رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

هانیه پروین

مدیر فنی
  • تعداد ارسال ها

    877
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    42

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. بالاخره "در قفل" هم تموم شد. باید اعتراف کنم کشش مجذوب‌کننده کتابای فریدا رو هیچ رمان دیگه‌ای نداره. تصور کنید دارید توی خیابون راه میرید و کسی توی گوشتون درباره دست بُریده شده‌ای که تو صندوق ماشین پیدا کرده حرف می‌زنه، جالب نیست؟ بعد از خوندن ۸ رمان از فریدا، خط فکری نویسنده اندکی دستم اومده و توی این کتاب که ۹ امی بود، دیگه اون Boom بزرگ اتفاق نیوفتاد و برملا شدن رازها یکهویی نبود. از این سبکش که پایان رمانا رو توی ذهنم باز می‌ذاره و درست تو صفحات آخر، یه کبوتر از توی کلاهش بیرون میاره، خیلی خوشم میاد. ده از ده ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ خلاصه من از کتاب: نورا جراح خوبیه که کسی از هویت اصلیش خبر نداره. اون سال‌ها قبل فامیلیشو عوض کرد تا کسی نفهمه دختر همون قاتل زنجیره‌ای معروفه. حالا بعد از ۲۶ سال قتل‌های زنجیره‌ای دوباره از سر گرفته میشه و این‌بار تمام مدارک، نورا رو نشونه گرفته...
  2. ساندویچ شماره شانزده🩸 متاسفانه کلارا مقابلمون ایستاد و من فرصت نکردم دهن گشاد نیک رو بدوزم. بعد از گفتن حرفش، عین یه قهرمان جسور و درستکار، صحنه رو ترک کرد و من رو با کلارا تنها گذاشت. کلارا نگاه سردرگمش رو بین ما دونفر رد و بدل کرد و پرسید: - بچه‌ها همه‌چیز مرتبه؟ سرم رو تکون دادم و قبل از اینکه اراده کنم، زبونم به دروغ چرخید: - نگران رستورانه. نگاهم به مچ دستش افتاد که سرخ و متورم شده بود. پرخاش کردم: - دستت سوخته! حواست کجاست؟ جای سوختگی رو با دست دیگه‌ش پوشوند و چند قدم عقب رفت. مردمک‌هاش موقع نگاه کردن به من می‌لرزید! سیبک گلوش بالا و پایین رفت و لب زد: - ببخ...شید. نگاهم یک درجه تیره‌تر شد. نفسم رو آروم بیرون دادم و پرسیدم: - از من می‌ترسی؟ - م...من...من... فایده‌ای نداشت. کلارا به راحتیِ من دروغ نمی‌گفت و اون لحظه، تمایلی به شنیدن حقیقت نداشتم. بهش گفتم: - باشه، فهمیدم. و حواسم بود که موقع گفتن این حرف، رنجیده به‌نظر نرسم. قبل از اینکه کلارا برام دل بسوزونه، سری براش تکون دادم و به سمت خونه بازرس راه افتادم. - ویل! سوییچ ماشین رو به سمتش پرت کردم که موفق نشد توی هوا بگیرتش و روی زمین افتاد. - از ماشین برای کلارا پماد سوختگی بیار! سرش رو تکون داد. انگار با وجود این کلاه، اصلا من رو جدی نمی‌گرفت. بهش گوشزد کردم همین‌جا منتظر بمونن. نگاه کلارا از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت. حسی شبیه به انزجار داشتم که چیز جدیدی نبود. من همیشه به دنیا و موجوداتش نفرت ورزیدم و از این وضع، کاملا راضی‌ام. حداقل پوستم به خاطر خودخوری، چروک نشده! اما این‌بار متفاوت بود... این‌بار انگار این انزجار نسبت به خودم بود. از سه پله آجری بالا رفتم و جلوی در خونه بازرس ایستادم. اونقدر ساکت بود که برای لحظه‌ای شک کردم خونه باشه. از پنجره که سرک کشیدم، اتاق‌خواب و تختش در راس دیدم قرار گرفت. لبخند مفرحی به صورت غرق در خوابش زدم، وقت نمایش بود!
