-
تعداد ارسال ها
1,274 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
52
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 39 ماشین را در کوچهای که همیشه جای پارک داشت، خاموش کردم. پیاده شدم و به جریمههای کشف حجابی فکر کردم که امروز ثبت میشدند. وقتی خانه را ترک میکردم، یک قاتل فراری بودم؛ نگران حجاب یا پرداخت آن جریمهها نبودم. حالا اوضاع فرق داشت، باید میماندم و سر در میآوردم که داستان از چه قرار است. سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه شش را فشردم. وارد مطب شدم و چشم از پیرمردی که لبخندهای ترسناکی داشت، گرفتم. منشی عوض نشده بود. صدای سلامم را که شنید، مجبور شد ویدیوی آموزش خط چشم گربهای را ببندد و گوشیاش را کنار بگذارد. - سلام عزیزم، وقت قبلی داشتید؟ به دفتر بزرگی که با خودکارهای رنگارنگ نوشته شده بود، نگاه کرد. سرم را به چپ و راست تکان دادم، صدای بالا کشیدن دماغ پیرمرد، باعث شد مو به تنم راست شود! - نه، وقت قبلی ندارم. کارم خیلی مهمه، فقط پنج دقیقه خانم دکترو میبینم و میرم. ویزیت رو هم... کارت بانکیام را به سمتش گرفتم. موهای کراتین شده صورتی رنگش را پشت گوشش بُرد، فایده نداشت. آنقدر کوتاه بودند که دوباره چلوی چشمهایش لیز میخوردند. - کامل پرداخت میکنم. منشی کارتم را بین ناخنهای بلند و فرنچش جابهجا کرد و چندبار پلک زد، مانتوی کوتاه موکایش، با دکور مطب ست شده بود. پس از اینکه به مرد جوانِ تازه وارد، سلام کرد، به من گفت: - شرمنده عزیزم، باید وقت میگرفتید. همه کسایی که اینجان، کارشون واجبه. احتمالا این همان جملهای بود که برای چنین شرایطی از بر کرده بود و به تمام کسانی که خارج از نوبت به اینجا میآمدند، تحویل میداد. با صدای پیرمرد از پشت سرم، از جا پریدم: - مشکلت فوریه؟ به سمتش چرخیدم، سر و گردنی از من کوتاهتر بود. کمر خمیدهاش این اختلاف قد را دو چندان میکرد. زخمی روی چانه داشت که حدس میزدم موقع شیو صورتش، به وجود آمده باشد. صبحانه سبزی خورده بود، دندانهایش که اینطور میگفت. با تصور اینکه شاید فداکاری پیرمرد گل کرده و میخواهد نوبتش را به من بدهد، سرم را تکان دادم. دقت کردم موقع انجام این کار، ابروهایم افتاده و چهرهام غمگین باشد. - بله، خیلی فوری. سرش را خیلی سریع، به راست خم کرد. شبیه یک عروسک کوک شده رفتار میکرد. - عجیبه! لبهای باریکش لبخند میزد و چروکهای گوشه چشمش، جمع شده بودند. ابرویی بالا انداختم: - چی عجیبه؟ - مُردهها معمولا عجلهای ندارن. مو بر تنم سیخ شد! پیرمرد به مرد جوانی که زیر چشمهایش از بیخوابی کبود شده بود اشاره کرد: - اون سه شنبه مُرد. نگاهش را سمت منشی برگرداند که داشت تلفنی، به کسی وقت ویزیت میداد. - اونم پارسال. وقتی از منشی چشم گرفتم و به پیرمرد نگاه کردم، متوجه شدم زیر ذره بینش هستم. چشمهای کدرش برق میزد و لبهای لرزانش برای بیان هر کلمه، تقلای سختی نشان میداد: - تو رو هنوز یادداشت نکردم.- 78 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 38 - آخرین باری که دیدمش، وصیعت کرد بدمش به تو. مهرداد و من، هر دو به حلقه نگاه میکردیم. اگر سه ماه پیش، وقتی ایران خاتون فوت شد، وسط گیر و دار طلاق از مهرداد نبودم، بیشک مراسم خاکسپاری را از دست نمیدادم. آن زن تمام تلاشش را کرد تا خانواده مهرداد، مرا بین خودشان بپذیرند؛ امیدوارم روحش به آرامش برسد. - حالا که دیدی، بده دستت کنم! دست چپم را مشت کردم و عقب کشیدم. جعبه را بستم و آن را روی میز مهرداد برگرداندم. جوابی که دنبالش بودم را اینجا پیدا نخواهم کرد. مهرداد در سکوت مرا تماشا کرد که از او فاصله گرفتم و گفتم: - باشه یه وقت دیگه، باید برم مدرسه الان! دیرم شده. بهانه میآوردم. اگر شب گذشته او را نکُشته بودم، هرگز به دیدنش نمیآمدم؛ چه برسد به اینکه حلقهاش را در دست بیندازم. از روی صندلیاش بلند شد و دستهایش را در جیب شلوارش انداخت: - هنوز میری مدرسه؟ هزار بار گفتم نمیخوام کار کنی. اون اولا هم به اصرار خاتون بود که اجازه دادم بری دانشگاه و مدرک بگیری... وگرنه که ماهی من، باید بشینه خونه و خانومی کنه. پشت به او بودم، پوزخندم را نمیدید. آن لحظه از او سپاسگزار بودم که دارد آن حرفها را میزند، هر کلمهاش به من انگیزه بیشتری برای جدا شدن میداد. یک پلک زدم و چشمهایم از یادآوری خاتون، خیس شد. دستگیره در را باز کردم، مهرداد قصد خفه شدن نداشت: - یه چیز دیگه ماهی... صدای کفشهای آکسفوردش را شنیدم که از پشت سر به من نزدیک شد. - درخواست طلاقت رو پس بگیر! هر چی زودتر، بهتر. یکی دو هفته بهت مهلت میدم واحدتو تخلیه کنی و برگردی خونه خودت، ولی اگه نیومدی... اگه نیومدی ماهی طلا... دندانهایم را روی هم فشردم. صدایش هر چقدر آرامتر میشد، خوف بیشتری به جانم میافتاد. - خودم میام سراغت. به نفعته این اتفاق نیوفته، چون اگه بیوفته، دیگه روی خوش منو نمیبینی دخترخوب! بدون درنگ، دستگیره را چرخاندم و با زهر زبانش که به جانم مانده بود، بیرون آمدم. پلهها را دوتا یکی کردم و پایین آمدم، پشت سرم را هم نگاه نکردم. دیگر ایران خاتونی نبود که به خانهاش پناه ببرم، نبود تا نوهاش را رام کند، نبود که برای طلاقم وکیل بگیرد. پس از فوتش، دستمزد وکیل من هم قطع شد و جلسات دادگاه، دیگر به خوبی قبل پیش نرفت. پشت پرایدم نشستم و سرم را به فرمان تکیه زدم. آن لحظه، تصورش را هم نمیکردم که در عرض دو سه هفتهای که مهرداد تعیین کرد، چه اتفاقاتی ممکن است بیوفتد. از فردایم خبر نداشتم، از بازی تقدیر هم همینطور. پرایدم را روشن کردم و بیهدف در خیابانها راندم. مدیر دیگر زنگ نمیزد، هیچ آهنگی در ماشین پخش نشد و من در شلوغی خیابانهای تهران، یکی از هزاران آدمکِ پشت فرمان بودم. به زن محجبهای که ماشینش همپای ماشین من حرکت میکرد، نگاه کردم. احتمالا او هم مشکلات خودش را داشت، اما مطمئنم به یاد میآورد که شب گذشته دقیقا چه کار کرده. نگاهم به روسری گلبهی رنگش مانده بود که ماشینم به هیوندای جلویی کوبید! سرم به فرمان خورد اما وقتی در آینه وسط نگاه کردم، آسیب ندیده بود. ماشین زن محجبه از کنارم عبور کرد. راننده هیوندا، سرش را از شیشه بیرون آورد. پسر جوانی بود که موهایش به واسطه ژل میدرخشید و عینک آفتابی، چشمهایش را پنهان کرده بود. دستش را بیرون آورد و فریاد زد: - چه خبرته دیوونه؟! سرعتی نداشتم، ماشین هیچ کداممان آسیب ندیده بود. گازش را گرفت و رفت، اما حرفش مرا به فکر انداخت. دیوانه... مرا اینطور خطاب کرد، جرقهای توی سرم خورد! در اولین بریدگی برگشتم. پایم را روی پدال گاز میفشردم و به چراغ بنزین که روشن شده بود، اعتنایی نمیکردم. از همان اول، باید به جای مهرداد، سراغ او میرفتم.- 78 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 37 حتی اگر میمردم، اجازه نمیدادم دست آن عموی هیزش، به جنازهام بخورد! دست مهرداد را پس زدم و به ته ماندههای حقیقت، چنگ انداختم: - ول کن مهرداد، طوریم نیست... اون چی بود قایم کردی؟ ابروهای کلفت و سیاهش بالا پرید. جا خورده بود! - چی میگی؟ چیزی قایم نکردم. - خودم دیدم! همین که درو باز کردم، انداختیش تو کشوی میزت! پرههای بینیاش از سماجت من جمع شد. حتی خودم هم به آنچه میگفتم، اعتماد نداشتم، به چشمها و به احساس لامسه خیانتکارم که مرا با خیال نوازش عماد، فریب داده بود. مهرداد بلند شد و به طرف میزش رفت: - خیالاتی شدی ماهی طلا! پاشو برو بزار به کارام برسم. دیگر مطمئن شده بودم که اشتباه ندیدهام، این یکی واقعیِ واقعی بود. از روی مبلی که حالا از مهرداد دور بود، بلند شدم. حس سربازی را داشتم که باید از تنها بازمانده جنگ، محافظت میکرد. به تنها بازمانده از حقیقت، چنگ انداختم: - کشو رو باز کن! روی صندلیاش به سمت من چرخید. - این مسخره بازیا چیه؟ صبر منم حدی داره ماهی، نرو رو مخم! سوییچ را در مشتم فشردم و توی چشمهای پنهانکارش زل زدم. شاید در آن کشو جوابی برای تمام سوالات من مخفی شده بود، شاید دلیل خاطرات گمشده و تصاویر واهی همین جاست. ناغافل دستم را به سمت دستگیره طلایی رنگ کشویش بردم و بدون اجازه، آن را باز کردم. - لجباز! اعتراض مهرداد را هیچ شمردم و جعبه کوچک مشکیرنگ را بیرون کشیدم... خودش بود! به محض ورودم به دفترش، دستش را روی این جعبه گذاشت و مخفیاش کرد. به چشمهای سیاهش نگاه کردم، تلاشی برای پس گرفتن آن جعبه از من نکرد. - بازش کن دیگه! نفسی گرفتم، جعبه قدر کف دست بود و وزنی نداشت. آب دهانم را قورت دادم، تازه آن لحظه متوجه شدم چقدر گلویم خشک شده است. هشت لیوان آب به جهنم، من در بیست و چهار ساعت اخیر حتی دو لیوان هم آب ننوشیده بودم. لبهای پوست پوست شدهام را به هم فشردم و با اشاره دست مهرداد، جعبه را باز کردم. - راحت شدی؟ قرار بود سورپرایز باشه، گند زدی به همه برنامههام. جعبه مخملی به ناگه در دستم سنگینی کرد. ابروهایم بالا رفت و چند چین روی پیشانیام انداخت. چشمهایم ناخواسته، مجذوب زیبایی مسحورکنندهاش شده بود. - این... سرش را تکان داد: - خودشه! حلقه ایران خاتون. پلک زدم. ایران خاتون، مادربزرگ مهرداد بود. اصیلترین زنی که به عمرم دیدهام. حتی چین و چروک هم نتوانسته بود روی قدرت آن زن، کوچکترین خدشهای بیندازد. او را سوای تمام خویشان مهرداد، دوست میداشتم. - خدا رحمتش کنه، دوست داشتم بیام ازش خدافظی کنم، ولی... نشد. الماس چند قیراطی حلقه، درخشش نور را بازتاب میکرد. این فقط یک جواهر گرانقیمت نبود، من یادگار چند نسل را در دست داشتم. حتی فکر کردن به اینکه این حلقه سالها در انگشت ایران خاتون بوده، باعث میشد برایم شبیه گنجینه به نظر برسد.- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 36 - آقای کبیری، به خدا من بهشون گفتم مشغولید... - اشتباه کردید خانم، حالام بفرمایید بیرون! صدای کفشهای پاشنه بلند آوا را شنیدم که دور شد و از پلهها پایین رفت. مهرداد دستی به ریشهای کوتاه و مرتبش کشید، دیگر به سختی بینشان یک تار سیاه پیدا میشد. از پشت میز بزرگی که سلیقه من بود بلند شد و به طرفم آمد: - خوش اومدی ماهی، زود به زود دلت برام تنگ میشه جوجه طلایی. سرم تیر کشید و چهرهام مچاله شد. مهرداد زیر بازویم گرفت و مرا به طرف مبلهای بینهایت راحت دفترش هدایت کرد. - چی شد؟ خوبی تو؟ زنگم زدی یکم پیش... طوری شده؟ لیوان آبی که به طرفم دراز کرده بود را گرفتم و یک نفسه سر کشیدم. - دی...شب... چی شد؟ مهرداد روی مبل مقابلم نشست و در حالیکه دکمه کت آجری رنگش را باز میکرد، زیر خنده زد. میدانستم چقدر از کت و شلوار متنفر است و همیشه به خاطر پدرش، آنها را میپوشد. - پس به خاطر دیشب ناراحتی. لیوان شیشهای را از ترس اینکه توی مشتم خرد شود، روی میز چوبی بینمان گذاشتم. وقتی صورت بیتفاوتم را دید، پسماند خندهاش را قورت داد. - من ازت عذر میخوام. حق داری، اشتباه از من بود. لبهایم را روی هم فشار دادم، نمیتوانستم اعتراف کنم که قسمتهایی از شب گذشته از ذهنم پاک شده، میتوانست از این مسئله