رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

tara

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    27
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

tara آخرین بار در روز خرداد 19 برنده شده

tara یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

3 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

115 بازدید کننده نمایه

دستاورد های tara

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

60

اعتبار در سایت

  1. پارت بیست و پنجم هنوز آسمان از خاکستریِ کمرنگِ طلوعِ خورشید، پوشیده نشده بود. اما من، در سکوتِ شب، بیش از هر چیز به فکر فرو رفته بودم. عمارت غول‌پیکر، شاید چون دیواری سترگ بر سرم فرود آمده بود. اما اکنون، بیشتر شبیه معما بود. آن دیوارهای بلند و سرد، گویی نگین‌های تاریکی بودند که همچنان در عمقِ ذهنم و در تار و پودِ افکارم گیر کرده بودند. در ذهنم با خود حرف می‌زدم: « چقدر پول؟ ای بابا.. این همه ثروت، چقدر می‌تونه خطرناک باشه؛ چقدر آدم‌های خطرناک اطرافش می‌لولن؟ باید نزدیک‌تر شم. باید بفهمم پشت این همه وقار و ثروت، چه خبره!» پیشنهادهایش از کنارم می‌گذشتند. اما من، سرم پر بود از سوال‌هایی که شاید پاسخشان را، همین عمارتِ تاریک، پنهان کرده باشد. سنگینیِ افکار، در سرم با صدایِ صبحگاهیِ باد درهم آمیخته بود. هنوز در همان افکار غرق بودم که نفسی عمیق کشیدم. شلوارم را مرتب کردم و با خود اندیشیدم: «امروز باید بازی رو شروع کنم. باید نزدیک‌تر بشم!» *** صبح، با آن پیراهنِ رسمی که باید نماینده‌ی حرفه‌ام باشد، سوار ماشین شدم. ماشین، فقط یک وسیله نبود؛ یک یادآوری بود. یادآوری برای رسیدن به آنچه که از صبح تا پاسی از شب، افسارِ افکارم را در سرم می‌کشید. در را که باز کردم، بویِ بی‌روحِ روزهایِ گذشته، همان حسِ شبِ گذشته، دوباره به سراغم آمد. راه افتادم. هیجان و نگرانی در وجودم موج می‌زد؛ گویی باید چیزی را ثابت می‌کردم، اما نمی‌دانستم چه! نمی‌دانستم چیست؛ اما می‌دانستم که باید بروم، بروم دنبالِ آنچه در ذهنم نقش بسته بود. جلوی درِ بزرگِ عمارت ایستادم. عقربه‌ها نشان می‌دادند که امروز با تأخیر خواهد آمد. گوشی را که برداشتم تا تماس بگیرم، او را دیدم. با همان استایلِ سنگین، همان تیپِ همیشگی، در حالی که عینکش را کمی پایین کشید، آمد. انگار که تکه‌ای از شب با او همراه بود. با سلامی کوتاه، راه افتادم. بویِ عطرِ گران‌قیمتش، تمام مشامم را پر کرده بود. این دخترِ ریزنقش، بیش از هر چیز، جوابِ سوال‌های من بود. کمی صدایم را صاف کردم. - امروز مقصدتون کارخونه هست؟ صدایِ خوش‌رنگ و بی‌تفاوتش، خالی از هر احساس و در عین حال، پر ازِ همان سردیِ بی‌رحم، پاسخ داد: - نه، امروز باید جای دیگه‌ای بریم؛ با هم! این هم آدرس. همان لحظه، این حرف، در سرم طنین‌انداز شد؛ یک نگاهِ سنگین، حسی که می‌گفت: «این روزها، دیگر قرار نیست عادی باشند.» داشتم در افکارم به سمتِ مسیری جدید می‌رفتم که یک‌باره متوجهش شدم. مرکز خرید؛ جایی که من هرگز انتظارش را نداشتم. ماشین را در پارکینگِ پر زرق و برقِ آن مرکز پارک کردم و به صورتِ دختر نگاه کردم؛ همچنان آن وقارِ خاصِ خود را حفظ کرده بود. بسیار سنگین، بسیار مطمئن، با آن عینکِ بزرگ و آن لبخندِ سرد؛ انگار که کل دنیا را زیرِ نگاهش داشت. پیاده شدم و در را باز کردم. گفتم: - همین‌جا منتظرتون هستم. همین‌طور که پیاده می‌شد، با همان سردیِ یخی، اما این بار با چاشنیِ تمسخر، گفت: - می‌خوام همراهم بیایی. ببینم انتخاباتت هم مثل فلافل سرخ کردنِت، خوب از آب درمیاد یا نه!
  2. پارت بیست و چهارم همین که از آن عمارتِ باشکوه و پر از ابهام فاصله گرفتم، اولین کاری که کردم، گرفتنِ گوشی و شماره‌گیریِ «مالک» بود. صدایِ زنگِ خوردنِ گوشی، سکوتِ سنگینِ ماشین را شکست. - الو؟ جانم ادیب؟ صدایِ همیشه خوش‌بین و حالا کمی کنجکاوِ مالک، از پشتِ خط آمد. - کجایی؟ کارت تموم شده؟ نفسم را با حرص بیرون دادم. - می‌خوام بیام دنبالت. - اوه! چشم، چشم. همین الان کارم تموم می‌شه. بیا دمِ کارخونه، همونجا منتظرتم. تلفن را قطع کردم و به سمتِ کارخانه راندم. هنوز از تصویرِ آن عمارتِ مجلل و آن دخترِ یخی بیرون نیامده بودم که صدایِ بوقِ ممتدی از پشتِ سرم آمد. از فکر بیرون آمدم و وارد لاین وسط اتوبان شدم. به سرعت ماشین افزودم و خیلی سریع به کارخانه رسیدم. تا خواستم با مالک تماس بگیرم، تقه‌ای به شیشه خورد؛ خودش بود، مالک. با همان لبخندِ همیشگی‌اش که حالا کمی شرورتر به نظر می‌رسید، در ماشین را باز کرد و نشست. بدونِ مقدمه، رویِ بازویم کوبید و با صدایِ بلند قهقهه زد. - اووو، آقا ادیب! چه آقایی شدی! ماشاءالله! چقدرم این ماشینِ زیرِ پات بهت میاد! پسر، تو دیگه کی هستی؟ چقدر دخترکش شدی تو این تیپ و قیافه! خنده‌ای خسته کردم. - ای بابا ! با همان صدای ذوق زده و شاد ادامه داد. - راست می‌گم دیگه! چقدر قیافه‌ت عوض شده. انگار نه انگار که امروز صبح تو خونه شلوار راه راه صورتی و زرد پات بود ! قهمقه ایی زد. چشم غره بدی برایش رفتم. سپس ماشین را روشن کردم و راه افتادم. پس از کمی سکوت مالک گفت: - خب، از اون دختره بگو.. چی شد؟ دیدی چقدر پولدارن؟ مالک، با همان اشتیاقِ همیشگی، پرسید. انگار که تمامِ دغدغه‌اش، همین بود جواب دادم. - آره، دیدم. یه عمارتی داشت که.. هیچی. آدم باورش نمی‌شه. مالک آه پر حسرتی کشید و گفت: - دیدی گفتم؟ اینا فرسنگ‌ها از ما جلوترن، ادیب. بویِ پول میدن؛ بویِ قدرت. صدایش کمی پایین آمد، انگار که داشت رازی را فاش می‌کرد. - ما هم باید مثلِ اونا بشیم. باید از هر راهی شده، قرارداد رو ببندیم. اون ۴ ماه دیگه، فرصتِ طلاییِ ماست. حینی که با دقت که به سخنانس گوش می‌دادم، دنده را عوض کردک. با لحنی دقیق جواب دادم. - آره، می‌دونم. ولی اون دختر..؟خیلی عجیبه. سرد و بی‌احساس. انگار نه انگار که تو یه قصری زندگی می‌کنه که ما فقط تویِ خواب می‌بینیم. مالک گفت: - طبیعیه. اینا از یه دنیایِ دیگه‌ان. ما باید بتونیم اعتمادشو جلب کنیم. باید نشون بدیم که ما هم می‌تونیم براش سود داشته باشیم. وقتی دید پولِ خوبی تو کاره، خودش میاد سمتِ ما. مالک، با اطمینانِ غریبی گفت: - این عمارت‌ها، این ثروت‌، همه‌ش از همین معاملاتِ کلان میاد. باید یاد بگیریم چطور واردِ این بازی بشیم. صدایِ قار و قورِ شکمم، حرف‌هایِ مالک را قطع کرد. هر دو ساکت شدیم. مالک، با لبخندی که حالا شیطنت از آن می‌بارید، گفت: - به به! شنیدم! حسابی ازت کار کشیده انگار! گشنه‌ته؟ خندیدم. - آره، راست میگه. خیلی. - خب، پس بهتره بریم یه چیزی بخوریم. یه ناهارِ حسابی بهت بدم. حقته! و با همین حرف، مسیر را به سمتِ جایی که قرار بود ناهار بخوریم، کج کردیم. در راه، حرف‌هایمان درباره‌ی نقشه، پول، و آینده‌ی پیش رو، ادامه داشت.
