پارت بیست
توجه حیدر به من جلب شد. پوست لبم را میجویدم و سیم تلفن را بیهدف دور انگشت اشارهام میپیچیدم. حس میکردم هرلحظه ممکن است حتی حیدر هم صدای قلبم را بشنود.
-چشم بابا.
تلفن را سرجایش گذاشتم که حیدر با پلاستیکی پر از سیبهای زرد، مقابلم ظاهر شد.
-چی میگفت؟
بلند شدم و پلاستیک را از دستش گرفتم.
-سرما خورده بود بنده خدا تب هم داشت. خواست برم براش سوپ درست کنم.
چشم دزدیدم که زیرلب زمزمه کرد:
-دیشب که خوب بود.
-مگه دیشب دیدیش؟!
پشت سرش را خاراند و جوابی نداد. تنها کسی که باید جواب پس میداد، من بودم، نه او. گندم داشت به گریه متوسل میشد که حیدر او را از پاهایش جدا کرد و در آغوش کشید.
-پس اون بهمنِ علاف چه غلطی میکنه؟
سیب را به آشپزخانه بردم. ناخوداگاه اخمهایم درهم رفته بود.
-کَر شدی که باز! میگم بهمن کجاست که زن من باید بره واسه حمالی؟
آب دهانم را قورت دادم.
-خبر... خبر ندارم.
زیرلب به بهمن بد و بیراه گفت. گندم داشت عصبانیت پدرش را نگاه میکرد و سبیلهایش را میکشید. در چهارچوب آشپزخانه ایستادم و به عکس سیاه و سفید پدرِ حیدر روی طاقچه خیره شدم.
-میگم... یکم پول داری؟ سرراه یکم هویج و جو بخرم برای سوپ.
انگار که عجیبترین حرف دنیا را شنیده باشد، هاج و واج به من نگاه کرد:
-پول اونم من باید بدم؟!
صدای خرد شدن استخوانهای غرورم را به وضوح شنیدم. به همه جا نگاه میکردم، جز حیدر.
-بعدم مگه همین سرماه بهت پول ندادم؟
دستهایم را مشت کردم، ناخنهایم داشت کف دستم را زخمی میکرد. با چشمهایی غوطهور در اشک به حیدر نگاه کردم.
-کیک و پیرهن گرفتم برات.
-نمیخریدی! نمیخریدی ناهید خانم! با پول خودم برام کوفت خریدی، منت اونم میزاری؟!
با نهایت بیچارگی به چهره بیخیالش زل زدم. گندم را بالا انداخت و دخترک سرخوش خندید. آشوبِ تنیده در گلویم را قورت دادم و به اتاق پناه بردم. مانتوی طوسیام را پوشیدم و تنها لباس زیبایی که داشتم را در کیفم چپاندم. وقت گریه کردن نداشتم، پس روسری مشکی را محکمتر از همیشه زیر گلویم گره زدم. کلاه گندم را برداشتم و اتاق را ترک کردم.
-بچه رو نبر تو اون خرابشده! سرما میخوره. بدش من!
از خدا خواسته دخترک را به حیدر سپردم و چادرم را از رختآویز جدا کردم.
-تو نمیای؟
چشم غرهای به من رفت که خیالم راحت شد. با دستهای لرزان، کفشهایم را پوشیدم و درِ خانه را بستم. موقع راه رفتن، مدام به پشت سر نگاه میکردم تا حیدر یکوقت تعقیبم نکند. آنقدر اینکار را تکرار کردم که چندباری هم سکندری خوردم.
زیرلب آیهای از سوره یاسین را میخواندم؛ آیهای که از جلسات قرآنخوانی مادربزرگ به یاد داشتم.
-وَ جَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَداً وَمِن خَلفِهِم سَداً فَاَغشَیناهُم فَهُم لا یُبصِرون.*
جلوی در آبی رنگ ایستادم و مردمکهای هراسانم را به اطراف چرخاندم. نفسم بالا نمیآمد و فشردن پیدرپی زنگ هم بیجواب بود. در یک لحظه، پشیمانی مثل مردابی زیر پاهای لرزانم ظاهر شد و قدمهایم را فرو کشید. صدای فریادهای دستفروش به اضطرابم دامن میزد و چادرم مدام از روی سرم لیز میخورد.
-سلام عزیزم، خوش اومدی.
*پ.ن: معنی آیه: و [ما] فراروى آنها سدى و پشت سرشان سدى نهاده و پرده اى بر [چشمان] آنان فرو گسترده ايم در نتيجه نمى توانند ببينند.
خوندن این آیه یعنی برای برملا نشدن یک راز دعا کردن. دعا میکنی خداوند جلو و پشتسرشون سدی قرار بده تا نتونن ببینن.
پارت نوزده
دخترک سرش را روی شانهام گذاشته بود. پشت گردنش را نوازش میکردم و راه میرفتم.
-گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره، مهتاب لالا، لالا لالایی...
درد بازوهایم به استخوان رسیده بود. با احتیاط دستگیرهی اتاق را پایین کشیدم. حیدر خروپف کنان، از پهلویی به پهلوی دیگر چرخید. گندم را روی تشک آبی رنگش گذاشتم، دخترک خوابیده بود اما انگشتم را ول نمیکرد. لبخندی زدم و دلم برای گونههای آبدارش پیچ و تاب خورد. به یاد آوردم که این تشک و ملحفهی آبیرنگ را پدر گندم خرید و گفت که دوست دارد اسم بچه اولش را حمید بگذارد. آهم را در سینه خفه کردم.
فرصت نشد درباره عروسی با حیدر حرف بزنم، بدتر آنکه به وضوح گفته بود بدون اجازهاش از خانه بیرون نروم. عذرهایم را پشت سرهم ردیف کردم؛ اول، به غزل میگویم گندم بیمار شد. دوم، اصلا میگویم خودم سرما خوردم و نتوانستم به عروسیاش بروم... عروسی تنها دوستم.
زانوهایم را بغل گرفتم و دلخور به حیدر نگاه کردم، حتی بابا هم در مقابل مامان اینقدر سفت و سخت نبود. چهارزانو به سمتش رفتم، حالا صدای نفسهایش را میشنیدم. سر خم کردم و به بافت پوست تیرهاش زل زدم، به بینی عقابی که هنگام عصبانیت، پرههایش بازتر از همیشه میشد. دهانی که با ریشهای خرمایی محاصره شده بود و با هربار باز شدن، قلب ناهید را مچاله میکرد. حیدر شبیه پدرش بود؛ هرچند که من او را ندیده بودم اما از عکسهای سیاه و سفید قدیمی، اینطور به نظر میرسید.
پدری که قلب ضعیفش، دوام نیاورد و یک شب در خواب، خود را تسلیم فرشته مرگ کرد. گویا حیدر یازده سال بیشتر نداشت که مجبور شد زیر آجر و بین سیمان، دنبال نان برای مادر جوان و خواهر کوچکش بگردد. به دستهایش نگاه کردم. دستهای زبری که خانوادهاش را نجات داده بود و گلوی مرا، هر از چند گاهی میفشرد.
***
صدای موتور حیدر را که شنیدم، تلفن سبزرنگ را در مشت عرق کردهام جابهجا کردم. قلبم دیگر نمیتپید، رسما داشت سینهام را میشکافت. در خانه باز شد.
-ای وای!
پارت هجده
نگاه بیحوصلهاش را از کیک جدا کرد:
-واسه خاطر یدونه کیک پاشدی رفتی اونجا؟ من هنوز نمُردم که زنم روز روشن بره بیرون خرید!
حمل کیک در دستهای لرزانم سخت شده بود. کمی این پا و آن پا کردم.
-دور از جون. میخواستم خوشحالت کنم.
-کوفت بخورم.
دخترک را از بغلش جدا کرد و کنار اسباب بازیهایش گذاشت. گندم یک نفس شروع به گریه و شیون کرد و حیدر بیتوجه به او، به اتاق رفت تا لباس عوض کند. بارها این لحظه را خیال کرده بودم، در تصوراتم حیدر میخندید و خوشحال میشد اما حیدر واقعی اصلا خوشحال به نظر نمیرسید. قلبم تند میزد و اشک تا پشت پلکهایم بالا آمده بود. گندم گریان را بغل گرفتم و با دستی لرزان و دلی شکسته، چای ریختم. بُرشی از کیک را هم برایش بردم.
-میگم...
چایش را درون نعلبکی ریخت و شروع به نوشیدن کرد. به کیک دست نزد.
-این پیرهن راه راهت که دوست داشتی، لک شده بود. یکی نوشو گرفتم برات.
جانم تمام شد تا جمله را به سر برسانم. حیدر نگاهی به جعبهی کادوپیچ شدهی روی فرش انداخت.
-پس فقط شیرینی فروشی نرفته بودی!
عنکبوت بزرگی بیدرنگ در گلویم تار تنید. این چیزی نبود که انتظار داشتم از او بشنوم.
-زحمت کشیدی.
به گوشهایم شک کردم.
-ولی دیگه از این زحمتها نکش.
به اتاق رفت و شنیدم که بالشت را زمین انداخت و دراز کشید. من و هدیهای که دست نخورده جلویم رها شده بود، با هم به تیکتاک ساعت گوش سپردیم.
پارت هفده
گندم با چشمانی درشت شده به حرفهای من گوش میکرد و میخندید. صدای چرخش کلید در قفل را که شنید، دستهایش را با ذوق باز و بسته کرد. بغل حیدر را میخواست.
-سلام، خسته نباشی.
سری تکان داد و تا فرصت کند پیراهنش را دربیاورد، گندم از پایش آويزان شد. دخترک یک باباییِ تمام عیار بود!
-ناهار بردم واسه مامانت.
-صددفعه گفتم اینقدر دهن به دهن اون زن نذار ناهید. هرچی گفت بگو چشم! جواب پس نده.
صدای قهقههی گندم بلند شد، حیدر داشت قلقلکش میداد. لبهایم را برچیدم، شک نداشتم حاج خانم به محض بستنِ در به روی من، با پسر دردانهاش تماس گرفته بود.
-لابد باز زنگ زده بود از عروسِ زهراخانم تعریف میکرد، آره؟
ابرو به هم زد. آهی کشیدم و ترجيح دادم بحثی که پایانش مشخص بود را همین جا خاتمه دهم. کاش حیدر محص رضای خدا یکبار به مادرش میگفت که زن من هم آدم است، کنیز و اسیر نیست که این چنین جان به لبش میکنید.
-شیرینی فروشی ابراهیم چیکار میکردی؟
موهایم را پشت گوش انداختم و مردمکهای لرزانم را وصلِ حیدر کردم.
-چایی بریزم برات؟
-کَر شدی؟ میگم شیرینی فروشی اون مرتیکه فوکولی چه غلطی میکردی؟!
نگاه دخترک بین ما حیران بود. دست به زانو گرفتم و بلند شدم. اگر نمیجنبیدم، تا چندثانیهی دیگر قیامت میشد. کیک نفرین شده را از یخچال بیرون آوردم. حیدر واکنشی نشان نداد، گندم داشت گوشش را میکشید.
-تولدت مبارک!