InSa
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
87 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های InSa
-
پارت ۸۴ ( میان تیغ و تپش)
آیلا
شب از نیمه گذشته بود..
نگاه سردم به تیک تاک ساعت مقابل خشک شده بود..
اتاق نازیلا برای من حکم یک زندان بزرگ اما خفقان آور را داشت..
زندانی که هر آن لحظه ممکن بود زمان حکم من برسه..
نازیلا روی تخت کنار من خوابیده بود..تا دیروقت پا به پای من بیدار بود و سعی میکرد از فکرها و اضطراب من کم کنه..
اما...
تمام کارهاش بی حاصل بود...!
ساعت دو شب رو نشون میداد..عمارت در تاریکی مطلق و وحشت انگیزی فرو رفته بود..
در سکوت عمارت، حتی کوچکترین صدا هم به شدت ترسناک حس میشد..
خودم را به خواب زده بودم..تا نازیلا و عمه شهین مانع تصمیمات سخت من نشن..
مجبور بودم..
انقدر دختر بی منطق و سرکشی نبودم که حرف اطرافیانم را زمین بزنم...
اما من واقعا مجبور بودم..
نمیتونستم اینبار هم ریسک کنم..یا اعتماد کنم..!
روی پهلو به آرامی میچرخم و به نازیلایی که غرق در خواب بود خیره میشم..
رفیق عزیزم..رفیقی که حکم خواهرم رو داشت..
از خواب سنگین نازیلا و عمه شهین که روی زمین کنار من خوابیده بود مطمئن شدم، آهسته پاهایم را روی زمین گذاشتم و از روی تخت بلند شدم..
پاورچین پاورچین روی کاشی سرد زمین پابرهنه فقط با یک جفت جوراب راه میرفتم..
تقریبا نصف اتاق رو باید طی میکردم تا به کمد نازیلا برسم...
میخواستم اینبار که فرار کردنم با اراده خودم بوده، کفش و لباس گرم بردارم..
این سرمای لعنتی مسیر رو برای من سختتر از اینیکه هس میکرد...
کمد را با نگاهی هراسان به عمه و نازیلا باز میکردم..
که صدای قیژقیژ کمد، ترس و وحشت را در من بیدار کرد..
مکث کردم و چشمامو بستم ومحکم فشار دادم..زیر لب از فرط حرص تشر زدم: لعنتی!
نفسی کشیدم و دوباره کمی از کمد را باز کردم..ثانیههای طاقت فرسایی بود..
درگیری من با صدای کمد نازیلا!
دل را به دریا زدم و در کمد را طی یک حرکت تند کشیدم و باز کردم..
نازیلا در جای خود کمی تکان خورد..تند نگاهم را میخکوبش کردم! اگر نازیلا متوجه من میشد، عمرا اگر میذاشت نقشهام را عملی کنم...
مطمئن بودم فورا به پسرعموی منحوسش خبر میداد..!
کمی که گذشت و خوابش دوباره سنگین شد، در آن تاریکی هیچی رو نمیتونستم در کمد نازیلا تشخیص بدم..
از شدت حرص و عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم..
لبهامو محکم روی هم فشار دادم و مکرراً به پاتختی کنار تخت نازیلا برگشتم..
انقدر آرام قدم برمیداشتم که حتی صدای ترک استخوانهامو پنهون کرده باشم..مبادا این صدای ریز همه چیز رو خراب کنه!
گوشی نازیلا رو از روی پاتختی قاپیدم و دوباره به سمت کمد که آن سر اتاق بود برگشتم..
و چی میشد اگر ناز اتاق کوچکتری داشت؟
رو به روی کمد ایستادم و نور گوشی را از بالای صفحهاش روشن کردم..
تند تند کارهام رو انجام میدادم..نمیخواستم هیچ دقایقی رو از دست بدم..!
یک پالتو بلند صدفی برداشتم پوشیدم..
یک شال ضخیم زمستونی مشکی روی سرم گذاشتم..
بهنظرم برای پنهون کردن چهرهام مناسب تر بود تا اینکه بهخاطر موهای نم دارم باشه!
کمد رو باز گذاشتم و به دنبال کفشهاش گشتم..
توی اتاقک کوچکی که گوشه اتاقش قرار داشت هم یک عالمه لباس و کفش بود..منوناز بهش میگفتیم کلوزت..و خاتون مدام سر نازیلا غر میزد که از مدرن بودنت بیا بیرون!
با این فکر یک لبخند تلخی روی لبم نقش بست..
از فکرهام بیرون اومدم و از اتاقک یک جفت کتونی راحتی بیرون کشیدم و پوشیدم!
سایز پای من و نازیلا یکی بود..
بی معطلی گوشی را سرجایش گذاشتم..
در اتاق را به آرامی و با احتیاط کمی باز کردم..
وقتی مثل کمد صدا نداد، خیالم راحت شد..و سرمرو کمی بیرون کشیدم و با نگاهی کنجکاو و مضطرب، همه سالن و اتاقهای بسته را از نظر گذراندم..
آنقدر خلوت و سوتوکور بود، که باورش سخت بود این عمارت همان عمارت همیشگی شلوغ باشد!
با دست لرزانم در را باز کردم و تند از اتاق بیرون پریدم..
در را کامل نبستم..و کمی باز گذاشتم!
شال را روی چهرهام کشیدم و با سری که مدام میچرخید و هراسان اطرافش را زیرنظر داشت، قدم برداشتم..
از سالن اتاقها که گذشتم، برخلاف انتظارم که قرار بود با یک هال بزرگ رو به رو شود، به یک تراس بلند و بزرگی رسیدم..
متعجب و گیج به رو به رو نگاه میکردم..
اما من هربار که به این عمارت اومده بودم، تک تک جاها رو حفظ بودم..مگه میشه؟!
احساسم میگفت شاید اشتباهی آمده باشم..و سالن اصلی پشت سر من قرار گرفته باشد...
سالن آنقدر باریک و طولانی بود، که با سی پله به طبقات بالا گره میخورد و این غیر ممکن بود زمان از دست بدهم و ریسک کنم تا برگردم!
درمانده و سرگردان میان آخرین اتاق سالن و تراس گیر افتاده بودم.. -
هانیه پروین شروع به دنبال کردن InSa کرد
-
مهدیه طاهری شروع به دنبال کردن InSa کرد
-
پارت ۸۳ ( میان تیغ و تپش) به سوی دفتر مرکزی که با تابلو قرمز زیبایی نمادگذاری شده بود و عبارت Headquarters به رنگ سفید روی آن حک شده بود و خودنمایی میکرد، گام برمیدارد.. توقف میکند و آرام سر کج میکند تا متین را وادار کند قدمهایش را متوقف کند و گوش بسپارد.. متین کنجکاو پرسید: امر کنین آقا..؟! کیاراد برای از دست ندادن زمان، بی معطلی دستش را روی دستگیره در گذاشت اما قبل از ورود، خطاب به متین گفت: میتونی بری متین! متین میدانست نباید اصرار کند و منتظر بماند تا جلسه کاری او تمام شود.. این"میتونی بری" همان معنی "خودم برمیگردم" را به متین داده بود.. پس لبخندی زد و محترمانه اطاعت کرد: چشم آقا! ورود او به آن جلسه که مثل همیشه برای کیاراد بینهایت ارزشمند و مهم محسوب میشد، باعث شد آن دو مرد کت شلواری و خوش قامت به خود بیایند و از جای خود بلند شوند.. کیاراد که آرامش در تک تک رفتار او مشهود بود، در را به آرامی بست و با اقتدار به سوی آنها رفت.. یکی از آن دو مرد، که مسن و به نظر خوش برخورد میآمد، لبخند عمیقی بر لب داشت: آقای دلاور! چقدر خوشحالم از نزدیک میبینمتون.. و بی تعلل دستش را به سوی کیاراد دراز کرد.. کیاراد نیز متقابلا دست او را گرم فشرد و لبانش به لبخند ملیحی متمایل شد: خوش اومدین آقای شکری، قدمتون خیر.. آقای شکری با دست به مرد بلند قد و خوش پوش کناریاش اشاره میکند و لبخند مفتخری میزند: ایشون آقای نوریان هستن، دامادم، که تعریفشونو شنیده بودین! آقای نوریان که کمی اخلاق خشکی نسبت به شکری داشت، جدی و مغرورانه دستش را به سمت کیاراد میگیرد: باعث افتخاره شریک بودن با شما..آقای دلاور! چشمهای باریک شده آقای نوریان در نگاه سرد و آرام کیاراد، اندکی حس حسادت داشت! کیاراد نیز محکم دستش را فشرد و خوش آمدگویی گفت.. هیچ تفاوتی در رفتارش نسبت به آن دو دیده نمیشد و این خود نماد یکی از قدرتشهایش بود! که عکس العملی نسبت به رفتار اطرافیانش نشان نمیداد و این خصلت غیرارادی او، حسادت دشمنانش را بیشتر تحریک میکرد! کیاراد محترمانه و جدی دستش را به سوی مبل های چرم مشکی رنگ میگیرد: بفرمایین..راحت باشین.! و خود پشت میز کاریاش، روبه روی آنها قرار گرفت.. و دستانش را روی میز چوبی مستطیل شکل و بزرگی درهم گره میکند و کمی به جلو متمایل میشود.. خیره در چشمان مشتاق شکری، جدی و محکم زیرکانه بحث قرارداد و پروژه را به میان میکشد: امیدوارم این راه دور، بی حاصل گذرونده نشده باشه...معمولا شریکهایی که از راه دور میان، صحبتی دارن که ارزش شنیدن داشته باشه! نوریان که تیزتر از اینحرفا بود، تند و درجا مفهوم آن جمله را گرفت.. کمی در جای خود تکان ریزی میخورد و تسلطش را جمع میکند.. صدایش را صاف میکند و دستی به لبه کت سرمهای رنگش میکشد: همینطوره..از لندن تا اینجا، مسیر کوتاهی نیست...! آدمهایی که اسم و رسم دارن، همه جای دنیا یک قرارداد موفقیت آمیزی رو به نام خودشون ثبت کردن..! کیاراد لبخند پر اطمینانی بر لب مینشاند و سری به نشانه تایید تکان میدهد.. شکری لب تر میکند و خیره به کیاراد، سربالا میگیرد: موضوعی که اهمیت داره رو نمیشه از راه دور دربارهاش تصمیم گرفت.. مطمئن باشید این یکی از قراردادهای موفق شما محسوب خواهد شد! پس از اتمام صحبت های شکری، در لحن کیاراد قاطعیت مثل یک موج عمیقی حس میشد: بهتره از حرف اصلی شروع کنیم! تا وقتی پای عمل به میان نباشه، نمیشه هیچ حرفی رو قابل اتکا دونست! کیاراد اینبار غیر مستقیم گفته بود که از آنهمه تملق و خودباوری، برسیم به بحث اصلی و عملی کردن صحبت هایمان! نوریان با نگاه ریزی که به شکری انداخت، حرصش را در ابروان گره خورده اش نشان داد.. شکری صدایش را صاف میکند تا بحث اصلی را پیش بکشد، که صدای در اتاق شنیده شد.. کیاراد با نگاهی که بیتفاوتی در آن مشهود بود، به آنها خیره شده بود، و با صدای آرامی میگوید: بفرما تو! سلیم، باوقار وارد اتاق شد و محترمانه پرسید: عذر میخوام آقا، چه چیزی میل دارین؟ کیاراد لبخند صمیمانه ای به روی سلیم میزند: خواهش میکنم، ممنونم سلیم! برای مهمونامون..... و رو میکند سمت آنها تا علایقشان را بپرسد.. که شکری لبخند محجوبی میزند: ممنون، دو فنجان قهوه بی زحمت.. نگاه کنجکاو سلیم روی کیاراد، حاکی از آن بود که او قهوه را مثل همیشه تلخ میخورد یا اینمدت تلخی را فراموش کرده است؟ کیاراد که نگاه خیرهی سلیم را روی خود دید، مرموزانه میگوید: تلخ! سلیم با لبخند و تکان دادن سر، چشمی میگوید و با کسب اجازه، اتاق را ترک میکند..
