-
تعداد ارسال ها
1,273 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
52
تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین
-
رمان کلاشینکف از روشنا اسماعیل زاده نویسنده اختصاصی انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: کلاشیـــنکـــــف 🖋 نویسنده: @روشـنـا از مدیران خوش قلم نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، جنــایی، معمــایی، تراژدی 🌸 خلاصه داستان: اولش فکر میکرد همه چیز از جایی شروع شد که دستهای غرق در خونش با صدای آژیر ماشینهای پلیس تلاقی پیدا کرد، اما وقتی بیشتر فکر کرد دید همه چیز از اونجا رقم خورد که دستهای گرم شوهرش رو رد کرد و خودش رو درگیر عشقهای زودگذر و سطحی کرد؛ غافل از اینکه هر اشتباهی یک تاوان داره و هر تاوانی یک زندگی رو از هم میپاشه. زندگیاش با خون و انتقام گره خورد و هیچکس نمیدوست چه بلایی سر تموم افراد این میدون جنگ بیاد! 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید -
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 57 هنوز رمز گوشیام را نزده بودم که چراغ قرمز بالای اتاق عمل، خاموش شد. مردمکهای لرزانم را به در دوختم که با صدای آرامی باز شد. مرد سن و سال داری که گوشه چشمش در اثر سالها لبخند زدن، چروک افتاده بود، بیرون آمد و ماسکش را تا زیر چانهاش پایین کشید. رد عمیق کِش ماسکش، روی صورتش افتاده بود و موهای جوگندمی و شقیقههایش، از خیسی عرق میدرخشید. به نظر میرسید جراحی سختی را پشت سر گذاشته است. وقتی چهره مات و خشکیده مرا دید، به رویم لبخند زد. از همان لبخندهایی که به چروکش عمق میدادند. - همراه آقای کریمی شمایید؟ فراموش کرده بودم چطور تا به حال حرف میزدم، انگار از ازل، لال زاده شده باشم. از آنچه قرار بود بشنوم، وحشت داشتم. دکتر هنوز به قسمتِ «متاسفم...» نرسیده بود. سرم را به نشان تایید، بالا و پایین کردم. - شیشه توی شونه همسرتون فرو رفته بود. خوشبختانه به شریان اصلی و شبکه عصبی آسیب نزده، اما عضلهشونو پاره کرده بود. شیشه رو در آوردیم، خونریزیو بند آوردیم و پارگی عضله هم ترمیم شد. احتمالا صدای گرفته دکتر در حالی که مرا «همسر» عماد خطاب کرد، تا ماهها از ذهنم پاک نخواهد شد. اعتراضی نکردم و نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم. چیز زیادی نفهمیده بودم، اما حرفهای دکتر... خوب به نظر میرسید. برای اینکه فکر نکند جدی جدی لالم، زبانم را به حرکت واداشتم: - یعنی الان... خطر رفع شده؟ - الحمدلله بله، البته که بیست و چهار ساعت اول مهمه. باید تحت نظر بمونن، ولی در حال حاضر وضعیتشون پایداره... یعنی جای نگرانی نیست. حالا این من بودم که لبخند میزدم، انگار کسی طناب دور گلویم را بریده بود. - خیلی ممنونم، زحمت کشیدین. دکتر چشمهای خستهاش را از من گرفت. - تا یکی دو ساعت دیگه، منتقل میشن ریکاوری. به هوش که بیان، میتونید ببینیدشون. نمیدانم چندبار از آقای دکتر تشکر کردم. فقط خم و راست میشدم و وقتی در پیچ راهرو ناپدید شد، از خوشحالی بالا پریدم. عماد حتی روی تحت بیمارستان، در آن لباسهای گشاد و با چشمهای بسته هم، خواستنی به نظر میرسید؛ هرگز این را به رویش نمیگفتم. حالا که بیهوش بود، بدون شرم، از پشت شیشه تماشایش میکردم. طوری به شیشه چسبیده بودم که بخار نفسهایم رویش میافتاد و به سرعت هم ناپدید میشد. روز بعد، وقتی عماد به هوش آمد و به بخش منتقل شد، تمام بدنم از خوابیدن روی آن صندلیهای پلاستیکی و سرد، گزگز میکرد. موهایم در خواب به هم ریخته و صورتم، روغن انداخته بود. در آینه سرویس بهداشتی که به خودم نگاه کردم، میتوانستم همان هیولایی باشم که زیر تخت بچهها پنهان میشود تا آنها را شکار کند، ولی من هیولا نبودم. زنی عاشق بودم. اینکه میدانستم عماد دیگر هرگز نمیتواند سایه را ببیند، باعث میشد بتوانم این را مقابل آینه به خودم اعتراف کنم... منِ احمق، عاشقش بودم، بعد از تمام بلاهایی که سرم آورد. - بیشتر از پنج دقیقه نشه ها! برای پرستار سر تکان دادم و وارد اتاقش شدم. سکوت تمیز اتاق، هر چند ثانیه، با بوق منظم دستگاه کنار تخت میشکست. پردههای کرم رنگ، نور صبح را از پنجره عبور میدادند و عماد آنجا دراز کشیده بود. رنگ صورتش انقدر پریده بود که انگار تمام خون بدنش را دیشب، روی آسفالت جا گذاشته است. صدای قدمهایم را که شنید، پلکهای سنگینش، به زحمت بالا آمدند. گوشه لبش به سختی، انگار که از آن درد آویزان بود، بالا رفت. - تویی... نگاهم روی شانه راستش بود که زیر پانسمانی قطور، پنهان شده. دستش مغلوبِ لولههای سِرُم بود. صورتش زخم و کبودیهای پراکندهای داشت که از دور به چشم نمیآمد. بطری آبمیوهای که از کافهتریای بیمارستان خریده بودم را روی میز کنار تختش گذاشتم. - انبهست. بغضی ناغافل به صدایم دستبرد زد. میدانستم که فقط آب انبه میخورد و از کمپوت، چندشش میشود. توجهی به آبمیوه نکرد و روی صورت من دقیق شد: - خوبی؟ - من باید اینو بپرسم. چشمهایم تار شد. اما نه آنقدر تار که نتوانم که آن لبخند پررنگش را ببینم: - چرا این شکلی نگام میکنی؟ نمُردم که! اخم کردم. - شوخیشم جالب نیست. چی شد دیشب؟- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان یک هفته تا تو از زینب چرمگر نویسنده انجمن نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار داستـان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان داستان: یــک هفتـــه تـا تـــــو 🖋 نویسنده: @زینب چرمگر ازنویسندگان محبوب نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، مذهبــی 🌸 خلاصه داستان: قصهی دختری که در فاصلهی هفت روز، از اخم و تردید به یک «بله»ی عاشقانه در شب یلدا میرسد. ..:: قسمتی از داستان: — اجازه بدین با پدرش صحبت کنم… همونجا اخمام تو هم رفت. با خودم گفتم: «باز شروع شد!» 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید -
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 56 زن جوابم را با چشم غرهای طولانی داد و دست پسرش را پشت سرش کشید. همانطور که بین شلوغی راه باز میکردند، پسرک سر برگردانده بود و با دهانی که موز از گوشهاش بیرون ریخته، مرا تماشا میکرد. سرم را تکان دادم و با دیدن میز تریاژ، به سمتش پرواز کردم. خانم فربهای پشت میز نشسته بود که به نظر میرسید در حال انجام مهمترین کار دنیا در کامپیوتر مقابلش است. با اخمی از سر دقت، به صفحه نمایش خیره شده و انگشتهای سفید و کوتاهش، به سرعت نور روی کیبورد قدیمی حرکت میکرد. صدای صفحه کلید، در صدای ناله پیرمردی که اصرار داشت ازرائیل را به چشم میبیند، گم شده بود. گلویم را صاف کردم، حس میکردم دهانم هنوز بوی ترشی لیتهای که کنار ناهارم خوردم را میدهد. - ببخشید... ببخشید.... با دومین ببخشیدم، شانههایش بالا پرید اما به محض اینکه چشمش به من افتاد، لبخند پررنگی لبهای باریکش را قوس داد. وقتی سرش را بلند کرد، تازه متوجه خال گوشتی روی چانهاش شدم. - جانم؟ بفرمایید. - عماد کریمی... گفتن آوردنش اینجا. تا زن درون سیستم نام عماد را بنویسید و به من جواب بدهد، یادم رفت نفس بکشم. ابروهای هلالیاش بالا پرید، این نشانه خوبی نبود، بود؟ - بله، بیمارتون برای جراحی منتقل شده عزیزم. باید جلوی اتاق عمل منتظر بمونی! نگاه محبتآمیز زن در آن لحظات، نمیتوانست غده آشوب توی سینهام را نابود کند. اگر جای دیگری میدیدمش، بیشک آنقدر احساس راحتی میکردم که تمام زندگیام را در عرض دو دقیقه برایش تعریف کنم. آب دهانِ نداشتهام را قورت دادم. - ج... جرراحی... جراحی واسه چی؟ زن که حالا طرهای از موی فرفریاش، جلوی چشمش تاب میخورد، لبهایش را درون دهانش جمع کرد. - فقط ثبت شده که برای جراحی منتقل شدن، جزئیات پزشکی دست جراحه. جلوی اتاق عمل منتظر باش، آقای دکتر خودش توضیح میده. وا رفتم. زن که صدایی از من نشنید، سرش را بلند کرد و با ته لهجه شیرین آذری، گفت: - بمیرم الهی! شوهرته؟ نگران نباش عزیزم، توکلت به خدا باشه... منو ببین! دیگه واسم عادی شده. روزی نشده جنازه از این بیمارستان بیرون نره، اولا میترسیدما! بدجور قهوهای میشدم، ولی خب... اینها احتمالا بدترین حرفهایی بود که میشد به کسی که عزیزش زیر تیغ جراحیست، زد. اهمیتی به افتادن شالم از روی سرم ندادم و کف دستم را روی پیشخوان گذاشتم. صدای زنی که برای پسرش اشک میریخت و به سر و صورتش میکوبید، خشمم را تحریک میکرد. زن مقابلم از بحث جنازه، به مارک قهوه موردعلاقهاش رسیده بود و داشت به من توصیه میکرد که اگر بدون نوشیدن آن قهوه لعنتی، از دنیا بروم، عمرم بیهوده خواهد بود. بین حرفش پرسیدم: - اتاق عمل کجاست؟ چند ثانیه طول کشید تا به یاد بیاورد که من اینجا چه غلطی میکنم. دستش را از روی کیبوردش برداشت و به راهروی سمت چپ اشاره کرد: - مستقیم برو، آخر راهبرو آسانسورای سبزن. سوار شو برو طبقه دوم، تابلوی اتاق عملو میبینی، همون جاست... فقط باید منتظر بمونی، کسی اجازه ورود نداره. احتمالا تشکر زیر لبیام را نشنید، آنقدر آرام زمزمهاش کرده بودم که در شلوغی بیمارستان گم شد و به گوش او نرسید. وقتی قدمهای سنگینم را از زمین جدا کردم و به طرف راهرو رفتم، از پشت سرم داد زد و صدایش آنقدر بلند بود که با وجود شلوغی آن ساعت بیمارستان، به وضوح به گوش من برسد: - قهوه یادت نره! هیچ درِ بستهای تا کنون، اینطور جان به لبم نرسانده بود. جلوی در اتاق عمل راه میرفتم، یک ساعت و نیم بود که فهمیده بودم نمیتوانم روی صندلی بشینم، یک ساعت و نیم دور خودم چرخیدم و بدتر از همه اینکه، تنها کسی که منتظر او بود، من بودم. خوب میدانستم حق نداشتم اینجا باشم، اما حریف قلبم نمیشدم. گوشیام در دستم لرزید و تازه آن موقع بود که برای خواندن پیامک، ایستادم.- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست انتشار رمان آخرین نگهبان شعله(فصل اول) | از زینب چرمگر کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
عزیزم توصیه میکنم جلدتون رو عوض کنید، کلیک خور نیست. حیف قلم زیبای شماست که به خاطر جلدتون از دیده شدن محروم بشه @Asra_p جانم کار فایل این رمانو شروع کتید نازنینم- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
سلام عزیزم وقتتون بخیر باشه اگه قصد فروش رمانتون رو دارید، نودهشتیا با شما همکاری میکنه و بله، درصد نویسنده در فروش محفوظ هست. اگه سوال دیگهای بود، بفرمایید بهتو پیام خصوصی بدم
-
درخواست کاور رمان روایتی دیگر از پری دریایی از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودوهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چه عکس قشنگی @سایان عزیزم تالار درخواست کاورو دنبال کنید که هر تاپیک جدیدی زده شد براتون اعلامیه بیاد.- 19 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 55 خواب از سرم پریده و قلبم به تندی میکوبید؛ آنقدر که حس میکردم سینهام از شدت تپشهایش، درد گرفته است. انگار مرد، حواسش نبود که تماس وصل شده است. به گوشی چنگ انداختم. - الو؟ اَوامر مرد با صدای من، برای لحظهای قطع شد؛ انگار حواسش پرت چیزهای زیادی بود. سپس کلمات را بیدرنگ، پشت سر هم ردیف کرد. آنقدر سریع این کار را انجام داد که انگار روزی هزاربار این جملات را تکرار میکرد. - سلام، من تکنیسین اورژانس هستم. صاحب این گوشی، آقای... صدای مرد را به سختی از بین ضربانهای بلند قلبم میشنیدم. به شبهای تیره کودکی برگشته بودم، به آن زمانی که ناپدریام «چموش» خطابم میکرد و با دستی که انگشت وسط نداشت، سرم را به دیوار خانه میکوبید. درست شبیه آن روزها ناخنم را میجویدم و در خودم جمع شده بودم. تکنیسین پس از وقفه طولانی که حدس میزدم صرف پیدا کردن نام صاحب گوشی، احتمالا از روی مدارک شناسایی یا هر کوفت دیگری کرده بود، جملهاش را از سر گرفت: - آقای عماد کریمی، دچار سانحه رانندگی شدن و دارن به بیمارستان امام خمینی منتقل میشن. یادم رفت نفس بکشم! صدای لغزیدن لاستیکهای آمبولانس در حلزونی گوشم پیچید و من با وحشتی مهار نشده، احمقانهترین سوال ممکن را پرسیدم: - سانحه؟! - بله، تصادف کردن. لطفا اگه از بستگان یا آشناهاشون هستید، خونوادهشونو در جریان بذارید. پرده سفیدی که با نسیم شب تاب میخورد، در برابر چشمم تار شد. از جا بلند شدم و دور خودم چرخیدم. پدر عماد، زمانی که او سیزده سالش بود، خودش را از بالای ساختمان نیمهکارهای پایین انداخت و خودکشی کرد. اینطور که شنیده بودم، مادرش هم چند سالی میشد که در آسایشگاه روانی بستری بود. خوب به خاطر دارم سایه چقدر از از میترسید، میگفت هر بار با عماد به ملاقاتش میروند، پیش چشم پسر و عروسش، آنقدر خودزنی میکند تا تنهایش بگذارند. به صفحه گوشی روشنم زل زدم، به تصویر خودم در آن کت دامن زرشکی که در باغ کرج گرفته بودم. در واقع، مهرداد این عکس را از من گرفته بود، عروسی یکی از همکارهایش بود و ما را هم دعوت کرده بود. بنده خدا روحش هم خبر نداشت مهرداد قرار است به باجناقش، اَنگ هیزی بزند، وگرنه که همچین خطایی نمیکرد. دستم را روی عکسم کشیدم... نمیدانم اگر مهرداد میفهمید ماهیاش در پی آقای همسایه، به بیمارستان رفته، دقیقا کجا را به آتش میکشید؛ بیمارستان، خانه من یا واحد پنج؟ با این وجود، نتوانستم شال و کلاه نکنم، تاکسی نگیرم و تا رسیدن به بیمارستان، سر راننده غر نزنم که: «آقا یکم تندتر برو!» اگر عماد هنوز سایهاش را داشت، آنطور تنها و بدون مراقب، گوشه تخت بیمارستان نمیافتاد. من مسبب بیکسیاش بودم، از آن گذشته، باید با خودم صادق باشم. من، نگران آن عوضی جذاب بودم! با پاهایی که در آن جین تنگ، حسابی فشرده شده بودند، به سمت اورژانس دویدم. در حالت عادی، حواسم بود که آن شلوار دیگر اندازهام نمیشود و نباید بپوشمش، امشب ولی نه. بارانی زیتونی رنگم با تقلای بدنم خِش خش میکرد و کار خدا بود که با وجود بندهای باز کتانیام، پخش زمین نشدم. وارد بخش شدم و بینیام را گرفتم تا با بوی تند الکل، سردرد نگیرم. برای لحظهای حس کردم در آن شلوغی، گم شدهام. - جلو پاتو نگا کن! به سمت صدا برگشتم و دستهایم را مقابل نگاه خشمگینش، بالا بردم. فقط یک تنه بود، اما در نگاه اول، زن مقابلم اصلا آدم بخشندهای به نظر نمیرسید، حتی انگار بدترین روز عمرش را سپری کرده و آماده است همهاش را سر من خالی کند. - ببخشید، حواسم نبود.- 78 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 54 سرم را تکان دادم و به واحدم برگشتم. بین تصمیمم برای دوری از عماد و تقدیم سوییچ ماشینم به او، فقط چند دقیقه فاصله بود. لعنتی! هنوز بعد از اینهمه سال، نمیتوانستم به آن صدا نه بگویم. گوشیام را در دست گرفتم و از رستوران همیشگی محبوبم، چلومرغ مفصلی سفارش دادم. در شُرف از دست دادن کار و اعتبارم بودم، موفق نشدم طلاق بگیرم و احتمالا پلیس، به زودی ردم را میزند... تمام اینها دلیل موجهی برای زخمی کردن موجودیِ حسابم بود. ساعتی بعد، ظرفهای یکبار مصرف را طوری روی میز ناهار خوریام چیدم که حتی دیدنش، باعث ترشح بزاقم میشد. روی میز خم شدم و پرههای بینیام را گشاد کردم تا سینهام را از بوی مرغ پر کنم. کف دستهایم را با هیجان به هم کوبیدم! قاشق اول را بالا آوردم، اما به محض باز کردن دهانم، زنگ گوشیام به صدا درآمد. - زهر مار! قاشق را درون ظرف یکبار رها کردم و گوشیام را از روی مبل برداشتم. شماره ناشناسی پشت خط بود که پیش از این، هرگز ندیده بودمش. رُند بودن ارقام شماره، کمکی به شناساییاش نکرد. - این دیگه کدوم گورخریه! تماس را وصل کردم و گوشی را به گوشم چسباندم. - بله؟ صدایم تیز و بیحوصله بود. انگار فرد پشت خط را مقصر گرسنگیام میدانستم. در حالیکه چشمم هنوز به میز بود، ابروهایم طوری در هم شد که جمع شدن پوست بینشان را حس میکردم. - الو؟ کیه؟ چرا حرف نمیزنی؟ صدای خِشخش تنها چیزی بود که شنیدم. تماس بدون هیچ صدای دیگری، از طرف او قطع شد. گوشی را پایین آوردم، فقط هشت ثانیه طول کشیده بود. شانهای بالا انداختم و به خود تلقین کردم: - زبونبسته اشتباه گرفته بود حتما. پشت میزم برگشتم، دیگر بخار از برنجم بلند نمیشد اما هنوز گرم بود. تا وقتی همه ظرفهای یکبار را خالی نکردم، متوقف نشدم. در آخر، نوشابه سیاهم را بیخبر از اتفاقات دنیای بیرون از این ساختمان، سر کشیدم. با شکمی باد کرده، روی مبل دراز کشیدم و چشمهایم را بستم. معدهام به شدت سنگینی میکرد و نمیتوانستم به عادت همیشه، روی شکم دراز بکشم. دو ساعتی را خواب بودم؛ اما برخلاف چند شب گذشته، این بار در خواب، خون کسی رویم نپاشید. بالای سر جنازهای ظاهر نشدم و دستی هم نبود که از گور برخیزد و مچ پایم را بگیرد. فقط خواب بودم، کابوس هم ندیدم. من نمیدانستم چه کابوسی در زندگی واقعی، انتظارم را میکشد. فقط باید بیدار میشدم... آسمان و خانه، هر دو در تاریکی شب بلعیده شده بودند. وقتی چشم باز کردم، دهانم مثل کویر خشک بود و قلبم بیدلیل تند میکوبید. تیشرت خیسم را در آوردم و پنجره را باز کردم تا عرقم سرد شود. صدای خیابانهای شلوغ، از لای پنجرهام به داخل نفوذ کرد. صفحه گوشی، به ناگه روشن شد و در سیاهی خانه، خط انداخت. همان شماره ناشناس رُند بود. گذاشتم روی عسلی باقی بماند و تماس را وصل کردم. صدای آژیر آمبولانس از آن سوی خط میآمد. - فشارو دوباره چک کنید، اکسیژنو بالا ببرید!- 78 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان کلوچه خرمایی از روشنا اسماعیل زاده نویسنده اختصاصی نودهشتیا منتشر شد!
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی آثار منتشر شده در سایت اصلی
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: کلوچــه خرمـــایـی 🖋 نویسنده: @روشـنـا از طنزپردازان محبوب نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، طنــــز 🌸 خلاصه داستان: همهچیز زیر سر یک کارخانهی کلوچهی خرمایی است؛ دو جوان که یکی به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همهچیز را با شرایط وفق داد؟ چطور میشود از آنها خواست دل به کار بدهند، نه به همدیگر؟ اصلاً داستان این کارخانهی متروکهی از نو تأسیسشده چیست؟ 🔗 برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید -
انتشار رمان درخواست انتشار رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
سلام و وقت بخیر عزیزکم تبریک میگم بهتون ^^ @s.a خوشگلم رصد این رمانو انجام میدید- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
عزیزکم سلام حالت چطوره
رمان قشنگتو چرا رها کردی؟
حیف این قلم زیباست که کسی نخونتش
-
امید است این رنگ برای شما آرامش باران و برکت دریا را به ارمغان آورد.
😂😂😂😂
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 53 او هیچ ایدهای درباره خیالات من نداشت؛ نمیدانست ذهن سرکشم، چقدر افسار گسیخته شده است. قبل از اینکه به اینجا بیاید و در خانهام را بزند، تصمیمم را گرفته بودم. باید از عماد، فاصله میگرفتم. شاید به خانه دیگری نقل مکان کنم، جایی که مطمئن شوم هیچوقت این صورت جذاب را نمیبینم. به ساختمانی که عماد مهندسش نباشد، اسم زنش را روی آن نگذاشته و به واحدی که او همسایهاش نیست. البته برای این کار ، به وام دیگری نیاز داشتم، و به شغلی که مطمئن باشم تا تمام شدن اقساطم، هنوز دارمش. میدانستم نهایتِ بیادبیست، اما پیشنهاد دادم: - اسنپ بگیر! به محض خروج آن کلمات از دهانم، پشیمان شدم. صورت بینقص عماد، برای چند لحظه بیحرکت ماند و ماسید. طوری تعجب کرده بود انگار به او گفتم سوار سفینه آدم فضاییها شود. وقتی صدایی از او بلند نشد، پرسیدم: - میخوای من برات اسنپ بگیرم؟ سرش را تندی تکان داد و لبخند همیشگیاش را پوشید. - نه، نه، مزاحمت نمیشم. باید سریع خودمو برسونم کلانتری... گوشهایم با شنیدن نام «کلانتری» تیز شد! قدمی به جلو برداشتم و انگار نه انگار که همین چند لحظه قبل گفتم ماشینم را به او نمیدهم، بین حرفش پریدم: - کلانتری چه خبره مگه؟ موهای کوتاه عماد به خاطر بادی که از پنجره خانه من میآمد، تکان کوچکی خورد و سپس دوباره روی پیشانیاش بیحرکت شد. سرم را برای دیدن کلماتش بالا گرفتم: - دقیق نمیدونم... فقط گفتن درباره سایهست. ابروهایم ناخوداگاه در هم گره خورد. تا کِی باید با شنیدن این اسم، دست و پایم به لرزه میافتاد؟ مگر نه اینکه پرونده را از سروان پیروزفر گرفتند؟ عماد وقتی پاسخی از سمت من دریافت نکرد، دکمه آسانسور را فشرد و پاهای بلندش را مقابل هم قرار داد. - من دیگه میرم، دعا کن برام! فعلا. - وایستا! همان لحظه، درهای آسانسور باز شد و نور سفید درون آن، روی صورت عماد افتاد. مقاومت در برابر او بیفایده بود، پس آهی کشیدم و شکستم را با صدای بلند اعلام کردم: - بمون سوییچو بیارم. - نمیخواد زحمت بکشی. لازمش داری، پیش خودت باشه... بیتوجه به تعارفهایی که پشت هم قطار میکرد، به خانه برگشتم. یک لحظه به ذهنم زمان دادم تا بین گردباد افکار مزاحم، جای سوییچ را به یاد بیاورد. دست آخر آن را از جلوی تلویزیون برداشتم و نزد عماد برگشتم. به لبخند یک طرفه و مهربانش، نگاه حسرت باری انداختم. اینطور نبود که اگر ماشینم را نمیدادم، نتواند به کلانتری برود. به هر حال به آنجا میرفت، به هر حال پیگیر پرونده گم شدن زنش میشد و تا آن سوی جهنم هم به جست و جویش میرفت. سوییچ را کف دستش گذاشتم و قبل از اینکه سرانگشتانم کوچکترین تماسی پیدا کنند، دستم را عقب کشیده و مُشت کردم. - بیا! - ممنون، لطف کردی مائده جان. درهای آسانسور مقابل چشمم بسته شد و مرد خوشتیپ درونش را پایین برد. من همچنان با موهای به هم ریخته، مقابل آسانسور ایستاده بودم و به آن «جان» که عماد ته اسمم چسباند، فکر میکردم... احتمالا اگر کسی آن لحظه نامم را میپرسید، میگفتم «مائده جان» هستم.- 78 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
