپزم و میز زیبایی بچینم، شاید امشب بالاخره میشد حرف‌هایی زد! میشد قضیه رو بیان کرد تا کمی از بلاتکلیفی خارج بشم و بهم ثابت بشه تموم حرف های پیام از دم چرنده.
  22. «پارت صد و هفتاد و چهارم» صدای قاشق و چنگال ها قطع شد و لبخند ها از روی لب رفت! نوشابه توی گلوی پیام پرید و اول از همه، توفان به حرف اومد. _ چی؟ تعجب توی صداش موج میزد و چشم‌ها داشت از حدقه بیرون میزد! من اما، اونقدر ناراضی به نظر نمیرسیدم. لبخند مسخره‌ای زدم و به چهره‌ی مبهوتشون نگاه کردم. _ خیلی یهویی شد، خودمم میدونم! سرفه های پیام تمام شد و اخم نگاهش، کمی لبخند روی لبم رو کمرنگ کرد. _ چی داری میگی ویا؟ جدی بود و لحن صداش بالا رفته بود! _ میگم حامله‌ام! چیزی این وسط نامفهومه؟ بچه‌ها همچنان لال بودن! ادامه دادم: _ میدونم، غیرمنتظره ترین خبری بود که میتونستین بشنوین! من خودمم نمیدونم از بابتش شاد باشم یا متعجب، ولی چیکارکنم؟ بشینم زانوی غم بغل بگیرم؟ من و نامدار که میخوایم ازدواج کنیم، حالا چه فرقی داره دونفر باشیم یا سه نفر! همه مبهوت بودن، اما خشم پیام با حس و حال بچه‌ها قابل مقایسه نبود! هیستریک خندید و همونطور اخمو با چهره‌ی سرخ شده بهم نگاه کرد. _ چرند نباف ویا! احمق نباش ویا! تقریبا فریاد زد: _ تو الان فکر کردی نامدار خوشحال و شاد و خندون میاد ازت استقبال میکنه و تشویقت میکنه؟ فکرکردی قراره به راحتی قبول کنه؟ اونم با شناسنامه‌ی خالی و توی این سن؟ نمیفهمیدم، دلیل این همه حرصش رو اصلا نمیفهمیدم! عین خودش فریاد زدم: _ چته پیام؟ با کدوم سن؟ چندسالمه؟ بچه‌ام؟ بعدشم اصلا به تو چه؟ حتما باید بچه‌ام از تو میبود که خوشحال بشی؟ شاید درست نبود همچین چیزی رو بیان کنم، اما هرچی که بود لالش کرد! باعث شد از پشت میز بلند بشم و محکم روی بدنه‌ی چوبی میز بکوبم. _ دردِ تو بچه ی توی شکمم با شناسنامه‌ی خالیم نیست پیام! دردِ تو اینه که من به جای تو، به نامدار جواب بله دادم! دردِ تو اینه؛ وگرنه بچه دار شدنِ من قراره به کجای تو فشار بیاره؟ بچه‌ها لال بودن و پیام، با چشم‌های گرد شده بهم خیره بود؛ عین خودم از پشت میز بلندشد و درست مقابلم ایستاد. کم مونده بود از حرص همین وسط بترکه! _ احمقی ویا، نمیفهمی! گوربابای من، من واس خاطر خودِ نفهمت میگم! برو، برو راس راس تو روش وایستا بگو بچت تو شکممه، اگه جوابش چیزی غیر از حرف‌های من بود، بیا تف کن تو صورتم! پر از خشم و حرص بهش خیره موندم؛ ادامه داد: _ من احمق بودم که روی تو حساب باز کردم، درسته؛ ولی تو از من احمق تری که فکر کردی آدمای دورت فرشته‌ان! ما تو نافِ آمریکا زندگی نمیکنیم ویا! بفهم؛ اینجا ایرانه! نمیتونی با یه شکمِ بالا اومده و شناسنامه‌ی سفید تو خیابونا راه بری و بگی بدون شوهر بچه دار شدم. کلافه فریاد زدم: _ میفهمی من و؟ دارم بهت میگم نامدار بهم پیشنهاد ازدواج داده! کدوم شناسنامه‌ی سفید؟ بهش میگم و سریع ازدواج میکنیم؛ قبل از اینکه شکمم بالا بیاد. پیام آروم تر شده بود؛ حالا برخلاف خشم و فریاد، حرف‌هاش کنایه دار و آروم بود و پوزخند روی لبش لحظه‌ای کنار نمیرفت. _ برو ویا! برو بهش بگو؛ ولی از من گفتن بود، این موضوع به همین راحتیا پیش نمیره! پر خشم از کنارش رد شدم و محکم بهش تنه زدم؛ سمت اتاقم قدم تند کردم، اما لحظه‌ی آخر حرف پیام باعث شد بین راه بی حرکت بایستم! _ برو ویانا؛ برو و همه‌چیز رو بهش بگو! همونطور که خودت میخوای، ولی اگر حرف‌هاش برخلاف میلت بود، اینجا نیا؛ نیا که رومون تو روی هم باز نشه؛ نیا چون بهت گفتم نکن، و تو کردی! آهو معترض گفت: _ پیام! حق نداری ازش بخوای پاش و اینجا نزاره. قبل از اینکه پیام چیزی بگه از همون فاصله بلند و قاطع گفتم: _ خیلی خب؛ نمیام! ولی نمیام تا بفهمی نامدار عین تو فکر نمیکنه! نامدار آدمیزاده؛ بچه‌اش رو گردن میگیره. نامدار نه نمیگه! نامدار سرم داد نمیزنه، ولی من دیگه تحت هیچ شرایطی نمیام؛ حتی اگر نامدار بچه رو هم قبول کنه، من نمیام! و وارد اتاق شدم و درب رو محکم بستم؛ اخمو و پر از حرص چمدون کوچیکم رو جمع کردم و زیپش رو بستم؛ پر عجله کارها رو انجام میدادم و حرصم، روی همه چیز غلبه داشت! در بدون هیچ ضربه‌ای از هم باز شد و توفان با چهره‌ی پریشون داخل اومد؛ در رو با تردید پشت سرش بست و کنارم نشست؛ همچنان اخم داشتم و سعی داشتم حتی به توفان بیچاره‌ی بی تقصیر هم نگاه نکنم. _ ویا، میخوای بری؟ نیم نگاه خشمگینی بهش انداختم. _ نرم؟ از خونه بیرونم کرد رسماً؛ چرا باید بمونم؟ _ مگه خونه خونه‌ی پیامه؟ این خونه سهم همه‌ی ماست! دلیل نمیشه چون پیام یه حرفی از سر عصانیت زده تو ول کنی و بری. بی‌ربط گفتم: _ توفان نامدار آدم خوبیه! دوستم داره، دوستش دارم؛ مهر و محبت رو از توی چشم‌هاش خوندم، از رفتار‌هاش دیدم. بنظرت آدمیه که نخواد بچه‌ی خودش رو گردن بگیره؟ نگاه پریشون و سکوت توفان داشت حالم رو بدتر میکرد! بیخیال پاسخ ندادنش شدم و کلافه چمدون رو از روی تختم پایین آوردم. _ من میرم توفان؛ میرم تا به پیام ثابت کنم همه مثل اون فکر نمیکنن! همه مثل اون سنگ‌دل نیستن. توفان با ابروهای پایین افتاده و لب‌های ورچیده‌اش دستم رو گرفت؛ نمیخواست برم. _ ویا بیشتر فکرکن! میخوای بری چی بگی؟ انقدر از نامدار مطمئنی؟ لبخند کمرنگی زدم. _ از چشم‌هام هم بیشتر!
×
×
  • اضافه کردن...