رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

pen lady

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    101
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

pen lady آخرین بار در روز مهر 9 برنده شده

pen lady یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

4 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

521 بازدید کننده نمایه

دستاورد های pen lady

Collaborator

Collaborator (7/14)

  • One Year In
  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post

نشان‌های اخیر

165

اعتبار در سایت

  1. یاسر بلند خندید و با انرژی زیاد، در حالی که دور تا دور سکو قدم می‌زد، گفت: - با این‌که همه مبارز‌ها رو می‌شناسید، ولی معرفی می‌کنم... با اشاره به‌سمت راست رینگ بلند فریاد زد: - پلنگ سیاه. النا با اخم و صورتی عنق، نگاهی به دور و اطرافش انداخت. با این‌که نزدیک به او فقط دختر بود؛ اما باز هم دلهوره‌ی شدیدی داشت. تکانی به خود داد و بیشتر به رینگ نزدیک شد. سعی کرد از دخترانی که دورش بودند، فاصله بگیرد و نزدیک به خاطره بایستند. سپس نگاه اخمالودش را به رینگ دوخت که همان مرد مزاحم را دید. همان کسی که قصد داشت با او برقصد. مرد رکابی خاکستری به تن داشته و هدبند ستش را روی پیشانی‌اش قرار داده‌بود. خندان بود و در رینگ رقص پا می‌رفت و دیگران را تشویق می‌کرد، بلندتر اسمش را فریاد بزنند. - آرش... آرش... یاسر به طرف دیگر رینگ اشاره کرد و با صدایی بلند اما مرموز گفت: - و مبارز محبوب شما... گرگ درنده. صدای جیغ‌ها به اوج خودش رسید و دختران شروع به هل دادن النا کردند تا جلوتر بیایند. دخترک ترسیده گوش‌هایش را گرفت. خواست خاطره را دعوت به رفتن کند که یک‌دفعه آریا را دید. آریا خونسرد و بی‌خیال از پله‌ها بالا رفته و وارد رینگ شد. دستان دخترک بی‌اختیار پایین آمد و با چشمانی گرد به هیکل پر پیچ‌و‌خم و عضله‌‌ای او خیره شد که با رکابی مشکی و جذب پوشیده‌ شده‌بود. مرد جوان دستانش را با باندهای سیاه بسته و روبه‌روی مرد به اصطلاح پلنگ سیاه ایستاد. النا گیج و حیران خطاب به خاطره گفت: - چه خبره؟ دارن چی‌کار... همان‌لحظه یاسر از رینگ خارج شد و ناگهان قفس بزرگی از بالا افتاد و دور تا دور رینگ را فرا گرفت. دخترک جیغ کوتاهی کشیده و قدمی به عقب برداشت. با گفتن فایتِ یاسر، مشت سنگین آن مرد مبارز، به‌سمت آریا نشانه رفت. آریا اما با حرکت سریعی جای‌خالی داد و در عوض هوک محکمی بر گونه‌اش کوبید. آرش گامی به عقب رفت تا تعادلش را حفظ کند. پوزخندی زد و خون جاری از گوشه‌ی دهانش را پاک کرد. سپس جلو آمد و حمله‌اش را از سر گرفت. النا برعکس دیگران که در حال تشویق بودند، ترسیده‌‌بود و حیران به ضربات سنگینی که مرد به آریا و دو برابرش را آریا به مرد وارد می‌کرد‌، می‌نگریست. با دیدن آریا و مشت‌های بی‌رحمانه‌ای که به شکم مرد می‌زد، پاهایش یخ شد. انگار که فلج شده‌بود. لرزان به خاطره‌ی خندان تکیه داد. حالش خوب نبود و احساس می‌کرد که ماهیچه‌های شکمش منقبض شده و می‌خواهد بالا بیاورد. آرش خود را عقب کشید و در صدم ثانیه مشتی محکم بر دهان آریا کوبید. ضربه‌اش چنان سهمگین بود که آریا برگشت و کف دستانش به دیوار قفس برخورد کرد و خون از گوشه‌ی لب پاره‌ شده‌اش جاری شد. نفس‌نفس‌زنان و با درد چشمانش را روی هم فشار داد و وقتی که آن‌ها را باز کرد؛ با النا چشم در چشم شد. النایی که با دیدن خون آریا صورتش چون گچ سفید شده و با تیله‌گانی لرزان خیره به او بود. آریا مبهوت ماند و دید که دخترک همان‌طور که نگاهش می‌کرد، سر خورد و چشمانش بسته شد.
  2. همان لحظه آریا با گام‌هایی بلند، از طرف دیگر سالن، وارد شده و به طرف قفس قدم برداشت. افشین به‌سمتش رفت. گیتاری به او داد و با تاکید چیزی را یادآوری کرد. آریا نیز با لبخند جوابش را داد. سپس به‌سمت دیگر اعضا رفته و روی صندلی نشست. النا متعجب به او نگریست. آخرین چیزی که احتمالش را می‌داد، نواختن توسط آریا بود. افشین نیز روی صندلی گرد کنار برادرش نشست. جیغ و سوت تماشاگران به اوج خودش رسید و همه از این سوپرایزِ یاسر هیجان‌زده بودند. افشین میکروفون را گرفت و با لبخندی جذاب، جمعیت را به سکوت دعوت کرد: - دوستان عزیز قبل از اجرای مسابقه‌ای که همه به خاطرش جمع شدیم... می‌خوام یکی از جدیدترین اهنگ‌هامو براتون اجرا کنم، امیدوارم لذت ببرید. صدای تشویق بلند شد و بعد از چند ثانیه سکوت سالن را فرا گرفت. تمام لامپ‌ها خاموش شد و تک نور سفیدی روی صورت افشین افتاد. در کنارش صدای ملایم و زیبای گیتار بلند شد. تاریک بود و چهره‌ی دیگر اعضا محو و نامشخص؛ ولی هاله‌ای از نور روی نیم‌رخ آریا افتاده بود. حرکات حرفه‌ای انگشتانش روی تارهای گیتار، آن چشمان بسته و اخمِ ریزِ بین ابروهایش، تپشِ قلب النا را بالا برد. سکوت سالن باعث شده‌بود که فکر کند فقط خودش هست و آریا و بوم‌بوم قلب لرزانش. کمی بعد صدای پیانو، ویولن و فلوت به نوای گیتار اضافه شد و صدای بم، اما دل‌نشینشِ افشین سالن را فرا گرفت. آریا با لبخند به حرکت انگشتانش شتاب داده و زیر لب با برادرش هم خوانی کرد. النا خیره و به گونه‌ای که طلسم شده باشد، قدمی به جلو برداشت و به چشمان بسته‌ی آریا خیره‌ شد. آن لبخند ملیح و کوچک دلش را لرزاند. افشین به نوای عاشقانه‌اش اوج داد و النا دست لرزانش را مقابل قلبش گرفت. قلبی که با افساری پاره شده، خود را چنان به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید که انگار قصد خارج شدن دارد. افشین به برادرش نزدیک شد و دست روی شانه‌اش گذاشت و با لبخند ادامه‌ داد. آریا نیز مغرورانه از جایش بلند شد و همچون راک‌استارها، چنان سیم‌های نازک گیتار را به بازی گرفت که همه هیجان‌زده شروع به تشویق کردند.‌ سپس رقص‌ نور‌ها از انتهای سالن به وسط سکویِ سفید، متمرکز شد و صدای طبل پایان اهنگ را اعلام کرد. با اتمام آهنگ، همه شروع به جیغ کشیدن و تشویق کردن. افشین نیز با صورتی که هیجان در آن بی‌داد می‌کرد، تعظیمی کوچک کرد. سپس خندان چیزی به آریا گفت و آریا با لبخند دست بر شانه‌اش کوبید. خاطره ذوق‌زده دست النا را گرفت و در حالی که به سختی خود را کنترل می‌کرد که بالا و پایین نپرد، گفت: - دیدی؟ نه خدایی دیدی؟ خدا این پسر شاهکاره! چه صدایی داره! النا گیج لبخندی زد و با نگاهی که هر دَم و هر لحظه به‌سمت آریا می‌رفت و برمی‌گشت، تایید کرد: - آره ... آره صداش خیلی خوب بود. چند دقیقه بعد آن مرد یاسر نام، میکروفون به دست جلو آمد و خندان و پر انرژی گفت: - دم آقا افشین گرم که شبمون رو با صدای خفنش ساخت... افشین داداش چاکریم. افشین که از سکو پایین آمده‌بود با خنده دستش را روی سینه‌اش گذاشت و سری خم کرد. مرد ادامه داد: - ولی اگه گفتید الان وقت چیه؟ همه بلند و یک‌‌صدا فریاد زدند: - فایت(مبارزه)
  3. النا ایستاد و قدم در آن جمعیت انبوه نگذاشت. گونه‌هایش گلگون شده‌بود؛ انگار که کمی خشمگین بود. خاطره متعجب نگاهش کرد و او تندتند گفت: - بسه بسه بسه! دیگه برگردیم، من نمی‌تونم، نگاه کن چقدر آدم این‌جاست! من... من دیگه دارم عصبی میشم. خاطره به دستان لرزان او و حرکات عصبی و تندش نگاه کرد. کمی به او نزدیک شد و سریع گفت: - هی‌هی آروم باش، ببین هیچی نیست... هیچکس با ما کاری نداره، ولی وقتی این‌قدر جلب توجه می‌کنی باعث میشی همه مثل دیوونه‌ها بهمون خیره بشن. اصلاً می‌دونی چیه؟ فکر کن اینا همه بُزن. چشم‌های النا گرد شد و آرام و حیرت‌زده‌ گفت: - چی؟! خاطره لبخندی بزرگ زد، دستانش را باز کرد و با قِر کمر از پله‌های مقابلشان، پایین رفت. همان‌طور که پشتش به النا بود، داد زد: - فکر کن حنا دختری در مزرعه هستی و یه عالمه گوسفند دورت جمع شدن. خنده‌ی ناگهانی روی لبان دخترک نشست و این خنده‌اش زمانی افزایش یافت که جمعیت یک‌صدا و هماهنگ، آره‌ای بلند گفتند. خاطره نیز با خنده برگشت و به او اشاره کرد که همراهش برود. النا سرش را پایین انداخت و به‌سرعت خودش را به او رساند. خاطره دستش را روی شانه‌ی او انداخت و با ذوق گفت: - دختر شجاع کی بودی تو؟ لبخند النا با شنیدن کلمه‌ی شجاع از بین رفت. او شجاع بود؟ نگاهی به نیم‌رخ خاطره انداخت. او دختری شجاع و سرزنده و مهربان بود. شاید همین دوستی‌ کوتاه مدت‌شان باعث شده‌بود که او نیز، کمی آن پیله‌ی سفت و سختش را بشکافد. دوباره لبخند زد. لبخندی لرزان؛ اما با اعتماد به نفس! سرش پایین بود. به زمین نگاه می‌کرد، نه به دختران و پسرانی که می‌رقصیدن . سعی می‌کرد به حرف خاطره گوش دهد و تصور کند آن‌ها آدمیزاد نیستند... البته بُز هم نیستند؛ جایش گل باشند، زیرا او گل دوست داشت. وقتی که به پایین رسیدند، صدای هیجان‌زده‌ی خاطره را شنید: - وای افشین خره رو ببین! سرش را بلند کرد و به قفس وسط سالن نگریست. زنجیری از بالا قفس را بلند می‌کرد و گروه افشین وسط سکوی سفید، ابزار آلات موسیقی خود را می‌چیدند. به سیمای افشین نگریست. همانند آریا بود؛ اما اندکی سبزه‌ و لاغرتر. کت مشکی‌اش را در آورده‌بود و مدام بین جمعیت دنبال فردی می‌گشت. خاطره سریع پشتش را سمت او کرد و آرام گفت: - این بشر اگه منو ببینه کارم تمومه... میره سریع کف دست آریا می‌ذاره. النا کمی از اطرافیانش فاصله گرفت و خود را به خاطره چسباند. سپس کنجکاو رو به او پرسید: - خوب چرا نمی‌خوای آریا بدونه؟ - چون نمی‌ذاره دوباره پام رو این‌جا بذارم. دفعه‌ی پیش آب شنگولی مصرف کردم و رفتم تو فضا... انگار که روی سه نفر بالا آوردم و یه دختر رو هم کتک زدم. آخر سر هم پلیس تو خیابون دستگیرم کرد و یک شب تو بازداشتگاه بودم. چشمای‌ الناچنان گرد شده‌بود که خاطره با خنده دستانش را روی آن گذاشت و گفت: - هی‌هی الان چشمات میفته بیرون.
  4. از طرف دیگر خاطره در حالی که همراه النا زیر میز قایم شده‌بود و با دست به سر النا فشار وارد می‌کرد، نفس‌زنان و وحشت‌زده گفت: - نزدیک بود لو بریم... حواست کجاست؟ ناگهان با شنیدن صدای مردی جوان در نزدیکی خود، هینی گفتند. - میشه بدونم چرا این‌جا قایم شدین لیدی‌های زیبا؟ خاطره زودتر از النا به خود آمد، برخاست و خطاب به مرد جوان طلبکارانه گفت: - تو رو سننه داداش! مرد خندید و کمی سرش را کج کرد و خیره‌ به سیمای ترسیده‌ی دخترک که همچنان زیر میز پنهان شده‌بود، پرسید: - این خانم زیبارو معرفی نمی‌کنی خاطره جان؟ خاطره اخم کرده دست النا گرفت و همان‌طور که او را می‌کشید تا بلند شود، غرید: - یارو بیا برو پی برنامه‌های گسترشِ فسادت... یادت رفته عواقب ایجاد مزاحمت برای همراه‌های آریا رو؟ چیه دلت کتک می‌خواد؟ غم نخور... یکی دو ساعت بیشتر نمونده. مرد باز هم خندید و این‌بار بی‌توجه به غرغرهای خاطره، دستش را به‌سمت النا دراز کرد و با لبخندی جذاب گفت: - آیا این بانوی زیبا به ما افتخار رقص نمیدن؟ خاطره حرصی با کشیدن النای وحشت‌زده، سریع از مرد فاصله گرفت و بلند گفت: - نه این افتخار رو به تو نمیده. سپس همون‌طور که زیر لب با عصبانیت سخن می‌گفت، به‌سمت گوشه‌ی خلوت و تاریک سالن پیش رفت تا کمتر در دید باشند. زمان کم‌کم می‌گذشت و از افراد حاضر در سالن کاسته می‌شد. عده‌ای با پوشیدن لباس‌های بیرونشان، قصد رفتن به خانه‌ی خود را داشته و عده‌ای دیگر اما با ذوق وارد اتاقی در انتهای سالن شده و سپس با عبور از دری آهنین، به زیرزمین عمارت می‌رفتند. خاطره و النا که در تمام مدت با نگاه‌شان آریا و همراه‌هانش را تعقیب می کردن، با خارج شدن آریا و دلبر از سالن، متعجب به هم نگاه کردند. النا با چشمانی گرد خطاب به خاطره گفت: - آریا که رفت! خاطره اما نگاهش را چرخاند و به افشین و سوسن نگریست. وقتی که شاهد ورود آن‌ها به اتاق شد، با لبخند گفت: - نگران نباش... رفته دلبر رو برسونه. و زیر لب ادامه داد: - دختره‌ی مسخره افتاده دنبال آریا. النا با شنیدن سخن او دوباره نگاهش را به در دوخت تا اثری از آن دو ببیند، اما هیچی ندید. سرش را برگرداند و خیره به خاطره، با کنجکاوی و اخم کوچکی پرسید: - دلبر از آریا خوشش میاد؟ خاطره همان‌طور که وارد اتاق می‌شد، شانه‌ای بالا انداخت و نمی‌دونمی گفت. سپس بدون نگاه کردن به دو مرد هیکلی و پسران و دخترانی که با کارت ورود کنار در آهنی ایستاده‌بودند، از آن گذشت. النا نیز همراه او قدم برداشت؛ ولی یکی از مردها مقابل او ایستاد و با اخم پرسید: - کارت ورود؟ النا با چشمام‌هایی گرد به مرد قد بلند که دو برابر او بود، نگریست و ترسیده قدمی عقب رفت؛ اما دوباره دستش اسیر دست خاطره شد. خاطره بی‌حوصله به مرد نگریست و زمزمه کرد: - همراه منه. مرد با شنیدن این سخن نگاهی به سر تا پای النا کرده و سپس عقب رفت و گفت: - بفرمایید. النا نفس‌زنان با قدم‌هایی لرزان همراه خاطره شد و با گذر از پله‌ها وارد زیرزمین شدند. زیرزمینی که شامل سالنی بزرگ بود که با نورهای آبی تزئین شده و در وسط آن قفسی بزرگ و سفید قرار داشت.
  5. لبای النا لرزید و با صدایی گریه مانند گفت: – خاطره توروخدا برگردیم… حس خوبی ندارم. خاطره اما با سرعت به داخل کوچه‌ای پیچید و مقابل دری دروازه مانند و بزرگ ترمز گرفت. لبخندی بزرگ بر لبان رژلب‌ زده‌اش نشاند و به حالت ترسیده‌ی النا نگاه کرد و بلند خندید. النا اما نفس‌نفس‌زنان چشمانش را بست و سپس زمزمه کرد: – به نظرت راهمون میدن؟ کارت داری؟ خاطره نیش‌خندی زد و مغرور تک ابرویی بالا انداخت و گفت: – عشقم من همیشه میام این‌جا… چه با کارت چه بدون کارت، راهم میدن. سپس بوقی زد که مردی جوان در خانه راه باز کرد و سپس کناری ایستاد تا آن‌ها به داخل بیاید. خاطره شاد و شنگول به‌سمت پارکینگ راند و همان‌طور خطاب به دخترکِ مضطرب گفت: – الی کسی کاری به کار ما نداره مطمئن باش، اما وقتی که این‌طوری رفتار می‌کنی بیشتر جلب توجه می‌کنی. نترس… آروم باش… منم کنارتم دختر. در کنار ماشینی سفید پارک کرد و سپس کیفش را برداشت و با نگاه کردن به آینه‌ی جلوی ماشین رژش را تمدید کرد و گفت: – ببین چقدر خوشگل کردیم… ادامه نداد، زیرا چشمش به صورت رنگ‌پریده‌ی النا خورد. لبخندی خبیثانه زد و به‌سمتش خم شد تا لبان بی‌رنگ او را هم، مانند لبان خودش رنگ و لعاب بدهد؛ اما النا اخم کرده سرش را عقب برد و گفت: – نه… دوست ندارم‌. خاطره ولی با لجبازی، بیشتر خم شد و با خواهش لبانش را جلو داد و گفت: – توروخدا بذار برات بزنم… اِنگَنه گشنگ میشی‌. و مثل همیشه آن‌قدر لج کرد و نق زد و حرف زد که النا کوتاه آمد و گفت: – فقط یکم… نمی‌خوام تو چشم باشیم. خاطره اما با نامردی رژ لب قرمز را چندین و چند بار به لبان او مالید. سپس عقب رفت و با بهت به صورت او نگاه کرد. سیمای به‌شدت سفید النا با آن لبان سرخ و چشمان بزرگ، چنان زیبا شده‌بود که ناگاه نیشگونی محکم از بازوی او گرفت و حرصی گفت: – نامردی اگه از من خوشگل‌تر باشی تو جمع. سپس با گفتن بزن بریم پیاده شد و خانمانه به‌سمت عمارت قدم برداشت. النا نیز در حالی که بازوی درد گرفته‌اش را ماساژ می‌داد، هم قدم با او شد. درِ عمارت باز بود و از دور هم جمعیت زیادی که در حال رقص بودند، مشخص بود. خاطره با هیجانی که در چشمانش هویدا بود، دست النا را گرفت و وارد شد… افشین دستش را به‌سمت سوسن دراز کرد و او را دعوت به رقص کرد. سوسن نیز خانمانه دستش را در دست او گذاشت و به وسط میدان رقص رفت تا کنار دیگر زوج‌ها برقصند. دلبر وقتی که آن‌ها را دید، ترسید که مبادا آریا نیز به او درخواست رقص بدهد؛ اما هر چه ماند، خبری نشد. چون آریا با لبخند به خواهر و برادرش نگاه می‌کرد؛ برادری که منت‌کشی می‌کرد و خواهری که هنوز قهر بود و ناز می‌کرد. لبخندش گسترش یافت و نگاهش را گرداند که ناگاه چشمش به دختری سفید رو پوشیده در لباسی بلند و مشکی افتاد. چشمانش گرد شد از آنچه که می‌دید؛ خواست قدمی به آن سمت بردارد که یاسر آمد و مقابلش ایستاد. دستش را روی شانه‌ی او کوبید و با خنده گفت: – چطوری پسر؟ آریا در جواب به او دست داد و خوبمی گفت. سپس دوبار با اخمی کوچک کمی خود را کج کرد و به جایی که النا را دیده‌بود، نگریست؛ ولی کسی را ندید. متعجب نگاهش را گرداند که صدای دلبر را شنید: – چیزی شده؟ نگاهش را به چشمان شهلای او انداخت و سپس با زدن لبخندی کوچک زمزمه کرد: – نه… نگاهش را دوباره به همان نقطه دوخت و ادامه داد: – احساس کردم یه آشنا دیدم.