موقع خوندن رمان هم تصویرِ توی ذهنم، همون آریلِ کارتونی بچگیم بود❤️🔥🫠
-
اعلام پایان داستان کوتاه | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
خسته نباشید خانم چرمگر عزیز🎀💕 @Asra_p عزیزم زحمت این دوتا داستانو میکشید- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 52 کاش راهبر میدانست که نرمیِ صدایش، از تیزی این جمله کم نمیکند. کلمه «اخراج» توی سرم تکرار شد و مبل و فرشها دور سرم چرخیدند. روی مبل افتادم، زانوهایم خم شده بود. راهبر که حالم را نمیدید، اضافه کرد: - گفتن اگه معلم عوض نشه، بچههاشونو میبرن یه مدرسه دیگه. پوزخندی زدم. خوب میدانستم در یک مدرسه غیرانتفاعی، رضایت والدین چقدر حیاتی است. با این وجود، راهبر نمیتوانست مرا اخراج کند، ما یک قرارداد یکساله داشتیم که در چنین شرایطی، پشتوانه من است. قراردادی که احتمالا برای سال دیگر، تمدید نخواهد شد. - ممنون خبر دادین. این تنها چیزی بود که از میان هزاران جمله توی سرم، توانستم با صدای بلند به او بگویم. خانم راهبر وعده داد که چارهای میاندیشد و تماس از طرف او پایان یافت. من طوری خشکم زده بود که برای لحظاتی پس از قطع تماس، همچنان گوشی را به گوشم چسبانده بودم. وقتی آن را کنارم روی مبل انداختم و صورتم را با دستهایم مخفی کردم، تازه متوجه صدای جاری در تمام این مدت شدم. تن آلوده به رخوتم را از مبل کَندم و به آشپزخانه رساندم. گلهای بابونه، راه آب را سد کرده و سینک، تا چند لحظه دیگر سرریز میشد. آب را بستم و همان جا کف آشپزخانه، نشستم. خواب روی پلکهایم سنگینی میکرد. میترسیدم بخوابم و دوباره خودم را بالای سر جنازه مهرداد، با دستهای خونین ببینم. نمیدانم چقدر گذشت. شاید نیم ساعت، شاید یک ساعت و شاید بیشتر از یک ساعت... فقط صدای زنگ را شنیدم و چشمهایم تا آخرین درجه، باز شد. سرم را از روی زانوهایم برداشتم و با احساس رگ به رگ شدن گردنم، آن ناحیه را مالش دادم. زنگ در سه باره نواخته شد. قوسی به کمر و دستهای خواب رفتهام دادم. وقتی موهای به هم ریختهام را خاراندم و در را باز کردم، انگشتانم هنوز گزگز میکردند. - سلام. ای بابا! بیدارت کردم؟ به صورت اصلاح شدهاش زل زدم. با همان اولین نفس، بوی افترشیوش را به سینه کشیده بودم. دستهای گناهکارم را مشت کردم، دستهایی که خیال کرده بودند دور او حلقه شوند. دستهای او ولی آزاد و رها بودند، همان دستهایی که توی خیالاتم، نوازشم میکردند... آن وهم کثیف، داشت توی سرم بازپخش میشد. لبم را گزیدم و پرسیدم: - کاری داشتی؟ سینهاش با هر نفس، زیر پیراهن آبی آسمانیاش، بالا و پایین میشد. چشمهایم را به سختی از بدنش جدا کرده و به پادری کثیفم دوختم. عماد لبخند محجوبی زد که از گوشه چشم دیدمش. - راستش... ماشینم کارواشه و باید فوری برم کلانتری. میتونم ماشینتو یه چند ساعتی قرض بگیرم؟ ابرویی بالا انداختم. فکر نمیکردم به آن سطح از صمیمیت رسیده باشیم که بتواند چنین درخواستی از من داشته باشد. با دیدن واکنشم، پشت سرش را خاراند و اضافه کرد: - میدونم زیادیه... ولی کارم واجبه و دوستهامم خیلی تا اینجا فاصله دارن.- 78 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اطلاعیه جذب نیروی نظارت در انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
@هانی بانو -
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 51 واکنشی نشان نداد. به نردههای سفید که از برخورد با دست بچهها سیاه شده بود نگاه میکرد. آهی کشیدم و آخرین تلاشم را به کار بستم: - رقیه، تو رو خدا! بابا حداقل به حرمت اون نون و نمکی با هم خوردیم... - نمیدونم. ابرویم یک پله بالا پرید. - یعنی چی؟ مگه میشه؟ نمیدونی یا نمیخوای بگی؟! نگاهم را رویش میخ زده بودم. رقیه بر خلاف قد بلند و اضافه وزنِ مختصری که او را بانمکتر میکرد، قلب کوچکی داشت... خیلی کوچک! این را همان دو سال پیش فهمیدم؛ وقتی گفت کلیهاش را به مادرشوهرش بخشیده. - نه، واقعا نمیدونم مائده. یکی از مامانا تو شاد بهم پیام داد، قبلا ندیده بودمش. - تو جلسه کجا نشسته بود؟ سرش را به چپ و راست تکان داد. نمیدانم قبل از جلسه چه خورده بود، شاید به خاطر کیکی بود که خانم راهبر بین اولیا پخش کرد؛ اما رژلب صورتیاش به چانهاش مالیده و رد انداخته بود. - نیومده بود. ابروهایم در هم رفت. همان لحظه، دبیر کلاس ششم، از زیر پله بیرون آمد و در سینک، دستهایش را شست. زنگ تفریح که به صدا در آمد، رقیه گفت: - من دیگه میرم، خدافظ. - وایستا! اسم زنه چی بود؟ - گفت مامان زهراست. صدایش در جیغ و داد بچههایی که از کلاسهایشان بیرون آمدند، گم شد. دانش آموزها با هیجان، پلهها را دوتا یکی میکردند و صدای جیغشان، روی سکوتِ توی سرم، خش میانداخت. دستم را به نرده گرفتم تا از پلهها سقوط نکنم. بچههایی که در سالهای قبل، شاگردم شده بودند، سلام میدادند و خسته نباشید میگفتند. بالاخره این شایعات به گوش آنها هم میرسید، فقط بحث زمان بود. دوست نداشتم به دفتر برگردم، حوصله نداشتم شبیه گوشت قربانی بین دبیرها بشینم و به سوالهای مسخرهشان جواب بدهم. آن هم در حالی که خودم، هیچ جوابی برای پرسشهای توی سرم نداشتم. صحبت با رقیه، کوچکترین کمکی نکرد. زهرا نام رایجی بود، ولی من هیچ وقت دانش آموزی با این نام نداشتم! تصمیم گرفتم آخرین زنگ تفریحم را در کلاسم سپری کنم. بچهها مهربانتر از مادرهایشان با من برخورد کردند؛ پفیلا و لقمههایشان را مقابلم گرفتند و اصرار داشتند از آنها بخورم. خودم را سرگرم تصحیح برگههای ریاضیشان نشان دادم. ده دقیقه گذشته بود و من فقط یک برگه را اصلاح کرده بودم، آن هم یکی از پر ایرادترینشان را... چه حکمتی! ساعت از لج من، نمیگذشت اما در برابر چرخش زمان نمیتوانست بیش از این مقاومت کند. وقتی زنگ خورد، حس کردم طولانیترین روز کاریام به پایان رسیده. زودتر از بقیه معلمها از مدرسه خارج شدم، حتی برای برداشتن کیفم، یکی از بچهها را به دفتر فرستاده بودم. پشت ماشینم نشستم و از والدین مقابل مدرسه، دور و دورتر شدم. به خانه که رسیدم، هر چه بابونه در گوشه کابینت داشتم را در دل قوری شیشهای ریختم. قوری را درون سینک گذاشتم و شیر آب را باز کردم تا پر شود. صدای زنگ گوشی را دوست نداشتم، این روزها تمام تماسهای تلفنیام به اتفاقات ناخوشایند ختم میشد. وقتی برای دومین بار زنگ خورد، برش داشتم و با دیدن اسم درخشان رویش، قبل از اینکه جواب بدهم، آب دهانم را قورت دادم. - الو؟ - کجا رفتی صالحی؟ میخواستم باهات حرف بزنم. گوشی را برای درآوردن مقنعهام، برای لحظهای از گوشم جدا کردم. شکمم از سر گرسنگی غرید. - ببخشید خانم راهبر، وقت دکتر داشتم. چی میخواستید بگید؟ سکوت کوتاهی در آن سوی خط ایجاد شد، قلبم در اعتراض به آن، تندتر کوبید. لبم را به دندان کشیدم، ته مزه شیرین کیک کشمشی که از دست یکی از بچهها خورده بودم، هنوز روی زبانم بود. راهبر نفسش را توی گوشی پخش کرد و تصمیم گرفت مقدمهچینی نکند: - والدین امضا جمع کردن، یکی دوتا هم نیست ها صالحی! طوماریه واسه خودش. گوشی به آنی در دستم فشرده شد، آنقدر که بندبند انگشتهایم از این فشار، سفید شوند. - ام...ضا واسه چی آخه؟ با دست آزادم، چشمهای داغم را فشردم. امروز برای کسی که تمام شب گذشته را کابوس دیده، زیادی بیرحم بود. - واسه اخراج تو.- 78 پاسخ
-
- 8
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
آقای همسایه رمان ساختمان سایه | هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت 50 همهمهه بالا گرفت. اولیای دانش آموزان، قبلا درباره خواستهشان باهم به توافق رسیده بودند و این جلسه، فقط برای نشان دادن موضعشان به من بود. «پلیس که دروغ نمیگه!» «خدا میدونه دیگه چه کارایی کرده...» «به شوهرش چشم داشته؟ خاک به سرم!» قلب در سینهام، سفت و سنگی شد! دیگر حتی به سختی میتپید. شانههایم از وزن سنگین نگاههایشان، پایین افتاد. دو قدم به عقب برداشتم. با التماس، به خانم سلطانی نگاه کردم تا چیزی بگوید. نگاه دزدید. خانم راهبر کنارم قرار گرفت و به میز کوبید: - مامانا آروم باشید یه لحظه! سرم پایین بود و قطرات عرق را روی پوست کمرم احساس میکردم. چطور این اتفاق افتاد؟ صداها به زمزمه تبدیل شد اما هنوز به طور کامل، قطع نشده بود. انگار موضوع صحبتشان، شیرینتر از آن بود که بتوانند دست بردارند. مادری که نوزاد شیرخوارهاش، با ضربه مدیر به میز، به گریه افتاده بود، از کلاس بیرون رفت تا کودکش را آرام کند. نگاهم با حسرت، نوزاد گریان را بدرقه کرد. خانم راهبر ابروهای باریکش را در هم کشید، همان جدیتی که معمولا برای دبیرهایش به خرج میداد. در برابر والدین همیشه زیادی صبور و مهربان بود، اما انگار این بار نه. صدای محکمش، همان پچپچها را هم خفه کرد: - اگه معلم من بد تدریس میکنه، اخلاقش ایراد داره، یا خدای نکرده بچهای رو اذیت کرده؛ میتونید اعلام کنید تا شخصا بهش رسیدگی کنم. در غیر این صورت، جلسه رو همین جا تموم میکنیم. سکوت کوتاهی وسط کلاس افتاد، زنان به صورت یکدیگر نگاه میکردند و فقط خدا میدانست که چه از سرشان میگذرد. سپس یکی یکی، از جایشان بلند شدند و کلاس را ترک کردند. خانم راهبر از بین لبهایش غرید: - مگه نگفتم فقط بگو این قضیه ربطی به من نداره و رد شو؟! از بالای شانهاش، خانم سلطانی را دیدم که آخرین نفر از کلاس خارج شد. شانه خانم راهبر را فشردم و با عجله، او را کنار زدم: - ببخشید، یه لحظه! خانم راهبر از پشت، نام کوچکم را صدا کرد اما من نایستادم. باید میفهمیدم اینجا چه خبر است! دویدم و بالاخره روی پلهها گیرش انداختم. - خانم سلطانی، وایستا... رقیه، با توام! ایستاد و با درنگ، به سمتم برگشت. حالا که از این فاصله میدیدمش، متوجه شدم چروکهای گوشه چشمش ناپدید شده و چانه و گونههایش، برجستهتر از همیشه است. انگار بالاخره شوهرش را راضی کرده و بوتاکسی که میخواست را انجام داده بود. ابروهای کلفت و یک دستش را درهم کرد: - بله؟! چی میگی؟ جا خوردم. لحن صدایش آنقدر بیادبانه بود که برای یک لحظه، ماتم بُرد! حس کودکی را داشتم تا دیروز بین جمع، محبوب بوده و امروز همه طردش کردهاند. گله کردم: - چرا اینجوری میکنی؟ رقیه، هر کی ندونه، تو که میدونی! این وصلهها به من نمیچسبه... چطور باور کردی؟ اصلا... اصلا کی این قضیه رو بین اولیا پخش کرد؟ گوشه لبهایش آویزان شد و نگاهش، رنگ ندامت گرفت.کیف دوشی بزرگش را روی شانهاش جابهجا کرد و بیهدف، مانتوی ژاکارد فیروزهای رنگش را تکاند. چشمهای ریزش زیر آن خط چشم، جان گرفته بود. - نمیدونم، من که درست تو رو نمیشناختم. حالا که فکر میکنم، تو هیچ وقت درباره خودت یا خونوادت حرف نمیزدی... مهم نیست کی گفته، مهم اینه که راست گفته. اصلا دمش گرم که گفته؛ وگرنه منِ ساده، هنوز خام ظاهر مظلوم تو بودم! آنقدر تند تند حرف میزد که فرصت نمیکردم از خودم دفاع کنم. میدیدم که خودش هم در تردید و تقلاست، هنوز گوشهای از قلبش باور نکرده؛ اما در نهایت، آدمها به سمتی میروند که بقیه میروند. رقیه هم مجبور نبود کنار من بایستد، برایش راحتتر بود که آن صدای ضعیف درونش را خفه و حرف بقیه را باور کند. - باشه، باشه... فقط بگو کی اینارو بهت گفته؟ شاکر گفته، آره؟- 78 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان نودهشتیا
- رمان جدید نودهشتیا
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :