-
تعداد ارسال ها
1,273 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
52
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 47 دندانهایم را روی هم فشردم. سپر بیتفاوتیام را بالا گرفتم و شانههایم را صاف کردم. - قصه سر هم نکنید سروان، من واسه چیز دیگهای اینجام. من میدانستم سروان بیگناه است، میدانستم مهرداد برای محافظت از من، او را حذف کرده، میدانستم حق با مرد خسته مقابلم است؛ اما قرار نبود به هیچ یک از اینها اقرار کنم. چانهام را بالا گرفتم و نگاه دزدیدم: - برای چی امروز به من پیام دادین؟ از اشتباهتون درس نمیگیرید، نه؟ - دیشب که بهم زنگ زدید، یادتون رفت قطع کنید. صدای داد و بیداد از پشت خط شنیدم، داشتید با همسرتون به خاطر تهمتی که به من زده دعوا میکردین... خواستم مطمئن شم سالمید. سرمای خفیفی روی پوست صورتم نشست، میتوانستم حدس بزنم که رنگم پریده است. لعنت به این ذهن خیانتگر! چطور تمام اینها را از من مخفی کرده بود؟ آن تصورات مسخره را به خوردم داد و من شبیه یک احمق، با پای خودم به اینجا آمدم. سروان آهی کشید. - چیزی که لازمه بدونید اینه که پرونده خانم سایه کریمی به یکی از همکارها واگذار میشه، امیدوارم اون به حقیقتی که من نتونستم پیداش کنم برسه. از روی صندلیام بلند شدم. برای این سروان باتجربه، بینهایت احساس تاسف میکردم. او فقط شغلش را انجام داد، بدشانسی آورد که گیر شوهر بیرحم من افتاد. او هنوز روی صندلیاش نشسته بود، احتمالا آخرین روزش در این اتاق است. به طرف در رفتم و پیش از خروج، گفتم: - حتما به دخترتون بگید که مقصر نبودید. وقتی از کلانتری بیرون آمدم، هنوز تحت تاثیر کلمات سروان بودم. باید خوشحال میشدم که دیگر هیچ کس قرار نیست ارتباط من با گم شدن سایه را کشف کند، به هر حال او بسیار نزدیک به حقیقت بود... اما نبودم، به هیچ عنوان احساس خوشحالی نمیکردم. تا رسیدن به ماشین، قدمهایم را روی آسفالت داغ خیابان کشیدم و وقتی سوار شدم، از مهرداد، حتی بیشتر از قبل، متنفر بودم. از شر سروان و مهرداد و تمام تهران، به خانهام پناه بردم. زیر دوش آب سرد ایستادم و اجازه دادم قطرات آب، بدن خستهام را احیا کند. شومیز و دامنی که شب گذشته پوشیده بودم را درون سطل زباله انداختم تا دیگر هرگز چشمم بهشان نیفتد. حوله پوش روی مبل پهن شدم؛ کاری که مادر از آن بیزار بودم. اگر الان مرا میدید، به صورتش میکوبید و عین همین کلمات را پشت هم قطار میکرد: «خدا مرگ منو بده! رسوامون کردی، برو لباس بپوش بیحیا!» نگران نبود سرما بخورم، دلواپس این بود که نکند خدایی نکرده، شوهرش مرا در آن حال بیند و پایش بلغزد. با همان حولهای که خیسی تن مرا به جانش کشیده بود، روی مبل دراز کشیدم. توی سرم داشتم با خاطرات مامان لج میکردم، نمیخواستم لباس بپوشم. همانطور که قطرات آب از چشمها و موهایم روی دسته مبل چکه میکرد، چشمهایم سنگین شد. میدانستم اشکهایم قرار است روی پارچه روشن مبلم لک بیندازد، اما به درک! توی خودم جمع شدم، شبیه جنینی که هنوز در شکم مادر است. خواب به غمم چربید و چشمهایم خیسم را پیش خودش برد... روز بعد در مدرسه، جلسه اولیا و مربیان بود. خانم راهبر آن مانتوی آبی رنگ معروفش را پوشیده بود. بین معلمهای شایعه شده که خانم راهبر با پدر یکی از دانشآموزان، سَر و سِری دارد. در حالیکه گوشم به صحبتهای خانم شاکر بود، بیحواس، چایم را سر کشیدم. چشمهایم از حدقه بیرون زد و سقف دهانم آتش گرفت. - میگم مائده... چه خبر از همسایهت؟ پلیسا تونستن پیداش کنن؟ صدای تیز شاکر، همهمه درون دفتر را خفه کرد. حالا همه همکارها به دهان من زل زده بودند. در حالیکه دهانم هنوز میسوخت و اشک در گوشه چشمم جمع شده بود، روی صندلیام جابهجا شدم و شانهای بالا انداختم: - نه والا، خبری نیست.- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند
ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده
میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.
آموزش پارت گذاری:
۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:
۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین میکشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"
۲. روش میزنید و پارتتون رو مینویسید.
۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.
یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد میگیرید❤️
-
قلم و ایده بسیار جذابی دارین، لطفا زود به زود پارت بذارین
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 45 روی صندلی پلاستیکی مقابل میزش نشستم و دستهایم را درهم قفل کردم. سروان خم شد، جعبه بزرگ را برداشت و روی زمین گذاشت. چشمهای قرمزش از بیخوابی میگفتند، چشمهایی که به جای من، به میز جلویش نگاه میکردند. مکالمه با او حتی سختتر از روانپزشکم بود، نمیدانستم چه بگویم و چگونه بگویم. در ثانی، نمیتوانستم مطمئن باشم که از حرفهایم به نفع پرونده سایه استفاده نکند. این، شغل او بود و کسی او را دربارهاش مواخذه نمیکرد. - پشت تلفن گفتید موضوع مهمیه، بفرمایید. من سراپا گوشم. لبهای بیحرکتم را با زبان تر کردم. هیچ کمکی به شروع مکالمه نکرد. - خب، راستش... شما دیشب به من پیام داده بودید، درسته؟ دست بزرگش را روی صورتش کشید و با صدای خفهای گفت: - یه اشتباه بود خانم صالحی، ازتون عذر میخوام ولی وقتی متوجه شدم شوهر شما پشت اخراج منه، نتونستم خشمم رو کنترل کنم. لطفا درکم... - اخراج شدین؟! با دهان نیمهباز به او نگاه کردم که با فریادم، سرش را بلند کرد و با تردید، مرا نگریست. حالا که دقت میکردم، میز کارش زیادی خلوت بودم و آن کارتن روی میز، به نظر میرسید قرار است وسایل شخصیاش را درون آن بچپاند و به خانه ببرد. سالها تجربه کاری و موقعیت شغلیاش... خدایا! من باعث تمام اینها بودم. روی صندلیام جابهجا شدم: - چرا اخراج شدین؟ این قضیه چه ربطی مهرداد داره؟ ابروهای کلفت سروان به هم نزدیکتر شد و چشمهایش را باریک کرد. - شما که همه اینا رو میدونید، شب قبل دربارش حرف زدیم... پس چرا... زبانم را گاز گرفتم. دستم را توی هوا چرخاندم. - آره، حرف زدیم، ولی من باید دقیقتر بدونم شوهرم چی کار کرده. میشه کامل تعریف کنید که چه شده؟ سروان هوفی کشید و تن خستهاش را به صندلیاش تکیه زد. صندلی فلزی، جیر جیری کرد و روی زمین عقب رفت. - دیروز یکسری شواهد برای اداره فرستادن، بر اساس اون کاغذ پارهها... من از متهم یکی از پروندههام رشوه گرفتم و مدارک جرمشو از پرونده پاک کردم... یا رب العمین! سروان پیشانیاش را به مشتش تکیه زد و چشم بست. به نظر میرسید حتی تصور چنین کاری، او را دیوانه کرده است. توی صندلی فرو رفتم، همه اینها تقصیر من بود. آرام پرسیدم: - از کجا میدونید... کار مهرداد بوده؟ چشم باز کرد و با خستگی چمبره زده پشت پلکهای پف دارش، نگاهم کرد. هر لحظه ممکن بود زیر آن نگاه، به یک قطره آب تبدیل شده و در زمین فرو بروم. - بماند خانم صالحی، بماند... هنوزم هستن کسایی که این خزعبلاتو باور نکردن. سوال مسخرهای پرسیدم. من بودم که درباره سروان به مهرداد گفتم و او درست جلوی چشمان من، به ستوده زنگ زد و گفت که این سروان «موی دماغ» شده است، دقیقا همین را گفت. - اگه تا حالا شک داشتم،الان مطمئن شدم خانم صالحی... روی میزش خم شد و تارهای سفید و کم پشتش، روی ابرویش ریخت. - مطمئنم شما یه دخلی به ماجرای گم شدن اون زن بدبخت دارین!- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 42 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اعلام پایان دلنوشته | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
تموم کردن دلنوشتهتونو بهتون تبریک میگم جانم. در صف انتشار قرار گرفت- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آخرین قرار | آرام کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای آرام ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
رمان آخرین برف زمستان | ملیکا نظری کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای ملیکا ن ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
درخواست انتشار رمان آخرین نگهبان شعله(فصل اول) | از زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
