رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. (پارت بیست و نهم) متین با خداحافظی کوتاهی با بوم در دستانش سمت درب رفت و پیش از خارج شدن به راهروی کلاس‌ها اشاره کرد. - راستی معراج، تو پاکت وسایل رو بیار من دیگه جون ندارم. بالاخره داشت در حقش لطف میکرد! حاضر بود آوردن پاکت‌ها را سال‌ها طول دهد تا بیشتر و بیشتر نزدیک به لیلی‌اش باشد. برای متین سر تکان داد و قدمی سمت راهرو رفت که لیلی مقابلش قرار گرفت. - بفرمایید، من راهنماییتون میکنم. مقابل او شروع به حرکت کرد و نگاه معراج از پشت میخ اندام ظریفش شد؛ ظرافتی که در آن مانتوی بلند و گشاد نمایان نبود اما هنوز هم میتوانست احساسات مردانه‌ی معراج را بیدار کند. با اخم به کتانی‌های یاسی رنگش چشم دوخت و با گذر از پیچ راهرو، به کلاس مورد نظر رسیدند. قلموها قدری پخش شده بودند و متین از شدت ذوق برای تابلویی که خودش هم نکشیده بود، حتی فرصت نکرده بود آن‌هارا جمع و مرتب کند! کلافه سمت قلموها رفت تا آن‌هارا در پاکت بگذارد؛ دخترک را سریعاً در کنار خودش دید که تند و فرز مشغول جمع کردن تیوپ‌های رنگ بود و در‌های بازشان را میبست؛ مانتوی بلند در دست و پایش بود و مقنعه از روی موهای فوق‌العادش بر روی شانه‌هایش رها شده بود. - ای بابا… مانتو را از مقابل دست و پایش کنار زد و تیوپ‌ها را همراه با معراج در پاکت قرار داد؛ بلندی مانتو کلافه و سردرگمش کرده بود. - اجازه بدید من خودم جمع میکنم خانم، شما برگردید سر کارتون. در کمال تعجب، از آن فاصله‌ی کم مستقیماً به چهره‌ی جدی او نگاه کرد و چشمانِ محشرش، بازهم برای چندمین بار عقل از سر او پراندند! چگونه آنقدر بی‌نقص بود؟ ترکیب آبی و سبز چشمانش با آن تکه‌ موی روشن رها شده در صورتش زیباترین منظره‌ی عمرش بود. - ایرادی نداره کمکتون میکنم، فقط اگر این مانتوی کوفتی نبود کارم راحت‌تر بود! این دانشگاه هم با محدودیت‌هاش ما رو حسابی درگیر کرده. این را با کمی چاشنی خنده بیان کرده بود و بعد نگاهش سوی پاکت و قلمو‌ها بازگشته بود؛ نگاه معراج اما همچنان روی نیم‌رخ دخترک قفل بود و قدرت چشم گرفتن از او را نداشت! بی‌حواس و غرق در زیباییِ او بود وقتی که میپرسید: - مستقیم از دانشگاه اومدید آموزشگاه؟ نگاه دخترک با مکث سمت او برگشت و حرکت دستانش قدری کند شد. - بله. بی‌فکر و بی‌درنگ سوال‌هایش را بر زبان می‌آورد. - چه رشته‌ای میخونید؟
  2. درود خوش اومدید

