رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ف. شرفی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    8
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

73 بازدید کننده نمایه

دستاورد های ف. شرفی

Rookie

Rookie (2/14)

  • One Month Later
  • First Post
  • Conversation Starter
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

9

اعتبار در سایت

  1. به دانشگاه که رسیدم پریناز گوشه در ورودی روی پله ها نشسته بود با خنده نگاهم کرد و سمتم اومد 《به به ، ملکا خانم چشمتون روشن پسرعمو خارجیتون برگشتن》 《حوصله ندارم پرینار》 《باشه بابا بداخلاق حداقل یکم تعریف کن ببینم چی شد 》 شروع کردم به تعریف کردن با ریز جزئیات در آخر به قیافه متعجب پری نگاه کردم 《چته پری؟》 《 خیلی عجیبه توقع یک رفتار رمانتیک یا یه چشم تو چشم شدن اتشین از این مهیار ایکبیری داشتم اما کم کم دارم به این نتیجه میرسم که بیخیال تر از این حرفاست》 《انقدر همه چی طبیعی و عادی بود که حتی جا نداشت برای دلخوری این همه سالم یک اخم ساده بکنم》 《 حالا این مهیار بیریخته رو وللش .... مل مل جون من یه چیز میگم نه نگو》 《چی شده؟》 《 چیزی نشده خل وضع فقط میخوام برای اینکه روحیه ات عوض شه فردا شب بیای با من بریم مهمونی خونه میلاد》 《 میلاد... به به چه قدر صمیمی شدید شما دو تا این پسرعمه عوضی منم صداش درنمیاد تو هم که عوضی تر از اون》 《اینا رو ول کن مل مل بریم؟》 نه.» این را محکم‌تر از چیزی که خودم فکر می‌کردم گفتم. پریناز ابرو بالا انداخت. «نه؟» کیفم را روی شانه‌ام جابه‌جا کردم. «نه. حوصله این چیزا رو ندارم.» پریناز لبش را کج کرد. «این چیزا یعنی چی؟ مهمونی میلاده‌ها. جمع خودمونیه.» پوفی کشیدم. «هر چی. من نمیام.» پریناز چشم‌هاش را ریز کرد. «تو اصلاً چرا انقدر پاستوریزه بازی درمیاری نکنه از داداشات میترسی ها؟» نگاهش کردم. «من نمیترسم فقط اینجوری جمع هارو دوست ندارم.» خندید. «اسم قشنگیه برای ترست.» دیگر جواب ندادم. چون بحث با پریناز همیشه همین‌طوری می‌شد؛ اولش شوخی، آخرش یک چیزی که آدم را ساکت می‌کند. وقتی از دانشگاه بیرون زدم، هوا گرفته‌تر از صبح بود. و من هم گرفته‌تر از هوا. تمام مسیر برگشت، حرف پریناز توی سرم می‌چرخید. «مهمونی میلاد…» نه اینکه ندانم. می‌دانستم میلاد و پریناز مدتی بود به هم نزدیک شده‌اند. از آن رابطه‌هایی که نه کامل رسمی‌اند، نه انکارشدنی. و میلاد… همیشه بلد بود آدم را از لاک خودش بیرون بکشد. اما مشکل من مهمونی نبود. مشکل این بود که امشب راه فراری نبود مهمونی و مهیار و من اصلا کنار هم ترکیب جالبی نمیشدیم اما مطمئن بودم که اگر به هر دلیلی در مهمونی شرکت نکنم مهتاب حکم قصاصم رو صادر میکنه
  2. شش سال پیش دقیقاً چه اتفاقی افتاد که باعث شد برود؟ سؤال احمقانه‌ای بود. یا حداقل باید احمقانه می‌بود. چون جوابش را می‌دانستم. همه می‌دانستند. برای تحصیل رفته بود. فرصت خوب. دانشگاه خوب. آینده بهتر. همان دلایلی که آدم‌های بزرگسال با آن‌ها همه چیز را توجیه می‌کنند. اما هیچ‌وقت برای من کافی نبود.از دید من مهیار یک ادم بدعهد نامرد بود که در اوج بی پناهی رهایم کرده بود چون آدم‌ها برای دانشگاه رفتن، خداحافظی می‌کنند. قول می‌دهند. برمی‌گردند. اما مهیار... فقط رفته بود. آن شب دیر خوابیدم. خیلی دیر. مدت‌ها به سقف خیره ماندم تا بالاخره خوابیدم صبح با نور تیز خورشید بیدار شدم. چشم‌هایم را که باز کردم، چند ثانیه طول کشید بفهمم کجا هستم. بعد یادم آمد. خانه. برگشتن او. و آن سکوت لعنتی شب قبل. بلند شدم. سرم سنگین بود. نه از خواب کم. از فکر زیاد. لباس ساده‌ای پوشیدم. موهایم را فقط جمع کردم. نه حوصله داشتم، نه انرژی. همین که از اتاق بیرون رفتم، صداهای معمولس خانه به گوشم رسید. ظاهراً همه بیدار بودند. مهتاب از آشپزخانه صدام زد: «صبحونه بخور قبل از اینکه بری.» «دیرم میشه مامان.» «حتماً یه لقمه.بخور ضعف میکنی» پوفی کشیدم و رفتم داخل. همه بودند. مثل همیشه. انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار هیچ مهیاری وارد این خانه نشده بود. نگاهم ناخودآگاه دور میز چرخید. نبود. برای یک لحظه، چیزی بین آرامش و ناامیدی درونم تکان خورد. نفهمیدم کدومش بود. نشستم. سامیار داشت با گوشی ور میرفت کامیار هم طبق معمول اخمو سر سفره نشسته بود و انگار داششت به زمسن و زمان فوش میداد شهریار روزنامه می‌خواند. و مهتاب… مثل همیشه، حواسش به همه بود. «ملکا، بعد دانشگاه مستقیم بیا خونه.» سرم را بالا آوردم. «چرا؟» «امشب شام مهمون داریم.» اخم کردم. «باز چه خبره؟» کامیار با دهان پر گفت: «معرفی رسمی آقا مهیار به خانواده زرین پور!» نان از دستم افتاد. «باشه سعی میکنم زود بیام» کامیار خندید. اما من حتی نگاهش نکردم. فقط یک لحظه آن اسم دوباره در ذهنم نشست. مهیار. و بعد سریع بلند شدم. «من رفتم.» مهتاب گفت: «مواظب خودت باش.» سر تکان دادم. و از خانه زدم بیرون.
  3. من خوب نبودم. و بدتر از آن... نمی‌خواستم مهیار این را بفهمد. برای همین بدون اینکه برگردم، مستقیم سمت میز رفتم و روی اولین صندلی خالی نشستم. متأسفانه آن صندلی بین کامیار و سامیار بود. یعنی عملاً بین دو فاجعه طبیعی. «مَلِک.» اخم کردم. «چیه؟» کامیار با هیجان خم شد سمتم. «من یه سؤال مهم دارم.» «نپرس.» «اگر نپرسم می‌میرم.» «پس بپرس.» سامیار با خونسردی لقمه‌ای برداشت. «بذار حدس بزنم. باز یه سؤال احمقانه داری.» «احمقانه نیست.» بعد رو به من کرد. «اگر یه پنگوئن با یه شترمرغ دعوا کنه کی می‌بره؟» چشم‌هایم را بستم. آرام. خیلی آرام. تا ده شمردم. بعد تا بیست. بعد گفتم: «خفه شو کامیار.» سامیار و کامیار هر دو ساکت شدند. مهتاب گفت: «ملکا!» کامیار چند ثانیه مات نگاهم کرد. بعد زد زیر خنده. «خداروشکر. هنوزم ملکایی داشتم فکر میکردم این ادم جدیده کیه که اون روی خبیث و پلیدتو نشون دادی.» حتی خودم هم لبخند کمرنگی زدم. لعنت به این پسر. هیچ‌کس مثل کامیار بلد نبود آدم را وسط بدترین حال دنیا بخنداند. شام کم‌کم جلو می‌رفت. بیشتر حرف‌ها را بقیه می‌زدند. مهتاب درباره مهمانی فردا حرف می‌زد. شهریار درباره شرکت. سامیار از دانشگاه می‌نالید. کامیار هم طبق معمول مزخرف می‌گفت. و من... من بیشتر گوش می‌دادم. تا اینکه ناگهان مهتاب رو به مهیار کرد. «خب حالا بگو ببینم اونجا چه خبر بود؟» قاشق توی دستم متوقف شد. لعنت. همان موضوعی که نمی‌خواستم. مهیار جرعه‌ای آب نوشید. «چیز خاصی نبود.» «شش سال اون ور دنیا بودی، بعد میگی چیز خاصی نبود؟» کامیار گفت: «مامان ولش کن. این از بچگی همین بود.» سامیار سر تکان داد. «خدایی راست میگه . اگه وسط حمله فضایی‌ها هم باشه میگه چیز خاصی نبود.» خنده کوتاهی دور میز پیچید. اما نگاه من ناخواسته روی مهیار ماند. او فقط لبخند زد. همان لبخند کوتاه. همان لبخند کنترل‌شده. شهریار آرام گفت: «خسته شدی پسر؟ این همه توی پرواز بودی» برای اولین بار چیزی در نگاه مهیار تغییر کرد. خیلی جزئی. اما دیدمش. «یه کم.» فقط همین. دو کلمه. اما نمی‌دانم چرا دلم فشرده شد. شاید چون یادم آمد وقتی بچه بودم، هر وقت می‌گفت خسته‌ام، یعنی حالش واقعاً خوب نیست. نیم ساعت بعد سفره جمع شد. مهتاب و شهریار در آشپزخانه بودند. سامیار داشت ظرف‌ها را جابه‌جا می‌کرد. که البته بیشتر مزاحم بود تا کمک. و کامیار مثل روح سرگردان دور خانه می‌چرخید. من روی مبل نشسته بودم و وانمود می‌کردم دارم پیام‌های گوشی را می‌خوانم. در واقع فقط فرار می‌کردم. از نگاه‌ها. از سؤال‌ها. از خودم. صدای تلویزیون در پس‌زمینه پخش می‌شد. و همان لحظه احساس کردم کسی نگاهم می‌کند. سرم را بلند کردم. مهیار بود. فقط یک ثانیه. یک نگاه کوتاه. اما انگار متوجه شده بود. متوجه شده بود که داشتم فرار میکردم که چیزی نمیگفت. و عجیب بود... خیلی عجیب. که بعد از تمام این سال‌ها هنوز حس می‌کردم او بعضی چیزها را درباره من بهتر از خودم می‌فهمد. حتی در همین ملاقات کوتاه ارام سرش را پایین انداخت نفسی که نمی‌دانستم حبس کرده‌ام آزاد شد. و بلافاصله از خودم متنفر شدم. چرا اصلاً نفس راحت کشیده بودم؟ مگر قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟ هیچی. دقیقاً هیچی. اما ظاهراً قلب احمق من هنوز این موضوع را یاد نگرفته بود. مهیار برگشته بود. اما انگار بخشی از او هنوز جایی دور مانده بود. و برای اولین بار آن شب، این سؤال از ذهنم گذشت: شش سال پیش دقیقاً چه اتفاقی افتاد که باعث شد برود؟
  4. شش سال. شش سال تمام گذشته بود. اما مغزم بی‌رحمانه شروع کرد به مقایسه کردن. چشم‌هایش همان رنگ قدیمی را داشتند. فقط خسته‌تر شده بودند. صورتش استخوانی‌تر شده بود. موهایش کوتاه‌تر. و آن پسر هجده ساله‌ای که همیشه لبخند گوشه لبش بود، جایش را به مردی داده بود که انگار بار چند زندگی را روی شانه‌هایش حمل می‌کرد. برای چند ثانیه هیچ‌کدام تکان نخوردیم. بعد کامیار سکوت را شکست. البته چه کسی جز کامیار؟ «اوه اوه...» سرش را بین من و مهیار چرخاند. «بالاخره رسیدیم به لحظه تاریخی.» «کامیار.» صدای شهریار آرام بود. اما همان یک کلمه کافی بود. کامیار فوراً دهانش را بست. البته فقط برای سه ثانیه. «چی؟ من چیزی نگفتم که.» مهتاب با اخم نگاهش کرد. من هنوز کنار در ایستاده بودم. احساس می‌کردم اگر یک قدم جلو بروم، اتفاقی می‌افتد. اتفاقی که برایش آماده نیستم. سامیار از روی مبل بلند شد. «ملک بالاخره اومدی .» انگار گزارش وضعیت می‌داد. کامیار گفت «گزارش دادی ممنون سامیار.» «خواهش می‌کنم.» همه چیز عجیب بود. بیش از حد عادی. انگار هیچ‌کس متوجه نشده بود جهان من چند دقیقه پیش متوقف شده. یا شاید متوجه شده بودند و عمداً خودشان را به آن راه می‌زدند. مهتاب اولین نفر بود که به دادم رسید. مثل همیشه. به سمتم آمد. صورتم را بین دست‌هایش گرفت. «کجا بودی مادر؟نگرانت شدم ساعتو دیدی» بوسه‌ای روی پیشانی‌ام زد. همان بوی آشنا. همان حس امنیت. «گفتم که پیش پرینازم.» نگاهش باریک شد. «دروغ میگی.» خیره نگاهش کردم. و با حالت علامت سوال گفتم «ببخشید؟» «چون پنج دقیقه پیش با پریناز حرف زدم.» لعنت. لعنت. لعنت. از پشت سر صدای خنده خفه کامیار بلند شد. پریناز خیانتکار. مهتاب ابرویی بالا انداخت. «حالا بگو کجا بودی؟» پوفی کشیدم. «فقط رانندگی می‌کردم.» این بار حقیقت را گفتم. مهتاب چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آهی کشید. «باشه.» و همین. همین باعث شد بیشتر احساس گناه کنم. چون مهتاب وقتی واقعاً ناراحت می‌شد، دعوا نمی‌کرد. فقط ناامید می‌شد. نگاهم را از او دزدیدم. و درست همان لحظه اشتباه کردم. چون چشمم دوباره به مهیار افتاد. هنوز همان‌جا نشسته بود. هنوز نگاهم می‌کرد. نه خشم در نگاهش بود. نه دلخوری. نه حتی تعجب. و این دقیقاً چیزی بود که آزارم می‌داد. چرا انقدر آرام بود؟ چرا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود؟ چرا من تنها کسی بودم که داشتم از درون می‌سوختم؟ «ملکا جان.» صدای شهریار آمد. به سمتش برگشتم. لبخند گرمی زد. «نمیای سلام کنی؟» و این همان لحظه‌ای بود که تمام مسیر از آن فرار کرده بودم. سلام. فقط یک سلام. کاری که هر آدم عاقلی انجام می‌دهد. اما برای من... مثل راه رفتن روی شیشه بود. چند قدم جلو رفتم. قلبم داشت به دنده‌هایم ضربه می‌زد. خودم را مجبور کردم لبخند بزنم. همان لبخند تمرین‌شده. همان نقابی که سال‌ها بود پشتش زندگی می‌کردم. بالاخره مقابلم ایستاد. حالا از نزدیک حتی بیشتر تغییر کرده بود. و در عین حال... بیش از حد آشنا بود. لب‌هایم را تر کردم. «سلام.» صدای خودم غریبه به نظر می‌رسید. «خوش اومدی.» برای کسری از ثانیه چیزی در چهره مهیار تکان خورد. آن‌قدر کوتاه که شاید خیال کرده باشم. بعد آرام از جایش بلند شد. «سلام دریا.» دریا. لعنتی. همه چیز می‌توانست عوض شود. سال‌ها. فاصله‌ها. آدم‌ها. اما شنیدن این اسم هنوز همان اثر را داشت. همان‌طور که همیشه داشت. هیچ‌کس در این دنیا من را دریا صدا نمی‌زد. هیچ‌کس. جز او. خوشبختانه کامیار دوباره دهانش را باز کرد و قبل از اینکه سکوت خطرناک شود، گفت: «خوب خدا رو شکر. حالا که کسی کسی رو نکشت، شام بیاریم؟» سامیار خندید. «واقعاً انتظار داشتی بکشن؟» «من روی پرتاب گلدون حساب باز کرده بودم.» «کامیار!» این بار مهتاب و شهریار با هم گفتند. اما صدای خنده‌ای که در خانه پیچید، باعث شد برای چند لحظه فضا سبک شود. برای چند لحظه فقط یک خانواده بودیم. یک خانواده معمولی. دور هم. زیر یک سقف. درست مثل شش سال پیش اما وقتی همه به سمت میز غذا حرکت کردند، من آخرین نفر بودم که راه افتادم. و درست قبل از اینکه از کنارم رد شود، صدای آرام مهیار را شنیدم. آن‌قدر آرام که فقط خودم بشنوم. «خوشحالم که خوبی » قدم‌هایم متوقف شد. فقط برای یک لحظه. یک لحظه کوتاه. بعد دوباره راه افتادم. بدون اینکه جوابش را بدهم. چون اگر برمی‌گشتم... اگر حتی یک ثانیه بیشتر به او نگاه می‌کردم... ممکن بود بفهمد که بزرگ‌ترین دروغ امشب، همان دو کلمه‌ای بود که نگفته بودم: من خوب نبودم.
  5. مهیار برگشته بود. چهار کلمه. فقط چهار کلمه. اما کافی بود تا تمام افکاری که از کافه با خودم آورده بودم، کنار بروند. نه آتش. نه کمیل. نه حرف‌های دکتر سهرابی. هیچ‌کدام. فقط یک اسم در ذهنم مانده بود. مهیار. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. لعنت. شش سال گذشته بود. شش سال زمان کمی نیست. آدم‌ها در شش سال عاشق می‌شوند. ازدواج می‌کنند. بچه‌دار می‌شوند. حتی گاهی یک زندگی کامل را از نو می‌سازند. اما ظاهراً بعضی زخم‌ها تاریخ انقضا ندارند. گوشی دوباره لرزید. مهتاب. «زود بیا خونه مامان.» بعد از پیام، یک قلب قرمز فرستاده بود. مثل همیشه. لبخند تلخی زدم. اگر مهتاب نبود، احتمالاً خیلی وقت پیش از هم پاشیده بودم. انگشتم روی صفحه ماند. می‌توانستم بنویسم: باشه. دارم میام. اما ننوشتم. به جایش نوشتم: «پیش پرینازم. داریم روی پروژه کار می‌کنیم. شاید دیر بیام.» چند ثانیه به دروغی که فرستاده بودم نگاه کردم. بعد صفحه را خاموش کردم. پریناز؟ خودش هم احتمالاً نمی‌دانست الان کجاست. پروژه؟ حتی اسمش را هم بلد نبودم. اما مهم نبود. فقط چند ساعت وقت می‌خواستم. چند ساعت دیگر که مجبور نباشم با واقعیت روبه‌رو شوم. ماشین را روشن کردم. و برخلاف مسیر خانه، پیچیدم سمت خیابان‌های فرعی. ساعت نه و چهل و هفت دقیقه شب بود. یا حداقل آخرین باری که به ساعت نگاه کردم این را نشان می‌داد. بعد از آن دیگر حواسم نبود. فقط رانندگی می‌کردم. بی‌هدف. از خیابانی به خیابان دیگر. از چراغ قرمزی به چراغ قرمز بعدی. انگار اگر حرکت را متوقف کنم، فکرم هم متوقف می‌شود. اما نمی‌شد. چون هر جا می‌رفتم، او هم با من می‌آمد. پسر هجده ساله‌ای که همیشه دو قدم جلوتر راه می‌رفت. پسر هجده ساله‌ای که وقتی از کابوس می‌ترسیدم، کنار تختم می‌نشست. پسر هجده ساله‌ای که قول داده بود هیچ‌وقت ترکم نکند. و بعد... رفته بود. بی‌خداحافظی. بی‌توضیح. بی‌هیچ چیز. دستم روی فرمان سفت شد. نه. من دلتنگش نبودم. حداقل این را به خودم می‌گفتم. دلتنگ آدم‌ها نمی‌شوی وقتی ترکت می‌کنند. از آن‌ها عصبانی می‌شوی. متنفر می‌شوی. فراموششان می‌کنی. درست است؟ پس چرا هنوز صدایش را یادم بود؟ چرا هنوز وقتی به اسمش فکر می‌کردم، چیزی در سینه‌ام تیر می‌کشید؟ گوشی روی داشبورد روشن شد. تماس پریناز. برای چند لحظه نگاهش کردم. بعد جواب دادم. «بله؟» صدای پریناز همان لحظه در ماشین پیچید. «زنده‌ای؟» پوفی کشیدم. «سلام .» «سلام به روی همچون الاغت. حالا بگو کجایی؟» «تو ماشین.» «کجای ماشین؟» «داخلش.» «ملکا!» خنده کوتاهی کردم. بالاخره یکی از ما باید کوتاه میامد . پریناز غر زد: «دارم جدی می‌پرسم.» نگاهم را به خیابان دوختم. «نمی‌دونم.» «چیو نمی‌دونی؟» «کجام.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد آه کشید. «برگشته، نه؟» این دختر زیادی مرا می‌شناخت. جواب ندادم. لازم هم نبود. «ملکا...» «هوم؟» «داری فرار می‌کنی؟» لبخند تلخی زدم. «آره.» «از چی؟» از مهیار. از خاطرات. از خودم. اما هیچ‌کدام را نگفتم. فقط گفتم: «نمی‌دونم.» پریناز چند لحظه ساکت ماند. بعد آرام گفت: «یه وقتایی آدم انقدر از یه نفر عصبانیه که حاضر نیست حتی ببینتش.» سرم را به شیشه تکیه دادم. «دقیقاً.» «و یه وقتایی هم...» مکث کرد. «از این می‌ترسه که ببینتش و بفهمه هنوزم براش مهمه.» اخم کردم. «پریناز.» «باشه باشه. هیچی بیخیال. اصلا فکر کن هیچی نگفتم» اما گفته بود. و متأسفانه حرفش هنوز در ذهنم مانده بود. وقتی بالاخره جلوی خانه توقف کردم، ساعت از ده و نیم گذشته بود. چراغ‌های عمارت روشن بودند. نور زرد و گرمشان روی حیاط افتاده بود. خانه از دور آرام به نظر می‌رسید. مثل همیشه. اما من بهتر می‌دانستم. امشب چیزی تغییر کرده بود. نفسی عمیق کشیدم. کلید را از کیفم بیرون آوردم. «فقط برو داخل» این را به خودم گفتم. «فقط سلام کن.» بعد برو اتاقت. به همین سادگی. از ماشین پیاده شدم. صدای خنده از داخل خانه می‌آمد. خنده‌های بلند کامیار. صدای سامیار. و صدای مهتاب. همان لحظه قلبم بی‌اجازه محکم‌تر کوبید. لعنت. قدم‌هایم را تند کردم. در را باز کردم. و وارد خانه شدم. اولین چیزی که دیدم مهتاب بود. که از روی مبل بلند شد. دومین چیزی که دیدم نگاه شهریار بود. و سومین... سومین چیز مردی بود که روی کاناپه نشسته بود و پشتش به من بود. قد بلند. شانه‌های پهن. پیراهن مشکی. و درست در همان لحظه که در بسته شد، سرش را برگرداند. برای اولین بار بعد از شش سال... چشمم به مهیار افتاد. و فهمیدم بعضی آدم‌ها هرچقدر هم دور شوند... باز هم بلدند نفس را در سینه آدم حبس کنند.
  6. سلام رمان مقدمه هم می خواد

    ترجیحا خلاصه رو کوتاه تر کن خلاصه برای کنجکاو کردنه حدود پنج خط هست

    1. ف. شرفی

      ف. شرفی

      سلام عزیزم  در رابطه با کوتاه کردن خلاصه حتما انجامش میدم ممنونم از نظرت در رابطه با مقدمه من خواستم از وسط یک روز شروع کنم یعنی استثناً به دنبال مقدمه نبودم بازم ممنونم حتما نظراتت رو باهام به اشتراک بزار خوشحال میشم ازشون استفاده کنم قشنگم

  7. و شاید همین بیشتر از هر چیز دیگری آزارم می‌دهد. اینکه آخرین جمله‌ای که دوقلویم به من گفت، جایی در تاریکی ذهنم دفن شده و هرچه دستم را در خاطراتم فرو می‌کنم، به آن نمی‌رسم. دکتر سهرابی چیزی نمی‌گوید. برای همین ازش خوشم نمی‌آید. بیشتر آدم‌ها وقتی سکوت می‌کنی، عجله دارند جایش را با حرف پر کنند. اما او صبر می‌کند. می‌گذارد آدم در افکار خودش غرق شود. و این گاهی از هر شکنجه‌ای بدتر است. بالاخره می‌گوید: «ملکا...» نگاهم را بالا می‌آورم. «هوم؟» «اگه اون شب رو به خاطر بیاری، فکر می‌کنی چی پیدا می‌کنی؟» خنده تلخی می‌کنم. «هیچی.» «دروغ نگو.» لب‌هایم روی هم فشرده می‌شوند. از این مرد متنفرم. از اینکه زیادی می‌بیند. زیادی می‌فهمد. زیادی نزدیک می‌شود. نگاهم را از او می‌دزدم. «فکر می‌کنم یه چیزی رو جا گذاشتم.» «چه چیزی؟» برای چند ثانیه فقط به باران پشت شیشه خیره می‌شوم. قطره‌ها آرام روی شیشه سر می‌خورند. مثل اشک. مثل خاطره. مثل سال‌هایی که رد شدند و چیزی را با خودشان بردند. «نمی‌دونم.» و این بار حقیقت را می‌گویم. چون واقعاً نمی‌دانم. فقط می‌دانم چیزی اشتباه است. چیزی در آن شب سر جایش نیست. مثل پازلی که یک تکه‌اش گم شده باشد. آن‌قدر کوچک که کسی متوجهش نشود. اما آن‌قدر مهم که تصویر بدون آن کامل نشود. دکتر دفترش را می‌بندد. «امروز کافیه.» متعجب نگاهش می‌کنم. «همین؟» «همین.» اخم می‌کنم. «معمولاً تا نصف روحم رو بیرون نکشین ولم نمی‌کنین.» برای اولین بار می‌خندد. واقعی. کوتاه. «امروز به اندازه کافی جلو رفتیم.» بلند می‌شوم. کیفم را برمی‌دارم. و درست وقتی می‌خواهم بروم، صدایش دوباره متوقفم می‌کند. «ملکا.» نیم‌رخ برمی‌گردم. «بله؟» چند لحظه نگاهم می‌کند. انگار دارد درباره چیزی تصمیم می‌گیرد. بعد آرام می‌گوید: «آدم‌ها همیشه از چیزی که یادشون نمیاد نمی‌ترسن.» اخم می‌کنم. «پس از چی می‌ترسن؟» نگاهش جدی می‌شود. «از چیزی که یادشون اومده، ولی حاضر نیستن قبولش کنن.» چیزی در سینه‌ام فرو می‌ریزد. نه به خاطر حرفش. به خاطر حسی که ایجاد می‌کند. همان حس آشنای خطر. همان حسی که قبل از کابوس‌ها سراغم می‌آید. کیفم را روی شانه می‌اندازم. «خداحافظ دکتر.» و قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید، از کافه بیرون می‌زنم. هوای بیرون سردتر از چیزی است که انتظار داشتم. باران بند آمده. اما خیابان هنوز خیس است. دست‌هایم را داخل جیب پالتویم فرو می‌کنم و به سمت ماشین می‌روم. همه چیز باید تمام می‌شد. جلسه تمام شده بود. خاطرات تمام شده بودند. بحث درباره آتش تمام شده بود. اما نبود. چون هنوز صدای دکتر توی سرم می‌چرخید. «حاضر نیستن قبولش کنن...» در ماشین را باز می‌کنم و پشت فرمان می‌نشینم. چند ثانیه همان‌جا می‌مانم. بدون اینکه استارت بزنم. بدون اینکه به جایی بروم. چشمم به ساختمان روبه‌رو می‌افتد. بعد به آدم‌هایی که از پیاده‌رو رد می‌شوند. بعد به انعکاس خودم در شیشه. نوزده ساله. دانشجوی روان‌شناسی. دختری که همه می‌گویند قوی است. دختری که لبخند می‌زند. درس می‌خواند. زندگی می‌کند. و هیچ‌کس نمی‌داند بعضی شب‌ها هنوز از خواب می‌پرد چون فکر می‌کند بوی دود می‌آید. گوشی‌ام می‌لرزد. اخم می‌کنم. یک پیام. از مهتاب. لبخند بی‌اختیار روی لبم می‌نشیند. اگر قرار باشد کسی در این دنیا نجاتم دهد، احتمالاً اوست. پیام را باز می‌کنم. اما لبخندم همان لحظه محو می‌شود. بابات و پسرا رفتن فرودگاه. برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره می‌مانم. انگار جمله را می‌خوانم اما معنی‌اش را نمی‌فهمم. بعد... می‌فهمم. و ای کاش نمی‌فهمیدم. ضربان قلبم یک‌باره تند می‌شود. نه. امروز بود؟ امروز؟ لعنتی... امروز بود. هفته پیش سر میز شام گفته بودند. سامیار ده بار پرسیده بود ساعت پروازش کیه. کامیار نصف شب برایش نقشه کشیده بود که چطور حالش را بگیرد. مهتاب از صبح درباره شام امشب حرف می‌زد. و من... من فراموش کرده بودم. یا شاید وانمود کرده بودم فراموش کرده‌ام. چون بعضی اسم‌ها را اگر بلند تکرار نکنی، شاید کمتر درد بگیرند. اما این یکی را اشتباه کرده بودم. چون فقط خواندن چهار کلمه کافی بود. کافی بود تا بعد از شش سال، زخمی که فکر می‌کردم بسته شده، دوباره باز شود. مهیار برگشته بود.
  8. سلام عزیزم. 

    پارت اول رمانت رو خوندم؛ باید اعتراف کنم از رمان‌هایی با سبک روانشناختی و درام واقعا لذت می‌برم. به عنوان یک خواننده، هم خلاصه و هم پارت اول رو واقعا دوست داشتم.🤌🏻

    تنها نکته‌ای که توی پارت اول به چشم می‌اومد، تغییر لحن راوی توی دو قسمت بود که اگه اصلاح بشه، خیلی بهتره.

    امیدوارم موفق باشی🤍 منتظر پارت‌های بعدی هستم^^

    1. ف. شرفی

      ف. شرفی

      سلام ممنونم از نظر قشنگت و اینکه خوشحال میشم هر جایی نظری داشتی بهم بگی  خوشحالم که شروعم رو دوست داشتی

