رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

هانیه پروین

مدیر کل
  • تعداد ارسال ها

    1,273
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    52

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. انتقال رمانت رو تبریک میگم، تپش و قلم تو لیاقتش رو داشت❤️‍🔥

  2. سلام روی تلگرام بهم پیام بدید سایه جان

  3. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: داهـــول 🖋 نویسنده: @نیکتوفیلیا از نویسندگان پیشکسوت نودهشتیا 🎭 ژانر: ترسنـــاک 🌸 خلاصه داستان: دست خودم نیست. اگه دست من بود، اگه به انتخاب من بود، تو الان زنده بودی. پس من این وسط بی‌گناهم... ..:: قسمتی از رمان: کلافه از روی تخت بلند شد و روی دو دستش که به لبه‌ی میز کامپیوترم تکیه زده بود، خم شد. آهی کشید و در همون حال ادامه داد: _ متأسفم دنیز! ولی پدر و مادرت تو مأموریت به قتل رسیدن. 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید
  4. آموزش نوشتن یک خلاصه جذاب برای رمان دخترا توی نوشتن خلاصه‌هاتون خیلی دقت کنید! کم نمی‌بینم رمانایی که ایده و قلم خوبی دارن، اما به خاطر خلاصه‌هاشون هرگز شانس کلیک خوردن و دیده شدنو پیدا نمی‌کنن. خیلی از نویسنده‌ها ساعت‌ها و روزها برای جلد رمانشون وقت می‌ذارن، اما وقتی نوبت خلاصه می‌رسه، یا چند خط جمله ادبی تحویل خواننده می‌دن، یا نصف داستان رو لو می‌دن! در صورتی که خلاصه، یکی از مهم‌ترین ابزارهای شما برای جذب خواننده‌ست. قبل از اینکه کسی قلم شما رو بشناسه، قبل از اینکه فرصت کنه به شخصیت‌هاتون علاقه‌مند بشه، معمولاً اول جلد و خلاصه رو می‌بینه. خلاصه همان چند خطیه که باید خواننده رو متقاعد کنه روی رمان شما کلیک کنه. «ساده بنویس.» شاید این مهم‌ترین توصیه‌ای باشد که می‌شود درباره خلاصه‌نویسی کرد. المور لئونارد، نویسنده مشهور آمریکایی، یک جمله معروف دارد: «اگر به نظر برسد که دارم نویسندگی می‌کنم، بازنویسی‌اش می‌کنم.» این دقیقاً همان چیزی است که خیلی از خلاصه‌ها به آن احتیاج دارند؛ خلاصه نباید آن‌قدر پر از تشبیه، استعاره و کلمات عجیب باشد که خواننده احساس کند نویسنده بیشتر از اینکه بخواهد داستانش را معرفی کند، تلاش دارد نشان بدهد چقدر خوب می‌تواند ادبی بنویسد. اول از همه: خلاصه دقیقاً چیست؟ خلاصه قرار نیست مقدمه رمان باشد. قرار نیست دلنوشته باشد. قرار نیست چند جمله غمگین و آهنگین باشد که هر کسی بتواند آن را به هر رمانی بچسباند. خلاصه باید در کوتاه‌ترین و جذاب‌ترین حالت ممکن به خواننده بگوید: «داستان این رمان درباره کیست، چه می‌خواهد، چه چیزی جلوی او را گرفته و چرا باید بفهمم در آخر چه اتفاقی برایش می‌افتد؟» اگر خلاصه شما بعد از خوانده شدن این چهار سؤال را جواب بدهد، احتمالاً مسیر درستی رفته‌اید: شخصیت اصلی کیست؟ چه چیزی می‌خواهد؟ چه مانعی سر راهش قرار گرفته؟ چه سؤال یا ابهامی باعث می‌شود خواننده بخواهد داستان را ادامه بدهد؟ به زبان خیلی ساده، فرمول یک خلاصه خوب این است: شخصیت + هدف + مانع + سؤال مثلاً: «مریم برای فرار از ازدواج اجباری، به شهر دیگری می‌رود تا زندگی تازه‌ای را شروع کند. اما تنها کسی که می‌تواند به او کمک کند، مردی است که خانواده‌اش سال‌ها قبل باعث نابودی زندگی او شده‌اند. حالا مریم باید بین اعتماد کردن به دشمنش و بازگشت به زندگی‌ای که از آن فرار کرده، یکی را انتخاب کند. اما آیا مردی که گذشته‌اش را نابود کرده، واقعاً می‌تواند آینده‌اش را نجات بدهد؟» اینجا ما شخصیت داریم: مریم. هدف داریم: فرار از ازدواج و ساختن زندگی تازه. مانع داریم: تنها راه نجاتش، مردی است که به او اعتماد ندارد. و در آخر سؤال داریم: آیا می‌تواند به او اعتماد کند یا نه؟ خواننده حالا یک دلیل برای ادامه دادن دارد. بزرگ‌ترین اشتباه: خلاصه را با دلنوشته اشتباه نگیرید یکی از خلاصه‌های اشتباه و بسیار رایج این شکلی است: «گاهی آدم‌ها از جایی وارد زندگی‌مان می‌شوند که دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود. گاهی عشق، درست از جایی شروع می‌شود که نفرت تمام وجودمان را گرفته. و گاهی سرنوشت، بازی خطرناکی را شروع می‌کند که هیچ‌کس از پایانش خبر ندارد...» حالا از این متن چه چیزی درباره رمان فهمیدیم؟ تقریباً هیچ. نمی‌دانیم شخصیت اصلی کیست. نمی‌دانیم داستان کجا اتفاق می‌افتد. نمی‌دانیم مشکل چیست. نمی‌دانیم عشق بین چه کسانی است. حتی نمی‌دانیم ژانر داستان دقیقاً چیست. این متن شاید به‌تنهایی خوش‌آهنگ باشد، اما خلاصه نیست. چنین متنی را می‌شود روی صدها رمان عاشقانه دیگر هم گذاشت. حالا همان ایده را به شکل خلاصه می‌نویسیم: «آوا هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد مجبور شود با مردی ازدواج کند که سال‌ها از او متنفر بوده است. اما وقتی پدرش برای نجات خانواده‌شان بدهی سنگینی را به جا می‌گذارد، آوا تنها یک راه برای جلوگیری از نابودی خانواده دارد: ازدواج با آرش. مردی که از همان روز اول به او می‌گوید این ازدواج هیچ شباهتی به یک زندگی عاشقانه نخواهد داشت. اما وقتی راز مشترکی از گذشته‌شان آشکار می‌شود، نفرت قدیمی میان آن‌ها معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. آیا بعضی آدم‌ها واقعاً می‌توانند از دشمن به عشق زندگی ما تبدیل شوند؟» همان حس عاشقانه و دراماتیک حفظ شده، اما این بار خواننده می‌داند قرار است چه چیزی بخواند. المور لئونارد توصیه معروف دیگری دارد: «بخش‌هایی را حذف کن که خواننده معمولاً از رویشان رد می‌شود.» این توصیه برای خلاصه‌نویسی فوق‌العاده مهم است. در خلاصه، هر جمله‌ای که اطلاعات جدیدی نمی‌دهد یا کنجکاوی ایجاد نمی‌کند، احتمالاً اضافی است. خلاصه باید چه چیزی را معرفی کند؟ ۱. شخصیت اصلی لازم نیست شناسنامه شخصیت را در خلاصه بنویسید. خواننده لازم ندارد بداند شخصیت شما چند ساله است، چه رنگ چشمی دارد، چه غذایی دوست دارد و سه سال قبل چه اتفاقی برایش افتاده، مگر اینکه این اطلاعات برای داستان مهم باشند. شما فقط باید شخصیت را در موقعیتی معرفی کنید که داستان از آنجا شروع می‌شود. بد: «هلیا دختر بیست‌ودوساله‌ای بود که موهای بلند مشکی، چشم‌های قهوه‌ای و قد متوسطی داشت. او دانشجوی رشته روان‌شناسی بود و عاشق کتاب خواندن بود.» بهتر: «هلیا که همیشه برای دیگران تصمیم گرفته بود، درست چند ماه مانده به فارغ‌التحصیلی مجبور می‌شود از دانشگاه اخراج شود.» در نسخه دوم، ما هنوز نمی‌دانیم هلیا چه شکلی است؛ اما کنجکاویم بدانیم چرا اخراج شده. خواننده قبل از اینکه عاشق رنگ چشم شخصیت شما شود، باید دلیلی داشته باشد که برای سرنوشتش اهمیت قائل شود. ۲. هدف شخصیت هر داستانی باید یک «خواستن» داشته باشد. شخصیت شما چه می‌خواهد؟ می‌خواهد انتقام بگیرد؟ می‌خواهد فرار کند؟ می‌خواهد کسی را پیدا کند؟ می‌خواهد راز گذشته‌اش را کشف کند؟ می‌خواهد پول به دست بیاورد؟ می‌خواهد از یک ازدواج فرار کند؟ می‌خواهد عشقش را پس بگیرد؟ اگر شخصیت شما در خلاصه هیچ هدف مشخصی نداشته باشد، داستان مبهم می‌شود. بد: «زندگی مهتاب بعد از ورود مردی ناشناس به زندگی‌اش تغییر می‌کند.» این جمله تقریباً هیچ اطلاعاتی نمی‌دهد. بهتر: «مهتاب فقط یک هدف دارد: پیدا کردن مردی که ده سال قبل باعث مرگ برادرش شده. اما وقتی بالاخره رد او را پیدا می‌کند، متوجه می‌شود برای رسیدن به حقیقت باید با همان مردی همکاری کند که سال‌ها آرزوی نابودی‌اش را داشته است.» حالا ما می‌دانیم شخصیت چه می‌خواهد و چرا داستان شروع شده. ۳. مانع اگر شخصیت هدف داشته باشد اما هیچ مشکلی سر راهش نباشد، داستانی هم وجود ندارد. مانع می‌تواند یک آدم باشد، یک راز باشد، خانواده باشد، گذشته باشد، قانون باشد یا حتی خود شخصیت. مثلاً: «رها می‌خواهد از شهر فرار کند، اما برای گرفتن پولی که به آن نیاز دارد باید یک ماه دیگر کنار خانواده‌ای زندگی کند که سال‌ها از آن‌ها پنهان شده.» هدف: فرار. مانع: مجبور است یک ماه دیگر بماند. همین تضاد، داستان می‌سازد. ۴. سؤال این مهم‌ترین قسمت خلاصه است. شما نباید به خواننده بگویید در آخر چه اتفاقی می‌افتد؛ باید کاری کنید که خودش بخواهد بفهمد. خلاصه خوب معمولاً در ذهن خواننده یک سؤال ایجاد می‌کند. مثلاً: آیا او موفق می‌شود؟ آیا می‌تواند به او اعتماد کند؟ آیا حقیقت را خواهد فهمید؟ آیا عشقش واقعی است یا بخشی از نقشه؟ اگر راز فاش شود چه اتفاقی می‌افتد؟ حتی لازم نیست همیشه این سؤال را مستقیم با علامت سؤال بنویسید. گاهی خود موقعیت، سؤال را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند. برای مثال، معرفی رسمی رمان «The Fault in Our Stars» از جان گرین، موقعیت شخصیت اصلی و ورود شخصیت دوم را معرفی می‌کند و بعد خواننده را با این ابهام تنها می‌گذارد که زندگی او قرار است چگونه تغییر کند. همین ایجاد انتظار برای «بعدش چه می‌شود؟» یکی از مهم‌ترین تکنیک‌های خلاصه‌های موفق است. نمونه‌ای از یک خلاصه جذاب و کوتاه فرض کنید داستان شما درباره دختری است که مجبور می‌شود با دشمن خانوادگی‌اش ازدواج کند. نسخه ضعیف: «وقتی عشق و نفرت در هم گره می‌خورند، سرنوشت داستانی را رقم می‌زند که هیچ‌کس انتظارش را ندارد. داستانی از عشق، انتقام، نفرت و رازی که زندگی همه را تغییر می‌دهد.» نسخه بهتر: «سارا برای نجات برادرش حاضر می‌شود با تنها مردی ازدواج کند که تمام عمر از خانواده‌اش متنفر بوده: نوید رادمان. اما این ازدواج قرار نیست معامله‌ای ساده باشد. نوید چیزی از گذشته سارا می‌داند که اگر فاش شود، زندگی هر دو خانواده را نابود می‌کند. حالا سارا باید قبل از اینکه دیر شود، بفهمد مردی که کنارش زندگی می‌کند دشمنش است یا تنها کسی که می‌تواند نجاتش دهد.» می‌بینید؟ جمله‌ها هنوز ساده‌اند، اما داستان دارند. چرا بعضی خلاصه‌های کوتاه بیشتر جذب می‌کنند؟ چون خلاصه قرار نیست داستان را تعریف کند. قرار است آن را بفروشد. بین این دو تفاوت بزرگی وجود دارد. خلاصه بد می‌گوید: «در این رمان، شخصیت اصلی با مشکلات زیادی روبه‌رو می‌شود و اتفاقات مختلفی برای او رخ می‌دهد.» خلاصه خوب می‌گوید: «وقتی النا متوجه می‌شود شوهرش هویت واقعی‌اش را از او پنهان کرده، تنها بیست‌وچهار ساعت فرصت دارد قبل از ناپدید شدن او، راز زندگی مشترکشان را پیدا کند.» اولی توضیح می‌دهد. دومی موقعیت می‌سازد. خواننده باید احساس کند اگر این رمان را نخواند، جواب یک سؤال جذاب را از دست می‌دهد. از خلاصه‌های معروف چه چیزی یاد می‌گیریم؟ در معرفی رمان‌های پرفروش معمولاً یک نکته مشترک وجود دارد: معرفی، همه داستان را تعریف نمی‌کند. برای مثال، معرفی‌های رسمی رمان‌هایی مثل «The Fault in Our Stars» و «Gone Girl» روی موقعیت اصلی، شخصیت‌ها و راز یا تغییری که قرار است اتفاق بیفتد تمرکز دارند، نه اینکه پایان داستان را لو بدهند. «Gone Girl» به‌خصوص نمونه خوبی از داستانی است که مخاطب را با یک موقعیت ظاهراً ساده وارد داستان می‌کند، اما رازهای موجود در رابطه شخصیت‌ها را به‌عنوان موتور کنجکاوی نگه می‌دارد. پس از این آثار می‌توانیم یک درس مهم بگیریم: هرچه اطلاعات بیشتری بدهید، لزوماً خلاصه بهتری ننوشته‌اید. گاهی اطلاعات کمتر، اما انتخاب‌شده‌تر، جذابیت بیشتری ایجاد می‌کند. استیون کینگ درباره توصیف خوب می‌گوید که معمولاً چند جزئیات درست و انتخاب‌شده می‌توانند نماینده بقیه جزئیات باشند. همین اصل را می‌شود در خلاصه‌نویسی هم به کار برد: شما لازم نیست همه‌چیز را بگویید؛ باید مهم‌ترین چیزها را انتخاب کنید. بایدهای خلاصه‌نویسی باید شخصیت اصلی را مشخص کنید. خواننده باید بداند قرار است داستان چه کسی را دنبال کند. باید مشکل اصلی را معرفی کنید. اگر هیچ اتفاق یا مانعی در خلاصه وجود نداشته باشد، خواننده دلیلی برای شروع رمان ندارد. باید ژانر و فضای داستان را تا حدی نشان دهید. خلاصه یک رمان طنز نباید دقیقاً همان حسی را بدهد که خلاصه یک رمان جنایی می‌دهد. باید کنجکاوی ایجاد کنید. آخر خلاصه نباید احساس «خب، فهمیدم داستان چیه» بدهد. باید احساس «خب، حالا می‌خوام بدونم چی می‌شه» بدهد. باید ساده بنویسید. اگر خواننده مجبور شود یک جمله را دو بار بخواند تا بفهمد منظورتان چیست، آن جمله برای خلاصه مناسب نیست. نیل گیمن در توصیه‌ای درباره نوشتن، روی پیدا کردن واژه درست و رساندن منظور با اطمینان تأکید می‌کند. خلاصه جای پیدا کردن عجیب‌ترین و سخت‌ترین واژه‌ها نیست؛ جای انتخاب درست‌ترین آن‌هاست. نبایدهای خلاصه‌نویسی ۱. پایان داستان را لو ندهید بد: «در نهایت، مریم متوجه می‌شود مردی که عاشقش شده قاتل برادرش نیست و آن‌ها با هم ازدواج می‌کنند.» خب، پس چرا باید رمان را بخوانیم؟ خلاصه باید سؤال ایجاد کند، نه جواب بدهد. بهتر: «وقتی مریم عاشق مردی می‌شود که سال‌ها او را قاتل برادرش می‌دانسته، برای اولین بار مجبور می‌شود از خودش بپرسد: اگر تمام این سال‌ها اشتباه کرده باشد چه؟» ۲. از کلمات کلیشه‌ای زیاد استفاده نکنید کلماتی مثل: سرنوشت. تقدیر. بازی روزگار. عشق ممنوعه. رازهای تاریک. اتفاقات غیرمنتظره. زندگی‌ای که زیرورو می‌شود. این‌ها ذاتاً بد نیستند، اما اگر به‌جای توضیح داستان فقط این‌ها را پشت سر هم بچینید، خلاصه شما هیچ هویتی نخواهد داشت. بد: «رازهای تاریک گذشته، سرنوشت دو انسان را به هم گره می‌زند.» بهتر: «وقتی پرونده‌ای قدیمی دوباره باز می‌شود، دو نفری که سال‌ها از وجود یکدیگر خبر نداشتند، می‌فهمند پدرهایشان در یک قتل مشترک دست داشته‌اند.» نسخه دوم مشخص است. نسخه اول می‌تواند درباره هر چیزی باشد. ۳. زیادی شاعرانه ننویسید خلاصه: «او باران بود و من شهری که سال‌ها خشکسالی را تجربه کرده بود.» ممکن است جمله قشنگی باشد. اما آیا خلاصه است؟ نه. اگر شخصیت، داستان و مسئله اصلی را معرفی نمی‌کند، احتمالاً باید جای دیگری از رمان قرار بگیرد، نه در بخش خلاصه. ۴. همه شخصیت‌ها را معرفی نکنید خلاصه جای معرفی شش شخصیت با اسم و سن و رابطه خانوادگی نیست. اگر رمان شما ده شخصیت دارد، احتمالاً در خلاصه فقط به شخصیت یا شخصیت‌های اصلی نیاز دارید. ۵. زیادی طولانی ننویسید اگر برای توضیح جذابیت رمانتان مجبورید تمام اتفاقات پنجاه فصل اول را تعریف کنید، احتمالاً هنوز نتوانسته‌اید هسته اصلی داستانتان را پیدا کنید. از خودتان بپرسید: «اگر فقط در سه جمله فرصت داشتم داستانم را بفروشم، چه می‌گفتم؟» جواب این سؤال معمولاً به شما کمک می‌کند هسته واقعی داستانتان را پیدا کنید. یک روش خیلی ساده برای نوشتن خلاصه اول این چهار جمله را برای رمانتان کامل کنید: شخصیت اصلی من... مثلاً: «دختری است که بعد از مرگ پدرش مجبور می‌شود به خانه‌ای که سال‌ها قبل از آن فرار کرده برگردد.» او می‌خواهد... «می‌خواهد خانه را بفروشد و برای همیشه از آن شهر برود.» اما... «اما قبل از فروش خانه، جسدی در زیرزمین پیدا می‌شود.» و حالا... «او باید قبل از اینکه پلیس به گذشته خانواده‌اش برسد، بفهمد چه کسی سال‌ها قبل آن جسد را آنجا دفن کرده است.» حالا فقط این چهار جمله را به یک متن روان تبدیل کنید: «بعد از مرگ پدرش، مهسا مجبور می‌شود به خانه‌ای برگردد که سال‌ها قبل از آن فرار کرده بود. او فقط می‌خواهد خانه را بفروشد و برای همیشه از آن شهر برود، اما پیدا شدن جسدی در زیرزمین همه‌چیز را تغییر می‌دهد. حالا مهسا باید قبل از اینکه پلیس رازهای خانواده‌اش را کشف کند، بفهمد چه کسی سال‌ها قبل آن جسد را در خانه پدرش دفن کرده است.» تبریک می‌گویم؛ شما یک خلاصه دارید. نه لازم بود از «سرنوشت» استفاده کنید. نه لازم بود درباره «باران و تنهایی» استعاره بسازید. نه لازم بود تمام داستان را لو بدهید. فقط شخصیت، هدف، مانع و سؤال. چک‌لیست نهایی قبل از انتشار خلاصه قبل از اینکه خلاصه‌تان را منتشر کنید، این سؤال‌ها را از خودتان بپرسید: آیا بعد از خواندن خلاصه می‌فهمیم شخصیت اصلی کیست؟ آیا می‌فهمیم چه مشکلی دارد؟ آیا می‌فهمیم چه چیزی می‌خواهد؟ آیا یک مانع مشخص در داستان وجود دارد؟ آیا خلاصه من را می‌شود روی صد رمان دیگر هم گذاشت؟ آیا از جمله‌های کلی و مبهم زیاد استفاده کرده‌ام؟ آیا پایان داستان را لو داده‌ام؟ آیا جمله‌ای دارم که حذفش کنم و هیچ چیز تغییر نکند؟ آیا آخر خلاصه، خواننده را کنجکاو می‌کند؟ اگر جواب آخرین سؤال «نه» است، هنوز کارتان تمام نشده. و مهم‌ترین نکته خلاصه شما قرار نیست ثابت کند که نویسنده خوبی هستید. خود رمان باید این را ثابت کند. وظیفه خلاصه فقط این است که خواننده را به داخل داستان بکشاند. ساده بنویسید. واضح بنویسید. داستانتان را معرفی کنید. یک مشکل واقعی نشان بدهید و در ذهن خواننده یک سؤال بسازید. المور لئونارد می‌گوید: «سعی کن بخش‌هایی را که خواننده از آن‌ها می‌گذرد، حذف کنی.» این جمله را موقع نوشتن خلاصه همیشه یادتان باشد. اگر جمله‌ای فقط زیباست، اما اطلاعاتی نمی‌دهد، کنجکاوی ایجاد نمی‌کند و داستان را معرفی نمی‌کند، شاید جای آن در خلاصه نباشد. خلاصه خوب، خلاصه‌ای نیست که خواننده بعد از خواندنش بگوید: «چه قشنگ نوشته!» خلاصه خوب، خلاصه‌ای است که خواننده بعد از خواندنش بگوید: «وای باید رمانو بخونم تا ببینم چی می‌شه.»
  5. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: دزد قـلـــب یا جـــوراب 🖋 نویسنده: @Ayda از طنزنویسان نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقــانــــــه، طنـــز 🌸 خلاصه داستان: یک شب دزد به خونه رها میزنه؛ دزدی که دنبال پول و طلا نبود؛ چیز ازشمندتری میخواست… ..:: قسمتی از رمان: رها چشم‌هایش را باز کرد و با ترس زیر لب گفت: “وای خدا… دزد اومده!” 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید
  6. پارت 80 به سمتش برگشتم و پا به زمین کوبیدم. ریز می‌خندید. - هیچم فین‌فین نکردم! دروغگو! نگاهم را روی دیوارهای خالی خانه چرخاندم. - منم از دست بابام عصبانی بودم. اون ماه سر یه چیز مزخرف تنبیهم کرده بود، بهم پول تو جیبی نمی‌داد. با ناباوری زمزمه کردم: - من... نمی‌دونستم! سرش را تکان دادم. - چی می‌گفتم؟ اینکه رفتم بخرمش ولی پولم نرسید؟! اونطوری که دوبار گریه می‌کردی؛ یه بار واس خاطر تیشرت، یه بارم به خاطر من. لبخند زدم؛ حق با عماد بود. صدای قلبم که به گوش‌هایم رسید، فهمیدم وضعیت خوب نیست. آب دهانم را قورت دادم. - آینه نداره اینجا چرا؟ از او فاصله گرفتم؛ اما در آن خانه کوچک، مگر چقدر می‌توانستم دور شوم؟ عماد دست در جیب شلوارش کرد و گوشی‌اش را بیرون کشید. سرم را کج کردم: - چی کار می‌کنی؟ قبل از اینکه بتوانم حتی درست بایستم، عماد گوشی‌اش را بالا آورد و لبخند یک طرفه‌ای زد: - بگو سیب! - عماد وایستا... همان لحظه، صدای چیک دوربین بلند شد. به طرفش رفتم و گوشی را از دستش قاپیدم. - این چیه؟ وای! لاقل می‌ذاشتی دهنمو ببندم! در عکس، دختربچه شانزده ساله‌ای را می‌دیدم که چشم‌هایش، درخشان‌ترین نقطه تصویر بود. تیشرت گشاد سفیدش، تا ران‌هایش ادامه داشت؛ تیشرتی که یکی از عکس‌های پانزده سال قبلِ ریحانا رویش چاپ شده بود. مادر هرگز آن را برایم نخرید؛ چون به نظرش چنین لباس‌هایی روی وقار و پاکدامنی دختر نوجوانش، تاثیر منفی می‌گذاشت. - آخه مدل موهاشو ببین تو! با این حرف عماد، خندیدم. حق با او بود؛ آرایش دودی و تیره ریحانا با مدل موی خشن و پسرانه‌اش، برای دنیای مُد امروز، نامعمول به نظر می‌رسید. عماد روی مبل نشست و خوشحال بودم که دیگر نفس‌هایش را روی گردنم حس نمی‌کنم. همانطور که روی موهایم دقیق شده بود، ناخواسته صفحه گوشی‌ را لمس کردم. عکس دیگری به نمایش درآمد و زیر پایم خالی شد! به چشم‌هایم اطمینان نداشتم، باورم نمی‌شد چه می‌بینم. - اینقدر از عکست خوشت اومده؟ فوری روی صفحه ضربه زدم و وقتی گوشی عماد را به او برگرداندم، این عکس من بود که روی صفحه، نقش بسته بود. به چشم‌های جذابش نگاه کردم، دیگر هرگز نمی‌توانستم به او، مثل قبل نگاه کنم.
  7. پارت 79 چشمم به سمت کیسه‌ پارچه‌ای که مقابل زانویم روی زمین ولو شده بود رفت. با کنجکاوی کیسه را برداشتم و درونش را وارسی کردم. با دیدن محتویات کیسه، چشم‌هایم برق زد و صدایم سوار بر ناباوری و هیجان، اوج گرفت: - نه! عماد خندید: - آره! به پارچه سفیدش چنگ انداختم و از نرمی‌اش به وجد آمدم. وقتی از دل کیسه بیرونش کشیدم و مقابل صورتم گرفتمش، موفق نشدم جیغم را خفه کنم: - این که خودشه! خدایا! از کجا پیداش کردی؟ عماد چانه‌اش را با غرور بالا داد و چشمکی زد: - باید اعتراف کنم آسون نبود. آن را به سینه‌ام فشرد و چشم بستم. بوی نویی می‌داد. اگر آن لحظه پلیس هم از در آن خانه وارد می‌شد و با دستبند مرا سوار ماشین سفید و سبزش می‌کرد، نمی‌توانست پروانه‌هایی که در قلبم به پرواز درآمده بود را متوقف کند. صدای بال زدنشان را می‌شنیدم، به این طرف و آن طرف می‌رفتند و آنقدر زیاد بودند که هر از گاهی بال‌هایشان به دیواره‌های قلبم برخورد می‌کرد. - می‌خوای بپوشیش یا تصمیم داری تا ابد نگاش کنی؟ حق با عماد بود. بلند شدم و خودم را در اتاق‌خواب حبس کردم تا بپوشمش. مانتو و تاپ زیرش را که بوی عرق گرفته و تقریباً به تنم چسبیده بود، درآوردم. وقتی تیشت را پوشیدم، از هیجان لبم را گاز گرفتم و چند بار پریدم تا باورم شود تیشرت رویاهایم را پوشیده‌ام! دور خودم چرخیدم، هیچ آینه‌ای در اتاق‌خواب وجود نداشت که بتوانم خودم را ببینم. دو تقه به در زده شد: - پوشیدی؟ می‌تونم ببینم؟ اگه اشکالی ندا... فرصت نکرد جمله‌اش را تمام کند، چون من در را باز کردم. با لبخندی که به چشم‌ها و ابروهایم هم رسیده بود، چرخ زدم و مشت‌هایم را توی هوا تکان دادم: - عاشقشم! عماد دستی به لب‌هایش کشید اما آن خنده‌ به همین راحتی ناپدید نمی‌شد. دست به کمر زدم و با چشم‌هایی تهدیدآمی نگاهش کردم: - تو داری به من می‌خندی؟ سرش را اغراق‌آمیز به دو طرف تکان داد. - نه، نه، اصلا. فقط خیلی... چطور بگم؟ انگشت اشاره‌ام را تهدیدوار به سمتش نشانه گرفتم: - چطور جرئت می‌کنی؟! دست‌هایش را به نشان تسلیم بالا آورد، نه خیلی بالا. آنقدری که شانه‌اش به زحمت نیوفتد. - فقط... به نظرم ریحانا الان خیلی خوشگل‌تره! بلند خندیدم، طوری که انگار تا به حال، احدی غمگینم نکرده بود. - به نظرت چقدر احتمال داره بتونم سمیه رو پیدا کنم؟ چقدر با تیشرتش حالمو گرفت عوضی! صرفاً واسه اینکه حرصم بده، هر روزِ خدا از زیر فُرم مدرسه می‌پوشیدش. عماد پشت سرم آمد، عادت داشتم وقتی پر چانگی می‌کنم، راه بروم. نمی‌توانستم یک جا بند شوم، دهان و پاهایم انار به هم متصل بودند. - یادمه بعد مدرسه میومدی پیشم فین‌فین می‌کردی!
  8. دخترا توی نوشتن خلاصه‌هاتون خیلی دقت کنید! کم نمی‌بینم رمانایی که ایده و قلم خوبی دارن، اما به خاطر خلاصه‌هاشون هرگز شانس کلیک خوردن و دیده شدنو پیدا نمی‌کنن.

    خلاصه قرار نیست معدن استعاره های ادبی باشه، قرار نیست آهنگین‌ باشه، خلاصه دلنوشته نیست. 

    خلاصه باید به ساده‌ترین زبان ممکن نوشته بشه، شخصیت و هدف و مانع رو معرفی کنه و به خواننده یک سوال بده. انگیزه برای خوندن رمانتون.

  9. بهار با گل های بنفش شدی💋❤️‍🔥

  10. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: تمنـــای نـوش دارو 🖋 نویسنده: @نیکتوفیلیا از سایکو نویسان نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقــانــــــه، اجتمــاعی 🌸 خلاصه داستان: روایت خانواده‌ای از تبار صمیمیت و گرما که عشق و هوس، گوشه چشمی به کانون گرمشان می‌اندازد. خانواده‌ای متشکل از چهار عضو که عشق آن‌ها را از هم فرومی‌پاشد. بنیاد خانواده را نابود می‌کند. دختر و پسری که بی‌خبر پی معشوق می‌افتند و در این راه، بسیار ضربه می‌بینند و حتی، تا مرز نابودی هم خواهند رفت… ..:: قسمتی از رمان: خانم با جیغ های گوش خراشش تمام فضا را از آن سکوت آزاردهنده می‌ربود. التماس می‌کرد و با گریه و هق- هق، روی به مرد قول می‌داد دیگر هرگز به کسی آسیب نرساند. دو تن از پرستارانِ همیشه در دسترس جلو رفتند و با احتیاط خانم را نگه داشتند. این حتما از همان موارد ترسناکی بود که هیچگاه دل ملاحظه اش را نداشتم. روی گرفتم که صدای مرد بالاخره بلند شد: – مراقب ناخن هاش باشین؛ چنگ می‌اندازه. خانم چه خبره؟ مگه حیوون گرفتی؟ 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید
  11. رنگ قشنگت مبارک ستاره جان

  12. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: گــــــــــــــل صبــــــــــــــــــــــــا 🖋 نویسنده: @Nil از نویسندگان خوش ذوق و پرطرفدار نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقــانــــــه، فانتــــــزی 🌸 خلاصه داستان: دختر زیبا و معصوم خانی در دهات‌های دورآفتاده‌ی گیلان زندگی راحتی رو به دور از تنش‌ها و سختی‌های روزگار میگذرونه،یکی از روزهایی که مثل هر روز دیگه‌ای از عمرش برای براداشتن آب به چشمه‌ی سر کوه میره اتفاقی موجودی رو با خودش همراه میکنه که وجودش رو فقط از زبون مادرش در غصه‌های شبانه شنیده بوده. ..:: قسمتی از رمان: در دور دست‌ها،در روستایی پر از آب علف،جایی که تا چشم کار میکنه نعمت‌های بی کران خداوند منان چشم نوازی میکنه دختری زیبا رو با احساسات قوی و لطیف به نام گل صبا زندگی میکنه. 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید
  13. پارت 78 سرم را به چپ و راست تکان دادم. بیشتر از این نمی‌توانستم از آن فضای زهرآلود نفس بکشم. به دو از کنار عماد که روی مبل نشسته بود رد شدم و بیرون زدم. در دورترین نقطه باغچه از خانه ایستاد و صورتم را میان دست‌هایم گرفتم. چند دقیقه‌ای را همان جا استتار کردم. نفس‌های عمیقی که می‌کشیدم، پر از لرز بودند. با صدای افتادن چیزی درست کنارم، از جا پریدم. کفش‌هایم! - من میرم خرید، یخچال خالیه. منتظر جوابی از طرف من نماند و رفت. نگاهم را به طرف پاهای برهنه‌ام چرخاندم، حتی متوجه نشده بودم که کفش به پا نداشتم. با صدای بسته شدن در، ریه‌هایم را از هوای پاییزی که پوست خیسم را می‌سوزاند، پُر کردم. قبل از اینکه به یک مجسمه یخی تبدیل شوم، به خانه برگشتم. لحظه‌ای متوقف شدم و فکر کردم... عماد آن پیرهن و شلوارِ توی تنش را از کجا آورد؟ به طرف اتاق خواب رفتم، فقط هفت و نیم قدم از ورودی فاصله داشت. بله، قدم‌هایم را شمرده بودم. هیچ تختی وجود نداشت و قسمت اعظمی از دیوار هم، با کمد دیواری پوشانده شده بود. کمد دیواری دقیقا همان رنگی بود که مهرداد برای اتاق خوابمان پیشنهاد داده بود و من، آن را رد کردم، بلوطی. به در ورودی نگاه کردم تا مطمئن شوم عماد به این زودی برنگشته، سپس با خیال راحت، در کمد دیواری را باز کردم. عنکبوت از این کارم خوشش نیامد و تارش را جمع کرد تا از جلوی صورتم بالا برود. هیچ لباسی نمی‌دیدم، در واقع هیچ چیز نمی‌دیدم. من، دو ساعت تمام در آن خانه تنها بودم. کم‌کم داشتم می‌پذیرفتم که عماد قرار نیست برگردد، اما صدای باز شدن در حیاط اینطور نمی‌گفت. از پشت پنجره دیدمش که تمام خریدها را به دست سالمش سپرده بود. فهمیدم درد دارد که صورتش درهم شده؛ با این وجود، از جایم تکان نخوردم. شانه‌هایم را بغل کردم و به محقق شدن آرزویم چشم دوختم. در رویاهایم، عماد حلقه زن دیگری را حمل نمی‌کرد، نام من در شناسنامه مهرداد کبیری نبود و خانه‌مان، اتاق‌هایی داشت که با بچه پُرشان می‌کردیم. در باز شد و من جلو رفتم تا کیسه‌ها را از دستش بگیرم. من و او زیر یک سقف بودیم و همین کافیست. حداقل این احساسی بود که در آن لحظه داشتم، احمق که شاخ و دم ندارد! - مجبور شدم چند جا سر بزنم تا چیزایی که می‌خوامو گیر بیارم، ببخش که دیر شد. اگه گوشی داشتی بهت خبر می‌دادم. لبخند نرمی زدم؛ انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه قبل، صدبار دور خانه چرخیده و با فکر برنگشتنِ او، خود را گلاویز کرده بودم! کنسرو لوبیا و ذرت و نخودسبز را به نوبت از کیسه خارج کردم. برایم سخت بود که به قیمت‌هایشان نگاه نکنم. - پول از کجا آوردی؟ فکر کردم همه چیتو بیمارستان جا گذاشتی آخه. بسته ماکارونی پروانه‌ای را لمس کردم. از کودکی عاشق باز کردن کیسه‌های خرید و بیرون آوردن وسایل از دلشان بودم. چرا که این، اتفاق نادری به حساب می‌آمد. ناپدری‌ام هرگز با چند کیسه خرید بزرگ به خانه نمی‌آمد. بیشترین چیزی که در دستش می‌دیدم، پاکت سیگار، فندک یا تسبیحش بود. عماد روی مبل نشست و نفسی از سر خستگی کشید. - رفتم بیمارستان، باید کیف پول و وسایلمو برمی‌داشتم. بسته نمک از دستم افتاد. عماد این را ندید، چون چشم‌هایش را بسته بود. - غصه نخور، مهرداد نبود. - چرا برگشتی؟ نتوانستم زبانم را متقاعد کنم که این سوال، غرورم را خرد می‌کند. عماد سرش را بلند کرد و به منی که میان خریدها گم شده بودم نگریست. - هنوز یه کار دیگه مونده که باید انجام بدم. چشم باریک کردم و همین که دهان باز کردم بپرسم «چه کاری» عماد زودتر از من جنبید: - اون کیسه مِشکیه رو ببین!
  14. پارت 77 گفتنش برای او راحت است. این عماد نبود که از مهرداد برای حذف سایه استفاده کرد، منِ احمق بودم! نمی‌توانستم مواجهه عماد و مهرداد را متصور شوم، سرم را تکان دادم تا خیالاتم ناپدید شوند. نگاهم از تک به تک زخم‌های صورتش بالا رفت، وقتی بفهمی با سایه چه کرده‌ام، باز هم با این چشم‌های آرام نگاهم می‌کنی؟ - باشه. سرم را پایین انداختم. این «باشه» نتیجه تمام آن تنش‌هایی بود که توی سرم می‌جوشید. حتی اگر مهرداد ما را پیدا نکند، پیش پلیس می‌رود و تمام جواب‌هایی که سروان پیروزفر به دنبالش است را با کمال میل به او می‌دهد؛ اگر تا حالا نرفته باشد! نمی‌توانم پیش‌بینی کنم سروان با حکم دستگیری من، چقدر خوشحال می‌شود. حتی شاید به او ترفیع یا پاداشی هم بدهند و من، تا آخرین لحظه عمرم را پشت میله‌های سرد سپری می‌کنم... در بهترین حالت! آیا مادر به ملاقاتم می‌آمد؟ حتی از این هم مطمئن نبودم. - مائده با توام! شانه‌هایم از جا پرید. با چشم‌هایی که اشک بهشان نیشتر زده بود، سرم را بلند کردم تا نگاهش کنم. وسط نشیمن ایستاده بود و کلید را در دست تاب می‌داد، تا اینکه مرا دید. - چت شده دیوونه؟ شاید مادر به ملاقاتم نیاید، ولی شک نداشتم که ماندانا می‌آمد. سمت چپ سینه‌ام انقباضی نفس‌گیر را احساس کردم، من نمی‌خواستم به زندان بروم! هر چقدر هم که این بیرون، زندگی درخشانی برای خود دست و پا نکرده باشم، نمی‌خواهم برای شنیدن صدای ماندانا از پشت تلفن توی صف بایستم و ماموری مدام تاکید کند که زمانم تمام شده. نمی‌خواهم سال‌ها بعد برای رفتن به مراسم دفن مادرم، منتظر اجازه یا مرخصی بمانم. نمی‌خواهم با ده زن مجرم دیگر در یک اتاق بخوابم، نمی‌خواهم مقدار نشستنم زیر آفتاب را با ساعت هواخوری تنظیم کنم... خدای من! من نمی‌خواستم سرنوشت مادرم را تجربه کنم. - مائده منو ببین... مائده! عماد شانه‌ام را تکان می‌داد و اسمم را فریاد می‌زد. به سادگی دست‌هایم را دورش حلقه کردم و صورت خیسم را به گانِ زبرش مالیدم. با چشم‌هایی وق‌زده که داشت شانه عماد را خیس می‌کرد، به نقطه نامعلومی زل زدم و دست‌هایم را دورش محکم‌تر کردم: - نرو... خواهش می‌کنم نرو! نرو... تو رو خدا نرو عماد! این یک آغوشِ کاملاً یک‌طرفه بود. انگار که درختی را بغل کرده باشم و او، دستی برای پاسخ به آغوشم، نداشته باشد. ناله خفه‌اش را شنیدم: - آی... ما...ئده... از او فاصله گرفتم و دستم را روی دهانم گذاشتم. صورتش به سرخی می‌زد و نفسش حبس شده بود. - ببخشید، ببخشید، ببخشید... حواسم نبود... وای! لبش را گاز گرفت تا فریاد نزند. چند لحظه‌ای درد کشیدنش را تماشا کردم. بلند شدم و دور خودم چرخیدم. - تلفن نداره اینجا؟ چطوری زنگ بزنم آمبولانس؟ عماد به سختی سر تکان داد. همه چیز را فراموش کرده بودم و فقط دلم می‌خواست ارتباط او با آن درد مسخره را به نحوی قطع کنم. کم‌کم منظم نفس کشید: - خوبم، خوبم. نفسش را به شدت به بیرون فوت کرد. همانطور که ناخنم را می‌جویدم، متوجه اشک‌های داغی شدم که ناغافل، زیر چانه‌ام جمع می‌شدند و روی یقه‌ام فرود می‌آمدند. بینی‌ام را بالا کشیدم. عماد مرا نگاه کرد با استیصال فریاد زد: - الان دیگه چرا داری گریه می‌کنی؟!
  15. من در پارت ۱۰ و در ذهنِ زلودیِ دلربام باقی می‌مونم و شما رو به خدا می‌سپارم با وجود اینکه ميدونم خدا هم در برابر فریا، کاری از دستش برنمیاد

    1. نیکتوفیلیا

      نیکتوفیلیا

      آه... همراهی ات را دوست می‌داشتم.

  16. سند کل کوچه هم به نامم بود اینقدر با اعتماد بنفس زر نمیزدم

    1. روشـنـا

      روشـنـا

      فعلا انگار یکی خیلی اعتماد بنفسش بالاست

    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      شیطونه میگه به رسم رمانای دیرینه، لگدی نثار مستر اعتماد کنیم. میدونم از شیطان حرف شنوی داری

    3. روشـنـا

      روشـنـا

      شیطان همیشه در کمینه^^

  17. پارت 76 و کلید دوم را توی درِ سفیدرنگِ ورودی فرو کرد و سه بار چرخاند تا باز شود. عماد وارد شد و من معطلِ درآوردن کفشم شدم. وقتی مطمئن شدم عماد نگاهم نمی‌کند، کف کفش‌هایم را وارسی کردم و نفسی از سر آسودگی کشیدم. احتمالا تا به حال اینقدر از دیدن یک جفت کفش کثیف و قدیمی، خوشحال نشده بودم. - گازش قطع شده. عماد در حالی این را گفت که با نگاه تاسف‌بار به بخاری نگاه می‌کرد. خوانه به قدری کوچک بود که می‌توانستم از ورودی همه چیز را ببینم. اتاق نشیمنی که جای خالی تلویزیونش به چشم می‌آمد، به علاوه آشپزخانه و اتاق‌خواب کوچکی که دیوار مشترک داشتند. به ساعت‌دیواری که روی عقربه دوازده متوقف شده بود، نگاه کردم. - منو یاد خونه مامان‌بزرگم می‌ندازه. سپس خودم را روی مبل سه‌نفره‌ای انداختم که به من نزدیک‌تر بود. وسط مبل، فرورفتگی وجود داشت که باعث شد فکر کنم متعلق به ساکنین قبلی این خانه بوده است. همان لحظه، از اتاق خواب بیرون آمد، با دستی بر کمر و نگاهی اجمالی به اطراف: - اگه بتونم برم خرید، عالی میشه. کاش کارت یا... - مرسی. به طرفم برگشت. در آن گان آبی که به طرز مزخرفی برایش گشاد بود و عضلات شکمش را مخفی می‌کرد، وسط خانه‌ای در ناکجا آباد و با آن دمپایی‌های مسخره بیمارستان... او به شدت خواستنی به نظر می‌رسید. صورتش شرمسار شد: - می‌دونم اینجا رو دوست نداری مائده، کاش می‌تونستم ببرمت یه جای بهتر. ولی همه چی اینقدر سریع اتفاق افتاد که... - شوخی می‌کنی؟! مردمک‌های گشاد شده‌ام را با خنده در کاسه چرخ دادم و این را از صمیم قلب به او گفتم: - اینجا عالیه، حیاط دلبازی داره و من عاشق آشپزخونه فسقلیش شدم. عماد چند لحظه بین چشم‌هایم تردید کرد تا بفهمد که حرفم صادقانه بود، یا صرفاً تعارف. کاش معذب نبودم تا همان لحظه روی آن مبل لعنتی و فرو رفته دراز می‌کشیدم. گوشه لبش بالا رفت و از من نگاه گرفت: - عجیبه! - دقیقاً چی عجیبه؟ چند لحظه طول کشید تا چشم‌هایش بالا بیایند و روی صورت من دقیق شوند. نگاهش را در آن لحظه دوست نداشتم، پس سوالم را تکرار کردم. صدایش برخلاف قبل، محزون و آرام بود: - مطمئنم اگه سایه بود، اینو نمی‌گفت. در برابر میل شدیدی که به دزدیدن نگاهم داشتم، مقاومت کردم. این نام لعنتی، حتی اینجا هم دست از سرم برنمی‌دارد! کاش این واقعیت را می‌پذیرفت که دیگر سایه‌ای وجود ندارد، کاش برای یک بار هم که شده، مرا می‌دید. شانه‌ای بالا انداختم و سرم را تکان دادم: - تو به خاطر من از بیمارستان زدی بیرون، من تا ابد مدیونت می‌مونم عماد. سرش را تکان داد و نفسش را به بیرون فوت کرد. گل‌های فیروزه‌ای رنگِ فرش، با قدم‌هایش لِه می‌شدند. روی مبل دو نفره‌ آبی‌رنگ نشست، درست مقابل من. - حالا... چی میشه؟ عماد که انگار از قبل پاسخ این سوال را می‌دانست و برایش برنامه‌ریزی کرده بود، با آسودگی خیال، به پشتی مبل تکیه زد. حواسش بود آنقدر آرام این کار را انجام دهد که به شانه‌اش فشار نیاورد اما با این وجود، دیدم که چهره‌اش درهم شد. - هیچی. من برمی‌گردم بیمارستان، تو هم اینجا می‌مونی تا وقتی که طلاقتو از اون دیوث بگیری. نباید بذاری بیشتر از این اذیتت کنه، هرچند... من هنوزم نفهمیدم درد این آدم چیه! چرا اینطوری به جون تو افتاده؟ تو... کاری کردی مگه؟ وقتی با چشمان سوالی حرفش را تمام کرد، به خودم آمدم. هنوز جمله اولش را هضم نکرده بودم و اصلا نشنیدم که چه از من پرسید. تکیه‌ام را از مبل گرفتم و با ناباوری تکرار کردم: - تو... تو می‌خوای برگردی بیمارستان؟! عماد طوری سرش را تکان داد که انگار من از او پرسیده بودم زمین گرد است! وقتی مردمک‌های لرزانم را دید که بیخِ چشمانش را گرفته‌اند، توضیح داد: - اونی که با شوهرش مشکل داره تویی مائده، نه من.
  18. پارت 75 دسته‌کلید را به دست عماد سپردم، برخلاف کاری که نرگس با او کرد. شانه‌به شانه هم، از خانه دور شدیم. قدم‌هایمان کوچک و بی‌حوصله بود، مدام روی زمین کشیده می‌شد. - پسر نرگس لوسمی داشت. پاهایم آنقدر سنگین شد که نتوانم حرکتشان بدهم. عماد هم دو قدم جلوتر از من، متوقف شد. سکوت این کوچه را دوست نداشتم، به اینجا بیشتر از بقیه شهر، آسمان رسیده بود؛ اما همچنان دلگیر می‌نمایاند. عماد با دمپایی که پاشنه و انگشتانش از آن بیروه زده بود، به سنگ‌ریزه‌ها ضربه زد. - یکی از دوستام معرفیش کرد، گفت خونواده آبرودارین، ولی بدشانسی آوردن. منم تا جایی که می‌تونستم، خب... کمکشون کردم. لبخند نرمی روی صورتم نشست. به عماد نگاه کردم؛ شبیه نگاهی که وقتی نمره‌ام الف می‌شد، مادرم به کارنامه‌ام می‎انداخت. عماد از من رو گرفت و وقتی حرف زد، صدایش بسیار گرفته به گوشم ‌رسید: - زبه تقدیرش زورم نرسید مائده، مُرد... مرد و داغ به دل مادر بدبختش گذاشت. گوشه لبانم سقوط کرد. به پشت سرم و خانه‌ای که نرگس را در خود جا داده بود نگاه کردم؛ حالا دلیل آن نگاه را می‌فهمیدم. - نرگس منو مقصر می‌دونه، میگه بهشون امید دادم و بعد ناامیدشون کردم. بهش حق میدم، یه زن داغداره، حق داره از زمین و زمان متنفر باشه و شاکی... نمیشه بهش خُرده گرفت. دسته کلید در دست عماد به صدا درآمد. آن را مقابل صورتش گرفته و طوری به آن پاره آهن زل زده بود که گویی در طوفان افکارش، غرق شده و صدایش به جایی نمی‌رسید. - ماه‌های اول درمانش، این خونه را به نامش زدم. از باباش متنفر بود، چون مامانشو اذیت می‌کرد. چند باری بین حرفاش گفته بود یه روز اینقدر بزرگ میشه که دست مامانشو بگیره و از اون خونه ببره. مُشتش را بست و دسته‌کلید در آن گم شد. نمی‌خواستم بیشتر از این بشنوم. موهای پشت گردنم مور مور شده بودند. به پشت سرم، نگاه کوتاه دیگری انداختم و همان لحظه، پرده یکی از پنجره‌ها کشیده شد. چیزی درباره آن زن وجود داشت که آزارم می‌داد. چرا هنوز با مردی که عماد می‌گفت آزارش می‌دهد، در یک خانه زندگی می‌کرد؟ آن هم با وجود خانه‌ای که عماد به او بخشیده بود. تمام اینها فقط چند ثانیه طول کشید. چرا که به یاد آوردم من هم همسرِ آزارگری دارم، مردی که نمی‌توانم تصورش را بکنم وقتی به آنچه که می‎خواهد نمی‌رسد، چه کارهایی از دستش ساخته است. عماد بدون کلمه دیگری، به راه افتاد. یک کوچه پایین‌تر، خانه‌ای بود که با در بزرگ آبی‌رنگ محافظت می‌شد. نه من و نه عماد، تا زمان رسیدن به آن خانه، چیزی نگفتیم. اجازه دادیم نسیمِ سکوت روی قصه زخمی نرگس بِوَزد. تهران اما خالی از نسیم بود و پاهایم در آن کتانی‌های سفیدی که پس از سال‌ها استفاده، حالا به زردی می‌زدند، حسابی عرق کرده بود. بدتر از همه اینکه مطمئن نبودم بعد از آخرین باری که آن را پوشیدم، شُسته بودمش یا نه... اگر پایم را بلند می‌کردم و به کف کتانی نگاهی می‌انداختم، این را می‌فهمیدم. آخرین بار لکه خون بزرگی آنجا بود که امیدوار بودم تا حالا به نحوی از بین رفته باشد. عماد کلیدی که نرگس به او داده بود را در قفل جا داد و چرخاند. سپس درِ بزرگ و آهنی، بدون کوچک‌ترین فشاری، باز شد و من از دیدن آن‌همه برگ خشک، جا خوردم. کاشی‌های حیاط زیر برگ‌های خشک و قهوه‌ای، دفن شده بودند. عماد عقب ایستاد تا من وارد شوم: - شرمنده، خیلی وقته‌ کسی اینجا نیومده. اعتنایی نکردم. اولین قدم را من در حیاط خانه پسر مرحومِ نرگس گذاشتم و راستش، از صدای شکستن برگ‌ها زیر پایم، خوشم آمد. عماد بعد از بستنِ در، جلو افتاد. سرش را خم کرد تا شاخه‌های بلند درخت‌ها، توی چشمش فرو نروند و لبش را از شدت درد شانه، گاز گرفت. - خونه قشنگیه. این را گفتم که صرفاً چیزی گفته باشم. - تو که هنوز توشو ندیدی.
  19. پارت 74 نقطه‌ای از قلبم، برای فقط یک لحظه، شروع به گرم‌شدن کرد. نگاهش نکردم؛ می‌دانستم آن لحظه چنان نگاه حیران و برهنه‌ای دارم که دستم را می‌خواند. بقیه راه با صدای غالبِ کشیده‌شدن لاستیک‌ها روی آسفالت داغ گذشت. عماد هر چند دقیقه برای گفتن چیزی مثلِ «بپیچ چپ» یا «این طرف» دهان باز می‌کرد؛ اما من هنوز به طور کامل به جسمم برنگشته بودم. پدال گاز را در حالی فشار می‌دادم که صدای «مائده» گفتنِ مهرداد، در گوشم سوت می‌کشید. در بیمارستان گیر افتاده بودم. - ماشینو بده همین بغل، جلوتر جا نیست. فرمان را برای پارک کردن ماشین، چرخاندم و بر حسب عادت، نیروی زیادی صرف این کار کردم؛ ولی اینکه پراید نازنینم نبود. پایم که به زمین رسید، برای لحظه‌ای چشم بستم و به ریه‌هایم اجازه دادم با اکسیژن تازه، پُر و خالی شوند. - کلید داری؟ سرم را برای پیدا کردن یک ساختمان چند طبقه، به اطراف چرخاندم. برایم عجیب بود که تمام خانه‌های این کوچه، ویلایی و نقلی بودند. عماد ابرویی بالا انداخت: - کلیدِ چی؟! من تا نیم ساعت پیش اصلا نمی‌دونستم امروز قراره سر از اینجا دربیارم. قدم‌هایم که تا آن لحظه پی تعقیب او بود، روی آسفالت صاف و بی‌نقص متوقف شدند. پلک‌زدن را به تعویق انداختم و دست‌هایم را باز کردم: - قراره از دیوار خونه مردم بریم بالا؟ تو که کلید نداری، واسه چی آدرس میدی؟ عماد کنار تیبایی ایستاد و به سمتم برگشت. به عنوان کسی که کلیدِ هیچ خراب‌شده‌ای را نداشت و تنها لباسش، گانِ توی تنش بود، زیادی بی‌خیال به‌نظر می‌رسید. آفتاب از شرق می‌تابید و عماد موقع نگاه‌کردن به من، چشم‌هایش را جمع کرده بود: - تو که تجربه‌شو داری، از چی‌ می‌ترسی؟ به تصاویر محوی که هر لحظه واضح‌تر می‌شدند، پشت پا زدم و چشم در حدقه چرخاندم. خاطراتم با او، آخرین چیزی بود که هم‌اکنون بهشان نیاز داشتم. به لوبیا پلو با ریحان نیاز داشتم، به آلونکی دور از مهرداد، و ندیدنِ هیچ پیروزفرِ دیگری از الان تا آخر عمرم! فاصله بینمان را دویدم تا خودم را به عماد برساندم و مجبور نشوم وسط کوچه داد بزنم: - حوصله شوخی ندارم عماد، چرا اومدیم اینجا؟ به راه رفتن ادامه داد. مقصدش کجا بود؟ نقطه اتصال زمین به آسمان یا همچین چیزی؟! نمی‌دانستم. رانم را از روی شلوار خاراندم، دو روز بود که این جین تنگ را به تن داشتم. قدم‌های عماد ابتدا آرام و سپس متوقف شد. با اخمی از سر دقت، نگاهش را از پلاک به در آهنی خانه داد. سیمان روی دیوار خانه، تمیز و سفید بود. او را تماشا کردم که مشتش را بالا آورد و به در کوفت. - کیه؟ اومدم. صدای زن آنقدر زود به گوشم رسید که انگار پشت در نشسته بود. قفل در با غرولند باز شد، بد نبود آن را روغن‌کاری کنند. دود سیگار زن زودتر از خودش به استقبالمان آمد. پره‌های بینی‌ام را جمع کردم؛ لعنتی! موهای مصری و شرابی‌رنگش را از دو طرف، به پشت گوشش هُل داد. به چشم‌های پُف‌کرده‌اش خیره شدم؛ حدس زدم بیشتر از چهل سال نداشته باشد. دو قدم به راست برداشتم تا عماد از دیدرسم کنار برود . - این دیگه کیه؟ سوال زن، توی دهن عماد کوبید و سلامش را خفه کرد. دست به کمر زد و با اخمی که نمی‌دانستم تاوان کدام گناهم بود، نگاهش را به من پاس داد. چشم‌های سبزش را با انزجار جمع کرد. صدای عماد وادارش کرد برای لحظاتی، نگاه نفرت‌بارش را از روی من بردارد. - سلام نرگس، منم حالم خوبه. ممنون که پرسیدی. - چی می‌خوای؟ نیمرخ عماد را می‌دیدم که خالی از لبخند و گرما بود. نمی‌فهمیدم آن زن چه کسی بود و چرا با عماد اینطور حرف می‌زد؟ با شنیدن بوی نان، برای لحظه‌ای حواسم پرتِ پسرک عابر و بربری توی دستش شد. - کلیدو رد کن بیاد! عماد بود که این را گفت. صدایی از داخل خانه فریاد زد: - نرگس این شورتا منو شُستی کجا گذاشتی؟ اَه! نیست اینجا. نرگس لحظه‌ای به خانه‌اش برگشت و سپس دسته کلیدی به سینه عماد کوبیده شد، در هم همینطور. چند لحظه طول کشید تا باور کنم که نرگس دیگر آنجا نیست. عماد به سمت من برگشت و طولانی نگاهم کرد. با انگشت شصت، به خانه اشاره کردم: - این کی بود دیگه؟ - لطف می‌کنی؟ دنباله نگاهش را گرفتم و به دسته‌کلیدی که درست جلوی دمپایی پلاستیکی‌اش افتاده بود، رسیدم. سرم را تکان دادم و خم شدم: - آها... بیا!
  20. همیشه قلمتو تحسین می‌کردم ولی ایده وثیقه؟! تیر آخر بود. 