    1. nima_poet

      nima_poet

      درود ممنونم 

  3. «پارت چهل و هفتم» با خیال اینکه دو دسته موزش رو انتخاب کرده، دستم سمت سبد موزها رفت و برخورد ناگهانی انگشت‌هامون با هم، باعث شد عین برق گرفته‌ها دستم رو محکم عقب بکشم! نگاهم توی نگاهش قفل شد و اون زودتر از من به خودش اومد؛ دستش رو عقب کشید و با چشم به سبد موزها اشاره کرد. - بردار. مضطرب و بی‌دقت برخلاف نامدار، بدون نگاهی به موزها دسته‌ای برداشتم و توی نایلون سیب‌ها انداختم. - جاوید و آهو امشب خونه‌ی شما دعوتن؟ باز بهش نگاه کردم؛ چرا انقدر حرف میزد که من مجبور بشم مدام به چشم‌هاش خیره بشم؟ - آره؛ شام رو پیشمون هستن. - به سلامتی. سر تکون دادم و با عقب کشیدنم نامدار دسته‌‌ی دیگه‌ای موز برداشت. - خدا بد نده! حرف ناگهانیم باعث شد نامدار سریع بهم نگاه کنه! خودم هم به تعجب افتادم، چه برسه به نامدار! - چطور؟ - داشتی میگفتی عیادت… متوجه صحبتم شد و میون حرفم پرید: - آها آره؛ ممنونم، سلامت باشی. مامانم تصادف کرده، درست همون روزی که تو توی بیمارستان بیهوش شدی؛ من هنوز درست و حسابی نرفتم عیادتش، دیگه امشب یکم سرم خلوت‌تر شد گفتم ببینمش. نگران شدم. - الان حالش خوبه؟ سر تکون داد و آناناس بزرگی رو از سبد برداشت. - آره، خیلی بهتره؛ پای چپش شکسته و مچ دستش دررفته، ولی در کل تصادف سختی بوده! دوستش که همراهش بوده وضعیتش بدتره. چهره‌ام درهم رفت. _ نگرانش شدم، کاش منم میتونستم بیام عیادت؛ بازم بلا به دور! اینبار با لبخند سر تکون داد و من مشغول برداشتن سیب زمینی‌ها شدم؛ دلم سیب زمینی سرخ کرده میخواست! - اگر تصادف سختی نبود توی اون حال تو رو ول نمیکردم و انقدر ناگهانی نمیرفتم! وایسا ویانا، بزار من بردارم دست‌هات خاکی میشن… جلو اومد و بی‌توجه به منِ مبهوت، با ضربان قلبِ بسیار بالام مشغول برداشتن سیب زمینی‌ها شد؛ اون سیب زمینی‌های درشت رو جدا میکرد و توی نایلون میزاشت و من نفس زنون خیره به نیم‌رخ مردونه‌اش، با تار‌های سفید میون ته‌ریش‌هاش در گذشته‌ام غرق شده بودم! ای کاش نامدار قبل از اون قضیه انقدر برای من خوب نبود؛ ای کاش انقدر خوب نبود و من میتونستم کمی ازش متنفر باشم. - برمیدارم خودم! نایلون سیب زمینی هارو به دستم داد. - برداشتم برات! کافیه؟ سر تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. - کافیه ممنون؛ لازم نبود! گوشه‌ی لبش بالا رفت و نایلون‌های میوه‌اش رو توی یه دست گرفت. - این چه حرفیه ویانا! ماشین داری؟ سر تکون دادم. - خونه همینجاست. - سنگینه اینا! نمیتونی پیاده بری که؛ وایسا تا من کمپوت بردارم میرسونمت. - نامدار… بی‌توجه به من سمت یخچال رفت و با دوتا کمپوت برگشت. - اعتراض نکن، بریم حساب کنیم. مثل زن و شوهرها برخورد میکرد! لعنتی جوری حرف میزد که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده؛ مخصوصا بعد از اون حرف‌هایی که مقابل بیمارستان بهش زدم! سمت صندوق رفتم و میوه‌هارو حساب کردیم؛ ریلکس و بدون هیچ احساس معذبی با فاصله‌ی کمی از من با فروشنده صحبت میکرد و جوری برخورد میکرد که داشتم شک میکردم به اتفاقات اخیرمون! آیا نامدار متوجه حضور مایا توی زندگیش شده بود؟ آیا این همون نامداری بود که اون روز توی بیمارستان عین مرغ بال و پر کنده بالا و پایین میپرید؟ پس حالا چرا انقدر مقابل من ریلکس برخورد میکرد؟ نامدار سریع تمام میوه هارو توی دست‌هاش گرفت و به من اجازه نداد چیزی رو بردارم! سمت ماشین رفتیم و با چشم به جیب شلوار مردونه‌اش اشاره کرد. - سوییچ رو از توی جیبم بردار، برو جلو صندوق رو باز کن! دست‌هام پُره، نمیتونم خودم. خشک شده بهش خیره موندم! خب لعنتی پلاستیک هارو یه لحظه بزار روی زمین، چرا من رو آزار میدی؟ نامدار از رو نمیرفت! ناچار با دست‌های لرزون سوییچ رو از جیب شلوارش بیرون آوردم و این فاصله‌ی کم رسماً جونم رو گرفت! صندوق رو باز کردم و نامدار پلاستیک‌های زیادِ میوه رو توی صندوق قرار داد. توی ماشین منتظرش نشستم و طولی نکشید که پشت فرمون قرار گرفت؛ ریلکس و بدون هیچ اضطرابی برخلاف من، ماشین رو روشن کرد و سمت خونه‌ راه افتاد! خداروشکر میکردم که فاصله کمه و قرار نیست مدت زمان زیادی رو درکنار نامدار انقدر معذب سپری کنم. کلاه سوییشرت روی شونه‌هام افتاده بود و با موهای رها شده‌ام بازی میکردم؛ نگاه نامدار مدام سمت من میومد و من لحظه‌ای از بیرونِ ماشین چشم نمیگرفتم! دلهره و اضطراب نصفه جونم کرده بود، چرا از این سه کوچه‌ی لعنتی گذر نمیکردیم؟
  4. «پارت چهل و ششم» نیم وجب بچه نه تنها من رو، بلکه کل جمع رو لال کرد! باز سمت تلویزیون برگشت و من میون سکوت سنگین جمع باز به سرور تشر زدم: - تو این وضعیت فقط لباس خریدنمون کم بود! خندون شونه بالا انداخت و پیام از جا بلند شد. - بیخیال بچه‌ها، من برم یکم میوه بخرم یه امشب رو دورهم جمعیم دیگه تا بالا اومدن شکم آهو از این شب‌ها پیش نمیاد. همه به کنایه‌ی پیام خندیدیم و من هم از روی مبل بلند شدم. - من میرم پیام، هم یه قدمی میزنم هم یه هوایی به سر و کله‌ام میخوره. - مطمئنی؟ با اطمینان سر تکون دادم. - آره. سوییچ ماشینش رو از جیب شلوار راحتیش بیرون آورد و سمتم گرفت. - خیلی خب، ولی پیاده نرو؛ اذیت میشی اون همه میوه رو پیاده بیاری تا خونه. - ولی میوه فروشی نزدیکه! منم میخوام یکم قدم بزنم؛ دوتا پلاستیک میوه سنگینی آنچنانی نداره. سوییچ رو توی جیبش گذاشت. - اذیت نمیشی؟ سر بالا انداختم و بعد از پوشیدن سوییشرت مشکی پیام، با انداختن کلاهش روی سرم از خونه خارج شدم. میوه فروشی بزرگ و مجهزی دو سه تا کوچه اون طرف‌تر بود و توی این هوای متعادل هم بدم نمیومد کمی قدم بزنم و با خودم خلوت کنم؛ دلم برای پاکت به پاکت سیگارهام لک زد! بخاطر مایا سال‌ها بود که سیگار رو کنار گذاشته بودم و دیگه ولعی برای کشیدنشون نداشتم. دغدغه‌هام اونقدر بزرگ شده بودن که با سیگار دود نمیشدن؛ فقط برای بچه‌ام ضرر داشت و نمی‌ارزید. مایا همین حالا هم به مقدار کافی به هم ریخته بود! طولی نکشید که از خم کوچه گذر کردم و به میوه فروشی رسیدم؛ افکارم رو پس زدم و وارد شدم. - سلام خسته نباشید. مرد جوون با لباس‌های گرم و کاپشن پف پفیش از کنارم گذر کرد و پشت صندوق رفت تا سفارش‌های مشتری رو حساب کنه. - درود خانوم، خوش اومدین. سر تکون دادم و جلو رفتم؛ بی‌حوصله نایلونی از کنار سبدها برداشتم و سیب‌های زرد و قرمز رو بی‌اشتها بالا و پایین کردم. - آقا سیب سبز ندارید؟ مرد فروشنده بهم نگاه کرد. - الان فصلش نیست، ولی سیب زردهای آخر مغازه خیلی شیرین و خوشمزه‌ترن! میتونید از اونا بردارید. - ممنون. بیخیالِ سیب‌های دورنگ شدم و از سیب زرد‌های سفت‌ترِ آخر مغازه برداشتم؛ مشغول جدا کردن سیب‌های بهتر بودم که با شنیدن صدای آشنایی گوش‌هام تیز شد! - واسه‌ی عیادت مریض چه میوه‌ای بگیرم خوبه؟ کمی سمت صدا مایل شدم؛ اشتباه نمیکردم، خودش بود! فروشنده در جواب گفت: - خدا بد نده داداش! موز و آناناس دارم، کمپوت هم اگه خواستی آخر مغازه توی یخچاله. آخر مغازه نه! تروخدا آخر مغازه نه! وحشت زده پلاستیک سیب‌هارو توی دست گرفتم و با جلو کشیدن کلاه سوییشرتم سعی کردم از قسمت آخر مغازه دور بشم. خندید و صدای خندونش توی گوشم پیچید، کاش زود میرفت! - قربونت برم، والا نمیدونستم چی بخرم گفتم بیام از شما بپرسم بهتر میدونی. دست‌های لعنتش رو از زیر کلاه میدیدم که مشغول نایلون برداشتن بود؛ گیج شده سعی کردم از اون لاین جدا بشم اما قبل از اینکه به نتیجه برسم، نایلون سیب‌های زرد از دستم رها شد و اکثرش مقابل پاهای نامدار پخش شدن! لبم رو محکم گاز گرفتم و به خودم لعنت فرستادم؛ انقدر گیج نباش ویانا! لعنت بهت دختر. اصلا کاش خود پیام برای خرید میوه اقدام کرده بود. نگاهش بالا اومد و روی من نشست؛ تقریبا با وجود کلاه بزرگ روی صورتم شناختی نداشت و نشست تا سیب‌های جلوی پاش رو جمع کنه! هول کرده خم شدم و سیب‌هارو دونه دونه توی نایلون انداختم؛ دست‌هام میلرزیدن و سیب ها گاهی از دستم رها میشدن! دست‌های نامدار از حرکت افتادن، متوجهم شده بود؟ - ویانا! بالاخره سرم رو بالا بردم و بهش نگاه کردم! میخ چشم‌هام بود و هردو زانو زده وسط میوه فروشی مشغول سیب جمع کردن بودیم! عجب دیدار عاشقانه‌ای. مرد میوه فروش سکوت و تمرکز بینمون رو به هم زد؛ کنار ما نشست و باقی سیب‌هارو از روی زمین برداشت. - اشکال نداره خانوم، پیش میاد. معذب آب دهانم رو قورت دادم و نگاهم رو به نایلون سیب‌ها دادم؛ نامدار هنوز من رو نگاه میکردم. - ببخشید، بزارید خودم جمع کنم. نامدار بی‌حواس سیب‌های توی دستش رو توی نایلونم گذاشت و مرد هم نایلون رو به دستم داد. - خواهش میکنم خواهرم این چه حرفیه؛ بفرمایید. - خیلی ممنونم. نایلون رو از دستش گرفتم و سریع از نامدار دور شدم؛ سمت دیگه‌ی مغازه رفتم و نایلونی چنگ زدم؛ پرتقال‌های نارنجی رنگ رو بی‌حواس و بدون دقت توش انداختم و صدای نامدار رو از فاصله‌ی نزدیک شنیدم. - خوبی ویانا؟ مایا… خوبه؟ بهش نگاه کردم؛ اخم داشت و غم داشت! قلبم آتیش گرفت؛ نه ویا، خر نشو! ریلکس باش، نزار احساساتت بهت غلبه کنن. - خوبم، اونم خوبه. سر تکون داد و دسته‌های موز رو زیر و رو کرد. -خداروشکر.
  5. درود خوش اومدید

  6. (پارت بیست و هشتم) دستش جلو رفت تا نقاشی را لمس کند که متین با وحشت او را عقب کشید. - وای دست نزن، چقدر نفهمی تو! رنگ خیسه هنوز خشک نشده یعنی واقعا این رو نمیفهمی؟ با غیض به دخترک نگاه کرد و نامحسوس به لیلی اشاره کرد؛ کمی آن‌ طرف‌تر با خنده نظاره‌گر آن‌ها بود و فرم‌های ثبت نام را به دست دخترانِ منتظر میداد. آرام و زمزمه‌وار طوری که فقط خودش و متین متوجه شوند گفت: - جلوی لیلی درست با من صحبت کن وحشی! متین بیخیال برایش زبان در آورد و تابلو را از دستش بیرون کشید. - گمشو معراج، این همه واسه‌ی نقاشیم ذوق کردم لیاقت نداشتی، زحمت نکشیدی حتی یه ذره‌ از اخمت کم کنی. لیلی بی‌صدا خندید و از پشت میز به بحث میانشان نگاه کرد. - ازم میخوای باور کنم که خودت کشیدی؟ برق چشمان دخترک خاموش شد و بادش خوابید؛ اینبار خنده‌ی لیلی با طنینی آرام و شیرین به گوشش خورد و تمام تلاشش را کرد تا سمتش برنگردد و محو خنده‌ی دلنشینش نشود. - خیلی خب تسلیم! نود و نه درصدش کار لیلی جونه، من این جلسه بیشتر با رنگ‌روغن و طرز نقاشی کشیدن آشنا شدم… کوفت معراج چرا میخندی؟ مرتیکه این همه واسه‌ی نقاشیم ذوق کردم عین برج زهرمار وایستادی فقط بهش نگاه کردی حالا به حال و روز من میخندی؟ گوشه‌ی لب‌هایش بالا رفته بود و برای چندلحظه شانه‌هایش لرزیده بودند؛ متین مقابل لیلی آبرویش را میبرد. - هیچ استعدادی توی نقاشی نداری متین! متین هربار با این جمله کلافه‌تر و عصبی‌تر از پیش میشد. - خب ندارم دیگه! از همون روز اول گفتم بهت، نگفتم؟ گفتم من توی نقاشی افتضاحم ولی تو گیر دادی که الا و بلا باید ثبت نامت کنم! خنده‌اش را خورد و بازوی دخترک را در دست گرفت؛ باز نزدیک به گوشش آرام گفت: - خیلی خب دیگه زر نزن تا سوتی ندادی، برو بشین توی ماشین تا من بیام خبر مرگم. متین با چشم‌غره از او دور شد و سمت لیلی رفت؛ انگشتان ظریف دخترک را باز میان دستش فشرد و معراج مجدداً به متین و موقعیتش حسادت کرد. - لیلی جون بازم کلی ممنون ازت؛ ببخشید که این‌ همه اذیتت کردم، امیدوارم در کنارت پیکاسوی درونم زنده بشه! دخترک شیرین خندید و دست دیگرش را روی دست متین گذاشت. - این چه حرفیه عزیزم؟ خواهش میکنم، راحت باش. تا هروقت که دوست داشتی آموزش ببینی من کنارتم، امیدوارم بیشتر به نقاشی کشیدن علاقه‌مند بشی.
  7. (پارت بیست و هفتم) پسرک بیچاره به ساعت مچی‌اش نگاه انداخت و سریع پاسخ معراج را داد؛ از کار و زندگی‌اش افتاده بود اما از سوی دگر نمیخواست بحث معراج را نصفه و نیمه رها کند. - هرروز میاد ولی یه روز پنج یه روز هشت یه روز هم دهِ شب… ذهنش از فکرهای مختلف پر شده بود؛ دخترک آنطور از نداشتن شهریه‌ی دانشگاه میگفت و همزمان مرتب سر کار نمی‌آمد؟ اگر آنقدر نیازمند به پول بود پس چرا در سرکار آمدن بیخیال بود؟ بیش از این نمیتوانست از مانی حرف بکشد؛ اطلاعاتش در همین حد بود و حق هم داشت. بی‌اندازه عاشق شغلش بود و تمرکز بسیاری که روی آشپزی داشت باعث میشد به چیزهای دیگر آنقدر توجه نکند. تنها سر تکان داد اما ذره‌ای از اخمش کم نشد. - خیلی خب، ممنون مانی. برو به کارت برس. پپرونی مقابل معراج سرد شده بود و اشتهایش کور؛ مانی از خداخواسته منتظر یک فرصت، سریعاً از روی صندلی بلند شد و روی شانه‌ی معراج چند ضربه‌ی صمیمانه زد. - پیتزات سرد شد داداش بخور، راجع به حسابدارِ شیفت عصر آموزشگاه خورشید هم بعداً صحبت میکنیم، کنجکاوم کردی! از او دور شد و معراج با ذهن دگیر، به برج میلاد غرق شده در دود خیره ماند؛ اصلا آن دخترِ لعنتی با نگاه معصومش چه‌کاره بود؟ روند زندگی‌اش چگونه بود؟ خانواده‌اش کی بودند؟ هرطور که بودند با وضعیت معراج و زندگی پیچیده و خطرناکش کنار می‌آمدند؟ لیلی با زندگی در خانواده و محله‌‌ای معمولی و وضعیت مالی متوسط و درماندگی برای شهریه‌ی یک ترم دانشگاهش، میتوانست با روند زندگیِ متفاوت معراج کنار بیاید؟ پیتزایش را بی‌حواس خورد و پس از اصرارهای مانی برای حساب نکردنش، از رستوران بیرون زد؛ چیزی تا پایان اولین کلاسشان نمانده بود پس مستقیماً وارد آموزشگاه شد! معذب و اخم کرده کنار دخترهای نشسته روی کاناپه زیر نگاه تیزشان ایستاد و نگاهش را به صفحه‌ی ساعت مچی‌اش دوخت؛ لیلی و متین همچنان در کلاس بودند و دخترها با تیپ‌های هنری‌شان برای ثبت نام در کلاس‌ها انتظار لیلی را میکشیدند. طولی نکشید که با صدای پر شوق و بلندِ متین نگاهش را از صفحه‌ی ساعت سوی او سوق داد و به بوم بزرگ میان دستانش نگاه کرد. - معراج! این رو ببین. با خنده‌‌ای بزرگ و چشمانی پر شوق سمت او آمد و بوم را به دستش داد؛ طرحی ساده اما زیبا روی بوم نقش بسته بود و کمی هم از رنگ‌روغن استفاده شده بود؛ ماهی قرمزی میان حوض کوچک با دمی بلند و رها شده در دستِ آب.
  8. سایان جون میخام هم یکی از عکس های دختره باشه که رنگ چشم‌هاش کاملا معلوم باشه چون موضوع اصلی رمانه، هم اینکه وایب مافیایی رو همزمان ب مخاطب برسونه میسپرمش به خودت اگه میتونی هم میشه عکس جفتشون که چهره‌هاشون مشخصه رو بزاری و اسلحه و بقیه‌ی عکس هارو پشتش بزاری باهاش تلفیق کنی نمیدونم چطور منظورم رو برسونم @سایان
  9. درود خوش اومدید

    1. ملورین

      ملورین

      درود مرسی عزیزم

  10. عشقم توی تاپیک رمان های بقیه نباید پیام متفرقه بزاری یا نظر بدی🩷

    1. پری بانو

      پری بانو

      سلام عزیزم.

      من تازه وارد سایت شدم و زیاد آشنا نیسم. اگه خطایی شد پیشاپیش عذر می‌خوام

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      فدای سرت عزیزم پیش میاد💋 خیلی هم خوش اومدی

    3. پری بانو

      پری بانو

      مرسی عزیزم🌟

  11. «پارت چهل و پنجم» قدمی عقب رفت و من خشمگین توی صورتش گفتم: - بس کن این چرندیات رو! من خامِت نمیشم، هرکاری کنی دیگه قرارنیست چیزی تغییر کنه نامدار! همون موقع که با داد و فریاد تو یه شبِ رمانتیک و پر از عشق ازم خواستی بچمون رو سقط کنم باید به این چیزها فکرمیکردی! همون موقعی که من و با بچه‌ی توی شکمم بیرون از خونه رها کردی باید فکرش رو میکردی. بیقرار بین حرفم پرید: - بیرون از خونه رهات نکردم ویانا، خاک تو سرِ منِ بی‌غیرت اگه تورو با بچه‌ی توی شکمت از خونه‌ام بیرون کرده باشم! سمتش هجوم بردم و به سینه‌اش کوبیدم؛ داشتم تمام خشم این پنج سال رو سرش خالی میکردم! - پس خاک تو سرت! واقعا خاک تو سرت؛ چرا میگی نکردم؟ چرا همون شب که با اون حال و روز از خونه‌ات با یه چمدون بیرون زدم نگفتی نرو؟ چرا حتی نخواستی صحبت کنیم راجع بهش؟ نامدار، این بچه دشمنِ ما نبود! بچه‌ی من و تو بود، میفهمی این رو؟ لال شده بهم نگاه کرد؛ نگاهش نشون میداد چقدر پریشون و پشیمونه. - اصلا گوربابای صحبت کردن، صحبت هم نمیکردی؛ ولی نمیذاشتی نصفه شب از خونه بزنم بیرون برم توی خیابون بخوابم! میگفتی بیا بکپ همینجا راجع به اون بچه‌ام هیچی نگو، ولی نرو! میگفتی… نذاشت حرفم رو ادامه بدم؛ باز میون حرفم پرید: - کدوم خیابون؟ یعنی چی وسط خیابون خوابیدی؟ از خشم بلند بلند نفس میکشیدم؛ نگاهم مثل قبل‌ها جسور بود و داشتم زبون باز میکردم. - انقدر پناه نداشتم که مجبور شدم شب توی ماشین وسط خیابون بخوابم! توی اون لحظه نه تو، نه دوست‌هام، هیچکدوم حس امنیت بهم نمیدادین! بخاطر چی؟ بخاطر این بچه‌ی معصومی که الان بینمونه و هیچ آزاری نداره؟ ارزشش رو داشت نامدار؟ هنوزم فکر میکنی مایا قرار بود با حضورش به زندگیت گند بزنه؟ شرمنده نگاهش پایین افتاد؛ همچنان اخم داشت و من میخواستم تموم گذشته‌ی این پنج سال کذایی رو توی صورتش بکوبم. - فعلا اونی که به زندگی ما گند زده تویی نامدار! حالا که از زندگیمون رفتی دیگه برنگرد! خواهش میکنم ازت، برنگرد. بهم نگاه کرد؛ قلبم داشت آتیش میگرفت، قلبم هنوز دوستش داشت! ولی مغزم اجازه نمیداد دیگه به نامدار اطمینان کنم. نباید خودخواهی میکردم! حالا فقط من توی این زندگی نبودم، مهم‌تر از من مایا بود که با حضور نامدار میتونست حالش بدتر از الان هم بشه! ازش دور شدم و سمت ماشین بچه‌ها رفتم؛ تکیه داده به ماشین به ما نگاه میکردن و به محض رسیدن من سوار شدن. نگاه هومان همچنان جدی و پر از غم به نامداری بود که مقابل در ایستاده بود و به زمین نگاه میکرد؛ نمیدونستم درسته یا نه، اما کمی از حرف‌هام پشیمون بودم! شاید کمی زیاده روی کرده بودم، شاید هم نه؛ ولی حرف‌های آخرم حالش رو بد کرده بود! فکرش رو درگیر کرده بود. نامدار اون روز توی کافه برام گفته بود که از کارش پشیمون شده و بعدش حتی تا ترکیه هم اومده تا پیدام کنه، اما اون شب کذایی با تموم جزئیاتش توی ذهن من حک شده بود! نمیتونستم نامدار رو ببخشم؛ باعث و بانی حال بد مایا رو نامدار میدونستم. سرم رو به پنجره‌ی ماشین هومان تکیه دادم و ماشین به حرکت در اومد؛ مایا روی صندلی‌های پشت خوابیده بود و من کمی فرصت داشتم تا در نبود مایا غمم رو بیرون بریزم. بی‌صدا اشک ریختم و اشک ریختم؛ هومان متوجه همه چیز بود اما کلمه‌ای حرف نمیزد. ازش ممنون بودم! درکم میکرد و خوشحال بودم که میون این همه سختی و بدبختی دارمش.‌ *** دست‌های خیسم رو با حوله‌ی آویزون شده‌ی بالای کابینت خشک کردم و موهام رو عقب فرستادم؛ سرور آخرین ظرف رو آب کشید و شیر آب رو بست. از آشپزخونه خارج شدیم؛ مایا پر سر و صدا مشغول تلویزیون دیدن بود و بچه‌ها حرف میزدن و گاهی بلند میخندیدن. آهو پر ذوق از بچه‌اش صحبت میکرد و به شکمِ برآمده نشده‌اش دست میکشید؛ جاوید با نهایت ذوق حرف‌هاش رو تایید میکرد و مدام صورت و موهای آهو رو میبوسید. بی‌حرف توی جمعشون نشستم و هومان دست دور شونه‌ام انداخت؛ توفان با شوق گفت: - داریم با نفس تاریخ و مکان عروسی رو مشخص میکنیم! به زودی اطلاع میدیم بهتون. صدای سوت و جیغ ها بالا رفت و نفس و توفان بیشتر ذوق کردن؛ به شادیشون لبخند زدم، چقدر این لحظات برام شیرین بود! هرچند خودم اصلا توی موقعیت خوبی نبودم اما شادی اطرافیانم ته دلم رو گرم میکرد. سرور دست‌هاش رو به هم کوبید و پرهیجان توی جاش جا به جا شد. - حالا چی بپوشیم؟ وای چرا انقدر یهویی! من الان استرس گرفتم، هیچی ندارم بپوشم که. بچه‌ها بهش خندیدن و مایا از پشت تلویزیون بلند شد. - چیشده؟ مامان ویا منم لباس جدید میخوام! معترض به سرور نگاه کردم. - ساکت باش سرور! سمت مایا برگشتم؛ خستگی و پریشونی هنوز توی چهره‌اش عیان بود. - عروسی عمو توفان و خاله نفسه؛ تو که لباس داری مامان، اگه واست تنگ شده بودن میریم میخریم. دست به سینه لب‌هاش رو قنچه کرد. - من لباس جدید میخوام! اگه منظورت اون لباس های بچگونه‌ی رنگی رنگیه اصلا مامان! فکرشم نکن.
  12. « پارت چهل و چهارم» میون بیهوشی ناله‌ای آروم از سوی مایای رها شده روی تخت شنیده شد و من به سمتش پرواز کردم. اخم داشت و پلک‌هاش میلرزید اما چشم‌هاش همچنان بسته بود. - مایا، خوبی مامان؟ صدام عین پلک‌های مایا میلرزید؛ با نهایت نگرانی و دست‌های لرزونم دست روی گونه‌های یخ زده‌اش کشیدم و میون پلک‌هاش کمی از هم باز شد؛ قلبم برای سرخی چشم‌هاش پر زد و مایا باز از پشت ماسک اکسیژن ناله کرد. - مامان… سرش رو بوسیدم. - جونم مامان؟ بچه‌ها سمتون اومدن و آیدا دست روی موهای مایا کشید. - مایا جون خوبی عزیزم؟ سرت درد نمیکنه؟ در نهایت گیجی به نشونه‌ی منفی سر تکون داد و من به عقب نگاه کردم؛ همه دور تخت مایا جمع شده بودن و نامدار، همچنان مقابل ورودی بخش ایستاده بود! قدمی جلو نیومده بود و اخم و بهت نگاهش همچنان پابرجا بود. نگاه پریشونم با نگاه پریشون‌ترش برخورد کرد و قلبم توی سینه لرزید؛ نگاهش… پشیمون بود؟ کدوم پیشمونی؟ مگه پشیمونی توی این موقعیت فایده‌ای هم داشت؟ لحظات کذایی برای هزارمین بار توی سرم تداعی شد؛ نامداری که با فریاد و نهایت نارضایتی ازم میخواست مایا رو سقط کنم، حالا دقیقا همین آدمی بود که چند قدمی خودم و بچه‌‌‌م ایستاده بود! بچه‌م… بچه‌ش، بچمون! نگران بچه‌ای‌ بود که سال‌ها قبل درخواست سقطش رو داشت و حالا با فاصله‌ای کم ازش روی تخت دراز کشیده بود! نگاه نامدار لحظه‌ای از من جدا نمیشد و من در نهایت تسلیم نگاهش شدم و باز به مایا خیره شدم؛ قلبم داشت از حلقم بیرون میزد، این چه وضعیتی بود؟ نگاه بچه‌ها سمت ما بود و در سکوت فقط همدیگه رو نگاه میکردن؛ معذب بودم، ترحمشون رو احساس میکردم، لعنت بهت نامدار! لعنت بهت. پس از ساعت‌ها دلواپسی بالاخره مایا کمی بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد؛ هومان رفت تا کارهای ترخیصش رو انجام بده و من مایا رو روی تخت نشوندم و موهاش رو بوسیدم؛ جای ماسک اکسیژن دور لب‌هاش مونده بود و با چشم‌های بسته و چهره‌ی بی‌حالش به تن من تکیه داده بود. روی موهای لخت تیره‌اش دست کشیدم؛ نگرانش بودم، خیلی نگران! از تموم کرده‌هام پشیمون بودم؛ تموم حرف‌ها و کارهایی که باعث این حال و روز مایا شده بودن. شاید من تنها مقصرِ این داستان نبودم، اما قطعا اگر خیلی جاها بهتر عمل میکردم حالا مادر بهتری برای دخترم بودم! مایا همراه با بچه‌ها از بیمارستان خارج شد و من کمی دیرتر رفتم تا قبلش با آیدا کوتاه صحبت کنم؛ مثل همیشه کلمه به کلمه‌ی حرف‌های آیدا سرشار از انرژی و امید بود و کمی آرومم میکرد؛ سعی داشت بهم بفهمونه اوضاع اونقدر هم بد نیست! حتی میگفت که شاید شرایط خوبی پیش اومده تا مایا رو با پدرش رو به رو کنی، اما این موضوع من رو نگران‌تر میکرد. با خستگی و مثل همیشه بی‌انرژی از اتاقش بیرون زدم و در نهایت بدشانسی، با نامدار رو در رو شدم! توی این موقعیت، نامدار قطعا آخرین نفری بود که میخواستم ببینمش. جون توی تنم نبود؛ حوصله‌ی توضیح نداشتم، حالِ حرف زدن راجع به چنین موضوع مهمی رو نداشتم. اینکه بخوام نامدار رو قانع کنم، دیوونه‌ام میکرد و قطعا باعث خشم و بالا رفتن تن صدام میشد. درست مقابلم به دیوار تکیه داده بود و برای رفتن به سمت درب خروجی بیمارستان، مجبور بودم از مقابلش رد بشم. نگاهم رو گرفتم و راهم رو سمت در کج کردم و همونطور که انتظار میرفت، اسمم رو صدا زد! پاهام ناخودآگاه از حرکت ایستاد اما نگاهم سمتش نرفت. قبل از اینکه جوابی از سوی من بشنوه ادامه داد: - چرا… انتظار داشتم در ادامه بشنوم «چرا سقطش نکردی؟» اما حرفش باعث شد بیقرار بهش نگاه کنم. - چرا رفتی؟ نفسم محکم از سینه خارج شد؛ انقدر توی این مدت ضعیف شده بودم که احتمال میدادم هرلحظه از حال برم! مخصوصا حالا که بیمارستان داشت دور سرم میچرخید. - اگه… اگه میدونستم اخرین باری که اومدی شرکت و استعفا دادی، بچه رو هنوز سقط نکردی، نمیزاشتم بری ویانا! میون نفس نفس‌های محکمم گرفته گفتم: - چرا گذاشتی برم؟ کلافه به پیشونیش دست کشید؛ خشم داشت، مبهوت بود، دوست داشت همین وسط فریاد بزنه اما نمیتونست! از طرفی هم نمیخواست حالا بعد این همه سال مقابلم داد و بیداد کنه. - لعنتی بهم گفتی بچه رو سقط کردم! گفتی سقطش کردم و بلافاصله بعدش بدون اینکه فرصتی بدی من فکرکنم اومدی استعفا بدی که کلاً از ایران بری! مغزم قفل بود، نمیفهمیدم؛ هنوز درک نکرده بودم بارداریت رو چه برسه به سقط و رفتنت از پیشم! بی‌حرف دلگیر از کنارش گذر کردم و از بیمارستان بیرون زدم؛ متوجه شدم که پشت سرم روانه شد و بیرون از بیمارستان، مقابل درب ورودی بازوم رو چسبید! سریع عقب کشیدم. - ولم کن نامدار! دست به من نزن.
  13. مرسی عزیزم فکرکردم فراموش کردین سلام به روی ماهت، دست گلت درد نکنه🩷
  14. (پارت بیست و ششم) مانی کنجکاو مقابل او روی صندلی نشست و انگشتانش را روی میز در هم قفل کرد. - جونم داداش؟ نگاهی به منظره‌ی بیرون از پنجره انداخت و باز سمت مانی برگشت؛ شک داشت اما در نهایت پرسید: - حسابدار آموزشگاه کنارتون رو میشناسی؟ ابروهای مانی درهم رفت و در فکر فرو رفت. - همین آموزشگاه نقاشیه؟ حسابدار‌هاش که دو نفرن، یکی صبح‌ها یکی عصرها. تا جایی که به خاطر داشت صبح‌ها به آموزشگاه نیامده بود، پس لیلی شیفت عصر را در آنجا حسابداری میکرد. - همون شیفت عصر. پسرک لب ورچید و شانه بالا انداخت؛ اطلاعات خاصی نداشت و کنجکاوی‌هم نمیکرد، هرچند اگر حال به جای او رادمان نشسته بود باید تا انتهای قضیه را از زیر زبان معراج بیرون میکشید، وگرنه دست بردار نبود! - نمیدونم داداش، تا چندوقت پیش یکی دیگه بود ولی فکرکنم تازه عوض شده؛ زیاد کنجکاوی نمیکنم، چطور مگه؟ میان ابروهای معراج عمیق گره خورد و نگاهش را از میز چوبی مقابلش به چهره‌ی بی‌تفاوت پسرک سوق داد. - تازه عوض شده؟ یعنی چی؟ یعنی این حسابدارِ جدیده و قبلاً اینجا کار نمیکرده؟ مانی بیخیال به خنده افتاد. - من چه‌میدونم داداش! دنبال زیربغلِ مار میگردی؟ اصلا‌ً به ما چه؟ از معراج تهرانی‌مقدم بعیده ذهنش رو درگیر یه دختر کنه! همین جمله کافی بود تا معراج لحظه‌ای به خودش بیاید؛ نگاهش باز قفلِ میز چوبی مقابلش شد و دستانش زیر میز مشت شدند؛ معراج تهرانی‌مقدم کِی خودش را آنقدر درگیر یک دختر کرده بود؟ باید تمام تمرکزش را روی کار و البته بهروز شمس میزاشت اما لیلی انگار تمام اهدافش را بر هم زده بود! دگر مثل قبل به بهروز شمس و کثافت‌کاری‌هایش فکر نمیکرد؛ دگر هرشب کابوس کثافتی که شمس و پسرش به زندگیشان زده بودند را نمیدید و این نشانه‌ی خوبی نبود! رسماً یک دختر دانشجو که حتی نمیدانست چندسال از او کوچکتر است تمام فکر و ذکرش را از هم پاشیده بود. فکرش درگیر شد، اما ظاهرش را حفظ کرد و اینبار عصبی‌تر به مانی تشر زد: - مانی حرف مفت نزن، عین آدمیزاد جوابم رو بده! اگه چیز خاصی میدونی بگو، اگر هم نمیدونی برو به کارت برس. مانی هم درست مثل بقیه به بدخلقی‌های معراج عادت داشت؛ خنده‌اش را خورد و گفت: - گفتم که، خیلی کنجکاوی نمیکنم ولی تنها چیزی که میدونم اینه که تا دو سه هفته‌ی قبل حسابدار شیفت‌های عصر یه خانمِ سن بالاتر بود، اما حالا یه دختر جوون اومده و خیلی مرتب‌هم سر کار نمیاد! کنجکاوی معراج هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. - یعنی چی مرتب سرکار نمیاد؟
  15. @سایانسایه جون اگر امکانش هست خودت برام طراحی کن🩷 از ترکیب همین چندتا عکس یه طور ک بنظر خودت خفن و مافیایی باشه میسپرمش به دستای هنرمندت عزیزم
  16. (پارت بیست و پنجم) معراج بی‌توجه به اطلاعات نوشته شده روی کارت پرسید: - آدرسش کجاست؟ - اینجا نیست، توی پاسدارانه! معراج بی‌درنگ کارت را روی میز برگرداند. - ممنون از پیشنهادتون، ولی همین گزینه‌ی نقاشی به نظرم بهتره! لیلی گیج شده خندید و به چهره‌ی جدی معراج نگاه کرد. - برای من که هیچ ایرادی نداره، شما بگید تدریس کن من میگم چشم؛ ولی خود خواهرتون… میخواست بگوید « خود خواهرم غلط کرده» اما تنها گفت: - شما باهاش کار کنید مطمئنم علاقه‌مند میشه! لبخند لیلی بیشتر شد و از اصرار بیش از اندازه‌ی او کمی گیج شده بود. - خیلی خب، هرطور خودتون راحتید؛ اما اگر قبل از اتمام ترم خواست انصراف بده ایرادی نداره. اگر میخواست چنین کاری هم انجام دهد، معراج چنین اجازه‌ای را به او نمیداد! اصلا چطور دلش می‌آمد؟ پسرک از خدایش بود ساعت‌ها کنار او نقاشی بکشد و نهایت لذت را ببرد. - ممنون خانم، لطف کردید. دخترک سر تکان داد و از کنارش گذر کرد؛ به راهروی پیش‌رویشان اشاره کرد و گفت: - من میرم پیش خواهرتون، کلاس حدوداً تا یک ساعت و نیم دیگه تمومه میتونید بیاید دنبالش. معراج سر تکان داد و لیلی از مقابل دیدگانش کنار رفت؛ برخلاف خواسته‌اش از آموزشگاه خارج شد و سمت درب ورودی رستوران مانی قدم برداشت؛ پسرک بالای سر میز مشتری ایستاده بود و با دیدن معراج چشم‌هایش درخشید. - به به ببین کی اینجاست! چطوری تو پسر؟ معراج جلو رفت و بی‌توجه به مشتری‌های بیچاره، مانی او را در آغوش کشید و پشت کمرش ضربه زد. - اون روز زورت میومد یه سر بیای اینجا غذا‌هات رو ببری، چیشده حالا افتخار دادی اومدی پیشمون؟ معراج کمی از جلد بداخلاقی خارج شد و گوشه‌ی لبش قدری بالا رفت. - داداش به جای این همه غر زدن یه پپرونی بزن برامون. مانی خندید و به میز سمت پنجره اشاره کرد. - ردیفه، دو دقیقه‌ای آماده میکنم برات؛ برو اونجا بشین از منظره لذت ببر. منظورش از منظره هوای آلوده‌ی تهران و برج میلاد غرق در دود بود؟ بی‌حرف سمت میز و دو صندلی‌اش رفت و به قول مانی مشغول لذت از منظره شد؛ نگاهش پیش فضای بیرونی رستوران بود و ذهنش، روی چهره‌ی بی‌نقص دخترک میچرخید! منظره‌ی چشمان محشرش لحظه‌ای از مقابل چشمان معراج کنار نمی‌رفتند و وقتی آنهارا داشت، منظره‌ی بیرونی رستوران مانی را میخواست چه‌کار؟ قدری طول کشید تا مانی با پیشبند قرمز و ظرف پپرونی توی دستش سمت او برود؛ پیتزا رو روی میز مقابلش قرار داد و بوی دل‌انگیز غذا در بینی معراج پیچید. - مهمونِ من؛ ناسلامتی بعد از این همه وقت به جای اومدن و غذا بردن اومدی نشستی پیشمون تا غذات رو بخوری! روی شانه‌ی معراج کوبید و پسرک با لبخندی کمرنگ به چهره‌ی بشاشش نگاه کرد. - نوکرتم مانی، ولی نیازی نیست. پسرک بیشتر خندید. - نترس، خداروشکر درآمد بالاست با یه پپرونی مهمون کردن بی‌پول نمیشم؛ اگه کاری نداری من برم توی آشپزخونه پیش بچه‌ها؟ معراج سریعاً پیش از آنکه مانی قدمی عقب برود مچ دستش را چسبید. - وایسا پسر، دو سه تا سوال باید ازت بپرسم!
  17. درود خوش اومدید

  18. (پارت بیست و چهارم) آب دهانش را محسوس قورت داد و لبخند از آن نزدیکیِ معذب کننده روی لب‌های براقش کمرنگ شد. - ایرادی نداره! پاکت اول را پایین گذاشت و پاکت دیگر را از دست معراج میگرفت که با برخورد انگشت گرمش با انگشتان یخ زده‌ی پسرک، هردو به خود آمدند! نگاه‌هایشان سمت یکدیگر برگشت و اینبار لبخند تماماً از روی لب‌های دخترک کنار رفت! قلب توی سینه‌ی معراج ایستاد و در لحظه به خود اعتراف کرد که هرچه به او نزدیکتر میشود، به زیبایی‌اش بیشتر پی میبرد! قلبش برای بزرگ و کوچک شدن مردمک‌هایش لرزید و او هم مثل لیلی آب دهانش را با صدا قورت داد؛ با صدای سرفه‌ی متین هردو به خودشان آمدند و لیلی، سریع نگاهش را دزدید و خودش را مشغولِ پاکت‌های وسیله کرد! معراج اشتباه نمیکرد؛ واضح میدید که انگشتان ظریف لیلی حین بالا آوردن قلمو ها میلرزد! صدایش‌هم کم از دستانش نداشت. - چندتا از قلمو‌ها برای نقاشی‌های اولت مناسبه اما بقیه نه… اخم کرد؛ از معذب کردنِ او حس خوبی نداشت. نمیخواست آزارش دهد. به آن لرزش صدا و انگشتان حس خوبی نداشت. قدمی عقب رفت و بی‌ربط میان بحث قلموی آنها پرید: - من میرم توی ماشین؛ متین کلاست تمام شد بهم پیام بده، از شما هم ممنون خانم، خسته نباشید. منتظر پاسخ نماند و سمت درب حرکت کرد اما میانه‌ی راه، صدای لیلی‌اش قدرت راه رفتن را از پاهایش گرفتند و در جا از حرکت ماند. - ببخشید جناب آژند، میشه چند دقیقه صبر کنید؟ میخوام یه موضوعی رو بهتون بگم. صبر کردن برای در کنار او بودن سوال پرسیدن میخواست؟ حاضر بود تا آخر عمرش را در کنار او بماند و این فرصت را روی هوا گرفت! - بله حتما! دخترک کمی خجالت‌زده خندید و نگاهش را دزدید؛ پاکت و محتویاتش را به دستان متین داد و به راهروی انتهای سالن اشاره کرد. - عزیزم شما برو کلاسِ سوم منتظر من بمون، دو دقیقه‌ای میام. متین زیرپوستی خندید و خوشحال از موقعیتی که برای معراج پیش آمده بود سریع سمت راهرو رفت و در لحظه از دیدشان خارج شد؛ دخترکِ پریچهر پشت میزش رفت و کیف ارغوانی را پایین گذاشت. - حقیقتش اگر خواهرتون علاقه‌ای به نقاشی نداشته باشن اذیت میشن! رنگ‌روغن یکم پیچیدست و نیاز به علاقه داره، اگر نیاز دارید به روش‌های مختلف سرگرمش کنید میتونم پیشنهاد‌های دیگه هم بهتون بدم. جلو رفت و مقابلش پشت میز ایستاد؛ اگر پیشنهادش قرار بود او را از دخترک دور کند لازم بود که بگوید علایق متین برایم هیچ اهمیتی ندارد، من دنبال یک بهانه‌ام تا تو را ببینم! اما برخلاف خواسته‌اش گفت: - بله بفرمایید. دخترک کارت ویزیتی را مقابلش روی میز قرار داد و گفت: - این کارت ویزیت شعبه‌ی دوم آموزشگاهمونه؛ اونجا انواع ساز‌هارو تدریس میکنن و برای خواهرتون گزینه‌ی بهتریه، چون خودشون گفتن به موسیقی علاقه‌ی بیشتری دارن!
  19. چقدر خلاصه‌ی رمانت به دلم نشست🥲🥲

    1. پاپیون

      پاپیون

      انگیزه🥹🥲💖

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      موفق باشی عزیزم میترکونی🥹💋

    3. پاپیون

      پاپیون

      فداتت🥹💖

  20. (پارت بیست و سوم) دخترک خسته شده پاکت‌هارا با یک حرکت ناگهانی به دست معراج داد؛ معراجی که میخِ لیلی شده بود و در میان تار به تارِ موهای روشن مقابل صورتش غرق گشته بود! - آره کارهای داداشمه؛ اون برخلافِ من خیلی پیگیره و ذوق داره! و به دنبال حرفش به معراج نگاه کرد؛ اگر فرصتش بود، همانجا با چسب پهن رها شده روی صندلی دهانش را میبست و اجازه‌ی حرفِ مفت دیگری به او نمیداد، اما لیلی به جو میانشان خیره بود و باید حفظ ظاهر میکرد. - متین داشتی از بی‌حوصلگی میترکیدی، بد کردم ثبت نامت کردم اینجا خواهرِ من؟ نگاه خندان لیلی در سکوت میانشان میرفت و می‌آمد؛ متین با لبخند فیک به چهره‌ی برزخی معراج نگاه کرد و عینک آفتابی را از روی چشم‌های پسرک برداشت. - این همه کلاس! کلاس نقاشی اصلا ایده‌ی خوبی نبود، اون هم وقتی که من بلد نیستم حتی دو تا خط صاف بکشم! بالاخره پیش از معراج لیلی به حرف آمد؛ کنجکاو بود و کمی مشکوک. - ببخشید… بدون علاقه اومدی متین جون؟ سوال لیلی او را تازه به خودش آورد؛ معراج هم با آن دستان خالی فرصتی برای آوردن چسب پهن نداشت و نزدیک بود از درون منفجر شود! دخترک آب دهانش را قورت داد و سعی کرد گندش را جمع کند. - حقیقتش خیلی به نقاشی علاقه‌مند نیستم، اولویتم موسیقیه. لیلی لحظه‌ای به معراج نگاه کرد و بعد باز نگاهش را دزدید؛ چهره‌اش میخندید و کمی گیج بود. - آخه برادرتون گفتن سخت دنبالِ یه آموزشگاه نقاشیِ خوب میگردین! داشتند گند میزدند؛ از همان اول مسیر متین خراب کرده بود و معراج باید تیکه تیکه‌اش میکرد. - خودش برام دنبال یه آموزشگاه خوب بود تا سرگرمم کنه، وگرنه من توی نقاشی افتضاحم! در ادامه‌ی حرفش خندید و لبخند لیلی عمق گرفت؛ نگاهش بین آن دو چرخید و قطعا در ذهنش شباهت نداشته‌یشان را بررسی میکرد. - ایرادی نداره عزیزم، اصولی از اولش باهات کار میکنم تا اول طراحی رو یاد بگیری بعد بری سراغ رنگ آمیزی، ولی اگر علاقه نداشته باشی خودت اذیت میشی! متین لبخند زد و سر تکان داد. - اوکیه لیلی جون نگران نباش، به امید خدا پیکاسوی درونم زنده میشه و علاقه‌مند میشم. دخترک خندید و ردیف دندان‌های سفیدش نمایان شدند؛ معراج در دل فدایش شد و با خود فکر کرد که کِی وقت کرده بود آنقدر کم حرف و بی‌زبان شود؟ دخترک میان خنده جلو آمد و سعی کرد پاکت‌ها را از دستان معراج بگیرد. - بزار ببینم چی خریدی؛ این همه قلمو واسه‌ی نقاش‌های حرفه‌ای هم زیاده! پاکت اول را از او گرفت و پسرک بی‌حواس و کوتاه گفت: - سنگینه! نگاه لیلی با همان یک کلمه بالا آمد و روی چهره‌ی معراج نشست؛ چشمانش از علاقه میدرخشید و نمیدانست به آبی چشمانش نگاه کند یا سبزش!
×
×
  • اضافه کردن...