-
تعداد ارسال ها
1,150 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
47
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
رمان ترانه گناهکاران | آیناز فکری کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ایناز ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
مذهبی رمان نیکی و نارنج | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۱ سه بار استخاره کردم، همهاش بد آمد. چای، خوشرنگ نبود و هر چه مُهرههای تسبیحِ حاجبابا را میچرخاندم، معجزه نمیکرد. - نیکی گوشت به منه ورپریده؟ نفهمیدم ننه کِی به آشپزخانه آمد. دهانش را که به شماتت من باز کرد، پَر چادر از بین لبهایش سُر خورد. پارچه این چادر را حاجبابا از سوریه برایش تحفه آورده بود. لبهایم لرزید و وسط حرفش پریدم: - ننه من دلم به اینکار نیست، تو با نیما حرف بزن! حرف تو رو میخونه. خودم میرم سرکار، پول رو پول میذاریم... ابروهای باریکش را در هم کرد و زیر لب استغفرالله گفت. چروکهای صورت نحیفش، به وقت غضب، بیش از پیش میشد. تشر زد: - با این وضع میخوای بری سرکار؟ با این وضع نیکی؟! زبون منو باز نکن، بیا بشین یه نظر ببیننت. دستم را به لبه کابینت گرفتم تا سرگیجهام با حرفهای ننه قمر دست به یکی نکند و مرا زمین نزند. نفسم هنوز بالا نیامده بود که سایه نیما روی سماور افتاد. انتهای پیراهن چهارخانهاش را زیر شلوار جینش چپاند و از لای دندانهایش غرید: - کجایی پس تو؟ تازه یادت افتاده ناز کنی؟ اینقدر منو سگ نکن نیکی! بابا من پیش این یارو آبرو دارم. طعم خون لبم، دهانم را زهرمار کرد و صورت تیره نیما، پیش چشمم تار شد. قطره اول اشکم که چکید، نگاهش نرم شد. شانههایم را با دستهای بزرگش فشرد و با لحن ملایمی گفت: - ببین چطور آبغوره گرفته نون تافتون! تو نمیدونی من اشکاتو میبینم، سیم میمام قاطی میکنه؟ انگشت شستِ زبرش را زیر چشمم کشید. قبل از اینکه برود، دستش را گرفتم. تسبیح حاجبابا، همچنان آواره دستم بود. تمام عجزم را از کاسه چشمهایم لبریز کردم و گفتم: - خودم پول عمو رو جورش میکنم، تو رو خدا نیما... دستش را عقب کشید، انگشتش به نخ تسبیح گرفت و پاره شد. مُهرههای سبز رنگ، یکییکی جلوی پایمان سقوط کردند. رو به ننه گفت: - سر و ریختشو درست کن، بعد بیارش! چیز بهتر نداشت بپوشه؟ شکمش دو متر جلوتر از خودشه. جمله آخر را زمزمهوار گفته بود، اما چنان بر روی سرم آوار شد که شکمم را با دستهایم پوشاندم. عرق شرم بر کمرم راه گرفت و گردن باریکم، در مقابلش خم شد. به محض اینکه نیما از آشپزخانه بیرون رفت، جنین با لگد دردناکی اعتراض کرد.- 1 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
- رمان عاشقانه
- هانیه پروین
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
روایتی نو از مادر شدن رمان ماه تَرَک | سایان کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای سایان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
رمان لاوشات | 𝐒𝐞𝐨𝐝𝐚 𝐌𝐨𝐡𝐞𝐛𝐛𝐲 کاربر نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Kim Seoda ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 44 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
-
- لاوشات
- 𝐒𝐞𝐨𝐝𝐚 𝐌𝐨𝐡𝐞𝐛𝐛𝐲
- (و 4 مورد دیگر)
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۳ مُشتهای خیسم را گشودم و نفس محبوسم را از سینه رها کردم. آقای کریمی چند لحظه قبل، وارد واحدش شده و در را برای من باز گذاشته بود. دست به دامن آن رگ دیوانهام شدم و پیش از آنکه پشیمانی یقهام را بگیرد، خودم را درون واحد پنج انداختم. عطر وانیل با غلظت تمام، مرا در بر گرفت و معده خالیام را بههم زد. شکمم را برای سبزی و نان سنگک مدرسه، صابون زده بودم اما تا این ساعت، احتمالا تنها چیزی که باقی مانده، استکانهای کثیف درون سینک آبدارخانه بود. - میخوای دم در بمونی؟ با پرسش او، به خودم باز آمدم. احتمالا گرفتن بینیام، بیادبی محسوب میشد؛ پس وانمود کردم عطر سایه، خفهام نکرده و با پای خودم، وارد خانه عشقشان شدم. چیزی نمانده بود از دیدن آنهمه نظم و قرینگی، پس بیوفتم! چیدمان خانهشان، آنقدر بینقص بود که حس کردم حضورم به خودی خود، دارد این نظم الهی را بر هم میزند. تنها چیز خارج از قاعده، ژاکت چرمی آقای کریمی، روی دسته مبل بود. مدام دور خودش میچرخید و من نمیتوانستم قاب عکس دونفره پشت سرش که به دیوار آویز شده بود را ببینم. به یکباره ایستاد، به طرف من برگشت و با وحشتِ افسار گسیختهای نگاهم کرد. سیبک گلویش تکان خورد وقتی پرسید: - تو... تو میدونی سایه کجاست؟ آب دهانم را قورت دادم. دو قدم به سمتم برداشت و من، دو قدم به عقب. دستهایش را باز کرد و گفت: - من نمیدونم اینجا چه خبره، شب به شب خونه میاومدم. از همسایهها شنیدم سایه با تو مشکل داشته... اینا مهم نیست. لبهای خشکش که انگار از زمان گم شدن همسرش تا کنون، آب بهشان نرسیده بود، لرزید. ادامه داد: - خواهش میکنم اگه میدونی سایه کجاست، بهم بگو! قسم میخورم به پلیس چیزی نگم، فقط لطفا... لطفا... زنمو بهم برگردون! عجز دیوانهواری در آن چشمها زبانه میکشید، به یاد نداشتم هرگز او را اینطور دیده باشم. حتی اگر روزی خورشید به زمین میرسید و همه چیز به آتش کشیده میشد، او زنده میماند تا ورزش روزانهاش را انجام دهد. با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفتم: - من... من نمیدونم. ناامیدی به صورتش سیلی زد و شانههایش سقوط کرد. روی مبل نشست و سرش را بین دستهای بزرگش فشرد. - سایه بدون من نمیتونه. من باید پیداش کنم، باید هر جور شده، پیداش کنم. اون به من نیاز داره... حالا که نشسته بود، میتوانستم آن قاب طلاییرنگ را به خوبی ببینم. سایه در پیراهن سفید و کلاه بزرگ ساحلی، بازوی مرد مقابلم را آنقدر محکم گرفته بود که پارچه آستین مرد چروک شده بود. داشتتد از توی عکس، به من لبخند میزدند. ناخودآگاه عبور آهِ آرامی، لبهایم را گرم کرد. مرد مفلوک مقابلم، همچنان داشت هذیان میگفت و با خودش حرف میزد. دهانم را بسته نگهداشتم تا افشا نکند که قلبم چطور دارد برای غمش تیر میکشد. باید هر چه سریعتر خانهشان را ترک میکردم. بدون حرفی، به طرف در رفتم. دستگیره را لمس کردم و از سردیاش، به خودم لرزیدم. صدای تیک باز شدن در، او را از رفتنم مطلع کرد. - ببخشید تو رو خدا... شما هم از کار و زندگی افتادید. گرفتگی صدایش اجازه نداد به خوبی همیشه، یک لبخند ساختگی سرهم کنم. دستهایش را در جیب شلوار جینش سُر داده بود و ایستاده، از فاصله دور، بدرقهام میکرد. گفتم: - مطمئنم پیداش میکنید. این، صرفا یک جمله دلگرمکننده نبود، من یقین داشتم که مرد مقابلم، سایهاش را خواهد یافت. او اما حرفم را جدی نگرفت. لبخند یکطرفهای زد و گفت: - ممنون خانمِ... - صالحی، مائده صالحی. چشم ریز کردم تا کوچکترین تغییر در چهرهاش را زیر نظر بگیرم. سرش را تکان داد و گفت: - ممنون خانم صالحی. چند لحظه بیشتر به او فرصت دادم. از جایم جُم نخوردم و احمقانه، انتظار کشیدم. منتظر اینکه بشکنی در هوا بزند و عذرخواهی کند که چرا زودتر مرا نشناخته، اما این اتفاق نیافتد. وقتی پرسید: - چیزی میخواید بگید؟ چشمهایم را محکم به رویش بستم و اجازه دادم تمام سلولهای امید در وجودم، منقرض شوند. به خوبی میدانستم که او، نام تمام شاعران و نویسندگان معاصر را به علاوه نام آثار و تاریخ تولدشان، از بر است. تاریخ انقضای تمام خریدهایش را با یک نگاه در فروشگاه به یاد میسپارد و احتمالا هنوز هم فرمول محاسبه شتاب یک جسم را به خاطر دارد. آیا من تنها نامِ فراموش شده در ذهن او بودم؟ درِ واحد پنج را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. اجازه دادم قطره اشکی که تمام مدت سرکوب کرده بودم، ابراز وجود کند.- 13 پاسخ
-
- 14
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تولدت مبارک باشه سایان جان
امیدوارم امسال، برات اتفاقات شیرین و پولهای هنگفت به همراه بیاره. شک ندارم بهترین سال زندگیته^^
-
کودکان کار رمان رخنهی حقیقت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 2 پاسخ
-
- 5
-
-
- ازدواج اجباری
- عاشقانه💗
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 114 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان تئاترِ شاه و شوالیه | تارا دوستی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای tara ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۲ زمان از گذار همیشگیاش باز ماند و در فاصله بین من و او، منجمد شد. مامور پلیس از این قائده مستثنی بود که پیش از رفتن، شانهاش را فشرد و گفت: - بهتون خبر میدیم آقای کریمی، امیدتون به خدا باشه. انشالله که صحیح و سلامت پیداشون میکنیم. انگار پریشانحالیِ آقای کریمی، زبانش را سِر کرده بود که چیزی نگفت و به تکان دادن سر، اکتفا کرد. جناب سروان، مقابل آسانسور ایستاد و پیش از آنکه وارد اتاقک آن شود، نگاهش، خاک چشمهایم را شخم زد. حالا فقط من و او بودیم. منی که انگار بحر تماشای او به این دنیا آمده بودم و اویی که شک داشتم اصلا متوجه حضور من بود یا نه. پلک زدم؛ این مرد قرار نبود قسط وام، یا هیچ یک قبضهای مرا بپردازد، باید به مدرسه میرفتم و کاری که بابتش حقوق میگرفتم را انجام میدادم. - مطمئنم پیداش میکنی. شانههای پهنش را دیدم که چگونه زیر آن پیراهن آبیرنگ، مختصر بالا پریدند. دستم را مشت کردم، زبانم از عقلم فرمان نمیگرفت. سرش را بلند کرد و نگاه آشنایش، به چشمانم پُل زد. میخواستم کیفم را از خانه بردارم، میخواستم به مدرسه بروم و برای سی و دو دختربچه پرسروصدا، درسِ "ادب از که آموختی" را تدریس کنم. باید مشقهایشان را امضا میکردم و پای هر کدام، یک جمله تشویقیِ متفاوت مینوشتم... پس چرا نمیرفتم؟ - ببخشید؟ رگههای سرخی در سفیدی چشمش، ریشه زده بود. موهایش آنقدر که چنگشان میزد، بههم ریخته و ژولیده به نظر میرسید. با تمام اینها، باز هم جذاب بود. اصلا به شوهر مفلوکی نمیماند که سه روز تمام، از زنش بیخبر مانده. لبم را با زبان چرخاندنی، تَر کرده و گفتم: - گفتم امیدوارم پیداش کنی... یعنی حتما پیداش میکنی! انگار از خوابی عمیق، بیدارش کرده بودم که اینطور مبهوت، وا مانده بود. گوشه چشمش از دقت، چین افتاد و پرسید: - من قبلا شما رو دیدم؟ انگار جایی در اعماق قلبم، گلدان چینیِ گلهای لاله، از طاقچه سُر خورد. زمین افتاد و به صد تکه ناچیز و نازیبا مبدل گشت. نگاهم عقبنشینی کرد و روی سیمانِ سفید بیرونزده از بین سرامیکها افتاد. صدایش را شنیدم که گفت: - احتمالا قبلا آشنا شدیم... عذر میخوام، این روزا حواس درست و حسابی ندارم. فکر میکردم این واحد، هنوز خالیه. پشت بند عذر ناموجهش، آهی هم وصله کرد. خندهدار بود که مرا به خاطر نمیآورد. به جراحی بینی، کاشت ابرو و رنگ طلایی موهایم فکر کردم که در سالهای اخیر انجام داده بودم. حتی با در نظر گرفتن این تغییرات، باز هم حق نداشت مرا نشناسد. قدمی به عقب برداشتم تا به در، فضای کافی برای بسته شدن بدهم. همان لحظه، از جا پرید و گفت: - صبر کن... لطفا! دستگیره در را در مشتم نگهداشتم. تیر نگاهم را به سمت کالبدِ کلافه و سردرگمش نشانه رفتم. پرسید: - چند دقیقه وقت داری؟ سرم را تکان دادم. انگار لبه تیز آن گلدان چینی، زبانم را بُریده بود. تا دهان باز کرد، دو صدای بلند زنانه، از راهپله به گوشمان خورد. - ای وایِ من! بهت گفتم اون پدرسگ گرون میده سولماز، چرا گوش نکردی؟ بده ببینم... واسه چی ترب نذاشته تو سبزیت؟ سولماز و ملیحه را دیدم که گوشهای از چادرهایشان را به دهان گرفته بودند تا مبادا از سرشان بیفتد. هنهِن کنان، پاهای تپلشان را از پلهها بالا میکشیدند تا اینکه ما را دیدند. ملیحه موهای سفیدش را به زیر چادر راند و گفت: - سلام آقای مهندس، سلام مائده جان. خدا بد نده! چیزی شده؟ سولماز سقلمهای به او زد که باعث شد کیسه سبزیاش تاب بخورد. گفت: - مگه نمیدونی؟ خانومش گم شده. ملیحه به صورتش سیلی زد و چشمهای سبز رنگش، درشت و جاندار شدند. - خدا مرگم بده! راست میگه آقای مهندس؟ سایه جان گم شده؟ آقای کریمی با توضیح کوتاهی، کنجکاویشان را رفع و آنها را راهی خانههایشان در طبقه بالا کرد. فرصت خوبی داشتند تا با هم سبزی پاک کنند و از زن زیبای طبقه پایین بگویند که گم شده بود. آقای کریمی در واحدش را باز کرد، چشمهایش را بست و نفس عمیقش را طوری به سینه فرو فرستاد که گویی سالهاست اکسیژن به آن ریههای تشنه نرسیده بود. به طرفم برگشت و گفت: - جلوی همسایهها درست نیست، بیا تو لطفا! سرم را به چپ و راست تکان دادم؛ علناً از چند دقیقه قبل، لال شده بودم. چشمهای بیقرارش را به صورت پُف کردهام دوخت و با عجز گفت: - بیشتر از چند دقیقه وقتتو نمیگیرم، خواهش میکنم. قبل از اینکه شانس مخالفت داشته باشم، عطر شیرین زنانهای، زیر دماغم زد. نامش را نمیدانستم، اما بوی وانیل و بادام میداد. آخرین باری که سایه را دیدم، پوست سفید گلویش را به همین عطر آغشته کرده بود.- 13 پاسخ
-
- 15
-
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام و وقت بخیر نویسنده محترم
لازمه به محضرتون برسونم که نام انتخابی رمانتون، تکراریه. رمان معروفی با همین اسم وجود داره و رمان شما شانس بالا اومدن در سرچ گوگل رو از دست میده.
لطفا اسم جدیدی برای رمانتون انتخاب کنید خوشگل من
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ویراستاری و فایل رمان به پایان رسید. @QAZAL نویسنده محترم لطفا تعهد بدین: من ...... (نام و نامخانوادگی) خالق اثر محکوم به عشق، رمانم را در سایت نودهشتیا منتشر کرده و هیچگاه درخواست حذف آن را نخواهم داشت.- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
رمان بازگشت آلفا از سایه مولوی نویسنده انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: بازگشت آلفـــا 🖋 نویسنده: @سایه مولوی از نویسندگان اختصاصی انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، فانتــزی 🌸 خلاصه داستان: راموس گرگینهای است از نسل آلفا و جانشین پادشاهی، اما با چند تفاوت فاحش. تفاوتهایی که سرزمینی را به خط نابودی میکشانند و طایفهای را... 📖 برشی از رمان: – چون من وقتی که تبدیل میشم هم قدرت زیادی ندارم. 🔗 لینک دانــــلــود فایل رمــان: https://98ia-shop.ir/2026/03/01/دانلود-رمان-بازگشت-آلفا-از-سایه-مولوی-ک/ -
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۱ تا به حال آنقدر به یک مامور پلیس نزدیک نبودهام که بوی تند عرقش، زیر بینیام بزند. از این بابت مطمئنم که هیچ پلیسی، وارد خانهام نشده و روی مبل دستدومی که پایه پشتش شکسته، ننشسته بود... حداقل تا امروز. دستهایم را مقابل شکمم در هم قفل میکنم. نمیدانستم این وضعیت را چطور به آقای راهبر توضیح خواهم داد. اگر به او بگویم، باور میکند؟ حتی اگر شانس با من یار باشد و حرفم را باور کند، از کجا معلوم وقتی قند درشتی روی زبانش میگذارد و چایش را هورت میکشد، این قضیه را با همکارانم در میان نگذارد؟ میتوانستم ببینم که "پلیس در خانه خانم صالحی!" سرتیتر غیبتهایشان میشد. - خانم صالحی؟ نگاهم را از لبه میز که خراش بزرگش توی ذوق میزد، گرفتم. به ذهنم فشار آوردم تا نامش را به خاطر بیاورم؛ بهزادیپور، بهزادیپناه... آهان! چانهام را بالا گرفتم و گفتم: - جناب بهروزپور... اصلاح کرد: - سروان پیروزفر هستم. صدایش طوری به گوش میرسید، انگار تکه نان صبحانهاش، در گلویش گیر کرده بود. تلاشی برای نگهداشتن نامش در حافظهام نکردم و همینطور که به ساعت دیواری نگاه میکردم، گفتم: - من باید به مدرسه برسم، خیلی دیرم شده. لب گوشتی پایینش را بلعید و گوشه چشمهایش چین افتاد. گفت: - معلم هستید. این یک جمله پرسشی نبود؛ با این وجود، سر تکان دادم. سپس برای چهارمین بار در پنج دقیقه گذشته، دستی به انتهای مقنعهام کشیدم. فرصت نکرده بودم خودم را جلوی آینه چک کنم، حس میکردم کج پوشیدمش. سروان با تن صدای تیز، طوری که گویی مچم را گرفته باشد، گفت: - وقتی بهتون گفتم همسایهتون گم شده، اصلا تعجب نکردید. پای راستم که تا آن لحظه روی پارکت ضرب گرفته بود، متوقف شد. باید همان روز که متوجه پارگی جورابم شدم، آن را میدوختم یا حداقل دور میانداختم. شانهای بالا انداختم و گفتم: - ارتباط نزدیکی باهاش نداشتم، حالا میتونم برم؟ تکیهاش را به مبل داد. آنقدر راحت درون خانهام نشسته بود که انگار تا ابد زمان داشتیم. پوست بیرون زده از گوشه ناخنم را کشیدم و او گفت: - من چیز دیگهای شنیدم. همسایهها میگن شما اصلا ارتباط خوبی با هم نداشتید و هر هفته صدای دعواتونو میشنیدن. نفسم را بیرون دادم و روی مبل تکنفره، پهن شدم. حداقل گوشیام خاموش بود و تماسهای آقای راهبر، استرس به جانم نمیانداخت. شمرده شمرده گفتم: - خب، درسته. سر موضوعات پیشپا افتاده باهام دعوا راه میانداخت؛ مثل صدای موزیک، کفش مهمونام، شارژ آسانسور... ولی در همین حد. ابروی نامرتبی که تارهای سفیدش رو به افزایش بود را بالا انداخت و پرسید: - پس میتونید بگید پنجشنبه شب، حول و حوش ساعت هشت، کجا بودید؟ لرزی خارج از کنترل، به بدنم کوبید و این، از چشم سروان دور نماند. اخم کردم تا جدی به نظر برسم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: - خونه بودم، داشتم کتاب میخوندم. - چه کتابی؟ خیلی سریع این را پرسید. قطعا این اولین باری نبود که با یک دروغگو مواجه میشد، کارش را میدانست. چشم چرخاندم، انگار که میتوانستم در هوای بینمان، اسم کتابی را گیر بیاندازم. سکوتم داشت طولانی میشد که به نزدیکترین گزینه، چنگ انداختم: - شاهنامه... داشتم شاهنامه میخوندم. نمیدانم من اینطور خیال میکردم، یا واقعا روی لبان پلیس، لبخند محوی از جنس "گیرت انداختم" بود. سرش را تکان داد و موهای پرپشتش جلو و عقب شدند. گفت: - خیلی هم خوب! منم هرشب برای دختر کوچیکم میخونمش، میتونم کتابتونو ببینم؟ چندبار پلک زدم. دهانم آنقدر خشک شده بود که انگار زبانم از دل شنهای کویر، سر برآورده. بیهدف، شلوارم را تکاندم و گفتم: - متاسفانه یادم نیست کجا گذاشتمش. قسم میخورم که اینبار سبیلهایش به وضوح خندید. تنها کتابهایی که در خانه میتوانست پیدا کند، فارسی و علوم و اجتماعی پایه چهارم بود. کمکم داشتم به این فکر میافتادم که این سوال و جواب، قرار است تا پاسی از شب به طول بيانجامد؛ تا اینکه بالاخره از مبل دل کند و بلند شد. دو طرف کاپشن خاکی رنگش را بههم نزدیک کرد اما برآمدگی شکمش، مانع وصال کاملشان شد. من هم بلند شدم و پشت سرش رفتم تا مطمئن شوم گورش را از خانهام گم میکند. - ممنون که همکاری کردید خانم صالحی. اگه چیزی یادتون اومد، حتما باهام تماس بگیرید. همسرشون خیلی نگرانن. پارچه شلوارم روی زمین کشیده میشد. همیشه شلوارهایم را طوری انتخاب میکردم که گشاد و بلند باشند؛ دوست نداشتم آتو به دست مدیر فضول مدرسه بدهم. سعی کردم خیالش را راحت کنم: - حتما همین کارو میکنم. ناگهان، در دو قدمیِ در ایستاد. لبم را گاز گرفتم و طعم رژلب ارزانقیمت کالباسی رنگم، در دهانم پخش شد. مزه آهن میداد. سروان به طرف من برگشت و گفت: - شمارهمو دادم خدمتتون؟ اگر میتوانستم سرش را به دیوار بکوبم، حتما این کار را انجام میدادم. در نهایت، لیست خریدم را از روی پیشخوان برداشتم و به دستش دادم. حداقل آنقدر ادب داشت که از خواندن ستونِ تخممرغ و پودر پاپریکا و مایع ظرفشویی، بگذرد. طرفِ سفید برگه را با شمارهاش خطخطی کرد و راضی نشد بدون نوشتن نامش، آن را به من برگرداند. - مجدد تشکر میکنم، فعلا خدانگهدار. وقتی قد صد و هشتاد سانتی جناب سروان کنار رفت، تازه متوجه قامت مچاله مردی شدم که جلوی در واحد پنج نشسته بود.- 13 پاسخ
-
- 18
-
-
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 36 پاسخ
-
- 2
-
-
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: ساختمان سایه نویسنده: هانیه پروین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی خلاصه: پس از ماهها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختمان سایه میشود. او خیال میکند گذشتهاش را فراموش کرده؛ حال آنکه آقای گذشته، در واحد روبرویی سکونت دارد...- 13 پاسخ
-
- 23
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
به پایان رسید.
-
ساندویچ تموم شد و در چندروز آینده، تاپیکش از دسترس عموم خارج میشه. اگه منتظر بودید تموم شه تا بخونیدش، الان وقتشه.
-
رمان غریبه ای آشناتر از همه از شاهرخ کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: غریبـــه ای آشناتر از همـــه 🖋 نویسنده: @Shahrokh از نویسندگان اختصاصی انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، اجتماعـــی 🌸 خلاصه داستان: روزی دختری پُر شور و هیجانزده از عشق و زندگی بودم که برای بهدست آوردن لذت زندگی با پسر راننده مینیبوس چشم آبی کل ابیات فروغ را با جان و دل بوییدم و بهخاطر سپردم... 📖 برشی از رمان: – مامان به بابا گفتی؟ باز هم بدون اینکه بخواهم از دنیای خیالم بیرون کشیده شدم. – هان! چی؟! با حرص لوبیای در دستش را داخل سبد انداخته و غر زد. – مامان! قضیهی احسان رو.. . حواسم جمع حالتش شده، سر تکان دادم. -آهان! خواستگاری رو میگی. 🔗 لینک دانــــلــود فایل رمــان: https://98ia-shop.ir/2026/02/26/دانلود-رمان-غریبه-ای-آشناتر-از-همه-از-شا/ -
رمان سایه های ققنوس از نیلوفر آبی کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: سایـــه های ققنـــوس 🖋 نویسنده: @نیلوفرآبی از نویسندگان اختصاصی انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، مافیـــایی، درام 🌸 خلاصه داستان: سالها بعد، دختر کوچولوی جهان ربوده شده و به روسیه منتقل میشود. اکنون جهان، در دام ترس و امید، مجبور است از ویسپرا کمک بخواهد... 📖 برشی از رمان: – که برامون مثل گنجه، آره؟!… پس شما داشتین چه غلطی میکردین که دخترمو جلوی چشمتون از کشور خارج کردن، هان؟! 🔗 لینک دانــــلــود فایل رمــان: https://98ia-shop.ir/2026/02/25/دانلود-رمان-سایه-های-ققنوس-از-نیلوفر-آب/