رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانیه پروین

مدیر کل
  • تعداد ارسال ها

    1,150
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    47

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. سلام نویسنده جان

    نظرت چیه واسه دیالوگ‌هات به جای پرانتز که چپ و راست شده و متن قشنگتو به‌هم ریخته، از خط تیره یعنی - استفاده کنی؟ این شکلی:

    عدنان گفت:

    - دیدی؟ حواسش بهت هست.

    1. r.w

      r.w

      سلام عزیز جان بله حتما درستش میکنم

  2. پارت ۲۶ حقیقت مثل سنگ بزرگی، روی سرم افتاد. او به من کمک کرده بود، اما خب که چه؟! انتظار داشت به این خانه برگردم و تا هشتاد سالگی با او زندگی کنم؟ حتی بعید می‌دانستم که هشتاد سال زنده بمانم. احتمالا به دست شوهرم کُشته می‌شدم، او گران‌ترین وُکلایش را به کار می‌گرفت تا تبرعه شود. مطمئن بودم که سر مزارم، ساعت‌ها اشک می‌ریزد؛ طوری که تمام زنان اطرافش، به جنازه‌ام حسودی می‌کنند و مشتاق می‌شوند جای خالی مرا برایش پُر کنند. از تصور دفن شدن زیر خروارها خاک، لرزی به تنم نشست. - منو نیگا ماهی... مهرداد دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و من در برابر فشار انگشتانش، مقاومت نشان ندادم. سر بلند کردم. ما آنقدر به هم نزدیک بودیم که می‌توانستم تصویر خودم را در آن تیله‌های شیدا ببینم. برنامه داشتم وقتی به خانه‌ام برگشتم، چانه‌ام را با اسید بشویم. - خیلی خوشگل شده بودی با اون رژ قرمز! من از او کمک می‌خواستم. در عین اینکه سعی داشتم طلاق بگیرم، باید متقاعدش می‌کردم به خاطرم خطر کند؛ البته که باید زیبا به نظر می‌رسیدم. پس این چهره کوفتی به چه دردی می‌خورد؟! انگشت شصتش که به زیر لبم کشیده شد، دست‌هایم را تخت سینه‌اش گذاشتم و نرم، به عقب هولش دادم. از کنارش گذاشتم تا بتوانم نفس بکشم. پشت به او بودم، وقتی پرسیدم: - می‌خوای با این تهدیدم کنی؟ بازوهایم را بغل گرفتم. سکوت مهرداد، نشانه خوبی نبود. به روی مبل‌های مشکی، چشم بستم. - اینطوری می‌خوای منو پیش خودت نگه‌داری؟ شبیه جوجه‌تیغی که خودش را در خطر حس می‌کند، تیغ‌هایم را نشانش دادم: - مثل اینکه حواست نیست... پای خودتم گیره آقای کبیری، بدجور گیره! این شبیه پرونده‌هایی نیست که با پول، دهنشو می‌بندی و قسر در میری. چهره‌اش را نمی‌دیدم، همین بود که به سرعت می‌تاختم. باید هشدار می‌دادم که سقوط من، یعنی سقوط خودش. حتی دیوارهای بلندی که از پنجره روبرو می‌دیدیم هم نمی‌توانست جلوی پلیس‌‌ها را بگیرد. سرم را به سمت چپ متمایل کردم: - از قانون و تبصره‌هاش سر در نمیارم، ولی اونقدری می‌دونم که بتونم مجازات جفتمونو حدس بزنم. صدای کفش‌های مهرداد، نزدیک شدند. حالا درست پشت سرم ایستاده بود. پنجه پاهایم در کتانی، جمع شد. کافی بود به پشت خم شوم تا بین دست‌های او بیافتم، من این را نمی‌خواستم. - اگه قراره از من جدا شی و با یه حرومزاده دیگه ازدواج کنی، ترجیح میدم جفتمون توی زندان بپوسیم!
  3. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  4. کجایی سوگند؟ پیدات نیست دخترخوشگله

  5. سلام وقت بخیرعزیزم تموم شدن رمانتون رو بهترین تبریک میگم. @f.m عزیزکم تایم برای رصد اعلام کنید
  6. وقتی رمانتون تموم شد، قبل از انتشار تیم رصد بررسیش میکنن جانم. الان نیازی نیست
  7. پارت ۲۵ چشم‌هایم را محکم بستم. عضلات بدنم در حالت دفاع قرار گرفت و منقبض شد. دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. طی سال‌ها تجربه، متوجه شده بودم که کبودی بقیه اندام‌هایم را می‌توانم با لباس‌های پوشيده پنهان کنم، اما کبودی صورت، با هزار لایه کرم‌پودر هم نامرئی نمی‌شد. مهرداد اما از کنارم گذشت و سرش را تکان داد. - می‌بینی ماهی؟ همیشه میگی من اذیتت می‌کنم، ولی در واقع این تویی که منو عصبانی‌ می‌کنی. طوفان در عرض چند ثانیه، فروکش کرده و صدایش، آرام بود. دست‌هایم را پایین آوردم، حالم از این وضعیت رقت‌انگیز، از تکرار این چرخه، از مهرداد، از خودم... حالم از خودم به‌هم می‌خورد! او مهرداد کبیری بود، پسر بزرگ مِهری و قادر کبیری، وارث تمام آن رستوران‌هایی که پس از هر دعوا، به یکیشان می‌رفتیم. او هدیه‌ای پر زرق و برق به من می‌داد، پشت دستم را می‌بوسید و می‌گفت که من زن اول و آخر زندگی او هستم. من هم درد بدن کوفتی‌ام را نادیده می‌گرفتم، فکر می‌کردم با چند مسکن حل می‌شود، و تصمیم می‌گرفتم به او و ثروتش، شانس دوباره‌ای بدهم. این داستان هر ماهمان بود! - حق با توئه، من کسی نیستم... قلبم هنوز سریع و محکم می‌کوبید؛ مثل گنجشک محبوسی که در پی فرار از قفس بود. - ولی منم آدمم، این کمترین حقمه که بخوام انتخاب کنم مهرداد. حواسم بود که صدایم، دیگر آن صلابت قبل را نداشت؛ کارش را کرده و زهر چشم گرفته بود. به سمتم برگشت. - تو انتخابتو کردی دختر خوب... وقتی دست‌هایش را جلوی سینه قفل کرد، عضلاتش به آن تیشرت سرمه‌ای رنگ، فشار آورد. - سه سال پیش، وقتی اون امضاها رو انداختی و عقد من شدی... اون روز انتخابتو کردی. دیوار مقاومتم داشت روی سرم آوار می‌شد. بغض، تمام گلویم را پر کرده و اجازه نمی‌داد کوچکترین کلمه‌ای از آن عبور کند. زورم را زدم: - اشتباه کردم... اشتباه کردم مهرداد! خودتم خوب می‌دونی فقط برای فرار از خونه و ناپدریم، بهت پناه آوردم. گفت باید با اولین خواستگارم ازدواج کنم، چاره‌ای نداشتم. تو نبودی، یکی دیگه... پلکش پرید و رگ شقیقه‌اش باد کرد. زبان خطاکارم را گاز گرفتم! روی بد خط‌قرمزی پا گذاشته بودم، حرف زدن از مَردی غیر از او. حالا دوباره در یک قدمی‌ام ایستاده بود. طره‌ای از موهای طلایی‌ام را برداشت، به بینی‌ استخوانی‌اش نزدیک کرد و چشم‌هایش را موقع بوییدنشان، بست. مو بر تنم سیخ شد! - چند هفته قبل که ازم کمک خواستی، اینا رو نمی‌گفتی ماهیم. اون روز خیلی دوست‌داشتنی‌تر بودی... یادته؟
  8. سلام عزیزم شما تازه رمانتونو شروع کردید چرا درخواست انتقال به متروکه دارید؟
  9. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  10. کتاب مزاحم نشوید از فریدا مک فادن رو تموم کردم. برخلاف داستان‌های جنایی که به یک قتل ختم میشه، این یکی از یک قتل شروع شد. داستان زنی که شوهرش رو می‌کشه و فرار می‌کنه. سرراهش به یک مُتل میره و داستان‌های عجیب متل، اونو هم تحت تاثیر قرار میده... متن داستان جذابیت انکار ناپذیری داشت، طوری که حتی وقتی نمی‌خونیش، فکرت درگیر داستانه. به نظرم توی این کتاب، فریدا واقعا ناجوانمردانه معماها رو مخفی کرد و با دروغ، رازهاشو حفظ کرد؛ این نقطه ضعف محسوب میشه. اما ایده جذابی داشت، یک متل یا آدم‌های مرموز و رازهای عجیبی که یکی‌یکی برملا میشن. بهش ۷ از ۱۰ میدم.
  11. انتخاب عکست رو تحسین می‌کنم❤️

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      نظره لطفته عزیزم😚💕

×
×
  • اضافه کردن...