  6. افشین زودتر از همه پیاده شد و سپس با گشودن در، دستش را به‌سمت سوسن دراز کرد. سوسن نیز با گرفتن دست او چون پرنسس‌ها پایین آمد؛ بعد هم با گرفتن بازوی افشین، به‌سمت عمارت رفتند. آریا اما با باز کردن در نه دستش را به‌سمت او دراز کرد، نه بازویش‌ را. این کارش از روی احترام بود؛ اما عجیب دل دلبر افسار گسیخته شده‌بود که می‌خواست چون شخصیت اصلی فیلم‌ها آریا دستش را بگیرد. زیر لب «احمق»‌ای نثار خود کرد و با زدن لبخندی مصنوعی همراه آریا شد. از سوی دیگر النا روی تختش دراز کشیده‌بود و با لبخندی کوچک روی لبانش در حال چت کردن با خاطره بود. زیاد اهل کار کردن با گوشی نبود و هیچ‌کس نه شماره‌ی او را داشت، نه به او زنگ می‌زد و نه تا حالا چت کرده‌بود. برای همین با ذوق سعی می‌کرد سریع تایپ کند و جواب خاطره را بدهد. خاطره آن روز به خانه‌ی آریا رفته‌بود و در حال تعریف کردن ماجراها و شیطنت‌های خود در آن‌جا بود و گه‌گاهی هم مفصل در مورد چشم‌آبی آن خانه می‌گفت. النا نیز با ذوق چندین و چند بار پیام‌های مرتبط به او را می‌خواند و لبخندش بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شد. خاطره می‌گفت که او مهربان است، ولی بیشتر از مهربان‌ لجباز. با خنده می‌گفت مدافع حقوق زنان است برای همین موقع اذیت کردن سوسن کمکش نمی‌کند و این‌که امشب به یک مهمانی بزرگ دعوت‌اند و مدام زیر گوشش می‌خواند که از ساعت دو به بعد آریا آن‌جا مسابقه دارد. نمی‌دانست چه مسابقه‌ای... وقتی هم می‌پرسید خاطره جوابش را نمی‌داد و بحث را عوض می‌کرد؛ اما عجیب اصرار داشت که تنهاست و او همراهش بیاید. النا چند بار برایش توضیح داد که نمی‌تواند ساعت دو شب از خانه بیرون بزند. گفت شرایطش خاص است و خاطره با این‌که می‌دانست، اما لج کرده‌بود. سریع و پشت سر هم پیام می‌داد که سوسن و افشین رفته‌اند ولی او را نبردند و او می‌خواهند مسابقه‌ی آریا را ببیند. کم‌کم انگار که تلاشش در حال نتیجه دادن بود، زیرا حسی به جان النا افتاده و او را ترغیب به رفتن می‌کرد. دو دل بود... ترسش به کنار، آن وقت شب چه کسی امنیت آن‌ها را تضمین می‌کرد و چه کسی مراقبت آن دو دختر بی‌دفاع بود؟ شروع به تایپ کرد و نوشت: «خاطره خطرناکه... این وقت شب اگه یکی مزاحممون بشه چی؟ » کمتر از چند ثانیه خاطره جوابش را داد: «هیچی نمیشه من همیشه میرم. تو راضی شو خودم میام دنبالت. اون‌جا هم بقیه منو می‌شناسن کسی کاری به همراهای آریا نداره.» با استرس لبش را جوید و نگاهش را به عقربه‌های ساعت دوخت، ساعت ده شب را نشان می‌داد. ساعت نه و نیم خاموشی را زده‌بودند و پدر و مادرش خواب بودند. در حال جنگ و دعوا با خودش بود که آیا برود یا خیر. می‌ترسید که پدر و مادرش نصف شب به او سر بزنند و او را نبینند و بترسند و نگران شود؛ زیرا شرایط او عادی نبود. بعد از آن اتفاق پدرش برایش نگهبان و محافظ گذاشته‌بود تا مبادا خطری او را تهدید کند؛ حال او نصف شب قصد رفتن و خوش‌گذرانی را داشت. سریع به خود آمد و ترسیده زمزمه کرد: - نه‌نه من نمیرم... امکان نداره برم تو دل خطر. سریع گوشی‌اش را خاموش کرد و روی عسلی کنار تختش گذاشت و دراز کشید و پتو را تا بالای سرش کشید. *** به صندلی چسبیده بود و با یک دست در ماشین و با دست دیگر بازوی خاطره را گرفته و جیغ کشید و گفت: - آروم برو الان تصادف می‌کنیم. خاطره اما با خوشحالی گازش را گرفته‌بود و بلند داد می‌زد: - دیر شده الی دیر شده، الان اون‌جا دراماها اتفاق افتاده.
  7. استرس لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد، اما در کنارش هیجانی دل‌نشین را تجربه می‌کرد. نگاهی به سر کوچه انداخت که ماشین آریا را دید؛ ماشین گران‌قیمتی که خیلی کم با آن به دانشگاه می‌آمد. سریع به‌سمت ماشین قدم برداشت و معذب از چادر نپوشیدنش، با سری پایین افتاده، درِ صندلی جلو را باز کرد. همین‌که سرش را بالا آورد، با حیرت چشم گرد کرد و هینی کشید. آریا عبوس روی صندلیِ جلوی ماشین نشسته و مردی خوش چهره با نیشی باز، کنارش روی صندلی راننده نشسته‌بود. آریا با نگاهی سخت و اندکی دلخور پیاده شد. درِ صندلیِ عقب را باز کرد و با لحن ملایم همیشگی‌اش که اکنون با نگاهش در تضاد بود، زمزمه کرد: - سلام دلبر جان... بفرما. دخترک با نگاهی خجالت‌زده که آن را به هر جا می‌دوخت غیر چهره‌ی آریا و گونه‌های گلگون، قدمی عقب رفت و گفت: - من... من چیزه... میگم بهتره من نیام با شما... ترسیده‌بود و دلش نمی‌خواست با دو مرد تنها به مراسمی که معلوم نبود پارتی است یا چیز دیگر برود. نمی‌خواست به خاطر یک سهل‌انگاری تا آخر عمر تاوان پس بدهد. آریا خواست چیزی بگوید که صدای سرد دختری از داخل ماشین شنیده شد: - دختر خانم منتظر شما هستیم تا سوار شید. صدای سوسن بود که مثل همیشه با بدخلقی اعلام حضور می‌کرد. هر چند که دلش می‌خواست بگوید: - شازده ما معطل تو نیستیم اگه نمی‌خواستی بیای مزاحم ما نمی‌شدی. ولی به برادر عزیزش قول داده‌بود که جلوی دختر مورد علاقه‌ی او زیاد از زبان تند و تیزش استفاده نکند. دلبر که صدای او را شنید، تا حدی از نگرانی‌اش کاسته شد. فکر این‌که هم‌نوعی همراهش باشد، کمی دل‌گرمی به او داد؛ ولی باز با تردید نگاهش را به نگاه آریا که اکنون دیگر گرم به نظر می‌رسید، دوخت. آریا دستش را با فاصله از پشت او قرار داد و مهربان گفت: - سوسن