-
تعداد ارسال ها
369 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
رمان نیکی و نارنج | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سوم -این پسره... -کیان مامانبزرگ... اسمش کیانه. و با چشمهایی که در وسط روز ستاره باران شدهاند، به لبهای جمع شدهاش زل میزنم. -دوستش داری؟ سرم را نمیدانم چندبار، اما بیدرنگ تکان میدهم. گونههایم گرم شدهاند، نه به خاطر خجالت... به خاطر گرمای خورشید. -پس امروز یادت نمیره. ظرف حصیری پر شده با برگ انگور را برمیدارد و بیتوجه به منی که از اشتیاق خشکم زده، به خانه برمیگردد. مثل اردک به دنبالش راه میافتم. -خب این یعنی... شما هم یادتونه؟ اولین بوسه رو میگم. سرش را چپ و راست میکند. -دوستش نداشتین؟ اما مادربزرگ وارد خانه شده و صدای خفهی من هم به گوشهای پیرش نمیرسند. دستهایم را روی دهانم میگذارم. همین الان یک راز عجیب و غم انگیز را فهمیده بودم! دوست نداشتم روز شگفتانگیزم اینطور ادامه پیدا کند، امروز نباید روز برملا شدن این حقیقت اندوهبار میبود، اما حالا که این اتفاق افتاده بود، دیگر نمیتوانستم کاریش بکنم. کنجکاوی داشت چون زالویی جانم را مک میزد. قاب عکس را به جایگاهش برگرداندم، با حال و هوایی متفاوتتر از زمانی که برش داشته بودم. خیره به چشمان مشتاق پدربزرگ، آهی کشیدم. نمیدانم این دلسوزی برای زن و مرد جوان داخلِ عکس از کجا پیدایش شد! یعنی مادربزرگ در طول این چهل سال، هیچوقت او را دوست نداشته؟ یا این یک قرداد مادام العمر بین هردوی آنها بوده؟ اصلا چطور بی عشق میتوان دوام آورد؟ با خودم تصور میکنم که اگر امروز به جای کیان، پسر دیگری را میبوسیدم، آیا باز هم خوشحال بودم؟ پسری مثل گرشا که چندماه قبل به من ابراز علاقه کرد و با بیمیلی شدید من مواجه شد. چهرهام از چنین خیالاتی مچاله میشود، حتی تصورش هم حال بههم زن است!- 23 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
- رمان طنز
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نیکی و نارنج | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوم مادربزرگ به حیاط رفته بود و من برای اینکه بدانم دقیقا چندساعت است که خیالات پروانهای در سر میپرورانم، به ساعت نگاه کردم. حتی عقربههای بزرگ و کوچک آن را هم به کوچکی جثهی خود در برابر کیان نسبت میدادم! قاب عکسی که نزدیک ساعت آویزان شده بود، حواسم را پرت کرد. قبلا از مادر شنیده بودم که این عکس را بعد از خواستگاری پدربزرگ از مادربزرگ، برای ثبت آن روز به یاد ماندنی گرفتهاند. روی پاشنهی پا بلند شدم و با زبانی بیرون آمده از سر احتیاط، قاب سفیدرنگ را از دل دیوار بیرون کشیدم. مادربزرگ در این عکس باید حدود بیست و چهار سال داشته باشد، پدربزرگ را نمیدانم، ولی چنان نگاه شیفتهای به مادربزرگ دارد، که نمیتوانم کنجکاو داستانشان نشوم. پیش از این در طول هفده سال زندگیام، حتی یکبار هم این قاب را به دست نگرفته و به آن دقت نکرده بودم، اما امروز آنقدر شاداب و مملو از نورم، که حتی متوجه بال زدن پروانههای اطرافم هم میشوم. واقعا که آن بوسه، عجب چیزی بوده! -مامانبزرگ این رو نگاه کن. نگاهی گذرا به آن میکند و دوباره مشغول چیدن برگ شاخههای انگور میشود، اما ناگهان متوقف میشود و دوباره به قاب عکس چشم میدوزد. لبهای باریکش میرود که به لبخند باز شود اما آن را مهار میکند. من متوجه میشوم! -روزی که این عکس رو گرفتین یادت میاد؟ -امروز عجیب شدی نیکی! لبهایم کنار میرود و ردیف دندانهایم را به نمایش میگذارد. عجیب شاید تعریف به حساب نیاید، اما وقتی از دهان مادربزرگ خارج میشود، یعنی حتما این حال و هوای عجیب به مذاقش خوش آمده. از فرصت استفاده میکنم و تیری به دل تاریکی میفرستم: -اولین بوسهتون رو به خاطر میاری مامانبزرگ؟ آستین پیراهن سفیدش را میتکاند و نگاهی تهدید آمیز از پشت شیشهی عینکش به سمتم پرتاب میکند. لبم را گاز میگیرم. گویا تیرم به سنگ خورده و چیزی عایدم نخواهد شد.- 23 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
- رمان طنز
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نیکی و نارنج | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت اول تا مامانبزرگ بخواهد به آیفون برسد، گوجهی موهایم را باز کردم. زیر آفتاب بهاری، خیس عرق شده بودم و لبهایم گزگز میکرد. تا در باز شد، نیشم را شل کردم و با هیجانی کنترل شده جیغ زدم: -بوسیدمش! بوسیدمش مامانبزرگ! مادربزرگ که پشت به من، جلوی آینه نشسته بود و تا دقیقهای پیش داشت موهای بلند سفیدش را میبافت، دست نگهداشت. با هیجان به سمتش دویدم و دستهایم را دور گردن چروکیدهاش حلقه کردم. از هیجان به نفسنفس افتاده بودم. -باورت میشه؟ وای! خدای من! چندبار دور خودم چرخیدم، بعد با سرخوشی مضاعفی پنجرههای اتاق مادربزرگ را باز کردم و فریاد زدم: -امروز بهترین روز زندگی منه! مادربزرگ هنوز چیزی نگفته بود، در واقع اهمیتی هم نداشت. من فقط نیاز داشتم مقابلش بنشینم و با صدای نازک شده از هیجان، دربارهی گرمی بوسهای که پشت سر گذاشته بودم حرف بزنم. به او بگویم که کیان چطور بازو و گردن مرا گرفته بود و... -نیکی؟ -بله مامانبزرگ عزیزم؟ بله کلوچهی شیرینم؟ بله زیباترین زن دنیا؟ مادربزرگ سری به نشان تاسف برایم تکان داد که با خندههای ریزش در تضاد بود. انتهای موی بافته شدهاش را بست و به طرف من برگشت. -بیا موقع آماده کردن ناهار دربارهش حرف بزنیم. -مگه زیور نیست؟ -برای تولد خواهرزادهش به قشم رفته. چیز دیگری نگفت، من هم نپرسیدم. سرتیتر امروز چیز دیگری بود، بوسه من و کیان! قسم میخورم که میلیونها بار در سر مرورش کرده بودم و هربار هم قلبم صورتی شده بود. لوبیاها را برمیداشتم و به کشوی فریزر لبخند میزدم، برنج اندازه میکردم و به دانههایش میخندیدم، انگار که همهی چیزهای مربوط و نامربوط دنیا مرا به یاد آن لحظهی شگفتانگیز میانداخت.- 23 پاسخ
-
- 3
-
-
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
- رمان طنز
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ارام
-
ناتینگهام
-
یارا
-
رشت
- 157 پاسخ
-
- 1
-
-
رها خداقوت من رفتم
-
نمین
- 157 پاسخ
-
- 1
-
-
شهرام شب پره
- 779 پاسخ
-
- 1
-
-
ماندانا
-
دانمارک
- 157 پاسخ
-
- 1
-
-
دیوید دستام گزگز میکنه
- 779 پاسخ
-
- 1
-
-
وریا