رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

هانیه پروین

مدیر کل
  • تعداد ارسال ها

    1,274
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    52

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. سلام نویسنده عزیز

    رمز اکانت اصلیتونو فراموش کردید؟

  2. ۳۱. اعداد را یکدست بنویسید اگر متن فارسی است، بهتر است شیوه نوشتن اعداد یکدست باشد. مثلاً: «۲۵ ساله» یا: «بیست‌وپنج ساله» هر دو ممکن است در متن استفاده شوند، اما بهتر است در کل اثر یک سبک را انتخاب کنید. همچنین: «۱۰ شب» و چند خط بعد: «ده شب» بدون دلیل تغییر نکنید. ۳۲. کلمات انگلیسی را بی‌دلیل وارد متن نکنید اگر معادل فارسی مناسب وجود دارد، معمولاً استفاده از آن متن را یکدست‌تر می‌کند. اما در دیالوگ شخصیت‌ها ممکن است استفاده از واژه‌های انگلیسی طبیعی باشد. مثلاً: «اوکی، فردا می‌بینمت.» در یک گفت‌وگوی امروزی طبیعی است. اما اگر در تمام متن از واژه‌های انگلیسی بی‌دلیل استفاده کنیم، ممکن است متن شلوغ شود. ۳۳. غلط‌های رایج املایی چند نمونه مهم: می‌خواهم ✅ می‌خوام در دیالوگ محاوره‌ای ✅ میخام ❌ می‌شود ✅ میشه در دیالوگ محاوره‌ای ✅ میشه‌ ❌ می‌دانم ✅ میدانم ❌ نمی‌دانم ✅ نمیدونم ❌ در نوشتار محاوره‌ای استاندارد حتماً ✅ حتما بهتر است با نشانه درست نوشته شود. مسئله ✅ مساله در برخی شیوه‌های نوشتاری دیده می‌شود، اما «مسئله» شکل رایج و معیار است. مسئول ✅ مسول ❌ مؤثر ✅ موثر در نوشتار ساده هم دیده می‌شود، اما شکل دقیق‌تر «مؤثر» است. ۳۴. «ه» و «ۀ» در ترکیب‌هایی مثل: «خانه‌ی من» می‌توان از نیم‌فاصله استفاده کرد. در نوشتار رسمی‌تر: «خانهٔ من» اما برای رمان‌های امروزی، شکل «خانه‌ی من» بسیار رایج و خواناست. مهم این است که در کل متن یک شیوه را انتخاب کنید و همان را ادامه دهید. ۳۵. فاصله قبل و بعد از علائم نگارشی این قانون را می‌توانید مثل یک فرمول حفظ کنید: قبل از علامت نگارشی فاصله نداریم؛ بعد از آن معمولاً یک فاصله داریم. درست: «سلام، خوبی؟» غلط: «سلام ، خوبی ؟» درست: «واقعاً؟» غلط: «واقعاً ؟» درست: «او گفت: «برو.»» غلط: «او گفت : «برو .»» ۳۶. علائم نگارشی را به هم نچسبانید مثلاً: ««چی؟!» ✅» در شرایط خاص قابل استفاده است. اما: ««چی؟؟؟!!!» ❌» این حالت بیشتر شبیه پیام‌رسان‌هاست تا متن داستانی حرفه‌ای. ۳۷. یک نکته مهم درباره دیالوگ‌ها دیالوگ قرار نیست فقط اطلاعات داستان را منتقل کند. آدم‌ها همیشه مستقیم حرف نمی‌زنند. مثلاً: «ـ چرا ناراحتی؟» «ـ ناراحت نیستم.» اما خواننده می‌داند که هست. این نوع دیالوگ طبیعی‌تر است. به جای اینکه شخصیت‌ها همه چیز را توضیح بدهند: «ـ من ناراحتم چون تو دیروز به من گفتی که دیگر دوستم نداری و این حرفت باعث شد خیلی ناراحت شوم.» می‌توان نوشت: «ـ هنوز ناراحتی؟» «ـ نه.» «ـ پس چرا نگام نمی‌کنی؟» «ـ چون اگه نگات کنم، دوباره دلم می‌خواد باور کنم.» دیالوگ هم اطلاعات می‌دهد، هم احساس می‌سازد. ۳۸. ویراستاری فقط غلط‌گیری نیست بعد از اینکه غلط‌های املایی و علائم نگارشی را درست کردید، یک بار دیگر متن را بخوانید. این بار دنبال این چیزها باشید: آیا جمله طبیعی است؟ آیا کلمه‌ای تکرار شده؟ آیا جمله بیش از حد طولانی است؟ آیا دیالوگ طبیعی به نظر می‌رسد؟ آیا اتفاقات با هم تناقض ندارند؟ آیا زمان افعال درست است؟ آیا شخصیت ناگهان رفتاری برخلاف شخصیت‌پردازی‌اش انجام نداده؟ این مرحله را می‌توان ویرایش زبانی و محتوایی دانست. ۳۹. مراقب تناقض‌های داستانی باشید ویراستاری فقط مربوط به جمله‌ها نیست. مثلاً در فصل اول نوشته‌اید: «سارا ۲۲ ساله بود.» اما صد صفحه بعد: «سارا که حالا ۲۰ سال داشت...» این یک خطای داستانی است. یا: «شخصیت گفته ماشین ندارد.» اما چند فصل بعد: «سوار ماشین خودش شد.» ویراستار باید چنین تناقض‌هایی را هم پیدا کند. ۴۰. زمان افعال را کنترل کنید گاهی نویسنده وسط یک صحنه ناگهان زمان فعل را تغییر می‌دهد. مثلاً: «وارد اتاق شد و به من نگاه می‌کند.» بهتر: «وارد اتاق شد و به من نگاه کرد.» یا اگر کل روایت زمان حال است: «وارد اتاق می‌شود و به من نگاه می‌کند.» مگر اینکه تغییر زمان کاملاً عمدی و داستانی باشد. ۴۱. هنگام ویراستاری با صدای بلند بخوانید این یکی از بهترین روش‌هاست. متن را با صدای آرام برای خودتان بخوانید. اگر جایی زبانتان گیر کرد، احتمالاً جمله نیاز به اصلاح دارد. مثلاً: «وقتی که او را دیدم احساس کردم که انگار چیزی درون قلبم به وجود آمده است که باعث شده بود احساس عجیبی داشته باشم.» وقتی با صدای بلند بخوانید، خودتان متوجه می‌شوید که جمله سنگین است. می‌توان نوشت: «وقتی دیدمش، حس عجیبی در قلبم نشست.» گاهی گوش ما زودتر از چشم، جمله بد را پیدا می‌کند. ۴۲. متن را یک‌باره ویرایش نکنید اگر رمان تمام شده، بهتر است چند مرحله برای ویرایش داشته باشید. مرحله اول: غلط‌گیری غلط‌های املایی، تایپی و کلمات اشتباه. مرحله دوم: علائم نگارشی نقطه، ویرگول، علامت سؤال، گیومه، دو نقطه و... مرحله سوم: فاصله و نیم‌فاصله مثل: «می‌روم خانه‌ام کتاب‌ها به‌خاطر» مرحله چهارم: ویرایش جمله‌ها جمله‌های طولانی، تکراری و سنگین. مرحله پنجم: ویرایش داستانی تناقض‌ها، سن شخصیت‌ها، زمان‌ها، مکان‌ها، اتفاقات و منطق داستان. مرحله ششم: خواندن نهایی متن را مثل یک خواننده بخوانید، نه مثل نویسنده. ۴۳. یک چک‌لیست ساده برای ویراستاری رمان قبل از اینکه رمان را منتشر کنید، این موارد را بررسی کنید: ☐ غلط‌های املایی اصلاح شده‌اند. ☐ «می» و «نمی» درست نوشته شده‌اند. ☐ نیم‌فاصله‌ها رعایت شده‌اند. ☐ قبل از علائم نگارشی فاصله وجود ندارد. ☐ بعد از علائم نگارشی فاصله مناسب وجود دارد. ☐ دیالوگ‌ها از هم جدا هستند. ☐ پاراگراف‌ها بیش از حد طولانی نیستند. ☐ زمان افعال یکدست است. ☐ کلمات تکراری بیش از حد وجود ندارند. ☐ جمله‌های خیلی طولانی اصلاح شده‌اند. ☐ دیالوگ‌ها طبیعی هستند. ☐ لحن شخصیت‌ها یکدست است. ☐ سن و مشخصات شخصیت‌ها تناقض ندارند. ☐ مکان‌ها و زمان اتفاقات با هم جور هستند. ☐ اتفاقات داستانی با فصل‌های قبلی تناقض ندارند. ☐ از علامت تعجب و سؤال بیش از حد استفاده نشده. ☐ سه‌نقطه تبدیل به عادت نویسنده نشده است. ☐ متن از نظر ظاهری مرتب و خوانا است. یک مثال قبل و بعد از ویراستاری قبل: «سارا وارد اتاق شد ،خیلی ناراحت بود و اصلا نمیدونست چیکار باید بکنه.به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد، بارون میومد و هوا خیلی سرد بود.همون موقع صدای در اومد. برگشت و گفت کیه؟؟؟ ولی کسی جواب نداد...» بعد: «سارا وارد اتاق شد. خیلی ناراحت بود و اصلاً نمی‌دانست باید چه کار کند. به سمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. باران می‌بارید و هوا سرد بود. همان لحظه صدای در آمد. برگشت و گفت: ـ کیه؟ جوابی نیامد...» می‌بینید؟ داستان عوض نشده است. ما فقط فاصله‌ها، نیم‌فاصله‌ها، علائم نگارشی، پاراگراف‌بندی، جمله‌بندی و شکل دیالوگ را اصلاح کردیم. همین تغییرات ساده می‌توانند ظاهر یک رمان را از یک متن خام به یک متن حرفه‌ای‌تر تبدیل کنند. حرف آخر ویراستاری قرار نیست شخصیت و سبک نویسنده را از بین ببرد. اگر نویسنده‌ای آگاهانه دیالوگ‌های محاوره‌ای می‌نویسد، قرار نیست ویراستار همه آن‌ها را رسمی کند. اگر نویسنده سبک خاصی دارد، قرار نیست متنش را تبدیل به نوشته‌ای بی‌روح و کتابی کنیم. کار ویراستار این نیست که صدای نویسنده را عوض کند؛ کارش این است که کمک کند صدای نویسنده واضح‌تر شنیده شود. پس وقتی رمانتان را ویرایش می‌کنید، فقط دنبال غلط نگردید. از خودتان بپرسید: آیا خواننده راحت می‌خواند؟ آیا جمله‌ها طبیعی‌اند؟ آیا متن ریتم خوبی دارد؟ آیا دیالوگ‌ها شبیه حرف زدن آدم‌های واقعی‌اند؟ آیا ظاهر متن مرتب است؟ و مهم‌تر از همه: آیا چیزی که در ذهن من بوده، همان چیزی است که خواننده از روی متن دریافت می‌کند؟ اگر جواب این سؤال آخر «بله» باشد، شما فقط غلط‌گیری نکرده‌اید؛ واقعاً ویراستاری کرده‌اید.
  3. ۲۱. افعال را بی‌دلیل پشت سر هم نچینید یکی از مشکلات رایج متن‌های داستانی، استفاده زیاد از فعل‌های تکراری است. مثلاً: «وارد اتاق شد و نشست و کیفش را باز کرد و کتاب را برداشت و شروع به خواندن کرد و بعد دوباره بلند شد و به سمت پنجره رفت.» این جمله بیش از حد کش‌دار است. بهتر: «وارد اتاق شد و نشست. کیفش را باز کرد و کتاب را بیرون آورد. چند صفحه خواند، اما خیلی زود دوباره بلند شد و به سمت پنجره رفت.» جمله‌های کوتاه‌تر همیشه بهتر نیستند؛ اما ترکیب جمله‌های کوتاه و بلند، متن را روان‌تر می‌کند. ۲۲. جمله‌های بیش از حد طولانی اگر خواننده مجبور شود وسط جمله برگردد و دوباره از اول بخواند، احتمالاً جمله نیاز به ویرایش دارد. مثلاً: «وقتی سارا که از اتفاقات چند روز گذشته ناراحت بود و از طرفی هم نمی‌خواست با مادرش درباره چیزی که اتفاق افتاده بود صحبت کند وارد خانه شد، متوجه شد که کسی در خانه نیست و همین باعث شد بیشتر نگران شود.» می‌توان آن را تقسیم کرد: «سارا از اتفاقات چند روز گذشته ناراحت بود. از طرفی نمی‌خواست با مادرش درباره اتفاقی که افتاده بود صحبت کند. وقتی وارد خانه شد، متوجه شد کسی آنجا نیست. همین موضوع نگرانی‌اش را بیشتر کرد.» معنا همان است، اما خواندن راحت‌تر شده. ۲۳. تکرار کلمات در هنگام نوشتن ممکن است یک کلمه را چند بار پشت سر هم استفاده کنیم. مثلاً: «خیلی خیلی خیلی ناراحت بود.» یا: «به چشمانش نگاه کردم. چشمانش پر از اشک بود و از چشمانش می‌شد فهمید...» این تکرارها را هنگام ویراستاری پیدا کنید. مثلاً: «به چشمانش نگاه کردم. پر از اشک بودند و غم عجیبی در آن‌ها موج می‌زد.» ۲۴. تکرار «بود» و «کرد» در بعضی متن‌ها تقریباً همه جمله‌ها با «بود» یا «کرد» تمام می‌شوند. مثلاً: «وارد اتاق شد و نشست. به من نگاه کرد. لبخند زد و بلند شد. در را باز کرد و بیرون رفت.» البته استفاده از این افعال کاملاً طبیعی است، اما اگر بیش از حد تکرار شوند، متن یکنواخت می‌شود. گاهی می‌توان جمله را بازنویسی کرد: «وارد اتاق شد. لبخند کوتاهی زد و کنار پنجره نشست.» یا: «با دیدنم لبخند کوتاهی روی لبش نشست.» ۲۵. «را» و جای درست آن گاهی جمله به دلیل جای نامناسب «را» عجیب به نظر می‌رسد. مثلاً: «من کتاب را دیروز از کتابخانه گرفتم.» اشتباه نیست، اما طبیعی‌تر: «من دیروز کتاب را از کتابخانه گرفتم.» در رمان، فقط درست بودن جمله کافی نیست؛ روان بودنش هم مهم است. ۲۶. فعل‌های اضافی را حذف کنید گاهی نویسنده جمله را بیش از حد توضیح می‌دهد. مثلاً: «به سمت او رفت و شروع کرد به راه رفتن به سمتش.» «رفت» کافی است. یا: «با چشمان خودش دید که...» اگر شخص با چشم دیده، معمولاً نیازی به «با چشمان خودش» نیست. «خودش شخصاً به آنجا رفت.» «خودش» و «شخصاً» تقریباً یک معنی دارند. ۲۷. صفت‌های زیاد، متن را سنگین می‌کنند مثلاً: «دختر زیبای جذاب و دوست‌داشتنی با موهای بلند و مشکی و چشمان درشت و زیبایش وارد اتاق شد.» این حجم از توصیف در یک جمله خسته‌کننده است. بهتر: «دختر وارد اتاق شد. موهای بلند و مشکی‌اش روی شانه‌هایش ریخته بود و چشمان درشتش، خستگی عجیبی داشت.» توصیف را پخش کنید. لازم نیست تمام ظاهر شخصیت را در اولین ورودش به خواننده تحویل بدهیم. ۲۸. «به‌خاطر» یا «بخاطر»؟ در نوشتار رسمی، شکل درست‌تر: «به‌خاطر» است. مثلاً: «به‌خاطر تو برگشتم.» نه: «بخاطر تو برگشتم.» ۲۹. «می‌خواهم» یا «میخوام»؟ در متن رسمی و روایت داستان: «می‌خواهم» در دیالوگ محاوره‌ای: «می‌خوام» هر دو می‌توانند در جای مناسب خودشان درست باشند. مثلاً: روایت: «نمی‌خواستم به او چیزی بگویم.» دیالوگ: ««نمی‌خواستم بهت چیزی بگم.»» این تفاوت را حفظ کنید. ۳۰. «می‌روم» یا «میروم»؟ درست: «می‌روم.» غلط: «میروم.» و در حالت محاوره‌ای: «می‌رم.»
