-
تعداد ارسال ها
467 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو
-
درود هانیِ عزیزم، میشه نمایشنامه هم روی سایت آپلود کرد؟ بعد توی تالار تئاتر و نمایشنامه باید بنویسمش دیگه؟
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و پنجم) دقایقی بعد معراج ماشین را مقابل تالار نگه داشت و لیلی بیآنکه به معراج اجازهی جنتلمنی بدهد، سریعاً از ماشین پیاده شد و درب را بست! هوای بیرون را با تمام وجود به سینهاش مهمان کرد و نفسهای عمیق کشید؛ معراج با اخم پیاده شد و درب ماشین را محکمتر از او بست! نگاه لیلی لحظهای روی چهرهی خشمگینش نشست و باز به آسفالتهای کف زمین خیره شد… قضیه چه بود؟ لیلی امشب چه مرگش بود؟ بوم و باکس را در صندوق رها کردند و هردو شانه به شانه سمت ورودی تالار حرکت کردند؛ هرچند معراج قدری عقبتر ماند تا لیلی مقابل او راه برود، اما دخترک آهسته قدم برمیداشت تا در کنار یکدیگر باشند! اشتباه که نمیکرد، نه؟ لیلی برای کنار او بودن قدمهایش را کند میکرد و گاهی برمیگشت تا معراج را در کنار خودش ببیند! از کنار بادیگاردهای غولپیکر گذر کردند و وارد فضای باز تالار شدند؛ صدای موزیک شاد را از همان مقابل در میشنیدند و حالا تا تمام وجودشون رخنه کرده بود! معراج امشب از سردرد میمرد و باید رادمان را از بابت مهمانیِ شلوغ و مسخرهاش تکه تکه میکرد. نگاه لیلی با اشتیاق روی تالار عظیم و تجملات بسیارش چرخید؛ برای معراج اما چیز عجیبی نبود! رادمان پسرِ یکی از دوستان پدرش بود و همبازی کودکی خودش و متین. و دوستان پدرش، کسانی بودند درست مثل خودش؛ خودخواه، مستبد و مغرور. تنها به دنبال فروش موادهایشان بودند و هیچ توجهی روی فرزندانشان نداشتند، مگر اینکه چنین موقعیتی پیش بیاید! عروسی رادمان بود و پدرش باید با نهایت خودنمایی و حفظ تجملات بسیار، خودش را نشان میداد دیگر! آن هم یکی بود مثل پدرش… حتی مثل بهروز شمس! حلالزاده با لبخند بزرگ و کت و شلوار خوشدوخت و موهای جوگندمیاش، با دیدن معراج جلو آمد و دستش را مقابل او دراز کرد. - به به معراجِ عزیز، قدم رنجه فرمودی پسر! خیلی خوش اومدی. بلااجبار دستش را فشرد و نگاه نفرتانگیزش را به او دوخت؛ اویی که نگاهش بین معراج و لیلی میچرخید و پسرک خوب به خاطر داشت که مردکِ عوضی را آخرین بار با پنج زن در یک اتاق گیر انداخته بودند! پدر رادمان چشمهیز بود، نباید لیلی را مقابل چشمانش آفتابی میکرد. لعنت به این جمعیتِ عظیمِ مهمانی رادمان! یکنفرشان هم آدم حسابی نبودند. - سلام ارژنگخان، عروسی پسرتون رو بهتون تبریک میگم! لبخندش عمق یافت؛ لبخندی که نه از روی مهر و شادی، بلکه تماماً از روی تظاهر بود. - ممنون معراج جان. پدرتهم چند دقیقه پیش اومد، رفته داخل میتونی بری ببینیش! هیچ علاقهای به دیدن پدرش نداشت و این را صادقانه برلب آورد: - ممنون، علاقهای به دیدنش ندارم. نگاه کنجکاو لیلی میان آن دو چرخید و و مردک بالاخره لیلی را مخاطب قرار داد: - معرفی نمیکنی معراج جان؟ خانمِ محترم کی باشن؟ -
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت هفتادم» بیحرف کمی از نوشیدنی مقابلم نوشیدم. - شنیده بودم بعد از مایا دیگه لب به الکل نمیزنی! اشارهاش به کوکتل توی دستم بود. - همین الانم لب نمیزنم! با ابروهای بالا پریده به محتوای داخل جام نگاه کرد. - که اینطور! با حرص محتوا رو یکجا بالا رفتم؛ چهرهام کمی جمع شد اما از لجبازی به روی خودم نیاوردم. - آبمیوهست؛ کاملا بدون الکل! جام رو روی میز کوبیدم و نامدار برداشت و بوش کرد؛ لبخند گوشهی لبش باعث شد غر بزنم: - چرا میخندی؟ چیز خنده داری توی جام بود؟ جام رو روی میز گذاشت و به من نگاه کرد؛ چهرهاش همچنان کمی خنده داشت. - مطمئنی بدون الکله؟ اخم کردم؛ داشت مسخرهام میکرد؟ - من نوشیدنی الکلی نمیخورم! به اون بارمنِ مسخرشونم گفتم آبمیوهی بدون الکل برام بیاره. نگاهش روی جام خالی شده بود؛ باز جدی شد و به آراز نگاه کرد! آرازی که از اون سمت سالن به ما نگاه میکرد و مثل همیشه لبخند مزخرفش روی لبش بود! کمی بعد وقتی که توی باغچهی عمارت بالا میاوردم، نامدار پشت سرم سریع اومد و موهام رو بالا گرفت تا توی صورتم نباشن؛ بدون مکث عوق میزدم و تموم نوشیدنی لعنتی رو بالا میاوردم. - نامدار! گند زدم به اینجا… سرم رو بالا آوردم و نامدار با اخم به چهرهی رنگ و رو پریدهام نگاه کرد. - اشکال نداره، بیا اینجا ببینم. تعادل نداشتم؛ محکم بازوم رو گرفت و من میون پریشونی و حالت تهوع افتضاحم خندیدم. - باز خوبه آبمیوهی بدون الکل خوردم! اگه الکلی بود که الان رو ابرا بودم. حرفهام رو عمیقاً کشیده بیان میکردم و چشمهای خمار و تعادل افتصاحم نشون میداد چقدر از خود بی خود شدم! نامدار اما، کاملا هوشیار بود و پر از اخم و سعی داشت من رو سر پا نگه داره. دستم رو روی پیشونی دردناکم گذاشتم و چهرهام از درد سرم جمع شد. - نامدار! سرم داره میترکه؛ چی توی اون نوشیدنیِ کوفتی بود؟ بازوم هنوز میون انگشتهاش بود و کیفم توی دست دیگهاش بود. - مانتو و شالت کدوم گوریه ویانا؟ باید ببرمت خونه! سمتش برگشتم و به سینهاش کوبیدم؛ من میخندیدم و اون با اخم فقط بهم نگاه میکرد. - کدوم خونه؟ خونهی خودت؟ نگاه جدیش روی چهرهی خندون و خمارِ من عمیق بود، خیلی عمیق! - خونهی خودت ویانا! حالت خوب نیست. عین دیوونهها خندیدم و سرم رو به سینهاش تکیه دادم. - ولم کن نامدار کبیر، کدوم حال بد؟ من دلم واسهی خونهی خودت تنگ شده؛ واسه اون غذاهایی که با دست خودت واسم درست میکردی، واسه اون روزایی که واقعا عاشق بودی! واقعا عاشق بودیها نامدار! نه مثل الان؛ فرار نمیکردی ازم، میفهمی چی میگم؟ من کشیده و بیتمرکز میگفتم و نامدار محو منِ ناهوشیار و حرفهام بود؛ اگر من توی مستی حقیقت و دلتنگیم رو میگفتم، نامدار توی هوشیاری داشت اونطور عمیق و قشنگ بهم نگاه میکرد! باید اعتراف میکردم که نامدار واقعا جسور بود؛ حداقل عشقش رو فریاد میزد. - ویانا بیا بریم عزیزم؛ باید استراحت کنی. سمت ورودی عمارت رفتیم و از خدمه خواست تا لباسهام رو برام بیارن؛ هنوز عین دیوونهها میخندیدم و توی آغوش نامدار بودم؛ اون هم دلش نمیومد از آغوشش جدا بشم اما جواب چرندیاتم هم نمیداد. مانتوی کتی کرم رنگم رو روی بازوها و لباس مشکی رنگم انداخت و شالم رو همراه با کیفم توی دست دیگهاش گرفت؛ من رو همونطور توی آغوشش با بازوم توی دستش سمت خروجی عمارت برد و از سروصدا و جمعیت دور شدیم؛ هنوز هم زیرلب چرت و پرت میگفتم و نامدار سعی داشت آروم نگهم داره. در ماشین رو برام باز کرد و داخل نشستم؛ با چشمهای بسته میخندیدم و چرند میگفتم، نامدار ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست. - میریم خونهی تو، مثل قبلاًها برام تهچین درست میکنی؟ برگشت و به چهرهی خندون و خمارم نگاه کرد؛ ناخواسته لبخند زد و ماشین رو روشن کرد. - بزار صندلیت و بدم عقب تا خونه استراحت کنی ویانا، حالت خوب نیست. سمتم اومد و سعی کرد صندلی ماشین رو عقب ببره؛ اونقدر بهم نزدیک بود که نفسهاش روی شونهام میخورد و من به اندازهی کافی گرمم بود! - من خوبم نامدار، عالیم… گرممه! چرا انقدر چسبیدی بهم؟ صندلیم رو عقب فرستاد و تقریباً به عقب پرت شدم؛ قبل از اینکه عقب بکشه یقهی پیرهن مردونهاش رو با دو دست گرفتم و سمت خودم کشیدم! گرم بود، خیلی زیاد؛ حالا چسبیده به نامدار گرمتر هم بودم؛ توی صورتم پچ زد: - تو که گفتی چرا چسبیدم بهت؟ جلو رفتم؛ داغ بودم و بیفکر مهری از عشق دیرینهام به لبش کوبیدم! نامدار بیطاقتتر از من همراهی کرد و دستهام روی یقهی لباسش شل شد؛ من از بابت کوکتل لعنتی داغ بودم و نامدار از نداشتنِ من! نفس زنون عقب کشیدم؛ فاصلمون اما، ذرهای کم نشد. - نامدار… نفس نفس میزدم؛ قلبم تند میکوبید، پنج سال بود که این لحظه رو تجربه نکرده بودم! چقدر دلتنگ بودم… - جونم؟ اون هم مثل من آروم حرف میزد؛ آروم و بیقرار. - دلم برات تنگ شده بود! معلوم نبود توی اون نوشیدنی کوفتی چی ریخته بودن که اینطور واقعیت هارو بیباک به زبون میآوردم. نامدار از همون فاصله لبخند زد؛ راضی بود، از این وضعیت من خیلی راضی بود! - من بیشتر ویانا؛ ولی الان باید ببرمت خونه تا استراحت کنی! باشه؟ با خندهی مسخرهای تکیه داده به صندلیِ عقب برده شده، سر تکون دادم و نامدار آروم دستهام رو از دور یقهاش باز کرد؛ من خسته و با سردرد مسخرهای چشم بستم و نامدار ماشین رو به حرکت درآورد.- 90 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصت و نهم» تلفن توی دستم ویبره رفت؛ نگاهم رو از مایا گرفتم و تلفنم رو باز کردم؛ پیام دعوتنامهای از سوی شرکت توکلی بود، این مرتیکه من رو ول نمیکرد؟ *** دستم رو جلوی بلندگو گذاشتم تا صدام از میون سروصدا و صدای بلند موزیک به گوش پیام برسه. - پیام یادت نره سر وقت قرصهای مایا رو بهش بدی؛ من سعی میکنم زود بیام، اگه این توکلی عوضی ولم کنه! صدای پیام رو از پشت گوشی شنیدم: - خیلی خب حرص نخور؛ فکرت اینجا نباشه ما مراقب مایا هستیم. خیالم عمیقاً راحت شد. - ممنونم ازتون پیام! میبینمتون، فعلا خداحافظ. تلفن رو قطع کردم و موبایلم رو توی کیف دستی مشکیم گذاشتم؛ مهمونی کاری شرکتهای مدلینگ بود و من به عنوان یکی از مدلهای شرکت توکلی، توی این مهمونی حضور داشتم؛ و البته از اونجایی که نامدار هم رئیس شرکت مدلینگ خودش بود، درست مقابل من پشت میزی ایستاده بود! درکنار عکاس قدیمی شرکتش ایستاده بود و صحبت میکرد، اما مدام نگاه جدیش سمت من میومد و لحظهای حواسش از این سمت پرت نمیشد! مدیر بخشهای مختلف شرکت کبیر بعد از اون آبروریزی تغییر کرده بودن؛ فقط جاوید موندگار بود که اون هم توی این مهمونی حضور نداشت. تکهای از موهای لخت کردهام رو پشت گوش فرستادم و سمت آرامش برگشتم؛ مشغول تیکه کردن شیرینی توی بشقاب مقابلش بود و مثل همیشه حواس جمع اطرافش رو نگاه میکرد. - اون مرده رو میبینی که کنار امید و جناب کبیر ایستاده؟ مدیر عامل جدیدشونه! رسماً دست راست جناب نامداره. کنجکاو سرم رو به آرامش نزدیکتر کردم. - کدوم؟ با چشم به مردی که سمت راست نامدار ایستاده بود اشاره کرد. - اون که ریش داره، دیدیش؟ - آره! - شرکت کبیر یهو خیلی بد سقوط کرد! اگه این یارو نبود فکرکنم به این راحتیها سرپا نمیشد؛ البته همین الانم خیلی نتونسته پیشرفت کنه، بعد از اون موضوع دیگه کسی بهشون پروژه نداد! نگاهم روی چهرهی جدی نامدار بود؛ عادی بود که دلم براش بسوزه؟ به هرحال یه روزایی هم درکنار همدیگه حالمون خوب بود؛ برام خوب بود، دوستش داشتم! حقش نبود که بخاطر کثافت کاریهای پدرش به این حال و روز بیوفته. به آرامش نگاه کردم؛ چهرهام دیگه کنجکاو نبود، بیشتر ناراحت بود! - چیشد که اینطور شد؟ - پدرش رو که اعدام کردن تازه خبر پیچید که چیشده! خانوادههای اون چندنفر که دبی رفته بودن تازه مطلع شدن و افتادن به جون جناب نامدار و برادرش. اون بیچارهها هیچکاره بودن، اما یه مدتی رو درگیر دادگاه و شکایتها بودن؛ شرکت توی اون مدت کاملاً سقوط کرد! اکثراً استعفا دادن و دیگه هیچکس بهشون پروژه نداد؛ تا جناب نامدار بتونه دوباره شرکت بزنه کلی زمان برد، بیماریشم که اونقدر دردسرساز بود که از قبل سقوط شرکت هم حسابی اذیتش میکرد! چه برسه به اون موقع که دیگه همه چیزش رو از دست داده بود و عصاب درست حسابی براش نمونده بود… لفظ بیماری باز توی سرم پیچید؛ اخم کرده و بیطاقت پرسیدم: - کدوم بیماری؟ قبل از اینکه آرامش دهن باز کنه نامدار پشت سرم ظاهر شد و نگاه آرامش بالا اومد و روی چهرهی جدیش نشست! - با اجازه! سریع سمت میز دیگهای رفت و من سمت نامدار برگشتم؛ مثل تموم این چندوقت اخم داشت! - باز اومدی بهم گیر بدی؟ دیگه چه چیزی مونده که بهش گیر نداده باشی؟ لابد میخوای بگی دیگه با آرامش حرف نزن، چون به جای شرکت من توی شرکت آراز توکلی کار میکنه، آره؟ ذرهای از اخمش کم نشد؛ همونطور جدی به من و حرص خوردنهام نگاه میکرد و سینهاش آروم توی اون لباس مردونهی مشکی لعنتیش بالا و پایین میشد. - حرص خوردنهات تموم شد؟ حالا میتونم حرف بزنم؟ حرصی تر به چشمهاش نگاه کردم. - بفرما! بیمقدمه و آروم گفت: - مایا چطوره؟ بهتره؟ خشم نگاهم فروکش کرد؛ مثل خودش آرومتر جواب دادم: - خوبه، خیلی بهتره. سر تکون داد. - خداروشکر.- 90 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
عالیه عزیزم سپاسگذارم از لطفت🥹✨✨- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
وای وای وای مرسییی قشنگممم😭😭💙💙💙 مرسی بابت وقت ارزشمندت که برام گذاشتی✨ روزم و ساختی😭😂- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصت و هشتم» نامدار با خشم از میون جمعیت رد شد و بیتوجه به آسانسور از پلهها پایین رفت؛ دلخور و با بغض به مسیر طی شدهاش نگاه کردم و نگاهم روی پلهها خشک شد. بغض توی گلوم بالا و پایین میشد و همچنان بیحرف میون جمعیت ایستاده بودم؛ صدای پچ پچهارو واضح میشنیدم و داشتم از سوی همه قضاوت میشدم! کم مونده بود همین وسط همه روی سرم بریزن و به باد کتک ببندنم! هرچند حرفهاشون از کتک هم برام سختتر بود. پر حرص از میون جمعیت ردشدم و پلههارو پایین رفتم؛ نامدار سمت ماشینش میرفت، اسمش رو صدا زدم. - نامدار! سمتم برگشت؛ اخم داشت و کمی جا خورد. جلو رفتم، بیفکر دستم رو بالا آوردم و توی صورتش کوبیدم! سرش به یک سمت خم شد و چشمهاش رو بست، اما هیچی نگفت! - خجالت نمیکشی، نه؟ زندگیم رو به گوه کشیدی حالا اومدی برام تعیین تکلیف میکنی که کجا کارکنم و کجا کار نکنم؟ - ویانا… با حرص میون حرفش پریدم. - هیچی نگو نامدار، تمومش کن! بهت گفتم از زندگیمون برو بیرون، نرفتی؛ گفتم لابد آدم شدی میخوای جبران کنی، ولی نه! تو زده به سرت نامدار! تا من و دیوونه نکنی ول نمیکنی. چرا اسم مایا رو آوردی وسط شرکت؟ ها؟ حالا دیگه هرلحظه کل این شرکت دارن راجع به من حرف میزنن! فکر کردی من دیگه به همین راحتی میتونم اینجا برم و بیام؟ کل نگاهها روی منه! آرامش ندارم. با اخم به چشمهای گرد شدهام نگاه کرد. - گوه خوردن! چیکارهان که بخوان به تو گیر بدن؟ ویا چرا انقدر بقیه رو بزرگ میکنی؟ گورباباشون! هیستریک خندیدم؛ خشم داشتم، از نامدار خیلی خشم داشتم! - بسه نامدار! برو، برو نذار بیشتر از این دهنم باز بشه. - باز بشه ویانا! بذار باز بشه، من از تو ناراحت نمیشم؛ هرچی میخوای بگو، اصلا بزن توی صورتم، داد بزن، همین وسط من و ببند به بار مشت و لگد، فقط حرف بزن! خودم میدونم گند زدم. پشیمونم، نگفتم برات؟ خودت که میدونی بعد از رفتنت چی به روزم اومد! کافی نیست؟ با اخم سر بالا انداختم. - نه نامدار، کافی نیست! من به جهنم، ولی تا وقتی بچهات داره با چنین بیماری سختی دست و پنجه نرم میکنه پشیمونیِ تو کافی نیست! میتونی حال و روز مایا رو خوب کنی؟ میتونی از این باتلاق لعنتی بیرون بکشیش؟ خیره به چشمهام آروم گفت: - میتونم ویانا! قلبم به تپش افتاد؛ اخمهام بیشتر شد و از چشمهاش نگاهم رو دزدیدم. - هروقت تونستی، اونوقت شاید یه شانسی برای برگشتنت وجود داشته باشه! بیحرف ازش دور شدم و سمت پلههای شرکت رفتم؛ خودم هم شک داشتم، نامدار میتونست؟ شاید آره! حرفهای آیدا توی سرم تکرار شد؛ مایا به پدرش نیاز داشت! اگر پدرش درکنارش بود شانس بهبود بیماریش خیلی بالاتر بود! مایا هم نامدار رو دوست داشت، نه؟ بغلش گرفته بود، دستش رو گرفته بود، ازش بارها تشکر کرده بود، و حتی علناً گفته بود که دوستش داره! اگر میفهمید نامدار پدر واقعیشه بیشک خوشحال میشد! نمیشد؟ *** بطری وسط جمع چرخید و مقابل نیکان ایستاد؛ توفان محکم روی زمین کوبید. - اِی بر پدرت لعنت! بپرس عوضی؛ تو امشب تا من و پاره نکنی ول نمیکنی! نیکان بلند خندید و بیفکر و سریع گفت: - اون کادوی زنونهی تو صندوق عقبت مال کیه؟ جلوی نفس خانوم راستش رو بگو وگرنه کتک میخوری! توفان با چشمهای گرد شده به نیکان گفت: - بیانصاف اول میپرسن جرعت یا حقیقت! اصلا شاید من خواستم جرعت و انتخاب کنم. آهو خندید. - اوهو! تو از کِی انقدر شجاع شدی؟ توفان سمت آهو برگشت. - تو چیزی نگو میکوبم تو شکمتها جاوید گفت: - بابا چتونه زورتون رسیده به بچهی من؟ به بحث میونشون خندیدم و نیکان تکرار کرد: - داداش جواب بده! توفان سریع پیک مقابلش رو برداشت. - این پیک واسهی اینه که اگه نخواستم جواب بدم بخورم دیگه؟ بچهها تایید کردن و توفان پیک رو بالا رفت؛ نیکان معترض شد و نفس با خنده به بازوی توفان کوبید. اینبار من با خنده سمت نیکان برگشتم. - بابا دست از سر این بچه بردارید! شاید یه وقت خواست خانومش و سوپرایز کنه، مگه میذاری تو؟ توفان سریع گفت: - دِ همین! قربون آدم چیز فهم؛ فقط بلدی برینی تو سورپرایزهای من نیکان! همه به توفان بیچاره خندیدن و سمت نفس برگشت. - این نیکان عوضی از سر شب من و ول نمیکنه! بیا برات هدیه خریدم بدم بهت خوشگلم. از جمع خارج شدن و جاوید گفت: - این چُسی بازیهای اول ازدواجه! من و آهو هم داشتیم، الان تولدامون و باید به همدیگه یادآوری کنیم! همه خندیدن و آهو با خنده و تأسف سر تکون داد؛ از روی زمین بلند شدم و سمت اتاق رفتم؛ سرور معترض صدام زد. - ویا! داشتیم بازی میکردیم، کجا میری؟ - بازی کنید شما، من یه سر به مایا بزنم میام پیشتون. از جمع خارج شدم و وارد اتاق شدم؛ مایا روی تخت خوابش برده بود و خداروشکر میکردم که حال و روزش به نسبت قبل بهتر شده! آیدا میگفت بیماری مایا رو به بهبوده و اگر شوک بدی بهش وارد نشه، کم کم از این هم بهتر میشه. کنارش نشستم؛ روی موهای لخت و براقش دست کشیدم، نیم رخ به خواب رفتهاش هم من رو یاد نامدار میانداخت! حالت چشمهاش، لبهای باریکش، بینی صافش، همه و همه شبیه به نامدار بودن! حتی رنگ و حالت موهاش هم بیتفاوت به نامدار شبیه بود؛ من خودم رو از نامدار دور میکردم و دخترش با شباهت بسیار بهش هرلحظه درکنارم بود؛ لعنت بهت نامدار!- 90 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
« پارت شصت و هفتم» با عجله پالت سایه رو روی میز گذاشتم و از روی صندلی پایین پریدم. - نامدار! آراز با اخم کوچیک بیسابقهاش از اتاق خارج شد و من مبهوت و سریع پشت سرش رفتم! تمام شرکت جمع شده بودن اما من فقط چهرهی پر خشم نامدار رو میدیدم! با دیدن من اخمش بیشتر شد؛ شاید کمی شک داشت که من توی این شرکت کار میکنم یا نه! حالا مطمئن شده بود. - چته کبیر؟ اینجا شرکت منه! طویلهی تو نیست که صدات رو گذاشتی روی سرت فکرکردی هیچکس جلودارت نیست. نامدار بیفکر جلو اومد و توی سینهاش کوبید؛ ناخواسته جلو رفتم و نگران زیرلب صداش زدم. - نیستی! جلودارم نیستی؛ مثلا میخوای چه غلطی کنی؟ فکرکردی چون شرکتت صدر جدوله خیلی گوهِ خاصی هستی؟ نخیر آراز خان! من با یه ندونم کاری اومدم پایین، وگرنه حالا حالاها باید رویای صدر جدول شدن رو میدیدی! آراز پوزخند زد؛ مثل همیشه خونسرد بود! کاملا برخلاف نامدار. - فعلا که تو داری میسوزی کبیر! من حرفی ندارم، دارم؟ نه! اونی که اومده داره داد و بیداد میکنه و از خشم نزدیکه بترکه تویی. با انگشت اشارهاش محکم کف سینهی آراز کوبید. - چون توِ عوضی زن من و برداشتی آوردی تو این شرکت که حرصیم کنی! از نقطه ضعفم استفاده کردی عوضی؛ میدونستی هیچ طورِ دیگهای حتی آدم حسابت نمیکردم! آراز اینبار علناً خندید. - زنت؟ زنی که پنج سال پیش ولت کرد رفت به امون خدا دیگه زن تو نیست! نه تنها من، بلکه همه دیگه میدونن ویانا وثوقی پنج سال پیش چطور وسط شرکتت ولت کرد و گم و گور شد! همه جارو دنبالش گشتی، نه؟ نبود! حالا کجاست؟ داره تو شرکت من کار میکنه! شرکتِ رقیب همیشگیت! نامدار بیطاقت سمتش هجوم برد و مشتش رو روی صورت آراز فرود آورد! توکلی دیوونه روی بینی خونی شدهاش دست کشید و خندید؛ نامدار رو از پشت کشیدن و سعی کردن آرومش کنن، اما بیتوجه نعره میزد: - عوضیِ حرومزاده، اسم ویانا رو به زبون کثیفت نیار! آره، تقصیر منه که حالا زنم داره پیش یه گوهی مثل تو کار میکنه، ولی درستش میکنم! اجازه نمیدم اینطور بمونه؛ اجازه نمیدم این قضیه همینطوری ادامه پیدا کنه! این خوشیها تا ابد ادامه نداره توکلی! آراز برگشت و بازوی منِ لال شده رو گرفت؛ من رو سمت نامدار کشوند و چند قدم جلو رفتم. - بیا کبیر، بیا! توی صورتش نگاه کن، تو روش بپرس! بپرس ببین اونم هنوز خودش رو زنِ تو میدونه؟ زن کسی که شرکتش بخاطر بردن دخترا به دبی توقیف شد و هنوز هم نتونسته سر پا بشه! خیره به زمین بغضم رو قورت دادم و نامدار فریاد زد: - دست بهش نزن عوضی! ولش کن مرتیکهی دیوث! مشکلت با منه؟ چیکار به ویانا داری؟ ولش کن! دست از سرش بردار. توکلی پوزخند زد. - زنت با پای خودش اومد اینجا نامدار! کسی مجبورش نکرده. نامدار مبهوت با رگهای بیرون زدهاش به من خیره موند؛ به منی که اشکهام رو پشت پلکهام نگه داشته بودم و با یه اشاره پایین میریختن! صدای پج پچها توی سرم میپیچید و هرلحظه بلندتر میشد؛ نگاه همه روی من بود و هرلحظه بیشتر از قبل قضاوت میشدم! - گوه نخور آراز؛ من تورو نشناسم نامدار نیستم! ویانا اومد، تو چرا استخدام کردی؟ مگه من رقیبت نبودم؟ ویاناهم زن سابق رقیبت بود! با خودت گفتی این واسم یه مهرهست که نامدار و بسوزونم، نه؟ که بیام مثل همیشه عقدههام رو به بقیه نشون بدم که بفهمن همه گوهن و فقط من خوبم! تو ذاتت اینه توکلی، همه میشناسنت! تموم این کارکنهایی که اینجا وایستادن میدونن تو چه حرومزادهای هستی! اونقدر عقده داری که سالها تلاش کردی از من بالا بزنی و حالا بخاطر یه اشتباه، ناخواسته بالا اومدی! من تموم اون سالها یک بارهم اسم تورو نیاوردم چون اصلا آدم حسابت نمیکردم! ولی تو تمام زندگیت رو سعی کردی از من بالا بزنی، تمام زندگیت اسم من روی زبونت بوده، غیر از اینه؟ نه! حالاهم ویانا برات یه فرصته، ولی بکش عقب! تمرکزت رو از روی ویانا بردار عوضی! یه جور دیگه عمل کن، مگه مشکلت من نیستم؟ آراز جلو رفت و توی صورت نامدار ایستاد؛ همچنان با بینی خونی میخندید! - توی حال زندگی کن نامدار کبیر! گذشتهها گذشته؛ مهم اینه که الان من توی مرکز توجهم، نه؟ قبلا تو صدر جدول بودی؟ قبلا گذشت کبیر! نامدار با تاسف بهش نگاه کرد. - تو همینی توکلی! عقدهی توجه چشمهات رو کور کرده؛ اونقدر توی مرکز توجه باش تا بمیری! من این چیزا رو نمیخوام، من دارم بهت میگم دست از سر ویانا بردار، همین! - برنمیدارم! دست برنمیدارم! خیالت راحت شد؟ واسه این حرفت این همه راه اومدی و انقدر حرف زدی و خودت و خسته کردی؟ برگرد سرکارت! نامدار باز به اوج خشم رسید. - مرتیکهی روانی گشتی گشتی دست گذاشتی رو نقطه ضعف من؟ فهمیدی ویانا این روزا چقدر برام مهمه گفتی بذار انتقام دیرینهام و حالا از نامدار بگیرم؟ فهمیدی قبلا یه ویانا وثوقی بوده که واسه نامدار مهم بوده، حالا بچشم هست؟ گفتی اینطور نامدار بهتر میسوزه، نه؟ میخاری تو آراز؟ خندهی آراز بیشتر شد و ابروهاش بالا پرید؛ نگاهم به سرعت بالا اومد و دلخور به نامدار نگاه کردم، خراب کرده بود! صدای پچ پچها بلند شد و زشت بود که من همین وسط از حالت تهوع و استرس بالا بیارم؟ - بچه؟ ویانا وثوقی! کدوم بچه؟ چشمم روشن! مبارک باشه! پس بگو واسه همین بوده که کبیر این همه حرصی شده! بحث فقط ویانا وثوقی نیست، بچشم هست! چشمهام داشت سیاهی میرفت؛ پچ پچها توی سرم بیشتر و بیشتر میشد و دوست داشتم همون وسط به نامدار لعنتی سیلی بزنم! نامدار که تازه متوجه سوتی عمیقش شده بود اخم کرده سمت آراز برگشت. - زر مفت نزن مرتیکه! مگه نگفتم اسمش رو به زبون نیار؟ دست از سرش بردار! یا ولش میکنی یا خودم تیکه تیکهات میکنم؛ اومدم اینجا جلوی این همه آدم گفتم که شاهد داشته باشم! همه بدونن اگه یه روز همین وسط جوری جرواجر شده بودی که تیکه بزرگت گوشت بود، کار کارِ من بوده! آراز خونسرد با پوزخند به پله های شرکت اشاره کرد. - به سلامت!- 90 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصت و ششم» جدی فقط بهم نگاه کرد و من از حیاط و چهرهی کنجکاو مایا و ثمین گذر کردم و سمت درب حیاط رفتم؛ خودم رو بیرون انداختم و در رو پشت سرم بستم. - نامدار داد نزن! مایا توی حیاطه. اخم داشت، خیلی زیاد. - داد نمیزنم نترس؛ فقط عین آدمیزاد جواب من و بده! این آراز عوضی چه گوهی میخوره؟ تو از کی رفتی تو شرکت این مرتیکهی پفیوز؟ ناخواسته کمی اخم کردم؛ نامدار پنج سال قبل از زندگی من رفته بود و حالا هم برنگشته بود که بخواد برام تصمیمی بگیره! - رفتم که رفتم! باید جواب پس بدم؟ با اخم بهم خیره موند. - من گفتم جواب پس بده؟ دارم بهت میگم این همه شرکت، چرا رفتی دست گذاشتی رو شرکت رقیب من؟ رو شرکتی که صاحبش به خون من تشنهست؟ فقط دنبال انتقامجویی از منه، اونم از هر طریقی؛ تو براش یه مهره بودی که به راحتی بتونه من و بسوزونه، چرا باهاش همکاری میکنی؟ با اخم بهش نگاه کردم. - من نمیخوام از کسی انتقام بگیرم! قصدم فقط کاره، به رقابت بین شماهم کاری ندارم. انگشت اشارهاش رو محکم کف سینهاش کوبید؛ خیلی حرص داشت! کاملا مشخص بود. - من تهِ بی غیرتام اگه بزارم تو توی این شرکت موندگار بشی ویانا! این آرازی که میبینی پفیوزتر از این حرفاست؛ اگه بابای من عوضی بود و دخترا رو میبرد زیر پای شیخای عرب حرفی نیست، من میدونم چقدر گوه کاری میکرد؛ نه تنها من بلکه همه میدونن! ولی این توکلیِ حرومزاده باطن و ظاهرش یکی نیست! نمیتونی بفهمی از درون چه شیطان کثیفیه، واس خاطر همینه که بهت میگم عقب بکش! من نگران خود توام ویا، وگرنه گوربابای من. خشمگین قدمی جلو رفتم. - اصلاً گوربابایِ من نامدار! دست از سرم بردار، بزار بیوفتم تو چاه! بزار آراز توکلی تیکه پارهام کنه، فقط ولم کن! چرا نگران منی؟ چیزی تغییر کرده؟ همه چیز به قبل برگشته؟ نه! حداقل برای من نه، پس ول کن نامدار! منم کاری به کار تو ندارم نترس؛ حوصلهی خودمم ندارم چه برسه به انتقامجویی از تو. خشمگینتر جلو اومد و مچ دستم رو گرفت؛ چندبار بدنم رو تکون داد و خیره به چشمهام گفت: - نفهمی ویانا! نمیفهمی که هنوز مثل قبل نگرانتم، هنوز مثل قبل میخوامت! با چه حقی میگی نگرانت نباشم؟ اون آراز توکلی بیهمه چیز تیکه پارهات کنه؟ مگر اینکه از روی جنازهی من رد بشه! خیره به چشمهاش جوابی ندادم که نفسزنون با تمام عشق و خواستنش گفت: - تو کیش یه بار بهت گفتم، دوباره میگم؛ اگه لازم باشه دوباره و دوباره میگم! خوب گوش کن، وقتی نبودی کل ایران و ترکیه رو گشتم تا پیدات کنم، تا کنارم باشی و تموم اون رفتارای کوفتیم رو برات جبران کنم؛ پیدات نکردم، نبودی. ولی حالا بعد این پنج سال که جلومی، ولت نمیکنم برم! نگرانتم، تا پای جونم نگرانتم ویانا! نمیتونی جلوی نگرانیم رو بگیری، دست از سرت برنمیدارم. خودم گند زدم، خودمم درستش میکنم! فقط تو سعی نکن جلوم و بگیری. جلوی نگرانیم رو نگیر، جلوی خواستنم رو نگیر! *** با رژ لب توی دستم نیمرخم رو پوشوندم و به دوربین نگاه کردم؛ فلش چندبار توی صورتم خورد و آراز پالت سایه رو به دست عکاس داد. - رژ لب بسه؛ با این عکس بگیرید. عکاس پالت سایه رو به دستم داد و شروع کرد به راهنماییم. - پالت رو باز کن و مقابل صورتت بگیر؛ نیمرخ نه، یکم سهرخ باشی بهتره. آها… عالی شد! به مرکزِ پالت نگاه کن. طبق حرفهاش عمل کردم و شروع به عکاسی کرد؛ تبلیغات برند لوازم آرایشی بود و سبک کلاسیکش با کلاه کرمی و کت و شلوار کرم قهوهایم هماهنگ بود. موهای لخت شدهام رو زیر کلاه شل بسته بودم و میکاپم نودتر از همیشه بود. عکاس نگاهش رو از دوربین گرفت و باز به من نگاه کرد. - خیلی خب عالیه؛ یه ژست دیگهام بگیریم. مثل همون رژ لب پالت رو بگیر رو به روی من و مستقیم به دوربین نگاه کن… به حرفش عمل میکردم که صدای بلند خارج از اتاق، توجه هممون رو جلب کرد و حتی عکاس هم ساکت شو! - آرامش جوابِ من و بده! این آراز عوضی کجاست؟ داد میزنم، خوبم داد میزنم! تا این مرتیکه نیاد جواب من و بده فقط داد میزنم!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و چهارم) نگاهش در سکوت میان جادهی تاریک و ضبط ماشین و دستان لیلی میچرخید؛ هنوز هم جرعت مستقیم نگاه کردن به چهرهاش را نداشت و البته نمیخواست دخترک را معذب کند. به دستهای روی پا و پارچهی سادهی لباسش نگاه میکرد… انگشتهای ظریف و ناخنهای لاک زده و مرتبش؛ لیلی با تمام جزئیاتش قادر به دیوانه کردن معراج بود! صدای نفسهای آرامشان سکوت ماشین را میشکست و نگاه معراج میان جاده و دستان لیلی میچرخید؛ دست چپش آرام شروع به لرزیدن کرد و پیش از آنکه به چشم آید، انگشتانش در هم مشت شدند! اخمهای معراج در هم رفت و فکش قفل شد؛ نگاهش سمت جاده برگشت، چرا میلرزید؟ از بابت فاصلهی کمی بود که با او داشت؟ نکند اصلاً حسش به معراج خوب نباشد؟ ناخواسته باز به دستهایش نگاه کرد؛ یکی میلرزید و دیگری سعی داشت آرامش کند! دستش را نامحسوس میفشرد و مشت میکرد تا جلوی لرزشش را بگیرد! داشت چه اتفاقی میافتاد؟ نگرانش بود، تمام وجودش نگرانی برای لیلی را فریاد میزدند! لرزش دستانش برای استرس بود یا حس بدی به معراج داشت؟ قطعاً نمیتوانست بیدلیل باشد… دست لرزانش پیش رفت و قدری شیشهی ماشین را پایین آورد؛ هوای تازه میانشان پیچید و دخترک بیقرار پرسید: - کِی میرسیم؟ نگاه اخمو و نگران معراج بین جاده و چهرهی سراسیمهی دخترک چرخید. - زیاد نمونده، تا چند دقیقهی دیگه میرسیم. چیزی شده؟ محسوس آب دهانش را قورت داد و چشمانش را بست؛ خوب میتوانست بفهمد که شرایط نرمال نیست! لیلی حالش خوب نبود. - توی ماشین آب دارید؟ بیآنکه سرعت ماشین را کم کند خم شد تا بطری آب را از صندلی پشت بردارد؛ لیلی ترسیده به همان سمت خم شد و لحظهای دستهایشان با یکدیگر برخورد کرد! - شما حواستون رو بدین به جاده، من برمیدارم! بطری آب پلمپ شده را سریعاً از روی صندلی چنگ زد و سمت او گرفت؛ تنها صدای ماشینها و تریلیهایی که از کنارشان گذر میکردند میانشان میگذشت و این سکوت داشت قدری آزار دهنده میشد. - باز نشده ولی فکرکنم گرم شده باشه. لیلی بیتوجه دست در کیفش برد و با بیرون آوردن چند قرص، آب را باز کرد و همراه با قرصها لاجرعه نوشید! اخمهای معراج با دیدن قرصها بیشتر درهم رفت… لیلیاش بیماری خاصی داشت؟ نمیتوانست چنین سوالی را مستقیماً به زبان آورد؛ دخترک نفس زنان بطری را پایین آورد و در حین بستن درب آبی رنگش معراج پرسید: - حالتون خوبه؟ خوب نبود؛ هویدا بود که خوب نیست! جای پنهان کردن نداشت اما لیلی حین لرزیدن دست چپش مصنوعی لبخند زد و معراج ذرهای از اخمش کم نشد. - بله خوبم، مرسی. بطری آب را به صندلی عقب برگرداند و صاف نشست؛ دستش همچنان مشت بود اما دگر نمیلرزید! شاید لرزشهای کوتاه و اندکی داشت اما آنقدر به چشم نمیآمدند. -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و سوم) پیرهن بلند قرمز رنگ ساده توی تنش میدرخشید و کت مشکی نسبتاً بلند رویش، جلوی نمایان کردن اندامش را میگرفت؛ آرایش ملایم روی صورتش نقش بسته بود و زیباییاش را چندین برابر ساخته بود… آن را حتی از این فاصلههم متوجه میشد! موهایش زیر شال سیاه رنگ حالتدار روی شانههایش رها شده بودند و آن تکه موی روشن مقابلِ صورتش… آخ از آن تکه موی لعنتی! لیلی داشت معراج را دیوانه میکرد. دخترک با دیدن معراج بزرگ لبخند زد و نگاهش را زیر انداخت؛ باکسی که در دست داشت را روی زمین گذاشت و به حیاط برگشت تا بوم سایز بزرگ را بیرون بیاورد. معراج با دیدن حجم وسایلش سریعاً از ماشین پیاده شد و سمتش رفت؛ بیفکر بوم را از میان انگشتانش گرفت و با دست دیگر، خم شد و باکس نسبتاً بزرگ را در دست گرفت! - سلام جناب آژند… اذیت میشید! بذارید کمکتون کنم. خم شد تا باکس را از دست معراج بگیرد، اما مگر پسرک میگذاشت لیلی امشب به جز کیف دستی مجلسیِ براقش چیز دیگری در دست بگیرد؟ اخم کرده با بوم و باکس در دستانش سمت ماشین قدم برداشت و در همان حین جواب لیلیِ مبهوت را داد: - خانم شما بشینید توی ماشین، من درستش میکنم. دخترک با لبخندی محجوب بیحرف سمت ماشین رفت و معراج بوم و باکس را در صندوقعقب جا داد؛ پیش از آنکه لیلی درب ماشین را باز کند معراج به یاد آورد که امشب باید جنتلمن باشد! دستش پیش رفت و دستگیرهی درب سوی لیلی را کشید. چشمان آرایش شدهی لیلی روی اعضای چهرهی جذابش چرخیدند و آب دهانش را کوتاه قورت داد؛ دخترک خجالتی بود و از بابت اینگونه رفتارها سریعاً گونههایش گل میانداختند! با لبخندی شیرین سر به زیر شد و داخل ماشین نشست. درب ماشین را بست و حین دور زدن ماشین و رفتن به سمت خودش در دل بارها خدا را شکر کرد؛ از بابت موقعیتی که برایش پیش آمده بود و این نزدیکی به لیلی، از رویاهم برایش زیباتر بود! حال دگر به جای نگاه کردن به بومهای نقاشی کردهاش، میتوانست یک شب تمام را به چهرهی بینقص خودش خیره شود و از خلقت خدا لذت ببرد! چشمان دو رنگِ لعنتیاش، با آن تکه مویی که حال سمت چپ صورتش فر خورده بود و دل معراج میان آن پیچش موهایش گیر افتاده بود… مسیر خانه تا تالار را در سکوت گذارندند و معراج جرعت نداشت دستش را سمت ضبط ماشین ببرد؛ ترس پخش شدن قطعهی «قصهی عشق» بهش چنین اجازهای را نمیداد! تمام سعیش را میکرد تا جسور به نظر برسد اما لیلی با شنیدن این آهنگ خیلی خوب متوجه میشد که معراج این روزها چقدر مجنونش شده است. -
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصت و پنجم» لبخندم رو حفظ کردم و به مبل اشاره کردم. - بفرما عزیزم، شما بشین تا من مایا رو بیارم. سمت اتاق قدم تند کردم و پیام رو بین راه دیدم. - سلام! - علیک سلام؛ تو چرا خونهای؟ فکرکردم فقط سرور خونهست، گفتم مربی مهد مایا بیاد اینجا! - خیلی خب! مگه قراره بهش تجاوز کنم؟ گورم و گم میکنم میرم الان! قبل از اینکه با اخم از کنارم بگذره بازوش رو گرفتم و بهم نگاه کرد. - چته تو؟ چرا انقدر بیعصاب شدی؟ بیمقدمه گفت: - این نامدار عوضی چه مرگشه؟ قبل از تو اومده بود دم در داد و بیداد راه انداخته بود! به این مردک چه که تو کجا کارمیکنی؟ مگه هنوز دوست پسرته؟ بهت زده انگشتهام از دور بازوی پیام باز شد. - نامدار؟ اومده بود… اینجا؟ - آره! کل کوچه رو گذاشت روی سرش؛ که چرا ویانا رفته تو شرکت آراز توکلی کارمیکنه! آب دهانم رو قورت دادم و کمرنگ اخم کردم. - خیلی خب، تو چرا انقدر عصبی میشی؟ من باهاش حرف میزنم. با همون اخم سر تکون داد و از کنارم رد شد؛ صدای سلامش رو با مربی مایا شنیدم وارد اتاق شدم؛ همچنان فکرم درگیر نامدار و رفتارهاش بود… باز مثل قبل شده بود؟ فکرکرده بود اوضاع نرمال شده و میتونه توی زندگی شخصیم دخالت کنه؟ نگاه مایا از پشت میز سمت من برگشت؛ منی که با اخم درگیر افکارم بودم. - سلام مامان ویا، برگشتی از شرکت؟ افکار کوفتیم رو پس زدم و سمتش رفتم. - سلام عزیزم آره؛ مربی مهدت اومده، برو توی پذیرایی باهاش آشنا شو مامان. معترض عینک مطالعهی کوچیکش رو از روی چشمهاش برداشت و پریشون بهم نگاه کرد. - ولی مامان… - دورت بگردم قرارنیست مهد بری که! نترس؛ همینجا توی خونه پیش خودمونی، اگر چیزی هم بشه مامان ویا یا بقیه کنارتن، باشه؟ بلااجبار باشهای گفت و از پشت میز پایین اومد؛ سمت پذیرایی بردمش و با اخم و آروم به دختر جوون سلام کرد. - سلام خوشگل خانوم! چقدر قشنگی شما، ببینمت! اسمت چیه؟ مایا با همون اخم گفت: - مایا. - اسمتم مثل خودت قشنگه! میخوای باهم آشنا بشیم؟ منم ثمینم! هرطور که دوست داشتی صدام کن، باشه؟ ثمین با نهایت انرژی و لبخند حرف میزد و من و پیام پوکر بهش نگاه میکردیم؛ کاش کمی از انرژیش رو به ما میداد! مایا کنارش نشست و من گفتم: - ثمین جون اینجا راحتی؟ اتاق هست، حیاط هم گزینهی خوبیه! هوا خوبه اگه راحتین اونجا هم میتونین بشینین. بیتعارف از جا بلند شد. - باشه عزیزم، هرجا مایا جون راحت بودن میشینیم! شما دوست داری کجا بریم دختر خوشگلم؟ مایا که کمی با رفتار دلنشین ثمین نرم شده بود به حیاط اشاره کرد. - توی حیاط! - باشه عزیزم، پس ما میریم توی حیاط. با لبخند بهشون نگاه کردم و به محض خروجشون پیام گفت: - مگه میشه انقدر انرژی؟ خندیدم. - نمیدونم! مثل اینکه شده. گوشی باز توی جیب شلوارم لرزید و من به صفحهاش نگاه کردم؛ نامدار بیخیال نمیشد! «من باید ببینمت ویانا؛ حرفای این مرتیکهی دیوث از سرم خارج نمیشه!» کوتاه براش نوشتم: «فعلا نمیتونم، مایا پیشمه حوصلهی سر و صدا ندارم!» «کجایی؟» کلافه به پیام نگاه کردم؛ حواسش به حیاط و مایا و ثمین بود. «خونه؛ ولی نیا اینجا نامدار! موضوعی نیست که بخوای انقدر بزرگش کنی.» کمی گذشت و جوابی دریافت نکردم؛ کلافه گوشی رو توی جیبم برگردوندم و شالم رو از دور گردنم برداشتم و روی مبل نشستم. - نامدار عصبی بود؟ سوال غیرمنتظرهام باعث شد پیام بهم نگاه کنه. - زیاد! به پیشونیم دست کشیدم و پرسیدم: - هومان کجاست؟ - از امروز دیگه توی کلینیک کارمیکنه، پیش آیدا خانوم! به کنایهاش خندیدم و ادامه داد: - توفان و نفسم رفتن دنبال خونه برای کرایه. زیرلب گفتم: - به سلامتی. صدای زنگ خونه باعث شد از افکارم خارج بشم و به مانیتور آیفون نگاه کنم؛ چهرهی جدی نامدار باعث شد عین جنزدهها از روی مبل بپرم و سمت درب خونه برم! - این باز اینجا چیکارمیکنه؟ سمت پیام برگشتم. - پیام تروخدا بیرون نیا! بزار خودم باهاش آروم صحبت کنم، نمیخوام جلوی مایا سروصدا بشه!- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصت و چهارم» خونه غرق در تاریکی بود و همه خواب بودن؛ با تاپ و شورتک توی تنم و مایا توی آغوشم به پایین پلهها رسیدم و تازه متوجه سر و وضع خودم شدم! با این لباسها میخواستم برم دکتر؟ گیج شده خواستم مایا رو روی مبل بزارم و برگردم تا لباسهای خودم رو عوض کنم، که توی اوج تاریکی نامدار نور موبایلش رو سمت صورتم گرفت و نگران و متعجب اسمم رو صدا زد! - ویا! به مایا توی آغوشم نگاه کرد؛ چهرهام پریشونی رو فریاد میزد! - چیشده؟ مایا چیزیش شده؟ بیفکر گفتم: - داره تو تب میسوزه! باید ببرمش دکتر؛ وای نامدار، چه غلطی کنم؟ نزدیک بود به گریه بیوفتم، سریع مایا رو از آغوشم گرفت و به سر و وضعم نگاه کرد. - لباس بپوش تا بریم دکتر! پلههارو دوتا یکی بالا رفتم و سریع لباسهام رو عوض کردم، با عجله سمت نامدار برگشتم و هردو از ویلا خارج شدیم؛ مسیر ویلا تا درمونگاه رو از نگرانی سکته کردم و بالاخره به مبدا رسیدیم! خسته و نگران سرم رو روی شونهی نامدار گذاشتم و چشم بستم؛ مایا زیر سرم بود و تبش خیلی کمتر شده بود! خیالم کمی راحتتر بود اما همچنان آروم و قرار نداشتم. نامدار ذرهای تکون نمیخورد تا من اذیت نشم؛ معذب به خودم اومدم و سرم رو از روی شونهاش برداشتم؛ یکم زیادی صمیمی شده بودم! با خستگی به صورتم دست کشیدم و گفتم: - ببخشید نامدار، توام از خواب و زندگی انداختم. جدی جواب داد: - دیگه هیچوقت اینجوری نگو؛ مایا بچهی منم هست! وظیفمه بیارمش دکتر و ازش مراقبت کنم؛ پنج سال اول زندگیش رو نبودم، بزار الان از خواب و زندگیم بیوفتم! بهش نگاه کردم؛ اخم داشت! از خودش شاکی بود؛ من هم ازش شاکی بودم. بیحرف به مقابلم نگاه کردم و نامدار کلافه به پیشونیش دست کشید؛ حالش خوب نبود! نامدار این روزها اصلا حالش خوب نبود؛ خودش رو بابت این پنج سال سرزنش میکرد و من بهش حق میدادم. کمی بعد سرم مایا تمام شد و از روی تخت پایین آوردمش؛ به موهای لختش دست کشیدم و سرش رو بوسیدم؛ پیشونیش دیگه مثل چند دقیقهی قبل داغ نبود. - خوبی عشقِ مامان؟ سر تکون داد و بیحال سمت نامدار رفت؛ با دست کوچیکش دست نامدار رو گرفت و من بهش نگاه کردم! حسرت داشت؛ نامدار سرشار از حسرت بود! حسرت تموم روزهای اون پنج سالی که کنار من و دخترش نبود. - شما خیلی قهرمانی؛ هم مامان ویا رو نجات دادی هم من و، ممنونم! نامدار روی زانو نشست و با عشق گونهی مایا رو بوسید؛ قلبم توی سینه تکون خورد… نامدار لعنتی، چرا همون موقع مایا رو نپذیرفتی که حالا یه خانوادهی بینقص باشیم؟ - خواهش میکنم عزیزم؛ من همیشه تو و مامان ویا رو نجات میدم! مایا با نیم نگاهی به من باز سمت نامداربرگشت. - قول؟ نامدار توی اوج حسرت و غم کوتاه لبخند زد. - قول! مایا باز دست نامدار رو گرفت و از درمونگاه خارج شدیم؛ نگاهم لحظهای از دستهای قفل شدهی نامدار و مایا جدا نمیشد! نامدار هم همینطور بود؛ مدام به دستهای خودش و مایا نگاه میکرد و حسرت میون نگاهمون موج میزد؛ شاید حتی مایا هم حسرت داشت! حسرت از اینکه چرا پدر قهرمانی مثل نامدار نداره… *** ماشین رو مقابل خونه پارک کردم و پیاده شدم؛ مربی مهدکودک مایا پشت درب خونه منتظر بود و با دیدن من سمتم برگشت. - سلام خانوم وثوقی، روز بخیر. در جواب لبخند بزرگ و لحن صمیمانهاش لبخند زدم. - سلام عزیزم؛ خانوم لطیفی، درست میگم؟ سر تکون داد. - بله، بسیار خوشوقتم. دست جلو بردم و دستش رو گرفتم. - همچنین! بفرمایید، بیرون خونه واینستید. درب حیاط رو با کلید باز کردم و دختر جوون خوشرو با ببخشیدی وارد حیاط سرسبز خونه شد؛ عینک آفتابی رو بالای سرم گذاشتم و سمت خونه راهنماییش کردم. گوشی توی جیب پشت شلوار جینم لرزید و کوتاه بهش نگاه کردم. «ویانا این توکلی حرومی چی میگه؟ چرا جواب تماسات رو نمیدی؟ نکنه راسته حرفاش؟ شرکت قحط بود رفتی اونجا واسه کار؟»- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصت و سوم» توفان بیچاره دستهاش رو بالا برد. - گوه خوردم بخدا! نیتم فقط خوش گذرونی بود، فکرنمیکردم بچه سرما بخوره. به بازوش ضربه زدم و با خنده از جمع خارج شدم؛ بچهها میخندیدن و حرف میزدن؛ نیکان پاسور آورده بود و من نیاز به کمی هوا خوری داشتم. وارد حیاط شدم و بازوهام رو بغل گرفتم؛ هوای کیش خوب بود و خداروشکر برخلاف تهران باد سرد نمیوزید. حداقل میتونستم با یه تیشرت توی شب بدون دغدغه توی حیاط بایستم. آسمون رو نگاه کردم؛ ستارهها چشمک میزدن و لبخند زدم؛ صدای قدمهایی از پشت سرم شنیدم و سرم رو سمت صدا متمایل کردم؛ حدس زدنش سخت نبود، قطعا نامدار بود! بیحرف کنارم ایستاد و سوییشرت توی دستش رو روی شونههام انداخت! با نگاه کوتاهی به مقابلش خیره شد و پاکت سیگار و فندکش رو از جیبش بیرون آورد. - سردم نبود! - پس چرا بازوهات و بغل گرفته بودی؟ سوال بیمقدمه و قانع کنندش باعث شد ساکت بشم و خیره فقط بهش نگاه کنم؛ سیگاری از پاکت بیرون آورد و سمت من آورد. - من نمیکشم نا… نذاشت حرفم تموم بشه و سیگار رو بین لبهام قرار داد! متعجب فقط بهش نگاه کردم و سیگار رو روشن کرد و در لحظه از بین لبهام برداشتش! به فیلتر رژی شدهاش نگاه کرد و بعد با رضایت سمت لبهای خودش برد؛ ماتم برد! نامدار داشت با قلب من چیکار میکرد؟ هدفش از این کارها چی بود؟ میخواست آزارم بده؟ بعد از هر پک به فیلتر رژی شده نگاه میکرد و با لذت میکشید؛ بهم نگاه کرد، به چهرهی پر از تعجبم! نرم خندید و به سیگارش پک دیگه ای زد. - بعد از پنج سال، اولین نخ سیگاری بود که واقعا بهم چسبید! از هیجان به نفس نفس افتادم و نگاهم پایین افتاد؛ نامدار سیگار به فیلتر رسیده رو کنار نگاه من انداخت و با کفش لهش کرد؛ قلبم تند میکوبید و نامدار اگر قدمی بهم نزدیکتر میشد، رسوا میشدم! باز عین نوجوون های عاشق شده بودم؟ چته ویانا؟ کنترل کن! بهش نگاه کردم؛ اون هم از قبل بهم خیره بود. مثل همیشه عاشق! - هدفت از این کارا چیه نامدار؟ کمی اخم کرد؛ با مکث جواب داد: - کدوم کار؟ پوزخند زدم. - کدوم کار؟ رژی کردنِ فیلتر سیگارت بعد از اون همه سال و اون همه اتفاق، رفتار نرمالیه؟ بهم نگاه کرد؛ دیگه لبخند نداشت، اخم داشت! - خواستم بعد مدتها یه سیگار درست حسابی بکشم! اشتباه کردم؟ با حرص نگاهم رو ازش گرفتم و به مقابلم خیره شدم؛ همچنان قلبم تند میکوبید اما به ظاهر چیزی رو نشون نمیدادم! - ویانا، ببین من و! من بیخیالِ تو نمیشم؛ فکرنکن قراره عقب بکشم! تورو همیشه خواستم و به دست آوردمت؛ با یه حماقت از دستت دادم ولی دلیل نمیشه باز از خواستنت دست بکشم! کل این پنج سال دنبالت بودم، حتی تو اوج ناامیدی هم کل ترکیه رو گشتم تا پیدات کنم؛ اونوقت حالا که مقابلم وایستادی ازم میخوای بیخیالت بشم؟ نمیشم ویا، نمیشم! هیچکس واسهی من مثل تو نمیشه، نمیخوام هم که بشه! این و بکن توی سرت؛ تو مال منی، تا همیشه! قرار نیست ازت دور بشم، قرار نیست ازت فاصله بگیرم! واسه نزدیک شدن بهت هرکاری میکنم، هرکاری. فقط بهش نگاه کردم و با اخم سمت خونه رفت؛ نگاه غمگینم روی درب خونه ثابت موند و نامدار از مقابل چشمهام دور شد؛ نمیتونستم بیان کنم، ولی من هم قلبم براش میلرزید! اگر اتفاقات گذشته نیوفتاده بود هیچوقت از نامدار دور نمیشدم! نامدار همیشه برای من بهترین بود؛ همیشه حالم رو خوب میکرد ولی بعد از اون اتفاقات همچنان میتونستم بهش اطمینان کنم؟ ساعاتی بعد توی اتاق خواب، از آینه به سرور و مایای خواب رفته نگاه کردم و نگاهم رو سمت چهرهی پریشون خودم برگردوندم. حرفهای نامدار توی سرم بالا و پایین میشدن و راه درست رو از غلط تشخیص نمیدادم! به محض رسیدنم به تهران باید پیش آیدا میرفتم؛ آیدا ناجیِ من بود! به موهام برس کشیدم و با نفس عمیقی سعی کردم افکارم رو منظم کنم. - ریلکس باش ویانا، انقدر اورثینک نکن! آروم و زیرلب با خودم حرف میزدم که متوجه زمزمههای آرومی شدم؛ از آینه فاصله گرفتم و کنجکاو سمت بچهها رفتم؛ سرور عمیق توی خواب بود و مایا هزیون میگفت؟ ترسیدی جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم؛ مایا وقتی حالش خیلی بدبود هزیون میگفت، نکنه باز به اون حالت بد برگشته بود؟ نگران موهاش رو از روی صورتش کنار زدم و صداش زدم؛ همچنان زیرلب هزیون میگفت و پلک از پلک باز نمیکرد! نگران دست روی صورتش کشیدم و دستهام همونجا خشک شد! بچه داغِ داغ بود! حسابی تب داشت؛ از دستِ توفان؛ مایا آخر سرما خورده بود! بدن داغش رو آروم از روی تخت بلند کردم و سمت در رفتم؛ میون خواب و بیداری و هزیونهاش به تاپ توی تنم چنگ زد و من و نگران، بدون فکر کردن به هیچی از پلهها پایین رفتم تا مایا رو پیش دکتر ببرم! دست و پام رو گم کرده بودم؛ باید چیکارمیکردم؟ اگه از شدت تب تشنج میکرد چی؟ تنش آتیش بود! چه غلطی میکردم؟- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
فصل دوم آزمند رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند) | عسل اکبری ( هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
«پارت شصت و دوم» نیکان بیخیال سر بالا انداخت. - نه بابا نترس؛ توفان الان داره خوش میگذرونه! اصلا هم ناراحت نیست. همه خندیدن و نامدار نیکان رو سمت پله ها راهنمایی کرد. - برو بخواب نیکان، وقت خوابت گذشته داری چرت و پرت میگی دیگه. بچهها شب بخیر گفتن و همه سمت اتاقها رفتن؛ من اما قبل از اینکه سمت پله ها برم نامدار اسمم رو صدا زد. - ویانا! سمتش برگشتم؛ خم شد و کفشهام رو از روی زمین برداشت و سمتم گرفت؛ با لبخند کوچیکی کفشهارو از دستش گرفتم و کتش رو از روی شونهام برداشتم و سمتش گرفتم! خیره بهم کت رو گرفت و زیرلب گفتم: - بازم ممنون بابت امشب. - وظیفهام بود ویانا! از این به بعد بیشتر مراقبت کن. سر تکون دادم و به پلهها اشاره کرد. - مزاحمت نشم، شبت بخیر. شب بخیر آرومی گفتم و از پلهها بالا رفتم؛ احساس میکردم بعد از اون پنج سال دوباره داره قلبم برای نامدار میتپه… نگاهش مثل قبلها هنوز پر از عشق بود! قلبهای تو چشمهاش رو میدیدم؛ باید چیکار میکردم؟ رفتار درست چی بود؟ هیچی نمیدونستم! هیچی… *** موهام رو یک طرف شونهام انداختم و به دریای مقابلم نگاه کردم؛ موجها محکم جلو میومدن و در نهایت به کف پاهام برخورد میکردن؛ از دیشب به بعد نسبت به دریا حس بدی گرفته بودم! حتی برخورد کوچیک موجها با کف پاهام بهم حس ترس میداد. بچهها با خنده توی آب میدوییدن و توفان و نیکان عین بچههای پنجساله آب بازی میکردن. نفس و سرور و آهو با خنده نظارهگر بودن و گاهی توسط بچهها خیس میشدن؛ پیام و جاوید و هومان هم به همراه نامدار تکیه زده به ماشینها سیگار میکشیدن و حرف میزدن! نامدار عین همیشه اخمو و جدی از شوخی و آب بازی بچهها فاصله گرفته بود و سر و وضع مرتبش رو به خیس شدن و آب بازی کردن ترجیح میداد! با موهای برس کشیده و بالا زده و تیشرت و شلوارک کرم قهوهای رنگش به ماشین تکیه داده بود و با عینک آفتابی روی چشمش حرفهای پیام رو با سر تایید میکرد. مایا هم با شباهت بسیارش به نامدار، از آب بازی فاصله میگرفت و مدام توسط توفان سمت آب کشیده میشد! با جیغ سعی کرد از آغوش توفان فاصله بگیره من با صدای بلند گفتم: - توفان ول کن بچه رو! بیشتر از این خیسش نکن؛ مایا زود سرما میخوره. - یعنی چی آخه؟ مگه میشه بچه آب بازی دوست نداشته باشه؟ مایا از دست توفان فرار کرد و سمت من دویید. - مامان عمو توفان لباسام رو خیس کرد! بدم میاد. به تاپ و شورتک خیس شدهی توی تنش نگاه کردم. - عزیزم لباس نیاوردم برات! تف تو روحت توفان… کمی لباس هارو توی تنش تکوندم؛ اونقدر هم خیس نبودن اما مطمئن بودم مایا تا رسیدن به ویلا دیوونهام میکنه! سمت دخترا رفتیم و کنارشون نشستیم؛ مشغول تخمه خوردن بودن و توفان و نیکان مدام سمتشون آب میپاشیدن! نفس معترض جلو صورتش رو گرفت و داد زد: - توفان میکشمت! آدم باش دو دقیقه؛ من تازه عروسم مثلا، یکم نازم و بکش! همه خندیدیم و توفان سر تا پا خیس جلو اومد و گونهی نفس و محکم بوسید. - نازتم میکشم! نفس با جیغ به گونهاش دست کشید. - توفان داره ازت آب میچکه! وای، دیوونم کردی! توفان بلند خندید و باز سمت نیکان رفت؛ با ساحلی توی تنم کنار بچهها نشستم و کمی تخمه توی مشتم گرفتم. - نفس بازم ببخشید بابت دیشب؛ عروسیتون و خراب کردم! یه دنیا نگران شدید، زشت شد خیلی! نفس مهربون لبخند زد. - این چه حرفیه دورت بگردم؟ نگرانت که شدیم، ولی نیازی به معذرت خواهی نیست. همین که سالمی کافیه. ساعاتی بعد که هوا تاریک شد، به خونه برگشتیم و تصمیم گرفتیم کمی دورهم خوش بگذرونیم؛ نیکان وسط جمع ایستاد و پکر گفت: - تو جمع یه باردار داریم، یه بچه، و یه مادر که بخاطر بچهاش لب به الکل نمیزنه! این چه خوش گذرونیایه؟ بچهها خندیدن و توفان سمت مایا رفت؛ گونهاش رو بوسید و روی موهاش دست کشید. - عشقِ عمو، وقت خوابت رسیده؛ برو بخواب! بدو برو. با خنده توفان رو پس زدم و مایا رو توی آغوش خودم کشیدم. - توفان! ول کن بچم و، بشینید پاسور بازی کنید مفسدا! پانتومیم بازی کنید، این همه سرگرمی! حتما باید زهرماری بخورید؟ نیکان معترض گفت: - یادت نمیاد اون روزا که همه دورهم میخوردیم چقدر خوش میگذشت؟ ای بابا! چیکارکنیم دیگه، چارهای نیست. مایا توی آغوشم جلوی دهانش رو گرفت و پشت سرهم عطسه کرد؛ معترض توفان رو نگاه کردم. - بخدا اگه مایا سرما بخوره تیکه تیکهات میکنم! تو میدونی این بچه چقدر سرماخوردگیش بده؟ مگه خوب میشه دیگه؟- 90 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و دوم) اینبار دخترک بیخیال آینه شد و همانطور نشسته روی صندلی سمتش برگشت. - توپِ توپی داداش! چرا باور نمیکنی؟ ولی کاش کراوات میبستی. معراج اخم کرده به دخترک نگاه کرد و حین بستن ساعت مچیاش پاسخ داد: - من کی کراوات بستم که الان بار دومم باشه؟ خوشم نمیاد متین. لبخند بزرگی روی لبهای متین نشست و ابروهایش را بالا انداخت. - اگه لیلی دوست داشته باشه چی؟ اخمهایش کمرنگ شدند و دستش روی ساعت مچی خشک شد؛ حتی لحن صدایش هم حین پاسخ دادن آرام بود. - هروقت لیلی شخصاً گفت کراوات دوست داره اونوقت میبندم! فعلاً حرف نزن. حرفی که در سر خودش میپیچید را متین به زبان آورد: - تو کِی انقدر سست عنصر شدی معراج؟ خودش هم آن را با تمام وجود قبول داشت؛ لیلی کاملاً با خواستههایش قادر به تغییر معراج بود! اخم کرده سمت درب خروجی اتاقش رفت و برای بار آخر ساعت را چک کرد؛ باید میرفت و نمیخواست برای نخستین بار مقابل او بدقول باشد. - حرف مفت نزن دیگه! من میرم، اونجا میبینمت متین. دخترک سرخوش در هوا برایش دست تکان داد. - موفق باشی آقای مجنون! یادت نره معراج، جسارت توی عاشقی حرف اول رو میزنه. جملهی آخرش را بلند گفته بود و معراج از پشت درب اتاق آن را شنیده بود؛ جسارت در عشق حرف اول را میزد! حق با متین بود، معراج باید مقابل لیلی جسور میبود. از خانه بیرون زد و سمت ماشین رفت؛ با نهایت وسواس حتی ماشینش را هم به کارواش برده بود و نمیخواست کوچکترین ایرادی از سوی او مقابل نگاه لیلی باشد! باید بینقص میبود تا میتوانست دل لیلی را کمی بلرزاند. سمت آدرس فرستاده شده حرکت کرد و با وجود ترافیک سنگین اما فاصلهی کم، زود به مقصد رسید. نگاهش روی خانهی مقابلش چرخید و آن نورهای زیاد روی ساختمان تک واحدی و زیبایی چشمگیر و البته حضورش در منطقهی شمال تهران، کمی با گفتههای لیلی ناهماهنگ بود! نگران شهریهی دانشگاهش بود و همزمان در این خانهی لوکس زندگی میکرد؟ با وجود این خانه، مجبور بود دوشیفت در آن آموزشگاه کوفتی کار کند؟ اخم میان ابروهایش نشست و از ساختمان چشم گرفت؛ یک جای کار میلنگید، امشب تهوتوی داستان را در میآورد! درب خانهی مقابلش باز شد و بند افکارش از هم گسست؛ با دیدن لیلیِ زیبایش در آن پوشش سرخ رنگ و آرایش ملایم روی صورتش، مغزش سوت کشید و تمام افکار مربوط به خانهی مشکوک در شمال تهران از سرش پرید! -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاه و یکم) در دلش بارها و بارها از متین تشکر کرد؛ هرچند پیشنهادش با کمک هوش مصنوعی بود اما حسابی به معراج کمک کرده بود! هم یک شب کامل را در کنار او میگذارند و هم داشتند رسماً با یکدیگر صحبت میکردند! شاید حتی آدرس خانهاش را هم میگرفت و دگر از این دنیا چه میخواست؟ طولی نکشید که مجدداً لیلی تعارف کرد: «نه واقعا نمیخوام مزاحمتون بشم!» در دلش به خود امید داد؛ میدانست که اگر قدری تلاش کند میتواند خودش به دنبالش برود. « مزاحمید خانم، اینطوری نگید. تالار خارج از شهره و من نمیتونم چنین اجازهای رو به خودم بدم.» از اضطراب لب پایینش را گزید و با اخمهای درهم با پاهایش روی زمین ضرب گرفت؛ نگاهش لحظهای از روی صفحهی موبایلش کنار نمیرفت و با نهایت امید و انگیزه زیرلب با خود تکرار میکرد: - تو میتونی معراج تو میتونی… آدرس و بهت میده و میری سراغش، تو میتونی پسر. آدرس را در یک پیام کوتاه برایش ارسال کرد و بعد بلافاصله نوشت: «ممنون از لطفتون جناب، حتماً یه روز جبران میکنم.» پیروزمندانه تلفنش را روی مبل کوبید و دستانش را مشت کرد؛ لبخند بزرگ تا پشت لبش آمد اما لبانش را محکم روی یکدیگر فشرد. - اینه! اینه قدرت معراج تهرانیمقدم. پیام آخرش را باری دیگر خواند و با لبخند کوچک و نگاه خوشحالش آرام زمزمه کرد: - فقط یه نیم نگاه کافیه تا جبران کنی لیلی، یه نیم نگاه! *** برای هزارمین بار خودش را در آینه قدی کنج اتاق متین چک کرد و یقهی پیرهن مردانهی سیاهش را مرتب کرد؛ چند دقیقهی دیگر سوی خانهی لیلی حرکت میکرد و میخواست که بینقص باشد! حداقل آنقدری خوب باشد که دل دخترک را بلرزاند؛ بارها با خودش تکرار کرده بود که امشب، باید جسارت به خرج دهد و در نهایت جنتلمن بودن با او رفتار کند. دست در موهای مرتب شدهاش کشید و یقهی کتش را مرتب کرد؛ متین از آن سوی اتاق پاپیون را روی پیرهن مردانهی سفیدش مرتب کرد و رژ صورتی روی لبهایش را تمدید کرد؛ حینی که از آینه به بازتاب چهرهی معراج نگاه میکرد خندید و پر تأسف سر تکان داد. - پسر تو جدی جدی از دست رفتی! لیلی مجنونت کرده، اگر تا الان هم کسی نمیدونسته امشب تمومِ عالم و آدم باخبر میشن. این را خودش هم خوب میدانست و قطعاً با وجود لیلی در کنارش با آن نگاههای سرشار از عشق، همه متوجه موضوع میشدند؛ همه، به جز خود او! سمت متین برگشت و بیتوجه به کنایهاش قدری نگران پرسید: - متین مثل آدم و بیشوخی جواب بده، خوب شدم؟ -
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
عزیزدلمی مرسی از شما و سارا جان💋✨- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@هانیه پروین @s.a ممنوعهها ادیت شد.- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
درود عزیزم، مرسی از وقتی که برام گذاشتییی💓 ادیتشون کردم همینجا اطلاع میدم- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت پنجاهم) چشمانش درخشیدند و قلبش بالاخره آرام گرفت؛ حال میتوانست بگوید نسبت به آیندهاش با لیلی امیدوار است، شاید امیدوارترین آدم دنیا! دستانش برای باز کردن پسورد گوشی میلرزیدند و پس از چندبار اشتباه وارد کردن رمز چهار رقمی، بالاخره موفق شد و پیام لیلی کامل مقابل چشمانش نقش بست: «سلام جناب آژند شبتون بخیر، ببخشید حقیقتش از بابت عروسی دوستتون مزاحم شدم و خواستم بگم که شرایطم رو جور کردم. فقط اگر میشه آدرس و ساعت دقیقش رو بهم بگید.» آب دهانش را قورت داد و لبخند به لبهایش جان بخشید؛ روی ابرها بود… لیلی با او چه کرده بود؟ انگشتانش تند تند روی کیبورد گوشی چرخیدند و با نهایت تردید پیام نوشته شدهاش را پاک کرد؛ نوشت و پاک کرد، نوشت و پاک کرد… باید چه میگفت؟ از او تشکر میکرد و آدرس و ساعت میهمانی را در یک پیام برایش ارسال میکرد؟ فکری در سرش جرقه زد! فرصت خوبی بود اگر لیلی قبول میکرد که با آن به میهمانی برود، نه؟ خوب که نه، فوق العاده بود! پیام جدیدی تایپ کرد و همچنان در ارسال کردنش شک داشت؛ تردید مثل خوره به جانش افتاده بود اما باید قدری برای به دست آوردن لیلی شجاعت به خرج میداد، ترسو بودن کار مردهای عاشق نبود! دستش روی علامت ارسال رفت و پیامک را با یک نفس عمیق برای لیلی ارسال کرد. «سلام لیلی خانم شب شماهم بخیر، ممنون ازتون که شرایط رو جور کردین و درکنارمون هستین. اگر ایرادی نداره برای رفت و آمد خودم همراهتون باشم چونکه فضای عروسی بیرون از شهره.» خوب به خاطر داشت که لیلی ماشین نداشت و همیشه با تاکسی به آموزشگاه میرفت؛ گاهی هم حینِ از دور نگاه کردن متوجه میشد که پیاده از سمت ایستگاه مترو قدم برمیداشت و قطعاً اجازه نمیداد که او به تنهایی با یک تاکسی و مرد غریبه به آنجا بیاید! اما در حقیقت خودش هم برای لیلی یک مرد غریبه به حساب میآمد… نگاهش سراسیمه و بیطاقت روی صفحهی موبایل میچرخید و در نهایت، همزمان با لرزیدن تلفن میان انگشتانش پیامی از سوی دخترک دریافت کرد: «ممنون از شما که چنین درخواستی رو بهم دادین؛ حقیقتش نمیخوام مزاحمتون بشم، خودم یه طوری میام ایرادی نداره.» پیامش بوی تعارف میداد و انگار که اگر قدری اصرار میکرد درخواستش برای دخترک قابل قبول بود! سریعاً پاسخ داد: «این چه حرفیه خانم، اگر ایرادی نداره شما آدرس بدید من خودم همراهیتون میکنم.» -
جایی که انتقام رنگ عشق میگیرد رمان آبیِ مرگ، سبزِ وسوسه | عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانی بانو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
(پارت چهل و نهم) روزها بی لیلی و خبرش برای آمدن یا نیامدن به مهمانی رادمان میگذشت؛ هرلحظه بیشتر از پیش برایش خسته کننده بود و دیگر طاقتی برای به دست آوردنش نداشت! نگاهش در هر شرایط روی موبایلش میچرخید و در انتظار یک پیام از سوی مخاطب «لیلیِ من» بود! شمارهای که از روی کارت ویزیت برداشته بود و این احتمالاً تنها شانسی بود که این روزها آورده بود. ماکارونی یک روز قبلش را از یخچال بیرون آورد و توی ماکروفر قرار داد؛ دست به کمر مقابلش ایستاد تا یک دقیقه سپری شود، هرچند پس از آنهم ماکارونیهای انتهای ظرف همچنان سرد میماندند. در ظرفش چنگال زد و حین خوردن ماکارونیهای نهچندان گرم شده، وارد پذیرایی شد. نگاهش روی بومهای پراکندهی روی دیوار چرخید و یاد لیلی مجدداً در ذهنش زنده شد. نگاهش روی صفحهی موبایلِ خاموش روی میز میخ ماند؛ فرداشب مراسم عروسی رادمان بود و همچنان هیچ خبری از لیلی و پیشنهاد معراج برای نقاشی کشیدنش نبود! اصلا نکند یادش رفته باشد؟ لازم بود این موضوع را یادآوری کند یا این رفتار از سوی معراج غلط بود؟ تنش را کلافه روی کاناپه رها کرد و بیصبریاش آهی شد و از میان لبهایش بیرون آمد. بیصبرانه انتظار پیامی از سوی لیلی را میکشید و دگر طاقتی برایش باقی نمانده بود؛ خیلی کم مانده بود تا متلاشی شدنش، خیلی کم. سرش را به عقب تکیه داد و چشمبست؛ با همان رکابی توی تنش دستانش را از هم باز کرد و دوطرف کاناپه قرار داد. ماکارونیهای نیمه گرم را زیر دندانهایش جویید و با صدای آرامی که از سوی تلویزیون میشنید در فکر فرو رفت؛ فکر آنکه اگر لیلی این پیشنهاد را هم نمیپذیرفت دگر چه راهی پیش رویش بود تا به او نزدیک شود؟ فرصت میهمانی رادمان فرصت خوبی بود و نمیخواست از دستش دهد، اما شرایط لیلی کار را خراب میکرد! طبق گفتهاش خانوادهی سختگیری داشت و شاید با وجود آنها آمدنش به میهمانی شبانهی رادمان غیرممکن بود، اما از سویی دیگر شاید هم بخاطر بوم نقاشی و فرصت جور کردن شهریهی دانشگاه به آنجا میآمد، نه؟ سعی داشت خودش را قانع کند و قلبش را آرام، اما هیچ چیز مشخص نبود! مشخص نبود تا قبل از آنکه تلفن روی سطح شیشهای میز مقابلش بلرزد و معراج بیطاقت چشم باز کند و به آن خیره شود! ماکارونیها را جوییده و نجوییده روانهی معدهاش کرد و سمت تلفن هجوم برد؛ خودش بود، خودش با آن نام دلربایش که روی صفحهی گوشی معراج نقش بسته بود!