  3. پارت بیست و سوم «خشمِ جامد در انتظارِ آفتاب» عقربه‌های ساعت، مثلِ زخمی که روی زمان کشیده شده باشد، کند پیش می‌رفتند. پارکینگِ کارخانه، دیگر نه پناهگاه، بلکه سلولِ خفه‌کننده‌ی من بود. هشتِ صبح، وقتی آن دخترکِ مرموز را جلویِ ساختمانِ عظیمِ صنعتی رها کردم، تصور نمی‌کردم که خورشیدِ نیم‌روز را باید در پشتِ شیشه‌ی دودیِ جنسیس انتظار بکشم. بویِ فلزِ داغ و دود، حالا با بویِ تعفنِ اتلافِ وقت و خشمِ فروخورده آمیخته بود. چرتِ نیم‌روزی، مثلِ سمّی کند، تمامِ حواسم را ربوده بود. تکانِ ناگهانیِ ماشین، انگار پتکی بود که بر سرِ خوابِ نیم‌بندم فرود آمد. چشم باز کردم. تاریکیِ نیمه‌عمیقی که از شیشه‌ی ماشین به داخل می‌تابید، نشان می‌داد که عصر از نیمه گذشته. صدایِ کوبیدنِ محکمی روی شیشه، مثلِ پتکِ دوم، حواسم را کاملاً جمع کرد. دختر بود؛ با همان قیافه‌ی مصمم، با همان نگاهِ نافذ که پشتِ عینکِ تیره‌اش پنهان شده بود. صورتش، در آن نورِ کم‌جانِ پارکینگ، مثلِ مجسمه‌ای از یخبندان بود. با صدایی که از سردی‌اش دندان‌هایم به هم می‌سائید، گفت: - پشتِ اجاق گاز هم می‌خوابی؟ نفسِ عمیقی کشیدم، هوایِ سنگینِ ماشین را به ریه‌هایم فرستادم و با حرص بیرون دادم. این دختر، انگار تمامِ هنرش، تحقیر کردن بود. پیاده شدم، درِ عقب را باز کردم و همزمان، با صدایی که سعی کردم سرد و بی‌تفاوت باشد، گفتم: - ولی تو شکل و شمایلت به فلافل نمی‌خوره. منتظر ماندم تا سوار شود. وقتی خواست وارد ماشین شود، مستقیم تویِ چشم‌هایش نگاه کردم. نگاهی که سعی داشت تمامِ تحقیرهایِ درونم را فریاد بزند. با صدایی که قوی‌تر از قبل بود. و این بار، هیچ اثری از لطافتِ ظاهری‌اش نداشت، گفت: - خیلی گستاخی. و بعد، بدونِ هیچ حرفِ اضافه، در را بست و نشست. پشتِ فرمان نشستم. سکوتِ سنگینی بینمان حکم‌فرما شد. صدایِ نفس‌هایِ نامنظمِ من، تنها صدایی بود که سکوت را می‌شکست. بالاخره، با همان لحنِ سرد و بی‌روح، گفت: - لوکیشن فرستادم برات. اونجا می‌ریم. مسیر را طی کردیم. شهرداری، مناطقِ شمالیِ شهر، خیابان‌هایی که خانه‌هایشان قد کشیده‌اند و انگار دارند آسمان را می‌خراشند. جنسیس، مثلِ قایقی سیاه، در میانِ این دریایِ سیمان و شیشه، پیش می‌رفت. وقتی به مقصد رسیدیم، نفس در سینه‌ام حبس شد. عمارتی بود؛ نه یک خانه، بلکه یک قصر. دیوارهایِ بلند و سنگی، درهایِ آهنیِ عظیم و باغی که انگار هزاران سال قدمت داشت. نورِ غروب، بر رویِ پنجره‌هایِ بزرگِ عمارت می‌تابید و انعکاسِ طلاییِ وهم‌انگیزی ایجاد می‌کرد. با خودم چنین فکر کردم که این همه شکوه، این همه عظمت از کجا آمده؟ از پولِ مردم؟ از معاملاتِ کثیف؟ از سودهایی که در تاریکیِ شب چیده شده‌اند؟ این قصرها، فقط بناهایی از سنگ و آجر نبودند؛ انگار تاریخچه‌ای بودند از تمامِ حق‌هایی که پایمال شده بود، تمامِ صداقت‌هایی که فروخته شده بود و تمامِ اشک‌هایی که در پسِ این ثروتِ بادآورده، جاری شده بود. ماشین را جلویِ درِ آهنی پارک کردم. پیاده شدم. درِ عقب را برایش باز کردم. با صدایی که دیگر هیچ اثری از خشم یا حتی جدیتِ گذشته در آن نبود، بلکه فقط خستگی و اقتدارِ محض بود، گفت: - آقای ادیب، شما می‌تونید برید خونه. برای امروز مرخصید. فردا صبح، رأسِ ساعت، باید کارخونه باشم. بدونِ درنگ، در را بست و به سمتِ عمارتِ باشکوهش قدم برداشت. انگار که من، فقط یک وسیله‌ی نقلیه بودم، یک ابزارِ گذرا در مسیرِ اهدافِ بزرگترش. سری تکان دادم. حرفی برای گفتن نداشتم. سوارِ ماشین شدم و در سکوت، از آن عمارتِ پر از راز دور شدم. بادِ سردِ غروب، صورتم را نوازش می‌داد، اما سرمایِ درونِ من، با هیچ نسیمی از بین نمی‌رفت.
  4. پارت بیست و دوم ماشین، این قوطی فلزیِ عایق از دنیای بیرون، حالا برای من شده بود زندانیِ شیک. پارکینگ کارخانه، با آن سقف بتنیِ خاکستری و نورهای نئونیِ بی‌رمقش، فضایی گنگ و بی‌روح بود. بوی تندِ روغن سوخته و فلزِ داغ، که از لابه‌لای درهای بسته به مشام می‌رسید، با بوی چرمِ نوِ داخل ماشین در هم می‌آمیخت و فضایی خفه‌کننده می‌ساخت. من، ادیب، که باید مرکز ثقلِ هر ماجرا بودم، حالا به اجبار، تماشاگرِ صحنه‌ای شده بودم که نظمِ جهانم را بر هم ریخته بود. ذهنم، مثل پرنده‌ای زخمی، در قفسِ افکارم بال می‌زد. نقشه؟ اعتماد؟ آدم‌ربایی؟ تولید؟ کلماتِ سرد و ماشینی که در این لحظه، زیرِ بارِ سنگینیِ نگاهِ نافذِ آن دختر، رنگ باخته بودند. او، با آن چهره‌ی شیرین که حالا پشتِ دیواری از جدیت پنهان شده بود، مثل رازی بود که نباید به سادگی گشوده می‌شد. چگونه می‌توانستم کلیدِ صندوقچه‌ی اعتمادش را پیدا کنم؟ چگونه می‌توانستم آن لبخندِ گمشده را از گوشه‌ی لب‌هایش بیرون بکشم، تا شاید بتوانم زیرِ سایه‌ی آن، نقشه‌ی شومم را پیاده کنم؟ این دختر، با تناقضِ آشکارش، گویی آینه‌ای بود که حقیقتِ تلخِ درونم را به رخ می‌کشید. این قراردادِ چهار ماهه‌ی لعنتی، این هیولایِ غول‌آسا که در سکوتِ اعداد و ارقام نفس می‌کشید، حالا در دستانِ این دخترِ ناآشنا، به استخوانِ لایِ زخمِ استراتژیِ من تبدیل شده بود. پلک‌هایم سنگین شدند. هر چهره‌ای که از او در ذهنم مرور می‌کردم، با لحظه‌ی قبل در تضاد بود. آن سکوتِ ظریف، آن لطافتِ گندمیِ پوستش، آن چشم‌های درشتِ قهوه‌ای که چون دو چاهِ عمیق، مرا به درون می‌کشیدند و بعد، ناگهان، آن لحنِ خشک و بُرنده، آن اخمِ ناخواسته که صورتِ ظریفش را مثلِ سنگی در هم می‌پیچید. این دختر، مثلِ شعری بود که قافیه‌هایش مدام عوض می‌شد، و من در کشفِ وزنِ درستش، گم شده بودم. چرا باید این‌طور باشد؟ چرا او باید این‌قدر متفاوت باشد؟ دقیقاً در همین لحظه که ذهنم درگیرِ این پرسش‌های بی‌پاسخ بود، ناگهان صدایِ کوبیدنِ محکمی روی شیشه‌ی ماشین، مرا از عمقِ تفکراتم بیرون کشید. صدایی که انگار پتکی بود بر سرِ سکوتِ آشفته‌ام. - مالک! با عجله شیشه را پایین کشیدم. مالک بود، کنارِ ماشین ایستاده بود و با آن لبخندِ همیشگی‌اش که انگار تمامِ دنیا را به سخره می‌گرفت. کتِ کارخانه‌ای‌اش، که روی شانه‌های پهنش گشاد ایستاده بود، مثلِ پوستِ دومش شده بود. - به به! ادیب خان! هنوز این‌جایی؟ فکر کردم تا الان از این دختره دل کندی و رفتی پیِ کارت! صدایش در فضایِ بسته پارکینگ طنین انداخت. لحنش، مثلِ همیشه، ترکیبی بود از کنجکاویِ موذیانه و تمسخرِ پنهان. کلافگی‌ام، که تا آن لحظه زیرِ پوستِ آرامشم پنهان بود، حالا مثلِ آتشی شعله‌ور شد. کلماتش، مثلِ ذرّاتِ ریزِ گرد و غبار، در هوایِ دم‌کرده‌ی ماشین می‌رقصیدند و گلویم را می‌سوزاندند. - مالک! خفه شو! جوابم، بُرنده و تیز بود، انگار شمشیر کشیده باشم. اخمِ مالک، برای لحظه‌ای، جایِ لبخندِ همیشگی‌اش را گرفت. نگاهش، که تا آن لحظه پُر از شوخی بود، حالا جدی شد، اما نه از سرِ نگرانی، بلکه از سرِ کنجکاویِ عمیق‌تر. - چته؟ چی شده؟ با صدایی که هنوز از خشم می‌لرزید، خلاصه‌ای از برخوردِ اولیه‌ام با دختر را برایش تعریف کردم. از آن جدیتِ غیرمنتظره، از آن لحنِ سرد، از آن تناقضِ گیج‌کننده بینِ صورتِ شیرین و حرف‌هایِ نیش‌دارش. همان‌طور که حرف می‌زدم، صورتِ مالک تغییر می‌کرد. اول بهت، بعد حیرت، و سرانجام یک قهقهه‌ی بلند و بی‌امان. صدایی که انگار تمامِ پارکینگ را به لرزه درمی‌آورد. - وای! خدای من! یعنی تو، ادیب خان، این‌قدر راحت از پا در اومدی؟ خنده‌اش بند نمی‌آمد. صورتش از شدتِ خنده سرخ شده بود. - باورم نمی‌شه! واقعاً که! انگار این دختره اومده که حسابِ همه‌ی ما رو برسه! دستش را به نشانه‌ی تاسفِ ساختگی روی سینه‌اش گذاشت. - ولی خب.. راستش رو بخوای.. خوشم اومد! این را که گفت، اخمِ من عمیق‌تر شد. - چی خوشت اومد، مالک؟ - همین! همین که یه نفر پیدا شده که تو رو هم سرِ جات بنشونه! این‌طوری حداقل می‌فهمیم هنوز آدم‌هایی هستن که می‌تونن کارِ خودشون رو بکنن! سرش را تکان داد، انگار که دارم رازی بزرگ را برایش فاش می‌کنم. - ولی جدی می‌گم.. این دختره، اگه بتونه همه‌چیز رو اون‌طور که می‌خوایم پیش ببره و اگه بتونه انقدر محکم وایسه.. شاید واقعاً همون کسی باشه که باید باشه. نگاهش را به سمتِ ورودیِ ساختمان انداخت، جایی که دخترکِ مرموزِ ما، احتمالاً در حالِ اتمامِ جلسه‌ی مهمش بود. - حالا ببینیم.. وقتی بیرون میاد، باز هم همین‌قدر محکم وایمیسته؟ یا وقتی ببینه اوضاع دستِ کیه، رنگش می‌پره؟ چشمکی زد. - شاید لازم باشه یه نقشه‌ی جدید بکشیم.. یا شاید هم همین دردسر شیرینی که برامون درست کرده، خودش بهترین نقشه باشه!
  5. پارت بیست و یکم از خانه که بیرون زدم، هوا هنوز سرمای کُندِ اوایل صبح را در خود داشت؛ همان سرمایی که از لای استخوان می‌گذرد و جان را مبهوت می‌کند. پیراهن مشکی‌ام چون سایه‌ای بر تنم نشسته بود و شلوار پارچه‌ای هر گامم را جدی‌تر و سنگین‌تر جلوه می‌داد. در را بستم. نگاهم روی جنسیس مشکی‌ای افتاد که گوشه‌ی کوچه خوابیده بود؛ آرام، اما با حالتی از آمادگی در کمین. روی سقفش، سوییچ برق می‌زد. یعنی: «حرکت کن. بهانه‌ای نیست.» سوار شدم. بوی چرم تازه با سردی فلز در هم پیچیده بود. لحظه‌ای ضبط خاموش، خیابان تهی و تنها ضربان قلب من صدای زنده‌ی ماشین بود. فرمان را گرفتم و راه افتادم، سوی آدرسی که باید می‌رسیدم. اما هنوز نرسیده، او را دیدم. ظاهر شد. قدم‌به‌قدم؛ همراه با صدای پاشنه‌ی کفش، مثل تیک‌تاک ساعتی که در سکوت طنین دارد. کت‌وشلوار طوسیِ اندامی، عینک آفتابی تیره، موهای کوتاه و مرتب که پرتوِ نخستین نور صبح را چون تیغه‌هایی ریز بازمی‌تاباند. مینی‌اسکارف مشکی، ظریف و دقیق، دور گردنش پیچیده بود. آمد و کنار ماشین ایستاد. با حرکتی آهسته عینک را برداشت و در آن لحظه، نور بر چهره‌اش نشست. پوستش گندمی بود، نرم و روشن؛ از آن رنگ‌هایی که انگار گرمای آفتاب همیشه در رگ‌هایش مانده است. چشم‌هایش درشت و قهوه‌ای، اما نه یک قهوه‌ایِ معمولی، قهوه‌ایِ زنده و عمیق؛ انگار آدم را با یک نگاه در خود فرو می‌کشد. بینیِ کوچک و گرد، لب‌هایی طبیعی و بدون تزریق؛ نه ساخته‌ی دست، نه گرفتارِ تصنع. چانه‌ گرد و ریزش موهای کوتاه روی پیشانی، ساده و پرجسارت. همه‌چیزش لطیف بود؛ جز لحنش! بی‌مقدمه گفت: - زودتر باید برم کارخونه. سپس روی صندلی عقب نشست، انگار سال‌هاست راننده‌اش من هستم و این صحنه عادتِ هر روزه‌ی ماست. من هنوز میان خطوط صورتش سرگردان بودم که حرکت کردم. مسیر تا کارخانه در سکوت گذشت؛ اما سکوتی سنگین، از آن جنس که نفس کشیدن در آن هم حس می‌شود. از آینه نگاهش کردم. ساکت نشسته بود، سرش را به شیشه تکیه داده و نگاهش دنبال خیابان‌هایی که یکی‌یکی از کنار می‌گذشتند، بود. وقتی حرف نمی‌زد، چهره‌اش آرام و شیرین بود؛ لطافتی در چهره داشت که از خطوط نرم و بی‌زاویه ساخته شده بود. با خود گفتم: «اگر همین‌طور بمونه، می‌شه گفت دختر آروم و مهربونیه.» اما یاد آن صدای خشک افتادم: «زودتر باید برم کارخونه.» سرد، محکم، بی‌احساس؛ صدایی که با آن چهره نمی‌خواند. دوباره از آینه نگاهش کردم؛ لب‌ها بسته، چشم‌ها پشت عینک، اما حسِ جدیت از میان شیشه‌ها هم عبور می‌کرد. هیچ لبخند، هیچ گرمایی در چهره‌اش نبود. تناقضِ عجیبی بود؛ لطافت در صورت، صلابت در صدا. انگار دو نفر، دو زن، در یک تن اسیر بودند. وقتی به پارکینگ کارخانه رسیدیم، ماشین را آرام نگه داشتم. منتظر شدم پیاده شود، اما بی‌حرکت ماند. فقط گفت: - قرار نیست در رو باز کنی؟ اخمم در آینه افتاد. پاسخ دادم. - فکر می‌کنم دست داشته باشید. بی‌ آن‌که نگاهی بیندازد، گفت: - زود باش. دیرم شده. نفس عمیقی کشیدم. حرص در پوست تنم جوشید. پیاده شدم و در را برایش گشودم. پیاده شد؛ آهسته، با همان وقار عجیب. عینکش را زد و دوباره پیش رویم ایستاد. نگاهش از پس شیشه‌ی تار، همچنان تیز بود؛ نگاهی که حس می‌کردی از پوستت رد می‌شود. با همان صدای خنثی گفت: - مثل اینکه باید باهم کنار بیایم. کارت رو درست انجام بده. چرخید تا برود، اما پیش از نخستین قدم گفت: - تو ماشین منتظر بمون. جلسه‌م تموم که شد، باید بریم یه جا. زیر لب گفتم: - بله… چشم. لحنم فروخورده و سنگین بود، نه آن‌قدر بلند که بشنود، نه آن‌قدر آهسته که نگویم. رفت. و من ماندم با درِ نیمه‌بازِ جنسیس، نفسِ سنگین و تصویری که نمی‌دانستم قرار است دشمن شود یا دردسر؛ یا شاید هر دو.
