-
تعداد ارسال ها
370 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
درخواست خط طرح برای رمان قلعهی سرخ | داماسپیا کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای داماسپیا ارسال کرد در موضوع : درخواست خط طرح و چارت بندی پارت ها
سلام دلبندم پیامهای خصوصیتون رو چک بفرمایید🩷 -
داستان برای دیگران از فاطمه یوسفی کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
اطلاعیه انتشار اثر جدید در نودهشتیا!! 📢برای دیگران منتشر شد!! 🔹 نویسنده: @mo_on از اعضای خلاق و درجه یک انجمن نودهشتیا 🔹 ژانر: اجتماعی 🔹 تعداد صفحات: 10 🖋🦋خلاصه: پیرمرد تعادل احساساتش از دستش در رفته بود، حد وسطش را گم کرده ولی همچنان با درد و فلاکت به زندگی سنجاق شده بود. پیرمرد تعادل احساساتش از دستش در رفته بود... 📖 قسمتی از متن: گوشهایش که مانند باسکولهای چند تنی به خود وزن گرفته بوند حالا بارهایشان را خالی میکنند؛ سبک میشوند و صدای خانم جان را در خود میکشند: – روبهراهی؟ 🔗 برای مطالعه داستان، به لینک زیر مراجعه کنید: https://98ia-shop.ir/2025/03/21/دانلود-داستان-برای-دیگران-از-فاطمه-یوس/ -
درخواست انتشار داستان ملقب به ابوالعاص | تکمیل شده نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
بچهها من فایل رو زدم فقط توی تاپیک، داستان از پارت 5 پریده به پارت 19 شماره پارت ها اشتباه شده؟ یا متن هم مشکل داره؟ @زری گل @Atna1318- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
عزیزم پیام های خصوصیتون رو چک کنید
نحوه پارت گذاری رو آموزش دادم
سوال یا مشکلی داشتید بفرمایید
-
درخواست کاور دلنوشته های یواشکی| الناز سلمانی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@الناز سلمانیجلدتون عزیزم- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان عاشقانه رمان تینار | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت بیست و شش سریع دستهای لرزانم را جلوی صورتم گرفتم و با لبههای روسریام ور رفتم. همه نگاهها روی من بود و سکوت بیسابقه مینیبوس، داشت دقم میداد! آنقدر ساکت که هرآن ممکن بود صدای تپشهای وحشیانه قلبم لو برود. قطرههای عرق را حس میکردم که از تیغه کمرم لیز میخوردند. صدایی از پشت سرم بلند شد: -قبلا مردها حیا داشتن! بلافاصله بعد از این حرف، صدای قدمهای محکمش را شنیدم که از مینیبوس بیرون رفت. همه توانم به آنی ته کشید! سرم روی شانه خزر افتاد و دانه اشک، تا زیر گلویم سُر خورد. چطور یک پیراهن سفید، اینقدر به یک نفر میآمد؟ چطور در عرض سه سال، اینقدر عوض شده بود؟ چطور... چطور زن شوهرداری که همسر و کودکش را در خانه رها کرده، این چنین وقیح میشود! کسی دست سردش را مدام به صورتم میکوبید: -ناهید باتوام! یا فاطمهزهرا... ناهید؟ نفس بکش ناهید! به زحمت، سینهام را پر از اکسیژن کردم. با لحظهای حضورش، نفسم را بُریده بود. اصرار زنان برای بیرون رفتن از مینیبوس را نادیده گرفتم. زن ریز جثهای، حلقه دورم را باز کرد و به سختی، خودش را به من رساند. -برید کنار لطفا! دورشو خالی کنید! گرمای دستش که بر پوستم نشست، مورمورم شد. سعی داشت نبضم را بگیرد. -اسمش ناهیده؟ ناهید عزیزم به من نگاه کن. حواست رو بده به من! آفرین. حالا با من نفس بگیر! ببین اینطوری، دم... بازدم... دم... بازدم... خانم مگه اومدی تیاتر؟! تو رو خدا بشینید. بطری آب را از خزر گرفت و آن را به دهان نیمهبازم تکیه داد. گرم بود و حالت تهوعم را تشدید کرد. -کسی شکلات داره همراهش؟ با اخمهای درهم، شکلات را باز کرد و آن را در دهانم گذاشت. خزر که رنگ پریدهتر از من به نظر میرسید، از زن تشکر کرد. -وای خدا خیرتون بده! دکتر مُکترین؟! کوتاه جواب داد: -برادرم پرستار هستن. در صندلیام تکان خوردم. مشخص بود به سختی با آن لباس سنگین، سرپا ایستاده است: -ممنون، خوبم. عذر میخوام که اذیت شدید... لبخندی به رویم زد: -چه حرفیه میزنی؟ تو هم بودی، عین همین کار رو انجام میدادی. با لبخند بیجانی جوابش را دادم. حقیقت این است که مطمئن نبودم بتوانم در چنین شرایطی، به خونسردی او باشم. لبهای باریکش را با زبان تر کرد و با هیجان گفت: -مبارک باشه! حس کردم اشتباه شنیدهام. سرم را تکان دادم: -چ... چی مبارکه؟! چشمهایش برق زدند. مکث کوتاهی کرد و تُن صدایش از شدت هیجان، بالا رفت: -نمیدونستید؟ توراهی دارید دیگه! خزر زودتر از من واکنش نشان داد: -وا! خانم شما که دکتر نیستی، چی میگی واسه خودت؟ زن که انگار به غرورش برخورده بود، لبخندش را پس گرفت و شانه بالا انداخت: -من خانم باردار رو از صد متری هم ببینم، میفهمم. همین سال پیش... به زن داداشم گفتم حاملهای، باور نکرد. یک ماه بعد که شکمش بالا اومد، تازه دیدن که بله! چشم به دهانش دوخته بودم که بیدرنگ باز و بسته میشد. انگار در انتهای تونلی، جدا از همه کس و همه چیز ایستاده بودم. باردار بودم؟!- 28 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- رمان اجتماعی
- رمان جدید
- (و 9 مورد دیگر)
-
درخواست کاور دلنوشته های یواشکی| الناز سلمانی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://biaupload.com/ عکستونو از طریق این ساعت اپلود کنید لینکشو اینجا بفرستید- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور دلنوشته های یواشکی| الناز سلمانی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم عکس یک در یک باکیفیت ارسال کنید🩷 -
داستان هیناپ از فاطمه یوسفی کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
اطلاعیه انتشار اثر جدید در نودهشتیا!! 📢هیناپ منتشر شد!! 🔹 نویسنده: @mo_on از اعضای خوش ذوق انجمن نودهشتیا 🔹 ژانر: اجتماعی 🔹 تعداد صفحات: 19 🖋🦋خلاصه: صدای زنگ در گوشش میپیچد، پدربزرگش برای همیشه خوابیده است در محوطه سرد و تاریک و تنها چیزی که برای بیان باقی مانده، فقط یک سنگ قبر که مدام حقیقت را به گوشش میکوبد است... 📖 قسمتی از متن: لرزی شدید با وجود هوای گرم و خورشید تابان به تنش مینشیند و انگار امروز برخلاف روزهای دیگر سردی ماه بر گرمی خورشید غلبه میکند... 🔗 برای خواندن داستان، به لینک زیر مراجعه کنید: http://98ia-shop.ir/2025/03/15/دانلود-داستان-هیناپ-از-فاطمه-یوسفی-کار/ -
داستان زحمت پشت هر پول از الناز سلمانی کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
اطلاعیه انتشار اثر جدید در نودهشتیا!! 📢زحمت پشت هر پول منتشر شد!! 🔹 نویسنده: @الناز سلمانی از اعضای فعال و برتر انجمن نودهشتیا 🔹 ژانر: اجتماعی 🔹 تعداد صفحات: 33 🖋🦋خلاصه: در خانهی کوچک و سادهای که بوی نان تازه و زحمت به مشام میرسید، رقیه دختری بود که همیشه بدون دغدغه از پدرش پول میخواست و همیشه هم جوابش “بله” بود. پدرش، مردی سختکوش و مهربان، هر بار بدون تردید دست در جیبش میبرد و پولی در کف دستهای کوچک دخترش میگذاشت. برای رقیه، این اتفاق آنقدر عادی شده بود که هرگز به این فکر نکرد که این پول از کجا میآید، چطور به دست میآید و چقدر سختی پشت آن پنهان است. اما یک روز، پدر تصمیم گرفت که این چرخه را بشکند... 📖 قسمتی از متن: پدر رقیه، آن روزها هنوز جوان بود. دستانش زخم نداشت، موهایش پرپشت بود و در چشمانش برق امید میدرخشید. مردی که هنوز آرزوهایی داشت، اما خوب میدانست که آرزو، بدون زحمت، فقط یک خیال خام است... 🔗 برای خواندن داستان، به لینک زیر مراجعه کنید: http://98ia-shop.ir/2025/03/14/دانلود-داستان-زحمت-پشت-هر-پول-از-الناز-س/ -
