-
تعداد ارسال ها
877 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
42
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و سه🩸 به ساعت مچیم نگاه کردم. هدیه یکی از مشتریهای قدیمی بلادبورن بود اما هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم. حالا که گذر زمان برام مهم شده و هر ثانیه برام باارزشه، ساعت رو انداختم. حواسم رو معطوف عقربهها کردم. درست یک ساعت بود که به خونه بازرس رسیدیم و اون هنوز داشت دنبال پرونده میگشت. به اتاقخوابش رفتم و پرسیدم: - داری چیکار میکنی؟ سرش رو از زیر تخت بیرون آورد و گفت: - باید همینجاها باشه. - پرونده رستوران زیر تختته؟! گردنش رو خاروند و خنده مصنوعی تحویلم داد. - حق با توعه! نمیتونه اینجا باشه. بذار ببینم... صدای کفشهای کلارا رو شنیدم که وارد اتاق شد، نیمبوتهای زنبوری پوشیده بود. توی راه یک کلمه هم حرف نزد و فقط سرش توی تبلتش بود، یه رویداد عجیب و تاریخی! بازرس بشکنی زد و گفت: - فهمیدم! حتما تو ماکروویو قایمش کردم. بعد با عجله از اتاق بیرون رفت. کلارا همونطور که با دقت من رو زیر نظر گرفته بود، گفت: - میدونی که داره بهمون دروغ میگه، مگه نه؟ به چهارچوب در تکیه زده بود. از کنارش رد شدم و گفتم: - میرم بیرون هوا بخورم. توی سالن، ویل رو دیدم که روی کاناپه نشسته بود و مستندی مربوط به ملخهای غولآسا تماشا میکرد. یک بسته پفیلا توی دستش بود که بوی پنیرش، توی کل خونه پخش شده بود. نیک اما دست به سینه، بازرس رو زیر نظر داشت تا تلاش بیخود نکنه و با کسی تماس نگیره. با دیدن من، سرش رو به چپ و راست تکون داد. اون هم فهمیده بود که بازرس داره بازیمون میده. از خونه بیرون زدم و در رو پشت سرم کوبیدم. به سمت نزدیکترین درخت رفتم، جلوش ایستادم و مشتهایی که تا اون لحظه به سختی مهارشون کرده بودم رو آزاد کردم. مشتهام یکییکی روی تنه درخت فرود میاومدن. استخونهام از درد مینالیدن ولی من اونقدر ادامه میدادم تا مجبور نشم به کسی آسیب بزنم...- 110 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و دو🩸 نفس آلوده به خستگیم رو آروم از بین لبهام به بیرون فوت کردم. از اتاقم خارج شدم و پلهها رو سریعتر از زمانی که میاومدم، پیمودم. صدای بازرس رو از پایین پلهها شنیدم: - از خود بتهوونم بهتر میزنه! صدای ضعیف پیانو داشت بلندتر میشد. این قطعه رو میشناختم، برای الیزه از بتهوون بود. رسیدنم به پایین پلهها با دست زدن بچهها همزمان شد. بازرس کاملا تحت تاثیر نوازندگی عنکبوتها قرار گرفته بود و براشون سوت میکشید. چشمش که به من افتاد، جلو اومد و گفت: - سابرینا رو با خودم میبرم خونه. از گوشه چشم به عنکبوت نسبتاً بزرگی که روی کِلاویههای پیانو بود و در برابر تشویق ویل و نیک تعظیم میکرد، نگاهی انداختم. اسمش سابرینا بود. بازرس رو با بیحوصلگی کنار زدم و به سمت پیانو رفتم. صدای دستها قطع شد و ویل گفت: - صاحبش اومد! سابرینا و بقیه عنکبوتها از جلوی چشمم دور شدن. وقتی کلارا هم پایین اومد، رو به همهشون گفتم: - پرونده رستوران خونه بازرسه، میریم اونجا. جلوتر از بقیه حرکت کردم. موقع رد شدن از جلوی مجسمه مادر، نگاهش رو روی خودم احساس کردم. نیک پرسید: - خوبی؟ این اولین باری بود که بعد از اون بحث، باهم حرف میزدیم. هنوز هم باورم نمیشد کسی که اون حرفها رو بهم زد، نیک بوده باشه. جواب دادم: - قویتر از همیشه. چرا که خوب بودن حالم، اهمیتی نداشت؛ اونچه مهم و نجاتدهندهست، قوی بودن منه. از اینکه باید مسافت طولانی رو برای رسيدن به خونه بازرس رانندگی میکردم، کلافه بودم. اون خونه واقعا حوصلهسربر بود و مجبور بودم دوباره بهش برگردم.- 110 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی و یک🩸 از پلههای منتهی به اتاقخوابم بالا رفتم، کلارا پشت سرم بود و پا روی جایپای من میذاشت. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. کلوچه نارگیلی موردعلاقم، هنوز کنار تخت، دستنخورده باقی مونده بود. پریروز وقتی اتاقم رو ترک کردم، فکرش رو هم نمیکردم چه اتفاقاتی در انتظارمه. روی تخت بزرگم نشستم و تلاش کردم در برابر وسوسه بالشت نرمم مقاومت کنم. به کلارا که جلوم ایستاده و به نقطه کوری زل زده بود، اشاره کردم: - موضوع چیه؟ بیدرنگ شروع به حرفزدن کرد، انگار که ساعتها بود داشت دیالوگ این لحظه رو مینوشت و حالا فقط کافی بود همه رو از حفظ برام بازگو کنه. - موضوع تویی! خواهش میکنم بهم بگو داری چیکار میکنی نارسیس! نقشهت چیه؟ اصلا نقشهای وجود داره؟ همیشه به خونسردیت حسادت میکردم ولی الان که داریم رستورانو از دست میدیم... با همون خونسردی حسادتبرانگیز گفتم: - نمیدیم. کلارا پاش رو به زمین کوبید. در این فاصله که من به اتاقشکنجه رفتم و برگشتم، پشت چشمهاش سایه شاین صورتی زده بود. اعتراف کردم: - خوشگل شدی. با جنون به موهای کوتاهش چنگ زد و اونها رو کشید. صداش جیغجیغی شده بود: - چه جوری قراره بلادبورنو پس بگیریم؟ این آدمیزاد احمق که قدرتی نداره. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - دویست سال پیش، من هم قدرتی نداشتم کلارا... مسئله همینه. آدما هیچوقت نمیفهمن چه تواناییهایی دارن، مگه اینکه مجبور بشن. نگاهش بین چشمهام در گردش بود. گفتم: - حالا اگه تموم شد، باید بریم. بلند شدم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنم، صدای کلارا از پشتسر متوقفم کرد: - تو یه چیزی میدونی نارسی، قسم میخورم که میدونی. بگو اون چیه! نقطهضعف بازرس چیه؟- 110 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ سی🩸 کلارا چشمغرهای بهش رفت. کوتاه گفتم: - لازمش داریم. به نظر نمیرسید قانع شده باشه، اما مطیعانه، نیک و ویل رو بیدار کرد. چشمهام رو مالیدم، داشتن در تمنای یک ساعت خواب، میسوختن. روز دوم شروع شده بود. بازرس رو دیدم که مقابل مجسمه مادر ایستاده و با اخم حاصل از تفکر نگاهش میکنه. وقتی از پشت بهش نزدیک شدم، شنیدم که زیر لب زمزمه کرد: - قبلا کجا دیده بودمش؟ - میشناسیش؟ از جا پرید. به سمتم برگشت و گفت: - نه، شبیه یکی از عمههامه. دروغ میگفت، بازرس عمهای نداشت و مجسمه مامان اصلا قابل تشخیص نبود. همونطور که کلارا تا امروز نمیدونست این پیکرسنگی مادرمه. به سمت صدای پا برگشتم. کلارا به همراه نیک و ویل، آماده بودن. ویلیام خمیازهای کشید و با چشمهای نیمهباز گفت: - حتی خونآشاما هم به چندساعت خواب نیاز دارن نارسیس. کلارا بیتوجه بهش، جلو اومد و آروم گفت: - میشه حرف بزنیم؟ سرم رو تکون دادم. متوجه بودم که در تمام مدت، زیر ذرهبین نگاه نیک بودیم. به بازرس اشاره کردم و گفتم: - نیک، ویل، چشم ازش برندارین! بازرس با شگفت سرش رو بالا گرفت و گفت: - اینا حرف میزنن؟! نیشخندی زدم. - پیانو هم میزنن. به عنکبوتهای ریز و درشتی که دورش جمع شده بودن نگاه کردم. عجیب بود که با بازرس صمیمی شده بودن، آخرین بار وقتی ویل خواست سر یکیشون رو نوازش کنه، رفت توی لباس زیرش و نیشش زد!- 110 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ بیست و نه🩸 بیحرکت ایستاده بود تا لبه تبر پوست نرم و تیره گردنش رو بُرش نده. تبر ولی برخلاف بازرس، مشتاق به نظر میرسید و توی دستم بند نمیشد. - باشه، باشه، باشه، فهمیدم. بِکِش اونور، یهوقت ناشی نباشی کار دستمون بدی! بدون اینکه نگاهم رو از صورتش جدا کنم، تبر رو به سمت چپ انداختم. تبر چندبار چرخید و در آخر توی دیوار سنگی و سیاه اتاق فرو رفت و یه شکاف به وجود آورد. بازرس ابرویی از تحسین بالا داد و دست زد. - واقعا حرفهای هستی! گفتی تا حالا چند نفرو کُشتی؟ از گوشهچشم نگاه بدی بهش انداختم که زود چشم دزدید. رد زنجیرها روی مچ هر دو دستش، خونمُرده و کبود شده بود. آدمیزاد حقیر! وقتی با هم از اتاق خارج شدیم، سرش رو بالا گرفت و سوتی کشید. - عجب پلههایی! کدوم دیوونهای اینا رو ساخته؟ - من. سیبک گلوش بالا و پایین رفت. لبخند تصنعی به روم زد و گفت: - حرف ندارن! حتما روزای تعطیل میام اینجا پلهنَوَردی. چشمهام رو توی حدقه تاب دادم. پرسیدم: - اومدنی ندیده بودیشون؟ - دوستای دیوونهتر از خودت، پارچه کشیده بودن رو سرم. چیزی نگفتم. مطمئنا کار نیک بوده، ویل هیچوقت موافق این سطح از احتیاط نیست و به نظرش، اهمیتی نداره اگه آدمها آدرس خونهمون رو داشته باشن؛ چون بههر حال اونقدر قوی نیستن که از پسمون بربیان. وقتی به بالای راهپله میرسیم که بازرس عملا نفسنفس میزنه و زبونش از دهنش بیرون افتاده. کلارا با تعجب و صدای کشیده گفت: - بازش کردی! بازرس که روی زانوهاش خم شده بود، کمرش رو صاف کرد و گفت: - چی شد؟ باز کردن من، توی برنامههاتون نبود؟ زیرلب غر زد: - الاغ گیر آوردن!- 110 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ بیست و هشت🩸 چشمهاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و میدید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بیشک از حال میرفت. میون سرفههاش گفتم: - بازی بسه بازرس! من رستورانمو میخوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. - خونه... پرونده رستورانت توی خونمه. چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت میبود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم: - خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش. سرش رو تکون داد و گفت: - نه، نمیتونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم میدونم کجاست. موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس میکردم حسابی چرب شدن. وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد: - قسم میخورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی. دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم: - اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم. - مثل اینکه تو هنوز نمیدونی کجا ایستادی. اگه ما خونآشامها به آدما اعتماد میکردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. بازرس پوفی کشید. - لااقل دستامو باز کن! توی چشمهاش نگاه کردم و دنبال ذرهای صداقت گشتم تا راحتتر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همهچیز تبدیل به فاجعه میشد! وقتی برخلاف میلم، دستهاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. - غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دستهاش رو بالا برد و غرید: - چه مرگته؟ بکش اونور! دِ آخه اسباببازی که نیست. - نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا میکنی.- 110 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
رمان مرز بیداری | آریلا کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Arila ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست و هفت🩸 نَرده سرد رو لمس کردم و قبل از اینکه از پلهها پایین برم، کلارا بازوم رو از پشت کشید. غمِ چشمهاش ماسیده بود و الان، تعجب توی چشمهای درشتش مشهود بود. - صبر کن ببینم! چطور ممکنه کسی از اتاق شکنجه زنده برگرده؟ با همون چشمهای تهی، بهش خیره شدم و جواب دادم: - هنوز اون چیزی که میخوامو بهم نداده. کلارا چشمهاش رو بست و نفسعمیقی کشید. سعی داشت آروم بمونه. شمرده شمرده گفت: - گفتی یه آتو ازش پیدا کردی، نگفتی؟ قرار شد ازش استفاده کنی تا بازرسو به حرف بیاری. چی بود اون؟ زبونم رو روی لبهام کشیدم. کوکتل بهم سرگیجه خفیفی داده بود که تمرکز رو برام سختتر میکرد. - چیز بدردبخوری نبود. کلارا چشم باریک کرد و لبهاش رو جمع کرد. مشتش رو از دور دستم باز کردم و پلهها رو به سختی پایین رفتم. سرم کمی سبک شده بود و احساس خوابآلودگی داشتم. وقتی وارد اتاق شکنجه شدم، اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد، سوختگی متورمی بود که روی گونه بازرس بود. با صدای کشیده گفت: - زود به زود دلت برام تنگ میشه! اینبار حتی سرش رو بلند نکرد تا من رو ببینه. ساندویچ رو به طرف دهنش بُردم که صورتش رو با وحشت عقب کشید. نفسنفس میزد. - نترس! مشعل اونجاست. به دیوار اشاره کردم، نگاهش رو از صورتم جدا نکرد. چونهام رو بالا گرفتم و گفتم: - باید انرژی داشته باشی که کمکم کنی، بخورش! همبرگر رو نزدیک دهنش بردم ولی دندونهاش رو قفل کرده بود. آهی کشیدم: - چرا همیشه راه سخت رو انتخاب میکنی بازرس؟ دست آزادم رو روی گلوش گذاشتم و فشردم. طولی نکشید که دهنش رو برای بلعیدن اکسیژن باز کرد. ساندویچ رو توی دهنش چپوندم و دستم رو از روی گلوش برداشتم. با نگاه مشکوک براندازم کرد. - خوشمزست؟ انگشتهای چربم رو با مالیدن به پیرهنش، تمیز کردم و گفتم: - ویل میگفت با خون تازه روباه درستش کرده، امیدوارم طمعشو دوست داشته باشی.- 110 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست و شش🩸 هلال ماه با ابرهای سیاهِ شب محاصره شده بود اما با گستاخی تمام، همچنان میدرخشید. از پشت پنجره میتونستم ببینمش. روز اول به پایان رسیده بود و فقط دو روز دیگه، مهلت داشتم. ادموند خوشحال بود، احتمالا با لیندا شکست من رو جشن میگیرن و لحظهشماری میکنن تا این دو روز هم به پایان برسه. از پنجره فاصله گرفتم. صدای گریه ضعیفی از آشپزخونه شنیده میشد. وقتی به آشپزخونه رفتم، دیدمش. کلارا بود که زانوهاش رو بغل گرفته بود و بیصدا اشک میریخت. وقتی نزدیک شدم، عکس توی گوشیش توجهم رو جلب کرد. یه سلفی از خودش و متیو که توش، تیشرتهای ست پوشیده بودن و با انگشتهاشون قلب درست کرده بودن. کلارا متوجه من شد. دماغش رو بالا کشید و با آستین لباسش، صورتش رو پاک کرد. وقتی دید دارم به گوشیش نگاه میکنم، از روی زمین برشداشت. بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه، پرسید: - چیزی میخواستی؟ یخچال رو باز کردم و همبرگرم رو برداشتم. چشمم به نوشیدنی روی میز افتاد، لیوان رو برداشتم و یکنفسه سرش کشیدم. کوکتل کلاسیک بود. تُندی کوکتل، گلوم رو زد و باعث شد چشمهام رو برای چندلحظه ببندم. قبل از اینکه از آشپزخونه برم، پرسیدم: - خیلی دوسش داشتی؟ پشت به کلارا بودم و نمیتونستم صورتش رو ببینم. فینفین کرد و با صدای لرزونش لب زد: - هیچوقت کسیو اندازه متیو دوست نداشتم. سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم. نیک رو دیدم که با فاصله کمی ایستاده بود و نگاهم میکرد. کلارا از پشت سرم گفت: - واسه چی میری پایین نارسی؟ همینطور که به نیک نگاه میکردم، جوابش رو دادم: - باید بهم بگه چطور بلادبورنو پس بگیرم. لحظاتی سکوت کرد و بعد با صدای بلند از تعجب پرسید: - مگه بازرس زندهست؟!- 110 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 49 پاسخ
-
- 1
-
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست و پنج🩸 نفس کلارا حبس شد و برای لحظاتی، حتی پلک هم نزد. دستهام رو روی سینه جمع کردم و دوباره به پیکر سنگی مقابلم نگاه کردم. با لکنت گفت: - چرا این شکلی... منظورم اینه که کمی... فقط کمی غیرعادیه. سرم رو به نشونه تایید، تکون دادم. کلارا اولین و احتمالا تنها کسی بود که هویت مجسمه رو براش فاش میکردم؛ خودش هرگز این رو نمیفهمید. - آخرین باری که مامانو دیدم، همین شکلی بود. انگشتهای باریک و سرد کلارا با هدف همدردی، دور بازوم پیچیده شد. به چشمهای اشکآلودش نگاه کردم. با لبهای برچیده گفت: - متاسفم. - تخمچشمهاش از حدقه جدا شده بود و روی زمین افتاده بود... با این وجود، نگاشون کن! هنوزم دارن منو تماشا میکنن. اون روزم همینطور داشتن نگام میکردن. کلارا همیشه بیدرنگ از کنار پیکر میگذشت تا مبادا اتفاقی، نگاهش بهش بیوفته؛ حالا ولی تمام قد در کنار من ایستاده بود و مجسمه مادر رو نگاه میکرد. - نمیتونم تصور کنم چقدر بهت سخت گذشته. هربار چشمهام رو میبستم، این تصویری بود که میدیدمش. این رو به کلارا نگفتم و با ملایمت، بازوم رو از بین انگشتهای یخیش آزاد کردم. به دستش خیره شد. پرسیدم: - چی شد؟ دستش رو بست و شونه بالا انداخت. - چیز مهمی نیست، برای یه لحظه فکر کردم انگشتهام گرم شدن. دستم رو مشت کردم. کلارا برای خوردن ساندویچش، من و مجسمه مادر رو ترک کرد. باید به اتاق شکنجه بر میگشتم.- 110 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست و چهار🩸 وقتی به طبقه بالا برگشتم که کلارا از خواب بیدار شده بود و چشمهاش پُف داشت. با مُشت، چشمش رو مالید و همونطور که خمیازه میکشید، پرسید: - به بچهها بگم جنازه رو تمیز کنن؟ به انتهای راهپله که توی تاریکی گم شده بود چشم دوختم و جوابی ندادم. با صدای ملچ ملوچ، سرم رو بالا گرفتم. ویل بود که داشت یکی از اون ساندویچهای مخصوصش رو میخورد. قطرات خون، دور دهن و حتی روی پولیور آبیرنگش به چشم میخورد. با تشر گفتم: - کِی یاد میگیری با دهن بسته غذاتو کوفت کنی؟ ساندویچ نصفهاش رو بالا گرفت و گفت: - میخوری؟ اجازه نداد جوابش رو بدم. جلوتر اومد و با لُپهای باد کرده از همبرگر ادامه داد: - نمیشه غذا نخوری نارسیس، من هیچوقت ندیدم حتی توی رستوران چیزی بخوری. اگه بدنت خون کافی دریافت نکنه، تحلیل میره و به استخون میرسه. تو که نمیخوای همچین اتفاقی بیوفته، میخوای؟ به این شاهکار نگاه کن! با دستای خودم درستش کردم، با خون تازه و غلیظ. اوم! با لذت، گاز بزرگتری به ساندویچش زد. با فکری که به سرم زد، ابرویی بالا انداختم و به ویل گفتم: - ساندویچ منو بذار یخچال! سرش رو تکون داد و گفت: - نارسیس، خون وقتی به یخچال برسه، خاصیت خودشو از دست میده و بدمزه میشه، حتی رنگش هم عوض میشه. میدونی چیه؟ تو باید صفحه اینستاگرام منو جدی بگیری، اونجا درباره همه اینا توضیح دادم.... نیک؟ عشقم میشه یکی از پستهامو برای نارسیس بفرستی؟ صدای نیک از آشپزخونه بلند شد: - بلاکمون کرده. ویل آخرین تیکه همبرگرش رو بلعید و گفت: - میگم نارسیس، حالا که اینجاییم، میشه اون مجسمه رو از وسط سالن خونهت برداری؟ اینکه اینو بهت بگم خیلی برام سخته ولی... سرش رو نزدیک کرد و با صدای آرومتری ادامه داد: - هربار میام اینجا، شب کابوس میبینم. اون یکم زیادی... کلارا سرفه نمایشی کرد تا ویل رو متوجه دوستپسرش کنه. نیک، پشت سرمون دست به کمر زده بود و داشت با ابروی بالا اندخته، اونو میپایید. ازشون فاصله گرفتم و ناخواسته به طرف مجسمه رفتم. کلارا پشتسرم بود و موقع راه رفتن، دمپایی روفرشیهای خرگوشیش، روی زمین کشیده میشد. مقابل مجسمه ایستادم و برای دیدن صورتش، سرم رو بالا گرفتم. کلارا با صدایی که تحت تاثیر مجسمه، آروم شده بود، زمزمه کرد: - یا مسیح! واقعا ترسناکه. - اون مادرمه.- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست و سه🩸 با هر قدمی که بر میداشتم، بیشتر توی تاریکی فرو میرفتم. زیرزمین بوی رطوبت و تعفن به خودش گرفته بود. از آخرین پله پایین اومدم، برگشتم و به راهپله مارپیچی که خودم طراحیش کرده بودم، نگاه تحسینبرانگیزی انداختم. درِ اتاق شکنجه، از چوب کهنه و حکاکیشده با نقش چهرههایی فریادزن بود. کلید رو از آویز کنار در برداشتم و بازش کردم. در با صدای قیژ توی لولاش چرخید و من بازرس رو دیدم. نور ماه از روزنه پشتسرش که اندازه کف دست بود، روی صورتش راه پیدا کرده بود. متوجه من که شد، سرش رو بالا گرفت. هردو دستش رو از سقف بسته بودن و بین زمین و هوا معلق بود. - از جون من چی میخوای؟ خسته بود و کوچکترین تقلایی از طرفش نمیدیدم. در رو بستم و چند قدم برداشتم تا به وسط اتاق برسم. حالا بهتر میدیدمش. دستهام رو پشتم بردم و گفتم: - اون تبرو اونجا میبینی؟ به تبر بزرگی که به شکل باشکوهی آویزون شده بود نگاه کرد و دوباره چشم به من دوخت. - با تو میشه سه نفر که با این تبر کشته شدن. چشم باریک کرد. جلو رفتم و مشعل رو از روی دیوار برداشتم. آتش مشعل رو به طرف بازرس گرفتم که صورتش رو عقب برد و غرید: - چیکار میکنی؟ جونمو بگیر و تمومش کن! مشعل رو نزدیکتر بردم. باید میفهمید مرگ راحتی انتظارش رو نمیکشه. شعله به تیغه گونهش گرفت و فریادی از درد سر داد. مشعل رو عقب کشیدم و گفتم: - من آدمکُش نیستم بازرس، ولی شکنجهگر خوبیم. شاهدم هم... به اسکلت جمجمه گوشه اتاق، نگاه کوتاهی انداختم و ادامه دادم: - بیخیال. مطمئنم تو برخلاف اون، آدم حرف گوشکنی هستی و کمکم میکنی تا رستورانمو پس بگیرم. صورتش از شدت درد مچاله بود و توی هوا داشت به خودش میپیچید. مجبورم نکن آدم بَده بشم بازرس، دردش خیلی بیشتر از اینهاست.- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست و دو🩸 کلارا صورتم رو وارسی کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد، مستقیم ازم پرسید: - میخوای باهاش چیکار کنی؟ - سوار شو! ماشین رو روشن کردم و از خونه بازرس، دور و دورتر شدیم. من جاودانه بودم و تا به امروز گذر زمان، معنایی جز روشنی و تاریکی برام نداشت؛ اما دقیقا از لحظهای که پدربزرگ، مهلت سه روزه تعیین کرد، بازی عوض شد. چشمهام هر لحظه عقربههایی رو دنبال میکردن که هیچ قدرتی نمیتونست به عقب برشون گردونه. زمان داشت مثل دونههای شِن از توی مشتم سُر میخورد. هیچوقت اینقدر شکست رو به خودم نزدیک حس نکرده بودم. به کلارا نگاه کردم که چطور روی صندلی، توی خودش جمع شده بود و با دهن باز خوابیده بود. کاش به جای اون بودم و نارسیسی بود که خیالم راحت باشه قراره همه چیز رو درست کنه، شاید اون موقع میتونستم به چشمهام اجازه بدم خواب رو تجربه کنن. کنار خیابون توقف کردم. از ماشین پیاده شدم و از صندوق عقب ماشین، پتوی مسافرتی صورتیرنگ رو بیرون کشیدم. اینقدر توی ماشینم خوابش میبرد که چندماه پیش، این پتو رو براش خریدم. سوار شدم و پتو رو روش کشیدم. غرق خواب، صدایی شبیه نامنام از خودش درآورد و بیشتر توی خودش جمع شد. وقتی به خونه رسیدیم که خورشید داشت گورش رو گم میکرد. ماشین رو وارد حیاط بزرگم کردم که مملو از درختهای خشکیده بود. ماشین ویل رو دیدم. پیاده شدم و به سمت ورودی اصلی رفتم. در بزرگ با صدای بلندی باز شد. از سالن گذشتم و برای عنکبوت بالای سرم دست تکون دادم. نیک و ویل با دیدنم، حرفشون رو قطع کردن. - اتاق شکنجه؟ ویل برای جواب دادن، پیشدستی کرد: - بستیمش. یه جور ترسوندیش که زبونش بند اومده نارسیس. دوستشو میخواد! میگه تا وقتی دوستم نیاد، حرف نمیزنم. خنده سرخوشانهش توی سالن اکو شد. قبل از اینکه از راهپله پایین برم، گفتم: - کلارا رو بیارید خونه.- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
در خواست رصد و ویراستاری رمان یارگیلا | لبخند زمستون کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
عشقم ایشون رفته از تیم مدتهاست به @pen lady میتونید بسپرید🩷- 13 پاسخ
-
- 2
-
-
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست و یک🩸 دستم رو بالا گرفتم و مشتم رو باز کردم. بازرس با خستگی مفرطی، حرکات دستم رو دنبال میکرد و ساندویچ کالباس و خیارشور، هنوز همونجای قبلی بود. طولی نکشید که نیک و ویل جلو اومدن. بازرس پرسید: - اینا هم دوستاتن؟ بهشون اشاره کردم: - بازرس با ما میاد. ویل ضربهای به کمر بازرس زد که ساندویچ از دهنش بیرون پرید و روی پله افتاد. - راه بیوفت! همونطور که از من دور میشد، گفت: - حداقل بالشتمو هم بیارین، من بدون اون خوابم نمیبره. گوشه لبم به بالا کشیده شد. کلارا از پشت بهم نزدیک شد. از گوشه چشم، مچ دستش رو چک کردم. بهتر بود. - نمیتونیم با خودمون ببریمش. اینبار مستقیم به چشمهاش زل زدم که داشت بازرس رو دنبال میکرد. پرسیدم: - چرا نمیتونیم؟ انگشتهاش رو یکییکی باز کرد و صادقانه دلایلش رو برام شمرد: - موهاش چربه، اون کراوات بدترین انتخاب برای کُتشه، تازه پیرهنشم چروکه. نیشخند زدم. ویل و نیک، بازرس رو سوار ماشین خودشون کردن. پرسیدم: - خوشتیپها دیرتر میمیرن؟ شونهای بالا انداخت. - وقتی به خوشتیپها بیشتر حقوق میدی، احتمالا توی این مورد هم براشون تخفیف قائل میشی. - من کِی این کارو کردم؟ - وای نارسی! نگو که خودت متوجهش نیستی. حتی کارکنایی که هیکل عضلهای دارن هم بیشتر از بقیه حقوق میگیرن. یکم فکر کردم، حق با کلارا بود. ماشین ویل کمکم از دیدم خارج شد. نجواگونه گفتم: - متاسفانه بازرس، هیچکدوم از این امتیازاتو نداره که لطفم شامل حالش بشه.- 110 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست🩸 تنهای بهم زد و از اتاق خارج شد. دستم رو به پیشونی دردناکم گرفتم و سعی کردم فایل بازرس رو به خاطر بیارم. هیچ چیز به درد بخوری نداشتم که بتونم تحت فشارش بذارم، به جز یک چیز! با تمام پَستی که توی وجودم بود و همواره بهش افتخار میکردم، استفاده از این کارت برام قفل بود. تنها برگ برندهای که میتونست بازرس رو وادار به اطاعت از من کنه، تاریکترین راز زندگیش بود. باید از این راز به عنوان اهرمفشار استفاده میکردم، به خاطر رستوران... مجبور بودم. اگه این کار رو نمیکردم، بازرس راضی به همکاری نمیشد. در نهایت، باید توی خونه مینشستم و منتظر میموندم تا ادموند برای استخدام پیشخدمت توی رستوران باهام تماس بگیره. چشمم به آینهقدی توی اتاق افتاد. صورتم اینقدر آروم بود که انگار تنها مشکل عمرم، رنگ لاکم بوده. این چیزی بود که درباره خودم دوست داشتم. در واقع، یکی از هزارتا چیزی که درباره خودم دوست داشتم. - یادت نره رفتنی درو ببندی! بازرس بود که داشت با دهن پر حرف میزد. از اتاقخواب بیرون اومدم. باید از این کارت کثیف استفاده میکردم. به هر حال برای من، هدف همیشه وسیله رو توجیه میکنه. قبل از اینکه از در خارج بشه، بهش رسیدم. - نمیتونی بری! به سمتم که برگشت، یه ساندویچ کالباسِ دُرسته از دهنش بیرون زده بود. با صدای نامفهوم گفت: - چرا اونوقت؟- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره نوزده🩸 کراوات شُلش رو به سمت خودم کشیدم. انتظارش رو نداشت و غافلگیر شد. چشمهاش از حدقه بیرون زد و راه نفسش داشت هر لحظه تنگتر میشد. شمردهشمرده گفتم: - با من مثل حیوون دستآموزت رفتار نکن! کراواتش رو از دستم بیرون کشید، مقاومتی نکردم. زنده لازمش داشتم. گلوش رو مالید و سرفه کرد. گفت: - چه دوستِ...[سرفه] عصبانی! لبخند نمایشی به روش پاشیدم و گفتم: - راستش ترجیح میدادم با یه وعده غذای لذیذ از دوست جدیدم استقبال کنم، ولی حدس بزن چی شد؟ یه حرومزاده از راه رسید و رستورانمو پلمب کرد. بهم زل زد و برای اولینبار جدی شد. - روزی که جورج چهارم جامعه خونآشامی رو قبول کرد، دو تا قانون گذاشت. میدونی که؟ مکث کوتاهی کرد. خودش ادامه داد: - قانون اول، خونآشامها نباید تحت هیچ شرایطی به انسانها آسیب بزنن و دوم اینکه باید با خون حیوانی تغذیه کنن. اگه بلادبورن الان بسته شده، به خاطر اینه که من وظیفهمو درست انجام دادم... نگاه اجمالی به سر تا پام انداخت و آروم اضافه کرد: - برعکس بعضیا! - تو متوجه نیستی، نمیتونی رستورانو پلمب کنی، من نمیتونم بلادبورنو از دست بدم. شونهای بالا انداخت و نگاهش رو از من گرفت. - این دیگه ربطی به من نداره... خانمِ دوست!- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره هجده🩸 ابرویی تاب دادم و از روی مبل بلند شدم. به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم. با وجود بوتهای پاشنهبلندم، باز هم ازم قد بلندتر بود. ناراضی از این قضیه گفتم: - توی عکست زشتتر بودی. سوتی کشید و چشمهاش رو مالید. - ازم عکسم داری؟ فَنَمی؟! نیشخند زدم و نُچی کردم. - ولی تا وقتی به کارم بیای، میتونم دوستت باشم. دستهاش رو باز کرد و قوسی به کمرش داد. من رو کنار زد و با بیحوصلگی محض گفت: - خانمِ دوست! بکش کنار باید برم سرکار. - مگه شما آدما یکشنبه تعطیل نیستید؟ با چهره گنگ به سمتم برگشت و قبل از اینکه چیزی بگه، متوجه خُردهشیشههایی شد که تا چند دقیقه قبل، گلدون بودن. خواب از سرش پرید و با تعجب گفت: - گلدونو چرا شکوندی؟ - زشت بود. - تو بلکفرایدی خريده بودمش، هیچ میدونی قیمت اصلیش چنده؟! به صورت وارفتهش نگاه کردم و گفتم: - این در مقابل ضرری که تو به من زدی، هیچی نیست. - چیکار کردم؟ گلدونتو شکستم؟ چشمهام رو بستم و دم عمیقی گرفتم. نمیتونی بکشیش نارسیس! فعلا بهش نیاز داریم. چشمهام رو که باز کردم، اونجا نبود. دنبالش رفتم و درِ اتاقخوابش رو باز کردم. کلافه گفت: - دارم لباس میپوشم. حریمشخصی برات معنایی نداره؟ مقابلش ایستادم، انگشت اشارهام رو به سینهش کوبیدم و گفتم: - رستوران منو بهم برمیگردونی! - فکر نمیکنی وقتی یکی با لباسزیره، نمیتونی باهاش درباره مسائل کاری صحبت کنی؟ این یکی از قوانین مهم ما آدماست. فکم منقبض شد. از اتاقش ببرون رفتم و در رو به چهارچوب کوبیدم. جیغ زدم: - سریع باش! اگه منصفانه صحبت کنم، اون واقعا سریع عمل کرد. ظرف دو دقیقه، با پیراهن و کراوات و شلوار پارچهای از اتاق بیرون اومد. گفتم: - خب، حالا میتونیم... - جورابم! - چی؟ چنگی به موهاش زد. با نگاهش، اطراف خونه رو ورانداز کرد و گفت: - جورابم نیست. بدون جورابم نمیتونم بهت جواب بدم.- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
رمان مادرم ایران | ماهک کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای mAHAK N ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره هفده🩸 مقابل دری ایستادم که بازرس اون رو زردِ کَرهای رنگ زده بود. سنجاق مویی که توی دستم بود رو وارد قفل کردم و برای سلیقه تاسفبارش، افسوس خوردم. با چرخش دستم، قفل قدیمی با صدای تق باز شد. وقتی پدربزرگ بهم یاد داد چطور این کار رو بکنم، هشت سال بیشتر نداشتم. امتحانم رو خراب کرده بودم و توی حیاط اشک میریختم. پدربزرگ بود که پیدام کرد و پیشنهاد داد برگه رو از کمد خانم اسمیت بردارم تا جوابهام رو درست کنم. حالا من اینجا هستم. وسط خونه یه آدمیزاد که دیوارهای سبز و مبلهای داغون و خسته داره. در رو با احتیاط بستم و به اتاق نشیمن سرک کشیدم. هیچ قاب عکس خانوادگی روی دیوار یا میز نبود. تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد، کوه بزرگی بود که وسط آشپزخونه کشف کردم. کوهی از ظرفهای کثیف! بینیم رو با دو انگشت گرفتم. آخرین باری که این موجود، زبالههاش رو بیرون بُرده بود، احتمالا به انقلاب صنعتی برمیگشت. به نشیمن برگشتم و روی یکی از مبلهای داغونش نشستم. پاهام رو روی میز مقابلم دراز کردم و روی هم انداختم. گلدون شیشهایِ روی میز با ضربه کفشم پایین افتاد و صدای شکستنش، لبخند کمرنگی روی لبهای سرخم نشوند. صدای پاش رو شنیدم که داشت نزدیک میشد. با هیجان به روبرو چشم دوختم. بازرس با پیژامه و موهای ژولیده از مقابلم رد شد و بدون اینکه نگاهم کنه، به آشپزخونه رفت. نفسم بند اومد! چطور متوجه زنی به این زیبایی نشد؟ توی فایلش که ننوشته بود نابیناست. خمیازه بلندی کشید و در یخچال رو باز کرد. بطری آب کوچیکی برداشت و در حین خاروندن شکمش، اون رو سر کشید. وقتی دوباره به نشیمن برگشت، من رو دید، اما به سر کشیدن آب ادامه داد. بعد از نوشیدن قطره آخر آب، بطری رو از دهنش جدا کرد و نفس بلندی کشید. با صدای گرفته گفت: - با کی کار داشتی؟- 110 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
رمان آخرین قَسَم | zoha taraghijah کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای zoha taraghijah ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا