-
تعداد ارسال ها
59 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های Yasi..
-
Yasi.. شروع به دنبال کردن مشاعره یک بیتی✍🏻 کرد
-
به هیچکدومتون محل نمیذارم و به کسی امضا نمیدم میگم وقتایی که باید میبودین نبودین الان که...
- 27 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت 2 به جمعیتی که توی همدیگه وول میخوردن نگاه کردم. واقعا چطور میتونستن اینقدر راحت باشن و بدون هیچ خجالتی تنشون به تن هر کسی بخوره؟ نفسم رو عمیق بیرون فرستادم. گلوم خشک شده بود؛ اینجا هم باید بری بگردی تا یه نوشیدنی بدون الکل پیدا کنی. فضا تاریک بود، رقص نور ها روشن همراه با یه آهنگ کر کننده. از بین ادما به سختی عبور کردم به صورتی که هر دفعه به یکی برخورد میکردم. لیوان آب پرتغالی برداشتم و برگشتم؛ چند قدم به میزی که روش نشسته بودیم مونده بود که یک دفعه به شخصی برخورد کردم و لیوانم روی شخص روبروم خالی شد. از حرص چشمام رو بستم و چند ثانیه بعد باز کردم. پیرهن مشکی رنگش خیس شده بود از آب پرتغال من. + ای گوه تو این شانس. جرعت سر بلند کردن نداشتم چون واقعا گند زده بودم. + همینجوری سرتو انداختی پایین واسه خودت راه میری حواست کدوم گوریه؟ واقعا بی ادب بود ولی خب بازم من مقصر بودم. آروم لب زدم: - ببخشید... ندیدمتون. با اخمهای توی هم دستی به پیرهنش کشید: + وقتی اینجوری یه شال درازی انداختی دورت معلومه که جلو پاتو میگیره. دهنم رو وا کردم که مثل خودش بیادب شم و چهارتا حرف بارش کنم که مثل گاو رفت و دور شد. مرتیکهی الاغ به شال من گیر میده؛ نه پس انتظار داره مثل بقیه همه جام رو بندازم بیرون و راه برم. نزدیک میز شدم که هنوز تانیا نیومده بود، عصبی پلهها رو پیش گرفتم و رفتم بالا، در هر اتاقی رو باز میکردم تانیا نبود. - ای بمیری تانیا که هرچی میکشم از دست توعه؛ آخه منو آوردی اینجا که چی؟ حالا هم که آوردی خودت کدوم گوری رفتی که غیبت زده؟ در حال غر زدن درها رو یکی یکی باز میکردم؛ ماشالا یکی دوتا اتاقم نبودن که هزارتا اتاق هست. در اتاق دیگهای رو باز کردم که با دیدن صحنهی روبروم دستم روی دستگیرهی در خشک شد. همون پسره با بالاتنهی برهنه در حال عوض کردن لباس وسط اتاق بود. اون به من خیره شده بود و منم به اون. قد متوسطی داشت و چشمهای قهوهای با ته ریش مشکی. یه لحظه به خودم اومدم: - ع...عذر میخوام. دستگیرهی در رو توی دست فشار دادم خاستم ببندمش که با قدمهای بلندش به سمتم اومد و مچ دستم توسط دستهای بزرگ مردونهاش قفل شد. قلبم مثل گنجشک داشت به سینم میکوبید و تموم تنم از ترس داشت میلرزید. دستم رو کشید و به داخل اتاق کشیده شدم؛ چشمهام پر از اشک شده بود و کم مونده بود که سرازیر شن، با صدایی لرزان که سعی داشتم محکم باشه لب زدم: - چی...چیکار میکنید؟ سرش رو خم کرد تا صورتم رو بهتر ببینه، سرم رو پایین تر فرو بردم که صداش کمی بالا رفت: + تو اینجا چه غلطی میکنی؟ اون همه بلایی که سرم آوردی بس نبود؟ گیج شده بودم، تو دلم به زمین و زمان فحش میدادم که من چرا باید اینجا باشم. -م... من... من.. صداش هر لحظه بالا و بالاتر میرفت. + هیس.. تو داشتی منو تعقیب میکردی؟ چرا دنبالم افتادی؟ نزدیکم شد و دستش رو روی گلوم گذاشت، به سختی نفس میکشیدم. با چشمهای اشکیم توی چشمهای بیرحمش زل زدم و با دست محکم روی دستش میکوبیدم تا بلکه از فشار دستش کم شه. + چی ازم میخوای؟ مگه توعه پست فطرت منو ول نکرده بودی، مگه تنهام نذاشتی پس چرا هرجا میرم دنبالمی؟ اشک میریختم و صدام بریده بریده در میومد: - تو.. تورو خدا ولم کن... دارم خفه میشم.. انگار صدای من رو اصلا نمیفهمید و فقط با خشم بهم خیره شده بود. یه لحظه در باز شد و تانیا رو توی چهار چوب در دیدم که انگار فرشتهی نجاتم بود. تانیا با تعجب و ترس به صحنهی روبروش که من بودم نگاه کرد و رو به پسره داد زد: + داری چه غلطی میکنی روانی؟! پسره حواسش سمت تانیا پرت شد که از فرصت استفاده کردم و به عقب هولش دادم. شروع کردم به سرفه کردن و گلوم رو ماساژ میدادم، انگار راه نفسم قطع شده بود. تانیا به سمتم دوید و دستم رو گرفت: + خوبی؟ از شدت درد نمیتونستم جوابش رو بدم. پسره دور خودش میچرخید و توی موهاش دست میکشید، انگار تازه به خودش اومد و فهمیده بود داشت چه غلطی میکرد. تانیا عصبی داد زد: + رسما داشتی دختره رو خفه میکردی، چه مرگت بود؟ پسره عصبی غرید: + گمشید بیرون. چنان دادی زد که گوشامون کر شده بود. تانیا روانی نثارش کرد و کمکم کرد تا بیرون برم. به طبقهی پایین رفتیم و روی همون میز قبلی نشستیم. تانیا یه لیوان آب ب ام آورد و سمتم گرفت. + خوبی قربونت برم؟ لیوان آب رو گرفتم و سر کشیدم، گلوم میسوخت. - خوبم. سرم رو روی میز گذاشتم و ذهنم به سمت حرفای پسره پر کشید؛ منظورش چی بود، من که اون رو نمیشناختم پس چی میگفت! تانیا: تو اون اتاق چی میخواستی؟ چرا پسره داشت گلوت رو فشار میداد؟ میشناختیش؟ از این همه سوال کلافه شده بودم؛ سرم رو از روی میز بلند کردم که نگاهم توی همون دو جفت چشم قهوهای قفل شد، خیرهی چشمهاش بودم. چقدر چشمهاش برام آشنا بودن، انگار این چشمها رو قبلا هم یه جایی دیده بودم. چشم ازش برداشتم و به تانیا خیره شدم: - داشتم دنبال تو میگشتم که این پسرهی روانی توی اون اتاق بود. نمیدونم چه مشکلی داشت یه لحظه انگار دیونه شده بود حرفایی میزد که اصلا سر در نیاوردم، فکر کنم من رو با کسی دیگه اشتباه گرفته بود. + چی میگفت؟ دستی به شالم کشیدم و دور خودم فشردمش. - چرت و پرت، میگفت که من تنهاش گذاشتم و این چیزا. تانیا مشکوک نگاهم کرد و یه ابروش رو بالا انداخت: + میگما نکنه تو قبلا با این پسره دوست بودی و به من نگفتی؟ بطری آب رو به سمتش پرت کردم. - خبر مرگت تو از دستشویی رفتن منم خبر داری بعد انتظار داری از همچین موضوعی بیخبر باشی؟ هر دو خندیدیم. سنگینی نگاه پسره رو روی خودمون حس کردم، کلافه شده بودم. - تانی بریم دیگه؟ تانیا زهرماری نثارم کرد: + پاشو پاشو یکم برقصیم. چپکی نگاهش کردم: - برو گمشو من کسیو نمیشناسم با کسی هم نمیرقصم. + دختر پیغمبر نمیخواد با کسی برقصی بیا فقط با من برقص. از جاش بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد: + خانوم افتخار میدین؟ هردومون خندیدیم و دستش رو گرفتم و به سمت پیست رقص رفتیم. اهنگ ملایمی گذاشته بود که باعث شده بود منو تانیا بیشتر خندهمون بگیره. + مردم رو نگا دارن با پارتنرشون میرقصن من باید با تو برقصم. - ناراحتی میرم میشینم؟ صدای خندهمون توی موزیک گم شده بود. هنوز پسره داشت نگاه میکرد دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم ولی ترجیح دادم بهش توجه نکنم تا خودش خسته شه. تانیا: اوه ماهی پسر سمت چپی رو نگاه کن چه نازه لامصب. یکی توی پهلوش زدم. + نه جون من نگاه کن چند دقیقهست داره همش نگاه میکنه. به سمت چپ نگاهی انداختم که یه پسر حدودا بیست و سه یا چهار با کت و شلوار طوسی تیره و موهای بالا زده بود که نگاهش به سمت تانیا بود. - خاک بر سرت تانیا. داشتیم میرقصیدیم که تانی چرخی زد و رفت روبروی همون پسره و شروع کردن با هم رقصیدن؛ منم هاج و واج با چشمهایی گرد شده وایساده بودم اون وسط که تانی چشمکی بهم زد و به رقصش ادامه داد. هم عصبی بودم هم خندهام گرفته بود. خاستم به سمت میز برگردم که توی تاریکی دستی دور کمرم حلقه شد. - یا خدا.
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت 1 سرم رو به شیشهی ماشین تکیه دادم و به ابرهای سیاه نگاهی انداختم، اول زمستون بود و منم که عاشق بارون و برف. با هر بارونی یاد سمیرم میوفتادم و دلم براش تنگ میشد. الان هشت ماهه که ندیدمش، یک سال و هشت ماهه که از سربازیش میگذره و من هرروز به امید دیدنش روزام رو میگذرونم؛ گاهی با خودم میگم من چطور این همه وقت رو دووم آوردم؟! الانم با خودم میگم چطور چهار ماه دیگه صبر کنم! توی این یک سال و هشت ماه به اندازهی ده سال پیر شدم؛ نبود سمیر از یه طرف نبود مامان و بابامم از طرفی دیگه. گاهی با خودم میگم خدا چطور دلش میاد یه بچه رو توی سن هشت سالگی بدون خانواده کنه؟ چطور دلش میاد یه بچه رو بدون هیچ پشتیبانی رها کنه؛ بدون هیچ خانوادهای بدون هیچ سرپناهی که باعث شه مردم بهش سرکوفت بزنن، الان یازدهساله که دارم حرفهای طعنه آمیز عمو و زنعمو رو میشنوم و دم نمیزنم. دم نمیزنم چون سمیر بهم قول داده بعد خدمتش بیاد منو از این گرداب نجات بده. چهار ساله که با سمیر آشنا شدم، چهار ساله که دیونه وار عاشقشم و عاشقمه، چهار ساله که نفسم به نفسش بنده. توی این چندوقتی که خدمت بود اگه یه روز صداشو نمیفهمیدم روزم شب نمیشد، اگه... + ماهی کجایی دختر صددفعه دارم صدات میزنم! از ماشین پیاده شدم. - ببخشید متوجه نشدم. در رو بست، خندید و گفت: + باز کجا بودی، پیش اقا سمیر؟ دستش رو گرفتم. - اینقدر غر نزن راه بیا. نزدیک ویلا شدیم. تانیا سوتی کشید: + لامصب انگار قصره. نگاهی به تانیا انداختم. - فقط دو ساعت. عصبی نگاهم کرد: + باشه بابا بذار بریم داخل بعد تایم تایین کن برامون. وارد ویلا شدیم. صدای موزیک همه جا پخش شده بود، یه قسمت دختر پسرا در حال رقص بودن، یه سری ها در حال عکس گرفتن، بعضی هام درحال نوشیدنی خوردن. زیر لب غر زدم: - منو چه به همچین جاهایی. صدای آهنگ اینقدر زیاد بود که به سختی صداها به گوش میرسید؛ تانیا نگاهم کرد: + چی گفتی؟ سرم رو به گوشش نزدیک کردم. - حس خوبی به اینجا ندارم بیا برگردیم. +برو بابا تو هم با این حست، بیا فعلا بشینیم چند ساعت دیگه میریم. روی میز چهار نفرهای نشستیم و به بقیهی در حال رقص خیره شدم. +سلام خوش اومدین. به بهار همکلاسیمون که صاحب این مهمونی بود نگاهی انداختم که با اون پیرهن دو بندهی سفید چقدر ناز شده بود. من و تانیا بغلش کردیم. - سلام بهار جون چطوری؟ با اون لبخند خوشگلش جوابمون رو داد: + خوبم عزیزم درگیر مهمونی. تانیا لیوان آب رو برداشت. +چه مهمونیای هم گرفتیها. بهار خندید. + اره دیگه آخرین روزیه که اینجام گفتم مهمونی بگیرم که تو خاطر همه بمونه. سه تایی خندیدیم. بهار نگاهی به ما انداخت. + برید طبقهی بالا لباسهاتون رو عوض کنید و بیایین پایین خوش بگذرونید؛ منم همین اطرافم کاری داشتید صدام کنید، با اجازتون. تانیا سری تکون داد: + باشه گلم. بهار رفت، تانیا چشماش رو ریز کرد و نگاهم کرد که فکرش رو خوندم: - اونجوری نگاهم نکن لباس مباس عوض نمیکنم همینجور راحتم. از حرص نفسی بیرون فرستاد و گفت: + خدایا این موجود چیه انداختیش گردن منه بدبخت، همه عالم و آدم رفیق دارن منم رفیق دارم. خندیدم: - همینم از سرت زیاده. یکی زد رو دستم: + از جات تکون نخوری تا بیام. خندیدم و دستم رو به نشونهی احترام به سرم نزدیک کردم. - چشم رئیس. مرضی نثارم کرد و به بالا رفت.
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
Yasi.. شروع به دنبال کردن شرایط دریافت مقام در نودهشتیا کرد
-
Yasi.. شروع به دنبال کردن 🎵 آهنگ مورد علاقت که خیلی دوسش داری چیه ؟ 🎶 کرد
-
تتلو من2
- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام
بی زحمت میخاستم رمانمو از متروکه در بیارم
-
رومینا
-
مقدمه: وقتی هست و کنارش خوشبختی,وقتی حرفاش آروم جونته و لبخندش برق چشمات, وقتی نفساش بوی قهوست توی روزگارت و صداش از صدای موجهای دریا بیشتر دلتو میبره، همون روزا که غرق خوشی و آرامشی و آرزوت اینه زمان وایسه رو لبخندش و از بودنش اونورتر نره؛ همونجا که هر روز اسفند رو آتیش میریزی که چشمتون نزنن و از بازار تجریش وان یکاد میگیری میندازی گردنش. همون روزا، همون وقت، حواست باشه هیچ دوستت دارم و بوسه ای رو ذخیره نکنی واسه فردا. هیچ قربونت برمی رو جا نندازی بگی حالا بعدا میگم. از دادن هیچ هدیه ای منصرف نشی و بگی حالا زوده اینقدر واسش بریز بپاش کن. همون روزای اوج عاشقی و خوشبختی، بدون عشق مراقبت میخواد و خوشبختی قولی نیست که زندگی بهت داده باشه و نزنه زیرش. حواست باشه اگه کم بزاری، اگه بپیچونی، اگه رو راست نباشی، اگه دروغ بگی، اگه الویتت اون که همه چیزته نباشه، اگه بخاطرش پا رو چیزای که به هم میریزتش نزاری؛ خیلی زود اون لبخندا استعدادش رو دارن که بشن اشک، اون خوشبختی خیلی زود میتونه لباس حسرت تنش کنه، همون روزای عاشقی و شیدایی. جای وان یکاد دستاتو بنداز دور گردنش و یه جوری ببوسش که انگار میخای طلبتو از دنیا بگیری جای اسفند دود کردن از ترس چشم زخم حواست رو چهارچشمی بده بهش و قربون همه خوبیا و قشنگیهاش برو. لج نکن، یه دنده و مغرور نباش چون ممکنه یه روز اشک بریزی واسه کادوهایی که ندادی، دوستت دارم و قربونت برم هایی که نگفتی و از خود گذشتگی هایی که میتونستی و نکردی، زود دیر میشه. دوست داشتنت رو به تعویض ننداز توعاشقی صرفه جویی نکن و به هیچ قیمتی دلش رو به درد نیار. اینارو فقط وقتی میفهمی که از دستش میدی، میبینی نه وان یکاد و اسفند تونستن حافظ اون خوبی ها بشن و نه غرور و لجبازی تونستن جذابت کنن و نگهش دارن واست. فرصت کمه واسه عاشقی؛ اگه هست کم نزار واسه دلت نگو حالا زوده، چون زودتر از اون که تو فکرش رو کنی دیر میشه.
- 4 پاسخ
-
- 6
-
-
نام رمان: گِردابِ ماهی نام نویسنده: یاسمن علیپور ژانر: عاشقانه،درام خلاصه: آن زمان که عشق در قلبهایشان ریشه میزند، آتشی شعلهور میانشان جدایی میاندازد و عشقی نافرجام را برایشان رقم میزند! سرگذشتی سراسر غم با عاشقانههایی از جنس باران که به روح لطیفشان تازیانه میزند. سرانجام تلخی که عاقبت مسیر زندگیِ غم باری را برای دو عاشق رقم خواهد زد.
- 4 پاسخ
-
- 6
-
-
وحیده