-
پارت ۸۲ ( میان تیغ و تپش) شهین چشمانش را گرد میکند و بر گونهاش که رد اشک های خشک شده هنوز بر آن نمایان بود، میزند: خدای من..چی میگی آیلا؟ باز زده به سرت؟ دیوونه شدی..؟! خان جوان با هزارتا جنگ و دعوا و بحث تونست تورو اینجا نگه داره، زبونم لال، فرار کردنت یعنی رفتن به استقبال بلا !! سر بالا میگیرد و روی رانهایش میزند و گله میکند: خدایا خودت این دختر رو نجات بده..داره با کله شقی و لجبازیش همهچیز رو خراب میکنه... آیلا نگاهش را به پنجره سوق میدهد و زمزمه میکند: اگر کمکم نکنی، خودم هرجور شده امشب میرم.. شهین ناباور و بهت زده به آیلا خیره شد.. که آیلا سنگینی نگاه شهین را حس کرد و سرکشانه ادامه داد: عمه مطمئن باش اتفاق خوبی قرار نیس بیافته..من نمیتونم جایی بمونم که خود خطر هست! این عمارت پر از آدمهاییه که لحظهای از من غافل نمیشن..اصلا خود اونی که منرو آورد اینجا کجاست؟! اگر همین الآن اتفاقی بیافته کی میخواد منرو از دست این ظالمها نجات بده؟ شهین سردرگم سری به چپ و راست تکان میدهد و مینالد: نمیدونم.. نمیدونم..فقط میدونم دوباره فرار کردنت اوضاع رو از اینی که هست بدتر میکنه.. بازوهای آیلا را محکم میگیرد و او را تکان آرامی میدهد: باور کن بیرون از این عمارت، هیچ امنیتی نداری..کیاراد خان.... آیلا میان حرف عمهاش میپرد و با دستانش چهرهاش را پر حرص میپوشاند: حتی یکذره هم بهش اعتماد ندارم.. دستانش را پایین میآورد و با صدای لرزان و پر از خشمی گفت: اگر اون نبود که مانعم بشه الآن اینجا نبودم..لحظه آخر همه چی داشت خوب پیش میرفت..اما اون... مکثی کرد و پر از بغض نالید: عمه من نمیتونم ثانیه به ثانیه منتظر حکمهای بی رحمانهشون باشم... و زیر سایهی این عمارت کشنده، خودم رو گول بزنم که جایمن امنه..!! با رسیدن به مقصد،و بدون آنکه منتظر بماند، در ماشین را گشود و بیدرنگ از آن پایین آمد. متین ناباور و فرمون به دست، برای لحظه ای به او خیره شد.. سپس به خود آمد و تند از ماشین پایین میپرد.. و با قدم های بلندی خود را به کیاراد میرساند و با حس احترام عذرخواهی میکند: خان جسارت نباشه..یکم طول کشید ماشین رو خاموش کنم.. کیاراد که با گامهای بلند اما آرامی به سوی ساختمان قدم برمیداشت، با لحنی آرام سرتکان داد: اینها هیچوقت برای من مهم نبوده..متین! فقط کار درست و به موقع انجام بشه، هرچیزی غیر از این باشه، اهمیتش برای من صفره! متین لبخندی میزند: چشم خان، سعی میکنم سزاوار اینهمه اعتماد باشم.. ساختمان با نمای شیشه ای تیره، با خطوط ساده و مدرن معماری، استوار و بزرگ، نظم و عظمت را نشان میداد.. در ورودی عظیم با طرح لوگوی خاص کیاراد محکم و خیره کننده ایستاده بود.. و هر طرف، نگهبانان حاضر و منظم جا گرفته بودند .. که همزمان با ورود کیاراد همه نگاهها به سمت او برگشت.. و همگی ادای تعظیم را به جا آوردند.. و از بین آنها آقای مسنی پر از ذوق فریاد زد: خوش اومدی خان جوان.. و به دنبال او، همگی ابراز خوشحالی کردند.. شخصیت کیاراد به این خاطر برای مردم دوست داشتنی بود، که او با لبخند سخاوتمندانه ای با آنها سلام علیک میکرد و محکم و پرمحبت دست میداد.. مسیرهای کوتاه و منظم، بین درهای شیشه ای و دفترهای مدیریت ساخته شده بود.. داخل ساختمان به اندازه بیرون آن شگفت آور بود..یا حتی بیشتر! همهچی با سلیقه شیک و مدرنی چیده شده بود.. کارکنان آن ساختمان همگی تابع دستورات کیاراد بودند.. که مکرراً همگی ادای احترام را به جا آوردند و تک تک آنها حین کار از جای خود برخاستند و تعظیمی کردند.. خوش آمدگویی از هر طرف شنیده میشد.. کیاراد با همان لبخند ملیح، برای همه سر تکان میداد و جواب تک تک آنها را با خوش رویی میداد.. حضورش برعکس خیلی از مدیران، هیچگونه حس ترس یا تهدید را به کارکنان نداده بود.. او فقط امنیت، و مکان خودش را به آنها یاد آوری کرده بود..
-
پارت ۸۱ ( میان تیغ و تپش) چشمانش را هالهای از اشک پوشانده بود.. از پشت آن پردهی اشک، دنیا چه تیرهوتار و غمانگیز بود.. که با شنیدن چند قدم به سوی اتاق، کنار میایستد و به در چشم میدوزد.. نازیلا که وارد شد، تند نگاهش را قفل تخت کرد.. اما با دیدن جای خالی آیلا، هول شده دستش را روی در میگذارد.. که آیلا دستش را میگیرد و به داخل میکشاند.. در را آرام میبندد.. نازیلا که از حضور آیلا مطمئن میشود، نفسی از سر آسودگی میکشد: ترسیدم..فکر کردم باز به سرت زد و فرار کردی! آیلا بی توجه به ترس نازیلا، بازوهای ظریف و استخوانی نازیلا را فشار خفیفی میدهد.. و صدایش ارتعاس محسوسی داشت: ناز..من باید برم..بخدا موندن من اینجا، توی این عمارت منطقی و درست نیست..حرفهاتونو شنیدم، عمهت از اتفاقهای خوبی نمیگفت.. نازیلا اخم ظریفی میکند و اعتراض میکند: عمه هرچیزی که عمو فیروزخان بگه رو قبول داره! جدی نگیر.. مطمئن باش کیاراد نمیذاره اتفاقی واست بیافته..بهش اعتماد کن! آیلا با شنیدن نام آن مرد مرموز و ناآشنای اینروزهای سخت، اخم عمیقی بر پیشانی بلندش مینشیند و پر غیض و خشم تشر میزند: اتفاقاً تنها آدمی که نمیتونم بهش اعتماد کنم همین آدمه!! نازیلا سعی داشت موقعیت آیلا را درک کند..پوفی میکشد و لحظه ای چشم میبندد و باز میکند: باشه.. میدونم ذهنیت خوبی از کیاراد توی ذهنت جا نگرفته..حق داری! اوضاع جوری درهمبرهمه که میترسی به کسی اعتماد کنی یا ریسک کنی..اما به من که اعتماد داری؟ آیلا مردد نگاهش را از زمین به چشمان نازیلا سوق میدهد.: چه ربطی داره ناز..؟! من از اینکه هر آن لحظه ممکنه بیان سراغم تمام تن و بدنم مثل بید میلرزه...انگار ثانیه به ثانیه دارن نفسهامو میشمرن.. کاری کردن که حتی اگر این حکم لعنتی صادر نشه، من از فکر و خیال و این ترسی که مثل ناقوس چسبیده به وجودم کم کم جون بدم.. نازیلا آه عمیقی میکشد و دستان یخ زده و مرتعش آیلا را در دستهای امن و گرمش میگیرد و فشار میدهد: میدونم..میفهمم..تمام احساسات و ترستو قبول دارم..اما مبادا به سرت بزنه و کار اشتباهی بکنی آیلا.. بذار کیاراد کمکت کنه..! یکبار هم که شده با سرنوشتت لج نکن..پافشاری نکن.. بسپر به کیارادی که هنوز نشناختی اما من میشناسم، و تو به اندازه چندسال به من اعتماد داری..! به چشمهای هم خیره شده بودند.. آیلا پر از تردید، نگرانی، احساس نا امنی، و نازیلا پر از آرامش و اطمینان! که ناگهان در اتاق با صدای بدی باز شد و نگاه هردو وحشت زده با چشمان درشت شده به سمت در چرخید.. نفس در سینه آیلا برای لحظه کوتاهی حبس شد.. با دیدن شهین که هراسان نگاهش را دور اتاق میچرخاند و دنبال آیلا بود، نازیلا زودتر به خود آمد و از پشت در اتاق به سراغ شهین رفت.. : اینجاست خاله..! آیلا نفس های منقطعی میکشید و سعی در آرام کردن خود داشت.. شهین تند سرش را به سمت آیلا چرخاند.. در نگاهش احساسات مختلفی نهفته بود.. عصبانیت، نگرانی،سرزنش،اشتیاق... همه با هم قاطی شده بودند و اشک های درشتی شده بودند.. و صدای آیلا، گویی از قعر یک گور سرد و خالی میآمد..: عمه..... شهین پس از مکث طولانی، تعلل را کنار گذاشت و با قدمهای بلندی خود را به آیلا رساند و محکم او را در آغوش کشید..: جان عمه..جان من..عزیزکم... هق هق های شهین در آن فضای بی انتهای اتاق، چنان قلب را به درد میآورد که نازیلا به سختی جلوی سرازیر شدن اشک هایش را گرفت.. و برای اینکه آن دو راحت رفع دلتنگی کنند، بی صدا و آرام اتاق را ترک کرد.. اما آیلا، آن آیلای همیشگی نبود... این دختر، اینروزها غمگین و ناتوان شده بود.. میان ترسها و قدرت معلق مانده بود... طوری خودش را در آغوش عمهاش پنهان کرده بود، که نمیخواست حالا حالاها بیرون بیاید و با حقیقت وحشتناک زندگیاش رو به رو شود... شهین کمرش را آرام نوازش کرد: آیلا..دختر قشنگم...خوبی؟ میخوام صداتو بشنوم یه چیزی بگو مطمئن بشم خوبی..! آیلا بی میل از آغوش شهین خود را عقب میکشاند..و با چشمان قرمز و بغض فروخورده ای، هق میزند: خوب نیستم عمه... و خود را دوباره در آغوش شهین پرت میکند و دستانش را محکم قفل کمر شهین میکند: میترسم..نمیتونم انکارش کنم..از این عمارت و آدمهاش میترسم... شهین نتوانست این صحبتها را در دل خفه کند.. و سرزنش کردن را به روی آیلا نیاورد.. اینها از ته ناراحتیاش بود.. دستی برموهای نمدار آیلا میکشد: بهت گفته بودم عزیزکم..گفته بودم با این جماعت درنیافت..اینها به بچه خودشونم رحم نمیکنن..آیلا من همه اینهارو بهت گوشزد کرده بودم...! آیلا همانطور که سر در آغوش عمهاش فرو کرده بود، سر تکان داد..و صدایش به سختی و ضعیف شنیده میشد: گفتی... تند سرش را عقب میکشد و با چشمان خیسی که از شدت اشک کاسه خون شده بودند، با پشت آستین بلند تیشرتش اشکهایش را تند تند پاک میکند: عمه کمکم کن..یه کاری کن از اینجا برم..!
-
پارت ۸۰ ( میان تیغ و تپش) نگاه داوود به کیاراد، سرشار از اطمینان و اعتماد بود: هرچند من مطمئنم مقابل ظلم و بیعدالتی ایستادگی میکنی...مثل همیشه! و ضربه آرامی بر کتف کیاراد میزند: خدا پشت و پناهت..منم همیشه یکی از آدمایی خواهم بود که آرزو داره حکومت به دست تو بیافته..و در این راه سعیم رو خواهم کرد پشتت باشم! و با شوخ طبعی سادهای تک خندهای میکند: البته فکر نکنم به کسی نیازی داشته باشی.. کیاراد متقابلا محترمانه صحبت های داوودخان را پذیرفت: لطف دارین..ممنونم!..کسی که خواستار گرفتن حکومت هست، باید با تصمیمات و اراده خودش به تنهایی گام برداره..اما مطمئن باش حضورت در کنارم بیهوده نیست! داوود تمام صحبتها و رضایت کیاراد را با اشتیاق خاصی گوش میداد.. دستش را دراز میکند: همراهی کردنت باعث افتخار منه..کیاراد! کیاراد دست داوودخان را مکرراً گرم فشرد: قدردانش هستم! با شنیدن صداهای ریزی که از بیرون اتاق میآمد، چشم باز کرد.. درجای خود کمی تکان میخورد تا نیم خیز شود، که درد مفاصل تا مغز استخوانش نفوذ کرد و باعث شد چهره درهم بکشد و ناله ریزی بکند.. اما با شنیدن صحبتهای پشت در، درد بدنش را به کل از یاد برد..... خاتون که به سختی جلوی صدایش را گرفته بود تا بالاتر نرود، خشمگینانه سعی داشت نازیلا را قانع کند: خوب گوش کن ببین چی میگم نازیلا!! صدای خاتون آنقدر تند و برنده بود که نازیلا را در جا میخکوب و خاموش کرده بود: از امروز به بعد، دور این دختر رو خط میکشی! و بی رحمانه در چشمان ملتمس و کدر نازیلا ادامه داد: اینبار نه احساسات دخترونه و نه دلتنگی، هیچکدوم نمیتونه کمکت کنه.!! پاهای بی جان آیلا، ناخودآگاه روی زمین کشیده شد.. و به سمت در اتاق قدم برداشت و با فاصله کوتاهی پشت آن ایستاد.. دلشوره ای گنگ و نا آرام زیر پوستش جریان عظیمی داشت.. که با ادامه حرف خاتون، نفس در سینهاش حبس شد و دستهایش سرد شد..: این دختر اگه زنده بمونه برای هممون؛ مخصوصاً تو، دردسر میشه....اینو بفهم! بچهی پنج ساله نیستی که مدام اینچیزارو بهت یادآوری کنم.. خودت خوب میدونی ما کجا زندگی میکنیم و قوانین اینجا چی حکم میکنه! برای اینکه از دردسر دور بمونی میگم، وگرنه خودتهم میشی یک دختر فراری که کسی پناهش نمیده و بقیه به راحتی براش تصمیم میگیرن...! نازیلا پوفی میکشد و پر از بغض اما محکم در چشمان عمه بیرحم و منفعتطلبش خیره میشود: آیلا بی گناهه! خاتون تند میان حرفش میپرد: بی گناهی توی این عمارت معنی نداره، یا زنده میمونه و همهی ما و آبروی چندین سالهمون رو به باد میده، و ستیزانه چشم باریک میکند و نطق میکند: یا نابود میشه و ما مثل همیشه زنده میمونیم! نازیلا با بهت و ناباوری غیرقابل وصفی به آن همه لحن تند و تعصبات کورکورانه فامیلش خیره ماند.. ناخودآگاه دستان ظریفش را نامحسوس برای کنترل کردن خشمش مشت کرد: اما نمیتونید کسی رو مجازات کنید..این شماها نیستید که برای زندگیش تصمیم میگیرید..چه گناهکار باشه چه بی گناه! خاتون پوزخندی میزند که نازیلا قاطعانه میگوید: آدما خودشون مسئول زندگی خودشون هستن..نمیتونید انقدر راحت و بیرحمانه زندگی یک دختر جوون رو تموم کنید! و سربالا میگیرد و مفتخر در چشمان سرد خاتون ادامه میدهد: هرچند که مطمئنم این اتفاق هیچوقت نخواهد افتاد! نازیلا غیر مستقیم اشارهای محسوس به حمایت کیاراد و برگشتن او کرده بود.. که خاتون تند تیکه عمیق نازیلا را دریافت کرده بود... و نیش خندی میزند: زیادی به خانجوان امیدوار نباش..اونم یه جاهای موظفه حرف خان بزرگ طایفه رو بشنوه و محتاط باشه و جوانب رو در نظر بگیره..! جدل ریز میان آن دو همچنان ادامه داشت... و بی خبر از آنکه دخترکی غمزده و مضطرب در آن اتاق بزرگ سرد و کور، قلبش مانند پرنده ای که به دام افتاده باشد، تند تند و بیقرار خود را به سینه میکوبید.. به در اتاق تکیه میدهد و چشمان ملتهبش را میبندد..