  4. ۱۱. فاصله و نیم‌فاصله؛ یکی از مهم‌ترین بخش‌های ویراستاری این قسمت شاید در نگاه اول ساده باشد، اما ظاهر متن را بسیار حرفه‌ای‌تر می‌کند. مثلاً: می روم ❌ می‌روم ✅ می شود ❌ می‌شود ✅ نمی توانم ❌ نمی‌توانم ✅ «می» و «نمی» در این حالت معمولاً با نیم‌فاصله به فعل متصل می‌شوند. مثلاً: «می‌خواهم می‌روم نمی‌دانم نمی‌توانم می‌خندید نمی‌خواست» ۱۲. پسوندها و نیم‌فاصله بعضی پسوندها هم بهتر است با نیم‌فاصله نوشته شوند. مثلاً: «خانه‌ام دوستت کتاب‌ها بچه‌ها حرف‌هایم نوشته‌ام» اشتباه: «خانه ام» «کتاب ها» «حرف هایم» البته بعضی ترکیب‌ها بسته به ساختار واژه شکل متفاوتی دارند، اما برای شروع همین قانون کاربردی را به خاطر بسپارید: اگر دو بخش از نظر معنایی به هم وابسته‌اند اما نمی‌خواهیم کاملاً به هم بچسبند، نیم‌فاصله به کار می‌رود. ۱۳. «به» همیشه نیم‌فاصله نمی‌گیرد یکی از اشتباهات رایج این است که نویسنده هر جا «به» می‌بیند، آن را می‌چسباند. مثلاً: «به‌خانه رفتم. ❌» درست: «به خانه رفتم. ✅» اما در بعضی واژه‌های مرکب: «به‌خاطر» «به‌راحتی» «به‌سرعت» می‌توان از نیم‌فاصله استفاده کرد. پس «به» را بی‌دلیل به کلمه بعدی نچسبانید. ۱۴. «که» را جدا بنویسید «که» معمولاً جدا نوشته می‌شود: «فکر می‌کنم که او راست می‌گوید.» نه: «فکر می‌کنم‌که او راست می‌گوید.» همین‌طور: «دختری که دیدم...» «می‌دانستم که برمی‌گردد.» ۱۵. «را» را جدا بنویسید این یکی بسیار مهم است. درست: «کتاب را برداشتم.» «او را دیدم.» «حرفت را فهمیدم.» غلط: «کتاب‌را برداشتم.» «اورا دیدم.» «حرفت‌را فهمیدم.» «را» یک واژه مستقل است و باید با فاصله نوشته شود. ۱۶. «می‌» و «نمی‌» را با نیم‌فاصله بنویسید این قانون را جدی بگیرید: «می‌روم می‌خوابم می‌دانم نمی‌خواهم نمی‌روم نمی‌دانست» نه: «میروم می روم نمی روم نمیدانم» در متن‌های طولانی، رعایت همین مورد به‌تنهایی ظاهر نوشته را خیلی حرفه‌ای‌تر می‌کند. ۱۷. کلمات محاوره‌ای در دیالوگ در رمان‌های عاشقانه، دیالوگ‌ها معمولاً محاوره‌ای هستند. پس لازم نیست همه شخصیت‌ها مثل کتاب درسی صحبت کنند. مثلاً: «من نمی‌خواهم با تو صحبت کنم.» می‌تواند در دیالوگ محاوره‌ای تبدیل شود به: «من نمی‌خوام باهات حرف بزنم.» اما نکته مهم این است که محاوره‌ای نوشتن با غلط نوشتن فرق دارد. مثلاً: «میخام برم خونه.» اگر سبک محاوره‌ای انتخاب کرده‌ایم، بهتر است: «می‌خوام برم خونه.» یا: «نمیدونم چیکار کنم.» بهتر: «نمی‌دونم چیکار کنم.» پس محاوره‌ای بودن به معنی بی‌قاعده بودن متن نیست. ۱۸. یکدست بودن لحن اگر شخصیت در یک فصل این‌طور صحبت می‌کند: «نمی‌خوام برم.» نباید دو صفحه بعد ناگهان بگوید: «نمی‌خواهم به آن مکان بروم.» مگر اینکه دلیل داستانی داشته باشد. لحن شخصیت‌ها باید تا حد امکان با شخصیت، سن، موقعیت و فضای داستان هماهنگ باشد. مثلاً یک دختر نوجوان احتمالاً با یک استاد دانشگاه یا پیرمرد هفتادساله دقیقاً یک‌جور صحبت نمی‌کند. ۱۹. پاراگراف‌بندی یک متن طولانی بدون پاراگراف مثل یک دیوار بزرگ است. خواننده با دیدن یک صفحه پر از متن فشرده، حتی اگر داستان عالی باشد، ممکن است خسته شود. پس وقتی: - موضوع عوض می‌شود، - شخصیت دیگری وارد گفت‌وگو می‌شود، - زمان یا مکان تغییر می‌کند، - اتفاق مهمی رخ می‌دهد، بهتر است پاراگراف جدید ایجاد کنیم. مثلاً: «وارد اتاق شدم. چراغ خاموش بود. چند لحظه همان‌جا ایستادم تا چشم‌هایم به تاریکی عادت کند.» «ناگهان صدایی از پشت سرم آمد.» «ـ بالاخره اومدی؟» این شکل خواندن بسیار راحت‌تر است. ۲۰. دیالوگ‌ها را درست جدا کنید وقتی شخصیت جدیدی صحبت می‌کند، بهتر است دیالوگ او در پاراگراف جدید قرار بگیرد. اشتباه: «ـ کجا بودی؟ ـ بیرون. ـ با کی؟ ـ با دوستم.» این حالت خواننده را گیج می‌کند. بهتر: ـ کجا بودی؟ ـ بیرون. ـ با کی؟ ـ با دوستم. یا: «کجا بودی؟» «بیرون.» «با کی؟» «با دوستم.»
  5. آموزش کامل و ساده ویراستاری برای نویسنده‌های رمان وقتی اسم «ویراستاری» می‌آید، خیلی‌ها فکر می‌کنند قرار است فقط غلط‌های املایی متن را پیدا کنیم و چند تا ویرگول و نقطه بگذاریم. اما ویراستاری خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. یک متن خوب باید هم درست نوشته شده باشد، هم روان خوانده شود و هم ظاهر مرتب و حرفه‌ای داشته باشد. ممکن است داستان فوق‌العاده‌ای داشته باشیم، شخصیت‌های جذابی بسازیم و حتی پایان خیلی خوبی طراحی کنیم؛ اما وقتی متن پر از غلط املایی، جمله‌های نامفهوم، علائم نگارشی اشتباه و فاصله‌گذاری‌های عجیب باشد، خواننده خیلی زود خسته می‌شود. پس بیایید ویراستاری را از ساده‌ترین بخش شروع کنیم. ۱. نقطه (.) نقطه در پایان یک جمله کامل می‌آید. مثلاً: «هوا سرد بود.» «سارا وارد اتاق شد.» «دیگر نمی‌خواستم او را ببینم.» اما بعد از نقطه، جمله جدید باید با حرف بزرگ شروع شود؛ البته در فارسی مسئله بزرگی و کوچکی حروف نداریم. اشتباه: «هوا سرد بود، سارا وارد خانه شد.» اگر دو جمله مستقل داریم، بهتر است آن‌ها را با نقطه جدا کنیم: «هوا سرد بود. سارا وارد خانه شد.» البته اگر دو جمله ارتباط نزدیکی داشته باشند، گاهی می‌توان از ویرگول و حرف ربط استفاده کرد: «هوا سرد بود و سارا وارد خانه شد.» نکته مهم بعد از نقطه یک فاصله می‌گذاریم. درست: «به خانه برگشتم. کسی آنجا نبود.» غلط: «به خانه برگشتم.کسی آنجا نبود.» ۲. ویرگول (،) ویرگول یکی از پرکاربردترین علائم نگارشی در رمان است. از ویرگول برای ایجاد یک مکث کوتاه، جدا کردن بخش‌های جمله و جدا کردن موارد هم‌پایه استفاده می‌کنیم. مثلاً: «علی، رضا، سارا و مریم به خانه آمدند.» یا: «وقتی به خانه رسیدم، همه خواب بودند.» یا: «راستش را بخواهی، دیگر حوصله بحث کردن ندارم.» ویرگول باعث می‌شود جمله راحت‌تر خوانده شود. مثلاً: «اگر می‌دانستم قرار است برگردی زودتر می‌آمدم.» خواندن این جمله سخت است. بهتر: «اگر می‌دانستم قرار است برگردی، زودتر می‌آمدم.» یک اشتباه رایج قبل از ویرگول فاصله نمی‌گذاریم. غلط: «سارا ، به من نگاه کرد.» درست: «سارا، به من نگاه کرد.» یعنی: کلمه + ویرگول + فاصله + کلمه ۳. نقطه‌ویرگول (؛) نقطه‌ویرگول چیزی بین ویرگول و نقطه است. وقتی دو جمله به هم ارتباط زیادی دارند، اما بهتر است کاملاً از هم جدا شوند، می‌توانیم از نقطه‌ویرگول استفاده کنیم. مثلاً: «خیلی خسته بودم؛ بااین‌حال نمی‌توانستم بخوابم.» یا: «باران شدیدتر شد؛ همه به سمت خانه دویدند.» در رمان معمولاً لازم نیست بیش از حد از نقطه‌ویرگول استفاده کنید. اگر شک دارید، اغلب نقطه انتخاب ساده‌تر و خواناتری است. ۴. علامت سؤال (؟) وقتی جمله پرسشی است، در پایان آن علامت سؤال می‌آید. «کجا بودی؟» «چرا به من نگفتی؟» «واقعاً می‌خواهی بروی؟» حتی اگر سؤال با کلماتی مثل «مگر»، «آیا» یا «چرا» شروع نشده باشد، اگر جمله حالت پرسشی داشته باشد، علامت سؤال لازم است. مثلاً: «تو واقعاً می‌خواهی من بروم؟» اشتباه رایج از چند علامت سؤال پشت سر هم استفاده نکنید: «چرا رفتی؟؟؟» یا: «چرا رفتی؟؟؟؟؟» در متن حرفه‌ای: «چرا رفتی؟» اگر شخصیت خیلی عصبانی یا هیجان‌زده است، بهتر است این احساس را از طریق توصیف نشان بدهیم: «با عصبانیت فریاد زد: «چرا رفتی؟!»» ۵. علامت تعجب (!) برای نشان دادن تعجب، هیجان، خشم، ترس یا تأکید استفاده می‌شود. «وای!» «باورم نمی‌شه!» «برو بیرون!» «تو اینجا چه کار می‌کنی!» اما یکی از اشتباهات رایج در رمان‌های اینترنتی، استفاده بیش از حد از علامت تعجب است. مثلاً: «نهههههههههههههه!!!» «تو این کارو کردی؟؟؟؟؟!!!!» «وای خدای من!!!!!!!!!» این مدل نوشتن شاید در چت قابل قبول باشد، اما در یک متن داستانی حرفه‌ای بهتر است کنترل شود. بهتر: ««نه!»» یا: «با ناباوری فریاد زد: «تو این کار را کردی؟!»» ۶. دو نقطه (:) دو نقطه معمولاً زمانی استفاده می‌شود که قرار است بعد از آن توضیح، مثال، فهرست یا نقل‌قولی بیاید. مثلاً: «فقط یک چیز می‌خواستم: حقیقت.» یا: «سه چیز لازم داشتم: پول، زمان و شجاعت.» در دیالوگ هم می‌توانیم از آن استفاده کنیم: «مادرش گفت: «امشب زود برگرد.»» دقت کنید که قبل از دو نقطه فاصله نمی‌گذاریم. غلط: «گفت : «بیا.»» درست: «گفت: «بیا.» ۷. علامت نقل‌قول (« ») در فارسی برای نشان دادن دیالوگ یا نقل مستقیم حرف یک نفر، معمولاً از گیومه استفاده می‌کنیم. مثلاً: «من نمی‌خواستم این اتفاق بیفتد.» مادرش گفت: «امشب خانه بمان.» البته در رمان بهتر است دیالوگ‌ها را واضح و منظم از هم جدا کنیم تا خواننده گم نشود. ۸. سه‌نقطه (...) سه‌نقطه برای نشان دادن مکث، ناتمام ماندن جمله، تردید یا حذف بخشی از جمله استفاده می‌شود. مثلاً: «من... نمی‌دونم چی باید بگم.» یا: «اگر فقط یک بار دیگر برگردی...» گاهی سه‌نقطه برای ایجاد حس تعلیق استفاده می‌شود: «دستش را روی دستگیره گذاشت و در را باز کرد...» اما یک نکته مهم: سه‌نقطه را تبدیل به عادت نکنید. اگر در هر دو خط یک بار بنویسیم: «خب... نمی‌دونم... شاید... بهتره...» متن بعد از مدتی خسته‌کننده می‌شود. ۹. پرانتز ( ) پرانتز برای توضیح اضافی یا اطلاعات جانبی استفاده می‌شود. مثلاً: «او در سال ۱۳۹۸ (سه سال قبل از اتفاقات داستان) از شهر رفت.» اما در رمان بهتر است زیاد از پرانتز استفاده نکنیم. به جای: «سارا وارد اتاق شد (اتاقی که سال‌ها در آن زندگی کرده بود).» می‌توان نوشت: «سارا وارد اتاق شد؛ همان اتاقی که سال‌ها در آن زندگی کرده بود.» این حالت معمولاً داستانی‌تر و روان‌تر است. ۱۰. خط تیره (-) و خط گفت‌وگو در بعضی سبک‌های نوشتاری برای جدا کردن دیالوگ‌ها از خط تیره استفاده می‌شود: ـ کجا بودی؟ ـ بیرون. ـ با کی؟ اما اگر قرار است از این روش استفاده کنید، از ابتدا تا پایان رمان یکدست باشید. یعنی یک‌جا از خط تیره استفاده نکنید و چند فصل بعد ناگهان گیومه بگذارید. برای رمان‌های فارسی، هر دو شیوه رایج‌اند: ـ کجا بودی؟ یا: کجا بودی؟ مهم‌تر از انتخاب روش، ثبات در استفاده از آن است.
  6. معرفی فیلم Toy Story 5 (2026)؛ وقتی اسباب‌بازی‌ها با دنیای تکنولوژی روبه‌رو می‌شوند سی سال بعد از اینکه «Toy Story» برای اولین بار مخاطبان را با دنیای مخفی اسباب‌بازی‌ها آشنا کرد، حالا این مجموعه با پنجمین قسمت اصلی خودش برگشته است؛ فیلمی که شاید در نگاه اول فقط یک دنباله دیگر برای یک فرنچایز قدیمی به نظر برسد، اما در عمل سراغ موضوعی کاملاً امروزی رفته است: جنگ اسباب‌بازی‌های قدیمی با تکنولوژی و صفحه‌نمایش‌ها. «Toy Story 5» محصول Disney و Pixar است، با درجه سنی PG ساخته شده، ۱۰۲ دقیقه زمان دارد و از ۱۹ ژوئن ۲۰۲۶ در سینماها اکران شده است. کارگردانی فیلم را Andrew Stanton بر عهده دارد و McKenna Harris نیز به‌عنوان هم‌کارگردان در پروژه حضور داشته؛ فیلمنامه را Stanton و Harris نوشته‌اند و داستان اصلی نیز از Stanton است. داستان چند سال بعد از اتفاقات «Toy Story 4» ادامه پیدا می‌کند. وودی که حالا بیشتر وقتش را در کنار Bo Peep و گروه نجات اسباب‌بازی‌ها می‌گذراند، با یک تماس غیرمنتظره دوباره به اتاق Bonnie برمی‌گردد تا در کنار Buzz، Jessie و دوستان قدیمی‌شان قرار بگیرد. اما این بار دشمنشان یک انسان شرور یا یک اسباب‌بازی خطرناک نیست؛ تکنولوژی است. Bonnie هشت‌ساله، مثل بسیاری از بچه‌های امروزی، بیش از گذشته جذب صفحه‌نمایش شده و یک تبلت هوشمند قورباغه‌ای‌شکل به نام Lilypad وارد زندگی‌اش می‌شود. Lilypad با امکانات و جذابیت‌هایش خیلی زود توجه Bonnie را به خود جلب می‌کند و اسباب‌بازی‌های سنتی احساس می‌کنند جایگاهشان در زندگی کودک در حال از بین رفتن است. در واقع، فیلم از یک سؤال ساده شروع می‌کند: در دنیایی که بچه‌ها به جای اسباب‌بازی‌های فیزیکی بیشتر و بیشتر سراغ موبایل، تبلت و بازی‌های دیجیتال می‌روند، آیا هنوز جایی برای اسباب‌بازی‌های قدیمی وجود دارد؟ همین موضوع باعث شده «Toy Story 5» برخلاف بعضی قسمت‌های قبلی، مسئله‌ای را هدف بگیرد که تقریباً برای هر خانواده‌ای قابل لمس است. Bonnie در فیلم در حال بزرگ شدن است و حتی در برقراری ارتباط با دوستانش مشکل دارد؛ Lilypad تلاش می‌کند به او کمک کند تا از طریق فضای دیجیتال با دیگران ارتباط بگیرد، در حالی که Jessie و بقیه اسباب‌بازی‌ها همچنان به بازی فیزیکی و تخیل کودکانه باور دارند. بنابراین تقابل اصلی فیلم فقط «اسباب‌بازی در برابر تبلت» نیست؛ بلکه تقابل تخیل، بازی و ارتباط انسانی با دنیای دیجیتال است. یکی از تغییرات جالب فیلم این است که Jessie نسبت به قسمت‌های قبلی نقش پررنگ‌تری پیدا کرده است. او حالا کلانتر اتاق Bonnie است و Buzz به‌عنوان معاون او فعالیت می‌کند. وقتی Jessie و Bullseye از گروه جدا می‌شوند، Buzz و Woody مجبور می‌شوند برای پیدا کردنشان و نجات دوستانشان دوباره کنار یکدیگر قرار بگیرند. بنابراین فیلم در کنار خط داستانی مربوط به تکنولوژی، دوباره یکی از مهم‌ترین رابطه‌های مجموعه یعنی دوستی Woody و Buzz را هم به مرکز ماجرا برمی‌گرداند. یکی از جذاب‌ترین شخصیت‌های جدید فیلم Lilypad است که صداپیشگی او را Greta Lee انجام داده است. Lilypad یک تبلت هوشمند به شکل قورباغه است که تبدیل به اسباب‌بازی محبوب جدید Bonnie شده و برخلاف چیزی که شاید انتظار داشته باشیم، یک شرور کلاسیک نیست. او واقعاً فکر می‌کند روش خودش برای کمک به Bonnie بهتر است. همین موضوع باعث می‌شود تقابل میان او و Jessie کمی پیچیده‌تر از یک مبارزه ساده میان «خوب و بد» باشد؛ هر دو در نهایت می‌خواهند برای کودکشان بهترین کار را انجام دهند، اما تعریفشان از «بهترین» با یکدیگر فرق دارد. در کنار Lilypad، چند شخصیت تکنولوژیک و جدید دیگر هم وارد داستان شده‌اند؛ از جمله Atlas، یک اسباب‌بازی اسب آبی مجهز به GPS، Smarty Pants، یک اسباب‌بازی هوشمند مربوط به آموزش دستشویی و Snappy، یک دوربین اسباب‌بازی. فیلم همچنین گروهی از Buzzهای جدید و پیشرفته را وارد داستان می‌کند که در حالت Space Ranger گیر کرده‌اند و باید راهشان را در دنیای واقعی پیدا کنند. این شخصیت‌های جدید به Pixar اجازه داده‌اند تا همان ایده قدیمی «اسباب‌بازی‌ها زنده‌اند» را با تکنولوژی‌های امروزی ترکیب کند. اما چیزی که باعث می‌شود «Toy Story 5» صرفاً یک فیلم کودکانه نباشد، همان چیزی است که از ابتدا مجموعه را خاص کرده بود: احساسات. Toy Story از اولین قسمت تا امروز درباره اسباب‌بازی‌ها نبوده؛ درباره ترس از کنار گذاشته شدن، بزرگ شدن، از دست دادن، پیدا کردن جایگاه جدید و پذیرفتن تغییرات زندگی بوده است. فیلم اول درباره ترس Woody از جایگزین شدن بود، قسمت سوم درباره جدا شدن Andy و اسباب‌بازی‌ها و پایان دوران کودکی بود و قسمت چهارم درباره پیدا کردن معنای جدید زندگی Woody بود. قسمت پنجم هم همان مسیر را ادامه می‌دهد، اما این بار مسئله «بزرگ شدن کودک» با یک سؤال جدید ترکیب شده: اگر کودکان دیگر به اسباب‌بازی‌های ما نیاز نداشته باشند، ما چه ارزشی داریم؟ کارگردانی فیلم را Andrew Stanton بر عهده دارد؛ یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ Pixar. Stanton از سال ۱۹۹۰ در Pixar حضور داشته و از نخستین نیروهای خلاق این استودیو بوده است. او نویسنده و کارگردان «Finding Nemo» و «WALL-E»، کارگردان «Finding Dory» و یکی از نویسندگان مهم چندین فیلم کلاسیک Pixar از جمله «Toy Story»، «Toy Story 2»، «Monsters, Inc.» و «Toy Story 4» بوده است. «Finding Nemo» برای او اسکار بهترین فیلم انیمیشن را به همراه داشت و «WALL-E» نیز یکی از مشهورترین و تحسین‌شده‌ترین آثار کارنامه اوست. حضور Stanton در «Toy Story 5» یکی از دلایلی بود که از همان ابتدا امید زیادی به فیلمنامه و کیفیت داستانی فیلم ایجاد کرد. همکار او در کارگردانی و نویسندگی McKenna Harris است که در تیم تولید Pixar فعالیت داشته و در این پروژه در شکل دادن به داستان و کارگردانی حضور داشته است. تهیه‌کنندگی فیلم نیز بر عهده Lindsey Collins بوده؛ تهیه‌کننده‌ای باسابقه که از سال ۱۹۹۷ در Pixar فعالیت می‌کند و سابقه همکاری روی آثاری مثل «A Bug's Life»، «Toy Story 2»، «Finding Nemo»، «Ratatouille»، «WALL-E»، «Finding Dory» و «Turning Red» را دارد. Collins همچنین در بخش توسعه Pixar نقش مهمی داشته و در راه‌اندازی برنامه SparkShorts برای کشف استعدادهای جدید مشارکت کرده است. و البته نمی‌شود درباره Toy Story صحبت کرد و سراغ صداپیشه‌های اصلی نرفت. Tom Hanks بار دیگر صدای Woody را به عهده گرفته و Tim Allen نیز به‌عنوان صدای Buzz Lightyear برگشته است. Joan Cusack نیز دوباره صدای Jessie را اجرا کرده و این سه نفر همچنان همان صدایی را به شخصیت‌ها می‌دهند که مخاطبان از دهه ۱۹۹۰ با آن‌ها خو گرفته‌اند. حضور دوباره این بازیگران یکی از مهم‌ترین عناصر نوستالژیک فیلم است؛ چون برای بسیاری از تماشاگران، صدای Woody و Buzz تقریباً به اندازه ظاهرشان بخشی از هویت شخصیت‌هاست. Tom Hanks از مشهورترین بازیگران سینمای آمریکا و برنده دو جایزه اسکار برای «Philadelphia» و «Forrest Gump» است و علاوه بر بازی در فیلم‌های متعدد، بیش از سه دهه است که صدای Woody را اجرا می‌کند. Tim Allen نیز علاوه بر Buzz، به خاطر نقش اصلی‌اش در سریال «Home Improvement» و فیلم‌های کمدی متعدد شناخته می‌شود و Joan Cusack، بازیگر دو بار نامزد اسکار، از چهره‌های باسابقه سینمای آمریکا است که صدای Jessie را از «Toy Story 2» تاکنون اجرا کرده است. حضور این سه نفر باعث شده حتی بعد از گذشت بیش از ۳۰ سال، هویت صوتی شخصیت‌های اصلی تغییر نکند. در میان صداپیشه‌های جدید، Greta Lee به‌عنوان Lilypad، Conan O'Brien در نقش Smarty Pants و Craig Robinson در نقش Atlas حضور دارند. همچنین نام‌هایی مانند Keanu Reeves و Benito Antonio Martínez Ocasio (Bad Bunny) نیز در فهرست صداپیشه‌های فیلم دیده می‌شود. بنابراین Pixar در کنار حفظ تیم قدیمی، سعی کرده چهره‌ها و صداهای تازه‌ای را هم وارد دنیای Toy Story کند. از نظر بودجه، «Toy Story 5» یکی از پرهزینه‌ترین پروژه‌های تاریخ انیمیشن محسوب می‌شود. بودجه تولید فیلم حدود ۲۵۰ میلیون دلار گزارش شده است؛ رقمی که هزینه تبلیغات جهانی را شامل نمی‌شود. برای مقایسه، چنین بودجه‌ای نشان می‌دهد Pixar و Disney همچنان این فرنچایز را یکی از مهم‌ترین دارایی‌های سینمایی خود می‌دانند. نکته جالب اینجاست که با وجود چنین هزینه‌ای، فیلم در گیشه خیلی زود توانست عملکرد بسیار قدرتمندی داشته باشد. فیلم در نخستین آخر هفته اکرانش در آمریکای شمالی حدود ۱۵۹.۷ میلیون دلار فروخت و بزرگ‌ترین افتتاحیه تاریخ مجموعه Toy Story را ثبت کرد؛ رکوردی که پیش از آن در اختیار «Toy Story 4» با حدود ۱۲۰ میلیون دلار بود. فیلم همچنین در افتتاحیه جهانی حدود ۳۱۲ میلیون دلار به دست آورد و دومین افتتاحیه بزرگ تاریخ انیمیشن را در آن زمان ثبت کرد؛ تنها «Incredibles 2» با ۱۸۲.۷ میلیون دلار در آمریکای شمالی افتتاحیه بزرگ‌تری داشت. اما موفقیت فیلم فقط به افتتاحیه محدود نماند. طبق آخرین آمار Box Office Mojo، «Toy Story 5» تاکنون حدود ۱.۰۲۴ میلیارد دلار در سراسر جهان فروش داشته که شامل حدود ۴۴۹ میلیون دلار در آمریکای شمالی و ۵۷۵ میلیون دلار در بازارهای بین‌المللی است. این رقم باعث شده فیلم در میان بزرگ‌ترین فیلم‌های سال ۲۰۲۶ قرار بگیرد و عملاً از مرز یک میلیارد دلار عبور کند. البته فروش یک میلیارد دلاری Toy Story 5 فقط به خاطر نوستالژی نیست. خود فرنچایز Toy Story هنوز یکی از قدرتمندترین برندهای Disney محسوب می‌شود و طبق گزارش Variety، مجموعه Toy Story حتی خارج از سینما نیز سالانه بیش از یک میلیارد دلار فروش جهانی محصولات، بازی‌ها و کالاهای مرتبط ایجاد می‌کند. بنابراین طبیعی است که قسمت پنجم از ابتدا یک جامعه عظیم از طرفداران آماده داشته باشد. واکنش منتقدان نیز بسیار مثبت بوده است. در حال حاضر «Toy Story 5» در Rotten Tomatoes امتیاز ۹۲ درصد از منتقدان و ۹۴ درصد از مخاطبان را دارد و بیش از ۳۰۰ نقد منتقدان در این امتیاز لحاظ شده است. این فیلم همچنین عنوان Certified Fresh را دریافت کرده است. منتقدان به‌خصوص از این موضوع استقبال کرده‌اند که فیلم با وجود پنجمین قسمت بودن، توانسته موضوعی جدید و امروزی پیدا کند و صرفاً روی محبوبیت قسمت‌های قبلی سوار نشود. در Metacritic نیز فیلم در محدوده «Generally Favorable» قرار گرفته و امتیاز کاربران حدود ۷.۱ از ۱۰ است. بعضی منتقدان معتقدند فیلم به اندازه قسمت‌های دوم و سوم جادویی نیست، اما در عین حال بسیاری آن را دنباله‌ای سرگرم‌کننده، احساسی و هوشمندانه می‌دانند. یکی از نکات مثبت پرتکرار در نقدها این است که فیلم در کنار شوخی و ماجراجویی، درباره موضوعی واقعی و معاصر حرف می‌زند: اینکه کودکان چطور در حال جایگزین کردن بازی فیزیکی با صفحه‌نمایش هستند. حتی در میان طرفداران هم همین دو دیدگاه دیده می‌شود. گروهی از مخاطبان معتقدند Toy Story 5 نشان داده این فرنچایز هنوز حرف تازه‌ای برای گفتن دارد و توانسته با وجود گذشت سه دهه، شخصیت‌های قدیمی را وارد یک مسئله کاملاً جدید کند. در مقابل، بعضی طرفداران قدیمی احساس کرده‌اند فیلم به اندازه Toy Story 3 یا Toy Story 4 احساسی نیست و بخشی از جذابیت آن بیشتر از نوستالژی و علاقه قبلی مخاطب به شخصیت‌ها می‌آید. با این حال، امتیاز بالای مخاطبان نشان می‌دهد نظر غالب همچنان مثبت است. یکی از جذاب‌ترین نکات درباره فیلم، پیام آن درباره تکنولوژی است. Pixar نمی‌گوید تکنولوژی ذاتاً بد است؛ حتی Lilypad هم خودش را دشمن نمی‌داند و واقعاً تلاش می‌کند به Bonnie کمک کند. مسئله اصلی این است که تکنولوژی نباید جای تخیل، بازی، ارتباط انسانی و تجربه واقعی را به‌طور کامل بگیرد. همین نگاه باعث شده فیلم برای والدین هم قابل‌تأمل باشد، در حالی که کودکان می‌توانند آن را به‌عنوان یک ماجراجویی سرگرم‌کننده درباره اسباب‌بازی‌های محبوبشان تماشا کنند. از نظر بصری نیز Pixar تلاش کرده دنیای ذهنی Bonnie را با سبک متفاوتی نشان دهد. تیم سازنده توضیح داده که چون مخاطب در «Toy Story 4» عملاً وارد تخیل Bonnie نشده بود، این بار فرصت بیشتری برای طراحی جهانی منحصربه‌فرد برای ذهن او وجود داشت. نتیجه، سبک بصری شبیه نقاشی‌های دست‌ساز و کاردستی‌های کودکانه است که از تکنیک‌هایی مانند بافت مدادشمعی و ظاهر دست‌ساز استفاده می‌کند. این بخش یکی از نمونه‌های جالب تلاش Pixar برای این است که حتی بعد از پنج فیلم، هنوز بتواند ظاهر و زبان بصری تازه‌ای برای دنیای Toy Story پیدا کند. موفقیت Toy Story 5 را می‌توان حاصل ترکیب چند عامل دانست: قدرت برند Toy Story، بازگشت شخصیت‌های محبوب، حضور دوباره Tom Hanks و Tim Allen، کارگردانی Andrew Stanton، موضوع کاملاً امروزیِ اعتیاد کودکان به تکنولوژی، نقدهای مثبت، تبلیغات گسترده Disney و البته حس نوستالژی نسلی که با Woody و Buzz بزرگ شده است. فیلم در واقع توانسته دو گروه مختلف را هم‌زمان هدف قرار دهد؛ کودکان امروزی که با مفهوم تبلت و بازی دیجیتال کاملاً آشنا هستند و بزرگسالانی که از سال ۱۹۹۵ با این اسباب‌بازی‌ها خاطره دارند. اگر بخواهیم در نهایت درباره ارزش دیدن فیلم نظر بدهیم، «Toy Story 5» احتمالاً قرار نیست برای همه جای قسمت سوم را بگیرد؛ اما این هم یک دنباله بی‌دلیل و صرفاً تجاری نیست. فیلم مسئله‌ای واقعی را وارد دنیای شخصیت‌های قدیمی کرده و از آن برای صحبت درباره بزرگ شدن، تغییر، ترس از کنار گذاشته شدن و ارزش تخیل استفاده کرده است. شاید مهم‌ترین چیزی که Toy Story بعد از ۳۱ سال همچنان بلد است، همین باشد: پشت داستان چند اسباب‌بازی بامزه، یک احساس کاملاً انسانی پنهان کند. در نهایت، Toy Story 5 با بودجه حدود ۲۵۰ میلیون دلار، فروش بیش از یک میلیارد دلار، امتیاز بالای منتقدان و مخاطبان و بازگشت صداپیشه‌های اصلی توانسته یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌های سینمایی سال ۲۰۲۶ باشد. Pixar با این فیلم دوباره همان سؤال قدیمی را مطرح می‌کند، اما در قالبی جدید: اگر دنیا تغییر کند و کودکان دیگر مثل گذشته به ما نیاز نداشته باشند، آیا باید کنار برویم یا راه تازه‌ای برای ماندن پیدا کنیم؟ شاید همین سؤال است که باعث شده Toy Story بعد از این همه سال هنوز بتواند برای نسل‌های مختلف حرفی برای گفتن داشته باشد.
  7. معرفی فیلم Obsession (2026)؛ وقتی عشق، تبدیل به کابوس می‌شود اگر قرار باشد یکی از غافلگیرکننده‌ترین موفقیت‌های سینمایی سال ۲۰۲۶ را نام ببریم، بدون شک Obsession یکی از اولین انتخاب‌هاست. فیلمی که در ابتدا یک پروژه ترسناک مستقل با بودجه‌ای بسیار محدود بود و حتی بسیاری از عوامل و بازیگرانش برای مخاطبان سینمای جریان اصلی چهره‌های شناخته‌شده‌ای نبودند، اما در عرض چند هفته تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین پدیده‌های گیشه سال شد. این فیلم به کارگردانی و نویسندگی Curry Barker ساخته شده و در مرکز داستانش یک ایده ساده اما ترسناک قرار دارد: اگر می‌توانستی کاری کنی کسی که دوستش داری، واقعاً و بدون هیچ قید و شرطی عاشقت شود، آیا این آرزو را می‌کردی؟ و اگر بله، آیا حاضر بودی عواقبش را هم بپذیری؟ داستان درباره پسری جوان به نام Bear با بازی Michael Johnston است؛ پسری که سال‌هاست به دوست قدیمی‌اش، Nikki، علاقه دارد اما آن‌قدر از رد شدن می‌ترسد که نمی‌تواند احساسش را مستقیماً بیان کند. Nikki با بازی Inde Navarrette همان دختری است که Bear آرزو دارد عاشقش شود. او در نهایت به سراغ شیئی اسرارآمیز به نام «One Wish Willow» می‌رود؛ وسیله‌ای که می‌تواند یک آرزو را برآورده کند. Bear آرزو می‌کند Nikki بیش از هر کس دیگری در دنیا دوستش داشته باشد؛ اما همان‌طور که از عنوان فیلم می‌توان حدس زد، این عشق خیلی زود از چیزی رمانتیک به چیزی بیمارگونه، ترسناک و غیرقابل‌کنترل تبدیل می‌شود. فیلم از همین‌جا سؤال جالبی را مطرح می‌کند: وقتی عشق دیگر انتخاب نباشد، آیا هنوز می‌توان اسمش را عشق گذاشت؟ Obsession از نظر ژانری ترکیبی از ترسناک، عاشقانه و تریلر است و همین ترکیب یکی از دلایلی است که توانسته مخاطبان متفاوتی را جذب کند. فیلم در ظاهر درباره یک عشق وسواس‌گونه و یک آرزوی ماورایی است، اما در لایه زیرینش درباره مفاهیمی مثل وابستگی، مالکیت، رضایت، کنترل و مرز بسیار باریکی صحبت می‌کند که میان «عاشق بودن» و «تصاحب کردن» وجود دارد. یکی از نکات جالب فیلم این است که رابطه‌ای که در ابتدا می‌تواند حتی خنده‌دار و شیرین به نظر برسد، به‌تدریج به چیزی بسیار تاریک تبدیل می‌شود. هالیوود ریپورتر نیز دقیقاً روی همین ویژگی تأکید کرده و نوشته که فیلم جنبه‌های معمول روابط ناکارآمد را ابتدا به شکلی کمیک و سپس به شکلی وحشتناک به افراط می‌رساند. اما شاید بزرگ‌ترین داستان پشت Obsession خود فیلم نباشد؛ بلکه داستان ساخته شدن آن باشد. Curry Barker هنگام ساخت فیلم تنها ۲۶ سال داشت و پیش از اینکه وارد سینمای حرفه‌ای شود، بیشتر به‌عنوان یک سازنده محتوای یوتیوب و کمدین شناخته می‌شد. او در Mobile آلاباما بزرگ شد و از نوجوانی به فیلم‌های ترسناک علاقه داشت. بعدها به لس‌آنجلس رفت، مدتی در مدرسه فیلم تحصیل کرد و در آنجا با Cooper Tomlinson آشنا شد؛ کسی که بعدها در Obsession هم بازی کرد و هم به‌عنوان تهیه‌کننده حضور داشت. Barker و Tomlinson فعالیتشان را در یوتیوب و شبکه‌های اجتماعی ادامه دادند و گروه اسکچ «That's a Bad Idea» را شکل دادند. فیلم کوتاه ترسناک The Chair که Barker در سال ۲۰۲۳ ساخت، بیش از ۱۰ میلیون بازدید در یوتیوب گرفت و پس از آن فیلم Milk & Serial را با بودجه‌ای بسیار پایین ساخت؛ اثری که آن هم به شکل اینترنتی وایرال شد و در نهایت مسیر Barker را برای ساخت Obsession باز کرد. Barker حتی برای مدتی هم‌زمان با فعالیت سینمایی‌اش در Starbucks کار می‌کرد و برای تأمین هزینه پروژه‌هایش از درآمد همان کار استفاده می‌کرد. او برای Obsession یک داستان High Concept یا همان ایده‌ای با قابلیت توضیح در یک جمله ارائه کرد و توانست سرمایه‌گذاران را متقاعد کند. نتیجه، فیلمی شد که طبق گزارش‌های منتشرشده با بودجه‌ای حدود ۷۵۰ هزار دلار ساخته شده است؛ رقمی که در مقایسه با استانداردهای تولید فیلم‌های سینمایی واقعاً ناچیز محسوب می‌شود. Barker بعدها در گفت‌وگوهایی گفته که فیلم با همین محدودیت‌ها ساخته شد و موفقیتش تا حد زیادی نشان داد برای ساخت یک فیلم تأثیرگذار همیشه به بودجه‌های چند ده یا چند صد میلیون دلاری نیاز نیست. و حالا برسیم به قسمت باورنکردنی ماجرا: فروش فیلم. Obsession در آمریکا و کانادا بیش از ۲۵۶ میلیون دلار فروخته و فروش جهانی آن طبق آخرین آمار IMDb به حدود ۴۳۰ میلیون دلار رسیده است؛ در حالی که هزینه تولید آن تنها حدود ۷۵۰ هزار دلار بوده. یعنی فیلم در گیشه جهانی چیزی حدود ۵۷۰ برابر بودجه تولیدش درآمد ایجاد کرده است. موفقیت فیلم از همان هفته اول شروع شد، اما نکته جالب این بود که برخلاف بسیاری از فیلم‌های بلاک‌باستر که معمولاً بیشترین فروش خود را در افتتاحیه دارند و بعد افت می‌کنند، Obsession به‌مرور بزرگ‌تر شد. فیلم در نخستین آخر هفته اکرانش در آمریکای شمالی حدود ۱۷.۲ میلیون دلار فروخت و سپس در هفته‌های بعدی رشد چشمگیری پیدا کرد. در آخر هفته دوم نیز حدود ۲۳.۹ میلیون دلار فروش داشت و حتی در شرایطی که با فیلم‌های بسیار بزرگ‌تر و پرهزینه‌تر رقابت می‌کرد، توانست مخاطبان بیشتری جذب کند. همین روند غیرمعمول باعث شد رسانه‌های سینمایی از آن به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین شگفتی‌های گیشه ۲۰۲۶ یاد کنند. یکی از دلایل مهم این موفقیت، تبلیغات دهان‌به‌دهان بود. Obsession فیلمی نبود که در ابتدا با ستاره‌های بسیار مشهور یا یک فرنچایز شناخته‌شده مخاطب را به سینما بکشاند. بسیاری از تماشاگران بعد از دیدن فیلم درباره آن صحبت کردند، کلیپ‌ها و واکنش‌هایشان را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند و همین باعث شد افراد بیشتری کنجکاو شوند که بدانند چرا یک فیلم ترسناک کم‌بودجه این‌قدر سر و صدا کرده است. رسانه‌ها نیز داستان موفقیت غیرمنتظره فیلم و مسیر عجیب Curry Barker از یوتیوب تا سینمای هالیوود را به‌شدت پوشش دادند. آسوشیتدپرس موفقیت فیلم را بخشی از موج جدید ورود فیلمسازانی دانسته که از یوتیوب و شبکه‌های اجتماعی به سینمای جریان اصلی راه پیدا می‌کنند. از نظر منتقدان هم Obsession عملکرد بسیار خوبی داشته است. فیلم در Rotten Tomatoes در حال حاضر امتیاز ۹۴٪ از منتقدان و ۹۱٪ از مخاطبان را دارد و با بیش از ۳۰۰ نقد منتقدان، عنوان Certified Fresh را حفظ کرده است. اجماع منتقدان این سایت فیلم را اثری «آزاردهنده اما سرگرم‌کننده و هیجان‌انگیز» توصیف می‌کند که از یک ایده نسبتاً ناخوشایند، فیلمی بسیار تماشایی ساخته است. در Metacritic نیز فیلم امتیاز ۷۷ از ۱۰۰ را از منتقدان گرفته که در دسته «Generally Favorable» قرار می‌گیرد. امتیاز کاربران متاکریتیک نیز حدود ۷.