سلام وقت بخیر رمان در صف انتشار قرار گرفت جانم بهتون تبریک میگم خانم چرمگر عزیز💞- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 44 بیست دقیقه رانندگی کردم. هر لحظه منتظر بودم ماشین وسط خیابان متوقف شود یا از زیر کاپوت، دود به هوا بلند شود؛ اما هیچ یک از این اتفاقات نیوفتاد و من در سلامت کامل، به کلانتری رسیدم. ماشین را آن طرف خیابان پارک کردم و این کار، کمی بیش از حد معمول طول کشید. احساس میکردم دو افسر پلیسی که جلوی ساختمان ایستاده بودند و با هم گپ میزدند، مرا زیر نظر دارند. پیاده شدم و سرم را برای دیدن تابلوی بزرگ روی ساختمان، بلند کردم: «ستاد فرماندهی انتظامی تهران بزرگ». از ماشینهای پلیسی که بدون نظم مقابل ساختمان رها شده بودند عبور کردم و پلههای منتهی به ورودی را بالا رفتم. لحظهای پشت در شیشهای مکث کردم و وقتی در را هل دادم، دستم آنقدر عرق کرده بود که ردش به هزاران لکه روی سطح شیشهای، اضافه شد. هوای خنک کولر صورتم را نوازش کرد و بوی چای کهنه، زیر بینیام زد. سالن ورودی بزرگ نبود. چند صندلی فلزی کنار دیوار چیده شده بود و مردی میانسال، با پوشهای در دست، بیحوصله به کف زمین خیره شده بود. پشت پیشخوان، مامور نگهبانی با یونیفرم سبز تیره، مشغول نوشتن چیزی در دفتر قطورش بود. صدای خش خش خودکارش با زنگ تلفنی که گهگاه در اتاقهای دورتر به صدا درمیآمد، در فضا میپیچید. جلو رفتم. کفشهایم روی سرامیکهای روشن سالن، صدا داد. نگهبان سرش را بالا آورد و نگاه کوتاهی به من انداخت. - بفرمایید. گلویم را صاف کردم. کمی طول کشید تا کلمات درست را پیدا کنم: - سلام. میشه بگید اتاق سروان پیروزفر کجاست؟ نگهبان سرش را دوباره بلند کرد، این بار نگاهش عمیقتر شد. خودکار را بین انگشتانش چرخاند، جوهر آبی آن به نصف رسیده بود. صورت تراشیدهاش را خاراند: - کارتون؟ وزنم را روی پاهایم جابهجا کردم. صورت لاغر و آفتاب سوختهاش منتظر جواب من بود. - خودشون در جریانن. نگهبان چند لحظه نگاهش را امتداد داد، بعد به راهروی سمت راست اشاره کرد: - آخر راهرو، اتاق دوم. - ممنون. نگهبان مجدد سرش را روی دفترش خم کرد و لبخند کوچکی که برای تشکر به او زدم را ندید. روی پاشنهام چرخیدم. راهرو ساکتتر و باریکتر بود. شاید اشتباه میکردم اما انگار دیوارها بوی رنگ میداد. از پشت یکی از درها صدای خندههای مردانه میآمد و اتاق بعدی، درش کاملا باز بود و یک ساندویچ گاز زده همبرگر روی میز رها شده بود. آب دهانم را قورت دادم، از صبح چیزی نخورده بودم. وقتی به اتاق سروان رسیدم، در نیمهباز بود. مشتم را بالا آوردم و دو تقه به جان چوبین در زدم. - بله؟ در را هُل دادم و نور درون اتاق، مرا در بر گرفت. راهرو پنجرهای شبیه به اینجا نداشت و تیره بود. به طرف میز بزرگی رفتم که خط و خشهاش بیپایانش، سن و سال بزرگش را نشان میداد. صورت سروان پشت جعبه بزرگی که روی میزش بود، قرار داشت و وقتی از جا بلند شد، تازه موفق شدم چهره آشنایش را ببینم. همزمان گفتیم: - سلام. پرونده نارنجی رنگی که جلویش باز بود را فالفور بست و این، از نگاهم دور نماند. موهایش کم پشتتر از ملاقات قبلیمان به نظر میرسید، انگار در این مدت کوتاه، استرس زیادی را تحمل کرده بود. - بفرمایید.- 78 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جنایی رمان نقطه های قرمز | آرمان کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای arman18 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
رمان مزاحم ناشناس از آیدا اکبری نویسنده اختصاصی انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: مزاحم ناشناس 🖋 نویسنده: @ایدا اکبری از نویسندگان تازه کار انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، طنز 🌸 خلاصه داستان: دختری به اسم آوا، یک شب با شماره اشتباه تماس میگیرد. پسری به اسم آراد گوشی را برمیدارد. آوا سریع تماس را قطع میکند، اما آراد برای شوخی دوباره زنگ میزند و میگوید: “خانم! شما مزاحم تلفنی هستید، باید جریمه بدین!” اما چه جریمهای؟! 📖 برشی از رمان: ساعت یازده و نیم شب بود. آوا روی تخت دراز کشیده بود و با حرص به صفحه گوشی خیره شده بود. ـ ای بابا… چرا جواب نمیده؟ دوباره شماره را گرفت. بوق… بوق… چند ثانیه بعد، صدای بم و خوابآلود پسری از آن طرف خط آمد: “بله؟” آوا با عجله گفت: “سلام سارا، فردا ساعت هشت یادت نره…” پسر میان حرفش پرید: “ببخشید… من اگه خیلی تغییر نکرده باشم، اسمم سارا نیست!” 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید -
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 43 قسم میخوردم که این صدای لعنتی را میشناختم، فقط باید چیزی بیشتر از دو کلمه حرف میزد تا به یاد میآوردم متعلق به کیست. لبهایم را برای اینکه بتوانم حرف بزنم، از بین دندانهایم بیرون کشیدم: - پیام داده بودین. پشت خط صدای فریاد و ناسزا بلند شد. مرد گوشی را پایین آورد، چون صدایش دور شد اما هنوز قابل شنیدن بود: - غلامی! برو جدا کن اون دوتا الدنگو! طولی نکشید که فریادهای چرکشان خفه شد، حالا فقط صدای کوبیدن چیزی به یک سطح آهنی را میشنیدم، چیزی شبیه خودکار. مردی که هنوز موفق نشده بودم نامش را در ذهن به هم ریختهام پیدا کنم، گوشی را دوباره به صورتش تکیه زد: - شرمنده، اینجور اتفاقا اینجا زیاد پیش میاد... پیام دادم هم عذرخواهی کنم، هم از حالتون مطمئن شم خانم صالحی. کار دیشبم درست نبود؛ نه از نظر خودم و نه از نظر قانون. چراغ بزرگی بالای سرم روشن شد، آنقدر بزرگ که نام مرد پشت خط به وضوح جلوی چشمم هویدا شود! ابروهایم بالا رفت، دست آزادم روی فرمان نشست: - من باید باهاتون حرف بزنم سروان، خیلی واجبه! آهی از خستگی کشید، به نظر میرسید روز کاری نامطلوبی را میگذراند. - تشریف بیارید اداره. با وجود اینکه او مرا نمیدید، سرم را به چپ و راست تکان دادم. من امروز با تصور اینکه شوهرم را کُشتهام از خواب بیدار شدم، اداره پلیس آخرین مکان در دنیاست که دلم میخواهد بروم. سروان این را نمیدانست، اما مشخص بود چیزهای دیگری میداند که جایش در ذهن من خالیست. - اونجا نمیشه، یه جای دیگه. شنیدم که کسی با صدای محکم، نامش را صدا زد. سروان تاکید کرد که سرش شلوغ است و امروز نمیتواند از اداره خارج شود. چه بد! چون من همین امروز به جواب سوالهایم نیاز داشتم و جز او، کس دیگری نبود که بتوانم کمک بگیرم. چرا... مهرداد هم بود، اما در حال حاضر به قدری از او بیزار بودم که پلیس را به شوهر سابقم ترجیح میدادم. به ناچار قبل از اینکه تماس را قطع کند گفتم: - میام اونجا! امیدوار بودم حرفم را شنیده باشد. برایم عجیب بود که اینقدر راحت، از پیشنهاد ملاقات با من میگذشت؛ هر چه نباشد، متهم ردیف اول پروندهاش بودم. نفسی گرفتم و برای دو گربه بازیگوش مقابل ماشین، بوق زدم. هر دو از جا پریدند، طوری که دُمهایشان به هوا برخاست و فرار کردند. با یادآوری اینکه باید با پای خودم به اداره پلیس بروم، سرم را به فرمان تکیه زدم و آه بلندی کشیدم. کاش گربه بودم! میانه راه، از مسیرم خارج شدم تا بنزین بزنم. از آینه بغل دیدم که پسرجوانی با صورت براق از عرق، شلنگ پمپ بنزین را به ماشینم وصل کرد. با پشت دستکش، پیشانیاش را پاک کرد و پولهای خرد توی دستش را شمرد. کمی بعد، وقتی باک ماشین پر شد، خم شد و زیر ماشین را وارسی کرد. مشتاق بودم بدانم به چه چیزی نگاه میکند. - بفرمایید. پولی که به خاطر گیر افتادن زیر ماگ درون داشبوردم، له و لورده شده بود را با خجالت به دستش دادم. این تنها پولی بود که به همراه داشتم. پسر پول را گرفت و موقع رفتن گفت: - انگار نشتی داره، یه سر به تعمیرگاه بزنید بد نیست. با دهان باز، دور شدن پسر را تماشا کردم. خدای من! انگار امروز داشتم برای برنده شدن کاپ قهرمانیِ بدشانسترین زن روی زمین تقلا میکردم، وگرنه این همه بدبیاری، غیرقابل باور بود. به ساعت ماشین نگاه کردم، چیزی به وقت ناهار نمانده بود. اگر ماشین را به تعمیرگاه میبردم، به سروان نمیرسیدم. وقتی ماشین پشت سرم بوق زد، تصمیم گرفتم قید تعمیرگاه را بزنم. ماشین هنوز حرکت میکرد، پس احتمالا مشکل بزرگی وجود نداشت. حرکت کردم و بیامدبلیوی مشکی پشت سرم که به نظر میرسید حسابی دیرش شده، جایگزین من در پمپ بنزین شد.- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
میتونی بنویسی موهای صورتیم با لباس زیتونی رنگم هارمونی خاصی ایجاد کرده بود. یه بوس واسه خودم تو آینه فرستادم و رفتم که آرتامو عاشق خودم کنم...