برای خوراندن هر دروغی به من استفاده کند. نفسی گرفتم: - آره، تقصیر تو بود. کار دیشبت... خیلی... خیلی وقیحانه بود! -تند نرو ماهی طلا! توضیح دادم که هر کار کردم، واسه خاطر خودت بوده. لازم به اون دیوونه بازیا نبود. چیزی نگفتم. در تلاش برای بازیابی تصویر جسد مهرداد در ذهنم، سردردم تشدید میشد. ابروهای بِراش نکشیدهام را به هم نزدیک کردم: - دیوونه بازی؟! مهرداد موهایی که شرط میبستم برای حالت دادنشان، زمان و دقت بسیاری خرج کرده بود، به هم ریخت؛ آن هم با یک حرکت دستش. دستی که حلقه ازدواجمان را حمل میکرد. - آره، دیوونه بازی. وسط بزرگراه پیاده شدی و داد و بیداد راه انداختی... هنوز باورم نمیشه همه اون کارا رو به خاطر یه آدم بیارزش انجام داده باشی! اگه بلایی سرت میاومد، باید چیکار میکردم؟ بزرگراه، بزرگراه... تصاویر محو در ذهنم تاب میخورد. شبیه عکسهایی که رنگ پس داده و قابل بازیابی نبودند. چه بلایی سر من آمده بود؟ تلاش برای به خاطر آوردن، سردرد کذایی را تشدید میکرد. از درد، نفسم رفت! مهرداد از یادآوری شب گذشته، خشمگین بود. کاش میتوانستم خاطراتش را بدزدم تا بفهمم اینجا چه خبر است. به سختی پرسیدم: - آدم بیارزش کیه دیگه؟ پا روی پا انداخت، با دهن کجی که نشان نارضایتیاش بود، گفت: - سروان پیروزفر... ببینم تو مریضی؟ رنگت بدجور پریده! قبل از اینکه سوال دیگری بپرسم، مهرداد روی میز مقابلم نشست و دستش را روی پیشانیام چسباند. - تب که نداری... پاشو یه سر بریم مطب نعمت!- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 35 نفسم رفت و چشمهایم از حدقه بیرون زد! - این برنجهایی که سفارش داده بودم رسید خانم جوانبخت؟ صدای تکاپو از آن سوی خط به گوش میرسید. ارواح نمیتوانسند تماس جواب بدهند یا حرف بزنند و عطسه کنند؛ میتوانستند؟ چرا کتابی تحت عنوان «راهنمای تشخیص اجساد از انسانهای زنده» نداشتیم؟ - ماهی؟ چرا حرف نمیزنی دختر خوب؟ یادم آمد باید نفس بکشم، اکسیژن را یک جا بلعیدم و صدایش زدم: - مهر...داد؟ - جان مهرداد؟ چی شده، چی کارم داشتی؟ جسمم را همچون پاره سنگی سنگین حس میکردم، زانوهایم خم شد و روی تخت فرود آمدم. اینجا چه خبر است؟ صدایی که فکر میکردم دیگر هرگز نمیشنومش، پشت گوشی نامم را صدا میزد... خیلی هم زنده بود! تماس را با انگشتان سِر شدهام قطع کردم و گوشی را روی تخت انداختم. سرم را بین دستهایم گرفتم و به زنگ گوشیام، اهمیتی ندادم. میتوانستم خواب را از واقعیت تمیز دهم، امکان نداشت خواب بوده باشد، لعنتی! خیلی واقعی بود، قسم میخورم. تقویم ذهنم را بالا پایین کردم، سپس به گوشیام طوری چنگ انداختم که انگشتانم روی ملحفه سفید رد انداخت. باید مطمئن میشدم! از ویلا بیرون زدم و پشت ماشینم نشستم. مجبور شدم سه مرتبه استارت بزنم تا روشن شود و حرکت کند. سی و پنج دقیقه بعد، به مقصد رسیده بودم. تماس مدیر مدرسه را نادیده گرفتم تا تعداد تماسهای از دست رفتهام، دو رقمی شود. سه شنبهها به این شعبه میآمد. - مائده خودتی خوشگلم؟ از این طرفا؟ به طرف صدا برگشتم. آوا، حسابدار رستوران بود که با نگاهش داشت مرا میبلعید. میدانستم تا به حال مرا اینطور نامرتب یا بدون خط چشم ندیده است. بدون رد و بدل کردن تعارفهای معمول، سر اصل مطلب رفتم: - مهرداد اینجاست؟ ابروهای نازک زیتونی رنگش بالا پرید. - خب... اینجا که هست... ولی... خدا را شکر کردم که هنوز میتوانستم به خاطراتم اعتماد کنم؛مهرداد برنامه منظمی داشت که هیچ کس نمیتوانست به همش بریزد، هیچ کس جز من! از کنار آوا رد شدم و به طرف پلهها رفتم. از آشپزخانه خوشش نمیآمد و کارهای رستوران را عمدتا از دفترکارش مدیریت میداد. عادت داشتم واسطه بین او و کارکنان باشم؛ اما الان آنقدر عجله داشتم که سلام همگیشان را بیجواب گذاشتم. شبیه یک زن مغرور و تازه به دوران رسیده به نظر میرسیدم. دستهایم از نرده سیاه رنگی که لمس کردم، سردتر بود. وقتی مقابل در دفترش ایستادم، آوا خودش را جلویم انداخت. - میگم مائده جون، آقای کبیری یکم مشغولن فدات شم... قهوه میخوری؟ چشم ریز کردم، اتفاقی اینجا در جریان بود. مهرداد هیچ وقت برای من مشغول نبود، حتی وقتی برگههای درخواست طلاق را برایش آوردم، تمام شُرکایش را از اتاق بیرون کرد تا بتواند با من حرف بزند. چانهام را بالا دادم: - برو کنار! محکم به کناری هولش دادم و دستگیره در را بدون لحظهای تردید، پایین کشیدم. مهرداد سرش را بلند کرد و دست من از روی دستگیره، سُر خورد و پایین افتاد. مردمکهایم لرزید، تا خودم نمیدیدم، باورم نمیشد! حالا که صحیح و سالم پشت میزش نشسته و به من لبخند میزند، هنوز نمیتوانم به چشمهایم اعتماد کنم.- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 34 نامش را صدا زدم و بلندتر از قبل، گریه کردم. حالا که فکر میکنم، عجیب بود که صدای بلندم همسایهها را از خانه بیرون نکشید؛ آن لحظه ذهنم به این چیزها نمیپرداخت. عماد مرا بلند کرد و شبیه کودکی ناتوان، به اتاقم آورد. در سکوت کنارم دراز کشید و من روی سینهاش آنقدر اشک ریختم که عاقبت، نوازش دستش کارساز شد و همان جا خوابم برد. با سردرد بدی از خواب بیدار شدم. انگار کسی از غیب، به ازای هر لحظه، با سنگ به کاسه سرم میکوبید. چشمهایم را مالیدم و به پشت چرخیدم، عماد رفته بود. از تخت پایین آمدم و فکر کردم امروز را مرخصی بگیرم. مشتهایم را پر از آب سرد کردم و به صورتم پاشیدم. درد به چشمهایم هم سرایت کرده بود، نمیتوانستم کامل بازشان کنم. با یاد آوری مهرداد، زمان برایم متوقف شد. شیر آب باز بود و من در حین تماشای آن، ماتم برده بود. سردرد تشدید شد، چشمهایم را محکم بستم و دندانهای جِرم گرفتهای که دیشب فرصت نکردم مسواکشان بزنم را به هم فشردم. شیر آب را بستم و به طرف گوشیام پرواز کردم. نام مهرداد کبیری را در گوگل نوشتم و در انتطار نتیجه، ناخنهایم را جویدم... هیچ خبر تازهای نبود. مصاحبه با مهرداد کبیری، بیوگرافی مهرداد کبیری و عکس عروسیمان که خودم روی اینستاگرام گذاشته بودم... هیچ سایتی از به قتل رسیدن وارث رستورانهای کبیری به دست همسرش، خبر ننوشته بود. گوشی را روی تخت انداختم و شروع به راه رفتن دور اتاق کردم. این تمام کاری بود که در یک ساعت آینده انجام دادم. سردردم ریشه انداخته و گردنم را خشکانده بود. هر لحظه وسوسه میشدم سرم را به دیوار بکوبم، حتی قادر نبودم درست فکر کنم. نگاهم به سوییچ پرایدم افتاد و تنها یک لحظه طول کشید تا تصمیم دیوانهوارم را عملی کنم. دست انداختم و اولین مانتویی که لمس کردم را از کمد بیرون کشیدم، یک مانتوی عروسکی کوتاه که معمولا برای کلاسهای خصوصی ریاضیام میپوشیدم و رنگ سرمهایش را دوست داشتم. آن را روی شومیز و دامن دیشبم پوشیدم و از خانه بیرون زدم. باید با چشمهای خودم میدیدم چه به سر مهرداد آمده، نمیتوانستم گوشه خانهام بنشینم و در انتظار پلیسها دق کنم. وقتی به ویلایش رسیدم، هیچ ماشین پلیسی آنجا پارک نشده بود و پرندهها روی شاخههای بلند باغچه، آواز میخواندند. کلید را به آرامی توی قفل چرخاندم و پاورچین پاورچین، وارد خانه شدم. قلبم به جای خون در رگهایم آدرنالین پمپاژ میکرد و صدای تپشهایش، پرده گوشی را به لرزه درآورده بود. روی پنجههایم راه میرفتم، حالا میفهمیدم چرا مجرم همیشه به صحنه جرم باز میگردد. همانطور که از پلهها بالا میرفتم، با خودم فکر کردم که اگر مهرداد مرده باشد، باید از کشور فرار کنم. دوست نداشتم به خاطر آن عوضی، حبس ابد بکشم یا اعدام شوم. نمیدانستم آن گردنکلفتهایی که مجرمانی مثل مرا به صرت غیرقانونی از مرز رد میکنند، دقیقا چقدر پول میگیرند... این، سوالی نبود که بخواهم از چتجیپیتی بپرسم. دستم را روی دستگیره سرد اتاق خوابمان گذاشتم... چند دقیقهای میشد که اینجا ایستاده و جسارت ورود را در خودم نمییافتم. عاقبت، با چشمانی بسته، دستگیره را باز کردم و هول دادم. با دیدن منظره روبرو، از تعجب خشکم زد! چند بار پلک زدم و به خودم لرزیدم. - بسم الله! با خیال راحت جلو رفتم، نگران خونی شدن پاهایم نبودم، چرا که اصلا خونی روی زمین وجود نداشت. جنازه مهرداد روی زمین نبود و وقتی گلدان کریستالی کنار تخت را بلند کردم، به نظر نمیرسید با چسب سرهم شده باشد؛ سالم بود. دستم را روی دهانم گذاشتم و دور خودم چرخیدم. این همان آینهای بود که دیشب، چهره زارم را در آن دیدم، حالا اما هیچ خبری از کبودی یا زخم گوشه لبم نبود. به دامنم دست کشیدم، وجب به وجبش را گشتم... خودم آن لکه های خون را دیده بودم، پس چرا نیستند؟ هر لحظه ممکن بود جیغ بکشم! گوشیام را در دستم بلند کردم و نام مهرداد را در لیست مخاطبینم یافتم. پس از رفع مسدودیت، با او تماس گرفتم و در کمال ناباوری، جواب داد: - جانم ماهی؟- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 33 چشمم به لکههای سرخ روی دامنم افتاد. روی سرامیکهای سرد آشپزخانه وا رفتم و زانوهایم را در آغوش گرفتم. بلد بودم چطور باید رد خون را از لباسم پاک کنم، این یکی از آن استعدادهای پنهان ما زنها بود؛ اما این کار هیچ کمکی به من نمیکرد، در زندان که نمیتوانستم دامن صورتی بپوشم. زنگ تیز خانه به صدا در آمد. شانههایم بالا پرید و نفسهایم به شماره افتاد. آنقدر همان جا کف آشپزخانه با دهان نیمهباز و چشمهای وقزده به در نگاه کردم که زنگ، برای بار دوم نواخته شد. ساعت دیواری از یازده عبور کرده بود. آیا پلیس به این زودی مهرداد را پیدا کرد؟ در خودم جمع شدم. آمده بودند که مرا با خودشان ببرند؟ دو تقه به در خورد. هر کسی پشت در بود، قصد نداشت بیخیال شود. صدای آرامَش، باعث شد عضلاتم از حالت آمادهباش و آن انقباض عجیب، خارج شود: - مائده؟ خونهای؟ مائده! بلند شدم و زانوهای لرزانم را وادار کردم مرا تا پشتِ در حمل کنند. کمی طول کشید تا سه قفل در را باز کنم. با احتیاط، از پشت در گردن کشیدم و آقای همسایه را با کیسه سیاهی در دست، دیدم. بوی گند زباله، باعث شد بینیام را جمع کنم. نگاه بیحالم را از شلوارک و رکابیاش بالا بردم و پرسیدم: - چی شده این وقت شب؟ صورتش وا رفت. - یکی باید این سوالو از تو بپرسه! این چه سر و وضعیه؟ چه بلایی سرت اومده؟! اخم کردم. - به شما ربطی داره؟ ابروهایش بالا پرید. موهایش را خاراند و به گلدان سفالی که شکسته بود اشاره کرد: - داشتم آشغالا رو میبردم، دیدم این گلدون شکسته. گفتم شاید دزدی چیزی... - میبینی که دزد نزده. به خاک پخش شده کنار در واحدم نگاه کردم. موقع ورود به خانه، آنقدر در هپروت بودم که این افتضاح را به بار آوردم. حالا ریشههای سفید گل، از دل خاک بیرون زده بود و جلوی واحدم، نیاز به تمیزکاری داشت. - آره، یه چی بدتر از دزد زده! مردمکهایم را با انگشت شست و اشاره مالیدم، داشتند میسوختند. - مگه نمیرفتی آشغالا رو... - یا خدا! این چیه؟ به مچ دستم که حالا بین انگشتهای بزرگ او گیر افتاده بود، نگاه کردم. کبودیهایش زیر نور ترسناکتر از قبل به نظر میرسید. چشمهای سرکشم را بستم و به آنها فرصت دادم اشکهایشان را عقب بزنند. لازم نبود توضیحی به او بدهم، با این وجود، نمیدانم چرا تلاش کردم: - این... این... باز کردن دهانم، با بارش چشمهایم مصادف شد. - کی این بلا رو سرت آورده؟ به چشمهایش که تیرهتر از همیشه بود، پُل زدم. دیوار مقاومتم فرو ریخت و خودم را در آغوشش انداختم. دستهایم دور بدن عضلانیاش حلقه شد و بلند، زیر گریه زدم. حال خرابم در آن لحظه، برای بدترین اشتباهات، حاصلخیز بود. هقهقم در شانههایش فرود آمد. چند ثانیه طول کشید تا صدای افتادن کیسه زباله را بشنوم و پشت بندش، دستهایش مرا به سینه فشرد. - عماد!- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 32 وقتی شکمم به کمربند دامنم فشار آورد، متوجه شدم زیادهروی کردهام. پرخوری عصبی، انتخاب خوبی برای غلبه به ترس از زندان نبود. مهرداد انعام دندانگیری، کف دست پیشخدمت گذاشت که فقط من میدانستم صرفا برای نمایش پولهایش بود. دخترک از شادی، سه مرتبه خم و راست شد، چیزی نمانده بود به بغل مهرداد بپرد. وقتی سوار ماشین شدیم، موضعم را مشخص کردم: - منو برسون خونه. مهرداد واکنشی نشان نداد. زیر چشمی نگاهش کردم که روی دور برگردان تمرکز کرده بود. سرم را به صندلیام تکیه زدم، نمیتوانستم تا ابد به این مرد باج بدهم. آن هم درست زمانی که تنها چند قدم تا آزادی شناسنامهام از بند اسم نحسش بود. - مهرداد شنیدی چی گفتم؟ منو ببر خونه! صدای موسیقی را بیشتر کرد و فریاد من در فریاد خواننده، خفه شد. شروع به خوردن پوست لبم کردم و چنگی به موهایم زدم که بیشک نامرتبشان کرد، اهمیتی نداشت. بیخیالی مهرداد، ترسناکتر از فریادهایش بود. وقتی وارد میدان شدیم، امیدوارانه به دستهایش که فرمان را میچرخاند زل زدم. با ورود به خروجی سوم، صدای موسیقی فرانسویاش را که نمیفهمیدم چه میگوید، کم کردم و به طرفش برگشتم: - نمیشنوی چی میگم؟ بهت گفتم منو ببر خونه خودم، مهرداد من پامو تو اون خراب شده نمیذارما! از کِی تا حالا او به فریادهای من گوش کرده بود؟ آب دهانم را قورت دادم و به خیابان منتهی به ویلایش چشم دوختم. برای من این خیابان، راهی بود که به جهنم منتهی میشد. مردمکهای لرزانم را به مهرداد سوق دادم و از تصور زندگی دوباره با او، به خود لرزیدم. نمیدانستم من اینطور حس میکردم یا ماشین واقعا هر لحظه سرعت میگرفت، گویی راننده زیادی مشتاق رسیدن به خانه بود... بیست و شش دقیقه بعد پارکتها با خرده شیشه پوشانده شده بود. خرده شیشههایی که تا چند ثانیه قبل، یک گلدان کریستالی گران قیمت بود. یک قدم عقبتر رفتم تا جریان خونِ در حال پیشروی، به پاهایم نرسد. طوری میلرزیدم، انگار عریان به برف زده بودم. به پیکر بیهوش مهرداد نگاه کردم، بیهوش و نه بیجان! بیهدف صدایش زدم: - مهرداد؟ مهرداد با توام... بلند شو! نه مهرداد و نه هیچ انسان دیگری، نمیتوانست با شکافی روی سرش، بلند شود و جواب مرا بدهد. دستم را با وحشت روی لبهای لرزانم گذاشتم، کبودی گوشه لبم تیر کشید و چهرهام درهم شد. دور خودم چرخیدم: - من... من... آمبولانس... به موهایم چنگ زدم و دستهای از تارهای طلاییام، در مشتم باقی ماند. گویا ریشه موهایم وقتی مهرداد آنها را از پشت کشید، تسلیم خشونت او شده بودند. به دستهای لرزانم نگاه کردم، یکی دوتا نبود. سرم را بلند کردم و در آینه اتاق خوابمان، مائده مفلوک را دیدم... با لبی پاره و خون تازه رویش، موهای به هم پیچیده و یقه پاره شده شومیز کوفتی موردعلاقه مهرداد. به کیف دستیام چنگ زدم، کتم را برداشتم و نگاه آخرم را به بالا تنه برهنه مهرداد انداختم، رد ناخنهای بلندم سراسر بدنش سرخ شده و ورم کرده بود. میدانستم که باید به آمبولانس زنگ میزدم و ازشان میخواستم که به داد شوهرم برسند، اما این کار را نکردم. تلو تلو خوران از ویلا خارج شدم و پشت پراید سردم نشستم. دندانهایم به هم میخورد. زنده میماند، مگر نه؟ ماشین را روشن کردم و به ساعت نگاه کردم که ده و چهل دقیقه شب را نشان میداد. با نهایت سرعت به طرف خانهام راندم. بدترین سناریوها را در ذهن میپروراندم... سمیه خانم مهرداد را در غرق در خون پیدا میکند، با پلیس تماس میگیرد و طولی نمیکشد که دستبند به دست، روانه زندان میشوم. از آینه بغل، پشت ماشینم را بررسی کردم. این چندمین باری بود که با وسواس بسیار، این کار را انجام میدادم، حس میکردم کسی دنبالم است. مچ دستم را زیر بینیام کشیدم و رد انگشتهای مهرداد، تیر کشید. به خانه رسیدم، به طرف سطل زباله رفتم و جعبههای پیتزا را کف آشپزخانه پرت کردم. دستم را تا آرنج در سطل زبالهام فرو کردم و... پیدایش کردم. کارت را بیرون کشیدم و سعی کردم با دست، صافش کنم. به کمک یک وکیل نیاز داشتم!- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سرنوشت همه رو با طلا نوشتن مال من و با 💩 رمان قربانی دلدادگی | ZPM کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ایلماه ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 11 پاسخ
-
- 3
-
-
-
سلام و درود به نویسندگان نودهشتیا
دارم رمانهای تالارهای برترو چک میکنم.
اگه دو ماه از آخرین آپدیت رمانتون گذشته باشه،
مستقیم میره متروکه و دیگه نمیتونه به تالار برتر برگرده.
-
رمان بغض شیرین تو | هستی خانلو کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای آبی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
-
شرایط دریافت مقام در نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
@خانوم سین -
شناسه رمان شناسه۲: مقتول؛ ورژن دمو | Raiya کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
شرایط دریافت مقام در نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
سلام عزیزکم به من پیام بدید -
رمان دختر نجیب زاده | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان هفت ستاره دنباله دار | Moongirl کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای moongirl ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
درخواست ویراستاری رمان عشقی زیرِ خاکستر از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
به پایان رسوندن رمانتون رو بهتون تبریک میگیم غزال جان. در صف انتشار قرار گرفت- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان خانه آخرین مه | جانا کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای جانا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
رمان فریبِ طوفان | مهلا کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Mahla ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
درخواست طراحی جلد رمان حریرشکستہ| م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا امپرا- 95 پاسخ
-
- 3
-
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان حریرشکستہ| م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 45 پاسخ
-
- 2
-
-
- رازآلود
- درام معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وقتی خورشید نمایان شد | ژینا کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ژینا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
رمان فرشته جهنمی | مدینه عالمی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای مدینه عالمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا