-
تعداد ارسال ها
19 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های پاپیون
-
کیف مشکی رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. تا چشم کار میکرد اطرافم کوه بود و جنگل! نفسی تازه کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. آخیش! کیف مشکی رو باز کردم که سریع پرید بیرون. با حرکتش ناخودآگاه خندیدم: - چه خسته بودی پسرم. پارس کنان جلوتر از ما حرکت کرد. مهرداد مسیر رو نشونمون میداد و از آب و هوا و آداب و رسوم و... اینجا میگفت. با دیدن سرسبزی و کوهستانی بودنش داشت استرسم کمکم میخوابید. - زنگ زدم به صاحب خونهای که اجاره کرده بودم اما مثل اینکه لوله کشیش یه دو روزی کار داره. متعجب ایستادم و نگاهش کردم. - خب؟! با من من و نگاه دزدیدن گفت: - یکی از فالوورها خونش همینجاست ازمون درخواست کرد و وقتی قبول کردم خیلی خوشحال شد. با حرص و چشمهای گرد شده تقریبا جیغ زدم: - مهرداد؟! میفهمی چی میگی؟ قبول کردی؟ هیچ خونهای دیگه برای اجاره اینجا نبود؟ ازت این بیمسئولیتی رو انتظار نداشتم. مگه میشه دو روز خونه آدم غریبه موند؟! اخم کرد. - بیمسئولیت نبودم خیلی گشتم اما نبود. جوش نیار! اونا طرفداراتن. با بهت خندیدم. - چه دلیل منطقی! در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته؟ دلیل نمیشه چون فالوورن و دوست دارن منم فورا برم و بمونم! سرش رو تکون داد و جلوتر رفت. - راهی دیگه نداریم. دنبالم بیا. با حرص دنبالش رفتم. خدامنو لعنت کنه که خوابم برد و نپرسیدم ببینم خونه تا کجا پیش رفته. بعد از حدود پنج دقیقه به خونه زیبا و نقلیای رسیدیم. هنوز دست مهرداد به در نرسیده بود که در باز شد و تو بغل یکی فرو رفتم! چیزی جز صدایی جیغ جیغو کنار گوشم نمیشنیدم. - وای خدا! خودتی؟ آره خودشه، خودشه، واقعیه! باورم نمیشه... . نمیدونم بعد از چند دقیقه بالاخره دل کند و تونستم نفس بکشم. به مهرداد که ریزریز میخندید چشم غره رفتم. - ببخشید عزیزم من یکم هیجان زده شدم؛ چندساله دنبالت میکنم. یکم؟! به زور لبخند زدم. - خواهش میکنم عزیزم، باعث افتخاره.
- 4 پاسخ
-
- رمان عاشقانه
- رمان عاشقانه معروف
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
همه چیز قدرت ذهنه. ذهنت رو قانع کن که تو عادت داری روزانه هشت لیوان آب بخوری؛ ببین چطور روزا تشنهت میشه و بدنت ازت درخواست آب میکنه.
-
بیحرف پشت سرم اومد و از صدای قدمهای تندش فهمیدم عصبی و دلخوره. نفس عمیقی کشیدم و کنار چمدونهایی که از قبل آماده کرده و کنار در گذاشته بودم ایستادم. مشکی داخل کیف مخصوصش رفت؛ بخاطر سفرهای زیادمون تا چمدون میدید سمت کیفش میرفت. بابا هم کنار مامان ایستاد. از چشمهای اونم نارضایتی میبارید؛ اما مثل مامان اعتراضش رو به زبون نمیآورد. بیحرف بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید: - مواظب خودت باش و... زود برگرد. کمی توی بغلش موندم و عطرش رو بو کشیدم. با گفتن چشم از بغلش دل کندم. مامان همونطور که با دستاش اشکهاش رو پاک میکرد بی حرف و محکم بغلم کرد. بغضم بیصدا شکست و سرم رو شونهاش گذاشتم: - زود برمیگردم... قول میدم. نفس عمیقی کشید و بعد چندبار بوسیدن سر و صورتم از بغلش خارج شدم و محکم گونه اش رو بوسیدم. بی حرف دیگهای برای جلوگیری از بلند شدن صدای گریه ام وسایلام رو برداشتم و بعد از دادنشون به راننده سوار ماشین شدم. تا لحظه آخر از شیشه پشت نگاهشون کردم؛ با محو شدنشون سرم رو به صندلی تکیه دادم: - لطفا دنبال آقای شادمهری هم برید. سرش رو به نشونه مثبت تکون داد: - چشم. به مشکی که آروم توی کیفش کز کرده بود نگاه کردم؛ انگار اونم ازم دلخور بود یا شایدم مثل من نگران، بغضم رو قورت دادم و چشمام رو بستم. *** با صدای پچپچ آرومی چشمهام رو باز کردم. هوا داشت رو به تاریکی میرفت. - کجاییم؟ مهرداد با شنیدن صدام سرش رو برگردوند. - ساعت خواب؟! نزدیکیم دیگه. لبخند زدم و چپچپ نگاهش کردم: - دیشب از استرس خوابم نبرد. پوکر نگاهم کرد. - خوبه این هزارمین سفرته و بار اولت نیست! بی حرف به جادهای که دو طرفش رو درخت پر کرده چشم دوختم. حرف حق که جواب نداشت، داشت؟! پوفی کشیدم و گوشیم رو برداشتم. بعد از جواب دادن به پیامهای مامان و بابا و غنچه وارد اینستاگرام شدم؛ دایرکت رسما ترکیده بود. صدای مهرداد با خنده بلند شد: - چشمات چرا اینطوری شده؟ تعداد دایرکتها رو دیدی نه؟ مبهوت لب زدم: - بیسابقهاس. با حرکت سر حرفم رو تایید کرد. دایرکتها رو بدون باز کردن و با حرکت چشم میخوندم: گندم جون جدی میگی؟ پشمام! گندم راست میگی؟ واقعا میخوای بری عشایر؟ درخدمتیم گندم جون، خونمون استان فارسه. لبخندم داشت عمق میگرفت که با خوندن دایرکتی ابروهام بالا پرید: پشیمون میشی گندم اونجا فقط اسم و کلیپهاش قشنگه. متعجب اومدم پیجش رو چک کنم که صدای مهرداد بلند شد: - رسیدیم.
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان عاشقانه معروف
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
پاپیون پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
واویشکا -
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
پاپیون پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
آبگوشت -
بابونه
-
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
پاپیون پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
هویج پلو -
لاهیجان
-
ارشیدا