    شبیه شعبده بازی که کل شب ازش نمایش شگفت انگیزی دیدم ولی اون با هر حرکت، مدام داره ثابت می‌کنه که هنوز "بهترین کارش" رو اجرا نکرده. 

    1. سایه مولوی

      سایه مولوی

      وای ممنونم عزیزم همش فکر میکردم این‌رمانم رو کسی دوست نداشته باشه ولی با حرف‌های قشنگت کلی بهم امیدواری دادی😘💖💖💖

    2. Shahrokh

      Shahrokh

      سلام منم عشق به قید وثیقه رو خوندم. خیلی قشنگ بود و قلمت عالی. دستمریزاد👏👏موفق باشی🥰

  21. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: عشــــق به قیــد وثیقــــــــــه 🖋 نویسنده: @سایه مولوی از نویسندگان خوش قلم و درجه یک نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقــانه، طنـــز، اجتماعی 🌸 خلاصه داستان: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی او پیدا شد. درست مثل بختک به جان زندگی‌ منِ بخت‌برگشته افتاد و زلزله‌وار هرچیزی که ساخته بودم را نابود کرد. تخصصش دردسر درست کردن بود و من حتی با دیدنش، حس نفرت و انزجار در قلبم می‌جوشید. روزگار اما در این میان بازی‌اش گرفته بود انگار، که زندگی‌ من را به او و دردسرهایش گره‌ی کور زده بود. ..:: قسمتی از رمان: – خواهش می‌کنم اگر سند دارید گرو بذارید، خدا رو خوش نمیاد این پسر توی زندان بمونه. اینطوری یه لطفی هم به ما و بقیه‌ی زندانی‌ها می‌کنید... 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید
  22. کِی پارت سه رو میذاریییییی

    من نامشروع میخوام:)

  23. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: آخـریــــن نگهبــــــــان شعلــــــــــــه 🖋 نویسنده: @زینب چرمگر از فانتزی نویسان خوش ذوق نودهشتیا 🎭 ژانر: فانتزی، اسطوره ای 🌸 خلاصه داستان: در جهانی که تنها امیدش در افسانه‌ها پنهان شده، یک دختر جوان با خواندن داستانی که هیچ‌کس باورش ندارد، جرقه‌ای دوباره در دل خاموش‌شده‌اش روشن می‌کند. او نمی‌داند که این امید ساده، قرار است دریچه‌ای به‌سوی حقیقتی فراموش‌شده باشد ؛ اما زمانی که تاریکی همه‌چیز را می‌بلعد، دختر داستان ما می‌فهمد که بعضی افسانه‌ها… ..:: قسمتی از رمان: نگاهم روی چهره‌اش ماند. لبخندش سر جایش بود، اما چشم‌هایش چیز دیگری می‌گفتند. خستگی در صورتش نشسته بود و زیر آن، آشفتگیِ پنهانی موج می‌زد؛ انگار چیزی را در راه شنیده یا دیده باشد که هنوز نتوانسته از دلش بیرون کند... 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید
  24. پارت 73 دستم را روی قلبم گذاشتم که هر لحظه ممکن بود سینه‌ام بشکافد. بازدمم را منقطع، به بیرون فوت کردم. بادی که از پنجره کناریمان به داخل سر می‌کشید، گانِ عماد را در تنش می‌رقصاند. با سر به سمتِ مخالف اشاره کرد: - بیا! تردید کردم. - برو بزرگتو صدا کن خانم! صاحاب نداره این خراب‌شده؟ انگشت‌های لرزانم را مُشت کردم. کسی زیر کفش‌هایم چسب ریخته بود که تکان نمی‌خوردم. خط محوی بین ابروهای عماد افتاد. انگار بین ما دونفر، او آبِ راکد درون تُنگ بود و من، دریای طوفان‌زد‌ه‌ای که از عصای موسی، بی‌نصیب مانده. به حرکت سریع لبانش زل زدم: - من اینجام، طوریت نمیشه. این را درست زمانی زمزمه کرد که مهرداد، نام مرا فریاد زد و من با «هینِ» بلندی از جا پریدم. نبض ترس را تا چشم‌هایم احساس می‌کردم. از سر و صداها فهمیدم که رئیس بیمارستان آمده. وقتی مهرداد را به نام کوچک صدا زد و حالش را پرسید، پوزخند بزرگی، قفل لب‌هایم را باز کرد. برای همین هم زمانی که عماد برای دومین بار به من اشاره کرد، دیگر درنگ نکردم. قدم‌هایش را دنبال کردم؛ بدون اینکه بدانم به کجا منتهی می‌شود. - چرا مهردادو راهنمایی نکردی دختر؟ این آخرین چیزی بود که شنیدم. من و عماد از ورودی فرعی خارج شدیم. شبیه زنی بودم که به تسخیر یک هیولا درآمده، ارتباطم را با دنیای بیرون از دست داده بودم و در آن لحظات، به خوبی می‌دانستم که به آن قرص سفید کوچک که در واحدم جا گذاشته بودم، نیاز داشتم. - مائده؟ چانه‌ام را از یقه‌ام جدا کردم و سرم را بالا گرفتم. کم‌کم صداهای اطراف، واضح‌تر شد و پیشانی‌ام از حرارت آفتاب، دَم گرفت. نفس عمیقی به سینه فرستادم؛ زنی که دنبال سگش می‌دوید، دو پسری که آدامس توت‌فرنگی باد می‎کردند و مرد میانسالی که نمی‌توانست پشت خطی‌اش را قانع کند که چقدر به این پول نیاز دارد... حالا همه‌شان را می‌شنیدم. - می‌تونی بِرونی؟ به شانه‌اش نگاه کردم و سر تکان دادم. روی صندلی راننده نشستم و با نگاهی خالی، انتظارش را کشیدم تا با وجود درد، در شاگرد را باز کند و کنارم جا بگیرد. کلمه‌مان تمام شده بود. من سوییچ را از دست عماد گرفتم و او صندلی‌اش را عقب کشید تا پاهای بلندش راحت‌ باشند. از پارکینگ خارج شدیم و به ماشین‌های رنگارنگی پیوستیم که مقصدشان را نمی‌دانستم. شیشه را به اندازه یک بند انگشت پایین کشیدم و پرسیدم: - صداش تا اتاقت می‌اومد؟ عماد روزه سکوتش را شکست. - پرستار دیروزی بهم خبر داد. نزدیک دست انداز، سرعتم را کم کردم. دیروز مجبورم کرد کل زندگی‎ام را در یک ساک جا کنم و امروز همان ساک را هم از من گرفت. چندبار پلک زدم تا تاریِ دیدم برطرف شود. قلبم هنوز به تندی می‌زد. به میدان که رسیدیم، تمام سرگردانی‌ام تبدیل به یک سوال شد و از دهنم بیرون پرید: - کجا بریم؟ - این شهرِ غولتشن نُه میلیون نفرو جا داده تو خودش، یه جا پیدا میشه واسه مام... برو جلوتر میگم بهت. لحظه‌ای به او نگاه کردم، واقعاً نمی‌خواست چیزی بپرسد یا بگوید؟! شب قبل سرم را روی بازویم گذاشته بودم و حالا به نظر می‌رسید دستم اصلا راضی به رانندگی نیست. بازویم را مالش دادم تا دردش برطرف شود. - نمی‌خوای چیزی بگی؟ - چرا اتفاقا... نگاهم را از خطوط سفید جاده نگرفتم. چشم‌هایم از بی‌خوابی تلنبار شده رویشان، سنگین و گرم شده بودند. منتظر ماندم تا عماد حرفش را بزند: - کِی وقت داری؟ - واسه چی؟ عماد درنگ کرد، نگاهش کردم. با آن گان ابی که در تن داشت، هر راننده‌ای که او را می‌دید، کمی طولانی‌تر نگاهش می‌کرد. - من قضیه تو رو واسه وکیلم تعریف کردم، البته دست و پا شکسته. باید سرفرصت بری و ببینیش. کاردرسته، تو سابقه‌ش هیچ پرونده طلاقی نیست که برنده نشده باشه. در صورتم تغییری به وجود نیامد. پلک زدم و با اشاره عماد، فرمان را به راست چرخاندم. - کِی؟ - هروقت مساعد باشی من... - کِی با وکیل حرف زدی؟ کاش کِش مویی داشتم تا می‌توانستم موهایم را از دور گردن و صورتم جمع کنم. - دیشب، وقتی با ساکت اومدی بیمارستان.
×
×
  • اضافه کردن...