لاله سفید
-
رمان عاشقانه رمان تینار | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت بیست و پنج سوال عمونصرت را بیجواب گذاشتم و برای دخترش، در هزار و یک جمله، آرزوی خوشبختی کردم. پیرمرد بینوا زانوهایش به درد آمد و ترجیح داد در ماشین، منتظر خاله باشد. با خزر سوار مینیبوس شدیم. -خفه شدم! حق داشت؛ بوی تعریق زنان با گرمای هوا درهم آمیخته بود، صدای نقنق بچهها هم حوصلهی تحمل آدم را سر میبرد. روی دوصندلی جلو که خالی بود، جاگیر شدیم. خزر بطری آبش را از کیفش بیرون کشید و بعد از تعارفی سرسری به من، لاجرعه آن را سر کشید. -چرا حرکت نمیکنه؟ نیوفته بمیره اینم! -خزر زشته! این در حالی بود که خود در دل، به امام هشتم دخیل بسته بودم. بعید میدانستم با این مینیبوس پیر، سالم به عروسی برسیم. آقارحمت بالاخره پا به رکاب اسب خستهاش گذاشت و صدای صلوات بلند شد. زن درشت هیکلی که همردیف ما نشسته بود، لباسش را بالا زد و کودکش را به شیر گرفت تا آرام بگیرد. پسرک مدام سینه مادرش را پس میزد و آنقدر گریه میکرد تا تمام صورتش سرخ شود. -سرمون رفت بابا! آروم کنید اون بچه رو! زن مستاصل، مدام کودک را در آغوشش جابهجا میکرد. حدس زدم بچه اولش باشد. -ببخشید تو رو خدا... نمیدونم چش شد یهو. کیفم را روی پای خزر انداختم. -خانم یک لحظه... دستهایم را دراز کردم و کودک را از مادرش گرفتم. شروع به مالش شکم کوچکش کردم، بدتر از قبل جیغ کشید! مادرش حسابی از گریه بچه ترسیده بود و نگاه ملتمسش، مرا به یاد سال اول بچهداریام میانداخت. به مالش شکمش ادامه دادم. -پیش، پیش، پیش، پیش... نوازد لبهایش را جمع کرد و چشمان طلبکارش را به من دوخت. چشمهای بزرگش، نیمی از صورت گردش را گرفته بود. -خدا خیرتون بده، دست و پامو گم کرده بودم. لبخندی به مادرش زدم، به صندلیاش تکیه زده بود و با خیالی آسوده، به کودکش نگاه میکرد. انگشتم را از مشت کوچکش آزاد کردم و او را به مادرش بازگرداندم. -چرا وایستاد پس؟! مینیبوس چنددقیقهای بود که وسط خیابان توقف کرده بود و هیچ کس دلیلش را نمیدانست. دلشوره زیر دلم را چنگ میزد و من به روی خود نمیآوردم. آقارحمت بالاخره از وارسی مینیبوس خستهاش دست کشید، سوار شد و صدا بلند کرد: -ماشین خراب شده، میرم از مغازه تِفلون کنم بیان راهش بندازن. یار همیشگی آقارحمت، بیوفا از آب درآمده و ما را وسط راه گذاشته بود. از هر طرف مینیبوس، صدایی بلند میشد و آقارحمت، حتی زحمت جواب دادن را هم به خودش نمیداد. خزر ناسزایی به او و اسب خوشرکابش گفت که شنیدم و به روی خودم نیاوردم. در آخر هم همانطور که شکمش را گرفته بود، دوان دوان از مینیبوس پیاده شد. این اتفاق چندین بار افتاد و من تا آن روز آقارحمت را اینقدر در تحرک ندیدم بودم. -غلط نکنم رودههاش به هم ریخته! جلوی دهانش را گرفت تا صدای خندهاش به آقارحمت نرسد اما او برای هفتمین بار از جایش بلند شد و سراسیمه خودش را از مینیبوس، بیرون انداخت. چیزی نگذشته بود که صدای مردانهای جز صدای آقارحمت، همهمه زنان را ساکت کرد. -یاالله، یاالله. مردمک چشمهایم لرزید... اینجا بود! سر دزدیدم و پشت صندلی چرک مینیبوس پنهان شدم. چادرم را وحشیانه جلو کشیدم. به نفسنفس افتاده بودم. ناخوداگاه به دست خزر چنگ انداختم. -ناهید؟ چی شدی دختر؟ کاش دهانش را میبست و خفه میشد. صدایش به قدری بلند بود که زنان اطراف، کنجکاوانه حرکات مضطرب مرا دنبال میکردند. زنی که چندی پیش، نوزادش را در آغوش گرفته بودم، بلند گفت: -داره میلرزه! همه اینها کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد. نگاه خشمگین من به زن، و صدای مردی که میپرسید: -چی شده؟- 28 پاسخ