  3. ساندویچ شماره پانزده🩸 با بی‌خیالی محض گفتم: - چرنده! من کسیو نمی‌کُشم، آدما به خاطر ضعف خودشونه که می‌میرن. نیک تندتند کلمات رو پشت سرهم قطار کرد: - قبول، تو نکشتیش! ولی... دستور قتلشو دادی. شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: - تشکر لازم نیست، وظیفه‌مو انجام دادم. دهن نیمه‌بازش رو بست. صورتش رنگ‌پریده و ترسیده به نظر می‌رسید. با بی‌حوصلگی گفتم: - چیز دیگه‌ای نیست؟ نیک ما یه رستوران داریم که باید پسش بگیریم. لطفا وقتمو با همچین حرفای بی‌ارزشی تلف نکن. روی پاشنه‌کفشم چرخیدم اما نیک خفه نمی‌شد: - وظیفه تو نگهبانی از کلارا نیست نارسیس، متوجه نیستی؟ اون خودشم راضی به این کار نیست. فقط اگه خبردار بشه... فکم منقبض شد. دندون نیشم رو توی لبم فرو بردم تا خرخره نیک رو پاره نکنم، چون کلارا داشت تماشامون می‌کرد. - اگه بفهمه همسایه‌شو تو کشتی و تصادفی در کار نبوده... به سمتش برگشتم: - نکنه باید اجازه می‌دادم به اذیت کردن کلارا ادامه بده؟! نیک ادامه داد: - مربی رانندگی منحرفش، اون دوستش که مسخرش می‌کرد، حالا هم که دوست پسرش. شقیقه‌هام رو مالیدم. حرفش رو اصلاح کردم: - سابق! دوست‌پسر سابق و احمقش. نیک با ناباوری سر تکون داد. با لحن خشکی بهش گفتم: - شلوغش نکن! من فقط از دوستم حفاظت کردم و این، هیچ ربطی به تو نداره. نزدیک اومد و بوی عطر ارزونش با هوای تب‌دار ظهر مخلوط شد. آروم گفت: - کلارا می‌دونه؟ - نباید بفهمه! این حرفم بیشتر از اینکه یه جواب باشه، تهدیدی برای نیک بود تا دهنش رو بسته نگه‌داره. کلارا داشت بهمون نزدیک می‌شد: - اتفاقی افتاده؟ نیک زیرگوشم گفت: - دروغ‌ها عادت بدی به نام برملا شدن داره نارسیس، مراقب باش!
  4. ساندویچ شماره چهارده🩸 کلارا بازوم رو گرفت و بهم هشدار داد: - می‌سوزی! بیا کلاهتو بذار. به کلاه‌ساحلی که جفتِ کلاه خودش بود نگاه کردم. هیچ جوره نمی‌تونستم خودم رو با اون کلاه مسخره تصور کنم! قبل از اینکه اعتراض کنم، کلارا جیغی از خوشحالی کشید، کلاه رو روی سرم گذاشت و از ماشین بیرون پرید. آروم لبه‌ بزرگ کلاه رو بالا بردم و متوجه شدم نیک و ویلیام، قبل از ما رسیدن. دست‌هام رو مشت کردم و نفس‌عمیقی کشیدم: - تحمل کن نارسیس! تو بدتر از این‌ها رو پشت سر گذاشتی. با دیدن تصویر ارکیده بزرگ کلاهم توی آینه ماشین، حرفم رو پس گرفتم. احتمالا این کلاه، بزرگترین و سخیف‌ترین اتفاق تمام عمرم به حساب می‌اومد. پیاده شدم و با برانداز کردن پنجره‌های خونه، به سمت بچه‌ها رفتم. زیر سایه درخت بزرگی ایستاده بودن. با دیدن لُپ‌های بادکرده‌ی ویلیام، انگشت اشاره‌ام رو تهدیدوار بالا گرفتم: - بخند تا زیر همین خورشید، گوشتت رو گریل کنم. نیک سرفه‌ای کرد و بهم نزدیک شد. - می‌تونیم حرف بزنیم؟ - بذار واسه بعد. سرش رو پایین انداخت و به سختی گفت: - وا...جبه. جفت ابروهام رو بالا انداختم. از پشت اون عینک‌آفتابی که نصف صورتش رو پوشونده بود، نمی‌تونستم حدس بزنم چی توی سرش می‌گذره. از بچه‌ها فاصله گرفتیم. نیک تمام مدت داشت با انگشت‌هاش بازی می‌کرد. - بگو! چشمم هنوز به خونه بازرس بود. شیروونی داغونی داشت که احتمالا زمستون‌ها چکه می‌کرد، باغچه کوچیک خونه به رسیدگی نیاز داشت و همینطور... - موضوع متیوعه. با اخم‌های درهم، نگاهم رو معطوف نیک کردم. با تته‌پته گفت: - می‌دونم که تو... کُشتیش.
  5. تولدتون مبارک عزیزدل🎈

    امیدوارم امسال برات غذاهای خوشمزه و آدمای مهربون به ارمغان بیاره. چون تو لایق بلندترین خنده‌های دنیایی🎀

    1. zri

      zri

      ممنونم عزیزم قربونت برم😍💙💋

  6. ساندویچ شماره سیزده🩸 بعد از اینکه مطمئن شدم ضدآفتاب کلارا تموم صورت و دست‌هامون رو پوشونده، خونه رو ترک کردیم. خونه بازرس، اون سر لندن بود؛ محله پرتی که بیشترین آمار جرم و جنایت رو داشت و خب، با اون حقوق کامندی، جز این هم انتظار نمی‌رفت. پرسیدم: - نداره؟! چطور ممکنه؟ کلارا تبلت رو به صورتش نزدیک‌تر کرد و پوفی کشید: - نداره دیگه، می‌تونی از خودش بپرسی. گوگل‌مپ رو دنبال کردم و به سمت راست پیچیدم. -‌ چطور ممکنه هیچ خانواده یا دوستی نداشته باشه؟ پارتنر چطور؟! انگشت اشاره کلارا چندبار روی تبلت لغزید و بعد، با ناامیدی جواب داد: - اونم نه. ابروهام درهم گره خورد. با خودم گفتم: - سخت شد. کلارا لبه‌ی کلاه ساحلی بزرگش رو پایین کشید تا نور خورشید رو پس بزنه. گل ارکیده بزرگی روی کلاهش داشت که به خودی خود، مایه خجالت بود. هر چقدر از مرکز شهر دورتر می‌شدیم، ساختمون‌ها کوتاه‌تر، خیابون‌ها خلوت‌تر و دوربین‌های شهری کمتر می‌شدن. این قسمت از شهر کثیف و گرسنه بود و کمتر شباهتی به لندن داشت. کلارا گفت: - تو که هیچ‌وقت با خونواده‌ طرف کاری نداری، چه فرقی برات داره؟ ابرویی بالا انداختم. دوباره گوگل‌مپ رو چک کردم، درست می‌دیدم. از اینجا به بعد باید وارد جاده خاکی می‌شدیم. جواب کلارا رو دادم: - آدمای بی‌کس‌وکاری مثل اون رو به سختی میشه زیر فشار گذاشت... با مکث کوتاهی، اضافه کردم: - ولی راحت میشه کُشت. کلارا با وجود خاک بلند شده از زیر چرخ‌های ماشین، به سرفه افتاده بود و حرفم رو نشنید. چشم‌غره‌ای بهش رفتم و شیشه‌ها رو بالا کشیدم. توی دستمال‌کاغذی فین کرد و چندبار پلک زد تا سوزش چشم‌هاش از بین بره. ماشین رو خاموش کردم و گفتم: - اینجاست. کلارا با چشم‌های وق‌زده نالید: - اینجا دیگه کجاست؟ چرا هیچ خونه دیگه‌ای این دور و بر نیست؟ در ماشین رو باز کردم و گفتم: - باید خوشحال باشی که هیچ‌کس قرار نیست صدای زجه‌هاشو بشنوه.
  7. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  8. ساندویچ شماره دوازده💀 قبل از اینکه کلارا متوجه لبخندم بشه، لب‌هام رو جمع کردم. گوینده داشت نتیجه مسابقات تنیس امروز رو اعلام می‌کرد، اما کلارا هنوز میخِ تلویزیون بود. کنترل رو از مشتش بیرون کشیدم و خاموشش کردم. چندبار پلک زد و به طرفم برگشت. - اون... متیو بود. طوری این جمله رو بیان کرد که فهمیدم هنوز باورش نکرده. قبل از اینکه بتونم جمله‌ای برای دلداری کلارا بگم، مثلا یه چیزی تو مایه‌های "حقش بود" گوشیم روی میز لرزید. پیام از طرف نیک بود و وقتی روش ضربه زدم، عکس یه مرد ژولیده روی گوشیم باز شد. زیر چشم‌هاش گود افتاده بود و کت سرمه‌ای رنگش، به وضوح چروک بود. خدای من! اون چه لکه‌ایه که روی یقه پیرهنشه؟ قبل از اینکه بتونم روی گوشیم بالا بیارم، دوباره لرزید. فایل ارسال شده رو باز کردم و اطلاعاتش رو خوندم: آدام ویلسون، سی و هفت ساله، عنوان شغل: بازرس بهداشت محیط و غذایی... خودشه! قبل از اینکه عمیق‌تر بشم، گوشیم زنگ خورد. جواب دادم: - کارت عالی بود نیک! در حالی‌که سعی می‌کرد اشتیاقش رو مهار کنه، گلوش رو صاف کرد و محتاطانه پرسید: - حالا چی میشه؟ نیشخندی زدم و از روی مبل کلارا که کوسن‌های پرنسسی داشت، بلند شدم. سرخوشانه گفتم: - این به آقای ویلسون بستگی داره. قطع کن نیک، باید به دیدن دوست جدیدمون برم! گوشی رو پایین آوردم و با دیدن کلارا که زانوهاش رو بغل گرفته بود، چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم. - یا مسیح! تو هنوز اونجایی؟ بلند شو کلارا، باید بریم. به اندازه کافی زمان از دست دادیم. دماغش رو بالا کشید و گفت: - می‌خوام اینقدر گریه کنم... که بمیرم! دستش رو کشیدم و تشر زدم: - احمق نباش! هیچ‌کس تا حالا از گریه‌کردنِ زیاد نَمرده. راه‌های مطمئن‌تری... متوجه نگاه دَریده‌اش شدم و دست‌هام رو به نشونه تسلیم، بالا بُردم. - بی‌خیال! فقط لباس بپوش. پاش رو به زمین کوبید و اعتراض کرد: - صبح‌صبحی کجا می‌تونیم بریم؟ دست به کمر زدم و سعی کردم آبِ آویزون شده‌ از دماغش رو ندید بگیرم. نفس عمیقی کشیدم: - مثل اینکه متوجه حرفم نشدی، فقط سه روز وقت داریم. - من الان سوگوارم نارسی، متوجهی؟ - معلومه که متوجهم، فکر کردی چرا یه جعبه بزرگ دستمال‌کاغذی دستمه؟
  9. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  10. عزیزدلم لطفا قبل از طراحی اعلام کنید چه عکس یا چه رنگی مدنظرتونه که طراح مهربونتون مجبور نشن چندبار یه کارو بزنن❤️
  11. درست شد عزیزم.

  12. 📚✨ اعلان انتشار رمــــــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: رز وحشــــــی 🖋 نویسنده: @shirin_s از کادر مدیریت انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشــــــقانه، فانتــــــزی، خون‌آشامی، درام 🌸 خلاصه داستان: نهان از دید انسان‌ها و زیر برج و باروهای کاخ سنگی مخوف، قبایل خون‌آشام قرن‌هاست که با پیوندهای شکننده سیاسی و سنت‌های خونین حکمرانی می‌کنند... 📖 برشی از رمان: مه چیز مثل همیشه بود اما… امروز کسی پرده‌های پنجره‌ی اتاقک زیرشیروانی آن کلبه‌ی چوبی سفید را کنار نزده بود. 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2025/12/29/دانلود-رمان-رز-وحشی-از-فاطمه-صداقت-زاده/
  13. جلد فریا چه خوشگله وا

  14. 🌙📜 اطلاعیه کهکشانی نودهشتیا 📜🌙 💥 انفجار قلم تازه! 📖 داستان نوبرانه: «نفس‌گیر» منتشر شد! ─── ✦ ─── 🖊 نویسنده: @عسل از داستان‌نویسان انجمن 🎭 ژانر: عاشقانه، تراژدی 📜 صفحات: ۳۶ ─── ✦ ─── 🍂 خلاصه‌ای کوتاه، اما پر از احساس: « داستان درباره زنی است که در مسیر پیچیده‌ای از وابستگی، انتظار و سایه‌های گذشته قرار می‌گیرد...» 🌌 گوشه‌ای از جهان داستان: – اینارو بپوش… اون همیشه همینارو می‌پوشید. نیلوفر حس کرد مثل عروسکی بی‌جان است. هر تار نخ آن لباس‌ها روی پوستش مثل خار می‌نشست... 🔗 دروازه‌ی ورود به ماجرا: (لینک) https://98ia-shop.ir/2025/12/28/دانلود-داستان-نفس-گیر-از-زهرا-کاربر-ا/ ─── ✦ ───
  15. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  16. 📚✨ اعلان انتشار رمــــــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: زعـم و یقیــــــن 🖋 نویسنده: @سایه مولوی از نویسندگان حرفه‌ای انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشــــــقانه، اجتماعــــــی 🌸 خلاصه داستان: دنیا شبیه به بازی گل یا پوچ بود؛ گاهی گل بود و گاهی هم پوچ میشد! زندگی او، اما پر بود از هیچ و پوچ... 📖 برشی از رمان: عینک آفتابی اش را به چشم زد، اما اینکه تمام آدمهای دنیا قرار بود همین راه را بروند کمی دلخوشش میکرد... 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/downloads/خرید-رمان-زعم-و-یقین-جلد-دوم-از-سایه-مول/
  17. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  18. @shirin_s عزیزکم زحمت رصد و فایل رو می‌کشید لطفا
  19. تاییدیه رمان بود، داشتیم تست می‌کردیم عذر می‌خوام از شما
  20. سلام وقت بخیر نویسنده محترم دلنوشته و داستان شامل ناظر نمیشن جانم
  21. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  22. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
×
×
  • اضافه کردن...