  6. پارت بیستم نور صبح از پنجره روی پارچه‌ی گلدار سفره افتاده بود و لکه‌های نقره‌ای خورشید روی قاشق‌ها می‌درخشیدند. بخار چای، مثل نخ باریکی از آرامش بالا می‌رفت و در هوا حل می‌شد. بوی نان تازه با نعناع آمیخته شده بود. همین بوی ساده، تنم را گرم می‌کرد، ولی ذهنم سرد بود؛ درگیر طرحی که قرار بود همه‌چیز را عوض کند، بود. خاله پری با دقت بشقاب‌ها را می‌چید. هر بشقاب جای خاص خودش را داشت؛ انگار نقشه‌ی جنگ روی میز بود. مالک روبه‌رویم نشسته بود، بی‌صدا، با آن حالت همیشگیِ تمرکز بی‌رحم. لقمه‌اش روی بشقاب جا خوش کرده بود و فراموش کرده بود آن را بخورد. آرام به سمتم خم شد؛ طوری که صدای ظروف حرفمان را نشکنند. - ادیب، باید یه سناریو بسازیم. نمی‌تونیم یهو وارد عمل بشیم، باید خودِ اون بیاد سمت ما. من، تکیه‌داده به صندلی، زیر لب گفتم: - یعنی چی؟ یه داستان قلابی؟ مثلاً یه پرونده کاری؟ یا یه بدهی؟ مالک لبخند کم‌رنگی زد، نگاهش از گوشه‌ی چشم سمت خاله پری که با دقت نان‌ها را روی سینی می‌گذاشت رفت و سپس گفت: - دقیقاً. یه بهانه که تو رو کنارش نگه داره. باید حس کنه همه چی طبیعیه. خاله پری برگشت، دست به پهلو زد و ابرو بالا انداخت. - شما دو تا چی‌کار دارین می‌کنین که این‌جوری پچ‌پچ می‌کنین؟ سر صبحی با نون و پنیر انقلاب می‌کنید؟ صبح شنبه‌س، نه بازجویی پلیس! من خنده‌م گرفت. گفتم: - هیچی خاله، داریم فکر می‌کنیم چجوری با تو کنار بیایم! مالک با شوخی ادامه داد. - اگه یه روز خواستیم کسی رو اسیر کنیم، پری رو می‌گیریم، چون از همه زبون‌درازتره! خاله پری پوزخندی زد، بشقاب را روی میز گذاشت و گفت: - منو اگه بگیرین، تا ظهر خودتون التماس می‌کنین آزاد شم! از خنده منفجر شدیم و فضا لحظه‌ای از جدیت خالی شد. گفتم: - خاله جان، شوخی‌ بود.. ولی اتاق بالا رو زود تمیز کن، می‌خوایم یه مهمون بیاریم، می‌خوام همه چی مرتب باشه. خاله پرسید. - مهمونِ مهمه یا گروگان مهم؟ لبخندی زدم و با لحن شیطنت آمیزی، گفتم: - دوتاش. هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که موبایل ویبره رفت. صفحه‌اش سفید شد؛ شماره‌ای ناشناس به چشم خورد. لحظه‌ای به مالک نگاه کردم که با حرکت چشم گفت که جواب بدهم. تماس را که برقرار کردم، صدای ظریف دختری از پشت خط پیچید؛ گرم ولی با تیغی پنهان زیر لحنش. - آقای فلافلی. اخمم بی‌اختیار جمع شد. خاله پری سرش را بالا آورد و مالک ساکت شد. صدای دختر دوباره آمد؛ آرام اما سنگین. - ماشین سرکوچتون پارک شده. باید بیای دنبالم. لحظه‌ای طول کشید تا نفس پیدا کنم. گفتم: - چی؟ از کِی قرار بوده دنبالت بیام؟ صدای نفس بلندش در گوشم پیچید. بدون توجه ادامه داد. - بیشتر از ده دقیقه نباید منتظر بمونم.. پس از مکثی کوتاه محکم‌تر گفت: - آدرس رو اس‌ام‌اس می‌کنم. و تماس پایان یافت. اتاق به ناگه ساکت شد؛ فقط صدای بخار سماور بلند ماند. مالک آهسته گفت: - خب، به نظر میاد بازی رو شروع کرد. گوشی را پایین آوردم. نگاهم روی بخار شناور ماند؛ دلگیر و بی‌حرکت. دختر نقاب نداشت و حال نوبت من بود با نقشه به دنبالش بروم.
  7. پارت نوزدهم «سایه‌ای بدون نقاب» از دفتر که بیرون آمدم، هوا مزه‌ی فلز و دود می‌داد. کف کفش‌هایم روی زمین سیمانی بلندِ کارخانه صدای خش‌خش می‌داد و ذهنم هنوز بین جمله‌های او و آن نگاه سرد مانده بود. قدم‌هایم، بی‌هدف به سمت در خروجی کشیده می‌شد. نفس عمیقی کشیدم، بوی آهن با بوی تیز چربی سوخته در هوا مخلوط بود. خورشید دم غروب پشت سوله‌های بلند پنهان شده بود و سایه‌ی من در امتداد دیوار تا وسط حیاط کش می‌آمد. نمی‌دانم چرا، اما چیزی در رفتار دختر آزارم می‌داد؛ نه فقط تمسخرش، نه آن لحن سرد. چیز دیگری بود؛ نبودن نقاب. چطور ممکن بود کسی که طبق اطلاعات، باید ناشناس باشد، بی‌هیچ حفاظ و پوششی این‌طور آزاد در کارخانه حرکت کند؟ دستم، ناخودآگاه به سر شانه‌ام رفت؛ جای ضربان تند و خسته‌ی اعصابم را حس می‌کردم. از درِ آهنی بیرون آمدم، پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. هوای عصر سردتر شده بود، صدای بوق کامیون‌ها از جاده‌ی اصلی در می‌آمد. تلفنم را بیرون کشیدم و شماره‌ی مالک را گرفتم. دو بوق بیشتر نزد که صدای همیشه آرام ولی لبریز از وقار او آمد. - خب ادیب؟ هنوز اونجایی؟ قدم‌هایم را کند کردم، صدای موتور اتوبوسی در دوردست بالا آمد. گفتم: -یه سؤال دارم. این دختره، مگه قرار نبود ناشناس باشه؟ چرا بدون نقاب، بدون هیچ پنهانی، این‌طور راحت تو کارخانه رفت‌وآمد می‌کنه؟ لحظه‌ای سکوت آن‌سوی خط افتاد. فقط صدای تنفس آرام مالک می‌آمد. بعد با لحنی مطمئن و بی‌تردید گفت: - هویتش توی رخنه ناشناسه، نه تو کارخانه. اونجا کاملاً شناخته‌شده‌ست، رئیس امور مالیه. واسه همین کسی بهش شک نمی‌کنه. فکر کن وسط جمعیت وایساده اما هیچ‌کس باور نمی‌کنه اون همونیه که ما دنبالشیم. به تابلوی توقف اتوبوس خیره شدم؛ نوشته‌ها نصفه در نور زرد خیابان محو شده بود. پرسیدم. - پس ما از داخل کارخونه کاری نکردیم؟ - نه! از رخنه وارد شدیم؛ از طریق افراد نزدیک، از شبکه‌ی خونواده‌ی دبیری‌ها. اون مسیر بود که ما رو بهش رسوند، نه سوله‌ها و دفترها. اونا فقط پوسته‌ان، ادیب. اصل ماجرا زیر سطح اتفاق می‌افته. به سمت جاده برگشتم، اتوبوس آبی قدیمی ایستاد و درش با صدای باد باز شد. موبایل را آرام پایین آوردم، جواب ندادم، فقط نگاه کردم به آن نور کم‌رمق و مردی که از اتوبوس پیاده شد و در سایه محو گردید. ذهنم هنوز به چهره‌ی او برمی‌گشت؛ دختری که انگار چیزی برای پنهان‌کردن نداشت، چون خودش نقابِ دیگران بود.
  8. پارت هجدهم راهرو باریک بود؛ دیوارهای فلزی سرد، بوی روغن و صدای یکنواخت دستگاه پرس پایین. ادیب چند لحظه پشت در فلزی ایستاد، انگار وزن لولاها را حس می‌کرد. بعد آرام در زد. صدای بم و آرام میلاد از پشت در آمد - بیا تو. ادیب در را باز کرد و وارد شد. دفتر بزرگ و خلوت بود؛ میز فلزی براق، چراغ رومیزی زرد، قهوه نیمه‌خالی کنار دست و میلاد با پیراهن مشکی پشت میز، خیره به مانیتور خاموش. نگاهش را بالا آورد و بی‌احساس گفت: - بشین. اشاره‌ای کوتاه به صندلی روبه‌رو کرد. ادیب آرام قدم برداشت و نشست. کمی سرش پایین بود، اما چشمانش مراقب حرکت میلاد بودند. سکوتی چندثانیه‌ای جریان داشت، فقط صدای تهویه از بالا می‌آمد. میلاد دستش را چفت هم روی میز گذاشت، leaned forward، صدایش محکم‌تر شد - خب، خودت رو معرفی کن. - ادیب پارسا هستم. فوق‌لیسانس شیمی دارم، بیست‌وهشت ساله، اهل تهران. الان تو قشم یه مغازه‌ی فلافلی دارم و کارای از این قبیل هم تقبل می‌کنم. میلاد نگاهش کرد؛ نگاهش مثل خط‌کش دقیق بود، اندازه می‌گرفت و قضاوت نمی‌کرد. چند لحظه سکوت بینشان ماند. بعد میلاد گفت: - جالبه! فلافل تا تفنگ، مسیر کوتاهی نیست. ادیب آرام گفت: - مسیر هرچقدر سخت‌تر باشه، یادآور سفره. میلاد لبخند خیلی کوچکی زد. تا کنار میز قدم زد، دست‌ها به روی جیبش، صدایش محکم‌تر شد. - ادبیاتت خوبه، ولی من دنبال شاعر نمی‌گشتم. ادیب اخمش را به پیشانی‌اش افزود. - من این‌جا برای تست اومدم، نه شعر گفتن. میلاد به سمت دیوار رفت و چراغ هدف تیراندازی را روشن کرد؛ نور سفید روی تخته‌ی دایره‌ای افتاد. از داخل کشوی میز، اسلحه‌ی سیاه و خشاب‌پری درآورد و جلوی ادیب گذاشت. - خب، تست دقیقاً همینه. ادیب جا خورد، لحظه‌ای مکث کرد؛ نفسش بند آمد، آماده نبود. - الان؟ بدون تمرین؟ میلاد گفت؛ خشک و آرام. - زندگی فرصت تمرین به کسی نمی‌ده. ادیب یک لحظه فقط به تفنگ نگاه کرد؛ حس کرد همه‌ی صداهای کارخانه دورش محو شدند. سپس اسلحه را برداشت، وزنش را سنجید، خشاب را جا زد. میلاد قدمی عقب رفت. - پنج تیر. مرکز رو بزن. فقط مرکز. ادیب ساکت شد. نفس گرفت. نگه داشت. تق! تق! تق! تق! تق! پنج صدای پشت‌سرهم، گلوله‌ها همگی وسط تخته خوردند. دود باروت بالا رفت، بوی داغِ فلز با بوی قهوه‌ی سوخته قاطی شد. میلاد چند لحظه فقط خیره ماند، بعد لبخندی پنهانی زد. - بدم نمی‌زنی، آقای فلافلی. ادیب با لحنی آرام جواب داد. - غذا پختن هم تمرکز می‌خواد. میلاد خندید و گفت: - پس شاید بتونی جلوی آتش هم بایستی. در همین لحظه صدای تندِ قدم‌هایی از راهرو آمد. ادیب و میلاد هر دو برگشتند. در با صدای تیز باز شد و دختری کوچک‌اندام با کت و شلوار کوتاه، موهای قهوه‌ای آزاد روی شانه‌ها و یک مینی‌اسکارف کرم‌رنگ روی سرش وارد شد. صدایش بلند و پر از انرژی بود. - میلاد! چـخـبَره؟ دوباره داری کی رو بازجویی می‌کنی؟ میلاد فقط چشم چرخاند ولی ادیب ناگهان خشکش زد. دختر همان بود. همانی که دیشب شیشه‌ی ماشینش ترک خورد. چشم در چشم شدند؛ لحظه‌ای طولانی و سنگین.
  9. پارت هفدهم هوای خنکِ شب، بعد از گرمای پیست، حالا در فضای آرامِ پارکینگِ خانه، چون نسیمی آشنا صورتمان را نوازش می‌داد. چراغ‌های حیاط، نورِ زردِ ملایمی را روی سنگفرش‌ها انداخته بودند و سایه‌های کشیده‌ی درختان، رقصی خاموش را در سکوتِ شب بر پا کرده بودند. صدای دور شدنِ آخرین موتورسواران از پیست، انگار پژواکی ضعیف از هیجانِ داغِ چند لحظه‌ی پیش بود. مالک، با آن هیجانِ همیشگی‌اش که انگار هیچ‌وقت فروکش نمی‌کرد، در را باز کرد و با عجله داخل شد. عطرِ چایِ تازه دم‌کشیده، با بویِ ملایمِ چوبِ سوخته از شومینه‌ی خاموش، در فضا پیچیده بود. انگار خانه، بعد از مدتی غیبت، آغوشِ امن و آشنایش را به رویمان باز کرده بود - وای ادیب! تو ندیدی میلاد امروز چقدر عصبی بود! قشنگ معلوم بود که داره از درون می‌ترکه! مالک، همان‌طور که کلیدهایش را روی میزِ کوچکِ کنارِ در می‌انداخت، با صدایی که هیجانش در آن موج می‌زد، شروع کرد به تعریف کردن. - آدم روش نمی‌شد بهش نزدیک بشه. صورتش قرمز شده بود، داشت با خودش غرغر می‌کرد. هر کی یه حرفی بهش می‌زد، انگار می‌خواست سر طرف رو بخوره. روی کاناپه‌ی نرمِ کنارِ شومینه نشستم. هنوز حسِ فرمانِ موتور زیرِ دستم بود و ضربانِ قلبم، هرچند آرام‌تر، اما هنوز تند می‌زد. - میلاد؟ چرا اینجوری شده بود؟ یعنی نقشه همین‌قدر زود اثر کرد؟ مالک، با لیوانی چای در دست، کنارم نشست و با حالتی که انگار رازی بزرگ را برملا می‌کند، گفت: - اره فکر کنم. من یه کم باهاش حرف زدم، دیدم ترسیده. نه از اینکه بهش آسیب بزنن، از اینکه به جانِ عزیزانش.. صدایش آرام‌تر شد، انگار داشت حرف‌هایش را با دقت انتخاب می‌کرد. - داشت می‌گفت که حس می‌کنه یه خطری داره نزدیک می‌شه و نمی‌دونه چطوری باید جلوش رو بگیره. قشنگ معلوم بود که خیلی داره عذاب می‌کشه از این بابت. ناگهان، لبخندی روی لبم نشست. لبخندی که شاید کمی شیطنت‌آمیز بود. این ترسِ میلاد، دقیقاً همان چیزی بود که لازم داشتیم؛ اینکه بالاخره بفهمد خطر واقعی است، آن هم نه فقط برای خودش، بلکه برای ما. اینکه آن تیراندازیِ من به ماشینِ دخترِ نقاب‌دار، بی‌دلیل نبوده و حالا عواقبش را حس می‌کند. این بهترین خبری بود که امروز می‌توانستم بشنوم. بالاخره داشتیم اوضاع را تحت کنترل می‌گرفتیم. با قاطعیت گفتم: - خب، تو بهش چی گفتی؟ مالک لبخندی زد، لبخندی که سعی داشت آرامش‌بخش باشد، اما رگه‌هایی از اطمینانِ به توانایی‌های خودش در آن دیده می‌شد. - گفتم نگران نباشه. گفتم من کسی رو می‌شناسم که محافظِ خیلی خوبیه. از اون آدم‌های خیلی قدیمی، که قبلاً برای یکی از اون کله‌گنده‌های جنوب کار می‌کرده. کسی که می‌تونه از پسِ هر کاری بربیاد. ابروهایم را بالا انداختم. - محافظ کله گنده؟ فکر می‌کنی دروغ به این شاخ داری لازم بود؟ خنده شیطنت امیزی زدم. خنده‌ای زد و ادامه داد. - والا، میلاد وقتی اینو شنید، اولش یه کم جا خورد. بعدش گفت باید در موردش فکر کنه. گفت بهم خبر می‌ده. مالک چای‌اش را نوشید و لیوان را کنار گذاشت. - ولی خب، معلوم بود که داره بهش فکر می‌کنه. انگار که یه بارِ سنگین از رو دوشش برداشته شده باشه، فقط با شنیدنِ اینکه یه راهی هست. سکوتِ کوتاهی بینمان حاکم شد. صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی بود که در خانه شنیده می‌شد. تصویرِ میلادِ مضطرب و آن غریبه‌ی مرموزِ پیست، در ذهنم در هم می‌آمیختند. انگار که این داستان، آرام‌آرام داشت واردِ لایه‌های پیچیده‌تری می‌شد. و ترسِ میلاد، نقطه‌ی شروعِ جدیدی برای این پیچیدگی‌ها بود.
  10. پارت شانزدهم هوای خنک شب، صورت سمیر را نوازش می‌داد. آخرین بخارهای قیمه از دریچه‌ی آشپزخانه بیرون می‌زد و عطرش هنوز در هوا موج می‌زد، اما حالا با بوی گسِ بنزین و لاستیکِ گرمِ پیستِ مسابقه در هم آمیخته بود. سمیر همان‌طور که در را پشت سرش می‌بست، فریاد زد. - هی ادیب! یادت نره امشب مسابقه رو! اگه نبازیا! صدایش در فضای نیمه‌شب گم شد. من، در سکوتِ بعد از شام، احساس می‌کردم سیم‌های وجودم دارند دوباره کوک می‌شوند. نه برای شوخی‌های دیروز، که برای آن ضربانِ تندِ موتور، برای آن هیجانِ لبه‌ی تیغ. پیست مسابقه، اقیانوسی تاریک بود که چراغ‌های رنگیِ اطرافش، مثل ستاره‌های لرزان، در آن می‌درخشیدند. جمعیت پشت موانع جمع شده بودند، هیاهو و همهمه شان مثل موجی دائمی در هوا می‌پیچید. عطرِ تندِ قهوه و فست‌فود، با بوی فلزِ داغ و دودِ اگزوز ترکیب شده بود. کنار موتورسیکلتِ خودم ایستاده بودم. صدای غرشِ موتورهای دیگر، مثل زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه، گوش را می‌خراشید. حسِ آشنایِ پدالِ سردِ ترمز زیرِ چکمه‌ام، فرمانِ چرمی که در دستم بود، همه چیز انگار بخشی از خودم بود. به‌ سمت خط شروع رفتم. ردیف اول. کنارم، موتورِ سیاهِ یک‌دست و ناشناس ایستاده بود. هیچ علامتی، هیچ شماره‌ای، فقط سیاهیِ مات و غرشِ مرموزی که انگار از اعماقِ زمین می‌آمد. وقتی نگاه کردم، ناگهان قلبم فرو ریخت. این موتو، این سبکِ رانندگی، آشنا بود. یعنی ممکن بود؟ چهره‌ی موتورسوارش پشتِ کلاهِ فلزیِ براق پنهان بود، فقط دو شکافِ باریک برای چشم‌ها دیده می‌شد. اما حس می‌کردم نگاهش مستقیم به من دوخته شده. یک جور تنشِ نامرئی، مثلِ بارِ الکتریکی قبل از صاعقه، بین ما موج می‌زد. حیرت تمام وجودم را گرفته بود. چه کسی می‌توانست باشد؟ چراغ‌ها قرمز شدند. یکی، دو تا، سه تا… قلبم در سینه‌ام می‌کوبید، اما نه از ترس؛ از اشتیاق، از آمادگی. چراغ سبز شد. صدای غرشِ موتورها مثل انفجاری عظیم در شب منفجر شد. زمین لرزید. بادِ تندی به صورتم خورد. چرخِ عقبِ موتورسیکلم در جا چرخید و بعد، مثلِ تیری که از کمان رها شده باشد، به جلو شلیک شدم. موتورِ ناشناس بلافاصله پشتِ سرم بود؛ مثلِ سایه‌ای سیاه، چسبیده به من. اولین پیچ، بعد پیچِ بعدی. موتورِ او قدرتمند بود و وحشی. اما من، ادیب، اینجا غریبه نبودم. هر پیچ، هر خطِ مستقیم، مثلِ کفِ دستم برایم آشنا بود. آن شخصِ ناشناس، چند بار جلو زد. هر بار که فکر می‌کردم کار تمام است، صدایی مثلِ رعد از پشتِ سرم می‌آمد و او دوباره کنارم بود؛ گاهی حتی جلوتر. هر بار که من سبقت می‌گرفتم، با ضربه‌ای ناگهانی، دوباره پشتِ سرم قرار می‌گرفت. یک رقصِ مرگ و زندگی روی آسفالتِ داغ؛ انگار نه انگار که من مسابقه‌ی معمولی می‌دادم. انگار یک نفر داشت با تمامِ وجود، وجودِ مرا به چالش می‌کشید. در آخرین دور، در پیچِ مرگبارِ پایانی، او جلو بود. فاصله‌اش کم بود، اما نه آنقدر که نشود جبرانش کرد. نفسِ خودم را حبس کردم. موتورسیکلت را در آغوش کشیدم؛ با تمامِ قدرت. صدای غرشِ موتورِ من، انگار از اعماقِ وجودم بیرون می‌آمد. پیچ را با زاویه‌ای که فقط خودم بلد بودم، رد کردم. چرخ عقبم کمی لغزید، اما نه آنقدر که تعادل از دست بدهم. در خطِ پایان، درست در آخرین لحظه، با فاصله‌ای کمتر از یک متر، از او جلو زدم. صدای تشویقِ جمعیت، مثلِ سیلاب، در گوشم پیچید. نفس‌نفس می‌زدم. موتورسیکلتِ سیاهِ ناشناس، کنارم ایستاد. کلاهش را برنداشت. اما ناگهان، به سمتم خم شد، انگار ادای احترامی بود، بعد با غرشِ بلندی گاز داد و در تاریکیِ پیست ناپدید شد. به سمتِ سکویِ قهرمانی رفتم. رئیسِ پیست، مردی با صورتی چین‌خورده و چشمانی تیزبین، جلو آمد. - تبریک می‌گم، ادیب. مسابقه‌ی دیدنی بود. هیچ‌وقت همچین رقابتی ندیده بودم. من، در حالی که نفسِ تازه می‌کردم، گفتم: - ممنون. راستش، یه موتورِ دیگه هم بود که خیلی خوب بود؛ خیلی. رئیس پیست لبخندی زد: - بله، دیدم. تا حالا جلو نیومده؛ نمی‌‌شناسمش. شماره کارت؟ می‌خوام جایزه‌ت رو بدم. نفسی عمیق کشیدم و کارتِ کوچکی از جیبم بیرون آورده و به دست مرد دادم. همان‌طور که از سکو پایین می‌آمدم، صدای زنگِ تلفنِ همراهم در سکوتِ نسبیِ بعد از مسابقه، بلند شد. مالک بود. - کجایی؟ صدایش پر از هیجان بود. - شنیدم بردی! کارت عالی بود! - آره، بردم. همین الان دارم از پیست می‌رم بیرون. - عالیه! پس منو برسون خونه؛ کلی خبرای خوب دارم. - باشه، الان میام. تماس قطع شد. موتورم را روشن کردم. غرشِ آشنایش، انگار که با من حرف می‌زد، در شب پیچید.
  11. پارت پانزدهم آشپزخانه غرق در عطر قیمه بود و نور زرد لامپ روی دیوارهای کاشی‌کاری شده می‌رقصید. سفره‌ی شام، پر از رنگ و بو، روی میز چوبی کشیده شده بود. خاله پری، با آن دقت وسواسی‌اش، کاسه‌های ماست و سالاد شیرازی را کنار بشقاب‌ها می‌چید و زیر لب غرولند می‌کرد. - خونه رو گرفتن. انگار نه انگار مهمون اومده؛ یه ذره مرتب باشین شماها! اما ما سه نفر، غرق در خنده‌هایی بودیم که از شکم بیرون می‌آمد. من، مالک و سمیر دور میز جمع شده بودیم. هنوز طعم هیجانِ شلیکِ دیروز، که مثل شراره‌ای کوتاه در غروب کارخانه جرقه زده بود، زیر زبانم بود. مالک با دهان پر گفت: - وای، قیافه‌تونو دیدم! فکر کردم الان یارو راننده غش می‌کنه! سمیر قهقهه زد و دستش را تکان داد. - حرف نداره! گلوله صاف خورد وسط شیشه بغل؛ قشنگ عین توی فیلم بود. بعد رو به من کرد و با شیطنت گفت: - والا ادیب، از وقتی اون کار رو کردی، چشمات یه‌جوری شده؛ انگار مودِ ادیب قتل سرد فعال شده! من لبخند زدم و آرام گفتم: - چیزی نیست بابا، فقط یه کم هیجان داشت. همین! خاله پری که ظرف ترشی را آورد، با چشم‌های نیمه‌باز گفت: - شماها باز چه غلطی کردین؟ معلومه شامی که شماها درست می‌کنین، سردرد و خون‌ریزی داره! من گفتم: - نه خاله، یه کار کوچیک بود. فقط خواستیم یه کم بترسونیمشون، که بفهمن اینجا جای امنی نیست. سمیر چیزی گفت و سپس لقمه‌اش را تو دهانش گذاشت. - دقیقاً! اون دختره نقاب‌دار رو می‌گم. ترسیده باشه خوبه. مالک، با آن آرامش خاص خودش، گفت: - آره، فکر کنم تا نیم ساعت دیگه خودشون رو جمع کنن و از اونجا بزنن بیرون. ناگهان، صدای سمیر در فضا پیچید. - یعنی اون دختره می‌گرده ببینه که کار کیه؟ من کمی به جلو خم شدم، نور چراغ روی صورتم سایه انداخت. - احتمالاً. حالا یا ترسیده، یا کنجکاو شده. هر چی که هست، الان دقیقا توی نقطه‌ی گمه. مالک با رضایت سری تکان داد. - خوبه. دقیقاً همون‌جایی که می‌خواستیم. حالا نوبت توئه، ادیب! سمیر خندید و گفت: - آره، آماده باش که نقش قهرمان رو بازی کنی! من فقط لبخند زدم. سکوتی کوتاه، پر از معنی، بینمان حکم‌فرما شد. خاله پری از پشت میز، با دیدن ما سه نفر، آهی کشید و گفت: - عجب روزگاری شده. با تفنگ و قیمه سر شام نقشه می‌کشن! خنده‌مان دوباره بلند شد، این بار بلندتر و پر از هم‌دلی. عطر غذا با حس یک راز مشترک در هم آمیخته بود.
  12. پارت چهاردهم دو روزی بود که مدام چشم به گوشی داشتم. هر بار ویبره می‌خورد، دستم ناخودآگاه به سمتش می‌رفت؛ اما فقط پیام‌های بی‌ربط مشاهده می‌شدند. انتظار، کش‌دارترین شکنجه‌ است. در این دو روز فقط یک کار بلد بودم؛ صبر کردن و زمینه‌سازی اسلحه را پیدا کرده بودم؛ یک کلت کوچک، جمع‌وجور، با صداخفه‌کن دست‌دومی که از یکی از آشنایان سمیر گرفته بودم. چندبار با آن تمرینِ خالی انجام داده بودم تا هنگام اجرای نقشه، لرزش به سراغ انگشتانم نیاید. غروب روز دوم، درست همان موقع که از فکر خسته شده بودم، گوشی زنگ خورد؛ شماره‌ی مالک بود. با صدای نفس‌گیر همیشگی‌اش گفت: - ادیب، فکر کنم تا کمتر از یه ساعت دیگه میزنه بیرون. خودت رو برسون. همین‌قدر کوتاه، همین‌قدر سنگین. طوری از جا پریدم که صندلی‌ام به دیوار خورد. سریع شماره‌ی سمیر را گرفتم. سه بار بوق خورد. طاقت صبر کردن نداشتم. خودم سمت اتاقی رفتم که این روزها پاتوقش بود. در نیمه‌باز بود. طبق معمول، روی تخت ولو شده بود؛ یک بالش ناتمام زیر سرش و هندزفری هنوز در گوشش. - پاشو مرد، وقتشه! صدایم کمی بلندتر از معمول در آمد. چشم‌هایش را با بی‌میلی گشود، بعد که جدیت را خواند، نشست. موهایش را با یک دست به عقب راند و درحالی‌که پوتین به پا می‌کرد پرسید. - نقشه سر جاشه؟ - دقیقاً. فقط یه تیر، تمیز و بی‌خطر. - باشه، راه بیفت. هوای شب خنک‌تر از همیشه بود و جاده خلوت. صدای موتور سمیر زیر پاهایم زنده بود و هیجان مثل سیم برق در بدنم می‌لولید. از دور چراغ‌های کارخانه پیدا بود؛ نور سفیدش مثل پوست سرد یک مرده روی زمین پخش شده بود. نزدیک محوطه که رسیدیم، موتورها را خاموش کردیم و در تاریکی کمین. هر دو ساکت؛ فقط صدای نفس‌هایمان با صدای باد آمیخته می‌شد. با احتیاط گفتم: - همین‌جا وایسا. تا اومد بیرون، دنبال ماشین می‌ریم. فاصله‌مون رو حفظ کن. سمیر سری تکان داد. چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن درِ بزرگ آهنی آمد. نور چراغ‌های ماشین‌ها یکی‌یکی از سایه بیرون زد. ماشینی که دنبالش بودیم، بین آن دو اسکورت حرکت می‌کرد. دست‌هابم به سمت کلاه‌کاسکت رفت. سمیر هم هم‌زمان، بی‌صدا گفت: - بریم؟ - بریم. کلاه‌ها را روی سر گذاشتیم، موتورها را روشن کردیم و با فاصله، تعقیب را شروع کردیم. جاده نیمه‌خالی بود، نور زرد چراغ‌ها روی آسفالت پخش شده بود و هر لحظه دلم تندتر می‌زد. نفس‌هایم کوتاه شده بود و سرِ انگشتانم گزگز می‌کرد. وقتی ماشین از کنار تپه‌ای پیچید و لحظه‌ای از دید اسکورت عقب افتاد؛ همان حین بود که فرصت سر رسید. ماشین درست کنار دره‌‌ای کوچک حرکت می‌کرد و نور ماه روی سقفش خوابیده بود. گاز دادم. موتور جلو کشید. تا برابر شانه‌ی ماشین رسیدم. اسلحه را بالا آوردم، چشمم به آینه‌ی بغل افتاد. دقیق نشونه گرفتم و شلیک. صدای خش‌خش گلوله در شب پیچید. آینه ترکید و شیشه‌ی بغل با صدای خشک و ناگهانی شکست. گلوله همان‌جا متوقف شد. نه کسی آسیب دید، نه ماشینی منحرف شد؛ اما اثرش، واقعی بود. من و سمیر به‌سمت خاکی پیچیدیم و از مسیر فرعی دور شدیم. قلبم با هر ضربان، سینه‌ام را بیشتر می‌کوبید؛ اما لبخند، بی‌اختیار روی صورتم نشست. کار تمام بود.
  13. پارت سیزدهم آفتاب عصرگاهی، گرما را به آرامی از روی سنگ‌فرش حیاط پس می‌گرفت. هوا هنوز سنگین بود، اما نسیم ملایمی که لابه‌لای درختان می‌پیچید، کمی از این سنگینی را کم می‌کرد. من و مالک کنار هم روی نیمکت چوبی قدیمی حیاط نشسته بودیم. صدای آب که از شلنگ حاج حبیب روی گل‌ها می‌ریخت، تنها صدای مزاحم در این سکوت نسبی بود. حاج حبیب، با همان نظم همیشگی، گوشه‌ای از حیاط را آب می‌داد و انگار که حضور ما را اصلاً حس نمی‌کرد. سر صحبت را این‌جوری باز کردم: - اولین روز کارت تو کارخانه چطور بود؟ مالک، همان‌طور که با پرتقال توی دستش کشتی می‌گرفت تا بدون چاقو پوستش را جدا کند، گفت: - خیلی خسته‌کننده بود. هیچ چیز مشکوکی ندیدم، کارشونو خیلی تمیز در میارن. ولی راستش هنوز نفهمیدم اون مواد دقیقاً تو کدوم خط تولید به محصول اضافه می‌شه. یک‌آن جوری صاف نشست که انگار برق شدیدی ازش رد شده باشد. پرتقال را روی زانویش گذاشت، دستش را با آستین پیراهنش تمیز کرد، بعد با دقت خاصی به صورت من نگاه کرد و گفت: - ادیب، دیدمش! خشکم زد. فقط نگاهش کردم. - من اون زن رو دیدم، تو طبقه‌ بالای کارخانه. از سالن انتظار بالا که رد می‌شد، از پشت شیشه دیدمش. نقاب نداشت؛ ولی صورتش رو هم واضح ندیدم. یه خانم خیلی جوون بود. حیرت‌زده نگاهش می‌کردم. ذهنم سریع تصویری ساخت؛ دختری جوان با استایل سنگین، کت و شلوار تیره، و قد تقریباً متوسط. نمی‌توانستم باور کنم کسی با این سن‌وسال دست به آن کارها بزند. البته کار دزدیدنش خیلی راحت می‌شد؛ فقط باید به او خیلی نزدیک می‌شدیم. کمی فکرم را جمع‌وجور کردم و رو پای مالک کوبیدم. - مالک! باید یه کاری کنیم که من بتونم به دختره نزدیک بشم. مالک با حالت تمسخر دستش را تکان داد و از جا بلند شد. - دیووونه شدی ادیب؟ دختره نقاب می‌زنه که هیچ‌کس نبینتش! چجوری دنبال یه شغل نزدیک به دختره می‌گردی، هان؟ در فکر فرو رفتم. مالک به صورتم که غرق در افکار بود، زل زد. با هر جرقه‌ای که در ذهنم می‌زد، میمیک صورتم عوض می‌شد. لبخند زدم، نگاهی بشاش به او انداختم که گفت: - نه، ادیب! بنداز از سرت بیرون این چیزارو. اما من ول‌کن نبودم. دستش را گرفتم، مجبورش کردم بنشیند. حاج حبیب زیر چشمی ما را نگاه می‌کرد و به آب دادن گل‌ها ادامه می‌داد، امیدوار بود دعوای جدی‌ای نشود؛ چون همیشه آخر کارش با دردسر تموم می‌شد. گفتم: - یلی خوب گوش کن: دو روز فقط سعی کن حواست باشه تو کارخونه دیدیش. یه زنگ بزنی به من، یه دزدی ساختگی راه بندازم. یه چیزی که ترس بندازه تو وجودش.. بعدش باید کاری بکنی که عوامل رخنه با تو این موضوع در میون بزارن و تو پیشنهاد یه محافظ ک من باشم و بدی. لبخند کجی زدم. - هم ورزشکارم، هم تیراندازی بلدم. مالک با شنیدن حرفم ساکت شد. در فکر غرق شد. نگاهش به سمت گل‌هایی که حاج حبیب آب می‌داد، رفت. قطره‌های آب زیر نور غروب برق می‌زدند. سکوت سنگینی بینمان افتاد. انگار ذهنش داشت نقشه را مرور می‌کرد.
  14. پارت دوازدهم ظهر بود و آفتابِ بی‌رحمانه از پنجره‌ی فلزی اتاقک می‌تابید، ولی حرارت واقعی از درونِ مانیتورها ساطع می‌شد. مالک همه وسایلش را جمع می‌کرد. ساکِ کهنه‌اش را روی دوش انداخت و نگاهی به من انداخت. و نفس عمیقی کشید و دست‌ش را روی بازوی من گذاشت به نشانه اطمینان فشرد - دو روزدیگه، ده شب، همین‌جا! سری تکان دادم. او به سمت در سالن رفت و به عنوان اخرین نگاه به من چشم دوخت. بعد از گذشت نیم ثانیه از در خارج شد. و من دوباره تنها ماندم با ریتمِ آشنای کیبورد و نورِ متغیرِ صفحه‌ها. آن دو روز، حکمِ دوره‌ی آموزشیِ جدیدی برای من بود. چون سیستم‌های نگهبانی و شبکه‌ی اصلی دبیری‌ها را در اختیار داشتم؛ هر اطلاعات جدیدی که وارد سیستم می‌شد، اول از فیلترِ من رد می‌شد. انگار یک سیستمِ شنودِ نامرئی داشتم که تمامِ داده‌های در حالِ جریان را ضبط می‌کرد. فایل‌ها، قراردادها، مکاتبات؛ همه چیز! اینکه چطور دبیری‌ها با شرکت‌های مختلف در ارتباط بودند، چطور پروژه‌هایشان را پیش می‌بردند و چطور ردپایشان را پاک می‌کردند. هرچه بیشتر جستجو می‌کردم، حفره‌های بیشتری در دیوارِ قدرتشان پیدا می‌کردم. شبِ دوم، زمانی که مالک قرار بود برگردد، مشغولِ بررسیِ ریزترین تراکنش‌ها بودم. ناگهان نامی در میانِ قراردادهای پخشِ شرکتِ بزرگِ «کوکاکولا» به چشمم خورد. نام «مالک» زیرِ یکی از قراردادهای مهم، در کنارِ سمتِ «مشاور پخش و توزیع منطقه‌ای» نوشته شده بود. یک لحظه فکر کردم شوخی است، بعد تمامِ قطعاتِ پازل کنار هم چیده شد. زیر اسم مالک اسم دیگه ایی به چشمم خورد؛ محسن صبوری، به عنوان ناظر پروژه. - عجیبه! چطور تاحلا مالک چیزی از این شخص نگفته! این فقط یک شغل نبود؛ این یک پوششِ بی‌نقص بود. یک موقعیتِ استراتژیک که به او اجازه می‌داد تا اطلاعاتِ دستِ اول را از قلبِ سیستمِ توزیعِ دبیری‌ها و شاید حتی پروژه‌های مخفیِ آن‌ها، به دست بیاورد. تصویرِ لبخندِ پیروزمندانه‌ی مالک، در ذهنم نقش بست. او از این فرصت، بهترین استفاده را کرده بود. این قرارداد، فقط یک برگِ کاغذ نبود؛ مثل یک کلیدِ طلایی بود که حالا راهِ ورودِ رسمیِ او را به دنیایِ «آن‌ها» باز کرده بود، ولی از طرفِ خودشان! لبخندی زدم. این بازی، پیچیده‌تر از آن بود که فکر می‌کردیم. و حالا، مالک با یک کارتِ شناساییِ جدید، در قلبِ ماجرا قرار گرفته بود. این یعنی ما دیگر فقط در سایه‌ها نبودیم؛ ما واردِ میدان شده بودیم، آن هم با یک مهره‌ی کلیدی که از خودش بازی می‌کرد.
  15. پارت یازدهم از ساعت سه صبح روی کدها خم شده‌ام. چشم‌هایم می‌سوزند، ولی نمی‌توانم پلک بزنم. هر بار که ریتم تند انگشت‌هایم روی کیبورد را می‌شنوم، حس می‌کنم دارم با قلب سیستم نگهبانی خانواده دبیری هماهنگ می‌شوم؛ مثل حمله در سکوت. اول باید مسیرمان را امن می‌کردم. تا زمانی که مالک بتواند فایل اصلی رو باز کند، نباید هیچ هشدار حرکتی فعال شود. لایه‌لایه رمزها را دور زدم، گاردها را خاموش کردم، مسیرهای خروج را مثل تونل‌های زیرزمینی باز نگه داشتم. هر بار که خطی سبز روی صفحه ظاهر می‌شد، ذهنم تیره‌تر می‌شد. “Access Route Confirmed” صدای تایپ خودم تبدیل به ریتم نفس‌هایم شده بود. وقتی مالک گفت: - کلید دومی شناسایی شد حس کردم همه چیز دارد به نقطه اوج نزدیک می‌شود. من فقط سرم را بالا آوردم و گفتم: - من مسیر رو صاف کردم. هیچ چشم دیگه‌ای ما رو نمی‌بینه. لحظه‌ای بعد، صدای بوقِ کوتاهی در اتاق پیچید. فایل باز شد. روی صفحه نوشته بود: “MASTER FILE – DABIRI CORE.” نور آبی نمایشگر روی چهره‌مان افتاد. صدای فن لپ‌تاپ مثل وزش باد در اتاق جنگ بود. ایتدا فقط چند جدول و نمودار ساده دیدیم، ولی چشمم روی یکی از پوشه‌ها ثابت ماند: /SECURITY / ARCHIVE_CAM - BLACKWING - مالک، این بخشو باز کن. به احتمال زیاد مربوط به نگهبانی درون مجموعه‌ست.» کلیک کرد. ویدیو پخش شد. در همان لحظه فهمیدم اشتباه کرده‌ام؛ این فقط دوربین حفاظتی نبود، این یک مدرک بود. اتاقی مشکی با خطوط نور قرمز، مبلمان چری، دکور سنگین. جایی که رایحه‌اش حتی از پشت تصویر قابل حس بود: قدرتِ سرد، کنترل، فرماندهی. و پشت میز، زنی نشسته بود؛ با نقاب مشکی. چند ثانیه طول کشید تا مغزم باور کند چهره روبه‌روی او میلاد است؛ همان میلادی که روزی خیال می‌کردم فقط واسطه کوچکی است. ولی حالا، او روبه‌روی همان کسی نشسته بود که ماه هاست دنبالش می‌گشتم؛ مخترع ماده محرک. نفس در سینه‌ام خشک شد. صدای دختر از فیلتر گذشت، ولی لرزش باطنی‌اش را حس کردم. - ترکیب تموم شده. توزیع از طریق نوشیدنی‌ها انجام می‌شه. هیچ‌کس بو نمی‌بره. میلاد گفت: - مصباح مطمئنه؟ کنترل کامل داره؟ لب‌های دختر به لبخند بسیار سردی خم شد. - اون فکر می‌کنه پروژه پاکسازی داده‌ست، نه بازسازی ذهن. من خشکم زد. لبخندش را در ذهنم تکرار کردم؛ تصویری از زنی که نقابش را سپر نکرده، بلکه امضای پیروزی‌اش کرده. یعنی اگر چنین باشد، مصباح فقط مهره خیلی کوچکی هست که سرش را با رانت و پولشویی و سفر گرم کرده‌اند. احساس کردم دمای اتاق افتاد. مالک چیزی نگفت، فقط مرا نگاه می‌کرد؛ مثل کسی که تازه نقشه زمین زیر پایش را دیده باشد. زمزمه کردم. - یعنی دبیری‌ها از اول همه‌چیزو طراحی کرده بودن؟ اون زن.. اون دقیق کی می‌تونه باشه؟ سکوت شد. فقط صدای فن، فقط نور آبی. به اطرافم نگاه کردم؛ سیم‌ها، لپ‌تاپ‌ها، مانیتورها، ما. همه‌چیز شبیه سنگر شده بود. در همان لحظه فهمیدم اتاق کوچکمان دیگر محل کار نیست؛ تبدیل به اتاقک جنگی علیه سیستم وحشتناک دبیری ها شده. دستم را روی کیبورد گذاشتم، دوباره به پنجره فرمان برگشتم. - اگه قرار بازی باشه… نفس گرفتم و گفتم: - مالک حالا باید از دبیری ها کم‌کم جدا شیم و نقاب دار رو به دام بندازیم.
×
×
  • اضافه کردن...