-
- 3
-
-
- رمان اجتماعی
- رمان جدید
- (و 9 مورد دیگر)
-
رمان عاشقانه رمان تینار | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت بیست و چهار انگار مغزم یخ بسته و قلبم آتش گرفته بود، هیچ یک درست وظیفهشان را به جا نمیآوردند. تن کرختم را از صندلی جدا کردم که خاله، همانطور که گره روسریاش را سفت میکرد، جلوی من و خزر را گرفت: -عه! ناهید؟ چرا حاضر نیستی؟ -لباسشو یادش رفته، میخواد زنگ بزنه آقاش برداره بیاره. خاله چشمان ریزش که زیر آرایش خفه شده بودند را گِرد کرد و ابرو به مو چسباند: -دیره مامانم! خزر جان خاله، ناهید رو ببر از لباسهای غزلم یکی انتخاب کنه بپوشه. اینا از بچگی، رخت و لباس جدا نداشتن؛ قسمت این بوده که تو این شب عزیز هم همینطور باشه. نفسی که انگار رو به قطع شدن میرفت، با حرفهای خاله دوباره بازگشت. لبخند خجلی روی صورتم آویزان کردم و بیتعارف، پیشنهادش را پذیرفتم. اتاق غزل هیچ شباهتی به چهارسال پیش نداشت. تنها درِ اتاق بود که صورتی بودنش را حفظ کرده بود و مرا میشناخت. همان دری که غزل پنج شبانه روز قهر کرد تا پدرش آن را رنگ بزند. بین عکسهای سیاه و سفید روی دیوار، خودم را پیدا کردم. چشم ریزکردم... دختری با فرفریهای شلخته که دست دوستش را محکم گرفته بود و با دندانهای یک در میان میخندید. -این چطوره؟ فکر کنم اندازهتم باشه. لباسی از جنس مخمل زرشکی در دست داشت. به اندازه کافی پوشیده به نظر میرسید. دکمه مانتویم را باز کردم، خزر همچنان به قوت قبل، آنجا ایستاده بود. -میشه بری بیرون؟ خنده بلندی کرد و قبل از رفتن، چند حرف بیادبانه گفت که به دندان کشیدنِ لبهای مرا به دنبال داشت. یاد هوشنگ افتادم؛ مرد لودهای که جلوی دکانش مینشست و برای زنان جوان، سبیل میچرخاند. -هین! نگاش کن! نگاش کن... اعوذبالله انگار ماه وسط روز دراومده! دو زن دیگر هم حرف خاله را تایید کردند. خزر هیجانزده، بیخ گوشم پچ زد: -این لباس به خود غزل اینقدر نمیاد که به تو میاد، نری بهش بگی خزر اینطور گفت ها! مینیبوس آقارحمت جلوی در خانه، قانقان میکرد و خودش هم پشت فرمان، چُرتش گرفته بود. زنهای فامیل، با دولا لباس و چادر حسابی باد کرده بودند و بادبزن از دستشان نمیافتاد. عمونصرت سلام علیک کنان از پیکان براقش پیاده شد؛ کمرش حسابی خم شده بود، اما انحنای لبخندش هنوز جوان بود. -عموجون! سلام... تبریک میگم. سرش را بالا گرفت و ابروهای شلختهاش را درهم کرد. معلوم بود بعد از چهارسال و با وجود این آرایش، مرا به یاد نمیآورد. خزر دستش را پشت کمرم گذاشت: -ناهید خودمونه ها! خط لبخندش دوباره هویدا شد. کلاه فدورایش را از سر برداشت و دست لرزانش را به چشم رساند: -به به! ناهید خانم. قدم سر چشممون گذاشتی دخترم. صاحبت کجاست بابا؟ خوش اومد بگم بهش.- 28 پاسخ
-
- 4
-
-
- رمان اجتماعی
- رمان جدید
- (و 9 مورد دیگر)
-
به چه مناسبتی کادو بگیریم؟! | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Taraneh ارسال کرد در موضوع : تاریخ
امروز 23 اسفند "World Jewel Day" روز جهانی جواهره. این روزو به جواهرِ زندگیت تبریک بگو💎- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
تجسد رو خوندم. یک رمان چندلایه بود که باوجود کوتاه بودنش، پیرنگ قوی و خفنی داشت. موقع خوندنش چندبار با صدای بلند خندیدم، دلواپس پامچال یا بلور شدم، و زندگی کردمش.
