-
تعداد ارسال ها
1,273 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
52
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 72 آن شب، آن طور که تصور میکردم پیش نرفت. انگار داشتند روی سرم راه میرفتند. پلکهای سنگینم با دورترین صدای پایی، میپرید. نور از شالی که روی صورتم کشیده بودم عبور میکرد و بدنم، مجالی برای تشرح ملاتونین نمییافت. نمیدانم آیا بیمارستان همیشه همینقدر روشن و پر سر و صدا بود، یا در آن شب جهنمی اینطور به نظر میرسید. قرار نبود بخوابم؛ این را زمانی پذیرفتم که صدای «تخفیف پنجاه درصدی روغن موتور» را شنیدم. لای چشمهایم را باز کردم، کار سختی بود اما انجامش دادم. سپس موفق شدم صاحب آن گوشی را ببینم، در حالیکه به دیوار تکیه زده و انگشت شصتش را به صورت مداوم، روی صفحه تلفنش میکشید؛ برای همین هم هر سه ثانیه، صدای متفاوتی از آن بلند میشد. از حالت درازکش درآمدم و کالبد خستهام را بلند کردم. مردی با انگشتهای کوتاهش، سر تاسش را خاراند. این اولین ویدیویی بود که سر سه ثانیه ردش نکرد: «شامپوی معجزهآسای فندوق؛ رویش مجدد موهای از دست رفته». همینطور که قدمهایم را روی زمین میکشیدم، شالم را روی موهایم انداختم، بدون اینکه لبهاش را تا کنم. وقتی تصویر محو خودم را روی درِ کشویی بیمارستان دیدم، به موهای شلختهام لبخند زدم. خورشید برای طلوعش، معطل من نشد و آن شب، بدون پلک گذاشتنی، به صبح رسید. هیجانزده، دستم را توی هوا تکان دادم: - صبح بخیر. حالت چطوره؟ یک شب خاطره بازی با عماد، همان چیزی بود که برای احیای صمیمیت از دست رفتهام نیاز داشتم. حالا انگار خودم را نزدیکتر حس میکردم. مربای کوچک هویج را به سینی صبحانه برگرداند و سرش را در تعقیب صدایم، بلند کرد: - صبح تو هم بخیر. خوب خوابیدی؟ لبخند روی صورتم، رفت که بِماسد. پرسه زدن در حیاط بیمارستان، قطعاً «خوب خوابیدن» محسوب نمیشد. به خصوص اگر به سرتان بزند با گربههایی درد و دل کنید که علاقهای به صحبتهایتان نشان نمیدهند. کفِ دستهایم را بههم کوبیدم: - بَه به! چه ریخت و پاشی کردن برات. در واقعیت اینطور نبود. در آن سینی پلاستیکی و بیرمقِ آبیرنگ، جز مربای هویج و پنیر سفید و نان لواش، یک چای رنگپریده هم بود که از هر طرف نگاه میکردم «ریخت و پاش» محسوب نمیشد. جلو رفتم و به مربای عماد، انگشت زدم: - اوم... بد نیست. عماد سرش را خم کرد و طرهای از موهایش، در هوای بینمان تاب خورد. انگار هنوز فرصت نکرده بود شانهشان کند. - برگرد خونه! من خوبم، امروز فردا مرخصم میکنن. مربا در دهانم طعم زهر گرفت، کلمات هم همینطور. - کدوم خونه؟ وا رفت. دستِ خودم نبود؛ طوری این را پرسیدم که انگار هیچ وقت خانهای نداشتم. نگاهش را به پشت سرم و نقطه پرتی دوخت. آنقدری او را میشناختم که بدانم دارد به سوالم فکر میکند. با انگشت اشاره روی سینی، خطخطیهای نامرئی کشیدم. - خونه من تویی. سرم را بلند نکردم، تحمل دیدنِ چشمهای پر شده از ترحمش را نداشتم. نفسی گرفتم و به طرف در رفتم: - چقدر تشنم شد. عماد اشارهای به بطریهای یک لیتری آب معدنی درون اتاقش نکرد و من هم آنها را نادیده گرفتم. شبیه یک خوابزده، در راهروی بیمارستان قدم برمیداشتم و جز جلوی پایم، هیچ چیز دیگری را نمیدیدم. برای لحظهای ایستادم و پیشانیام را به دیوار تکیه زدم: - دارم چه گوهی میخورم! نمیدانستم. در همان حالت بودم که صدای فریادی، بر سرم آوار شد. شانههایم از جا پرید و کاسه چشمهایم تا آخرین درجه گشاد شد! این صدا را هر کجا که باشم، میشناختم. به خود لرزیدم... مهرداد بود. - میگم زن من کجاست؟! میدیدم که از جلوی چشمم رد میشوند تا به معرکه برسند. سینه دیوار خشکم زده بود... شبیه مجسمه سفالی که ناپدریام از بین آشغالهای نعمت خانم پیدا کرد و وقتی آن را روزنامهپیچ، در بغل مامان انداخت، هنوز بوی چسب میداد. احتمالاً من هم در آن لحظات، بوی گندِ ترس میدادم. - شما بگو اتاق این عمادِ قرمساغ کدوم وره، من آروم میشم خانم! زن تهدید کرد که با نگهبانی تماس میگیرد. نیازی به درگیری نبود، کافی بود سه قدم بردارم تا از پناه دیوار خارج شوم، در دیدرسشان قرار بگیرم و قائله ختم بهخیر شود؛ خیر برای بیمارستان، ناخیر برای من. با فشرده شدن بازویم، از جا پریدم. هراسان به پشت سرم نگاه کردم. عماد بود که انگشت اشارهاش را روی بینیاش گذاشت: - هیس!- 78 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 71 آن شب تا گرگ و میشیِ آسمانِ صبح، بیدار بودم. همهشان را که نه، ولی میتوانم شرط ببندم تقریباً نیمی از کمپوتهای توی یخچال را خوردیم. ابتدا روی صندلی مبلشو نشسته بودم، اما وقتی عماد حرف والایار را به میان کشید، چنان اشتیاقی در تنم خروشید که لبه تختش نشستم. در حالیکه چنگال پلاستیکی را در دل کمپوت آناناس فرو میکردم، جلوی دهانم را گرفتم تا بلند بخندم: - صورتش از حرص زرد شده بود! ببین هر لحظه منتظر بودم ما رو پشت دیوار ببینه، هم میترسیدم، هم کِیف میکردم... پس از آن قهقهههای بلند، سکوت عجیبی در اتاق افتاد. نفسی گرفتم و قوطی خالی را پایین آوردم. ناخنم را روی لبه کمپوت سُراندم و سری به چپ و راست تکان دادم: - هنوزم باورم نمیشه چطوری جرئت کردیم ماشین به اون گرونیو خط بندازیم... انگار اون روزا یکی دیگه بودم من، یه مائده شجاعتر... عماد اضافه کرد: - دیوونهتر! تکخندی زدم. والایار چندباری از مدرسه تا خانه، با ماشین پدرش دنبالم میآمد. موهایش همیشه خدا چرب بود؛ عماد میگفت زنگِ آخر در دستشوییِ مدرسه بهشان ژل میزند. یک تیشرت سفید هم میپوشید که شبیه بادبانِ کشتی تایتانیک بود. از اینکه با آنهمه دبدبه و کبکبه، نتوانسته بود شماره مرا بگیرد، لجش گرفت و بین دوستانش، از من بدگویی کرد. نه اینکه نخواهم؛ نه، اصلا شمارهای نداشتم که به او بدهم. عماد بین افکارم موش دواند: - ولی من اصلا همچین آدمی نبودم... سرم را بالا گرفتم و دستم را حائل بدنم کردم. عماد ادامه داد: - تو مدرسه ما روزی نبود که کتککاری پیش نیاد؛ همیشه هم من اونی بودم که کتک خورده، آخرین بار هم که یادته... پام شکست و کارم به بیمارستان کشید. نگاهش را نرم و نرمک بالا آورد تا به چشمانم که ندیده میدانستم زیر هرکدامشان یک گودال سیاه حلقه زده برسد. - ولی وقتی تو بهم گفتی والایار چه گوهی خورده... نمیدونم چرا، نتونستم جلوی خودمو بگیرم. برای چند ثانیه اجازه دادم نگاهمان ادامهدار شود، سپس سر کج کردم و چشم باریک: - اون پسره که موقع دعوا هُلت داد و پات شکست... یادم رفت! چی بود اسمش؟ - متین. ابروهایم یک پله بالاتر پرید. لبه قوطی را به دهانم تکیه زدم تا آب آناناس تهش را سر بکشم. احتملاً این آخرین کمپوتِ لعنتی بود که تا ده سالِ آینده میخوردم. قوطی خالی را کنار قوطیهای دیگر نشانه گرفتم و درون سطلزبالهای که دهانش را باز گذاشته بودم انداختم. همینطور که بدنم را کش و قوس میدادم، گفتم: - شنیدم اونم چند ماه بعد از پلهها افتاد و دیگه نتونست دست و پاشو تکون بده، آره؟ عماد در سکوت، مات صورت من بود. از روی تخت بلند شدم و در سطل زباله را بستم. - به نظرم کارمای کاری که با تو کرد خِرِشو گرفت. به سمتش برگشتم. چشمهای بیروحش طوری به صورتم چسبیده بود که نمیتوانستم بخوانمشان. بالاخره زبان باز کرد: - نمیدونستم همچین اتفاقی براش افتاده. سرم را تکان دادم. ترجیح دادم بیش از این، حرفش را نزنم. شانهای بالا انداختم و به او شب بخیر گفتم. کلید برق را که زدم، فریاد ترسناکی در چهاردیواری اتاق پیچید: - مائده! چراغ را روشن کردم و به سمتش برگشتم: - ترسیدم! چی شد؟ درد داری؟ چشمهایش را کوتاه بست و همراه با آهی که از بین لبان خشکش خارج شد، باز کرد. - چراغو روشن بذار! میخوام کتاب بخونم. نگاهم را بین او و تنها کتاب درون اتاقش جابهجا کردم. سرم را به نشان موافقت تکان دادم: - باشه، هرطور راحتی. سپس بدون خاموش کردن چراغ، از اتاق بیرون آمدم و در را پشت سرم بستم. نمیدانم چند دقیقه، اما آنقدر در آن راهروی بیعبور ایستادم که پاهای خستهام به درد افتاد. نگاه دیگری به در سفیدرنگ اتاق عماد انداختم، سپس از آنجا فاصله گرفتم و عماد را با کتابی که میخواست برای دومین بار بخواند، تنها گذاشتم.- 78 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 70 لبهایم میلرزید. به سختی جمع و جورشان کردم تا لبخند ناجوری تحویل عماد بدهم. «مَردِ بداقبال، تو دیگر هرگز سایهات را نمیبینی!» کاش میتوانستم این جمله را با صدای بلند به او بگویم. گردنم را خاراندم. حس میکردم در یک اتاق دو در دو چپانده شدهام! - من میرم... قهوه بگیرم. میخوری؟ تعارفم را نپذیرفت و دوباره به کتابش برگشت. پیش از اینکه فرصت کنم از اتاق خارج شوم، پرستار وارد اتاق شد. دختر ظریفی که وقتی از جلویم رد شد، به زحمت تا شانههایم میرسید. صورتش زیر آن عینک بزرگ، رنگپریده بهنظر میرسید: - سلام، وقت تعویض سِرُمه. دستتونو دراز کنید لطفا. عماد سر تکان داد و دست راستش را از کتاب جدا کرد. پیش از خروج، نام پرستار را از روی کارتی که روی قفسه سینهاش کج شده بود، خواندم: «طاهره شاهبازپورفرخانی» شانه بالا انداختم و از اتاق بیرون زدم. آن زمان بود که توانستم نفس بکشم. ذهنم درست شبیه انباریِ خانه پدریام، بههم ریخته بود. همان انباری که در یک طرفش، قلیان عربی موردعلاقه مامان بود و طرف دیگرش، کتابهای مدرسه من که قرار بود به نادر کفتر، ضایعاتیِ وانتسوارِ محل، فروخته شوند. از سقف انباری، همان لامپی آویزان بود که مامان به زیر چادرش زده و به قول خودش، از مغازه آقای اشراقی «قرض» گرفته بود. گوشه لبم بالا رفت... یک شب در انباری تاریک، پایم به یک موش مُرده خورده بود و تمام شب را سر مامان جیغ و داد کرده بودم. فردایش، وقت به انباری رفتم تا تُرشی لیته توی کاسه بریزم، چون تَنگِ آبگوشت میچسبید، کم مانده بود از شدت نوری که در آن انباری کوچک بود، کور شوم. آهم را به باد سپردم و لیوان کاغذی را به لبهایم چسباندم تا قهوه سَردم را سر بکشم. به نیمکتی که ظهر همان روز با لیلا روی آن نشسته بودم خیره شدم. نیمکت خالی از آدم بود اما گربهای که لیلا غذایش داد، همان جا خوابیده بود. تن فلزی نیمکت، سرما را با کمال میل به پاهایم منتقل میکرد. تصمیم گرفتم به بیمارستان برگردم. برای سومین بار در آن روز، در اتاق عماد را کوبیدم و برای شنیدن صدایش، گوش تیز کردم: - بیا! از پشت در گردن دراز کردم و لبخندی پوشالی روی چشمان منتظرش پاشیدم. - چیزی لازم داری؟ عماد قبل از اینکه جوابم را بدهد، نگاه مفصلی به اطراف انداخت. دسته گُل شکیلی روی میزِ کناریاش بود که دوست داشتم بدانم از طرف چه کسیست. - همه چی هست. سرم را تکان دادم. روی پاشنه پاهایم ایستاده بودم و اگر به چهارچوب در توسل نمیکردم، پخش زمین میشدم. عماد چشمهای تیرهاش را که به خاطر نور چراغ میدرخشید، از سر تا پایم حرکت داد: - هنوزم نمیتونی روی یه پا وایستی نه؟ همیشه تعادل داشتن برات سختترین کار دنیا بود. پاهایم دیگر کامل به زمین چسبیده بود. به سختی پلک میزدم. تمام صورتش جمع شده بود تا لبخندش بتواند تمامقد، خودنمایی کند. سرفهای کرد: - منظورم اینه که اصلا عوض نشدی. ولی او خیلی عوض شده بود. عمادی که به من هندسه میآموخت تا از ناپدریام کتک نخورم، عمادی که خوراکیهایش را برای بعد از مدرسه و تقسیم کردن با من کنار میگذاشت، تنها کسی که تولدم را جشن میگرفت... الان چیزی از آن پسرک هجده ساله باقی نمانده. هر چه که هست، تمام حجرههای وجودش، سایه را فریاد میزند. - چه گلهای قشنگی! میخکن؟ عماد در عوض کردن مسیر گفتگو همراهی کرد: - آره، همکارام اومده بودن عیادت... خوب شد یادم انداختی، بیا این یخچالو باز کن! - چرا؟ منتظر جوابش نماندم و خودم و یخچال را باز کردم. با چشمهای درشت، سوتی کشیدم. صدای خندههای عماد در گوشم پیچید: - فکر کنم یه تُن کمپوت اونجاست! دستم را دور قوطی استوانهای که تصویر گیلاس رویش داشت، حلقه کردم و آن را بیرون کشیدم. سرمایش باعث شد مو بر تنم راست شود. - میخوای با اینهمه کمپوت چی کار کنی واقعا؟ - راستش داشتم فکر میکردم بین مریضای بیمارستان پخششون کنم... تا اینکه تو اومدی. هنوز مقابل یخچال و پشت به تخت عماد ایستاده بودم. درنگی کرد: - فکر میکنی چند ساعته بتونی تمومشون کنی؟ سر برگرداندم و از بالای شانهام، نگاهش کردم. با چشمانی ناباور لب زدم: - با منی؟! کاش... فقط کاش میتوانستم لبخند آن لحظهاش را قاب کنم و روی دیوار خانهام بیاویزم. خودش را روی تخت بالا کشید و به بالشتش تکیه زد. - خودتو به اون راه نزن! یادت رفته وقتی پام شکسته بود، همه کمپوتایی که دوستام برام آورده بودنو توی یک ساعت خوردی؟ مردمکهایم لرزید. عماد اشتباه نمیکرد؛ چیزی که نمیدانست این بود که من آن روز، صرفاً برای آنکه بتوانم یک ساعت بیشتر کنارش بمانم، همه کمپوتهایش را خوردم. او حتی نمیدانست شب تا صبح زیر پتویم، از دلدرد به خودم پیچیدم. در یخچال را بستم و قوطی کمپوت گیلاس را در دستم بالا و پایین کردم. هیچوقت از طعم زیادی شیرینشان خوشم نمیآمد.- 78 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 69 شانهای بالا انداختم؛ البته نه آن شانهام که از وزن ساک، به ستوح آمده بود. این پا و آن پا شدم. - رفتم خونه لباس تمیز برداشتم. پوزخندی زد و به ساکی که هر لحظه ممکن بود در دستم بترکد، نگاه دوبارهای انداخت. اگر من امروز با ساکی در دست از خانه خودم فرار کردم، تقصیر اوست؛ اما عماد این را نمیداند و راستش را بگویم، میدانم که اگر بفهمد هم اهمیتی نمیدهد. ساک را سینه دیوار انداختم و روی صندلی تختشوی اتاق پهن شدم. هیچ ایدهای نداشتم که وقتی عماد مرخص شد، به کجا خواهم رفت؛ آرزو کردم مهرداد تا آن موقع، سرش به سنگ بخورد و مرا فراموش کند... به آرزوی محالم پوزخند زدم. - به چی میخندی؟ چشمهایم را باز کردم و سرم را بلند کردم. کاش سنگی هم به سر من میخورد تا این مرد را فراموش کنم. صدالبته که به او از آرزویم چیزی نگفتم: - از سایه خبری نیست؟ نمیدانم چرا باید نام او را به زبان میآوردم... اما دیگر برای پشیمانی دیر شده بود. همین حالایش هم عماد خودش را روی تخت بالا کشیده بود تا بتواند راحتتر صحبت کند. میدیدم که شانهاش با هر حرکت، چطور تیر میکشید و چشمهایش، محکم بسته میشد. شاید اگر با من ازدواج میکرد، هیچ کدام از این اتفاقها نمیافتاد. در آن صورت، سایه، همسر مرد دیگری میشد و ما تا ابد در ساختمانی که نامش سایه نبود، زندگی میکردیم. - سروان لوکیشنی که آخرین بار گوشی سایه سیگنال داده رو پیدا کرده. هوا گرم و خورشید، سوزان بود؛ اما سرمای عجیبی تن مرا لرزاند. مگر من گوشی سایه را نگرفتم؟ خوب به خاطر دارم که گوشیاش را خرد کردم. لعنتی! آیا گوشی دیگری به همراه داشت؟ عماد صورتم را میپایید اما من به هم ریختهتر از آن بودم که بخواهم تظاهر کنم. - کجا بوده حالا این لوکیشن؟ دیوارههای دهانم خشک و چسبناک شده بود. عماد طوری نگاهم میکرد که انگار میتوانست از آن فاصله، صدای مغزم را بشنود. نمیفهمیدم سروان چرا در اینباره چیزی به من نگفت! همانطور که نگاهش وجبی از روی صورتم تکان نمیخورد، لب جنباند: - یه جایی طرفای نیاوران بود... باید زودتر سرپا شم، ته و توشو دربیارم. سرم را شبیه یک عروسک کوکی، خشک و مات، تکان دادم. مو بر تنم راست شده بود. آخرین باری که صورت سایه را دیدم، شبیه شکنجهای در ذهنم روی دورِ تکرار بود. صورت روشنش که بدون آرایش هم دلربا بود، با اشک پوشانده شده و موهای بلوندش به خاطر باد بههم ریخته بود. - فکر کنم یکی از شعبههای کبیری هم همون طرفاست، نه؟ - تو از... کجا میدونی؟! چشمهای وقزدهام را به او دوختم. قلبم در گلویم میزد و اگر دهان باز میکردم، او هم صدایش را میشنید. لبخند نرمی زد: - چه تصادفی! برای لحظهای، خیال کردم دیگر تمام است. فکر کردم عماد همه چبز را میداند و وانمود به ندانستن میکند؛ درست مثل کاری که درباره شناخت من در پیش گرفت. روی صندلی سیخ نشسته بودم و عمرم به لبم رسید تا جمله بعدیاش را از بین همهمه مغزم تشخیض دهم: - راستی... خیلی ممنون که تو این شرایط کنارمی. نه، نمیدانست. چشم ریز کردم و نینیِ نگاه قهوهایش را شخم زدم... امکان نداشت بداند و اجازه بدهد اینجا باشم. - وقتی سایه رو پیدا کردم، بهش میگم چقدر کمک کردی.- 78 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
باعث افتخار من و هانی جانه که شما رو توی تیم نظارتمون داشته باشیم
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 68 عماد ساکت ماند. دستی به صورتم کشیدم، از خشم میلرزیدم. - تاسفِ تو چیو حل میکنه عماد؟ کتکایی که خوردمو یادم میبره؟ عمر منو بهم برمیگردونه؟ اسم مهردادو از شناسنامم پاک میکنه؟! گلویم از فریادهایم میسوخت، به نفسنفس افتاده بودم. این، صدای دخترکِ عاشق و رها شدهای بود که داشت برای خریدن ترحم عماد، لَهله میزد. به خوبی میدانستم که هرگز نمیتوانم او را عاشق خود کنم، پس برای جلب ترحمش تلاش کردم... برای اینکه به هر قیمتی هم که شده باشد، مرا ببیند. - تو خوب نیستی مائده، بعداً حرف میزنیم. گوشی را پایین آوردم و با بُهت، به تماسی که از طرف عماد قطع شده بود، نگاه کردم. اشکهایم آنقدر داغ بود که پوست صورتم را میسوزاند. - خوبی دخترم؟ آستین مانتویم را محکم زیر چشمهایم کشیدم و سرم را بالا گرفتم. - برید بیمارستان امام خمینی. پیرمرد برای دور شدن مسیرش، زیر لب غر زد. ده، بیست، یا چهل دقیقه... نمیدانم چقدر طول کشید که تاکسی، جلوی بیمارستان متوقف شود. تمام مدت پایم در کفیِ ماشین ضرب گرفته بود. با شنیدن کرایه، دود از کلهام بلند شد: - چه خبره عمو؟ سر گردنهست مگه؟! در آینه وسط ماشین، چشم در چشم شدیم. سگرمهای روی صورتش نشسته بود، آن سرش ناپیدا! - خانم کل تهرونو دور زدی، دو ساعته علاف شوماییم. خیلی ببخشیدا اینطور میگم، ولی ما هم قرار نیست کاسه گدایی دست بگیریم که! کار میکنیم شکم زن و بچه رو سیر کنیم. - ماشالله چه دلِ پُری هم داری! اسکانسی مچاله شده از جیب ساکم بیرون کشیدم. پول را روی صندلی شاگرد پرت کردم و پیاده شدم. در ماشین را به قدری محکم کوبیدم که پیرمرد، دستش را روی بوق گذاشت و برنداشت. با قدمهایی که ناخوداگاه به آسفالت زمین کوبیده میشد، از ماشین فاصله گرفتم. تاکسی هم پشت سرم، گازش را گرفت و رفت. خیالم راحت بود که مهرداد نمیتوانست پیدایم کند، البته فعلا. خستگیای که با هر قدم همراهِ خود حمل میکردم، فراتر از آن بود که با آب دوش، شسته شود. خستگی، به بخشِ جداییناپذیری از من تبدیل شده بود. انگار که من، تجسمِ این واژهی غریب بودم. شاید به خاطر همین بود که وقتی از کنار آدمها رد میشدم، وقتی در صورتهایشان تجسس میکردم، چیز تازهای دستگیرم نمیشد. پیرمرد روی ویلچر، پرستار بیحوصله و مردی که اصرار داشت برایش آمپول دِگزا بنویسند... همهشان یک مشت خستهزاد بودند. دو دقیقهای بود که پشت در سفید رنگ ایستاده بودم. مشتم مدام باز و بسته و میشد. صدای پیج پزشکی به نام طباطبایی در راهروی خلوت میپیچید و ساکم، شانه راستم را به پایین میکشید. برای سومین مرتبه دستم را بالا آوردم، این بار جسارتم را جمع کردم تا در بزنم. - بیا تو! سینهام را از هوای آلوده به ویروسهای رنگارنگِ بیمارستان پر کردم و دستگیره را فشار دادم. هوای اتاق عماد، تازهتر بود. مقابل تختش ایستادم و آهی کشیدم. از چهره گنگش مشخص بود انتظار دیدن مرا نداشت. کتابی دستش بود که رویش با فونت نارنجی تیره، نوشته شدهبود: «عادتهای اتمی» کتاب را بست و کنار گذاشت. من شروع کردم: - تصمیم گرفتم تا وقتی مرخص شی، اینجا بمونم. تصادفت یه جورایی تقصیر من بود، به کمک هم نیاز داری... جمله بعدیام را نگفته قورت دادم؛ صورتِ خوشی نداشت بگویم «میدانم کسی را هم نداری که در این حال، مراقبت باشد.» ابروهای عماد تا سایه موهای شانه نخوردهاش بالا پرید. چشمهایش صورتم را پیمود و روی ساکی که داشت دستم را از جا میکند، متوقف شد. آب دهانم را قورت دادم. او هم مثل من، علاقهای به سلامکردن نشان نداد و یکراست سر اصل مطلب رفت: - همراهِ خانم نمیذارن. چانهام را بالا دادم، نگاهم را از کبودیهای پراکنده صورتش به مرغ کبابی مقابلم معطوف کردم. عماد تنها نصف آن را خورده بود و عطرش داشت معده خالیام را تحریک به غرش میکرد. - مشکلی نیست. یعنی... صندلیای راهرو هم خیلی تمیزن. حداقل امیدوار بودم که تمیز باشند. نگاهمان همچنان در نقطهای نامرئی، به هم پیوند میخورد. هیچ یک قصد نداشتیم اشارهای به تماس آخرمان داشته باشیم. با بلند شدن صدای عماد، دردِ ترک برداشتن استخوان غرورم، در سینهام پیچید: - میشه بگی چی شده؟ چرا باید تو راهروی بیمارستان بخوابی؟ حالا که از زبان او میشنیدمش، صدبار رقتانگیرتر به نظر میرسید. ساک را تاب دادم و به پنجرههایی که شیشههایشان به طور مرتب با شویندههای قوی تمیز میشد، نگاه کردم. انگار هیچ سد شیشهای بین من و برگهای نارنجیرنگ آن درخت چنار نبود. - هیچی، چی قراره بشه؟ به هر حال که یه همراه لازم داری. سرش را تکان داد، ابروهایش هنوز به حالت عادی برنگشته بود؛ گویی رعد بهشان زده است. نمیدانم دکتر طباطبایی دقیقا کجا بود اما اتاق به قدری ساکت بود که میتوانستم صدای دوباره پیج شدنش را بشنوم. صدای عماد پرده سکوت بینمان را درید: - دو ساعت غیبت زده، بعد با یه ساک برگشتی و میخوای تو بیمارستان بخوابی؛ اون وقت هیچی نشده؟!- 78 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 67 بند دلم پاره شد. - من دیدم یکی بهت زنگ زد ماهی، کی بهت زنگ زد؟ نفسم بند آمده بود. مهرداد در یک قدمیِ فهمیدن همه چیز بود؛ شاید مرگ برای من، شیرینترین اتفاق زندگیام باشد، اما نمیتوانستم بگذارم دستش به عماد برسد. به موهایم چنگ زدم، تهدیدهایش تمامی نداشت: - باید خودم از زیر زبونت بکشم ها؟ سرم را به زانویم تکیه دادم، دیگر حاضر نبودم به زندگی با او برگردم. این تنها چیزی بود که میان آنهمه تردید، به یقین میدانستمش. چشمهایم را بستم، تصمیمم را گرفته بودم. سبد قرصهایم در آشپزخانه بود؛ یا باید خودم را میکُشتم، یا... - اگه گوه اضافه نخوردی، چرا راستشو بهم نمیگی؟ حتما یه غلطی کردی که... گوشی را قطع کردم. یک دقیقه بعدی، به صفحه گوشی زل زده بودم؛ به انعکاس تصویرم در آن. هنوز باور نمیکردم چه از ذهنم گذشت. گوشی دیگر زنگ نخورد. به گوشه گوشه خانه نگاه کردم، مهرداد در راهِ آمدن به اینجا بود. اگر شانس میآوردم و زیر دستش نمیمُردم، او دیر یا زود حقیقت را میفهمید. گذشتهام با عماد را میفهمید، عشقم به او را... و مهمتر از همه، میفهمید که چرا سایه را حذف کردم. من مهرداد را میشناختم، سالهای عمرم را به او داده بودم. مهرداد نمیتوانست با این حقیقت زندگی کند. نگاه بیآزار عابری به من، او را به جنون میرساند. مادامی که بداند در قلبم کسی به جز او هست، با کمال میل، به کلانتری میرود و شهادت میدهد. آن وقت من تنها بازنده این بازی خواهم بود، من این را نمیخواستم. وقتی ساختمان سایه را ترک کردم، در واقع داشتم از وسوسه کُشتن شوهرم فرار میکردم. حالا چهل دقیقهای میشد که سوار تاکسی شده و سرم را به شیشه تکیه زده بودم. هر چند دقیقه یکبار به گوشیام نگاه میکردم، هیچ تماسی از طرف مهرداد نداشتم. حتی تصور صورت خشمگینش وقتی از چشم دوربین، خروجم از خانه را تماشا میکرد، باعث میشد قلبم به تندی بکوبد. - چقد دیگه دور بزنم دخترم؟ از آینه وسط، به چشمان خسته پیرمرد نگاه کردم. ماشینش یک پراید قدیمی بود که هر بار از دست انداز رد میشدیم، نالهاش به هوا برمیخاست. به ساک کوچکی که کنارم ولو شده بود نگریستم، زیپش از حجم لباسهای شلخته درونش، کامل بسته نمیشد. با این ساک کوچک که کل زندگیام را درونش جا کرده بودم، به کدام نقطه دنیا میرفتم که مهرداد پیدایم نکند؟ با بلند شدن زنگ گوشی، از جا پریدم. همان شماره رُندی که هنوز فرصت نکردم ذخیرهاش کنم. گوشی را از روی پایم برداشتم و به گوشم تکیه زدم. به درختهای بلندی که یک به یک سایهشان روی شیشه ماشین میافتاد چشم دوختم: - بله؟ همان لحظه، گوشیام با دو بوق متوالی، هشدار کم بودن باتریاش را داد. چشم بستم. - منم مائده... کجا رفتی؟ چی گفت سروان؟ چرا خاموش بودی؟ گوشه لبم، به بالا کشیده شد. صدایش نگران به گوش میرسید. نمیدانستم عماد شماره مرا از کجا پیدا کرده، حتی نمیدانستم چرا شب گذشته درست قبل از تصادف، با من تماس گرفته بود؛ ولی راستش را بگویم، اهمیتی هم نداشت. حالا که از خانهام کوچ کرده و شبیه پرستویی سرگردان، دنبال سرپناه میگشتم، اینها کوچکترین اهمیتی نداشت. - عماد... - جونم؟ لب گزیدم. گرمایی وصف ناپذیر از گوش تا نوک انگشت پاهایم سرازیر شد. نفسی گرفتم تا بغض، خفهام نکند و مکالمهمان نصفه نماند. - چرا دوستم نداشتی؟ متوجه نگاه راننده روی خودم بودم، اما چانهام میلرزید. آه عمیقی که عماد کشید، توی گوشی پخش شد. چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد: - من... واقعا متاسفم. ابروهایم بالا پرید، پوزخند زدم. توده عظیمی از خشم را در مشتهایم احساس میکردم. - همین؟ گوه زدی به زندگیم... بعد میگی متاسفی؟!- 78 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اجازه بدین یک حقیقتی رو به شما بگم؛
هر رمانی که در حال نگارشش هستید، دوست عزیز من، شما در حال خلق پیشنویس اولیه رمانتون هستید. پیشنویس شما حق داره کثیف و درهم و بیمعنا باشه، اما باید به سرانجام برسه. باید اون پیش نویسِ جلوتو تموم کنی تا بتونی برگردی و درستش کنی.
اگر مدام توی چرخه ویرایش ده پارت گیر کنید، اون پیش نویس کوفتی هرگز تموم نمیشه و اون 10 پارتم هرگز به نظرتون بهاندازه کافی خوب نیست. پیش نویسو اسکلت بندی متنت در نظر بگیر... بچینش، در نهایت گوشت و پوست تنش کن تا قابل نمایش باشه.
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 66 برای دوش گرفتن به خانه برگشتم. سنگینی یک بار صد کیلویی را روی دوشهایم احساس میکردم. وقتی گوشیام را به شارژ زدم و روشن کردم، با بیست و هفت تماس از دست رفته مواجه شدم. به خودم لرزیدم! دو پیامک خوانده نشده را باز کردم. تاریخش متعلق به دیشب بود. «این وقت شب کجا رفتی ماهیم؟» و پیام دیگری که ساعت سه صبح ارسال شده بود: «ریدم دهنت هرزه!» همان لحظه، گوشی در دستم لرزید. شانههایم بالا پرید و چیزی نمانده بود گوشی از دستم بیفتد. آب دهانم را قورت دادم و تماس را وصل کردم: - پس بالاخره اومدی! صدایش گرفته و خشدار به گوش میرسید. انگار من تنها کسی نبودم که شب بدی را سپری کرده بود. به دیوار تکیه زدم و گوشی را به دست چپم دادم، دست راستم میلرزید. - کاری داشتی؟ جمله بدی را برای شروع انتخاب کردم. مهرداد سنگین نفس میکشید. با شنیدن صدای بازدمش، با وجود اینکه حتی نزدیکم نبود، مور مور شدم. - دیشب کجا رفتی... با اون عجله؟ نامحسوس به چهار گوشه خانه نگاه کردم و درخودم جمع شدم. صدای قهقههاش آنقدر بلند بود که وادار به دور کردن گوشی از خودم شدم. - بیخود نگرد ماهیم، نمیتونی پیداش کنی. از خودش راضی به نظر میرسید. چشمهایم را بستم و نفس خستهای کشیدم. - پس واقعا دوربین گذاشتی اینجا... باورم نمیشه مهرداد، باورم نمیشه اینقدر پست باشی! به خودم لعنت فرستادم که با دستهای خودم، آدرس اینجا را به او داده بودم. روزی که او را به خانهام راه دادم تا برای سایه نقشه بکشیم، باید فکرش را میکردم که مرتکب اشتباه بزرگی شدهام. پوست گوشه ناخنم را با دندانم کشیدم و از سوزشش، چهره مچاله کردم. خون رقیقش را به شلوار جینم مالیدم و به فرمایشاتش گوش دادم: - نزن جاده خاکی، جواب منو بده ماهی! بد خرابم از دیشب، خواب به چشمم نیومده. نزار پاشم بیام اونجا، چون اون موقع دیگه خدا هم بیاد پایین، نمیتونه تو رو نجات بده! شنُفتی؟ کلمات را میکشید، نمیدانم از دیشب تا حالا چقدر نوشیدنی خورده بود. وقتی صدایم را نشنید، افسار پاره کرد: - نه مث اینکه، تو آدم نمیشی! صدای کشیده شدن صندلی را شنیدم، باید منصرفش میکردم: - نیا... تو رو به روح خاتون قسمت میدم مهرداد، نیا! سرم را به دیوار تکیه زدم و پلک نزدم. از کودکی این کار را میکردم تا اشکهایم پایین نریزند. دلم میخواست از همه جا فرار کنم؛ از ساختمان سایه، از تهران... و از خودم. صدایش تلخ بود و سرد: - ببین ماهی، من رفتم خونه مامانت، رفتم دم در مدرسه، هرجا از گوشه اون مغز فسقلیت بگذره رو گشتم. اینا رو بهت میگم که یه وقت به سرت نزنه بهم دروغ بگی. حالا واسه آخرین بار میپرسم... با فریادش، از جا پریدم: - کدوم جهنم درهای بودی ماهی؟! چشمم تا آخرین درجه گشاد شد. صدای کوبشهای قلبم تا گوشهایم بلند شده بود؛ انگار نه انگار که این مرد، کیلومترها از من فاصله داشت. برای لحظهای فراموش کردم که مرا میبیند: - گریه نکن... دِ گریه نکن! صدای شکستن چیزی از آن سوی خط بلند شد. دهانم را با دست پوشاندم و هق زدم. با آرامشی پوشالی گفت: - گریه نکن ماهیم، من اشکاتو میبینم دیوونه میشم! - بیمارستان. برای ثانیهای صدایش قطع شد. - بیمارستان؟! - آره، حالم بد بود؛ رفتم بیمارستان. ناغافل و از سر عادت، نوک بینیام را خاراندم. بهترین دروغها آنهایی هستند که با واقعیت تلفیق میشوند، امیدوار بودم مهرداد باورم کند. اگر میفهمید پیش عماد بودم، اول او را میکشت، بعد هم مرا؛ طوری که حتی جنازهمان را هم پیدا نکنند! میدانستم که این کار را میکند. سکوتش را بُرید: - ماهی... خودم را آماده مواجهه با مهردادِ عاشق و نگران کردم. حالا که شنیده بود مریض احوالم، احتمالا قرار بود تا چند روز آینده، مثل پروانه دورم بچرخد. صدای ملایمش در حلزونی گوشم پیچید: - فکر کردی من خَرم؟!- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 65 تا آن روز هیچ وقت شطرنج بازی نکرده بودم؛ اما آن لحظه، احساس کردم که کیش و مات شدهام. قطره درشت عرق، روی پوست داغ کمرم لیز خورد و من برای لحظهای، کلمات را گم کردم. - دروغه... دروغ گفتن. کی همچین حرفی زده؟ من سه روزه ماشینو بیرون نبردم... قسم میخورم! با التماس نگاهش کردم؛ باید حرفم را باور میکرد. سروان سینهاش را از اکسیژن خفه اتاق پر کرد و نگاهش را از من گرفت. با صدای لرزان، جملات را پشت سرهم ردیف کردم: - من اون ترمز کوفتیو خراب نکردم. اصلا... اصلا از کجا باید میدونستم که عماد قراره از من ماشین بخواد؟ تو رو خدا حرفمو باور کنید! من هیچ دخلی به این تصادف ندارم، هی وقت به عماد آسیب نمیزنم. نباید آن جمله آخر را میگفتم، این را از رنگ نگاه سروان که تیره شد، فهمیدم. زبانم را گاز گرفتم. چنین بیاناتی شاید در پرونده تصادف به نفعم باشد؛ ولی در پرونده گمشدن سایه، میتوانست بر علیهم استفاده شود. همین حالایش هم او به وجود یک رابطه عاطفی، مشکوک شده بود. سروان دستی به صورتش کشید و روی ریشهای کوتاهش متوقف شد. نگاهش به پرونده مقابلش دوخته شده بود؛ پروندهای که دوست داشتم به آتشش بکشم. چند سوال دیگر هم پرسید و در نهایت به نشان خاتمه، اعلام کرد: - میتونید برید، ولی از شهر خارج نشید. با این حرفش، کمر راست کردم؛ چرا که تمام مدت در حالت خمیده بودم. - حرفامو باور کردین؟ سروان همانطور که سرش پایین بود، مردمکهایش را به طرف من چرخاند. - نه، فقط هنوز نتونستم ثابت کنم دروغ میگید. چهرهام درهم شد. انتظار بیجایی داشتم. نفسم را روی میز مقابلم فوت کردم و از روی صندلی، بلند شدم. مشتاق بودم هر چه سریعتر از زیر ذرهبین نگاهش فرار کنم و کیلومترها از اینجا فاصله بگیرم. درست در یک قدمی در بودم که صدایش را شنیدم: - خانم صالحی! سرم را چرخاندم و دیدم که دستگاه ضبط روی میز را خاموش کرد. سپس رو به من کرد و در حالیکه از پشت میز بلند میشد، گفت: - راستش هنوز نمیدونم شما مجرمید یا قربانیِ بعدی این پرونده... اخمهایم درهم رفت. سروان کنار میز ایستاد و پرونده را به زیر بغل زد. خط اخمی بین ابروهایش داشت که باعث میشد آدم ازش حساب ببرد. - فقط میدونم یکی داره جفتمونو به بازی میگیره. سرش را بالا و پایین کرد؛ این مرد با خودش در جدال بود. - بهتون توصیه میکنم بیشتر احتیاط کنید. نتوانستم جلوی لبهای خشکم را بگیرم که پوزخند نزنند. با خداحافظ زیر لبی، از اتاق بازجویی خارج شدم و آرزو کردم که دیگر هرگز به آنجا برنگردم. هر چقدر هم که به رویم نمیآوردم، حرف سروان، ذهنم را به خود مشغول کرده بود. همسایهای دیده بود که من دو شب قبل، از پارکینگ خارج شدم. ترمز ماشینم بریده شده و پلیس میگفت قصوری در کار است. ولی اگر من دیشب پشت فرمان نشسته بودم، چه؟ تا آن لحظه، همه چیز را یک بدشانسی میدانستم؛ اما وقتی اتفاقات را کنار هم چیدم، دیگر اینقدر ساده به نظر نمیرسید. جلوی کلانتری ایستادم و دستم را برای تاکسی بلند کردم. یک نفر ماشین مرا دستکاری کرده بود، ولی چه کسی؟ سوال درستتر این این است که... چه کسی دوست دارد من بمیرم؟- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 64 ذهنم به شب قبل برگشت؛ زمانیکه زنگ خانهام به صدا در آمد و عماد پشت در خانهام ظاهر شد. صادقانه جواب دادم: - بهم گفت ماشین خودش کارواشه و ماشین لازم داره. زبانی روی لبم کشیدم. سروان سرش را خم کرد و چشمهایش باریک شد: - بهتون گفت میخواد کجا بره؟ به گوشه اتاق که عنکبوت کوچکی تار تنیده بود، زل زدم و در فکر فرو رفتم. - فکر کنم گفت میخواد بیاد کلانتری. به دنبال تاثیر جوابم در صورت سروان نگاه دواندم، بینتیجه بود. در آن لحظه، نمیتوانستم تصمیم بگیرم که چه میزان صداقت، به نفعم است. نفسم را به بیرون فوت کردم، سروان قبل از هر سوالی که میپرسید، وقفهای کُشنده میانداخت. - از خراب بودن ترمز ماشینتون اطلاع داشتید؟ جوش آوردم: - معلومه که نه! اگه میدونستم که اصلا ماشینو نمیدادم بهش. سروان خودش را عقب کشیدم، هیجانی واکنش نشان داده بودم. دوباره به پشتی صندلیام که از گرمای تنم تغذیه میکرد، تکیه زدم. احساس خیسی در زیر بازوهایم، آزارم میداد. ترسم از این بود که لباسم بو گرفته باشد. - چرا توی پرونده همسرشون، اسم شما مطرحه خانم کریمی؟ - این چه ربطی به تصادف داره؟ ابروی پرپشت قهوهای رنگش را بالا انداخت. - نداره؟! قبل از اینکه حرفی بزنم که پشیمانی به بار بیاورد، نفس عمیقی کشیدم. حالا میفهمیدم چرا اینجا هستم؛ آنها قطعاً فکر میکردند که من ترمز ماشین را بریدهام و این، هیچ جوره برای من خوب نبود. سروان زودتر از من جنبید: - خانم صالحی شما با آقای عماد کریمی، رابطه عاطفی داشتید؟ دهانم باز ماند، پلک هم نزدم. سروان ادامه داد: - یا دارید؟ نمیدانستم از سکوتم چه برداشتی میشود، پس مجبور بودم قفل زبانم را باز کنم. - شما دنبال چی هستید دقیقا؟ میخواید با این سوالا به کجا برسید؟ سروان نگاهش را از من گرفت و سکوتِ روی میز را کش داد. اگر با این کارش، قصد به هم ریختن مرا داشت، باید اعتراف کنم که موفق بود. سپس دستهایش را روی میز در هم گره کرد و من به این نتیجه رسیدم که او مجرد است، چرا که حلقهای در دست نداشت. - گفتید سه روزه که ماشینتونو روشن نکردید، درسته؟ با گنگی، سر تکان دادم. داشت با سوالهای درهمش، گیجم میکرد. شاید اصلا شگردشان همین بود. - با سر جواب ندید خانم صالحی؛ بله یا خیر؟ - بله. با لحن نامطمئنی، این را تکرار کردم؛ اما مطمئن بودم که دستگاهشان ضبطش میکند. سروان حالا طوری مرا با آن چشمهای خطرناکش زیر نظر داشت که فهمیدم نگاههای قبل از این، فقط دستگرمی بودهاند. - همسایهتون گفته دو شب پیش، ماشین شما رو موقع خروج از پارکینگ دیده. حالا... کدومش درسته خانم صالحی؟- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 63 تسلیم سروان شدم. راستش زیر تیغ آفتابی که موهای ریز پشت سرم را به گردنم چسبانده بود، گزینه بهتری هم نداشتم. لیوان قهوه را در سطل زباله نزدیکمان انداختم و سعی کردم به پولی که بابتش داده بودم، فکر نکنم. پشت سر سروان راه میرفتم، مهرههای دردناک کمرم را مالیدم و غر زدم: - انگار دنبالش کردن! صدایم را آنقدر بالا نبردم که به گوشش برسد. کنار سمند ایستاد و درِ پشتش را باز کرد. سوار شدم و به سلامِ پلیسی که پشت فرمان نشسته بود، به آرامی جواب دادم. سروان به محض اینکه روی صندلی شاگرد نشست، ملامتش کرد: - هزاربار گفتم تو ماشین ناهار نخور موسوی! بوی گند پیاز برداشته ماشینو. سپس شیشهاش را پایین کشید. موسوی که پسر جوان و کچلی بود، لبخند خجلی زد؛ آن را از آینه وسط دیدم. همانطور که دنده عوض میکرد، سرش را به نشان عذرخواهی، خم کرد: - ببخشید جناب سروان، تکرار نمیشه. در سکوت، به خیابانهای شلوغ چشم دوخته بودم. رادیو روشن شد، نمیدانم توسط چه کسی. گوینده اخبار داشت درباره مسابقات جام جهانی و صعود تیم فوتبال فرانسه حرف میزد. سالها قبل وقتی نوجوانی بیش نبودم، همیشه فوتبال را دنبال میکردم. نه برای اینکه علاقهای به آن داشته باشم؛ نه. تنها با آرزوی اینکه تیمِ موردعلاقه ناپدریام برنده شود و او، برای چند ساعت هم که شده، خوشحال باشد. حالا در کلانتری بودم؛ به اندازه دفعه قبل، ترسناک به نظر نمیرسید. مدام به خودم تلقین میکردم که مشکلی پیش نخواهد آمد و این، یک بازجویی کاملا عادی است. ته مانده خونسردیام زمانی دود شد که پا به اتاق بازجویی گذاشتم و روی صندلی فلزی و سردش نشستم. دستهایم را درهم قفل کردم. حس میکردم دستشوییام گرفته است. صدای سروان را از پشت سر شنیدم: - الان میام. در را بست و مرا بین دیوارهایی که نفسم را میبریدند، تنها گذاشت. انتظار در این اتاق بیروح، اضطرابم را تشدید میکرد. اطراف را وارسی کردم، دوربین سیاهی از گوشه اتاق، مرا زیر نظر داشت. آیا کسی آن سوی این دیوارها مرا تماشا میکرد؟ بطری آب روی میز وسوسهام میکرد، اما دستهایم آنقدر کرخت بود که نمیتوانستم برای برداشتن آب، درازشان کنم. عاقبت، در اتاق باز شد و ندیده، میدانستم سروان وارد شده است. صدای آن یک جفت کفش ورنی، وقتی در بیمارستان پشت سرش راه میرفتم، در ذهنم ثبت شده بود. صندلی مقابل مرا عقب کشید و قبل از اینکه بنشیند، پرونده توی دستش را روی میز انداخت. آب دهانم را قورت دادم، پرونده قطوری بود. - خب خانم مائده صالحی... بالاخره جلویم نشست. سپس به من نگاه کرد و لبهایش که برای ادامه حرفش باز شده بودند را به هم فشرد. بطری آب را باز کرد و جلویم گذاشت. این بار آن را برداشتم و به دهانم تیکه دادم. انگار مدت زمان زیادی اینجا بود، چرا که آب درونش گرم شده و کمکی به حالم نمیکرد. شاید بهتر بود دست از لجاجت برمیداشتم و به مهرداد خبر میدادم، اما... این فقط یک بازجویی ساده بود، امیدوار بودم همینطور باشد. سروان که فکر نمیکرد من ترمز ماشین خودم را بُریده باشم؟ - بفرمایید آخرین باری که سوار ماشینتون شدید، کِی بوده؟ پاهایم را درون کتانیام جمع کردم. حالا زیر ذرهبین نگاهش بودم. - سه روز قبل بود. دقیقا روزی که به اینجا آمدم و با عمویش ملاقات کردم؛ این را به او نمیگویم. سروان سرش را تکان داد و روی صندلیاش جابهجا شد. - غیر از شما، کس دیگهای هم از ماشینتون استفاده کرده؟ کلیدشو به کسی دادید؟ - نه، فقط دیشب به عما... آقای کریمی دادمش. لپهایم را از درون گاز گرفتم. باید روی کلماتی که از دهان لعنتیام خارج میشد، دقت میکردم. دستگاه ضبطی که روی میز قرار داشت، در ابعاد یک گوشی نوکیای دوصفر قدیمی بود. دیدم که قبل از اولین سوالش، دکمه قرمزش را فشرد. سروان سرش را تکان داد، نمیتوانستم چهرهاش را بدون اخم مجسم کنم. - چرا ماشینتونو به آقای کریمی دادین؟- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 62 نفس در سینهام محبوس ماند. آب دهانم را که ته مزه اسپرسو داشت، به سختی قورت دادم. - اینو از کجا شنیدی؟ - خانم صالحی! سرم را بلند کردم، سروان جدید داشت به طرفم میآمد. چهرهاش حتی نسبت به چند دقیقه قبل که باهم روبرو شده بودیم هم تلختر بود. گربه نارنجی از روی پاهای دخترک به زمین پرید و فرار کرد، حق هم داشت. لیلا به دنبال گربه رفت و من با اسپرسوی توی دستم، دعا کردم حال لیلا و مادرش، خوب باشد. چهره اخم آلود سروان میگفت کسی که به زودی به دعا نیاز پیدا میکند، من هستم. خودم را روی نیمکت کنار کشیدم تا برای سروان، جا باز شود. وقتی ننشست، سرم را بالا گرفتم. زاویه نور دیدن صورتش را سخت میکرد. با درنگی که هنوز نمیدانستم دلیلش چیست، گفت: - باید همراه بنده تشریف بیارید کلانتری! چشمهایم درشت شد. لاک دفاعیام را بالا آوردم: - گفتید میخواید حرف بزنید، خب همین جا بزنید. چه نیازی به کلانتریه؟ سرش را تکان داد، خداروشکر که حداقل گفتههای خودش را کتمان نمیکرد. نمیدانم چرا، اما حسی به من میگفت سروان جدید، خودش هم از گفتن این حرف به من، خوشنود نیست: - اون قبل از شنیدن حرفای آقای کریمی بود. کاش لیوان توی دستم پر از قهوه نبود تا میتوانستم در دستم مچالهاش کنم. - یعنی چی؟ چی گفته مگه عماد؟! - اگه کاری نکردید، لازم نیست بترسید. این جوابی نبود که دنبالش بودم. از روی نیمکت بلند شدم؛ حالا میتوانستم چشمهای سبزش را ببینم که با وجود تابش خوشید، تیره و کدر بودند. - کِی گفتم ترسیدم؟ باید بدونم چرا باید بیام کلانتری یا نه؟ صدایم داشت بلند و بلندتر میشد. هیچ نمیفهمیدم حرفهای عماد، چرا باید پای مرا به کلانتری باز میکرد. گره اخم سروان کورتر شد. این دومین باری بود که در یک روز صدایم را برای مامور دولت بالا میبردم. میدانستم او مقصر هیچ کدام از این اتفاقات نبوده، در واقع، مقصر خودم بودم. - خانم صالحی، سیستم ترمزِ خودرویی که به نام شماست، دستکاری شده. آقای کریمی باور دارن این، یه اقدام کاملا عمدی بوده. شما باید برای ادای توضیحات، همراه بنده تشریف بیارید. قهوه در دستم سنگینی کرد و مردمکهایم لرزید. سرم را بلند کردم، انگار میدانستم کسی دارد تماشایم میکند. عماد از پشت شیشه کثیف بیمارستان، مرا به نظارهام ایستاده بود. از این فاصله نمیتوانستم تشخیص بدهم که از منظره مقابلش، لذت میبرد یا نه؛ اما مطمئن بودم خودش است. فاصلهمان زیاد بود ولی این صورت را هر جایی که ببینم، میشناختم. - و یه چیز دیگه... صدای سرد سروان در گرمای هوا چرخید و مرا متوجه خودش کرد. زبانم بند آمده بود که نگاهم را به او دوختم. - پیشنهاد میکنم مراقب تُن صداتون باشید. در صورت سروان دقیق شدم، در دو چشم جنگلیاش که هیچ جوره خوانده نمیشدند... انگار تازه متوجه شده بودم که با حذف سروان قبلی، مرتکب چه اشتباهی شدهام. چانهام را بالا دادم. پنجرهای که تا لحظاتی قبل، عماد پشتش ایستاده بود، حالا فقط سایه شاخ و برگ درختها را منعکس میکرد. - باشه، باهاتون میام.- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 61 هیچ کس از دختری که دوستش ندارد، هدیه ولنتاین قبول نمیکند؛ یا در یک روز بارانی، تعارف نمیکند او را با ماشین پدرش، به خانه برساند. چرا وقتی به او گفتم ناپدریام میگوید فقط زنان هرزه پشت فرمان مینشینند، داوطلب شد تا رانندگی یادم بدهد؟ میتوانست نادیدهام بگیرد، مثل تمام پسرهایی که تا آن روز دیده بودم. او دوستم داشت، قسم میخورم که اشتباه نمیکردم؛ این را وقتی ساندویچ مرغش را با من تقسیم کرد، در چشمهای کوچکش دیده بودم. با تنه محکمی که مقصرش من بودم، به راهروی خلوت بیمارستان برگشتم. سرم را بالا گرفتم؛ چرا که وقتی با یک مرد صد و هشتاد سانتی برخورد میکنید، لازم است قبل از هرکاری، سرتان را بلند کنید تا بتوانید صورتش را ببینید. از دیدن دوبارهاش، به بخت و اقبالم لعنت فرستادم. - خدا به اونی که اعصاب شما رو خرد کرده، رحم کنه! حتی این جملهاش هم بوی پیشداوری و قضاوت میداد، حالا به وضوح موضعش را نسبت به من اعلام کرده بود. در آن لحظه، تازه میفهمیدم وقتی نویسندهای در کتابی میگوید نگاه فلانی سرد بود، یعنی چه! چشمهای سبز این مرد، مرا یاد جنگلهای گیسوم میاندخت؛ در سیاهی شب، وقتی مه غلیظی بین درختانش جریان دارد. سرم را تکان دادم، زیادی به صورتش خیره شده بودم. به خودت بیا مائده! اینجا که زنگ انشا نیست. - متوجه نشدم؟ سوالم، تغییری در آن صورت ایجاد نکرد. به پشت سرم چشم دوخت و پرسید: - آقای کریمی مساعدن؟ باید باهاشون حرف بزنیم. خودم را کنار کشیدم. - خیلی مساعدن. این را از روی خشمی که نسبت به عماد داشتم، با دهن کجی گفتم و از کنارش رد شدم. - خانم صالحی! - بله؟! با ساکت شدن سر و صدای اطرافم، چشم چرخاندم. پیرمردی که روی ویلچر نشسته بود، با اخم نگاهم میکرد. لب گزیدم، ناغافل فریاد زده بودم. - با شما هم باید حرف بزنیم. - فرار نمیکنم جناب سروان، حیاطم. نفسم را کلافه، به بیرون فوت کردم. راهم را کشیدم و از او دور شدم. برای اینکه گفتوگویم با سروان جدید، به بدیِ سروان قبلی پیش نرود، یک قهوه از ماشین قهوهساز گرفتم. وارد حیاط شدم و دنبال یک نیمکت خالی، چشم چرخاندم. مهم نبود که تقویم میگفت ما در دل آذر ماه هستیم؛ سابقه نشان داده بود که خورشید تهران، هیچ وقت رام اصول و قوائد جغرافیایی نمیشود. ابرو در هم کشیدم و کنار دختربچهای با موهای سیاه فرفری نشستم؛ این تنها نیمکت در این نزدیکی بود که جای خالی داشت. به گربه نارنجی رنگی که برای گرفتن تکهی بعدی سوسیس از دست دخترک، روی پاهایش ایستاده بود، نگاه کردم. هیچ وقت با این موجودات تنبل و پشمالو، آبم در یک جوب نرفت. پیشنهاد دادم: - چرا خودت نمیخوریش؟ صورت گرد و تپل دخترک به طرف من برگشت، با کنجکاوی صورتم را بررسی کرد و جوابی نداد. من سالهاست که با دختربچهها سر و کله میزنم؛ بر همین اساس، حدس زدم او احتمالا از آن خجالتیهای تودار باشد. تکه دیگری از سوسیس توی دستش جدا کرد و به گربه که حالا داشت خودش را به ساق پای دخترک میمالید داد. لیوان کاغذی با طرح دهها قهوه را به لبم تکیه دادم و جرعهای نوشیدم. صدای دخترک، باعث شد جا بخورم: - مامانم میگه گربهها سرکار نمیرن، پول در نمیارن و مغازههام بهشون غذا نمیفروشن. ما آدما باید هواشونو داشته باشیم. صدایش ضعیف بود و به سختی از صدای جیک جیک پرندههایی که روی شاخههای بالای سرمان نشسته بودند، شنیده میشد. لبخندی زدم و ناخنم را روی لبه لیوانم کشیدم. - مامانت خیلی با مامان من فرق داره. صورتش را باری دیگر به طرفم چرخاند. زنی با مانتوی عبایی، از جلوی نیمکتمان گذشت که داشت پشت گوشی، دعوا میکرد. گربه نارنجی عقب رفت تا زیر پاشنههای بلند کفشهایش، له نشود. - مامانتون کجاست؟ شانههایم اندکی خمیده شدند. لبم به یک طرف جمع شد، این سوال موردعلاقهام نبود؛ با این وجود به آن پاسخ دادم: - هرسال این موقعا تُرشی مینداخت... نمیدونم هنوزم میندازه یا نه. صورتم را بالا آوردم. دخترک با چهره گنگی که نشان میداد در فهم من به مشکل برخورده، تماشایم میکرد. برگی از درخت چنار بالای سرمان جدا شد و در جای خالی بین من و دخترک، فرود آمد. - اسمت چیه؟ گربه نارنجی را بغل گرفت، انگار گربه زیاد موافق این کارش نبود اما تقلا نکرد. در حالی که با انگشتهای کوچکش، سر گربه را نوازش میکرد، زمزمه کرد: - لیلا. نامش را زیر لب تکرار کردم. جرعه دیگری از قهوه اسپرسویی که سرد شده بود نوشیدم. - مامان تو کجاست لیلا؟ دستش زیر گردن گربه نارنجی، متوقف شد. آنقدر ساکت ماند که فکر کردم شاید سوال خوبی نپرسیدهام؛ سپس سوال دیگری پرسید: - شما میدونید لوسمی یعنی چی؟- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وقتی مرگ لبخند زد از آهو نویسنده انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: وقتـی مـــرگ لبخنــــ:)ـــــند زد 🖋 نویسنده: @ahoo از نوقلمان مستعد و تلاشگر نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، مافیایی، بزرگســال 🌸 خلاصه داستان: سوفیا، دختری که ناخواسته جان یک مرد را نجات میدهد، اما نمیداند آن مرد یکی از بزرگترین مافیاهای شهر است. ..:: قسمتی از رمان: نگاهمو ازش گرفتم و آروم گفتم: +تو حق نداری این حرفارو بزنی. اخم خیلی کمرنگی روی صورتش نشست. +چرا؟ +چون خودت منو شکستی... 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید -
رمان عبث احساس از روشنا اسماعیل زاده نویسنده انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: عبث احســـــــــــــــاس 🖋 نویسنده: @روشـنـا از نویسندگان قدیمی نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، جنایی، تراژدی 🌸 خلاصه داستان: طمع، نیرنگ و سادگی مخلوط شد در آبی بیکران زندگیش… به سهولت استظهار کرد! دل بست! به چه کسی؟ دل کند! از چه کسی؟ اصلا اون کی بود؟ چی بود؟ چرخهی احساسش جریانات عظیمی رو به هم ریخت و از اون دختری ساخت از جنس عبث! ..:: قسمتی از رمان عبث احساس: با شنیدن صدای باز و بسته شدن در ماشین، سر بلند کردم که با مردی بلند قد و چشم، ابرو مشکی روبهرو شدم. – حالتون خوبه خانم؟ چرا وسط خیابو اطراق… با دیدن وضعیت من، مابقی جملهاش رو نصف نیمه رها رد و با گام های بلند بهم نزدیک شد… 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید -
چی شد که برینکلو نوشتی؟
یعنی فکرِ پسِ پردش چی بوده؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 2
-
-
پارت پنجم من. انتظار دارم در پارتای بعدی نوشتهات از "سرگذشت یک مبتلا به اختلال انفجاری متناوب" به یه قصه جهتدار تبدیل بشه
-
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 60 هر دویمان در سکوت به یکدیگر خیره شدیم. او آرام بود و من، خستهتر از همیشه. نمیدانستم کِی آنقدر گستاخ شده بودم که این حرفها را بزنم، شاید دیشب که پشت در اتاق عمل بودم و ترسِ از دست دادنش را به دوش میکشیدم، شاید بعد از اینکه اعتراف کرد مرا یادش است... نمیدانم. فقط دهانم باز میشد و کلمات پیش از اینکه به مغزم برسد، از دهانم بیرون میپرید: - همیشه همه چی به خاطر سایهست، مگه نه؟ نمیخوای بیخیالش بشی. عماد سعی کرد بلند شود، نتوانست و چهرهاش به آنی مچاله شد. با صدایی که از درد، دو رگه شده بود، نالید: - الان وقت این حرفا نیست مائده، برو سروانو... - پس کِی وقتشه؟ کِی؟ فریاد زده بودم. لبهایم لرزید و صورتم را به طرف پنجره چرخاندم تا آن قطره اشک، آرام از گونهام راه خودش را پیدا کند. گلویم اندازه سالها بغض، ورم کرده بود. بینیام را بالا کشیدم. - تو منو وِل کردی عماد... اونم درست وقتی که ناپدریم ما رو باهم دید... ولم کردی عوضی! صدایم آنقدر آرام بود که انگار دوست نداشتم کسی آن را بشنود، احساس حقارت بدجور داشت به تنم چاقو میکشید. نمیدانستم این عشق بود یا نفرت؛ که اینطور قلبم را وادار به تپش میکرد. - بهشون گفتم میای خواستگاریم، گفتم عماد پسر خوبیه مامان، به بابا بگو که میاد. منِ احمق... منِ کودن... داشتم زیر دست و پاش جون میدادم و بازم ازت دفاع کردم. اشکهایم حالا آنقدر زیاد شده بودند که نتوانم مخفیشان کنم. دلم برای دخترک هجده سالهای که توی سرم جیغ میکشید و کسی به دادش نمیرسید، میسوخت. دختری که چشمش به در خشک شد، یک روز، بیست روز، هفت ماه. - مائده... به سمتش برگشتم و روی صورتش خم شدم. بوی عطرهای گران قیمت همیشگیاش را نمیداد. - اون وقت تو چی کار کردی؟! دستم لرزید و پشت گوشم داغ شد. میله تختش در مشتم، شاید نمیشکست، اما از داغی بدنم، احتمال داشت که ذوب شود. عصبی خندیدم و زمزمه کردم: - با دوستم ازدواج کردی! کمرم را صاف کردم. بیشتر از این، نمیتوانستم هرم نفسهایش روی پوست صورتم را تحمل کنم. - میدونی بعد تو چی به سر من اومد عماد؟ به خاطر آبروم، مجبور شدم به مهرداد بله بگم... فقط واسه اینکه زودتر از اون خراب شده فرار کنم و... زنده بمونم. شانههایم افتاد و چشمهایم را به آرامی بستم. خیسی چشمهایم دانه دانه، پشت سر هم سقوط کردند. سرم را تکان دادم: - تو همه زندگیمو سیاه کردی عماد! با کبود شدن صورتش، متوجه شدم دارم دست ضرب دیدهاش را فشار میدهم. از تخت فاصله گرفتم و عماد، توانست نفس بکشد. - روز و شب، شب و روز، فقط از خودم یه سوال پرسیدم... چرا! چرا عماد؟ چرا این بلا رو سرم آوردی عوضی؟ صدایم که تا آن لحظه، خشمگین بود، ناگهان نرم و زنانه شد: - تو دوستم داشتی عماد! - من هیچوقت دوست نداشتم مائده. بدتر از همه، این بود که وقتی این جمله را توی صورتم گفت، کوچکترین ناراحتی در آن صورت جذابش وجود نداشت. انگار داشتیم از آب و هوا حرف میزدیم و عماد فقط به من گفته بود که هوای فردا، بارانیست. دندان قروچه کردم. - دروغه! داری مثل سگ دروغ میگی عماد! - مائده گوش کن... گوشهایم را گرفتم و از اتاق بیرون رفتم، در حالیکه دیوانهوار این جمله را تکرار میکردم: - خفه شو... فقط خفه شو!- 78 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 59 نگاه از من گرفت و گوشه دو چشمش، چین افتاد. - خودمم درست نفهمیدم... زدم به لاین مخالف که از کامیون جلوم رد شم و زودتر برسم. نفهمیدم اون سمند از کجا پیداش شد! از کوچه فرعی پیچید جلوم. مکث کرد و اخمی از درد، روی پیشانیاش نشست. - ترمز گرفتم ولی هیچی به هیچی! هر چی فشار دادم، نگرفت. نفسش را آهسته بیرون داد. دست من دور میله تخت، مشت شده بود. - مجبور شدم فرمونو بکشم که نزنم به سمنده... بعدش فقط صدای خرد شدن شیشهها یادمه. رو به من کرد: - ماشینت داغون شده، آره؟ در سکوت، نگاهم را بین دو تیله نگرانش تاب دادم. واقعیت این بود که نمیدانستم؛ اصلا نابود شدن آن پراید لعنتی، برایم مهم نبود. از آن گذشته، باطریام شارژ خالی کرده و من تمام شب گذشته را در بیمارستان بودم. عماد که جوابی از من نگرفت، ادامه داد: - بازم خداروشکر. منفجر شدم: - آره، خداروشکر که تصادف کردی، خداروشکر که شیشه رفت تو بازوت، خداروشکر که من نصفه جون شدم تا چشم باز کنم! با بُهت، انفجار خشمم روی سر و صورتش را تماشا کرد. لبهایم را با حرص به هم فشردم. - چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟! - گفتم خداروشکر چون تو پشت فرمون نبودی. حرفش باعث شد سپر بیاندازم، اما اخمم را برای حفظ ظاهر، بین ابروهایم نگه داشتم. چشم دزدیدم، پشت دستم را به گونه داغم کشیدم. - مطمئنی حالت خوبه؟ دستم را بیحواس، روی بینیام کشیدم و چانهام را بالا دادم: - خوبم، اصلا بهتر از این نمیشم. لبخند یک طرفهاش باعث میشد دلم بخواهد چیزی در آن یکی دستش فرو کنم! چشم غره رفتم و صدای ضعیفش را شنیدم: - هنوزم وقتی دروغ میگی، دماغتو میخارونی. قلبم فراموش کرد باید بتپد و خون در رگهایم منجمد شد! با دهان نیمهباز، صورت آرامش را از نظر گذراندم و زمزمه کردم: - تو... یادته؟! عماد با همان لبخندش، صبورانه به نگاهم پاسخ میداد. از او رو گرفتم و سرم را بین دستهایم فشار دادم، شاید منفجر شود! امکان نداشت واقعی باشد! شاید این هم یک توهم دیگر است... نه، نه، نه، نمیتوانست واقعی باشد. صدای عماد، مجادلهام با ذهنم را نیمه کاره گذاشت: - مائده؟ با چشمهای دریده به سمتش برگشتم. - باید با سروان حرف بزنم، میشه صداش کنی؟ صاف ایستادم و هر چه سعی کردم جلوی مچاله شدن صورتم را بگیرم، نتوانستم. با او آشنا شده بودم، همین امروز و در همین بیمارستان. مسئول جدید پرونده سایه بود و وقتی دیدم که چقدر جوان است، کمی خیالم راحتتر شده بود. اما زمانی که خودش را معرفی کرد و گفت برادرزاده سروان پیروزفر است، همان یک ذره آسودگی خیالم هم دود شد. بیشک سروان، تمام افکارش را با برادرزادهاش در میان گذاشته بود، وگرنه آنطور با سوءظن به صورتِ نَشستهام خیره نمیشد. گذشته از آن، من هنوز سوالهای زیادی از عماد داشتم؛ باید میفهمیدم چرا از همان روز اول، وانمود کرده بود که مرا نمیشناسد؟ چرا از نو با من آشنا شد وقتی غریبه نبود؟ و مهمتر از همه، اینکه چرا زندگیام را خراب کرد؟ - تازه به هوش اومدی عماد، امون بده خب! سرفهای کرد و گلویش از خشکی، به خس خس افتاد. - لطفا! خیلی مهمه. باید سایه رو... صدایم ناخواسته بالا رفت: - آره، آره، میدونم. باید سایه رو پیدا کنی!- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان حق خاک از زینب چرمگر نویسنده انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار داستـان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان داستان: حق خــــاک 🖋 نویسنده: @زینب چرمگر ازنویسندگان فعال نودهشتیا 🎭 ژانر: ترسنـــاک 🌸 خلاصه داستان: در خانهای قدیمی در مشهد، شبی معمولی به کابوسی تاریک تبدیل میشود؛ جایی که گذشته دفن نشده و سایهاش هنوز در راهروها نفس میکشد. ..:: قسمتی از داستان: “همین که وارد شدم، دیدم یه زن که پوستش کاملاً سیاه شده بود و یه چادرِ کهنه به کمرش بسته بود، از گوشهی تاریکِ زیرزمین بیرون اومد! جیغ کشیدم و با دو خودم رو به حیاط رسوندم. بابا سراسیمه بیرون اومد و گفت: چیه؟ چی شده کاوه؟ با تته پته براش تعریف کردم. همون لحظه زنه اومد توی حیاط، من دوباره داد زدم و پشتِ بابا قائم شدم.” 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید -
لاشه چطور بود؟ از کِی تو لیست طاقچهم هست ولی هی میگم بزار یه وقت درست شروعش میکنم😑
-
ببین کاملا سلیقهایه، من به شخصه خیلی دوستش داشتم، اما برخلافِ من یکی از دوستای کتابخونم اصلا نتونست تمومش کنه.
خیلی کتاب سنگین و قابل تأملیه به نظرم و با روحیههای حساس اصلا جور نیست
نظراتشم اگه بخونی خیلی ضد و نقیضه، یا خیلی تعریف کردن یا خیلی بد گفتن
اما نظر شخصی من این بود که روند داستان یکم کند و حوصله سر بر بود اما آخرش به شدت تاثیر گذار و جالب بود.
احساس میکنم جزو اون دسته از آدمایی باشی که میپسندنش…
-
-
-
-
راز دروغین همسر یک بیوه 😐😑
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
هانیه پروین پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
⚠️ مهلت مسابقه رماننویسی نودهشتیا تمدید شد ⚠️ بنا به درخواست نویسندگان محترم و برای فراهم کردن فرصت بیشتر جهت تکمیل آثار، مهلت شرکت در مسابقه رماننویسی تا ۳۰ شهریور تمدید شد. پیشنهاد میکنیم از این فرصت یکماهه برای به پایان رساندن رمانتان استفاده کنید و شانس حضور در مسابقه و برنده شدن را از دست ندهید. موفق باشید.- 39 پاسخ
-
- 11
-
-
-