-
پارت ۷۹ ( میان تیغ و تپش) داوود تک خندهای میکند و لبانش را با زبان، تر میکند: سرپا موندن این منطقه نتیجه تفکرات و عقل توست! کیاراد اندکی سکوت اختیار میکند.. میدانست داوود از چه منافعی صحبت میکند.. درواقع هردو میدانستند دلیل همکاری چندین ساله آنها چیست! داوود که از گفته خودش معلوم بود، از هوش، مدیریت و نفوذ کیاراد بین مردم نهایت استفاده را میکرد.. و این یک قرارداد چندین ساله میان آنها بود که همچنان بدون چون و چرا، حفظ شده بود.. درواقع کیاراد به شکل یک دست راست مرموز و پنهان مانده، با داوود همکاری میکرد... و در عوض این همکاری، کیاراد آزاد بودن مسیرهای تجاری این منطقه را برای خاک خودش، درخواست کرده بود.. و سالها بدون دخالت احدی، به تنهایی رفاه و آسایش را برای مردمش فراهم کرده بود.. حتی سالهایی که دور از این خاک بود...! او با همکاری کردن با داوود، تمام راههایی که برای انتقال کالا و تجارت بین شهرها، روستاها و یا حتی مناطق کوچک استفاده میشد را، برای مردم خود آزاد گذاشت... راههایی که بیست سال قبل، پیش از آنکه کیاراد صاحب جایگاه شود، به دست پدرش با خشونت اداره شده بود.. و متاسفانه هیچموقع، میانهی خوبی بین فیروزخان و داوودخان نبود...! فیروز خواستار خشم، غرور، تکبر و خودخواهی بود.. بدون ذره ای احساس دلسوزی برای مردم و خاک منطقه خودش، تصمیماتش را برپایهی لج و خودخواهی بنا کرده بود...بدون فکر کردن به منافعی! حکومت استبدادی فیروزخان به گونهای بود که در آنزمان، موج اعتراض های مردم تند و بیمهار شده بود... در چنین حکومتی، از نظر فیروزخان و زیردستانش، معترضان یا باید صدایشان خاموش شود، یا گلوله بخورند...! اما با پاپس نکشیدن مردم و ادامه پیدا کردن موج اعتراضات و ضربه خوردن منافع فیروزخان، تنها راه چارهاش واگذاری نیمی از تصمیمات حکومت به کیاراد بود..! در ابتدا اکثر مردم بر این باور بودند که یک پدر و یک پسر اند، پس قطعا از یک خون و عقایداند..! اما گذر زمان همه تصورات اشتباه آنها را به هم ریخت... و کیاراد عزیز آن خاک و تمام مردم شد.. به گونه ای بود که راحت میتوانستند در مقابل دشمن، جانشان را فدای خان جوان کنند..! این وقتی بود که نیمی از حکومت به دست کیاراد افتاده بود! و قطعا کیاراد به کم راضی نبود.... کیاراد نیم نگاهی به مچ دستش انداخت..قرار مهمی داشت که باید به موقع به آن میرسید.. اما بی هیچ عجلهای چشم در نگاه داوودخان قفل کرد و بی هیچ مقدمهای، قاطع گفت: برای چی درخواست کردی بیام؟..داوودخان! داوود برای چند لحظه سکوت اختیار کرد..گویی وزن کلمات را میسنجید..و آنها را در کنارهم مرتب میکرد.. لب فرو بست و پس از مکثی طولانی، با قدم کوتاهی به سوی کیاراد نزدیکتر شد: چون تنها کسی هستی که اگر جرأت کنه کاری رو انجام بده، هیچکسی نمیتونه مانعش بشه! کیاراد با همان آرامش ذاتی، اما اندکی کنجکاو چشم باریک کرد و سوالی به داوود خیره شد.. :خب؟! که داوود محکم و قاطعانه درخواستش را بر زبان آورد: میخوام کاری کنی اون دختر زنده بمونه.. نگاه کیاراد اینبار در چشمان داوود تیز شد: به چه دلیل..؟! داوودخان آه عمیقی میکشد و نگاه میدزدد و به نقطهای دور خیره میشود: چون اگر حکم اون دختر صادر بشه، دختر برادرم رو هم از دست میدم...! کیاراد اخم ریزی میکند..و تا ته ماجرا را میگیرد.. سری به نشانه تایید و فهمیدن صحبت های داوود تکان میدهد.. و دست در جیب، متفکر به جاده کناریشان خیره میشود.. داوود مطمئن بود که کیاراد قصد دارد جان آن دختر را نجات دهد..و هیچ نگرانی بابت این موضوع نداشت.. که کیاراد باطمأنینه سر برمیگرداند و از سمت نیمرخ و گوشه چشم، نگاه در چهره جا افتاده و کمی مسن داوود قفل میکند..: پس مشکل فقط یک جان نیست! و داوود آشفته، پلک سنگینی به نشانه«آره» میزند.. کیاراد مجددا به سمت داوود کامل میچرخد و محکم و نافذ میگوید: چرا در جمع بزرگان طایفه اعلام نمیکنی؟! یکبار هم که شده مخالفت کنید! داوود پوزخندی میزند..و زخم گذشته را بر زبان میآورد: فکر میکنی مقابل فیروز میتونم تصمیمات خودم رو به زبون بیارم؟ اون همینجوری هم قصد داره به هر نحوی من رو زمین بزنه..که در نگاه مردم یک خان بی مسئولیت به چشم بیام! تفکرات مدرن من با تو فرق داره..من اگر خواستار قانون جدیدی باشم میشم بی غیرت، اما تو میشی روشن فکر! کیاراد لبخند محوی حاصل از تفکرات بینهایت ابتدایی و جاهلانه مردم بر لبش نشست... و همانطور که لبخندش عمیق میشد سری به نشانه تاسف برای تفکرات مردم تکان داد.. داوود دستانش را باز کرد: مگه غیر از اینه خان؟ و دلسوزانه و محکم ادامه داد: ازت میخوام با این عقاید بجنگی..و اون دختر بیپناه رو از ظالمان اون حکومتی که نام خدا رو بلد نیست، نجات بدی...این یک خواهشِ و دستور نیست!
-
پارت ۷۸ ( میان تیغ و تپش) ماشین در جای پرپیچ و خمی توقف کرد.. جادهای باریک و خاکی، چندساعت دور از هیاهوی جهان و مردم! «کاروانسرای سنگ سیاه» به علت سیاه بودن سنگهای آن خانهی مهجور و قدیمی در منطقه نیشاب نامگذاری شده بود... مکان رازآلودی که سالها پناهگاه و رازدار تک تک کلمات و نظرات کیاراد خان و داوود خان بود..! و شاهد تمام موافقت های پنهانی آن دو مرد بزرگ بود! کیاراد از ماشین که پیاده میشود نگاهی به اطرافش میاندازد.. نور تیز آفتاب خنک، باعث شد اندکی چشمانش را ریز کند و بی اراده اخم ظریفی بکند.. ظهر بود و پرنده ای پر نمیزد..درواقع این مکان در نیشاب، سالی یک بار رفت و آمد داشت..و حالا که خلوت تر از همیشه بود! ماشین جیکلاس مشکی، با شیشههای دودی شده، طی یک حرکت حرفهای کج ایستاد.. داوودخان، پشت ماشین جا گرفته بود.. و تسبیح به دست تنها به رو به رو چشم دوخته بود.. کیاراد، که با ژست خاص و همیشگی اش پاها را به عرض شانه باز کرده بود و دستانش را پشت کمر قفل کرده بود، با چشمان آرام و مطمئنی نظاره گر بود... داوود، ناخودآگاه از رو به رو نگاه گرفت و سر کج کرد و با اقتدار ایستادن کیاراد را مثل همیشه در دل تحسین کرد.. لبخند محوی بر لبش جا گرفت و با باز شدن در سمت خودش، بی تعلل پایین آمد.. تسبیح در دستش را مچاله کرد و در مشت فشرد و همانطور که با گام های بلندی به سمت کیاراد نزدیک میشد، با صدای بلند و محکمی، بی مقدمه حرف دلش را بر زبان آورد: بعد پنج سال، حضوری باهات ملاقات داشتم...و این باعث افتخار منه! و به کیاراد که رسید، دستش را قدرتمندانه دراز کرد: به نیشاب خوش اومدی... و پس از مکث کوتاهی، پر اشتیاق و تمجید، قاطع گفت: کیاراد خان! کیاراد، متقابلا لبخند خفیفی بر لب نشاند..و مستقیم و جدی در چشمان داوود خیره شد.. دستش را جلو میبرد و دست داوود را محکم اما کنترل شده فشار خفیفی میدهد.. یکی از نماد قدرتش همین بود! که باعث شد داوود متقابلا فشار دستش را بیشتر کند و محکمتر برخورد کند.. او بارها غیرمستقیم و نامحسوس به کیاراد فهمانده بود که باعث افتخار اوست از رفتار و قدرت کیاراد حتی تقلید کند.. فرقی نداشت کیاراد چقدر کمسن تر به نظر میرسید.. داوود او را از همه نظر ستایش میکرد...و او را مرد بسیار بزرگ و عظیمی میدانست! کیاراد سکوت را میشکند و صدایش نیز به اندازه رفتارش تاثیرگذار بود: ممنون داوودخان..افتخار وقتی معنادار میشه که دو مرد واقعی، قدر همدیگر رو بدونن..غیر از اینه؟! کیاراد به طرز زیرکانهای همزمان تشکر را به جا آورده بود و منافع بینشان را یادآوری کرده بود... داوود یک تای ابرویش بالا میپرد و لبخندی میزند..سری تکان میدهد : قطعا همینطوره..بله! نسیم خنک ظهری که وقت خودش را کم کم به عصر میسپرد، چهره هردو را لمس میکرد... داوودخان نگاهی گذرا به اطرافش انداخت: همیشه دوست داشتم در این منطقه دورافتاده، اومدنت رو خوب و طبق رسوم استقبال کنم..اما کار سخت بین ما این رو حق رو از ما گرفته..کیاراد..! کیاراد قدمی نزدیکتر میشود و یک دستش را در جیب شلوارش فرو میبرد... آرامشش مثل همیشه در لحن صدایش مشهود بود: دیدار وقتی ارزش داره که خیالمون از بابت مردم و خاک ما راحت باشه..در غیر اینصورت هیچ دیداری والاتر از راحتی اونها نیست! داوودخان نگاهش با لبخند و شگفتی در چهره و تک تک کلمات کیاراد میخکوب شده بود.. ابروانش را بالا میفرستد و سرش را با مکث طولانی تکان ریزی میدهد: همینطوره...درسته..!
-
پارت ۷۷ (میان تیغ و تپش) نازیلا با دیدن چشمان بستهی آیلا، نگاهی از سر دلسوزی انداخت و خم شد پیشانی عزیزترین رفیقش را بوسید.. باید مجددا به دکتر خبر میداد تب آیلا را بررسی کند.. درحال بیرون آمدن از اتاقش بود، که شهین هراسان سد راهش شد..بی قرار بود و دلتنگ..: بیدار شد؟ میخوام ببینمش.. نازیلا انگشتش را بر لب قرار داد و آهسته پچ زد: همین الآن خوابید..دلتنگیتو درک میکنم خاله.. اما باید استراحت کنه شب خیلی بدی رو گذرونده... شهین از لای در اتاق نگاهی به جسم نحیف و خسته دخترک انداخت..که در خواب عمیقی فرو رفته و از این روزگار بی رحمی که با او بد لج کرده بود، برای ساعاتی دور شده بود و در آرامش به سر میبرد... شهین مضطرب، انگشتهای دستش را درهم پیچید و نگاه دزدید و به دستانش خیره شد.. گویی بر زبانش نمیچرخید این حرف را بر زبان بیاورد..اما حالا که کنار نازیلا بود، کمی راحت بود.. من و من کرد و سرانجام دل به دریا زد و گنگ پرسید: دخترم..ازش پرسیدی اگر خدای نکرده کسی اذیتش کرده باشه..؟ نازیلا متوجه شد که شهین بیش از اندازه تیزهوش است که در نگاه کوتاه اول متوجه حال و روز آیلا و مخصوصا رنگ لباسش شده بود.. لبخند مطمئنی میزند و دستهای مضطرب شهین را فشار میدهد: آره پرسیدم..نگران چیزی نباش..صحیح و سالمه..خداروشکر اتفاق خیلی بدی براش نیافتاده.. شهین نفسی از سر آسودگی کشید..و برای مدت کوتاهی چشمانش را بست..: میدونستم..یعنی مطمئن بودم..چون دلم گواه بدی نداده بود..اما نمیشه همیشه به احساسم اعتماد کنم و نپرسم! نازیلا قدمی جلوتر گذاشت و در اتاق را آرام پشت سرش بست..: اینروزهای سخت هم میگذره..مبادا کنار آیلا بحث دیشب رو پیش بکشی..از جواب های کوتاهی که میداد متوجه شدم فعلا از یادآوری شدن اتفاقات دیشب نفرت داره..! شهین پرغم، سری از سر ناچاری تکان داد..: حق داره... کیاراد بی آنکه نگاه کوتاهی به پشت سر بیاندازد، با گام های شمرده و محکم، به سوی ماشین قدم برداشت.. باد سردی لبه کت ضخیمش را کمی تکان داد.. اما خود همچنان مقتدر ماند.. متین که با قامتی کشیده و موقر کنار ماشین ایستاده بود، با دیدن کیاراد که از پله های بیرون عمارت پایین میآمد، به سرعت دکمه کت مشکی رنگش را بست و ماشین را دور زد.. در عقب ماشین را برای اربابش باز کرد و منتظر ماند.. چرا که کیاراد، هیچگاه عجول و هراسان دیده نمیشد... همیشه همانطور بود..آرام، بیهیاهو و مطمئن بود! به ماشین که رسید، پس از مکث کوتاهی به سوی متین سر کج کرد..که متین متقابلا سر بالا گرفت و سرتاپا گوش شد: امر کنین خان..؟ کیاراد لبه تیز در ماشین را لمس کرد و با لحن مبهمی که معنی آن تنها برای متین واضح بود، گفت: کاروانسرای سنگ سیاه! متین به تکان دادن سر اکتفا کرد.. او خوب میدانست آنجا کجاست... متین محترمانه سر پایین انداخت.. و کیاراد بی تعلل در ماشین قرار گرفت و متین مکررا ماشین را دور زد... پس از جا گرفتن، با انداختن نگاهی مرموزانه و گذرا به اطرافش، کیاراد را مطمئن کرد: همه چی رو به راهه خان! کیاراد که با انگشت اشارهاش ته ریش چانهاش را لمس میکرد و آرنج دست راستش را به دسته در ماشین تکیه داده بود و بیرون را مینگریست، قاطع و محکم به متین دستور که نه، اما اجازه داد: حرکت کن! متین بدون اندکی درنگ، ماشین را از جا کند..
-
پارت ۷۶ ( میان تیغ و تپش) نازیلا پوفی کشید و کلافه به اطرافش نگاهی گذرا انداخت.. و سپس خونسرد دستش را روی سرشانه ام گذاشت و کمی فشار داد که باعث شد مجدد روی تخت بنشینم.. اما هنوز ناراضی بهش خیره شده بودم.. که ناگهان دردی تیز، مثل چنگی نامرئی توی شکمم فرو رفت.. با دستم شکمم رو لمس کردم که باعث شد چشمامو ببندم و محکم فشار بدم.. نازیلا کنارم زانو زد و با صدای آرام اما کنجکاو لب زد: چت شد؟ خوبی..؟ سری به نشانه «خوبم» تکان دادم.. اما چشم که باز کردم و چهره بهت زده و ناباور نازیلا را که دیدم، رد نگاهش را گرفتم... نگاهش روی وضعیت لباسم میخکوب شده بود.. میتونستم حدس بزنم با دیدن لکه های سرخ روی لباسم هیچکس فکرهای خوبی به سرش نمیزد! و نازیلا از این قاعده مستثنی نبود.. لب هاش بی هدف باز و بسته میشد و چشمانش کم مانده بود که از حدقه بیرون بزند.. مخصوصا که حالا با یادآوری آن صحنه ها، اشکی غمناک روی گونه ملتهبم سر خورده بود... نازیلا میخواست چیزی بگوید..حرفی بزند..یا حتی داد و بیداد کند.. دست لرزانش را ناباور و اندوهگین به پیشانی گرفت و سر خورد و به دیوار کناریم تکیه داد.. نیمرخش رو میدیدم..به شدت ناراحت بود..صداش میلرزید: آیلا یه توضیحی بده..حالت خوبه؟ و مکررا به سمت من چرخید و دستامو توی دستای سردش گرفت..نگاهش التماس داشت و در چشماش بغض عمیقی حس میشد: چرا ساکتی..؟ احساس کردم سکوت و اشک های ریز من دلش رو بد لرزاند.. که باعث شد پرحرص، اما با صدای آرام بنالد: یه چیزی بگو توروخدا دارم سکته میکنم..این لکه های خون چیه؟ این وضعیت لباست، بدنت... نکنه اتفاق بدی واست افتاده؟ تند چانه سرخورده من رو گرفت و سرم رو بالا کشید: آیلا بهم نگاه کن! رنگ نازیلا پریده بود..: کسی… کاری باهات نکرده، مگه نه..؟! با التماسی که در چشماش موج میزد، انگار وادارم میکرد مانند سوالش را جواب دهم.. و بگویم« بله، کسی کاری نکرده».. درمونده نگاهم رو دزدیدم..صدام از ته چاه میومد: نه..کسی کاری نکرد..خوبم! سرش رو سمت نیمرخم که نگاه دزدیده بود کشید و بیشتر سوال پیچم کرد: پس این لکه های خون چیه؟ چه اتفاقی واست افتاده... نکنه خونریزی کردی؟! سرم رو به معنای «بله» تکان دادم.. : وقتش بود... نای صحبت کردن نداشتم..مخصوصا راجع به اون شب نحس و هولناک! نازیلا که متوجه رنگ پریدهم شد، آرام من رو روی تخت خواباند: عزیزم..دیشب چی بهت گذشته... چه اضطرابی رو تجربه کردی که اینجوری بههم ریختی..عزیزدلم! سرش را پایین انداخت و آهسته زمزمه کرد: نمیدونی از فرط نگرانی چه حالی داشتم..تورو با این وضع دیدم چه فکرهای غریبی که از سرم میگذشت... درک میکردم حس و حالش رو...اینکه براش سوال نمیشد و نگران نمیشد قطعا عجیب بود! آنقدر بیحال بودم و تنم کوفته بود که نا نداشتم دیگر به ماندنم در عمارت اعتراض کنم.. دروغ چرا، اینکه کنار نازیلا بودم حالم رو کمی بهتر کرده بود..فارغ از اینکه اینجا ذره ای احساس امنیت نداشتم! چشمام خمار خواب شده بود..که نازیلا با یک جعبه کوچکی که حدس میزدم لوازم بهداشتی داشته باشه، برگشت..: آیلا بلند شو یه دوش بگیر لباساتم عوض کن..که بهتر استراحت کنی.. کمک کرد برم حمام و سر و وضعم رو مرتب کنم.. موهای بلندم رو خشک کرد و با حوصله بافت.. ملافه کثیف شده تختش رو بی هیچ وسواسی عوض کرد و کمک کرد بشینم... و با لجبازی و زور مثل بچه ها غذا را به من میداد و سر بی اشتهایی من معترض میشد.. تمام این مدت سعی داشت فضارو عوض کنه... مدام با یادآوری خاطرات خندهدار گذشتهمون سعی داشت کمی هم شده من رو بخندونه... بی نتیجه نبود..اما نه نتیجه ای که نازیلا انتظارش را داشت! انگار یه چیزی توی وجودم ترک برداشته..و از درون من رو تیکه تیکه کرده.. جوریکه برای جمعوجور کردن خودم، باید دنبال هر تکه ای از وجودم میگشتم که دیشب در جاهای مختلفی اونا رو از دست داده بودم.... و من هیچ قصدی نداشتم که به آن شب برگردم... این اتفاق جوری من رو درهم شکست، که مطمئنم گذر از این برهه از زندگیم قرارِ به شدت سخت باشه...
-
پارت ۷۵ (میان تیغ و تپش) آیلا پلکام آنقدر سنگین بود که توانش رو نداشتم چشمامو باز کنم.. اما سردردم باعث میشد دل از خواب بکنم و موقعیتم رو بسنجم.. کمی از لای چشمامو باز کردم..همه جا تار بود.. کم کم چشمام عادت کرد و تونستم درست ببینم.. فقط سقف اتاق بزرگی رو متوجه شدم.. ارتفاع سقف آنقدر بالا بود که همین کفایت میکرد تا بفهمم در عمارت دلاورها به سر میبرم... تند در جا پریدم و نگاهی به اطرافم انداختم.. سرم تیر شدیدی کشید، و سرفه خشکم باعث شد چهرهم درهم کشیده بشه و دستی به قفسه سینم بکشم.. از شدت سرفه خم شده بودم و نفس کم آورده بودم.. که در اتاق تند و ناگهانی باز شد.. نازیلا با جهشی سریع، خودش رو به من رساند و کنارم روی تخت نشست.. حالت چهرهاش به شدت نگران بود.. و چشمانش پف ریزی داشت.. صداش گرفته و مغموم بود: آیلا..عزیزم خوبی؟! جاییت درد نمیکنه..؟ به چیزی احتیاج داری؟ با دیدنش انگار تازه زخم و غمهام سر باز کرده بودند.. هق زدم و چشمامو بستم: نازیلاا..من بدبخت شدمم... بی تعلل من رو توی بغلش کشید و دستی به موهای پریشونم کشید: هیییشش..آروم باش..قرار ما چی بود؟ اول از مشکلات گذر میکنیم، بهفکر سلامتی خودمون باشیم، بعد میشینم باهم گریه میکنیم...همیشه برای اشک و زاری غم هامون وقت هست... اما نمیتونستم مثل همیشه به قول چندسالهمون عمل کنم... من اینبار واقعا حال خوبی نداشتم.. این مسئله غمی نبود که بشه چندروز صبوری کرد تا شاید وقتش برسه و برای خودم اشک بریزم... لباسش رو از پشت کمر چنگ گرفتم و با صدای آرومی هق هق کردم: توی خوابمم نمیدیدم همچین اتفاق وحشتناکی جزء قصه زندگیم باشه...من به ته خط رسیدم اما اینو حتی به خودمم نگفتم..که مبادا کنار بکشم و تسلیم این حکم ظالم بشم... که مبادا بی گناهیم بره زیر سوال..! میفهمی احساساتم رو نازیلا..؟ خرد شدم..له شدم... من رو تند از خودش جدا کرد..و با دو دست ریز و ظریفش، چهره غمگینم رو قاب گرفت..و تشر آرومی زد: تو خوب داری میجنگی..تو خودت به تنهایی داری همهی آبروتو میخری..همهی اون چیزی که فکر میکنی از دست رفته رو داری برمیگردونی...حتی یک لحظه هم فکر نکن کنار بکشی..الآن موقع اشک ریختن نیست آیلا..باید یک فکر اساسی بکنیم..! با پشت دست، دستی به چشمهایم کشیدم.. و مغموم به نازیلا خیره شدم... که نگاهش به تن و لباسم افتاد.. که وضعیت ناجور و مفتضحی داشتم! نزدیکتر شد و اخم غلیظی کرد.. با چشمان تر شده بهش خیره شده بودم.. دستی به کبودی های بدنم کشید..و زیرلب فحش نثار سامیار کرد.. سوالی و نگران نگاهم کرد...سوال ته نگاهش را میفهمیدم..اما نمیخواستم امروز حرفی از اتفاق های دیشب به زبون بیارم... نازیلا متوجه شد و برخلاف میل، چهره طبیعی خودش را حفظ کرد.. بلند شد و به سمت کمد لباسهایش رفت.. اتاقش آنقدر بزرگ و عظیم بود که موقع دور شدن و رفتنش به سوی کمد، تن صدایش خیلی ضعیف میرسید... تمام اتاق های عمارت مثل خود عمارت سلطنتی بودند..و بینهایت باشکوه و زیبا! اما بزرگی و زیبایی این اتاق به چه درد میخورد وقتی نازیلا را خفه و زندانی کرده بود...؟ با یک ست لباس مشکی تمیز و نو برگشت و روی تخت گذاشت..: بیا یه دوش بگیر لباس تمیز برات آوردم..به هرچیزی احتیاج داشتی...... با یاد آوری یک اتفاق، یک صحنه، یک بحث مهم، ناخواسته وسط حرفهایش پریدم و تکان شدیدی روی تخت خوردم که درد تنم باعث شد اخم درهم بکشم: چرا من رو آورد اینجا..؟! اون کی بود..؟ اصلا من چرا باید اینجا باشم..؟ و پس از مکث کوتاهی، جدی زمزمه کردم: من باید برم! از تخت پایین میومدم که نازیلا با بهت و چشمان گرد شدهای، تند بازوی دستم را گرفت: چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟ بشین استراحت کن... نگاه تندی بهش انداختم: میخوای جایی بمونم که دیوار کناریم نقشه قتلمو میکشه؟ اصلا نقشه مردای طایفهتون همین بوده...وگرنه چرا باید یک مرد ناآشنا به قصد کمک بیاد وسط ماجرا و بعد چشمامو باز کنم خودم رو جایی ببینم که ازش فرار میکردم..؟ نازیلا کلافه دستی به موهایش کشید و اونارو عصبی عقب فرستاد: کیاراد واقعا میخواد کمکت کنه.. به شرطی که دقیق همینجا بمونی! حالا درست یا اشتباه بودنش رو خودش تعیین میکنه..منم از کارهاش سردرنمیارم اما چیزی نمیگم چون مطمئنم اون میت..... پر حرص دستمو کشیدم و در نگاهش چشم دوختم: چرا نمیخوای چهره واقعی این خاندان رو بشناسی؟ تا کی میخوای اعتماد کنی و ضربه بخوری..؟! بهنظر خودت این منطقیه کسی که بخواد نجاتم بده، من رو درست وسط دهن گرگ بندازه..؟
-
پارت ۷۴ (میان تیغ و تپش) کیاراد هنوز آرام اما قاطع ایستاده بود.. و پاهایش را به عرض شانه از هم فاصله داده بود و قاطعیت در تک تک کلماتش حس میشد: اگر این خاندان با خون سرپا مونده، فکر میکنم وقتشه که روش ایستادنش رو تغییر بده! فیروزخان پوزخند غلیظی بر گوشه لب مینشاند: کی میخواد جرأت کنه که سنت های چندین ساله ما رو با افکار مدرن خودش تغییر بده..؟! کیاراد قدمی جلوتر گذاشت و با حالتی مقتدر، گردن بالا میکشد... و قاطعانه و بدون اندکی تردید، بحث بینشان را خشمگین تر میکند: من! «من» گفتنش انقدر کوبنده و محکم در چهره فیروزخان کوبیده شده بود، که فیروز ناخودآگاه، از آن همه قدرت و شوکت، لحظه ای مات ماند... اینکه آن مرد دارای هیمنه خاصی که اینگونه شجاعانه مقابلش قدعلم میکند، یک روزی پسر ده ساله ی گوشه گیر خودش بود.... پسری که از همان ده سالگی، با نارضایتی پنهانی، با پدرش مخالفت های ریزی کرده بود..! اما حالا تمام نارضایتیاش را بی پروا و جسورانه بر زبان میآورد! فیروزخان، که نگاه سرد و سنگین کیاراد را همچنان بر خود میدید، پرحرص نفسی بیرون داد.. و نامحسوس، نگاهش را از آن نگاهی که آدم را درجا درهم میشکست، دزدید... و به نوک قهوه ای رنگ عصای کنار پایش خیره شد.. کم آورده بود..؟! قطعا هنوز برای کم آوردن زود بود! او نیز فیروزخان بود... و از سطوتی کمنظیر برخوردار بود.. و کیاراد نیز، پسر همان مرد بود! و حالا هردو، رو در رو خیره همدیگر بودند.. مردی که ابروهایش به رنگ سفید تمایل عجیبی پیدا کرده بود و عمیق درهم گره خورده بودند.. با چشمان خاکستری تیره، به مرد جوان مقابلش که قامتی بلند و برافراشته، شانه هایی پهن و ورزیده داشت، خشمگین خیره شده بود... کیاراد با آرامش عجیبی که حاصل از اطمینان و اعتماد به نفس خاص خودش بود، به فیروزخان چشم دوخته بود... و سپس، با تکان ریزی به پاهایش، سری کج کرد و چشم باریک کرد: پیشنهاد میکنم تجدید نظری بکنید..درغیر اینصورت، شاید وقتش باشه جایگاه ها عوض بشه! با حرف آخر کیاراد، که کم شبیه تهدید نبود، فیروزخان تند و سریع، اندکی سربالا گرفت.. و از گوشه چشم به کیاراد چشم دوخت و چشمانش را ریز کرد.. از چشمان فیروزخان آتش میبارید.. و سرخی چشم هایش گویای همه چیز بود... کیاراد تیر خلاص را زده بود... خود را باطمأنینه و تسلط، جمع و جور کرد و دستی به کتش کشید: اون دختر زنده میمونه! و بدون مکث کوتاهی، پس از نگاه آخر به فیروزخان، عقب گرد میکند و با گام های بلند و آرامی اتاق را ترک میکند... نفس های فیروزخان کشیده و نامنظم شده بود.. همیشه پس از بحث با تک پسرش، حالش اینگونه خراب و سرگردان میشد... نمیخواهد پیش خودش اعتراف کند که مقابل پسرش کم میآورد..قطعا که کم نیاورده بود! منتهی یک ویژگی در کیاراد بود که قفل بر دهان همه میزد... به گونه ای که کسی نمیتوانست میان صحبت هایش بپرد، یا خلاف نظرش را شرح دهد... گویی همه را جادو میکرد و تکتک کلماتش را با اطمینان و خونسردی بر کرسی مینشاند.. گویی هیچوقت حس نگرانی بعد صحبت هایش را تجربه نکرده بود... چرا که مطمئن بود قطعا عملی خواهند شد! و بهخاطر همین است که آنقدر با اعتماد و یقین، پرقدرت حرف میزد...
-
پارت ۷۳ (میان تیغ و تپش) نازیلا بی آنکه جواب کوتاهی از جانب کیاراد دریافت کند، دم در اتاقش ایستاد و پکر، رفتن کیاراد را تماشا کرد.. کیاراد بی آنکه عجله کند، به سمت پلکان عمارت گام برداشت.. بدون نگاه ریزی به اطرافش، گام های سنگین، مطمئن و حساب شده برمیداشت.. همه محو تماشای آن هیبت و صدای مطمئن کفش های براق او شده بودند.. و پچ پچ ها میان خدمه تمامی نداشت.. مخصوصا که اکثرشان کیاراد را برای بار اول دیده بودند و غرق شخصیت خاص و جذاب او شده بودند.. کیاراد هر پله را با مکثی حساب شده بالا میرفت.. گویی میان هر قدم و مکث کوتاه، خشم کنترل شده اش را بیشتر مهار میکرد... به گونه ای که هرکه میدید خونسردی این مرد را تحسین میکرد... صدای برخورد کفشهایش با سنگ سرد راهرو که از تمیزی برق میزد، محکم در عمارت میپیچید و آن را به لرز خفیفی میانداخت... همیشه همانطور بود.. نه شتاب داشت، نه اندکی تردید! او هر تصمیم را یکبار میگرفت و قطعی میکرد! او کیاراد بود.. مردی قدرتمند و عادل ، از سلسله دلاورهای ظالم... پله ها زیر قدم های سنگینش صدا میدادند..و قدرتش را فریاد میزدند..! بی شک به طرف اتاق خان بزرگ قدم برمیداشت..! وقتی به پاگرد رسید، دیگر تعلل را جایز ندانست.. خان بزرگ که حالا از ایوان مورد علاقه اش دل کنده بود و پشت میز تکی همیشگیاش نشسته بود و از پنجره قدی اتاقش بیرون را تماشا میکرد، و با عصای براقش بر زمین ضرب آرامی گرفته بود تا خشمش فوران نکند، با شنیدن صدای کیاراد که برای او غیرمنتظره بود، مکث میکند...طولانی..... مشت دستش عصا را فشرد و له کرد.. ابروان پرپشت سفید و طوسی رنگش درهم گره میخورند.. گره ای که مطمئنا حالا حالاها باز نخواهد شد... کیاراد دستانش را پشت کمرش گره کرده بود، و با صدای رسا، آرامشش خشم خان را چندبرابر کرد: اجازه هست؟! در چشمان فیروزخان، رگه های قرمز کاملا مشهود بود.. سرخی چهره اش، و لرزش دست و سر او، بیانگر تمام ماجرا بود.. صدای فیروزخان، از شدت خشم خش دار شده بود و اصلا صاف نبود..: کوتاه بگو! و کیاراد بی مقدمه، حرفهایش را گویی به قصد، تحمیل میکرد: این دختر تا وقتی من بگم، در این عمارت میمونه! فیروز خان، بی آنکه حتی بچرخد، خیره به پنجره روبه رویش، زخم عمیقی میزند: تو برای این عمارت تصمیم نمیگیری! کیاراد فهمید.. آن زخم کهنهی سرباز شده را تند دریافت کرده بود و درک کرده بود... اما تکان خفیفی هم نخورد.. همچنان محکم ایستاده بود: تصمیم های اشتباه این عمارت که لرز به تن اهالی این خاک میاندازه، من رو وادار به عمل میکنه! هوای اتاق سرد شد و سردی آن بیرحمانه بر تن فیروز خان نشست... فیروزخان، با آرامش پرخشمی، دستهایش را بر روی دستههای صندلی قرار داد.. : هنوز یاد نگرفتی وقتی با یک خان صحبت میکنی، باید مقابلش بایستی! در ضمن، این عمارت با احساس و دلسوزی اداره نشده و نخواهد شد..! لبخند خفیفی حاصل از تفکرات پدرش، بر لب کیاراد نقش بست.. چشمانش را اندکی بست و با آه عمیقی باز کرد.. دو دستش را در جیب برد که لبه های کتش اندکی بالا پرید.. سر بالا گرفت... به قامت کشیده و ورزیده پدرش از پشت نگاهی انداخت.. :با این تصمیم، ذرهای احساس قاطی نشده..! و پس از مکث کوتاهی، قاطعانه نطق کرد: حساب شدهست! فیروزخان از سمت نیمرخ اندکی به طرف کیاراد سر کج میکند و خطاب به کیاراد هشدار میدهد: اون دختر خطرناکه! کیاراد قدمهای کوتاهی به طرف فیروزخان برمیدارد.. و همانطور که ژست مورد علاقهاش را حفظ کرده بود، به سمت نزدیکی گوش او خم میشود.. صدایش پایین ، اما محکم و برنده بود: برای کی..؟! فیروزخان، مکثی میکند.. مکثی طولانی! سپس بی حرف، طی یک حرکت ناگهانی، گویی که از جای خود پرید..و صندلی را به عقب هل داد.. نفس پرحرصی میکشد و هنوز بیرون را خشمگین تماشا میکرد..بی هیچ هدفی..! بلکه سرگردان بود و کلافه... سپس، به سمت کیارادی که هنوز هم خم شده بود و لبخند بر لب داشت و خشم پدرش را مینگریست، چرخید و عصایش را نشونه کیاراد گرفت و فریاد زد: اومدی، و تمام معادلات روبه هم ریختی... فکر کردی با نجات دادن جون یک دختر قهرمان میشی؟! هیچ فکرشهم نکردی آبروی ما، اسم و رسم این خاندان زیر سوال میره..؟ تویی که دم از عدالت میزنی، میدونی این دختر وقتی نجات پیدا کرد، به این معناست که خون سر بریده های قبلش پایمال شده..؟ با عصایش ضربه محکمی بر زمین کوبید: اینو بفهم!! کیاراد کمر صاف میکند، سربالا میگیرد و چانه بالا میکشد، با اقتدار! به فیروزخان خیره میشود...طولانی...! خشم فیروزخان گویی تمامی نداشت..دندان سایید و پرحرص تشر زد: این خاندان با ترحم سرپا نمونده، با ترس سرپا مونده! با خون و جنگ! و طعنه آخر را در نگاه سرد کیاراد فریاد میزند: با تصمیم هایی که هیچکس جرأت نداشت اونهارو زیر سوال ببره..چه درست، چه اشتباه!!
-
پارت ۷۲ ( میان تیغ و تپش) چشمان شهین تنها آیلا را میدید.. ناخواسته، و برخلاف خواسته ی قلبیاش، توجه عمیقی به کیاراد نکرده بود.. به سمت آیلا قدم تند میکند و دستهای لرزانش چهره بیحال آیلا را قاب میگیرند.. آیلا چشمانش را بی آنکه بخواهد، از فرط خستگی بسته بود..اما تکتک صداها را دریافت میکرد.. قطره اشک سمجی روی گونه ی تحلیل رفته شهین سر میخورد..و در صدایش عجز و نگرانی حس میشد: دخترم..چی به روزت اومده؟ خدای من..چرا از حال رفته؟! و کمی صدایش ناخودآگاه بالا میرود: آیلا..؟ صدامو میشنوی دخترم..؟! پلکهای آیلا لرزید..و نگاه جدی کیاراد به نازیلا، باعث شد نازیلا به خود بیاید و تا ته ماجرا را بگیرد.. نازیلا بازوی شهین را لمس میکند: خاله نگران نباش..میبینی که صحیح و سالم برگشته..حتما ضعف کرده.. آروم باش! بذار ببریمش استراحت کنه.. شهین پس از مکث طولانی، نگاهش به کیاراد میافتد..و چشمانش میان قطرات اشک جمع شده، برقی زد و خندید! او کیاراد را از سالهای دور میشناخت..و همانند یک برادر او را دوست داشت..و برای او احترام زیادی قائل بود! مخصوصا که حالا دردانهاش را بغل گرفته و از چنگ گرگ های درنده نجات داده بود.. شهین به ناچار کمی راه اتاق را باز میکند و خیره به کیاراد با چشمان تر شده و بغض سنگینی، آهسته زمزمه میکند: خدایا شکرت.. و احتمالا شکرگزاری او بیشتر به دلیل وجود کیاراد بود.. کیاراد بی تعلل و بدون اتلاف وقت، جدی و با اخم ریزی که البته حاصل خشم نبود، با گام های مطمئن و آرامی وارد اتاق نازیلا شد.. به سراغ تخت قدم برداشت و پس از مکث کوتاهی کنار لبه تخت، خم شد و آیلا را چنان نرم و با احتیاط بر تخت قرار داد که گویی با زخمی نامرئی طرف است... پس از خواباندن دخترک پریشان روی تخت نرم و سلطنتی نازیلا، دستهای کیاراد کمی بیشتر از یک مکث کوتاه بر شانههایش ماند..فارغ از هر احساسی، بلکه فقط برای مطمئن شدن! سپس نگاهش را از صورت داغ و گر گرفته آیلا میگیرد و بی هدف به تاج تخت خیره میشود..در واقع تمام فکر و ذهنش خارج از این اتاق بود! کمرش را صاف میکند و از آیلا فاصله میگیرد.. که نازیلا تند خودش را به کیاراد نزدیک میکند... نگاه کیاراد هنوز با چشمان باریک شده ای به رو به رو بود..آرام به نظر میآمد، اما به شدت درگیر افکار مختلفی بود! نازیلا با صدای آرام و کنترل شده ای که سعی داشت به گوش شهین نرسد، سر بالا میگیرد تا نگاهش را در چشمان سرد و خنثی کیاراد قفل کند.. صدای نازیلا اینبار خونسرد اما هنوز نگران بود: اونجا چه اتفاقی افتاد؟ بلایی که سر آیلا نیاوردن..؟ با شاهرخ چیکار کردین؟ چجوری میخوای عموم رو قانع کنی و این قضایا رو تنهایی حل کنی..؟! کیاراد لحظه ای از گوشه چشم نگاه عمیقی به نازیلای به شدت کنجکاو انداخت! و سپس چشمانش خندید و متقابلا نازیلا اخم ظریفی کرد و معترض شد: هنوزم خونسردی؟! توی این مسئله حساس هم هنوز انقدر آروم و مرموزی؟ فارغ از اختلاف سنی زیادی که بین آنها بود، نازیلا فقط با کیاراد احساس راحتی میکرد و او را همیشه برادر بزرگتر و حامی خودش میدانست.. کیاراد با آن عظمت و خلق و خوی خاص خودش، کنار این دختر هم برادر میشد هم رفیق خیلی نزدیک! طوری بود که نازیلا با رعایت یک سری حرکات و حرفها، زیادی کنار کیاراد راحت بود! و کیاراد از این بابت همیشه راضی و خوشحال بود.. هرچند که نازیلا میدانست این صمیمیت فقط و فقط هنگام تنها شدن آنها خودش را نشان میداد.. و کیاراد به هیچکدام از سرزنش های اطرافیانش اهمیت نداده بود! کیاراد بی آنکه جواب کوتاهی به نازیلا بدهد، عقب گرد میکند و دستی به کتش میزند..و همانطور که به قدم های بلندی اتاق را ترک میکرد، خطاب به نازیلا که دنبال او تقریبا میدوید، جدی هشدار داد: دکتر تا چند دقیقه دیگه میرسه، کنارش باش.. هرچیزی هم لازم داشت بگو براش فراهم کنن!
-
پارت ۷۱ ( میان تیغ و تپش) نسیم، که خاله آن پسرک کم سن بود، ضربه آرامی به بازوی پسر میزند و چشم غره وحشتناکی میرود.. و صدایش را پایین میآورد و دم گوش پسرک تشر میزند: با خان درست صحبت کن!! انقدر باهاش صمیمی برخورد نکن.. مگه من بهت هشدار نداده بودم پسر؟! پسرک معترض اخم ریزی میکند..و به کیاراد چشم میدوزد..! کیاراد که صحنه مقابلش را جالب دید، لبخند عمیقی بر لبش جا خوش میکند.. و چشمانش ریزتر شد: بذارین راحت باشه..! و با اندکی عجله برای حال بد آیلا، خطاب به همگی، با لحن آرام اما جدی، محترمانه و کنترل شده گفت: ممنونم...قدردان همتون هستم..زحمت کشیدین! گویی برای آنها عجیب بود یک خان، آنقدر پرمحبت، متواضعانه و محترمانه با آنها صحبت کند.. چرا که متاسفانه به صدای وحشت برانگیز فیروزخان، اخلاق های تند، نخوت و متکبرانه شاهرخ خان و نادر خان، و حتی تمام خاندان عادت کرده بودند... به گونه ای که کلمات، احساسات محترم و پر از حس انسانی را، زمان زیادی میشد که از یاد بردهاند... تعجب در نگاه همهی آنها مشهود بود.. مخصوصا خدمه های جدیدی که برای بار اول کیاراد را دیده بودند و بی نهایت جذب ظاهر، شخصیت، تکتک قدرت و کلمات او شده بودند.. به راستی که کیاراد، به شدت در نگاهشان یک فرد کاریزماتیکی به چشم میآمد.. مردی که بی اراده در دل جا میگرفت.. نسیم هول شده، از احساسات مختلفی که دریافت کرده بود، میان تعجب و چشمان درشت شده اش خنده منقطعی میکند: این چه حرفیه آقا..این..این وظیفمونه.. و هر کدام به تبعیت از نسیم تشکر های فراوانی از او میکردند.. که با ناله ریز آیلا، نگاه کیاراد به طرف او پایین میرود: آب.... نسیم با شنیدن صدای ریز آیلا، بی اراده به طرفش قدمی برمیدارد.. که کیاراد آرام، خطاب به نسیم با لحنی که هیچ شباهتی به دستور نداشت، گفت: یه دکتر خبر کنید، و لیوان آبی براش بیارید.. نسیم تند اطاعت کرد و به طرف آشپزخانه تقریبا با قدمهای بلندی دوید.. کیاراد اینبار بدون تعلل، به طرف پلهها قدم برداشت.. که آیلا لای چشمانش را باز کرد...و سردرگم به سقف بالا سرش نگاه میاندازد.. یک سقف روشن و چراغانی، و بینهایت بلند! چشمش به گردن کیاراد میافتد که ته ریشش تا گردنش ادامه داشت..و به کیاراد که نگاهش تنها به رو به رویش بود.. گنگ به او خیره میشود... اما ناگهان با یادآوری این مرد، آن باغ، آن سایه، و فرار کردنش و موفق نشدنش توسط این مرد.... ناگهان با یادآوری تمام اتفاقها، مشتی به سینه ستبر و عضلانی کیاراد میکوبد.. صدایش گرفته بود و درست شنیده نمیشد: خدا ازت نگذره.. اما آنقدر بی رمق بود، که توان کوبیدن مشت دیگر و ناله کردن را نداشت... کیاراد بدون حتی نیم نگاهی به آیلا، با رسیدن به طبقه بالای عمارت مکثی میکند... نگاهش به اتاق پر رمز و رازی دوخته شد...اتاق قدیمی خودش بود! هنوز همان بود..دستکاری نشده بود.. پنج سال غیبت، گذر کردن از خاطراتی قدیم، لحظاتی شخصی... آدم های مهمی که یک زمانی در زندگیاش وجود داشتند و پررنگ بودند... نگاهش تغییر محسوسی میکند... محال است که فراموش کند... آن خاطرات، جزئی از جسم و روح او شده بودند... که پنج سال غربت، هیچوقت نتوانست دلیلی برای فراموش شدنشان باشد..! او یاد گرفته بود احساسات مختلفش را پشت دیواری محکم پنهان کند...تا مبادا کسی ذره ای از دلش با خبر شود... آنقدر به زبان آوردن احساساتش را سرکوب کرده بود، که دیگر از گفتن هر احساسی، عاجز شده بود... آنقدر احساساتش را در ژرفای قلب دفن کرده بود، که با هربار ممانعت از بیان شدنشان، جنگی درونش برپا میشد و او را به انزوای عمیقی میکشاند... پس سفت و سخت، کاملا خنثی! به طرف همان اتاق قدم کوتاهی برداشت... که ناگهان در اتاق نازیلا، تند و با صدای بدی باز میشود... شهین با چشمان قرمز و ورم کرده بیرون میپرد... و پشت بندش هم نازیلا!
-
پارت ۷۰ ( میان تیغ و تپش) کیاراد سنگین و محکم، قدمی به سمت عمارت برداشت، که صدای قاطع و بلند فیروزخان، باعث شد درجای خود مکث کند.. اما سر بالا نیاورد.. سر کیاراد کمی پایین بود، و با صدای پدرش، چشم تیز کرد و با آرامش به رو به رو خیره شد.. اما تمام حواس و گوشهایش پیش فیروزخان و دستوراتش بود..! صدای فیروزخان آنقدر بلند و خشمگین بود، که همه اهالی عمارت درجا میخکوب شدند و لب فرو بستند.. و به رسم عادت و ترس، همه خدمه ناخودآگاه به سر کار خود برگشتند..و هرکسی با دستانی لرزان و هول شده، به کار خود ادامه میداد...هرچند که تمام حواسشان پی غرش بلند فیروزخان بود..! خس خس قفسهی سینه فیروز در داد بلندش مشهود بود.. با مشت ضربهای محکم به نرده سفت و سخت میکوبد: حق نداری پا تو این عمارت بذاری!.. تا وقتی که این دختر همراهت باشه!! شاهرخ پوزخند آشکاری میزند.. و دست به سینه به صحنه دلخواه مقابلش چشم میدوزد! مکث کیاراد، و نگاه نکردنش به فیروز، خشم فیروز را چند برابر کرد: مثل همیشه از خط قرمز من رد شدی...اینبار نه فقط بهخاطر یک دختر، بلکه بهخاطر اینکه باز جرات کردی مقابل دستور یک خان بزرگ بایستی!! اگر دستورات من باب میلت نیست، میتونی کنار بکشی و زندگی آزادانهای که بوی انسانیت میده رو تجربه کنی! تو فکر کردی با بههم ریختن نظم یک عشیره، قهرمان میشی؟؟! برای زیر پا گذاشتن قوانین ما هر حکمی که دلت میخواد رو صادر کنی..؟! و جمله آخرش را، پر حرص اما با لحنی آرامتر بیان میکند: اگر به این حکم دهن کجی کنی، و صادر نشه، من اولین کسی هستم که مقابل تو میایستم....کیاراد!! و قاطعانه سر بالا میگیرد و به درختان جنگل سرسبز رو به رویش چشم میدوزد.. هوا کمی روشن شده بود و صبح از راه میرسید..آسمان آبی کمرنگ بود و برعکس دیشب، بوی آرامش میداد... کیاراد، طی یک حرکت، سرش را بالا میآورد و سرکشانه گردن بالا میکشد... به پدرش نگاهی طولانی میاندازد....خیلی طولانی و معنا دار! فیروز خان سنگینی نگاه کیاراد را حس میکند، اما مغرورانه و پر تکبر، حتی از لای چشم به کیاراد نگاهی نمیاندازد.. کیاراد با آرامش، نگاه میگیرد و مقابل چشمان متعجب همه، پر صلابت به سوی در ورودی عمارت گام برداشت...! نگاهش تنها به رو به روی خودش قفل شده بود..و هیچ اهمیتی به نگاهها و اطرافش نمیداد..! بزرگان با این توهین ریز کیاراد که نشان داده بود برای او بی اهمیت هستند، غرور و قدرتشان را له شده حس کردند..! و چند نفر لب به هم فشار دادند..و دیگری دستانش را مشت کرد..! کیاراد حال دخترک را مهمتر از بحث و جدل میان آنها میدانست.. و تا قدم به داخل عمارت گذاشت، خدمههای سالهای قدیم به سمت او هجوم بردند.. پی در پی تعظیم میکردند و برای او خممیشدند و از صمیم قلب، خوشآمد گویی میگفتند.. و همزمان نگاهشان میخکوب آن دختر مو طلایی شده بود..دختری بینهایت زیبا و نفسگیر که همانند فرشته پرنور در آغوش کیاراد از حال رفته بود... آیلایی که حتی با چشمان بسته، دلبری کرده بود و دل همه را برده بود.. نسیم، خدمتکار چندین ساله عمارت، با چشمان پر از برقی که حاصل از خوشحالی برگشتن کیاراد بود، خیلی رسمی و محترمانه به کیاراد نزدیک میشود: خیلی خوش اومدین خان..در نبود شما این عمارت رنگ و رو نداشت..مطمئنم حضور شما خیلی چیزهارو عوض میکنه..بینهایت خوشحالیم که برگشتین..! کیاراد، به همه آنها که بدون پلک زدن با ذوق فراوان به او خیره شده بودند، لبخند کمرنگ اما پرمحبتی میزند.. نگاه پر اطمینانش، آرامشی را به دل خدمهها عطا کرده بود.. آرامشی که آنها از ساکنان عمارت از دستش داده بودند.... کیاراد لب باز کرد تشکری بکند، که..... پسر جوانی، درحالیکه هول هولکی پیشبند سفید آشپزیاش را میبست، از دور به طرف کیاراد قدم تند میکند.. و بی وقفه و با صمیمیت خاصی، حرفهای دلش را میزند: سلام بر خان جوان.. بلاخره ما شمارو دیدیم خان..! و خیلی ناگهانی، پر از ذوق و احساسات نوجوانه تازه ای، میگوید: خیلی شبیه آدمهای کلاسیک و افسانهای رمانها و فیلمهایین..حتی فوق العاده تر از تمام تعریف هایی هستین که راجع به شما شنیدم..! و با احساس ستایش گری، به سر تا پای قامت بلند و کشیدهی کیاراد خیره میشود.. به راستی که کیاراد با آن قامت کشیده و نگاه قدرتمند نافذش، شبیه قهرمان های کلاسیک بود...