-
همگانی| اگر یک پاک کن داشتی چی رو از دنیا حذف میکردی؟
هانیه پروین پاسخی برای _ElhaM ارسال کرد در موضوع : متفرقه
فیلر رو پاک میکردم =/- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
بلند شو شاید باز شه درِ بعدی... "آهنگ از صفر شایع"
-
تخت نوشیدن توی لیوان یا سر کشیدن بطری؟
- 75 پاسخ
-
- 1
-
-
چطور یک رمان پلیسی خوب بنویسیم؟ | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نویسندگی
چطور یک رمان پلیسی خوب بنویسیم؟ نوشتن یک رمان پلیسی جذاب، میتواند مانند یک کارآگاه حرفهای عمل کردن باشد؛ باید با دقت، هوش و برنامهریزی پیش بروید و تمامی شواهد را با دقت جمعآوری کنید تا در نهایت معما حل شود. رمانهای پلیسی معمولاً درباره یک جرم یا اتفاق هستند که باید به وسیله شخصیت اصلی، که غالباً یک پلیس یا کارآگاه است، حل شوند. حالا اگر میخواهید رمان پلیسیتان را به خوبی بنویسید، باید چند گام کلیدی را رعایت کنید تا داستانی پیچیده، جذاب و منطقی خلق کنید. 1. ایجاد یک جرم جذاب و پیچیده اولین قدم برای نوشتن یک رمان پلیسی خوب، خلق یک جرم پیچیده است که بتواند ذهن خواننده را به چالش بکشد. این جرم میتواند قتل، سرقت، آدمربایی یا هر نوع جنایت دیگری باشد که میتواند برای کارآگاه داستان پیچیدگی ایجاد کند. جرم باید به گونهای طراحی شود که حل آن نیاز به دقت زیاد و تحقیق کامل داشته باشد. راهکار: - جرم باید منطقی باشد، ولی در عین حال پیچیده و با جزئیات مخفی که تنها با دقت فراوان حل میشود. - از ابتدا نباید همه جزئیات جرم فاش شود. به تدریج جزئیات و سرنخها باید آشکار شوند تا خواننده بتواند همراه با کارآگاه، به حل معما بپردازد. - انگیزههای مختلف و پیچیدهای برای جرم وجود داشته باشد که بتواند مخاطب را به اشتباه بیندازد. 2. شخصیتهای پیچیده و چند بعدی بساز شخصیتها در رمانهای پلیسی بسیار اهمیت دارند. شخصیت اصلی معمولاً کارآگاه یا پلیسی است که باید معما را حل کند. این شخصیت باید ویژگیهای انسانی و پیچیدهای داشته باشد. به این معنا که او نمیتواند فقط یک پلیس سرسخت و بیاحساس باشد. باید مشکلات شخصی، اخلاقی یا روانی داشته باشد که باعث شود خواننده به او علاقهمند شود. راهکار: - شخصیت اصلی باید یک پیشینه و داستان شخصی جذاب داشته باشد که او را از دیگر شخصیتهای معمولی متمایز کند. مثلاً کارآگاه ممکن است دچار مشکلات خانوادگی باشد یا انگیزههای شخصی برای حل پرونده داشته باشد. - شخصیتهای فرعی نیز باید به گونهای طراحی شوند که همزمان مشکوک و قابلاعتماد باشند. این تردید و دوگانگی کمک میکند تا خواننده در طول داستان مشکوک باشد و نتواند به راحتی حدس بزند چه کسی مجرم است. چطور شخصیت مرد کاریزماتیک خلق کنم؟ 3. ایجاد یک فضای خاص و معماگونه فضا در رمان پلیسی نقش بزرگی دارد. باید فضایی ایجاد کنید که با نوع جرم و کارآگاه داستان هماهنگ باشد. محیطهای تاریک، مرموز، و پر از راز میتوانند به شدت به عمق داستان افزوده و بر تنش آن بیفزایند. راهکار: - مکانهایی مثل دفاتر پلیس، خانههای متروکه، یا محلههای پرخطر میتوانند فضا را به گونهای بسازند که احساس کشمکش و خطر ایجاد شود. - توجه به جزئیات محیطی مانند نور، صداها و حتی بوها میتواند فضا را واقعیتر و جذابتر کند. برای مثال، گاهی یک صدای آهسته در شب میتواند یک حس تنش ایجاد کند. - اگر در یک شهر واقعی داستان را مینویسید، از جغرافیا و ویژگیهای آن منطقه بهره ببر تا فضای داستان باورپذیرتر و ملموستر باشد. 4. سرنخها را به تدریج وارد داستان کن در رمانهای پلیسی، سرنخها باید به تدریج وارد داستان شوند. نباید همه سرنخها از ابتدا در اختیار کارآگاه یا خواننده قرار بگیرد. به جای آن، باید سرنخها به طور تدریجی در نقاط مختلف داستان پخش شوند، تا در نهایت خواننده و کارآگاه به نتیجه برسند. راهکار: - هر سرنخ باید به صورت طبیعی در داستان گنجانده شود. این سرنخها نباید خیلی سریع یا خیلی پیچیده باشند. - از سرنخهای گمراهکننده (red herrings) استفاده کن تا خواننده را از مسیر اصلی دور کنی. این سرنخها ممکن است در ابتدا مهم به نظر برسند، اما در نهایت بیربط باشند. - به تدریج که داستان پیش میرود، سرنخهای جدید و مهمتر ظاهر شوند که در نهایت به حل معما کمک کنند. 5. حفظ تعلیق و تنش در طول داستان تعلیق و تنش باید در سراسر رمان پلیسی حفظ شود. کارآگاه یا شخصیت اصلی باید هر بار یک قدم به حل معما نزدیکتر شود، اما نباید به راحتی پاسخ نهایی را پیدا کند. این تعلیق خواننده را مجبور میکند که در طول داستان باقی بماند و به دنبال پاسخ بگردد. راهکار: - از فصول کوتاه و پرتنش استفاده کن که در آنها هر فصل یک کشمکش یا سوال جدید پیش بیاید. - هرچه به پایان نزدیکتر میشویم، تنش باید بیشتر شود. ممکن است کارآگاه یا شخصیت اصلی تحت فشار قرار گیرد، یا سرنخها به گونهای باشند که او را به اشتباه بیندازند. - در پایان داستان، به اوج تنش برس و این احساس را ایجاد کن که حقیقت در آستانه آشکار شدن است. چطور یک رمان معمایی خوب بنویسیم؟ 6. چرخشهای غیرمنتظره و جالب ایجاد کن در رمان پلیسی، چرخشهای داستانی غیرمنتظره میتوانند خواننده را شگفتزده کنند. این چرخشها باید بهگونهای باشند که همزمان با پیشبرد داستان، بر پیچیدگی آن بیفزایند. هر چرخش باید منطقی و قابل توجیه باشد، اما در عین حال غیرقابل پیشبینی. راهکار: - ممکن است یکی از شخصیتها در میانه داستان تغییر ماهیت دهد یا اطلاعات جدیدی ظاهر شود که همه چیز را تغییر دهد. - ممکن است کارآگاه به اشتباه به شخصی مظنون شود که در واقع بیگناه است، یا در نهایت او متوجه شود که کسی که به نظر بیگناه بوده، در حقیقت مجرم است. - چرخشهای کوچک و بزرگ باید خواننده را از پیشبینی نتیجه داستان بازدارند. 7. ایجاد پایان راضیکننده و شگفتانگیز پایان رمان پلیسی باید همزمان راضیکننده و شگفتانگیز باشد. خواننده باید در نهایت احساس کند که همه سرنخها به درستی به هم متصل شدهاند و معما حل شده است. پایان باید با حداکثر تنش و هیجان باشد. راهکار: - در پایان تمام سوالات و معماهای باز باید پاسخ داده شوند و خواننده باید به آنها برسد. - باید از یک چرخش بزرگ در پایان استفاده کنی که همه چیز را تغییر دهد. شاید حتی خواننده به یاد نیاورد که یک سرنخ در ابتدای داستان به این چرخش اشاره کرده است. - خواننده باید در پایان داستان احساس کند که تمامی جزئیات به درستی به هم متصل شده و معما حل شده است. 8. حفظ ریتم و سرعت داستان ریتم داستان پلیسی باید متنوع باشد. برخی قسمتها باید آرامتر باشند تا خواننده فرصت داشته باشد تا سرنخها را تجزیه و تحلیل کند، در حالی که بخشهای دیگر باید سریع و پرتنش باشند تا خواننده را وادار به ادامه خواندن کنند. راهکار: - برای حفظ ریتم، فصول آرام و سریع را متناوباً در داستان قرار بده. - صحنههایی که شامل گفتگوهای طولانی هستند میتوانند به کندی پیش بروند، اما صحنههای اکشن یا لحظات بحرانی باید سرعت بیشتری داشته باشند. چطور یک رمان عاشقانه پرطرفدار بنویسیم؟ جمعبندی نوشتن یک رمان پلیسی خوب نیاز به توجه به جزئیات و دقت در طراحی معماها دارد. برای ایجاد یک رمان پلیسی موفق، باید معما را پیچیده و جذاب بسازی، شخصیتها را با انگیزههای انسانی پیچیده طراحی کنی، سرنخها را به تدریج و هوشمندانه وارد داستان کنی، تنش را در طول داستان حفظ کنی، و در نهایت پایان داستان را شگفتانگیز و منطقی بنویسی. - جرم باید پیچیده و جذاب باشد. - شخصیتها باید چندبعدی و جذاب باشند. - فضا باید معماگونه و پر از جزئیات باشد. - سرنخها باید تدریجی و هوشمندانه باشند. - چرخشها و پایان باید غیرمنتظره و شگفتانگیز باشند. با رعایت این نکات، میتوانی رمانی پلیسی بنویسی که خواننده را تا آخرین صفحه درگیر کند.-
- 1
-
-
- رمان پلیسی نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
- (و 4 مورد دیگر)
-
چطور یک رمان معمایی خوب بنویسیم؟ | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نویسندگی
چطور یک رمان معمایی خوب بنویسیم؟ نوشتن یک رمان معمایی، مثل طراحی یک پازل پیچیده است که باید قطعات آن را بهدرستی در کنار هم قرار دهی تا در نهایت تصویری واضح و شگفتانگیز از حقیقت شکل بگیرد. داستانهای معمایی همیشه توانستهاند خوانندگان را به چالش بکشانند و آنها را در مسیر کشف حقیقت همراه خود کنند. حالا سوال این است که چطور میتوان یک رمان معمایی جذاب نوشت که خواننده تا آخرین صفحه درگیر باشد؟ 1. ایجاد یک معمای جذاب و پیچیده اولین گام برای نوشتن یک رمان معمایی، ایجاد معمایی است که بتواند ذهن خواننده را مشغول کند. معما باید طوری باشد که در ابتدا به نظر ساده بیاید، اما هرچه بیشتر پیش میرویم، پیچیدهتر و جذابتر شود. معما ممکن است در مورد یک قتل، یک گمشدگی، یک سرقت یا هر نوع راز دیگری باشد که در جریان داستان فاش میشود. راهکار: - معما باید حاوی لایههای مختلف باشد که با پیشرفت داستان برملا شوند. - شواهد و سرنخهایی که در ابتدا نشاندهنده یک مسیر خاص هستند، در ادامه میتوانند به اشتباه راهنمایی کنند. - باید خودت به عنوان نویسنده نیز از پیش تمام سرنخها و معماهای داستان را طراحی کنی و مطمئن شوی که همه چیز بهدرستی به هم متصل است. 2. شخصیتهای جذاب و قابل اعتماد اما پیچیده بساز یکی از مهمترین ویژگیهای رمانهای معمایی، شخصیتهایی هستند که میتوانند در حل معما مؤثر باشند. شخصیت اصلی معمولاً یک کارآگاه، کارمند پلیس یا حتی فردی عادی است که درگیر اتفاقات غیرعادی میشود. این شخصیت باید ویژگیهایی داشته باشد که خواننده بتواند به او اعتماد کند، اما در عین حال نباید تمام حقیقت را فاش کند. راهکار: - شخصیتهای داستان باید چالشبرانگیز و پیچیده باشند. برای مثال، کارآگاه یا قهرمان داستان ممکن است خود رازهایی داشته باشد که در ابتدا از آنها آگاه نمیشویم. - شخصیتها باید دارای انگیزههای شخصی برای حل معما باشند که خواننده بتواند به آنها پی ببرد. - شخصیتهای فرعی نیز باید به نحوی طراحی شوند که همزمان قابل اعتماد و مشکوک باشند. این تردید درباره این که چه کسی حقیقت را میداند و چه کسی دروغ میگوید، میتواند خواننده را درگیر کند. چطور شخصیت مرد کاریزماتیک خلق کنم؟ 3. سرنخها را هوشمندانه پخش کن سرنخها باید طوری در داستان قرار بگیرند که هم برای خواننده جذاب و مفید باشند و هم داستان را پیش ببرند. سرنخها نمیتوانند خیلی واضح یا خیلی مخفیانه باشند، باید جوری باشند که خواننده بتواند آنها را دنبال کند، اما نه به راحتی به نتیجه برسد. راهکار: - سرنخها باید پراکنده و به موقع وارد داستان شوند. هر سرنخ باید یک گام به جلو برای حل معما باشد. - از سرنخهای دروغین (misleading clues) استفاده کن تا خواننده را گمراه کنی و از این طریق معما پیچیدهتر شود. - سرنخها نباید بهطور مستقیم نشاندهنده پاسخ باشند؛ بلکه باید خواننده را به سوالات جدید و تفکر بیشتر وادار کنند. 4. تنش و تعلیق ایجاد کن رمان معمایی باید سرشار از تنش و تعلیق باشد. خواننده باید احساس کند که هر لحظه به حقیقت نزدیکتر میشود، اما هرگز بهطور کامل نمیتواند به آن دست یابد تا زمانی که داستان به نقطه اوج خود برسد. ایجاد تعلیق میتواند یکی از چالشهای اصلی برای نویسنده باشد، اما اگر بهدرستی استفاده شود، داستان را بسیار جذابتر میکند. راهکار: - در هر فصل باید نوعی معما یا سوال جدید وارد داستان کنی که خواننده را مشتاق کند به خواندن ادامه دهد. - لحظات بحرانی و پیچیده را به تأخیر بینداز تا تنش داستان حفظ شود. - از پایانهای کوتاه و جذاب برای فصول استفاده کن تا خواننده هیچگاه نتواند پیشبینی کند که چه اتفاقی در ادامه خواهد افتاد. چطور یک رمان عاشقانه پرطرفدار بنویسیم؟ 5. در هم پیچیدن خطوط داستانی مختلف در یک رمان معمایی، شما میتوانید خطوط داستانی مختلفی را داشته باشید که در نهایت به هم متصل شوند. شاید داستان اصلی حول یک قتل میچرخد، اما شخصیتها یا وقایع فرعی که در طول داستان گنجانده میشوند، میتوانند سرنخهای دیگری را نمایان کنند که در نهایت حل معما را ممکن میسازند. راهکار: - داستانهای فرعی را در کنار داستان اصلی گسترش بده تا پیچیدگیهای بیشتری ایجاد کنی. - تمام شخصیتها و جزئیات در نهایت باید به هم متصل شوند، حتی اگر در ابتدا بیربط به نظر برسند. 6. تغییرات غیرمنتظره ایجاد کن در رمان معمایی، چرخشهای داستانی غیرمنتظره و لحظات غیرقابل پیشبینی میتوانند داستان را از یکنواختی درآورده و آن را جذابتر کنند. این چرخشها باید منطق داستان را حفظ کنند و از طریق سرنخها و اتفاقات قبلی قابل استنباط باشند. راهکار: - در هر قسمت از داستان، اطلاعاتی جدید یا چرخشی ایجاد کن که همه چیز را تغییر دهد. - هنگام معرفی یک شخصیت جدید یا یک اتفاق غیرمنتظره، خواننده را به شک و تردید بینداز. در نهایت باید این تغییرات به حل معما منجر شوند. 7. پایان شگفتانگیز و رضایتبخش بساز پایان یک رمان معمایی باید جذاب و شگفتانگیز باشد. خواننده باید پس از پایان کتاب احساس کند که همه چیز بهدرستی بههم وصل شده است و معما حل شده است. اما باید دقت کنی که پایان داستان نه خیلی پیشبینیپذیر باشد، نه خیلی بیدلیل و بدون توضیح. راهکار: - پایان باید تمام سوالات و معماهایی که در طول داستان ایجاد کردهای را پاسخ دهد. - باید نشان بدهی که همه سرنخها در طول داستان بهطور طبیعی و منطقی به هم متصل شدهاند. - از یک چرخش بزرگ در پایان استفاده کن که همه چیز را تغییر دهد و خواننده را شگفتزده کند. چگونه یک رمان اجتماعی بنویسیم؟ 8. ایجاد فضای مناسب برای حل معما فضای داستان باید بهگونهای طراحی شود که از پیچیدگی معما پشتیبانی کند. این فضا میتواند شهری تاریک و مرموز، یک خانه متروکه، یا یک کافه کوچک باشد که در آن هیچچیز آنطور که به نظر میرسد، نیست. راهکار: - مکانها و محیطهای داستان باید با نوع معما همخوانی داشته باشند. - از جزئیات دقیق و توصیفهای جزیی برای ساخت فضا استفاده کن تا خواننده احساس کند که در یک دنیای واقعی و در حال کشف معما است. جمعبندی نوشتن یک رمان معمایی جذاب نیاز به ترکیب درست همهی این عناصر دارد: معما، شخصیتهای پیچیده، سرنخهای پنهانی، تنش و تعلیق، و در نهایت یک پایان شگفتانگیز. کلید موفقیت در این ژانر این است که خواننده همیشه احساس کند یک قدم از حل معما عقب است، اما به تدریج و بهدرستی همه چیز در کنار هم میآید. - معما باید پیچیده اما منطقی باشد. - شخصیتها باید قابل اعتماد و در عین حال پیچیده باشند. - سرنخها باید هوشمندانه و پراکنده در داستان گنجانده شوند. - تنش و تعلیق باید در طول داستان حفظ شود. - چرخشهای غیرمنتظره و تغییرات جذاب ایجاد کن. - پایان باید شگفتانگیز و رضایتبخش باشد. با این روشها میتوانی رمانی معمایی بنویسی که خواننده را از صفحه اول تا آخرین صفحه درگیر کند.-
- 1
-
-
- رمان معمایی
- رمان جنایی
- (و 5 مورد دیگر)