۷ از ۱۰ است و بیشتر کاربران نظر مثبتی درباره فیلم داشته‌اند. این یعنی Obsession فقط یک فیلم پرفروش نیست؛ در مجموع توانسته واکنش مثبتی از سوی منتقدان و مخاطبان دریافت کند. یکی از پرتکرارترین تعریف‌هایی که درباره فیلم شنیده می‌شود، مربوط به Inde Navarrette است. او در نقش Nikki عملاً یکی از مهم‌ترین دلایل تأثیرگذاری نیمه دوم فیلم محسوب می‌شود. Navarrette پیش از Obsession چندان برای مخاطب عمومی سینما شناخته‌شده نبود، اما سابقه حضور در آثاری مانند 13 Reasons Why و سریال Superman & Lois را داشت. او در 13 Reasons Why نقش Estela de la Cruz را بازی کرده بود و در Superman & Lois نیز نقش Sarah Cushing را بر عهده داشت. Obsession اما اولین پروژه‌ای بود که او را در مقیاس گسترده‌تری به مخاطبان معرفی کرد و تبدیل به نقطه عطف کارنامه‌اش شد. نکته جالب درباره بازی Navarrette این است که او برای نقش Nikki تلاش نکرده شخصیت را صرفاً شبیه یک «هیولای فیلم ترسناک» بازی کند. به گفته خودش و عوامل فیلم، هدف این بوده که رفتار Nikki تا حد ممکن واقعی و انسانی به نظر برسد؛ همین موضوع باعث می‌شود اتفاقات فیلم در بعضی لحظات حتی بیشتر از یک هیولای سنتی ترسناک باشند، چون مخاطب احساس می‌کند با نوعی رفتار انسانیِ افراط‌شده روبه‌روست. منتقدان نیز بارها اجرای Navarrette را از نقاط قوت فیلم دانسته‌اند و حتی در Rotten Tomatoes از آن به‌عنوان یکی از اجراهای برجسته سال یاد شده است. Michael Johnston نیز نقش Bear را بازی می‌کند؛ شخصیتی که شاید در نگاه اول یک عاشق خجالتی و بی‌آزار به نظر برسد، اما تصمیم‌های خودش باعث شکل گرفتن کابوس اصلی داستان می‌شوند. Johnston پیش از این در سریال Teen Wolf در نقش Corey Bryant دیده شده بود و در پروژه‌های سینمایی و تلویزیونی دیگری نیز حضور داشته است. او همچنین سابقه فعالیت گسترده در صداپیشگی دارد و در بازی‌هایی مانند The Artful Escape و پروژه‌هایی از دنیای Marvel و Demon Slayer صداپیشگی کرده است. در کنار این دو، Cooper Tomlinson در نقش Ian، Megan Lawless در نقش Sarah و Andy Richter در نقش Carter نیز از بازیگران مهم فیلم هستند. Tomlinson برای Barker فقط یک همکار بازیگر نیست؛ این دو از سال‌ها قبل در پروژه‌های اینترنتی و اسکچ‌های کمدی با یکدیگر همکاری داشته‌اند و همین سابقه همکاری یکی از پایه‌های مسیر حرفه‌ای Barker بوده است. از نظر فیلمنامه نیز Obsession نکته جالبی دارد. فیلمنامه توسط خود Curry Barker نوشته شده و ایده فیلم تا حدی از داستان کلاسیک The Monkey's Paw و حتی یکی از اپیزودهای Halloween سریال The Simpsons الهام گرفته است؛ همان ایده معروف «مراقب چیزی که آرزو می‌کنی باش» که در Obsession با موضوع عشق و وسواس ترکیب شده است. Barker به جای اینکه صرفاً یک داستان جن‌زده معمولی بسازد، سؤال را به حوزه روابط انسانی آورده: اگر کسی را مجبور کنیم ما را دوست داشته باشد، نتیجه واقعاً عشق است یا نوعی زندان؟ همین تغییر زاویه باعث شده فیلم بتواند در کنار ترس، حرفی درباره رابطه و کنترل هم داشته باشد. البته فیلم مخالفانی هم دارد و قرار نیست همه از آن خوششان آمده باشد. بعضی از تماشاگران معتقدند فیلم بیش از حد مورد تحسین قرار گرفته و بخش ابتدایی آن برایشان کند بوده است. در برخی نقدهای منفی، بازی‌ها یا سرعت پیشرفت داستان مورد انتقاد قرار گرفته و بعضی مخاطبان گفته‌اند فیلم بیشتر «آزاردهنده و عجیب» است تا واقعاً ترسناک. در Reddit نیز نمونه‌هایی از واکنش‌های بسیار منفی دیده می‌شود که نشان می‌دهد امتیاز بالای فیلم به معنی رضایت همه مخاطبان نیست. در طرف مقابل، بسیاری از مخاطبان دقیقاً همین ویژگی را دوست داشته‌اند. بعضی کاربران آن را به خاطر فضای متفاوت، بازی Navarrette، تعلیق و ترکیب ترس و طنز تحسین کرده‌اند و حتی گفته‌اند فیلم در بخش‌هایی بدون استفاده از ترس‌های کلیشه‌ای توانسته واقعاً آن‌ها را مضطرب کند. یکی از نکات پرتکرار در نظرات کاربران، این است که فیلم بیشتر از اینکه با جامپ‌اسکرهای پشت سر هم مخاطب را بترساند، با فضاسازی، نگاه‌های طولانی، رفتارهای غیرعادی و افزایش تدریجی تنش احساس ناراحتی و اضطراب ایجاد می‌کند. محبوبیت Obsession را در نهایت می‌توان حاصل ترکیب چند عامل دانست: یک ایده ساده اما قابل‌توجه، اجرای متفاوت، ترکیب ژانر عاشقانه و ترسناک، بازی بسیار دیده‌شده Inde Navarrette، کارگردانی یک فیلمساز جوان و ناشناخته، بودجه فوق‌العاده پایین، تبلیغات دهان‌به‌دهان و مهم‌تر از همه، حس «کشف یک چیز جدید» که مخاطبان را به سمت فیلم کشاند. در دورانی که بخش بزرگی از گیشه هالیوود در اختیار دنباله‌ها، بازسازی‌ها و فرنچایزهای بزرگ است، موفقیت فیلمی با بازیگران نسبتاً ناشناخته و یک ایده کاملاً اورجینال، خودش به یک داستان تبدیل شده است. جالب‌تر اینکه موفقیت Obsession فقط به فروش فیلم ختم نشده. پس از موفقیت چشمگیر آن، Curry Barker به یکی از نام‌های داغ نسل جدید فیلمسازان هالیوود تبدیل شده و پروژه‌های بزرگ‌تری به او پیشنهاد شده است. او علاوه بر ساخت فیلم بعدی خود با عنوان Anything But Ghosts، برای کارگردانی نسخه جدید The Texas Chain Saw Massacre نیز انتخاب شده است. حتی صحبت از ادامه دادن دنیای Obsession هم مطرح شده است؛ اتفاقی که نشان می‌دهد موفقیت این فیلم برای سازندگانش فقط یک موفقیت یک‌باره نبوده و می‌تواند آغاز مسیر بسیار بزرگ‌تری باشد. در حال حاضر فیلم با درجه سنی R و مدت زمان ۱۰۸ دقیقه منتشر شده و از نظر محتوایی شامل خشونت شدید و خونین، تصاویر خشن و آزاردهنده، محتوای جنسی، زبان نامناسب و برهنگی کوتاه است؛ بنابراین برای همه مخاطبان مناسب نیست. فیلم ابتدا در جشنواره تورنتو در سال ۲۰۲۵ نمایش داده شد و سپس در ۱۵ مه ۲۰۲۶ به شکل گسترده در سینماهای آمریکا اکران شد. از ۱۷ ژوئیه ۲۰۲۶ نیز برای تماشای خانگی به‌صورت انحصاری روی Peacock قرار گرفت. در نهایت، شاید بهترین توصیف برای Obsession این باشد: فیلمی که با بودجه یک پروژه کوچک ساخته شد، اما به اندازه یک بلاک‌باستر بزرگ سروصدا کرد. شاید فیلم از نظر داستانی برای همه بی‌نقص نباشد و حتی بعضی مخاطبان آن را بیش از حد تحسین‌شده بدانند، اما نمی‌توان انکار کرد که ایده مرکزی آن، اجرای متفاوت و موفقیت عجیبش در گیشه، Obsession را به یکی از مهم‌ترین پدیده‌های سینمایی سال ۲۰۲۶ تبدیل کرده است. اگر از فیلم‌های عاشقانه تاریک، روابط وسواس‌گونه، تریلرهای روان‌شناختی و داستان‌هایی که عشق را از یک زاویه کاملاً غیرمعمول بررسی می‌کنند خوشتان می‌آید، Obsession احتمالاً ارزش یک بار دیدن را دارد؛ البته به شرطی که با محتوای خشن و آزاردهنده آن مشکلی نداشته باشید.
  8. یک پیرنگ خوب قرار نیست خواننده را فقط غافلگیر کند گاهی نویسنده فکر می‌کند هرچه پایان غیرمنتظره‌تر باشد، داستان بهتر است. نه. غافلگیری بدون منطق، جذاب نیست؛ فقط عجیب است. مثلاً اگر در فصل آخر ناگهان بفهمیم: ««تمام اتفاقات خواب شخصیت اصلی بوده!»» ممکن است غافلگیر شویم، اما اگر هیچ زمینه‌ای برای آن وجود نداشته باشد، احساس می‌کنیم نویسنده تقلب کرده است. غافلگیری خوب باید بعد از فهمیدن حقیقت، باعث شود خواننده با خودش بگوید: ««پس برای همین آن اتفاق قبلی افتاد!»» یعنی خواننده غافلگیر شود، اما وقتی به عقب نگاه می‌کند، سرنخ‌ها را ببیند. پیرنگ عاشقانه فقط درباره «به هم رسیدن» نیست این نکته را مخصوصاً نویسنده‌های ژانر عاشقانه باید جدی بگیرند. اگر تمام داستان فقط این باشد: «آیا دختر و پسر به هم می‌رسند یا نه؟» خیلی زود دست نویسنده خالی می‌شود. بهتر است رابطه عاشقانه را با یک داستان بزرگ‌تر ترکیب کنیم. مثلاً: عشق + راز خانوادگی عشق + انتقام عشق + رشد شخصیتی عشق + رقابت عشق + مهاجرت عشق + اختلاف طبقاتی عشق + معمای خانوادگی در این حالت، رابطه عاشقانه یکی از موتورهای داستان است، نه تمام داستان. چند اشتباه رایج هنگام نوشتن پیرنگ ❌ «اول شروع می‌کنم، بعد خودش درست می‌شود.» گاهی می‌شود؛ اما برای رمان‌های طولانی احتمال گم شدن داستان زیاد است. ❌ «هر وقت داستان کند شد، یک دعوا اضافه می‌کنم.» دعوا باید دلیل داشته باشد. ❌ «برای جذاب شدن داستان، یک آدم سوم وارد می‌کنم.» مثلث عشقی اگر درست طراحی شود جذاب است؛ اما اگر فقط برای طولانی کردن داستان باشد، خیلی زود مصنوعی می‌شود. ❌ «هر فصل باید یک اتفاق خیلی بزرگ داشته باشد.» نه. بعضی فصل‌ها برای ساختن رابطه و احساس لازم‌اند. ❌ «هرچه اتفاق بیشتر، داستان جذاب‌تر.» نه. اتفاق مرتبط و معنادار مهم‌تر از تعداد اتفاقات است. فرمول ساده برای شروع پیرنگ اگر هنوز نمی‌دانید چطور پیرنگ رمانتان را بنویسید، این قالب را پر کنید: قهرمان من: ... بزرگ‌ترین خواسته‌اش: ... چرا این خواسته برایش مهم است؟ ... بزرگ‌ترین ترسش: ... مشکل اصلی داستان: ... چه چیزی مانع رسیدن او به خواسته‌اش می‌شود؟ ... شخصیت مقابل چه می‌خواهد؟ ... رابطه این دو نفر از کجا شروع می‌شود؟ ... چه چیزی باعث نزدیک شدنشان می‌شود؟ ... چه چیزی باعث دور شدنشان می‌شود؟ ... بحران اصلی داستان: ... بزرگ‌ترین راز داستان: ... نقطه اوج: ... قهرمان در پایان چه تغییری کرده؟ ... پایان داستان: ... اگر بتوانید به این سؤال‌ها جواب بدهید، احتمالاً دیگر با یک «ایده خام» طرف نیستید؛ یک اسکلت اولیه برای رمان دارید. و در آخر... پیرنگ قرار نیست زندان نویسنده باشد. قرار نیست یک جدول خشک جلوی دستتان بگذارید و مجبور باشید تمام رمان را دقیقاً طبق آن بنویسید. پیرنگ فقط نقشه راه است. ممکن است وسط نوشتن بفهمید شخصیتی که قرار بود فرعی باشد، برایتان جذاب‌تر شده. ممکن است پایان داستان تغییر کند. ممکن است یک ایده جدید پیدا کنید. اشکالی ندارد. حتی گاهی بهترین اتفاق‌ها هنگام نوشتن کشف می‌شوند. اما بهتر است قبل از اینکه وارد یک جاده ناشناخته شوید، حداقل بدانید: از کجا حرکت کرده‌اید، قرار است به کجا برسید و چرا در این مسیر حرکت می‌کنید. چون همان‌طور که ادوارد مورگان فورستر، نویسنده‌ی A Room with a View و Howards End، در بحث داستان و پیرنگ به تفاوت مهم میان «اتفاق» و «رابطه علت و معلولی» اشاره می‌کند، صرفاً پشت سر هم آمدن اتفاقات، چیزی فراتر از یک زنجیره اتفاق نمی‌سازد؛ چیزی که پیرنگ را شکل می‌دهد، ارتباط میان اتفاق‌هاست. پس دفعه بعد که ایده‌ای برای رمان به ذهنتان رسید، به‌جای اینکه فوراً فصل اول را بنویسید، چند دقیقه مکث کنید و از خودتان بپرسید: «خب... بعدش چی؟» و بعد: «چرا؟» و دوباره: «خب، حالا چه می‌شود؟» اگر بتوانید برای این سؤال‌ها جواب‌هایی پیدا کنید که هرکدام، سؤال بعدی را به وجود بیاورند، شما دیگر فقط یک ایده ندارید؛ دارید پیرنگ می‌سازید.
  9. پایان بعد از نقطه اوج، داستان باید به نتیجه برسد. لازم نیست همه چیز را بیش از حد توضیح بدهیم. اما باید تکلیف سؤال‌های مهم داستان مشخص شود. اگر در ابتدای رمان پرسیدیم: «چرا امیر از سارا متنفر است؟» در پایان باید جوابش را بدانیم. اگر گفتیم: «سارا می‌خواهد خانواده‌اش را نجات دهد.» باید بفهمیم موفق شد یا نه. اگر رابطه عاشقانه محور داستان بوده، باید بدانیم این رابطه در نهایت به چه چیزی رسید. یک مثال کامل از پیرنگ عاشقانه بیایید از صفر یک پیرنگ بسازیم. ایده: دختری بعد از شکست عاطفی تصمیم گرفته دیگر عاشق نشود، اما مجبور می‌شود برای مدتی با مردی زندگی کند که گذشته‌ی مشترکی با او دارد. حالا پیرنگ را بسازیم. قهرمان: رها، ۲۶ ساله، مستقل، لجباز و به‌شدت بی‌اعتماد به روابط عاطفی. خواسته: می‌خواهد خانه‌ای را که پدرش برایش به جا گذاشته حفظ کند. نیاز درونی: باید یاد بگیرد به آدم‌ها اعتماد کند و همه چیز را به تنهایی تحمل نکند. شخصیت مقابل: کیان؛ مردی آرام، کنترل‌شده و ظاهراً سرد که سال‌ها قبل بدون توضیح رها را ترک کرده. اتفاق محرک: رها می‌فهمد برای حفظ خانه باید مدتی با کیان همکاری کند. مانع: رها باور دارد کیان در گذشته به او خیانت کرده. کشمکش: هرچه بیشتر با کیان در ارتباط قرار می‌گیرد، متوجه می‌شود بخشی از گذشته آن‌طور که تصور می‌کرده نبوده. نقطه میانی: رها متوجه می‌شود کیان او را ترک نکرده بود؛ بلکه برای محافظت از او مجبور شده بود رابطه را تمام کند. بحران: اما حالا رها می‌فهمد کیان یک حقیقت بزرگ‌تر را هنوز از او پنهان کرده است. نقطه اوج: کیان حقیقت را می‌گوید و رها باید تصمیم بگیرد آیا می‌تواند بعد از تمام دروغ‌ها دوباره به او اعتماد کند یا نه. پایان: رها تصمیم می‌گیرد رابطه را نه از روی نیاز، بلکه با آگاهی و انتخاب خودش ادامه دهد. دقت کنید که اینجا فقط «دختر و پسر عاشق شدند» نداریم. یک مسیر داریم: زخم گذشته → بی‌اعتمادی → اجبار به همکاری → نزدیکی → کشف حقیقت → بحران اعتماد → انتخاب این می‌شود پیرنگ. آیا باید قبل از نوشتن کل رمان پیرنگ را کامل کنیم؟ نه لزوماً. دو نوع نویسنده داریم. نویسنده‌های نقشه‌کش قبل از شروع، تقریباً تمام اتفاقات را مشخص می‌کنند. نویسنده‌های اکتشافی ایده کلی را می‌دانند و همراه شخصیت‌ها داستان را کشف می‌کنند. هیچ‌کدام ذاتاً بهتر نیست. اما اگر تازه شروع کرده‌اید، داشتن یک نقشه کلی بسیار کمک‌کننده است. لازم نیست بدانید در فصل ۶۷ دقیقاً چه جمله‌ای نوشته می‌شود. همین که بدانید: «شروع کجاست؟ بحران اصلی چیست؟ شخصیت چه می‌خواهد؟ چه چیزی مانع اوست؟ نقطه اوج کجاست؟ پایان چیست؟» برای شروع کافی است. پیرنگ فصل‌ها را هم مشخص کنید یکی از مشکلات رایج رمان‌های دنباله‌دار این است که نویسنده داستان کلی را می‌داند اما نمی‌داند هر فصل چه کاری باید انجام دهد. برای هر فصل از خودتان سه سؤال بپرسید: قبل از این فصل چه اتفاقی افتاده؟ در این فصل چه اتفاق مهمی رخ می‌دهد؟ بعد از این فصل چه چیزی تغییر می‌کند؟ مثلاً: فصل ۱۰ قبل: رها فهمیده کیان درباره گذشته‌اش دروغ گفته. در این فصل: با او روبه‌رو می‌شود. بعد: کیان مجبور می‌شود بخشی از حقیقت را فاش کند. پس این فصل کارکرد دارد. اما اگر فصل ۱۰ فقط این باشد: «رها صبح بیدار شد. صبحانه خورد. لباس پوشید. به شرکت رفت. کیان را دید. با هم قهوه خوردند.» و هیچ چیز تغییر نکند، احتمالاً این فصل را می‌توان کوتاه کرد یا حتی حذف کرد. قانون طلایی: اگر یک صحنه را حذف کنیم چه می‌شود؟ این سؤال فوق‌العاده مهم است. یک فصل یا صحنه را حذف کنید و از خودتان بپرسید: «آیا اتفاق مهمی در داستان تغییر می‌کند؟» اگر جواب «نه» است، احتمالاً آن بخش یا اضافی است یا باید بازنویسی شود. البته هر صحنه‌ای قرار نیست حتماً راز بزرگی فاش کند. گاهی یک صحنه برای: - عمیق‌تر کردن شخصیت - ساختن رابطه - ایجاد احساس - فضاسازی - آماده کردن اتفاق بعدی ضروری است. اما اگر هیچ نقشی ندارد، فقط تعداد صفحات را زیاد می‌کند. پیرنگ و شخصیت باید روی هم اثر بگذارند این یکی از تفاوت‌های رمان معمولی و رمان خوب است. بد: «اتفاقی برای شخصیت می‌افتد و شخصیت فقط واکنش نشان می‌دهد.» بهتر: «شخصیت تصمیمی می‌گیرد و همان تصمیم باعث اتفاق بعدی می‌شود.» مثلاً: رها شک می‌کند کیان دروغ می‌گوید. پس تصمیم می‌گیرد گذشته او را بررسی کند. در نتیجه به اطلاعاتی می‌رسد که نباید می‌رسید. کیان متوجه می‌شود. رابطه‌شان خراب می‌شود. رها از خانه خارج می‌شود. اما خروج او باعث می‌شود به حقیقت بزرگ‌تری درباره پدرش برسد. یعنی: انتخاب → پیامد → انتخاب جدید → پیامد جدید این زنجیره، ستون فقرات پیرنگ است.
  10. شخصیت باید چیزی بخواهد یکی از مهم‌ترین سؤال‌هایی که قبل از شروع رمان باید از خودتان بپرسید: «قهرمان من چه می‌خواهد؟» اگر جواب این سؤال را ندانید، احتمالاً در میانه‌ی داستان سرگردان می‌شوید. قهرمان می‌تواند بخواهد: - از یک شهر فرار کند. - خانواده‌اش را نجات دهد. - حقیقتی را کشف کند. - انتقام بگیرد. - عشقش را به دست بیاورد. - شغلش را حفظ کند. - گذشته‌اش را پنهان کند. - از ازدواج فرار کند. - خودش را ثابت کند. اما فقط «خواستن» کافی نیست. باید بپرسیم: چرا؟ مثلاً: «مریم می‌خواهد از شهر برود.» چرا؟ «چون می‌خواهد از مردی که قبلاً به او آسیب زده فرار کند.» چرا نمی‌تواند؟ «چون خواهرش بیمار است و مریم تنها کسی است که می‌تواند از او مراقبت کند.» حالا داستان شکل می‌گیرد. هدف بیرونی و نیاز درونی اینجا وارد یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های پیرنگ می‌شویم. شخصیت معمولاً یک خواسته بیرونی دارد و یک نیاز درونی. مثلاً: خواسته بیرونی: سارا می‌خواهد از امیر طلاق بگیرد. نیاز درونی: باید یاد بگیرد برای ارزشمند بودن، به تأیید دیگران وابسته نباشد. ممکن است شخصیت در طول داستان برای رسیدن به هدف بیرونی تلاش کند، اما در این مسیر تغییر درونی هم داشته باشد. این همان چیزی است که باعث می‌شود شخصیت در پایان داستان، همان آدم اول داستان نباشد. مانع؛ چیزی که داستان را می‌سازد اگر شخصیت هر چیزی را که می‌خواهد خیلی راحت به دست بیاورد، داستانی نداریم. فرض کنید: «دختر، پسر را دوست دارد. پسر هم دختر را دوست دارد. خانواده‌ها هم مشکلی ندارند. ازدواج می‌کنند و خوشبخت می‌شوند.» خب... احتمالاً در همان فصل سوم باید رمان را تمام کنیم! 😄 داستان زمانی شکل می‌گیرد که چیزی بین شخصیت و خواسته‌اش قرار بگیرد. اما یک نکته مهم: هر مانعی نباید مصنوعی باشد. مثلاً اینکه نویسنده ناگهان در فصل ۴۰ یک آدم جدید وارد کند فقط برای اینکه مانع ازدواج قهرمان‌ها شود، معمولاً جواب نمی‌دهد. مانع بهتر است از دل داستان بیرون بیاید. مثلاً: امیر عاشق سارا است، اما سارا فکر می‌کند امیر باعث مرگ پدرش شده. حالا مشکل از همان اول در داستان وجود داشته. پس وقتی رابطه‌شان جدی می‌شود، همین باور اشتباه تبدیل به مانع می‌شود. انواع مانع در رمان عاشقانه مانع فقط «یک آدم سوم» نیست. مانع بیرونی خانواده، فاصله، پول، شغل، اختلاف اجتماعی، گذشته، قانون و... مانع درونی ترس، غرور، بی‌اعتمادی، احساس گناه، ترس از صمیمیت، زخم گذشته و... مانع رابطه‌ای دروغ، سوءتفاهم، راز، خیانت، تفاوت اهداف و... یک رمان عاشقانه قوی معمولاً ترکیبی از این‌ها دارد. حالا می‌رسیم به ساختار اصلی پیرنگ یک روش ساده برای طراحی داستان این است که آن را به سه بخش تقسیم کنیم: آغاز → میانه → پایان اما بیایید کمی دقیق‌تر نگاه کنیم. ۱. وضعیت اولیه اول داستان باید بفهمیم شخصیت‌ها قبل از شروع بحران چه شرایطی دارند. مثلاً: «نازنین ۲۴ ساله است، با مادرش زندگی می‌کند و بعد از یک رابطه شکست‌خورده تصمیم گرفته دیگر وارد رابطه عاطفی نشود.» ما هنوز وارد بحران نشده‌ایم. فقط شخصیت را می‌شناسیم. ۲. اتفاق محرک بعد اتفاقی می‌افتد که زندگی شخصیت را از حالت عادی خارج می‌کند. مثلاً: «نامزد سابق نازنین برمی‌گردد؛ اما این بار با برادر ناتنی خودش.» یا: «نازنین متوجه می‌شود شرکتی که در آن کار می‌کند متعلق به خانواده‌ی همان مردی است که سه سال قبل باعث شکست عاطفی او شده.» این اتفاق باید داستان را به حرکت بیندازد. ۳. تصمیم شخصیت این قسمت خیلی مهم است. شخصیت نباید فقط قربانی اتفاقات باشد. باید انتخاب کند. مثلاً: «نازنین تصمیم می‌گیرد استعفا ندهد و در شرکت بماند تا حقیقت گذشته را بفهمد.» از اینجا به بعد داستان شروع می‌کند به جلو رفتن. ۴. بالا رفتن کشمکش حالا مشکلات کم‌کم بیشتر می‌شوند. هرچه شخصیت جلوتر می‌رود، باید با موانع جدیدی روبه‌رو شود. اما حواستان باشد: مشکل جدید نباید صرفاً یک مشکل جدید باشد؛ باید نتیجه یا پیامد انتخاب قبلی هم باشد. مثلاً: نازنین تصمیم می‌گیرد در شرکت بماند. → به اطلاعاتی درباره گذشته دست پیدا می‌کند. → متوجه می‌شود یک نفر دروغ گفته. → شروع به تحقیق می‌کند. → کسی متوجه تحقیق او می‌شود. → موقعیت شغلی‌اش به خطر می‌افتد. → مجبور می‌شود بین حفظ شغل و کشف حقیقت انتخاب کند. این یعنی زنجیره‌ی علت و معلول. نقطه اوج نقطه اوج جایی است که مهم‌ترین تصمیم یا رویارویی داستان اتفاق می‌افتد. جایی که شخصیت دیگر نمی‌تواند مثل قبل ادامه دهد. مثلاً: «سارا بالاخره می‌فهمد امیر قاتل پدرش نبوده؛ اما هم‌زمان متوجه می‌شود امیر از حقیقت خبر داشته و تمام این سال‌ها آن را از او پنهان کرده است.» حالا سارا باید تصمیم بگیرد: بخشد؟ ترک کند؟ حقیقت را افشا کند؟ یا برای اولین بار به جای فرار، با گذشته روبه‌رو شود؟ نقطه اوج باید حاصل اتفاقات قبلی داستان باشد، نه چیزی که ناگهان از آسمان بیفتد.
  11. یک اشتباه رایج: داستان را فقط با «اتفاق» جلو نبرید بعضی نویسنده‌ها برای اینکه رمانشان خسته‌کننده نشود، مدام اتفاق ایجاد می‌کنند: تصادف! دعوا! دزدی! آدم‌ربایی! خیانت! تصادف دوم! یک راز جدید! یک خواستگار جدید! و... اما با وجود این همه اتفاق، داستان جذاب نیست. چرا؟ چون اتفاق‌ها به هم وابسته نیستند. در یک پیرنگ خوب، اتفاقات باید روی شخصیت اثر بگذارند. مثلاً: «امیر به سارا دروغ می‌گوید.» خوب، چرا؟ اگر فقط برای ایجاد یک دعوا باشد، احتمالاً اتفاق ضعیفی است. اما اگر: «امیر به سارا دروغ می‌گوید چون می‌داند افشای حقیقت باعث می‌شود سارا از او متنفر شود.» آن وقت سؤال ایجاد می‌شود: حقیقت چیست؟ و اگر سارا بعداً حقیقت را بفهمد، رفتار او با امیر تغییر می‌کند. یعنی یک اتفاق، اتفاق بعدی را می‌سازد. این همان چیزی است که پیرنگ را زنده می‌کند.
  12. تفاوت «اتفاق» و «پیرنگ» این یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که هر نویسنده باید یاد بگیرد. فرض کنید: «پدر نازنین فوت می‌کند.» این یک اتفاق است. اما اگر بنویسیم: «پدر نازنین فوت می‌کند و بعد از مرگش مشخص می‌شود تمام بدهی‌هایش به نام نازنین است. نازنین برای نجات خانه مجبور می‌شود با مردی ازدواج کند که پدرش سال‌ها قبل به خانواده‌ی او خیانت کرده است.» حالا اتفاق‌ها به هم وصل شده‌اند. مرگ پدر → بدهی → خطر از دست دادن خانه → ازدواج اجباری → ورود شخصیت مرد → شکل‌گیری تعارض این یعنی پیرنگ. یک پیرنگ خوب معمولاً زنجیره‌ای از اتفاقات است که به هم وابسته‌اند. یعنی اگر اتفاق «الف» رخ نمی‌داد، احتمالاً «ب» هم رخ نمی‌داد. پس پیرنگ را از کجا شروع کنیم؟ از یک سؤال ساده: «اگر... چه می‌شود؟» یکی از بهترین روش‌های ایده‌پردازی همین است. مثلاً: اگر دختری بفهمد نامزدش با خواهر خودش رابطه داشته، چه می‌کند؟ اگر پسری که از عشق فراری است مجبور شود برای نجات خانواده‌اش ازدواج کند، چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر دختری بعد از سال‌ها متوجه شود مردی که از او متنفر است، در گذشته جانش را نجات داده بوده، چه می‌شود؟ اگر دو دشمن مجبور شوند برای رسیدن به هدفی مشترک با هم همکاری کنند؟ حالا سؤال بعدی: چرا؟ چرا این اتفاق افتاد؟ و بعد: خب حالا چه می‌شود؟ و بعد: چه چیزی جلوی شخصیت را می‌گیرد؟ اگر بتوانید برای این سؤال‌ها جواب پیدا کنید، کم‌کم دارید پیرنگ می‌سازید. پیرنگ فقط «چه اتفاقی می‌افتد» نیست یک پیرنگ خوب حداقل چهار عنصر مهم دارد: ۱. شخصیت چه کسی داستان را تجربه می‌کند؟ ۲. خواسته این شخصیت چه چیزی می‌خواهد؟ ۳. مانع چه چیزی جلوی رسیدن او به خواسته‌اش را می‌گیرد؟ ۴. پیامد اگر موفق نشود چه چیزی را از دست می‌دهد؟ مثلاً: شخصیت: یلدا خواسته: می‌خواهد حضانت برادر کوچکش را حفظ کند. مانع: پدرش برای گرفتن حضانت تلاش می‌کند. پیامد: اگر شکست بخورد، برادرش را از دست می‌دهد. حالا اگر یک شخصیت عاشقانه هم وارد داستان کنیم: یلدا برای گرفتن حضانت مجبور می‌شود با وکیلی همکاری کند که سال‌ها قبل باعث اخراج پدرش شده است. حالا هم یک تعارض بیرونی داریم، هم یک تعارض عاطفی.
  13. چطور پیرنگ بنویسیم؟ اگر بخواهیم خیلی ساده شروع کنیم، باید بگوییم: ایده، جرقه‌ی داستان است؛ اما پیرنگ، مسیری است که آن جرقه را به یک رمان تبدیل می‌کند. خیلی از نویسنده‌ها ایده‌های فوق‌العاده‌ای دارند. مثلاً: ««دختری که از ازدواج متنفر است، به اجبار با پسری ازدواج می‌کند که او را دشمن خودش می‌داند؛ اما بعد از ازدواج متوجه می‌شود خانواده‌ی پسر سال‌هاست راز بزرگی درباره گذشته‌ی او پنهان کرده‌اند.»» این یک ایده است. اما هنوز پیرنگ نیست. پیرنگ یعنی بدانیم این دختر چرا مجبور به ازدواج می‌شود، پسر چرا دشمن اوست، راز چیست، چه اتفاقاتی بینشان می‌افتد، چه موانعی سر راهشان قرار می‌گیرد، رابطه‌شان چطور تغییر می‌کند و در نهایت داستان به کجا می‌رسد. به زبان ساده: ایده می‌گوید «داستان درباره چیست؟» پیرنگ می‌گوید «داستان چطور پیش می‌رود؟» اول از همه باید بدانیم: پیرنگ دقیقاً چیست؟ پیرنگ یا Plot، مجموعه‌ای از اتفاقات داستان نیست. این تفاوت خیلی مهم است. فرض کنید بنویسیم: «سارا به دانشگاه رفت. با دوستش صحبت کرد. به خانه برگشت. با مادرش شام خورد. روز بعد به دانشگاه رفت. آنجا امیر را دید. با امیر صحبت کرد.» ما یک‌سری اتفاق داریم، اما هنوز داستان قدرتمندی نداریم. حالا همین موقعیت را کمی تغییر بدهیم: «سارا بعد از سه سال به دانشگاه برگشت؛ اما نمی‌دانست مردی که قرار است استاد جدیدش باشد، همان پسری است که سه سال قبل به خاطر او از شهر فرار کرده بود.» اینجا سؤال ایجاد می‌شود. چرا به خاطر او فرار کرد؟ امیر چه کار کرده بود؟ چرا حالا برگشته؟ وقتی دوباره همدیگر را ببینند چه اتفاقی می‌افتد؟ اینجاست که داستان شروع می‌شود. پس هر اتفاقی که در رمان می‌نویسیم، بهتر است دلیلی داشته باشد و اتفاق بعدی را تحت تأثیر قرار دهد.
  14. پارت 49 خانم راهبر بلند شد تا برای خودش چای بریزد. دوست داشتم حرف‌هایش راست باشد، اما نبود. حسی درون قلبم به من هشدار می‌داد که این قضیه قرار نیست از یاد کسی برود، حتی برعکس... این داستان قرار است بزرگ‌تر از اینها شود و من، هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. پس از گذشت یک ساعت، در حالی که هنوز حرف‌های خانم راهبر را هضم نکرده بود، با سینه‌ای سنگین، در جلسه اولیا و مربیان ظاهر شدم. بلافاصله پس از ورود من، آن سکوت همگانی، تبدیل به زمزمه‌های درگوشی شد. خانم راهبر داشت نکاتی درباره تنظیم ساعت خواب بچه‌ها می‌گفت. هیچ کس به او گوش نمی‌کرد وقتی با صدای بلند درباره عملکرد مغز هنگام خواب آلودگی سخنرانی می‌کرد. در واقع، همه چشم‌ها به صورت من دوخته شده بود. گوشه کلاس ایستاده بودم، کنار سطل زباله بزرگ پلاستیکی که بوی پنیر و جعفری از آن بلند می‌شد. دوست داشتم می‌توانستم درون آن آشغال‌ها بخزم تا دیگر اینطور نگاهم نکنند؛ اینطور مواخذه‌گر و تاسف بار! آخرین باری که اینطور خجالت‌زده شده بودم، هشت سال داشتم. روز اول مدرسه بود و معلم درباره شغل والدینمان می‌پرسید. وقتی با لبخندی بر لب بلند شدم، صدایم را آنقدر بلند کردم که هیچ کس نتواند به آن بی‌توجه باشد. مامان اینطور یادم داده بود، در ملاقات آخرمان به من گفت خجالت نکشم و بلند حرف بزنم. وقتی گفتم مادرم زندانی‌ست، آن بچه‎ها هم دقیقا همینطور نگاهم کردند! نگاه معلمم کدر شد و لبخندش خشکید، و اینطور شد که من در تمام طول دبستان، هیچ دوستی نداشتم. - حالا دبیر عزیزمون، خانم صالحی، می‌خواد با شما مامانا صحبت کنه. خانم صالحی؟ نمی‌خواستم. میز و صندلی خودم بود که هر روز پشتش می‌نشستم، اما حالا نمی‌خواستم آنجا قرار بگیرم. کیانا، یکی از دانش آموزهای شلوغ کلاسم را دیدم که از پشت پنجره، صورت و کف دست‌هایش را به شیشه چسباند و بی‌خبر از آشوب اینجا، به من لبخند زد. دندان‌های یک در میانش را دیدم و لبخند کمرنگی زدم، کیانا هم به زودی از من متنفر می‌شد. اگر در جلسه صحبت نکنم، فقط به شایعات دامن زده‌ام. پاهای خشکم را حرکت دادم و به خودم لعنت فرستادم که کفش پاشنه‌دارم را پوشیده‌ام! پشت میزم قرار گرفتم و خانم راهبر از کنارم گذشت. مانتوی سبزم را با دست‌های خیس از عرقم، مرتب کردم و برای حفظ ظاهر، لبخندی روی صورتم چسباندم که مثل لبخند کیانا، واقعی نبود. - سلام به همه، صالحی هستم، معلم کوچولوهای خوشگلتون. این اولین جلسه‌مونه و خیلی ممنونم که براش وقت گذاشتید. صحبت‌هایم هیچ تغییری در طرز نگاهشان ایجاد نکرد. فقط پچ پچ‌ها کمتر شد، انگار مشتاق بودند ببینند که یک زن گناهکار، چطور حرف می‌زند یا چگونه لبخند می‌زند. مقنعه‌ام را جلوتر کشیدم، کیانا دیگر پشت پنجره نایستاده بود. احتمالا پیش همکلاسی‌هایش برگشت تا از یک زنگ بدون درس، نهایت استفاده را ببرند. نگاهم از چشم‌های سبز یکی از مادرها به صورت کشیده دیگری دوختم. - دوست داشتم امروز درباره نقش والدین در وضعیت تحصیلی دانش آموزا باهم حرف بزنیم. مامانای خوشگل، تاثیر شما خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکرشو می‌کنید! هر والد، یه الگوی... درست وقتی حس کردم می‌توانم امروز را پشت سر بگذارم، درست زمانی که خیال کردم آنها را تحت تاثیر قرار داده‌ام، زنی با موهای زیتونی، همه چیز را خراب کرد: - معلما چه تاثیری دارن؟ نگاه‌ها به سمت زن که دست‌هایش را جلوی سینه درهم قفل کرده بود رفت، سرها به سمت ردیفِ عقبِ صندلی‌ها چرخید و چشم‌ها پیِ منبع صدا رفت. از سوالش، غافلگیر شده بودم: - بله؟! می‌توانستم از آن گوشواره‌های سنگین یا دستبند کارتیر و درخشش پوستش، میزان ثروتمندی خودش یا همسرش را تخمین بزنم. نگاه بی‌دفاعم را به خانم راهبر پاس دادم، رنگ از صورت سبزه‌اش پریده بود. زن مجال نداد و دوباره پرسید: - گفتید ماها نقش مهمی توی وضعیت تحصیل بچه‌هامون داریم، سوالم اینه که نقش معلم چقدر مهمه؟ ناخنم را روی سطح چوبی میزم فشار می‌دادم، صدای نرم زن، آزارم می‌داد. لبخند زدم، حالا همه اولیا منتظر جواب من بودند. به تنها چهره آشنای بینشان نگاه کردم، خانم سلطانی. دو سال قبل، به دختر بزرگش درس داده بودم و حالا دختر کوچکش دانش‌آموزم بود. همیشه از نحوه تدریسم تعریف می‌کرد و برایم از مغازه شوهرش، شکلات قهوه می‌آورد. چه کسی درباره خار پاشنه‌اش با معلم بچه‌اش حرف می‌زند؟ خانم سلطانی آنقدر با من احساس راحتی می‌کرد که حتی این را هم به من گفته بود. حالا صورتش عاری از لبخند و چشم‌هایش، دو تکه بزرگ و سرتیزِ یخ بودند! وزنم را روی پاهایم جابه‌جا کردم، نمی‌توانستم تا ابد ساکت بمانم: - خب... معلم هم... نقش مهمی... داره. انگار کلمات روی زبانم سُر می‌خوردند و از هم فرار می‌کردند. زن، اسکارف نسکافه‌ای رنگش را روی موهایش جلو کشید، چرا که نزدیک بود از سرش بیفتد. سپس دست‌هایش را از هم باز کرد و طوری این را گفت، انگار که یک چیزِ بدیهی است: - دقیقا خانم صالحی! برای همینم ما واسه تربیت بچه‌هامون، یه معلم سالم می‌خوایم. انتظار ندارید که جگرگوشه‌هامونو به یه آدم خطرناک بسپریم؟ شما موافق نیستید خانم راهبر؟
  15. تبریک میگم خانم مولوی عزیزکم کار تبدیل فایلشونو انجام بدید
  16. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  17. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  18. به طرز عجیبی رنگ جدیدت با پروفایلت مچ هست

    تبریک میگم

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      واییی ذوقققق😭😭😭😭 چه خوش رنگ شدممم

      دورت بگردم مرسییی🩷🩷

  19. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  20. پارت 48 خبر گم شدن سایه، خانه به خانه و دهان به دهان می‌چرخید، عجیب نبود که شاکر فضول هم از آن باخبر بود. تابی به گردنش داد، کم سن‌تر از بقیه معلم‌ها بود. چشم‌هایش آنقدر درشت بودند که وقتی تعجب می‌کرد، نصف صورتش چشم می‌شد! - یکی مثل اون زنه... اسمش چی بود؟ - سایه. - یکی مثل سایه، اینجوری لگد می‌زنه به بختش، یکی هم مثل من بدبخت، از خداشه یکی گردنش بگیره! خنده‌های ریز معلم‌ها با ورود خانم راهبر، قطع شد. گاهی فکر می‌کردم او برای مدیر شدن به دنیا آمده است، به قدری منضبط و صبور بود که بین دانش‌آموزان هم محبوبیت خاص خودش را داشت. - شاکر کلاست خیلی شلوغ می‌کنه، زنگم که خورده... پاشو برو سرکلاست! و بله، خانم راهبر به هیچ عنوان با شاکر آبش توی یک جوب نمی‌رفت. پشت میز بزرگش نشست و لب‌های باریکش را به هم فشرد، موهای سفیدش از زیر مقنعه، سن و سالش را لو می‌داد. هیچ‌وقت ندیده بودم آنها را رنگ کند. گفت‌وگوهای بلند با وجود او حالا تبدیل به زمزمه شد بود. - چشم! کیف بزرگش را روی شانه‌اش انداخت و با وجود آن چشم دهن پر کن، فقط من دیدم موقع خروج از دفتر، چه زمزمه کرد: - سگ! سرم را پایین انداختم تا کسی متوجه خنده‌ام نشود. معلم‌ها یکی‌یکی سر کلاس‌هایشان رفتند. من که ست به زانو گرفتم، صورت گرد و تپل خانم راهبر به سمتم چرخید: - صالحی شما بشین، کارت دارم. دو معلم آخر هم با چشم و ابرو به هم، بیرون رفتند. امیدوار بودم آمادگی برای جلسه امروز باعث شود خانم راهبر وقت کافی برای مواخذه من نداشته باشد، اما انگار اشتباه کرد بودم. منتظر ماندم تا برای بار نمی‌دانم چندم، یادآوری کند که معلمی، مهم‌ترین شغل دو عالم است و فلان، که رفتارم الگوی نوجوان‌هاست... خبر نداشت نوجوان‌های امروزی، ترجیح می‌دهند از خواننده‌های کیپاپ الگوبرداری کنند تا معلمی که آنها را بابت تمرین‌های ننوشته، مواخذه می‌کند و توی کارنامه‌شان، قابل قبول می‌نویسد تا والدین‌شان به خونشان تشنه شوند. انتظارم داشت طولانی می‌شد که با سوالش مرا غافلگیر کرد: - صالحی تو که ربطی به گم شدن این... همسایه‌ت نداشتی، مگه نه؟ روی صندلی صاف می‌نشینم، انگار کسی به شکمم مشت زده باشد! خانم راهبر از پشت عینک مستطیلی‌اش، بی‌خیال به نظر می‌رسید. وقتی جوابی از من نگرفت، توضیح داد: - راستش یه سری شایعات مزخرف بین همکارا پیچیده. می‌خواستم اگه تو جلسه امروز کسی چیزی گفت، این شکلی خشکت نزنه! پس شایعه رابطه او با پدر یکی از دانش آموزان، تنها چیزی نیست که همکارها زمزمه می‌کنند. بلافاصله به شاکر مشکوک شدم، او همیشه اولین کسی بود که اخبار داغ این چنینی را بین دبیرها پخش می‌کرد؛ اما حتی پلیس هم مدرکی پیدا نکرد، آنها چطور مرا به این قضیه ربط می‌دادند؟ ناگهان ترسی نوک تیز را زیر پوستم حس کردم؛ نمی‌خواستم اینطور بر سر زبان‌ها بیوفتم. - گوشت با منه؟ نبود، حتی یک کلمه از حرف‌هایش را هم نشنیده بودم. با این وجود، سر تکان دادم. خانم راهبر تاکید کرد: - پس اگه اولیا چیزی پرسیدن، فقط همینایی که بهت گفتمو بگو! نه یک کلمه بیشتر، نه یک کلمه کمتر... اینم می‌گذره. یه ماه بعد یادشون میره.
  21. وقت بخیر به بنده پیام بدید نازنین سلام به روی ماهتون نازنین بستگی داره قشنگم. معمولا نمیشه مگر اینکه مدیرِ بخش گرافیست باشید
  22. سلام شبتون بخیر و نیکی

    یک مدیر مسئولیت پذیر واسه بخش نظارت می‌خوایم دخترا.

    هر کی فکر می‌کنه از پسش برمیاد بهم خصوصی بده

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. پری بانو

      پری بانو

      عذر می‌خوام سلام...😶‍🌫️

    3. هانیه پروین
    4. هانی بانو

      هانی بانو

      درود بر تو عزیزم شبت بخیر 

      منم در خدمتم

  23. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: عشقی زیر خاکستر 🖋 نویسنده: @QAZAL از نویسندگان پرطرفدار انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه 🌸 خلاصه داستان: یکی از روزهای سرد زمستون، آهو قهرمان زندگیش رو پیدا می‌کنه و فکر می‌کنه که تمام روزای سختی و تنهایی که توی خانواده گذرانده، تموم شده اما نمیدونه که دست روزگار براش چه سرنوشتی رقم زده و زمانی که فکر می‌کنه خوشبختی مسیر رو براش هموار کرده، با موج عظیمی از اتهامات و... 📖 برشی از رمان: خندیدم و کنار قبرستون پارک کردم و یهو چشمم به یه دختری افتاد که صورتش عین فرشته‌ها بود. یه پیراهن بلند قرمز با چکمه قهوه‌ایی داشت و با گوشه شالش آروم اشکاشو پاک می‌کرد. نمی‌دونم چرا ولی چند دقیقه مات و مبهوت قیافش شدم و ناخودآگاه ضربان قلبم رفت بالا و احساس گرمای شدیدی در قفسه سینه‌ام داشتم. آروم زیر لب گفتم: ـ چقدر خوشگله! کیان از پشت خط گفت: ـ بردیا؟؟ چرا حرف نمیزنی؟؟ چی داری میگی؟؟ کی خوشگله؟؟ ماشین و خاموش کردم و گفتم: ـ داداش! کیان با ترس گفت: ـ چیشد بچه ؟! نصفه جونم کردی!! گفتم: ـ فکر کنم عروس آینده مامان و پیدا کردم. 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید
×
×
  • اضافه کردن...