  9. سلام قشنگمم حالت چطوره؟ پارت اول و مقدمه اتو خوندم >>>

    چه قدر جالب و قشنگ بود >> 

    خسته نباشی 🤍

    1. ف. شرفی

      ف. شرفی

      سلام عزیزم خوشحالم که دوست داشتی  ممنون از نظر قشنگت

  10. اولین باری که مُردم، شش سالم بود. نه آن‌طور که آدم‌ها واقعاً می‌میرند. نه. قلبم هنوز می‌زد. نفس می‌کشیدم. راه می‌رفتم. حتی گریه هم می‌کردم. اما آن شب، چیزی درون من زیر آوارِ سقفی که آتش می‌سوخت، جا ماند. چیزی که هیچ‌وقت برنگشت. بعضی شب‌ها فکر می‌کنم شاید آن دخترِ شش ساله هنوز همان‌جا باشد؛ وسط شعله‌ها، میان بوی گوشت سوخته و چوبِ خیس، کنار بدنِ نیمه‌جانِ برادری که نتوانستم نجاتش بدهم. و من؟ من فقط پوسته‌ای از او هستم که بزرگ شده. «ملکا؟» پلک می‌زنم. صدا از آن طرف میز می‌آید. دکتر سهرابی. فنجان قهوه بین انگشتانم لرزش خفیفی دارد. لعنت. حتی امروز هم نباید می‌آمدم. نباید اجازه می‌دادم مهتاب آن‌قدر اصرار کند که تسلیم شوم. «حواست پیش من نیست.» نگاهم را از پنجره می‌گیرم و به مرد روبه‌رویم می‌دوزم. «هست.» دروغ می‌گویم. حواسم هیچ‌وقت اینجا نیست. بخشی از من هنوز در خانه‌ای جا مانده که بعد از شش سالگی‌ام کودکیم را بلعید. دکتر خودکارش را روی دفتر می‌چرخاند. «امروز می‌خوام یه کار متفاوت انجام بدیم.» پوزخند می‌زنم. «تا الان فکر می‌کردم همه جلساتمون متفاوت بوده.» لبخند کوتاهی می‌زند. من نمی‌زنم. روانشناس‌ها زیادی لبخند می‌زنند. انگار برای هر زخمی نسخه‌ای آماده توی کشوی میزشان دارند. «می‌خوام فقط یه خاطره تعریف کنی.» «نه.» «حتی سؤال رو نشنیدی.» «بازم نه.» سکوت بینمان می‌افتد. بیرون پنجره باران آرامی می‌بارد. مردم از کنار شیشه رد می‌شوند. هر کدام غرق زندگی خودشان. خوش به حالشان. هیچ‌کدام مجبور نیستند هر شب خواب سوختن خانواده‌شان را ببینند. دکتر بالاخره می‌گوید: «از چی می‌ترسی؟» این بار خنده‌ام می‌گیرد. واقعاً می‌گیرد. آن‌قدر که خودم هم تعجب می‌کنم. «جدی می‌پرسین؟» «آره.» خم می‌شوم و آرنج‌هایم را روی میز می‌گذارم. «از اینکه یه روز صبح بیدار بشم و بفهمم تمام چیزهایی که یادم نمیاد، بدتر از چیزهاییه که یادمه.» برای اولین بار لبخند از صورتش محو می‌شود. دقیقاً. به هدف زدم. چون هیچ‌کس نمی‌فهمد مشکل من فراموشی نیست. مشکل من این است که بخشی از آن شب را به خاطر نمی‌آورم. و از ته دل می‌ترسم بفهمم چرا. دکتر سهرابی آرام می‌پرسد: «فکر می‌کنی چیزی رو پنهان کردی؟» ضربان قلبم تند می‌شود. خیلی تند. «نه.» «مطمئنی؟» «بله.» «حتی درباره کمیل؟» جهان از حرکت می‌ایستد. اسمش. بعد از سال‌ها هنوز همین یک اسم کافی است. کمیل. دوقلوی من. آخرین نفسی که از سینه‌ام بیرون می‌رود، انگار راه برگشت پیدا نمی‌کند. دستم دور فنجان قفل می‌شود. نه. نباید درباره او حرف بزنیم. از همه چیز می‌توانستم فرار کنم. از آتش. از کابوس. از مرگ. اما نه از کمیل. هرگز از کمیل. چون بعضی شب‌ها هنوز صدایش را می‌شنوم. هنوز مطمئنم که قبل از فرو ریختن سقف، چیزی به من گفته بود. فقط... فقط یادم نمی‌آید چه بود.
  11. نام رمان : پناهِ بی پناه نویسنده : ف . شرفی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان :درام، روانشناختی، عاشقانه، معمایی خلاصه رمان: او تنها پناهگاهش بود؛ تا وقتی که خودش بزرگ‌ترین زخم شد. ملکا شش سال پیش، با رفتنِ مهیار، دوباره یتیم شد. حالا مهیار برگشته، اما مردی که روبروی ملکا ایستاده، دیگر آن تکیه‌گاهِ دیروز نیست. ملکا میان خشم و آرزو گیر کرده است: آیا می‌تواند به کسی که یک‌بار دنیایش را رها کرد، دوباره اعتماد کند؟
×
×
  • اضافه کردن...