پارت شانزده
ابرو در هم کشید و با آن صدای خشدار و بیحوصلهاش پرسید:
-نداریم؟ هفته پیش خریده بودم که!
دستی به گردنش کشید و به سمت دستشویی راه کج کرد. نفسِ حبس شدهام را فوت کردم. به خیر گذشت. در زندگیام هیچ وقت مخفی کاری بلد نبودم؛ چه در طول مدرسه که از پسِ یک تقلب ساده برنمیآمدم و چه الان که نمیتوانم یک کیک را از چشم حیدر دور نگهدارم.
سه تخم مرغ از یخچال برداشتم و درون تابه شکستم. تا این نیمرو درست شود، چای هم دم میشد. فقط امیدوار بودم حیدر هوس نکند سرصبحی مرا به خاطر مصرف بیرویهی پنیر مواخذه کند.
موهایم دربندِ کشِ جورابی کردم و تمیزکاری را از سر گرفتم. این لکههای پررو فکر کرده بودند میتوانند از دست من بگریزند ولی کور خواندهاند! حیدر مرتبتر از قبل، وارد آشپرخانه شد و سر سفرهای که برایس اماده کرده بودم نشست. بیحرف شروع به خوردن نیمرو با لواشی که دیروز گرفته بود کرد. چایش را سرپا نوشید و صدای دسته کلیدش را که شنیدم، فهمیدم دارد میرود.
-خدافظ.
-یادت نره واسه مامان ناهار ببری ناهید.
-باشه، میبرم. خدافظ!
در خانه بسته شد و من جواب حیدر را نشنیدم، البته که شک داشتم جوابی هم در کار باشد. به یکباره توانم تحلیل رفت و معدهام ضعف کرد. به سفره نگاه کردم و از خودم پرسیدم چرا تا الان چیزی نخوردم؟ جوابی نداشتم. فقط منتظر بودم حیدر صبحانهاش را بخورد و برود.
تا ظهر خانه برق افتاده بود و گندم هم با بهانهگیریهای تمام نشدنیاش، حسابی به مادرش کمک کرده بود. خورشت قیمه داشت روی گاز قلقل میکرد و در و دیوارهای خانه، بوی تمیزی میداد. فراموش نکردم برای مادر حیدر هم غذا ببرم و قطعا او هم فراموش نکرد با زخم زبانهایش، به حال خوبم نیش بزند. این وقتها یاد مادر حسابی در دلم زنده میشد، به خاطر دارم که هربار بتول خانم با او بدرفتاری میکرد، اهمیت نمیداد. من در چشمهایش به دنبال رد اشک بودم و او مصرانه به من لبخند میزد. نمیدانست که من فقط خودم را به خواب میزدم و تمام دردودلهای شبانهاش را میشنیدم.
کهنهی گندم را عوض کردم و باهم به انتظار حیدر نشستیم. من هم هرچند دقیقه یکبار پشت گردن گندم را میبوسیدم. دخترکم حمام کرده بود و بوی شامپوبچه میداد. زیرگلویش را قلقلک دادم و گفتم:
-دعا کن بابا قبول کنه گندم.