خواهرمه... همراهمون میاد. دلبر سرش را به آرامی تکان داد و سوار شد. نور کمی که درون ماشین وجود داشت، باعث شد دخترِ زیبا و خوش هیکلی را ببیند که به زیبایی موهای رنگ‌کرده‌ی استخوانیش را شنیون کرده‌بود. دختر پیراهنِ بلندِ مشکی و براق اما تنگی به تن داشت. طرز نشستن و نگاه کردنش مانند اصیل‌زاده‌ها بود و باعث می‌‌شد از نگاه کردن به او دست برنداری. سوسن وقتی نگاه خیره‌ی دلبر را دید، از گوشه‌ی چشم نگاه سریع و کوتاهی به تیپ و قیافه‌ی او انداخت. ساده! تنها کلمه‌ای بود که در ذهنش جولان می‌داد. ظاهر و تیپش به شدت ساده بود. زیبا بود، ولی باز هم او را هم رده‌ی خود و خانواده‌اش نمی‌دید. بی‌حوصله رو برگرداند که نگاه خیره‌ی برادرش را از آینه‌ جلوی ماشین دید. انگار که از او خواهش می‌کرد هوای آن دلبر ساده را داشته‌باشد. برای همین لبخند بزرگ و مصنوعی زد و به‌سمت دلبر برگشت و گفت: - سلام دلبر جان. دلبر لبخند کوچکی در جواب لبخند ظاهری او زد و گفت: - سلام سوسن خانم. سوسن اجباراً گفت: - خوبه اومدی..‌. تو مراسم تنها بودم‌. نگاهش به‌شدت سرد و سخت بود، لبخندش مصنوعی و سخنش انگار که از نظر خودش هم مسخره می‌آمد و این‌ها کاملاً برای دلبر روشن و عیان بود. برای همین مثل او مصنوعی خندید و تشکر کرد و سپس نگاهش را به بیرون از پنجره‌ی ماشینِ غول پیکر دوخت. در این بین تنها چیزی که اندکی آرامَش می‌کرد، بوی عطر آریا بود که باعث می‌شد چشم بسته و عمیق آن را بو بکشد. آریا اما مدام از حرص برمی‌گشت و به برادرش که با نیش باز نگاهش را بین او و دلبرمی‌چرخاند، چشم غره می‌رفت. نیم ساعت بعد به محل مورد نظر رسیدند؛ جایی که برای آن‌ها عادی بود، اما برای دلبر که وضع مالی چندان خوبی نداشت، آن خانه چون کاخی طلایی در میان دنیایی از گل و فواره بود. دخترک دهانش باز مانده بود و نمی‌توانست نگاه خیره‌اش را از آن‌جا بردارد‌. ماشین وارد محوطه‌ی درخت‌کاری شده با یک عالمه لامپ و فواره شد و به‌سمت پارکینگ رفت.
  8. آریا سریع نگاهش را به صفحه‌ی گوشیش دوخت و در کمال تأسف دلبر قطع کرده‌بود. پوفی کشید؛ انگار که قسمت نبود دو کلامی با هم حرف بزنند. آن از صبح که با آمدن خاطره سریع خداحافظی کرد و رفت و این هم از الان که تماس را قطع کرده‌بود. بی‌حوصله نگاهش را به افشینِ منتظرِ جواب دوخت و گفت: - طرف صاحب‌خونه‌ست، اصلاً نذاشت حرف بزنم سوار شد و گفت برو. افشین خندید و با تأسف سرش را تکان داد. سپس بعد از اندکی سکوت قدمی به برادرش نزدیک شد و با لحنی آرام اما وسوسه انگیز گفت: - امشب قراره یه مهمونی بزرگ برگذار بشه. آریا بدون نگاه کردن به او خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و خسته زمزمه کرد: - من نمیام. - چرا؟! - چون قول دادم بچه‌ی خوب و صالحی بشم. افشین با لبخندی شیطنت‌آمیز روی مبل روبه‌روی او نشست و پرسید: - حتی اگه بگم میزبان مهمونی یاسره؟ آریا ساعد دستش را که روی چشمانش گذاشته‌بود، برداشت و با چشمانی نیمِ‌باز که نشان از خستگی او بود و لبخندی کوچک گفت: - عوضی! افشین خندید و به مبل تکیه داد و با هیجانی که در صورت مردانه‌اش هویدا بود، شروع به سخن گفتن کرد: - می‌خوام اون‌جا اجرا کنم... البته یاسر ازم خواسته. انگار که چند تا خواننده و موزیسین معروف قراره بیان، بهم نگفت کیا هستن ولی گفت اگه امشب بترکونم می‌تونم یه سکوی پرتاب پیدا کنم. ازت می‌خوام تو هم بیای و به داداشت کمک کنی. آریا سر جایش نشست و به جلو خم شد و آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت. - من اگه برم برای چیز دیگه‌ای میرم داداش بزرگه. افشین با لودگی مثل او خم شد و با چشمانی گرد گفت: - ولی تو به مامان قول داده پسربچه‌ی خوب و صالحی بشی. سپس با نامردی خندید، آریا نیز همانند او خندید و گفت: - به عنوان تماشاچی میرم. ابروهای برادرش بالا پرید و با تکان سر به نشانه‌ی «خر خودتی» گفت: - آها تو راست میگی... ولی اینم بگم برنامه‌ی شما از ۲ شب به بعد شروع میشه. سپس چشمکی زد و از جا برخاست و همان‌طور که به سمت در می‌رفت گفت: - ساعت هشت میریم. آریا «باشه‌»ای گفت و دوباره چشمانش را بست که در یک لحظه‌ جرقه‌ای در ذهنش زده شد. با تردید قبل این‌که برادرش از دیدش خارج شود، با ولومی بلند پرسید: - می‌تونم با خودم یکی رو بیارم؟ - آره اصل این مهمونیا اینه که پارتنر داشته‌باشی. لبخند روی لب آریا نشست و گوشی‌اش را برداشت و مشغول شد. *** با استرس توصیه‌های آخرش را کرد و با خداحافظی از دوستش، آتنا، آرام در خانه را گشود و از خانه خارج شد. با هزار و یک دروغ خانواده‌اش را راضی به آمدن به خانه‌ی آتنا برای خواب کرده‌بود و حال با هماهنگی با آتنا، قصد رفتن به سر قرار با آریا را داشت. آریا به او گفته‌بود خود را آماده کند، چون قرار است به یک مهمانی مجلل بروند. اول کمی اصرار به نیامدن کرد، ولی آخرش کوتاه آمد و آدرس خانه‌ی آتنا را به آریا داد. پدر آتنا در جوانی از دنیا رفته و مادرش پیر و ناتوان بود. بیست سال بود که نمی‌توانست راه برود و بیشتر مواقع با خوردن قرص‌های خواب‌آور در عالم خواب و بیداری به‌سر می‌برد و این برای اویی که قصد داشت نیمه شب به خانه برگردد، گزینه‌ای مناسب بود. احساس می‌کرد برای رفتن به مکان مورد نظر چادر مناسب نیست، برای همین چادر سرش نکرده‌بود؛ اما تیپ خانمانه و پوشیده‌ای زده و کمی صورتش را آراسته بود.
  9. کجایی خوشگلم؟ حالت خوبه؟

    1. pen lady

      pen lady

      ممنونم شما چطورید؟

      امتحانات دانشگاه🥲

    2. pen lady

      pen lady

      البته فردا دیگه آخرین امتحانه

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      خسته نباشی خوشگلم

  10. محبوبه و امین نیز محترمانه جواب او را دادند و بعد از خداحافظی از هم جدا شده و به‌سمت خروجی رفتند. النا دامن مادرش را گرفته‌بود و همراه او تندتند به‌سمت پارکینگ قدم برمی‌داشت و در این بین با حواس پرتی به اطرافش نگاه می‌کرد تا برای لحظه‌ی آخر کسی را که به خاطرش، به دانشگاه آمده‌بود را ببیند. خدا هم دل به دل او داد و او توانست آریا را با لبخندی بزرگ در حال صحبت کردن با گوشی‌اش پیدا کند. لبخند زیبای مرد جوان به النا نیز سرایت کرد که با خجالت ریز ریز خندید و سرش را برگرداند. پدر و مادرش لبخند او را دیدند و بر فرض این‌که از خانه خارج شده و به دانشگاه آمده گذاشتند؛ غافل از این‌که دخترک خامشان تا پا به بیرون از خانه گذاشته و اولین کسی را دیده که متفاوت از طرز فکر اوست، دل به دل او داده‌‌بود. *** خاطره آویزان او شده‌بود که به خانه‌ی عمویش بیاید. او نیز نتوانست به دخترعمویش جواب رد دهد. همین که به خانه رسیدند، خاطره دوید و خود را در آغوش نازنینی انداخت که در حال قهوه خوردن در حیاط بود. نازنین سریع قهوه را روی میز کنارش گذاشت و دستانش را به دور خاطره پیچاند و با خنده گفت: - آروم‌تر عزیزم، نزدیک بود قهوه بریزه روی لباسم. خاطره از آغوش او در آمد و بی‌توجه به حرف نازنین با نگاه کردن به اطراف پرسید: - زن عمو پس افشین و سوسن کجان؟ - افشین سرویسه سوسن هم خوابه... بچم از صبحه تا الان دانشگاه بوده. خاطره تا فهمید سوسن خوابیده، چشمان سبزش برق زد و با خنده از جایش بلند شد. نازنین از خنده‌ی او به خنده افتاد و سریع گفت: - اذیتش نکن که بعد رو سر ما خالی می‌کنه. صدای خنده‌ی خاطره بلندتر شد و به‌سمت پله‌ها و خانه دوید. در این بین آریا با مادرش حوال‌پرسی گرمی کرد و سپس با رفتن به‌سمت خانه گوشی‌اش را برداشت و نگاهی به شماره‌ای که تازه سیوش کرده‌بود، انداخت. «دلبر خانم» انحنایی لبانش بزرگ‌تر شد. صفحه‌ی پیامک را باز کرد و نوشت:«می‌تونم بهت زنگ بزنم؟» احتمال آن‌که برادران قلچماقش مدام رصدش کنند زیاد بود، برای همین به او پیام‌ داد. همان لحظه جواب پیامش آمد:«آره.» بی‌درنگ به او تماس گرفت و گوشی‌اش را کنار گوشش نگه‌‌داشت، بعد از دو بوق صدای آرام و خجالت‌زده‌ی دلبر به گوشش خورد: - سلام. - سلام... مزاحم که نیستم؟ - نه اصلاً! سخن دخترک به مزاجش خوش آمد که با مهربانی لب گشود و صدای مردانه و بمش را مهمان گوش‌های منتظر او کرد: - معذرت می‌خوام ازت بابت امروز... دخترعموم اومد و نشد حرف بزنیم. قبل این‌که جوابی بشنود صدای جیغ بلند سوسن در خانه پیچید: - به اون دست نزن... کی این دیوونه رو آورده این‌جا؟ در آن مابین صدای خاطره‌ نیز شنیده می‌شد که با کنجکاوی و خنده می‌گفت: - این چیه؟ عه مثل ژله‌ست! جیغ سوسن بلندتر شد و با عصبانیت فریاد زد: - هایلایترم رو خراب کردی... نه‌نه اون مال صورته، بذارش سر جاش... با دست نمال بهش. - مگه با هایلاتر مشق نمی‌نویسن؟ افشین با لبخند همان‌طور که دستانش را با حوله‌ای کوچک پاک می‌کرد، وارد سالن پذیرایی شد و خطاب به آریا گفت: - تو این زلزله رو آوردی؟
  11. همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشی‌اش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحه‌ی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ می‌داد؛ زیرا بوسه‌ای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشانده‌بود، خیره شد و با لحنی که عملاً حسادت او را عیان می‌کرد، جدی زمزمه کرد: - تو و آ... ادامه نداد، اما خاطره که تیزتر از این حرف‌ها بود و منظورش را گرفت. همان‌طور که کاپوچینوی خود و النا را می‌خورد، مانند او جدی جواب داد: - بین من و آریا هیچی نیست. النا از موضع خود کوتاه نیامد و با همان نگاه سخت و حسود خیره به چهره‌ی خاطره پرسید: - پس چرا... خجالت کشید که ادامه دهد، شاید هم به زبانش نمی‌آمد که بگوید چرا آریا برای پوشاندن موهایت غیرت به خرج داد؟ یا پیشانی‌ات را بوسید... یا شاید هم حسادت مانع ادامه دادن شد. خاطره وقتی حالات او را دید، دلخور اخمی بر پیشانی‌اش نشاند و با صدایی که کمی بالا رفته‌بود، جواب داد: - داره بهم برمی‌خوره... چرا این‌طوری رفتار می‌کنی؟ آریا پسر عموی منه، مثل داداشمه. چرا طوری رفتار می‌کنی که انگار... حرفش را خورد و با ناراحتی پشت به دخترک کرد و رفت. النا اما مات ماند، خجالت زده بود از نتیجه‌گیری بدش و لحن زشته‌اش. برای همین سریع به دنبال خاطره رفت تا از دلش در بیاورد. دوید و تا به او رسید، دستش را گرفت و آمد او را بکشد، اما زورش نرسید هیچی... وقتی خاطره خواست دستش را با کشیدن به‌سمت جلو از دست او خارج کند، دخترک به‌سمت جلو پرت شد. خاطره هینی گفت و سریع کنار او روی دو زانو نشست و بازویش را گرفت و نگران گفت: - خوبی؟ چت شد یهو؟ النا مقنعه‌اش را که تا چشمایش پایین کشیده شده‌بود را بالا برد و مظلومانه گفت: - ببخشید... خب؟ خاطره به مقنعه‌ی کج و چشم‌های پر از اشک او خیره شد و سپس با دل‌رحمی او را بلند کرد و همان‌طور که لباسش را می‌تکاند، گفت: - وقتی اون‌طوری نگاه می‌کنی میشه نبخشیدت؟ سپس دوباره مشغول مرتب کردن مقنعه‌ی او شد که یک‌دفعه متوقف شد و سریع گفت: - عه... الی باباته. النا سریع لبخندی زد و برگشت و نگاهش را به اطرافش دوخت که چشمش به پدر و مادرش خورد. با شادی دوید به‌سمتشان و پدرش را از پشت در آغوش گرفت. پدرش شوکه در جایش پرید و او را از خود جدا کرد. تا چشمش به دخترکش افتاد که با چشم‌های معصوم و درخشانش و لبخندی بزرگ روی لبان صورتی‌اش خیره‌اش بود، نفسش را خارج کرد و با خنده گفت: - دیوونه کوچولو نمی‌گی مامانت فکر می‌کنه دختر جوونا بغلم می‌کنن غیرتی میشه؟ سپس بی‌توجه به چشم غره‌ی همسرش بوسه‌ای روی گونه‌های صورتی النا نشاند و گفت: - چه به دخترم خوش گذشته که این‌قدر صورتش باز شده. همان لحظه خاطره خانمانه و مؤدب آمد و کنار النا ایستاد و با لبخندی کوچک شروع به احوال‌پرسی کرد: - سلام آقای رستگار... سلام خانم رستگار خوبید؟
  12. پسرکِ بنده‌خدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره می‌کرد، گفت: - دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون. خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن نشسته بودیم را نگاه کرد. پسرک راست می‌گفت. خاطره غذاها را برداشت و بی‌توجه به دست دراز شده‌ی پسرک، پلاستیک گره زده را باز کرد و غذایی برداشت و کنار خودش گذاشت و یکی دیگر را کنار النا. النا که در تمام مدت با دهان باز و چشم‌های گرد خیره‌ی حرکات عجیب خاطره بود، سریع دست رد به سی*ن*ه‌ی او زد و گفت: - نمی‌خوام... من سیرم. خاطره دوباره تعارف کرد و بدون توجه به اعتراضات پسرکِ متعجب که می‌گفت: - غذاها مال هم اتاقیامه. غذا را در آغوش النا گذاشت و گفت: - بخور غذا زیاده. اما دخترک خجالت زده با گونه‌های سرخون غذا را در پلاستیک گذاشت و زمزمه کرد: - نمی‌خورم. خاطره بی‌خیال باشه‌ای گفت و باقی غذاها را به‌سمت پسر‌ که دهانش باز مانده بود، گرفت و گفت: - بیا اینا رو بده به هم اتاقیات، اینم پیش من به عنوان جریمه می‌مونه. پسر که از زورگویی دختری که تا سرشانه‌هایش نمی‌رسید عاصی شده‌بود، غرید: - جریمه‌ی چی؟ کشک چی؟ آش چی؟ غذا رو بده بهم. گوشه‌ی لب‌های خاطره هم زمان با ابروهایش بالا رفت و پوزخندی زد و تا خواست سخنی بگوید، چشمش به آریا خورد که در کنار دلبر قدم می‌زدند و به آن‌جا می‌آمدند. خاطره لبخندی بدجنسانه زد و همان‌طور که به آریا خیره بود، خطاب به پسرک گفت: - پس می‌خوای غذای من رو بگیری نه؟ باشه اشکالی نداره. سپس صدایش را بالا برد و ایستاد و با نیشی باز گفت: - آریا؟ پسرک رنگ پریده برگشت و تا آریا را دید، بی‌هیچ سخنی سریع راهش را گرفت و رفت. خاطره با صدا خندید و دست النا را گرفت و به‌سمت آریا رفتند. قبل این‌که به آریا برسند، دلبر نگاهش را از دختران دزدید و با گونه‌های سرخ چیزی خطاب به آریا زمزمه کرد و رفت. خاطره همین که به آریا رسید با نیش باز و نفس‌نفس‌زنان گفت: - یعنی من قربونت نرم چی‌کار کنم؟ هان؟ آریا با لبخند اخم کوچکی کرد و جوابش را داد: - مقنعه‌ات رو سرت کن. خاطره سریع مقنعه‌اش را بالا برد و موهای افشان طلایی‌اش را زیرشان پنهان کرد. النا تا حرکات آن‌ها را دید، او نیز مقنعه‌اش را بالا برد؛ ولی طبق معمول تمام موهای کوتاهش از گوشه‌ کنار زد بیرون و او را چون دختران دبستانی با مقنعه‌ی کج کرد. آریا با دیدن او لبخندش را گستراند و گفت: - چطوری فسقل؟ النا در کسری از ثانیه سرخ شد و نگاهش را دزدید. خاطره صورت سرخ شده‌ی او را به‌سمت خود گرداند و شروع به مرتب کردن موها و مقنعه‌ی او کرد و با غرغر گفت: - فسقل نگو نخبه بگو... دیدی چطوری شیر بودم و سوالات فیزیک رو حل می‌کردم؟ همه رو همین دو سانتی حل کرده‌بود. آریا ابرو بالا انداخت و دو کاپوچینویی که دستش بود را به‌سمت آن‌ها گرفت و گفت: - واقعاً؟! آفرین. دخترک خجالت زده‌تر شد و نگاهش را از روی زمین برنداشت. خاطره اما کاپوچینوها را گرفت و قلبی از یکی از آن‌ها خورد و دیگر را سمت النا گرفت.
  13. همان لحظه دختری وارد کلاس شد و همان‌طور که به‌سمت صندلی‌اش که ردیف اول بود می‌رفت، تندتند گفت: - اومداومد... استاد اومد. استاد که خانمی جوان بود، وارد کلاس شد و بدون این‌که حضور و غیاب کند، شروع به تدریس درس فیزیک کرد. درسی که برای النا مثل آب خوردن بود. هر سوالی که استاد برای حل به دانشجوها می‌داد، او زودتر از همه با لذت حل می‌کرد. خاطره که شاهد ماجرا بود، با نیشی باز به‌به و چه‌چه‌کنان گفت: - الی خانم جان جدت این سوال رو حل کن بده ببرم پاتخته بنویسم، بلکه صفر جلسه قبلم رو پاک کنه. النا نیز مانند او با لبخندی بزرگ سوالات را حل کرده و به دست او داد. خاطره با گرفتن دفتر، بادی به غبغب داد و سینه سپر کرد و به‌سمت تخته‌ رفت. استاد با دیدن او که مستقیم به طرف تخته رفت و شروع به حل سوالات کرد، چشم گرد کرده و با حیرت نگاهی به چیزهایی که خاطره می‌نوشت کرد. همه‌ی آن‌ سوالات را درست نوشته بود و با غرور و لبخندی بزرگ خیره‌اش بود. استاد صاف نشست و با گفتن آفرین ریزی مشغول پاک کردن صفرهای جلسه‌های قبل او شد. بعد اتمام کلاس و رفتن همه‌ی دانشجوها از کلاس، خاطره به النا نگاه کرد و با ذوق به شانه‌‌اش کوبید و گفت: - مرسی‌مرسی... می‌دونی چیه؟ می‌خوام دعوتت کنم به یه چای دبش... بریم بوفه. بلند شد که برود، ولی النا دستش را گرفت و آرام گفت: - نمی‌خوام... بریم یه جای خلوت. خاطره دهان کج کرد و با نگاه کردن به او پرسید: - خلوت؟ ناگهان جرقه‌ای در چشمان کشیده‌اش پدیدار شد، دوباره دست النا را گرفت و به‌سمت خروجی کشید و گفت: - جون! بریم محل دیت. النا چون پری به دنبال او این‌طرف و آن‌طرف کشیده می‌شد. همین که از دانشکده خارج شدند، به‌سمت پشت دانشکده که محلی آرام و خلوت بود، رفتند. النا با دیدن فضای آرام آن‌جا با آلاچیق‌های بزرگ و قرمزش، لبخندی بزرگ زد و گفت: - این‌جا چقدر قشنگه! خاطره دست به کمر کنارش ایستاد و بشاش گفت: - این‌جا پاتوق دوتایی‌های دانشگاهه. النا اخم کوچکی از روی کنجکاوی بر پیشانی‌اش نشاند و پرسید: - دوتایی‌ها؟ - آره به زوج‌های دانشگاه‌ میگیم دوتایی‌ها... برای این‌که حراست خفتشون نکنه میان محل دیت. - یعنی ما حق نداریم بیایم این‌جا؟ خاطره خندید و همان‌طور که به سمت آلاچیقی که کنارش آبشار نمایشی بود می‌رفت، گفت: - مگه ما سینگلا دل نداریم؟ ولش بیا این‌جا بشینیم. النا همان‌طور که به دنبالش می‌رفت، با حرص مقنعه‌ی گشادش را که موهایش کاملاً از اطرافش بیرون بود و اذیتش می‌کرد را کشید تا روی شانه‌اش بیفتد. خاطره نیز با خنده کار او را تقلید کرد و گفت: - کارمون به حراست نکشه خوبه. سپس شروع به معرفی دانشجوهای کلاس و زوجین دانشگاه کرد و در آخر با اندوه نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: - کرم خداروشکر... این‌قدر گل و خانمم ولی یکی نمیاد سمتمون، اما تا یه چیتان پیتان می‌بینن مثل هولا... همان لحظه پسری عینکی که یقه‌اش تا آخر بسته بود، آمد و کنارش ایستاد. النا با دیدن او چشم گرد کرد، اما قبل این‌که واکنش شدیدتری نشان دهد، خاطره با جیغ و داد گفت: - چی می‌خوای این‌جا هان؟! اگه به آریا نگفتم مزاحم ما شدی.
  14. قبل از این‌که حرفی بزند، دستی روی شانه‌اش نشست و صدای بلندی که لبریز از هیجان بود به گوشش خورد: - چطور مطوری؟ النا از ترس در جایش پرید و جیغ بی‌صدایی کشید، سپس تن بی‌جانش را به دیوار تکیه داد و دستش را روی قفسه‌ سینه‌اش که به شدت بالا و پایین می‌شد، قرار داد و به خاطره نگاه کرد. خاطره به چشمان گرد و صورت رنگ پریده‌اش خیره شد و بعد با صدا خندید و دستش را گرفت و کشید تا با هم وارد کلاس شوند. همراه النا از بین دانشجوها گذشت و به‌سمت آخر کلاس رفت. دختری در ردیف آخر نشسته‌بود که خاطره طلبکار مقابلش ایستاد و دست به کمر زد و گفت: - ثنا خانم بفرما جلو... دستور از بالاعه. ثنا خواست دلیلش را بداند، اما با اخم خاطره مظلومانه بدون این‌که چیزی بگوید از جایش بلند شد. تصمیم گرفت روی صندلی مقابل بنشیند که خاطره باز هم اجازه نداد و دستش را روی صندلی گذاشت و گفت: - نه عشقم جلوی جلو بشین. سپس به دختران و پسران دیگری که آن‌جا بودند نگاهی انداخت و ادامه داد: - همگی جلو بشینید... حداقل سه ردیف آخر باید خالی باشه. پسری که گوشه‌ی کلاس نشسته‌بود، خواست اعتراض کند که خاطره چشم گرد کرد و سریع گفت: - گفتم که دستور از بالا بالاهاست. کسایی که آخر کلاس نشسته بودند با اعتراض و غرغر از جایشان بلند شدند، اما خاطره بی‌خیال دخترک را دعوت به نشستن در ردیف آخر و در فرورفتگی که ستون جلو آمده ایجاد کرده بود، کرد. النا متعجب به حرکاتش نگاه کرد و به خاطر حمایت او، بی‌اختیار لبخندی روی لبش نشست. خاطره همین که نشست، شکلاتی از جیبش بیرون آورد و با نیشی باز آن را مقابل النا گرفت. النا با اخمی کوچک نگاهش کرد و او با همان نیش باز گفت: - رنگت پریده فسقل. دخترک با خجالت شکلات را گرفت و لبخندی محو زد و زیر لب تشکر کرد. خاطره اما همان‌طور که نگاهش می‌کرد با شیطنت چشم ریز کرد و آرام ولی با لحنی سرشار از کنجکاوی گفت: - خب‌خب‌خب! ... حالا تعریف کن ببینم، اون روز که زدی بیرون چی‌کارا کردی شیطون بلا؟ النا که در حال باز کردن شکلات بود، هنگ کرد و بعد از چند ثانیه متعجب پرسید: - چی؟ - همون روزی که برای اولین بار اومده بودی... من که داشتم می‌رفتم بابات رو بیرون دیدنم، بهش گفتم حالت بد شده اون بنده خدا هم همین که اومد دید جا هست جانشین نیست... درست گفتم ضرب‌المثل رو نه؟ خلاصه که زدی بیرون بعدش خفت‌گیرا اومدن بعدش هم سوپر من. دخترک با حیرت نگاهش کرد و هنگ کرده اخم کرد و پرسید: - سوپرمن؟! خاطره دهان باز کرد تا جوابش را بدهد که صدای بم آریا آمد: - بذار یه دقیقه از اومدنش بگذره بعد به حرف بگیرش. دخترک سریع برگشت و نگاهش را به او که دم در ایستاده بود، دوخت. در این حین صدای زمزمه‌ی ضعیف خاطره کنار گوشش شنیده می‌شد و ضربان قلب او را بالاتر می‌برد: - بیا اینم سوپرمن..‌. اون بالا بالاییه هم می‌گفتم سفارشت رو کرده هم همین سوپر منه. دخترک گوشه‌ی دامنش را در دستش مچاله کرد محکم در مشتش فشار داد؛ نگاهش به آریا دوخته بود و آریا تا نگاه خیره‌ی او را دید، لبخندی به او زد و سرش را آرام به معنای سلام تکان داد. دخترک اما با همان فیس بی‌خیال اما نگاهی تشنه خیره‌ی حرکات پسر جوان بود. خاطره دستش را روی شانه‌ی النا زد و در جواب آریا گفت: - دارم مراحل دوستی رو طی می‌کنم. بردیا پشت سر آریا وارد شد و با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت: - نه بابا؟! خاطره با دهانی کج شده و حالتی چندش نگاهش کرد و جوابش را نداد.
  15. 📌 اطلاعیه انتقال رمان

    با سلام
    رمان «پسران دانشگاه را رهبری می‌کنند» پس از بررسی توسط تیم مدیریت انجمن و با توجه به لحن طنز روان، دیالوگ‌های زنده، روایت سرگرم‌کننده و استقبال مناسب کاربران، واجد شرایط انتقال از بخش تایپ رمان تشخیص داده شد.

    بر این اساس، این اثر به تالار رمان‌های مورد پسند کاربران منتقل می‌شود تا در فضایی متناسب با سبک و مخاطبان خود در دسترس علاقه‌مندان قرار گیرد.

    🔹 انتخاب آثار این تالار بر اساس میزان جذابیت برای مخاطب عام، ریتم مناسب داستان و بازخورد کاربران انجام می‌شود.

    با آرزوی موفقیت برای نویسنده
    مدیریت انجمن

×
×
  • اضافه کردن...