-
رمان احتمال صفر امکان از شاهرخ نویسنده اختصاصی انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: احتمال صفر امکان 🖋 نویسنده: @Shahrokh از نویسندگان پیشکسوت انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، معمایی 🌸 خلاصه داستان: ملودی دخترِ یکی یکدانهی خانوادهی آذرفر است، دختری باهوش، مهربان و البته شیطون که زندگیاش با وارد شدن استاد معراج رادمنش به دانشگاهِ محل تحصیلش، دستخوش هیجانات عاشقی و حوادثی میگردد که رازهایی از گذشته برایش برملا میشود، رازهایی که پیامدش عشقی به احتمال صفر امکان میرسد. 📖 برشی از رمان: - من تو رو طلاق بده نیستم، این رو خوب تو گوشات فرو کن! همزمان، رقص انگشت اشارهاش جلوی چشمانم با صدای مُمَتَّد و مُقتَدرش همراه شد. چشمانم تصویر واضحی از صورتش را نشانم نمیداد و شاید هم در حال حاضر دوست نداشتم چهرهی پوکر فیس پرمدعا ولی جذاب لعنتیاش را ببینم. چشمانم را به زیر اَفکنده و آب نداشتهی گلویم را قورت دادم؛ هزاران تیغ فرو رونده گلویم را خراشید، خودم هم صدای گرفته و بیروحم را نشناختم. – منم طلاقم رو میگیرم، مطمئن باش دیگه من و تو زیر یه سقف دیده نمیشیم. 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید -
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 42 - اینی که الان گفتی، چی هست؟ دیوارهای مطب داشت روی سرم فرو میریخت، آجر به آجر. دکتر جملهای که من قطعش کرده بودم را فرو خورد و برایم توضیح داد: - همونطور که گفتی، یه قسمت از دیشب رو یادت نیست، درسته؟ با توجه به چیزی که تعریف کردی، واضحه که تلاش مهرداد برای نزدیکی، فشار روانی زیادی بهت وارد کرده. ذهنت هم تصمیم گرفته اون بخش از خاطراتتو ازت مخفی کنه... قبلا هم اتفاقای شبیه به این برات پیش اومده بود، یادته؟ برای همین اون قرصا رو برات تجویز کردم مائده. نفسی گرفت تا کلماتش در ذهنم، جای خودشان را برای نشستن پیدا کنند. - چیزی که جدیده و مشخصه تو رو ترسونده، خاطرات فیکیه که برات به وجود اومده. مغزت به جای واقعیتِ حذف شده، یهسری خاطرات غیرواقعی ساخته تا اون حفره توی سرتو پر کنه. اون خاطرات هم... برای گفتنش تردید داشت، اما در نهایت تصمیم گرفت واقعیت را تمام و کمال به من ببخشد: - نمیدونم خاطرات واهیت دقیقا چی بودن، ولی معمولا آرزوها و تمایلات واقعیتو نشون میدن. دندانهایم را روی هم فشردم تا لرزش فکم را خفه کنم. تقهای به در خورد و من فهمیدم که وقت رفتن است. دکتر تاکید کرد که اشتباهم را دوباره تکرار نکنم و جلسات درمانم را شروع کنم. در پایان، با دلسوزی که او را غیرحرفهای نشان میداد، اضافه کرد: - حتی اگه نمیخوای پیش من بیای، متخصصای زیادی میشناسم که میتونن کمک کنن. فقط لطفا... جدیش بگیر مائده! وقتی از اتاق بیرون آمدم، صندلی پلاستیکی خالی بود. شاید امروز هم نوبت مرگ خود پیرمرد بود. از کنار منشی گذشتم، این بار داشت ویدیوی ساخته شده توسط هوش مصنوعی را تماشا میکرد؛ از آنها که یک گربه با ببر به شوهر گربهاش خیانت میکند. بیسر و صدا سوار ماشینم شدم، اوضاع به آن بدی که فکر میکردم نبود. به تصویر خودم در آینه وسط ماشین نگاه کردم. بالای ابروی سمت راستم، کبود شده بود؛ همان جایی که به فرمان برخورد کرد. چشمهایم برای زنی که انگیزه قتل شوهرش را در سر داشت، زیادی مظلوم به نظر میرسید. زنی که در اعماق ناخوداگاهش، بدش نمیآمد به مرد متاهل همسایه، نزدیک شود... این اتفاقات هرگز نمیافتاد. به یاد حرف خانم دکتر افتادم، وقتی از او پرسیدم: «چرا؟» کوتاه گفت: «تو از بچگی در معرض خشونت بودی مائده، ذهنت یاد گرفته وقتی فشار شدید میشه، از واقعیت جدا بشه و به توهم پناه ببره... در واقع، ذهنت سعی داره از تو در برابر اون رنجها محافظت کنه.» وقت نشد سوال آخرم را بپرسم، چرا که مریض بعدی وارد شده بود و من باید بیرون میرفتم. صدای تیز پیامک، نگاهم را معطوف به گوشیام روی صندلی شاگرد کرد. شمارهای ناشناس نوشته بود: «حالتون خوبه؟» و این، اولین پیامکش نبود. اولین پیامکش به شب گذشته برمیگشت: «من با این چیزا پا پس نمیکشم خانم صالحی! اینو به همسرتونم بگید.» خدای من! این را هم از یاد برده بودم؟ وقتی سابقه شماره را دیدم، سرم را با خستگی مفرط، به پشتی صندلی کوبیدم. ساعت ده و نیم دیشب، چرا با او تماس گرفته بودم؟ روی شماره ضربه زدم و تا زمانی که تماسم جواب داده شود، بوقها را شمردم. یک، دو، سه، چهار... همین الان به من پیام داد، چه زود گوشی را کنار گذاشت! چیزی نمانده بود قیدش را بزنم و تماس را قطع کنم، اما به محض اینکه گوشی را از گوشم جدا کردم، صدایش را شنیدم: - بله؟ از دو گربه نارنجی رنگی که داشتند مقابل ماشین من با هم دعوا میکردند، چشم گرفتم. کلمات را گم کرده و غافلگیر شده بودم، فکر کردم قرار نیست جواب بدهد. - سلام، خوبید؟ صدای مردانه برای جواب دادن، درنگ کرد. - ممنون.- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیایی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱20 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
اساطیری ترسناک رمان تاجگذاری بدفرجام | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 41 با چشمهای دریده به صورت آرام دکتر نگاه کردم. دستم روی پایم مشت شده بود و میلرزید! حتی تصور لمس شدن توسط مهرداد باعث میشد آرزوی مرگ کنم. وقتی دکتر روی صندلی مقابلم نشست، او را دیدم. از بطری بزرگی که روی میز بینمان بود، درون لیوان شیشهای آب ریخت و آن را به من تعارف کرد. یک قلوپ از آب نوشیدم، حتی همون هم روی دلم سنگینی کرد. - آخرین بار کی داروهاتو خوردی؟ سرم را به زیر انداختم. در آخرین جلسهمان به او گفته بودم که نیازی به مصرف آنها ندارم، نمیخواستم مدام احساس منگی و خوابآلودگی داشته باشم. یادم هست که فریاد زدم: «من مشکلی ندارم، این آدمهای اطرافم هستند که باید درمان شوند، نه من.» بعد هم بلند شدم و از مطب بیرون رفتم. دیگر هرگز به اینجا برنگشتم؛ تا امروز. - خیلی وقت پیش. سرش را صبورانه تکان داد، اولین بیماری نبودم که درمان را نصفه رها میکرد. او به سر و کله زدن با آدمهایی شبیه من، عادت کرده بود. عینک مستطیلی و سادهاش را روی میز گذاشت و چشمهایش را مالید. نور روی شیشههای عینکش افتاد. چطور از پشت آن همه لک، میتوانست ببیند؟ صدای آرامش باعث شد به چشمهای باتجربهاش نگاه کنم: - چیز دیگهای هم هست که بخوای اضافه کنی؟ - هست. توضیح این قسمت، سختتر از بقیه بود. نمیدانستم چرا، اما حس میکردم شنیدن این بخش از مشکل، تغییر بسیاری در تشخیص دکتر ایجاد میکند. برخلاف میل باطنیام که دوست داشت دربارهاش با هیچکس حرف نزند، تلاش کردم آنچه پیش آمده بود را در کلمات بگنجانم؛ در این کار خوب نبودم: - اون حفره خالی توی مغزم... جای خالی خاطرات دیشب... با خاطرات واهی پر شده. ابروهای روشن دکتر در هم شد و عسلی مردمکهایش در سایه فرو رفت. چنگی به موهایم زدم. لباسهایم نیاز به تعویض داشتند. مدت زمان زیادی در تنم بودند و حالا احساس خارش داشتم. - قبلا هم چند باری یه قسمت از خاطراتمو فراموش کرده بودم، ولی هیچوقت اینطوری نشده بود. یعنی... هیچ وقت توهم نزده بودم. این اولین باریه که اتفاق افتاده. آب دهانم را قورت دادم. امیدوار بودم این واقعا اولین باری باشد که دچار توهم میشوم، از کجا میتوانستم مطمئن باشم؟ همه چیز به قدری واقعی بود که اگر مهرداد را سرپا نمیدیدم، احتمالا هنوز گوشه خانهام کز کرده و منتظر رسیدن پلیسها بودم. دکتر به پشتی صندلیاش تکیه زد و آه کشید. چیزی به تمام شدن آن پنج دقیقه نمانده بود، من بدون جواب از این در بیرون نمیرفتم. وقتی کلماتش را گلچین کرد، نگاهش را از انگشتهای سفیدش جدا کرد و به چشمهای من دوخت: - اون توهمایی که گفتی، دقیقا چیان؟ تصویر مهرداد که با سر خونی و چشمهای بسته کف اتاق افتاده بود، جلوی چشمم زنده شد. - خوب نیستن... با یادآوری آغوش عماد، لب گزیدم: - شایدم هستن. نمیدونم، فقط میدونم خیلی واقعی بودن. اونقدر واقعی به نظر میرسیدن که دیگه حتی نمیتونم به خاطرات خودم اعتماد کنم. دکتر روی صندلیاش جابهجا شد. هر چه بیشتر لفتش میداد، انگار دیوارهای مطب به هم نزدیکتر میشدند. دق کردم تا آن لبهای باریکش را از هم باز کند و بگوید: - ببین مائده، هنوز مطمئن نیستم، باید بیشتر باهات حرف بزنم تا با قاطعیت نظر بدم ولی فعلا چیزی که بهش مشکوکم، فراموشی گسستگی با بازسازی نادرست خاطراته. دوباره میگم، نمیشه صددرصد...- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه انتقامی, رمان تاوان سرخ | م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
شرایط دریافت مقام در نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
سلام عزیزک من. پیام بدین به بنده لطفا -
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 40 ناخواسته یک قدم عقب رفتم، انگار امید داشتم بتوانم از اجلم فرار کنم. لبخند پیرمرد تا جایی عمق گرفت که چشمهایش تبدیل به دو خط شد و مردمکهایش بین چروکهای بیشمار صورتش فرو رفت. - آقای مشیری لطفا بشینید تا نوبتتون بشه، ببینید این صندلی رو برای شما کنار گذاشتیم. پیرمرد به طرف صندلی پلاستیکی که منشی اشاره کرد رفت. صندلی دورتر از مبلهای موکا رنگ قرار داشت و پیرمرد با چنان محبتی به آن نگاه میکرد که گویی فرزندش است. چند ثانیه طول کشید تا دهان نیمهبازم را ببندم و پلک بزنم. منشی را مشغول صحبت با پیرمرد دیدم، به طرف اتاق دکتر رفتم. دستگیره را کشیدم و دکتر جملهاش را نصفه گذاشت. او و بیمارش که یک دختر جوان بود، هر دو سرشان را برای دیدن من بلند کردند. تمام عجزم را در صدایم ریختم: - باید باهات حرف بزنم، فقط پنج دقیقه طول میکشه... لطفا! منشی بازویم را کشید و شک نداشتم که ناخنهایش در گوشت بازویم رد انداخت. - من به شما چی گفتم؟ ببخشید خانم دکتر، الان... دکتر موهای دکلره شدهاش را زیر روسریاش زد و عینکش را روی پل بینیاش جابهجا کرد: - ایراد نداره میترا جان، بذار بیاد تو. بازویم را از چنگال منشیاش بیرون کشیدم و برای چشمهای آرایش شدهاش چشم غره رفتم. دکتر با لبخند به دختر روبرویش که حالا بلند شده و آماده رفتن بود، نگاه کرد: - لطفا توصیههامو جدی بگیر ندا جان، خدافظ. دختر ریز اندام که آستین مانتوهایش تا ناخنهایش امتداد داشت، سرش را تکان داد و سیب گونهاش را پاک کرد. گریه کرده بود؟ وقتی از کنارم رد شد، لبخند گرمی به رویم پاشید. به عنوان کسی که داشتم پنج دقیقه از جلسهاش را میدزدیدم، زیادی با من مهربان بود؛ مهربانتر از منشی. - بالاخره اومدی! در چوبی را پشت سرم بستم. بادی که از پنجره پشت سر دکتر میوزید، باعث شد در به چهارچوبش کوبیده شود. اخم ظریفی بین ابروهای هاشور شده دکتر نشست. - ببخشید. به صندلی مشکی جلوی میزش اشاره کرد. از آخرین باری که دیده بودمش، دندانهایش را لمینیت کرده بود؛ اما من در جایگاهی نبودم که به آن اشاره کنم یا تبریک بگویم. دستهایم را روی زانوهایم به هم قفل کردم. نمیدانستم از کجا باید شروع کنم، آن هم با وجود خاطره بدی که از آخرین جلسهمان، در ذهن داشتیم. آن پنج دقیقه را به سختی به چنگ آورده بودم، پس نباید با تردید، هدرش میدادم: - یه اتفاقی افتاده، ولی سر در نمیارم چی! من... یه تیکه از خاطراتمو گم کردم. یعنی انگار... انگار اون خاطرات یه جایی توی حافظمه ولی دستم بهش نمیرسه. خدای من! میفهمی چی میگم، مگه نه؟ از قفسهای که با کتابهای قطور پر شده بود، چشم گرفتم. سایه دکتر روی صفحه نمایش لپتاپش افتاده بود، سرش را تکان داد و پرسید: - دقیقا از کجا به بعدشو یادت نمیاد؟ چشمهایم را به روی باریکه نوری که از پنجره روی دستهای سردم میتابید بستم. به عقب برگشتم، تصاویر محو همراه با تندتر شدن ضربان قلبم، وضوح بیشتری میگرفت. صداها جان گرفت و ناگهان، چشمهایم را باز کردم. نفسنفس زنان، در حالی که هنوز خودم آنچه را به یاد آورده بودم، درک نمیکردم، گفتم: - تو ماشین... مهرداد... میخواست منو ببوسه!- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 39 ماشین را در کوچهای که همیشه جای پارک داشت، خاموش کردم. پیاده شدم و به جریمههای کشف حجابی فکر کردم که امروز ثبت میشدند. وقتی خانه را ترک میکردم، یک قاتل فراری بودم؛ نگران حجاب یا پرداخت آن جریمهها نبودم. حالا اوضاع فرق داشت، باید میماندم و سر در میآوردم که داستان از چه قرار است. سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه شش را فشردم. وارد مطب شدم و چشم از پیرمردی که لبخندهای ترسناکی داشت، گرفتم. منشی عوض نشده بود. صدای سلامم را که شنید، مجبور شد ویدیوی آموزش خط چشم گربهای را ببندد و گوشیاش را کنار بگذارد. - سلام عزیزم، وقت قبلی داشتید؟ به دفتر بزرگی که با خودکارهای رنگارنگ نوشته شده بود، نگاه کرد. سرم را به چپ و راست تکان دادم، صدای بالا کشیدن دماغ پیرمرد، باعث شد مو به تنم راست شود! - نه، وقت قبلی ندارم. کارم خیلی مهمه، فقط پنج دقیقه خانم دکترو میبینم و میرم. ویزیت رو هم... کارت بانکیام را به سمتش گرفتم. موهای کراتین شده صورتی رنگش را پشت گوشش بُرد، فایده نداشت. آنقدر کوتاه بودند که دوباره چلوی چشمهایش لیز میخوردند. - کامل پرداخت میکنم. منشی کارتم را بین ناخنهای بلند و فرنچش جابهجا کرد و چندبار پلک زد، مانتوی کوتاه موکایش، با دکور مطب ست شده بود. پس از اینکه به مرد جوانِ تازه وارد، سلام کرد، به من گفت: - شرمنده عزیزم، باید وقت میگرفتید. همه کسایی که اینجان، کارشون واجبه. احتمالا این همان جملهای بود که برای چنین شرایطی از بر کرده بود و به تمام کسانی که خارج از نوبت به اینجا میآمدند، تحویل میداد. با صدای پیرمرد از پشت سرم، از جا پریدم: - مشکلت فوریه؟ به سمتش چرخیدم، سر و گردنی از من کوتاهتر بود. کمر خمیدهاش این اختلاف قد را دو چندان میکرد. زخمی روی چانه داشت که حدس میزدم موقع شیو صورتش، به وجود آمده باشد. صبحانه سبزی خورده بود، دندانهایش که اینطور میگفت. با تصور اینکه شاید فداکاری پیرمرد گل کرده و میخواهد نوبتش را به من بدهد، سرم را تکان دادم. دقت کردم موقع انجام این کار، ابروهایم افتاده و چهرهام غمگین باشد. - بله، خیلی فوری. سرش را خیلی سریع، به راست خم کرد. شبیه یک عروسک کوک شده رفتار میکرد. - عجیبه! لبهای باریکش لبخند میزد و چروکهای گوشه چشمش، جمع شده بودند. ابرویی بالا انداختم: - چی عجیبه؟ - مُردهها معمولا عجلهای ندارن. مو بر تنم سیخ شد! پیرمرد به مرد جوانی که زیر چشمهایش از بیخوابی کبود شده بود اشاره کرد: - اون سه شنبه مُرد. نگاهش را سمت منشی برگرداند که داشت تلفنی، به کسی وقت ویزیت میداد. - اونم پارسال. وقتی از منشی چشم گرفتم و به پیرمرد نگاه کردم، متوجه شدم زیر ذره بینش هستم. چشمهای کدرش برق میزد و لبهای لرزانش برای بیان هر کلمه، تقلای سختی نشان میداد: - تو رو هنوز یادداشت نکردم.- 78 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :