Inas
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
42 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های Inas
-
پارت ۱۲۵ ( میان تیغ و تپش) پلک های کیاراد خیلی آرام از هم باز شدند.. چشمان نیمه بازش با آن دید تار مانند، لحظهای روی صورت گریان و آشفتهی آیلا ثابت ماند.. با همان صدای ضعیف و گرفته، به سختی گفت: مگه نگفتم..از اون خونه بیرون نیا.. آیلا اشکهایش را پس زد: دارین خون از دست میدین.. کیاراد خواست صاف بنشیند، اما درد امانش نداد.. دستش را به دیوار چوبی گرفت، و نفسش را به سختی بیرون داد.. آیلا هراسان، به خود آمد و بازویش را آرام گرفت: تکون نخورین..خواهش میکنم.. نگاه کیاراد از گوشهی چشم، آرام روی صورت ترسیده و چشمان سرخ آیلا نشست.. چند ثانیه به او خیره شده بود.. سپس نگاهش را گرفت و با اخم خفیفی به بازویش نگاهی انداخت: بهت گفته بودم اونجا امنتره.. آیلا خودسرانه جواب داد: وقتی صدای تیر رو شنیدم، نمیتونستم دست روی دست بذارم و منتظر بمونم ببینم چطور میان سراغم.. کیاراد خواست چیزی بگوید، که ناگهان درد شدیدی در کتفش پیچید.. اخم کوتاهی کرد و سرش را لحظهای پایین گرفت.. آیلا وحشت زده نزدیکش شد: باید یکی رو خبر کنیم..باید کمکتون کنم.. آیلا نیمخیز شد که بلند شود، که کیاراد خیلی تند مچ دست ظریفش را گرفت..: نه! گرمای دستش، آیلا را میخکوب کرد.. و باعث شد بی اراده، نگاهش روی دست کیاراد که دور مچش حلقه شده بود، طولانی بیافتد... کیاراد با نیم نگاهی به آیلا، دستش را آرام رها کرد.. و صدایش هرچند ضعیف بود، اما هنوز همان اقتدار همیشگی را داشت.. : کسی که امشب شلیک کرد..مطمئن نشده مردم یا نه..ممکنه برگردن! قلب آیلا فرو ریخت.. ناخودآگاه سر چرخاند و به در نیمه باز کلبه نگاه کرد.. کیاراد نگاه از او نگرفت.. آیلا مجددا به کیاراد چشم دوخت.. اما با دیدن نگاه کیاراد که حتی در آن حال نیز آرامش را القا میکرد، جا خورد.. و نگاهش را به جایی میان کتف و بازوی کیاراد انداخت.. آرام و بی اراده زمزمه کرد: کی این کارو کرد..؟ نگاه کیاراد سرد شد.. و به طرف پنجره اتاق چرخید.. پس از چند ثانیه سکوت، آیلا بر این باور رسید که نمیخواهد با او چیزی را درمیان بگذارد.. پس لب فرو بست و زخمش را چشمی معاینه کرد.. اما با شنیدن جمله و لحن مرموز کیاراد که همچنان سرد بیان شده بود، نگاهش خیلی آرام بالا آمد و روی نیمرخ کیاراد نشست.. --کسی که از بودن من بیشتر از مرگم میترسه! دقایقی گذشت.. آیلا بی قرار در کلبه قدم میزد.. که کیاراد با چشمان بسته، تشر خفیفی زد: از سرو صدا خوشت میاد؟ آیلا انگشت به دهن گرفته و حالت متفکر به خود گرفته بود، که با تشر کیاراد دستانش را کنار بدنش مشت کرد: باید زخمتونو ببندم! صورت کیاراد به شدت رنگپریده و خسته به نظر میرسید.. و در نظر آیلا الآن وقت لجبازی و کل کل نیست! --با جون بیمارهات معامله میکنی...خانم پرستار؟ آیلا اخم ظریفی ناشی از کنجکاوی کرد و از حرکت ایستاد: منظورتون چیه؟! گوشهی لب کیاراد خیلی خفیف بالا رفت.. آیلا مصرانه کنارش نشست: نمیفهمم..یعنی چی؟ کیاراد چشمانش را خمارگونه باز کرد و از گوشه چشم به او نگاهی انداخت.. که در نگاه آیلا، بی اندازه جذاب به نظر رسید.. --هنوزم زیادی حرف میزنی.. اما نگاه آیلا به بازوی او و خونریزی آن کشیده شده بود.. بیخیال سر به سر گذاشتن کیاراد شد.. این مرد انگار نه انگار که داشت خون زیادی از دست میداد و موقعیت خطرناکی داشتند.. دخترک دست و پایش در آن کلبه و تاریکی اطرافش میلرزید.. اما آیلا خبر نداشت... خبر نداشت که، کیاراد تلاش میکرد ذهن دخترک ترسیده را از این اتفاقات رعبانگیز پرت کند..
-
پارت ۱۲۴ (میان تیغ و تپش) آیلا دل نگران در حیاط تاریک خانه آقای رحیمی، زیر درخت بلند و پرشاخه و برگ قدم میزد.. که از شدت باران در امان مانده بود.. دلهره بدی از سرشب به جانش افتاده بود و گویی قصد ترک کردنش را نداشت.. شنیدن آن صدای شلیک ها، قلبش را به گونه ای لرزانده بود که تمام جانش به رعشه بیافتد.. و بی اراده زیرلب ناباور زمزمه کند: نه..نه...اومدن.. دستان لرزانش را محکم به هم چسباند و درهم پیچید.. تمام فکرش به سوی کیاراد کشیده شد.. در دل نجوا میکرد: چجوری تونست من رو اینجا تک و تنها ول کنه و بره؟ دو روزه ازش خبری نیست..یعنی...یعنی رفته..؟ سر به آسمان میگیرد و نفس منقطعی میکشد: خدایا..آخه من تنها چیکار کنم..؟ فکری به ذهنش خطور کرد.. متفکر به در حیاط خیره شد.. تنها راهش این بود که به دنبال کیاراد برود.. تصمیم گرفت به آن کلبه برود.. در نظر خودش، پیش کیاراد جایش امنتر از این خانه بود! او با چشم و دل حمایت کیاراد را دیده و حس کرده بود.. پس وقتی کنارش باشد، اگر تمام دلاورها هم قصد جانش را بکنند، او به کیاراد اعتماد داشت..! خودش هم نمیدانست این اعتماد از کِی و کجا در قلبش ریشه دوانده بود.. به طرف اتاق مهمان که خوشبختانه بیرون از سالن اصلی خانه بود، برگشت.. با نگاهی جزئی به اتاق، شنل بافتنی سفید رنگی که گوشهی اتاق آویزان شده بود را برداشت و روی خود انداخت.. و سراسیمه کفشش را مجددا پوشید و پس از آنکه مطمئن شد کسی بیرون نیامده تا مانعش شود، به طرف حیاط دوید و بیصدا از خانه بیرون زد.. در کوچه قدم میزد و باران به صورتش شلاق میزد.. که صدای شلیک در شهر پیچید.. رنگ از رخش پرید و لبهای لرزانش از هم باز شد: خدایا.. نفسش از شدت ترس میلرزید.. دستانش را با حس سرمای تیزی درهم گره کرد و با تردید قدم برداشت.. ثانیه به ثانیهی قدم هایش با از نظر گذراندن اطرافش گذشت.. میترسید از آنکه در این تاریکی و دیروقت بودن شب، ناگهان کسی پشت سرش حضور داشته باشد.. و یا آنکه حدسش درست باشد و آن صدای شلیک برای اهالی این روستا نباشد، بلکه برای دلاورها باشد... اگر کیاراد رفته باشد چه..؟ اگر برنگردد؟ اگر بیایند سراغش و جانش را بی صدا بگیرند..؟ بغض و ترس همزمان گلویش را میفشرد.. اما برای آیلا، ماندن و بلاتکلیف بودن سختتر از رفتن بود... باران شدید خیابانهای تاریک را تاریکتر و دلگیرتر از همیشه نشان میداد.. به گونه ای بود، که گویی هیچ کسی در خیابان ها نبود.. دخترک با اضطراب غیرقابل وصفی، از گوشه های دیوارها و کوچه ها رد میشد و دستش را به دیوارها گاردطور میگرفت.. تا اینکه بالاخره کلبه را دید..و نفس لرزانی کشید.. تردید داشت..بیش از اندازه! مخصوصا که حالا نزدیک دم در کلبه شده بود و توانسته بود به سختی از بین آن دار و درخت و جنگل خوفناک و تاریک رد شود.. در کلبه نیمه باز بود.. هنوز میان افکار مشوش ترس و تردیدش درگیر بود، که با دیدن رد خون میان در شوکه شد و نفسش چندثانیه برید! مات و مبهوت فقط به خون خیره شده بود.. میان چشمانی که چهارتا شده بود و دستانی که میلرزید تا در را باز کند، مانده بود.. پاهایش سست شده بودند و برای شجاعت یاریاش نمیکردند.. برای وارد شدن نگران بود.. اگر کیاراد آنجا نباشد چه..؟ اگر کسی هنوز داخل کلبه پنهان شده باشد..؟ اما ترس از ندیدن کیاراد و آنجا تک و تنها ماندن در حالیکه نه راه پس دارد نه راه پیش، برای آیلا بدتر بود! نفسش را لرزان بیرون فرستاد.. جرأت و قدرتش را در مشت کردن دستانش جمع کرد.. و خیلی ناگهانی در را آرام باز کرد و به داخل سرک کشید.. قلبش بی وقفه تند میزد.. نور ضعیف شومینه و صدای خشخش چوبهای آتش، توجهش را جلب کرد.. اما... همان نور ضعیف کافی بود تا متوجه چهره مردی شود که بی رمق به دیوار تکیه داده و چشم بسته است.. چشمان آیلا وحشت زده از هم باز شد.. گویی ترس را از یاد برده باشد.. به سوی کیاراد دوید و کنار او روی دو زانو نشست: آقای دلاور..؟ آقای دلاور صدامو میشنوین..؟ دست های سرد و یخ زدهاش را محتاطانه روی صورت او گذاشت: خواهش میکنم چشماتونو باز کنین.. اما کیاراد، هیچ واکنش نشان نمیداد.. آیلا روی صورت او خم شده بود و وچهار چشمی به او خیره شده بود..منتظر واکنش کوتاهی از سوی او بود.. اما باز هم هیچ علامتی از سوی کیاراد دریافت نکرد.. اشک در چشمان معصومش حلقه زد.. و پشت بندش هق خفیفی زد و سرش به پایین خم شد: نه..نه..خواهش میکنم تنهام نذارین..من..من روی قول شما حساب کرده بودم.. سر بلند کرد و هق بلندتری زد: نباید تنهام بذارین.. کیاراد از درد، نفس سنگینی کشید.. و چشمان و لبانش را محکم به هم فشار داد.. آیلا خیلی سریع نگاهش به او کشیده شد..
-
پارت ۱۲۳ ( میان تیغ و تپش) باران بی رحمانه روی سقف چوبی کلبه میکوبید.. مه غلیظ جنگل اطراف کلبه، لابه لای درختان تنومند و استوار خزیده بود.. نور چراغ های ماشین شاهرخ که دور از کلبه، اما دقیق رو به روی آن متوقف شده بود، همانند سایهای شوم در بین آن تاریکی حس میشد.. شاهرخ کنار ماشین ایستاده بود. با آن پالتوی بلندی که از خیسی باران سنگینتر شده بود.. و سومین سیگار میان انگشتانش را دود میکرد.. که حالا رو به اتمام بود.. نگاه شاهرخ ساعتها میخکوب آن کلبه شده بود.. جایی که کیاراد وجود داشت و آرام نفس میکشید.. سپهر هراسان به او نزدیک شد: آقا، مطمئنید تنها هستن؟! شاهرخ پوزخند سردی زد.. --کیاراد همیشه تنها میمونه چون ادعا داره از هیچکس ترسی نداره...همین اعتماد به نفسش یه روز نابودش میکنه! سپهر کنجکاو پرسید: دختره چی میشه..؟ شاهرخ نگاهش را لحظهای از کلبه نمیگرفت.. و صدایش سردی عجیبی داشت: تا وقتی کیاراد نفس میکشه همه چی دور اون میچرخه...دختره فعلا اهمیتی نداره..! ساعاتی بعد، جنگل در سکوت عمیقی فرو رفته بود.. و تنها صدای باد میان درختان، و قطرات باران روی کلبه شنیده میشد.. کیاراد پس از روشن کردن شومینه، با فکری مشغول به کنار پنجره آمد و بی هدف به جنگل و تاریکیاش زل زد.. این قضیه بیشاز آنچه فکرش را کرده بود، طولانی شده بود.. و باید یک فکری برایش میکرد! ناگهان صدایی میان جنگل پیچید: کمک...کمک کنید.. و صدای شلیک پیاپی در گوش اکثر اهالی روستا پیچید.. ابروهای کیاراد، کنجکاو درهم رفت..! صدای یک مرد بود.. اما در نظر کیاراد این صدا طبیعی به نظر نرسید! سری کج کرد و زیرکانه نگاهش را میان جنگل گذراند.. دستش ناخودآگاه اسلحه پشت کمرش را لمس کرد.. و چند قدم به جلو برداشت.. که دوباره همان صدا تکرار شد: توروخدا کمک کنید..کممک! در کلبه را بازکرد.. قامت بلند کیاراد برای شاهرخی که با دقت نظاره گر بود، میان در نمایان شد.. با حس حرکتی کوتاه میان درختان، نگاه کیاراد تیز شد.. فقط یک سایه بود..! اما همان برای کیاراد کافی بود که بفهمد یک تله است...! و بی معطلی خودش را کنار بکشد و نگذارد به سوی هدف نشانه گرفته شود! کنار کشیدن کیاراد، همزمان شد با ماشه کشیدن سپهری که به هدف نخورد.. و باعث شد سپهری که درنظر خیلیها حرفهای بود، پر حرص" لعنتی" زیرلب بگوید.. صدای شلیک گویی جنگل را لرزانده باشد.. و دل و جان آیلایی که بی قرار در حیاط خانه قدم میزد، را بد لرزاند و شوکه کرد.. گلولهی منحوس، به جای قلب کیاراد، از جلوی کتف او رد شد.. و در گوشت بدنش فرورفت و آن را سوراخ کرد.. درد تا عمق استخوانش نفوذ کرد.. نفسش لحظهای متوقف و سنگین شد، اما تعادلش را حفظ کرد و از دست نداد! دست روی کتف خون آلودش گذاشت و اندکی فشرد، اما نگاه تیزش همچنان بین درختها در جستجو بود.. اما چیزی دستیگرش نشد! لب برهم فشرد و چند ثانیهای چشم فرو بست..برای بازگرداندن آرامش..! زانوهایش اندکی سست شد.. که باعث شد تند به خود بیاید و به طرف شومینه گام سختی بردارد.. کنار شومینه نشست، و سرش را به دیوار چوبی تکیه داد.. نیم ساعتی گذشت.. خون از میان انگشتانش چکه میکرد و کف کلبه را با بیرحمی رنگی میکرد.. پاهایش را دراز کرده بود و به دلیل خون زیادی که از دست میداد، بیحالتر شده بود.. نفس هایش سنگین و بریده شده بودند.. و چهره اش به سفیدی میزد.. اما هنوز سعی در حفظ خودش و هوشیاریاش را داشت! اما خون زیادی از دست داده بود.. که باعث شد پلک هایش بی آنکه بخواهد، آرام روی هم بیافتند...
-
پارت ۱۲۲ ( میان تیغ و تپش) مهربان نگاهم کرد و دستش را روی شانهام گذاشت: نگو اینحرفارو دخترم..خدا خودش میدونه که مثل دخترای خودم مراقبتم..خودمم نمیدونم چرا این حس خوب رو بهت دارم..از همون روز اولی که دیدمت، به دلم نشستی و قلب و نیت پاکت رو از چهره معصومت تشخیص دادم.. چقدر این زن خوب و مهربان بود..واقعا فرشته بود! هرچقدر از او تشکر میکردم، باز هم نمیتوانستم لطفش را جبران کنم... از زبان راوی شاهرخ ماشین را جای مرموزی از روستا متوقف کرد، و همانطور که به رو به رو زل زده بود با لحنی سرد خطاب به سپهر گفت: اگر کاری که گفتم رو تمیز انجام بدی، مطمئن باش پاداش خوبی از من دریافت میکنی! و پس از مکث کوتاهی ادامه داد : اما در غیر اینصورت..... به سوی سپهر چرخید.. کمی خود را به او نزدیک کرد و چشمان خشمگینش را در نگاه ترسان سپهر همانند چاقوی تیزی فرو کرد.. لحنش به لحن زمختی تبدیل شد و از لای دندان غرید: اگر یه جای کار گندی بزنی، کارت تمومه! تمام استخوانها و چشمان سپهر لرزید و بی اراده کمی به در ماشین چسبید.. --چشم آقا..مطمئن باشید طبق دستور شما عمل میکنم! حالت چهره شاهرخ با دیدن ترسی که در تک تک کلمات سپهر نهفته بود، از خشم به لبخند کریهی تبدیل شد.. همین را خواسته بود! و سرش را به نشانه "آفرین" تکان داد: خوبه...خوبه! گوشی شاهرخ لرزید، و با دیدن نام پدرش، لبانش را با زبان تر کرد.. صدایش را صاف کرد: بله؟ نادرخان متعجب پرسید: کجایی شاهرخ؟! --یک کاری برام پیش اومد، چطور مگه؟ نادرخان عصبی نفس کشید: پرسیدم کجا..؟! شاهرخ متقابلا غرید: یه روستای دور افتاده.. و پر کینه و لذت ادامه داد: قبلش یک کار مهمتری دارم که باید تموم بشه.. بعد..... -- دختره؟! اون چیشد پیداش کردین؟ شاهرخ دهانی کج کرد و چشمانش را محکم روی هم فشار داد: هنوز نه! نادر تاکیدوار گفت: میدونی که اینبار فیروز خودش شخصا دستور داده.. و تنها کسی که فیروز اون رو مناسب این کار دونسته، خودت بودی شاهرخ! این یه فرصته، سعی کن موفق بشی.. شاهرخ از اعتماد پدرش، قدرت و اعتماد کاذبی کسب کرده بود: همینطوره..اینبار کیاراد برکنار میشه..و من میشم خان دلاورها...من! نادرخان لبخند شیطانی برلب داشت: من بهت ایمان دارم پسرم..قدرت ما دست اون دختره..اون مسیر تورو تعیین میکنه! شاهرخ لب برهم فشرد: هرچند مسیری که دست اون دختر سرتق افتاده سخته، ولی از پسش برمیام.. اینبار مطمئنم کیاراد نمیتونه جلوی من و کاری که میخوام انجام بدم رو بگیره! -- چطور مطمئنی؟ شاهرخ خیلی رک و پرحسادت، فکش را روی هم فشار داد: اول کیاراد رو نیست و نابود میکنم..بعد دختره رو! نادرخان، مات ماند.... لحظهای سکوت میان مکالمه آنها افتاد.. که نادرخان، دست لرزانش گوشی را محکم چسبید: تو..تو گفتی چیکار میکنی؟! تو چی گفتی؟ شاهرخ از رو نرفت و خونسرد گفت: خیلی مزاحم کارهام میشه..از سر راهم برش میدارم! نادرخان مشتی به دیوار کناریاش کوبید و تشر بلندی زد: توو غلط کرردی!! عقل توکلهت نیست..؟؟ و داد بلندی زد: اون پسر فیروزه!! از همه مهمتر اون یک خاانه...! تو با چه قدرتی انقدر راحت میگی میکشمش؟! هاا؟ یک خاان رو میخوای بکشی..؟! شاهرخ متقابلا نعره کشید: چون تنفر یک نوع قدرته!! اون تمام زندگی مارو توی دستش گرفته..حتی زندگی و عقل فیروزخان رو! اون از جنس ما نییست..نییست! نباید خان باشه! من باید خان میشدم..میفهمی؟! چهره سرخ شدهی نادرخان گویای عصبانیت شدید او بود.. دندان برهم سایید: خودت رو از اینکار میکشی کنار..وگرنه مرگت توسط فیروز و مردم حتمیه! احمق، مگر نمیدونی مردم کسی که به خانشون بی احترامی کنه رو میکشن..چه برسه به یک جنایت!! کشته میشی..بفهم! اما شاهرخ تند گوشی را قطع کرد و به مکالمه خاتمه داد.. نادرخان، دستی به قفسه سینه ملتهبش کشید.. دستی به پیشانیاش گرفت، و درمانده روی مبل کناریاش افتاد..
-
پارت ۱۲۱ ( میان تیغ و تپش) شب از نیمه گذشته بود.. روی تراس ایستاده بودم و ساعتهاست که نگاهم میخکوب آن کلبه نه چندان دور شده بود.. که حالا چراغش روشن بود و از فکر اینکه کیاراد نرفته باشد، امیدم ذره ذره برگشته بود.. و یک کورسوی امید در دلم افتاده بود.. تنها صدای باد تند و وحشی درختان اطراف خانه و زوزهی گرگ ها شنیده میشد.. هوا اینجا بیشتر سرد شده بود و پتوی روی شانههایم را کمی به گردنم نزدیک کردم و با دو دستم آن را زیر گردنم محکم کردم.. چراغ کلبه خاموش شد و دل من از تنهایی گرفت.. آه عمیقی کشیدم.. گویی که با نگاه به آن کلبه و چراغ روشن، مطمئن میشدم از دور مراقب من است.. غمگین شده به داخل اتاقم برگشتم.. یاسمین رفته بود و به گفته خودش فردا سری خواهد زد.. هرچند صمیمیت زیادی هنوز بین ما شکل نگرفته بود، اما همصحبت خوبی بود و کنارش حس بهتری داشتم.. فکر عمه یک لحظه از دهنم نمیرفت.. نکند اتفاق بدی برای او افتاده باشد و من همچنان بی خبر ماندهام..؟ آه خدایا.. چرا این کابوس مخوف زندگی من تموم نمیشد..؟ عقلم به کم آوردن من نهیب میزد! به راستی که من با خودم چه فکری کرده بودم..؟ یک رابطه عاشقانهای که مانند قصهی افسانهها پیش برود و به هر ساز من برقصد..؟ لحن تیز خاتون در ذهنم تداعی شد.. "تو یکی زیادی رؤیا پردازی..این طرز فکرتم میذارم پای عقل تازه به دوران رسیدهت که خیال میکنه میتونه عین قصه رمان ها و کتاب ها زندگی آدم ها رو متحول کنه..." و صدایش مثل پتک به سرم کوبیده شد.. امشب گلویم میخواهد از شدت بغض پاره شود.. حس خارج و دور شدن از زندگی قبلیام، دارد جان مرا به تدریج میگیرد.. چشمان سرخ شده از فشار بغض را به سقف میدوزم و تند پلکهای مکرر میزنم.. هنوز مقاومت میکردم...حتی در برابر خودم! شاید تنها اشتباه من، جدی نگرفتن احساسات قلبم بود.. کاش همان لحظه به تشر احساسم گوش کرده بودم.. احساسی که خطر و ترس را فهمیده بود! اما دربرابر کله شقی من باخته بود... ** با تنی کوفته و گرفته، در جای خود نشستم.. شاید روی هم فقط دو ساعتی خوابیده باشم. که تمامش با اضطراب و فلجخواب گذشت.. بلند شدم و کمی سر و وضعم را جمع کردم که با یادآوری کلبه، تند به سوی تراس قدم تند کردم.. با چشمان کنجکاوی کلبه و اطرافش را میپاییدم.. به سختی میتونستم ببینم.. چشمانم را باریک کرده بودم.. اما چیزی عایدم نشد.. چرا به من سر نمیزد..؟ یا حال مرا میپرسید..؟ چه انتظاری دارم؟ آن مرد یک کلام گفته بود که نجاتم میدهد، و دلیلی نداشت ثانیه به ثانیه به انتظار او بنشینم یا از تک تک رفتارهای او دلخور شوم... به کمک فاطمهخانم دست و صورتم را شستم و در آماده کردن صبحانه به کمک او میرفتم.. که امیرحسین را دیدم، در هال نشسته بود و کتابی را مطالعه میکرد.. سلام آرامی دادم که لبخند مهربانی زد: سلام، صبح شما به خیر.. لبخند خفیفی زدم و داشتم از کنار او رد میشدم.. اما برای علاقهمند به کتاب، کنترل کردن کنجکاوی بسیار کار دشواری محسوب میشد.. مجددا به طرف او چرخیدم... که متوجه شد و منتظر و سوالی سر از کتاب بالا گرفت و نگاهم کرد.. خیلی جدی پرسیدم: ببخشید، چه کتابی مطالعه میکنین..؟ کمی متعجب خیرهام شد و سپس لبانش به لبخند عمیقی از هم باز شد.. و کتاب را بالا گرفت و برگرداند.. سرم را تکان دادم: این کتاب فوق العادهست.. او نیز جدی به کتاب زل زد و تایید کرد: بله همینطوره..بار دومه که میخونمش..هربار که بخونم متوجه میشم که نویسنده به چیزهای عمیقتری اشاره کرده! با آمدن فاطمه خانم، بحث درباره کتاب را تمام کردیم و همزمان که به طرف او میرفتم تا کمکش کنم، امیرحسین نیز کتاب را بست و بلند شد: چرا صدام نکردی مادر؟ و فلاسک چایی و سینی را از دست مادرش گرفت: بده خودم میبرم شما بشین.. فاطمه خانم گل از گلش شکفت و با نیمنگاهی به سوی من، تشکر کرد: قربونت برم پسرم..خیر ببینی...خودت هم که کلی خسته میشی دورت بگردم.. خیلی قشنگ بود اون صحنهای که مادر و پسر به همدیگر در کارهای خانه کمک میکردن.. یاد حرف عسل افتادم که همیشه به من و نازیلا میگفت: مرد باید جوری دوستت داشته باشه که توی کارهای خونه کمکت کنه..اینو ازدواج کنین میفهمین چقدر کمیابن! و ما به حرفش خیلی بیربط میخندیدیم.. بعد از صبحانه به اصرار خودم، ظرفها را شستم.. که ثانیه به ثانیهش با بیان شرمندگی و معذب بودن فاطمه خانم گذشت.. و من مرتب اعتراض میکردم.. : توروخدا اینجوری با من رفتار نکنین منو بیشتر از این خجالت زده نکنین..شما این دو روز سنگ تموم گذاشتین و من بابت همه چی ازتون ممنونم..هرچند شستن این چند تیکه ظرف کاریرو جبران نمیکنه...
-
پارت ۱۲۰( میان تیغ و تپش) روی تراس اتاق مهمان ایستاده بودم.. اتاقی که از بدو ورود چشمم را گرفته بود و جدا از سالن بود.. از دور کلبه را دید میزدم.. چراغ کلبه خاموش بود.. دروغ گفته بود.. دروغ گفت.. کیاراد رفته بود.. گفته بود، آن کلبه را میبینی؟ من همانجا هستم.. خیلی نزدیک.. گلویم بغض سنگینی را داشت تحمل میکرد.. من چرا آنقدر پر اطمینان به او اعتماد کردم..؟ اشک به راه افتاده از چشمان تر شدهام را با تیزی ناخنم گرفتم.. لبانم را برهم فشار دادم.. باز هم باید صبور و قوی بود..! تقهای به در اتاق زده شد..خودم را سریع جمع و جور کردم و لبخند مضحک تلخی بر لب نشاندم..: بفرمایین! یاسمین دم اتاق ایستاد که دخترش از لای در نگاه کرد.. --عزیزم بیا شام حاضره.. خیلی معذب بودم..: نوش جان..من راستش..میل ندارم.. اخم تصنعی کرد: ما اینجا این اخلاق رو نداریم..یکی بگه میل ندارم بزور میکشونیمش سر سفره..حالا خود دانی! به کمک آنها رفتم و سفره را پهن کردیم.. که مرد جوانی، در حالیکه که صورتش را با حوله کوچک خشک میکرد وارد سالن شد.. همان جا نگاهش به من خورد.. خجالت زده آب دهانم را قورت دادم و نگاه گرفتم.. هول شده بودم..باید سلام میکردم؟! خب قطعا! مجددا به او که هنوز متعجب، و حوله به دست به من خیره شده بود نگاه کردم.. --سلام.. به خود آمد و محجوبانه نگاه گرفت: سلام علیکم..خیلی خوش آمدین.. یاسمین از راه رسید :دختر بشین چرا من رو بیشتر معذب میکنی نمیذاری باهات راحت باشم.. سر بلند کرد: عه داداش؟ کی اومدی نفهمیدیم! گمونم امیرحسن باشد! یاسمین به سوی او رفت.. و گرم بغلش کرد: دلتنگت بودم خییلی..چرا دیر به دیر به من سر میزنی بی معرفت؟ از آن ها نگاه گرفتم و به آشپزخانه برگشتم.. : فاطمه خانم، توی زحمت افتادین.. اخمی تحویلم داد: از این حرفت ناراحت شدم..دیگه تکرارش نکن! خندیدم: چشم..فقط بنشینید زیاد کار نکنید، تا من هم معذب نباشم.. همانطور که ظرف سالاد را میبرد سری به نشانه تاسف تکان داد.. سر سفره هربار که نگاهم را بالا میبردم، با امیرحسن چشم در چشم میشدم.. نگاه بدی نداشت، اما نگاه او شبیه یاسمین، کنجکاو بود.. داشتم به چیزهایی شک میکردم.. شاید کیاراد برای آنها مهم بود و دلیل وجود من، یا آشنایی من با کیاراد برایشان عجیب بود! یاسمین مدام ظرف غذای من را پر میکرد: بخور امانتی کیارادی..چیزیت بشه یقه مارو میگیره.. متعجب نگاهش کردم.. فکر میکردم از شدت کینه این حرف را زده باشد.. اما با خندیدن همهی آنها و حتی خود یاسمین، تعجبم بیشتر شد! و بالاخره صدای آرام امیرحسین را شنیدم: دوران تحصیل، هر اتفاقی توی دانشگاه میافتاد، یقه من رو میگرفت..میپرسیدم چرا؟ میگفت انتظارم از تو بالا بود! یاسمین لقمه در دهان سری تکان داد و گفت: کیاراده دیگه! همگی خندیدند.. تعجب من را که دیدند، بعد از شام خلاصه وار برایم همه چیز را تعریف کردند... شاید باید گفت، خانواده دوم کیاراد، این آدمها بودند.. همین خانه..همین آدمهای پرمحبت و دارای قلب پاک.. اینطور که فهمیدم کیاراد با یاسمین از نوجوانی کل کل داشتند.. و محبت یاسمین به او کاملا خواهرانه بود.. و زمانی که یاسمین به من گفت" قیافه غربیات کنجکاوم کرد که پرسیدم از کجا میای..گفتم نکنه کیاراد زن خارجی گرفته نمیخواد صداشو دربیاره" من از ته دل خندیدم.. پس کیاراد داروسازی هم خونده..عجیب بود! اما عجیبتر این بود که انصراف داده بود.. و دلیلش را حتی خود امیرحسین نمیدانست.. امیرحسین میگفت فقط چند ترم بیشتر نمانده و بعد از انصراف به لندن برگشته و ماندگار شده.. جرأت پرسیدن سوالی را نداشتم.. راستش نمیخواستم در نظرشان دختر فضولی به نظر بیام..
-
پارت ۱۱۹ ( میان تیغ و تپش) آقای رحیمی قبل از رفتن به طرف در، پر اطمینان نگاهم کرد و چشمانش را آهسته روی هم گذاشت.. اگر میگفتم آرام شدم، دروغ محض بود... فاطمه خانم کنجکاو و گنگ به من و آقای رحیمی نگاه میکرد. گمونم از قضیهی من خبر نداشت! تا صدای باز شدن در، گویی این ثانیه ها، برای من مثل سالها گذشت.. کمی روی زانو بلند شدم و درحالیکه پوست لبم را میجویدم از پنجره بزرگ هال، حیاط را نگاه کردم.. که دختری غرغرکنان وارد سالن شد.. خیالم که راحت شد، نفس آسوده ای کشیدم که از چشم فاطمه خانم دور نماند.. سر جایم تقریبا بی حال ولو شدم.. هنوز دستم میلرزید.. آرام دستانم را مشت کردم و کنار بدنم قرار دادم که دور از چشم باشند.. اما من دوست داشتم او بیاید.. من کنار او آرامش را بیشتر احساس میکردم.. وجود او خود امنیت واقعی بود.. اما....راحت گذاشت و رفت.. شاید هم بیخیال من شده باشد...؟ به دختری که کفش های بچه های قد و نیم قدش را در میآورد و هنوز پیش خانوادهاش گله میکرد دقت کردم.. از همان دور میشد فهمید که قیافه بامزه و دلنشینی دارد.. آرام نالید: بخدا هربار من باید از کوچه ها جمعشون کنم مامان..خسته شدم..من نمیدونم اینا اینهمه انرژی رو از کجا میارن آخه؟ و دست پسر تقریبا شش ساله، و دختر سه سالهاش را گرفت و وارد شد: میبینی؟ الآن آراد سرما خورده.. از بیمارستان میاییم..دیشب که بارون بود دیدی چه بارون تندی بود؟ آقا آراد داشتن با دوستاشون توی کوچه فوتبال بازی میکردن! پسرک سرفهای کرد که ناخودآگاه درد قفسه سینهاش را حس کردم و صورتم جمع شد.. --مامان خب حوصلهم سر رفته بود.. دختر فاطمه خانم که حدس میزدم باید یاسمین باشد، نگاه تندی به او انداخت که پسرک خیلی آرام، سر پایین انداخت.. دختر کوچکاش زود متوجه من شده بود و با چشمان درشت مشکیاش من را میکاویید.. چشمکی براش فرستادم که خجالت زده خندید و پشت مادرش پنهان شد.. فاطمه خانم لبخند عمیقی زد و بچه ها را بغل کرد و بوسید: خوش اومدین عزیزای دل مادر.. از جا بلند شدم و یاسمین متوجه من شد.. عکس العمل جالبی داشت.. ابتدا چشم درشت کرد، و سپش لبخند پت و پهنی زد: عه! مهمون داریم مامان؟ نگفته بودی! به طرفم آمد و همانند مادرش، گرم روبوسی کرد.. اما اضطراب اجتماعی یاسمین صفر بود..برعکس من! -- خب بشین ببینم کی هستی دختر..من ندیدمت اینطرفا! خندهام را قورت دادم و سر جایم نشستم: اهل این روستا نیستم.. فاطمه خانم کنار دخترش نشست و با نگاه خاصی به من گفت: از آشناهای دور کیاراد خان هستن.. یاسمین متعجب به مادرش چشم دوخت: کیاراد برگشته؟! --آره..دقیق نمیدونم کی برگشته ولی دیشب پدرت اونو دیده..این دختر رو به ما سپرده تا چند روز مراقبش باشیم.. یاسمین نگاه دقیقی به من انداخت.. احساس کردم نگاهش حرف ناگفته داشت.. آهانی گفت و متفکر به من نگاه کرد.. : از کجا میای؟! فاطمه خانم سرفه مصلحتی کرد: یه لحظه با من بیا دخترم.. اتفاقا من احساس بدی نسبت به یاسمین و سوالات کنجکاوش نداشتم..! اما مطمئنم پشت این کنجکاوی، دلیلی وجود دارد! یاسمین لبخندی زد، و بی میل بلند شد و پشت سر مادرش به آشپزخانه رفت.. پس یادم آمد..اسمش کیاراد بود..! کیاراد با این خانواده تا چه اندازه صمیمی است، که دختر بزرگشان او را با نام کوچک صدا میزد..؟!
-
پارت ۱۱۸ ( میان تیغ و تپش) به کمک آقای رحیمی، وارد حیاط کوچک و باصفای آن ها شدم.. نگاه کلی انداختم.. حوض، باغچه، تاب گوشه حیاط..همه و همه من را به یاد خانه پدربزرگم انداخت.. بوی خاطرات به مشامم خورد و باعث شد اندکی چشم برهم بگذارم.. که صدای زنی را شنیدم: بیا دختر جان..بفرما خوش اومدی عزیزم..چرا دم در وایستادی؟! و سراسیمه به طرف من آمد و صمیمانه با من روبوسی کرد.. و من پکر و غمگین، انتظار این همه صمیمیت را نداشتم.. وگرنه به اجبار یک لبخند و رفتار گرمی از خود نشان میدادم.. آن زن مهربان دستش را نرم پشت کمرم گذاشت و به طرف داخل خانه هدایتم کرد: هوا سرده لباست هم نازکه..بریم داخل یک چایی داغ دم کنم بخوری گرم شی.. اما من تمام فکر و ذهنم پیش آن مرد بود که بالاخره موفق شده بود مرا قانع کند که اینجا بمانم.. و رفته بود.. با دیدن پله هایی که از تمیزی برق میزد، متوجه شدم بدون کفش وارد خانه میشوند.. کفشهایم را درآوردم که زن لبخند محجوبی زد.. چند پله بالا رفتیم و سردی آنها حس لذتبخشی به من القا کرد.. کنار ستون پله ها گل و گیاه با سلیقه متفاوتی چیده شده بود.. و دم در سالن یک فرش نیم متری سنتی، که شبیه رنگ عقیق سرخ بود، پهن شده بود.. کنار در سالن، اتاقی آن گوشه و جدا قرار داشت که به بیرون حیاط و خیابان ها دید داشت.. با صدای تعارفشان به داخل خانه، چشم از کنجکاوی برداشتم و خجالت زده وارد سالن شدم.. یک سالن ساده اما بسیار گرم و دلنشین.. حس خوبی دریافت کرده بودم.. چرا که من توی همچین خانه های کوچک و ساده، اما گرم و پر از عشق بزرگ شده بودم.. زن که حالا فهمیده بودم فاطمه نام بود، کنار من نشسته بود و از تمام زندگیاش میگفت.. اخلاق خوبی که من داشتم، همیشه و درهمهی مواقع، دو گوش شنوا داشتم برای شنیدن صحبتها، ذوقها و یا درد دل آدم ها... فاطمه خانم، قوری را از روی بخاری برداشت و آرام در استکانهای باریک که خال های قرمز داشتند ریخت: امیرحسین برعکس خواهرهاش بود..اون خیلی آروم ساکته..ولی زلزلهی خانه نادیاست که فعلا دانشگاهه و خونه بدون اون سوت و کوره.. آهیکشید و لبخندی زد: نبودش توی خونه زود حس میشه.. با لبخند کنجکاوی پرسیدم: نادیا چی میخونه؟ ذوق کرد و گفت: ادبیات میخونه..علاقه زیادی به این رشته داشت.. و به خواست خودش، مفتخر ادامه داد: امیرحسین داروسازی میخونه... یاسمین به درس علاقه نداشت بیشتر سمت هنر بود.. ابروهایم بالا پرید و این مادر را تحسین کردم: شما یک مادر نمونه و با استعدادین.. ماشالا بهتون از همه رشته ها و زمینه ها هم سر در میارین...جای تشویق دارین.. خندید و چال گونه تپلش نمایان شد: قربونت دخترم..حالا اگه بچه هام بودن به هر کلمهای که میگفتم میخندیدن و ایراد میگرفتن.. متقابلا خندیدم: همه بچه ها اینجورین..خودمم به عمه خودم گیر میدم..اما مطمئن باشید در دل تحسینتون میکنیم.. واقعا کنار این خانواده من تمام دغدغه های زندگیمو از یاد برده بودم.. مخصوصا که آقای رحیمی مرتبا با کیسههای پلاستیک خوراکی میآمد و من را بیشتر شرمنده این محبت میکرد.. گرم صحبت بودیم که صدای در خانه را شنیدیم.. دلهره قلبم را چنگ زد.. و ناخودآگاه کمی در جای خود گارد گرفتم..
-
پارت ۱۱۷ ( میان تیغ و تپش) منم متقابلا، برخلاف حرص درونیام، خودم را بی تفاوت جلوه دادم: اشتباه میکنین.. شاید برای آدمایی مناسبه که بلد نیستن جواب بدن! نمیدانم چرا.. اما از کل کل کردن با او لذت برده بودم.. وقتی سنگینی نگاهش را حس کردم، مغرورانه سر بالا انداختم و آرام به سوی او چرخیدم.. تمام اجزای صورتم را با خنده خفیفی که آن را جمع کرده بود، با نگاه کوتاهی از نظر گذراند.. اخم ریزی کردم و سوالی سرم را تکان دادم: حرفم در نظر شما خنده دار اومد؟ دوست داشتم باز هم با من بحث کند.. باز هم جواب دهد.. آن دو جمله کوتاهی که از او دریافت کرده بودم، بی نهایت برای من مشتاق بحث و صحبت کم بود... خواستم چیزی بگویم، که مرد مسنی به شیشه طرف او زد.. لبخندش عمیق شد..گویا منتظر همان مرد مسن بود..! بی معطلی در ماشین را باز کرد و پایین رفت.. که صدای اعتراض مرد را شنیدم: خواهش میکنم آقا..شرمندم میکنید..هوا سرده.. سوز تیز سرما خیلی زود به گرمای ماشین هجوم آورد.. بهخاطر بخاری ماشین من تمام مدت حتی یادم نبود زمستان است.. و تنها با یک ست نه چندان ضخیم آمده بودم... اما اینروزها که دغدغهی من سرما نبود... با آن مرد سلام و علیک صمیمانهای داشت.. دروغ چرا، اینکه آنقدر متواضعانه از ماشین پیاده شد، در نظرم خیلی پُرمهرانه آمده بود.. دقایقی با صحبت آن ها گذشت.. و من بی هدف جایی که ایستاده بودیم را از نظر میگذراندم.. که سوار شد و بی مقدمه گفت: پیاده شو! گنگ نگاهش کردم: کجا؟ با نگاه، اشاره کوتاهی به آن مرد انداخت که بیرون از ماشین با لبخند اطمینان بخشی منتظر بود.. --سپردم خانواده آقای رحیمی مراقبت باشن..خودت بری میفهمی! سرم را به طرفین تکان دادم و صدایم از ته چاه میآمد: نه..من جایی نمیرم..هرجا خودت بری منم میام..تنهایی جایی نمیرم.. سعی کرد مثل همیشه آرامشش را حفظ کند: دخترخوب، این خانواده هم مثل خودم مراقبتن! خودم را بی اراده به شیشه چسباندم و در چشمانم التماس ریختم: نمیخوام برم..خواهش میکنم بذار منم باهات بیام..هرجا باشه..قول میدم دیگه پرحرفی نکنم و سوال نپرسم... کلافه از من نگاه گرفت و به مرد خیره شد.. اما معلوم بود حواس او جای دیگریست.. دستش روی فرمون اندکی مشت شد.. و پر واضح بود دنبال جملهای است که بتواند قانعم کند! صدایش را آرام، اما سنگین شنیدم: جایی که من میرم، موقعیت امنی برای تو نداره!
-
پارت ۱۱۶ ( میان تیغ و تپش) کنارش در ماشین نشستم و در را بستم.. مضطرب نگاهش میکردم و تلفن همراهش را به سویش گرفتم.. --خیلی ممنون.. که همانلحظه تلفنش زنگ خورد و هر دو نگاهمان به صفحه گره خورد.. نام متین که با حروف لاتین نوشته شده بود، روی آن خودنمایی میکرد.. یک دستش را به پشت صندلی من گرفته بود، و با دست چپش فرمون ماشین را چرخاند و به عقب نگاه کرد.. -- گوشی رو جواب بده، بذار روی اسپیکر! کاری که گفت را انجام دادم.. صدای متین پر دلهره اما جدی در ماشین پیچید: آقا..شاهرخ فهمید دختره خونهی باغ مخفی شده... همین الآن دو ماشین از عمارت بیرون زدن.. اینبار فیروزخان خودشون دستور شلیک دادن! من از فرط ترس، تکتک کلماتش را از بر شده بودم و صدای متین در سرم اکو میشد.. با چشمان گرد شدهای به مرد کناریام چشم دوختم.. حس کردم کمی فکش را فشار داد.. چشم بست و نفس کوتاهی کشید.. و موقعی که چشمانش را باز کرد، نگاهش در نگاه لرزانم قفل شد.. اما به غم و ترس چشمانم اهمیتی نداد و بی تفاوت، ماشین را خیلی تند به حرکت در آورد.. روی صندلی خشک شده بودم و تنها به مسیر جادهی نامعلوم رو به رو زل زده بودم.. هیچ حرفی میان ما رد و بدل نشد.. گویی هر دو در افکار مختلف به سر میبردیم.. او هر از گاهی کنجکاو از آینه بغل ماشین، پشت سرش را از نظر میگذراند.. منم به تبعیت از او، سرم مدام بین تمام جهات، هراسان میچرخید.. دهانم از شدت استرس خشک شده بود و با قورت دادن آب دهانم، درد خشکی گلویم را حس میکردم.. تمام عمرم چنین اضطراب وحشتناکی را هرگز تجربه نکرده بودم... تلفنش را همان لحظه خاموش کرده بود.. و با نیم نگاهی به او، متوجه اخم بین ابروهایش شده بودم.. همان اخم کفایت میکرد تا جرأت پرسیدن هیچ سوالی را نداشته باشم! نگاهم را از او گرفتم و مجددا به جاده دوختم.. پاهایم میلرزید.. آفتاب داشت غروب میکرد و نور خفیفش را به تاریکی واگذار میکرد.. ساعتی بعد، ماشین را وارد یک جاده نه چندان باریک کرد.. جاده گل خشکی داشت و پر از سنگریزه هایی بود.. با هر حرکت ماشین نگاهم به دره های کنار جاده میافتاد.. عجب جای پر رمز و رازی! به سختی از آن جاده عبور کردیم و با گذر از برگ درختان بلندی که مانع دیدمان شده بود، درنهایت توانستم روستای کوچک مقابلمان را ببینم.. بالاخره لب باز کردم: اینجا کجاست؟ به نظر میآمد قصد نداشت به سوالم پاسخ دهد.. من هم پافشاری کردم: اینجا کجاست؟! ماشین را کناری متوقف کرد و نیم نگاهی به آینه بغل انداخت.. همانقدر بی تفاوت! نفس عمیقی کشیدم و از او نگاه گرفتم.. --تا وقتی جواب ندین من همچنان میپرسم! برخلاف انتظار، نیم نگاهی به سویم روانه کرد.. و سپس نگاهش را مکرراً به رو به رو دوخت... و سری به نشانه "آفرین" تکان داد.. --سماجتت از ترست بیشتره.. این خوبه! کلافه شده از رفتار سردش، دست به سینه شدم و نفسم را بیرون فرستادم : نادیده گرفتنتون عمدیه؟ یا واقعا عادت دارین اینجوری رفتار کنین..؟! خیلی صریحانه گفت: ذاتیه! از اینهمه راستگویی، جا خوردم.. ناخودآگاه ابروهایم بالا پرید.. و با بهت کوتاهی سرم را به سوی او اندکی کج کردم و تک خنده حرصیای کردم: عجب اخلاق مسخرهای دارین.. چون من واقعا از تکبر، متنفر بودم... حالا اون آدم هرکه میخواهد باشد، بعضی مواقع اگر احساس میکردم جایی متکبرانه برخورد کردهام، به شدت خودم را سرزنش میکردم... اینبار سرش را چرخاند.. و نگاه نافذش، در نگاه من براق شد: برای آدمایی که زیادی سوال میپرسن، کاملا کاربردیه!
-
پارت ۱۱۵ ( میان تیغ و تپش) رگ لجبازی من اینجور مواقع ول کن نبود! عصبی با صدای کنترل شدهای گفتم: دلیلش چیه؟ که اجازه نمیدین؟! اینبار درحالیکه نگاهش هنوز به صفحه لپتاپ بود، صدای او آرام در سالن پیچید: چون این کار شدنی نیست.. حداقل برای حفظ امنیت خودت! اخمی ناشی از کنجکاوی میان ابروهای نازکم شکل گرفت.. و قدم مانده را به سوی او برداشتم.. حالا کاملا نزدیک به او، ایستاده بودم: چطور مگه؟! خیلی جذاب، یک تای ابرویش را بالا انداخت و تنها چشمانش را بالا برد و به منی که بالای سرش بودم، زل زد: فکر میکردم باهوش باشی خانم پرستار! بی توجه به نگاه جذابش.... تنها گفتم: کارهای دلاورها هوش که هیچ، عقل رو هم مختل میکنه! حس کردم خندهاش را جمع و کنترل کرد.. و پس از مکثی طولانی، مجددا چیزی تایپ کرد و همزمان جدی گفت: من در مواقع عادی و بی دردسر، اشخاصی هستن تکتک جاهایی که حضور دارم رو لو میدن؛ حالا بهنظر خودت، گوشی من توی این موقعیت میتونه ردیابی شده باشه یا نه؟! مستأصل به او خیره ماندم.. چرا به ذهن من خطور نکرده بود..؟ با پذیرفتن حرفش، سوالی در ذهنم پیش آمد: خب، شما همین چند دقیقه پیش با گوشی خودتون تلفنی صحبت کردین.. تک خندهای کرد: خب دختر خوب، من اینروزها تنها با یک آدم مطمئن صحبت میکنم! بی توجه به پاسخش، تنها آن "دختر خوب" ابتدای جملهاش آزارم میداد..! متوجه بودم که هر از گاهی این را به من میگفت.. و آن حسی را به من میداد که او مرا فقط یک دختر بچه میدید.. نه یک دختر بالغ و فهمیده! پکر روی مبل با فاصله کنار خودش نشستم.. و بی هدف به زمین خیره مانده بودم.. که با شنیدن زنگ تلفن همراهش، برخلاف تصورم، از صفحه لپتاپش چشم گرفت و بی معطلی پاسخ داد... مانند همه اطرافیانم نبود! که موقع صحبت با تلفن تغییر چهره میدادند و میشد حدس زد چه اتفاقی افتاده است.. این آدم برخلاف آنها ، هیچ احساسی از چهره اش نمایان نمیشد! اما من دلشوره عجیبی داشتم... و روی مبل کج شده بودم و چهار چشمی به او و مکالمه کوتاه ومرموزش چشم دوخته بودم.. پس از اتمام و قطع شدن مکالمه، لپتاپش را بست و روی میز عسلی روبه روی خودش قرار داد.. تلفن همراهش را به سوی من گرفت: بیا یه زنگ بزن..فقط سریع باش! متعجب و پر از تردید پرسیدم: یعنی چی؟ الآن گفتین نمیشه..! اما با گفتن جملهاش، روح از تنم جدا شد... -- جامونو فهمیدن..تا یه زنگ بزنی من تو ماشین منتظرم! چقدر خونسرد بود.. چقدر خونسرد و آراام بود..! چطور میشد؟ اصلا..او چرا باید مضطرب باشد؟! این منم که باید بلرزم و گوشی از دست من سر بخورد.. تند گوشی را که روی پایم سر خورده بود، مجددا با انگشتان لرزانم گرفتم.. که از کنار آشپزخانه تاکیدوار گفت: ترس معنیای نداره وقتی من باشم.. بارها بهت گفتم.. در حضورِ من، هیچکس جرئتِ آسیب زدن بهت رو نداره! بی اراده گفتم: ولی..اگر اتفاقی واسه شما بیافته...من به راحتی توسط اونا نابود میشم! به طرفم آمد و خم شد: به شخصیتت نمیخوره زود تسلیم بشی! مردد و با چشمانی که مردمک آنها میلرزید بهش خیره شدم.. چشمان نافذ و مطمئنش، این اعتماد و اطمینان را به راحتی تزریق میکرد.. به هم خیره مانده بودیم.. بدون پلک زدنی! که او زودتر به خودش آمد و بلند شد: تو ماشین منتظرم!
-
پارت ۱۱۴ ( میان تیغ و تپش) با صدایش که درست بالای سرم ایستاده بود، یکهو از خاطرات گذشته، به حال بازگشتم.. سر بلند کردم و به او زل زدم.. حس کردم رنگ نگاهش کم کم عوض شد.. و از جدیت، به کنجکاوی تبدیل شد! وقتی اشکم سر خورد، تند نگاهم را گرفتم و فهمیدم علت کنجکاوی نگاهش را... سرم پایین بود و دستانم را مشت کردم.. مبادا هق هق کنم! تند تند پلک زدم و سر انجام موفق به پس زدن قطرات اشکم شدم... خونسرد، از جا برخاستم و دستی به لباسهایم کشیدم.. -- ببخشید، یه درخواستی ازتون داشتم.. دستانش را پشت کمر گره زد: بفرما... میشنوم! این پا و آن پا کردم: میشه از گوشیتون استفاده کنم..؟ سوالی نگاهم کرد.. که لحنم نگران شد: آخرین باری که عمه شهین رو دیدم از حال رفته بود..من واقعا نگرانشم..میخوام فقط از حالش مطمئن شم..میشه گوشیتون رو بدین یه تماس کوتاهی با ایشون داشته باشم؟ تند و قاطعانه گفت: نه! به سمت سالن قدم برداشت که دنبالش دویدم: خب آخه چرا؟ ممکنه حالش بد شده باشه..اون جز من کسی رو نداره.. و سد راهش شدم.. نگرانی پشت نگاه جدیام مشهود بود.. از رفتار لجباز من، نگاهش نه کلافه بود، نه عصبی! اما آرامشش از هر چیزی برای من بدتر بود: گفتم که، نه! نمیشه! و از کنار شانهام شد و وارد سالن شد.. پا روی زمین کوبیدم و پوفی کشیدم.. روی مبل راحتی پا روی پا لم داده بود و با لپتاپ کاریاش مشغول بود.. خیلی کم اخم میکرد، آن هم مواقع حساس! و الآن با توجه به گره خوردن ابروهای پرپشتش، مطمئن بودم موضوع کاریاش به شدت مهم بود! روی مبل رو به روی او نشستم و انگشتانم را در هم قلاب کردم.. سعی کردم با سیاستتر درخواستم را تکرار کنم: خواهش می.کنم سخت نگیرین..قول میدم فقط پنج دقیقه طول بکشه.. جوابی دریافت نکردم.. اصلا انگار نه انگار دختری مقابلش نشسته و با او صحبت میکند! همانقدر وجود من را نادیده گرفته بود.. آرام صدایش زدم: آقای دلاور..؟ سرم را کنجکاو جلو بردم تا لپتاپ مانع دیدم نباشد و بتوانم خوب عکس العملهایش را از چهرهاش تشخیص دهم.. مکرراً صدایش زدم.. اما دریغ از یک نیم نگاه کوتاه! عصبی از جا بلند شدم: این کارتون خیلی زشته که به کسی بی محلی کنید...اصلا هم پرستیژ نداره! جدی به من زل زد و صفحه لپتاپش را کمی پایین آورد.. نالیدم: بخدا عمه حالش خوب نیست من نگرانشم آخه یه تماس کوتاه اینهمه سختگیری داره؟ نگران چی هستین؟ از اینجا برم..؟ اصلا مگه با این اوضاع دیگه میتونم فرار کنم؟! کلافه پوفی کشید وسرش را به سمت راست کج کرد.. گویا در ذهنش کلماتم را تحلیل میکرد.. یا سعی در حفظ آرامشش دارد..! کمی به سوی او قدم برداشتم: آقای دلاور من... خونسرد نگاهم کرد: خیلی حرف میزنی! و مجددا به صفحه لپتاپش چشم دوخت.. هاج و واج با دهانی باز ساکت شدم.. و متعجب، خیره آن همه بیخیالی ماندم..
-
پارت ۱۱۳ ( میان تیغ و تپش) پاهایم کشش عجیبی داشت به رفتن به جایی که او میرفت، دروغ چرا از هم صحبتی با او لذت میبردم.. هنوز نشناخته میتونستم تا حدودی بفهمم آدمی است که ذهن عمیق و بزرگی دارد.. چیزی که من در تک تک آدمها آن را گم کرده بودم.. اما صندلی میز غذاخوری را عقب کشیدم و چند لقمه برای رفع گرسنگی خوردم.. ****** به ساعت زیبا و بی نهایت سادهی مقابلم نگاه انداختم.. ۵عصر را نشان میداد.. یعنی در عمارت چه خبر بود؟ اوضاع آرام شده..؟ یا هنوز به دنبال من هستند..؟ عمه در چه حالی بود..؟ آخ عمه! از جا برخاستم و به حیاط رفتم.. با چشم دنبالش میگشتم، که میان باغ او را دیدم.. یک دستش را در جیب شلوارش فرو کرده و با تلفن همراهش صحبت میکرد و قدم میزد.. از اخم خفیفش، معلوم بود موضوع مهمی است! از همان دور متوجه من شد.. اما نگاهش را گرفت و توجهش را به صحبت هایش داد.. دقیق نمیتونستم بفهمم در مورد چه چیزی صحبت میکند! از خیره شدن به او دست کشیدم.. و به گل های کناریام چشم دوختم.. خم شدم و به زانو تکیه دادم..دستی به آنها کشیدم.. رایحه آرامشبخشی داشتند.. مادرم خیلی به گل و گیاه علاقه داشت.. به گونه ای که تمام خانه چه حیاط، و چه سالن داخل را، پر از گلدان های مختلف کرده بود.. خانه همیشه بوی عطر گل یاس را میداد.. وقتی مادرم از پا افتاد.... تمام آن گلها پژمرده شدند.. و خانه دیگر بوی یاس نمیداد.. یادم آمد مادرم لحظات قبل از مرگش، از من خواسته بود زندگی کنم.. در برابر تمام ناملایمات، پستی بلندی ها، تاب بیاورم.. و کمر خم نکنم... اما آخه مامان.. نگفته بودی، من چگونه در مقابل مرگ تنهایی دست و پا بزنم....؟
-
پارت ۱۱۲ ( میان تیغ و تپش) بعد از گرفتن یک دوش مختصر، احساس بهتری داشتم.. ست سفید و آبی اور سایز به اندام ریزم میومد.. یک پاپوش طوسی مردانه دم اتاق بود، بی توجه به اینکه برای پای من بی نهایت بزرگ بود، به ناچار پوشیدم.. توی این خونه معنی امنیت را فهمیده بودم.. خلوت بود، دنج بود، دور از هیاهوی شهر و آدمهاش.. از همه مهمتر، این آدم زیاد از خودش مطمئن بود..! کلماتش، کارهایش، من را وادار میکرد به او اعتماد کنم.. موهایم را خشک و شانه کردم و روی شانه هایم رها کردم.. شال قبلیام را روی موهایم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.. با نگاه کنجکاوم سرکی به سالن کشیدم.. دوست داشتم اتاقش را ببینم.. اما کار فضولی به نظر میرسید و من این را دوست نداشتم.. از پله ها پایین رفتم و به سالن رسیدم.. صدایی از آشپزخانه میآمد، آرام قدم برداشتم و معذب ایستادم.. به سرعت حضورم را حس کرد و همانطور که به سوی دستگاه قهوهساز خم شده بود، سرش را سمتم کج کرد.. --خوبی شما؟ سوالش غیر منتظره بود.. خوب بودم؟ به نظر خودم خیلی بهتر بودم..! لبخند خفیفی زدم: بله..ممنون.. سری به نشانه تایید تکان داد و مجددا به دستگاه خیره شد.. دقت کردم و متوجه شدم لیوان ست کوچک دیگری برداشت.. ناخودآگاه به نیمرخش چشم دوختم.. زیادی جذاب بود.. از آن جذابیت مردانهای که نگاه هر دختری را به خود جلب میکرد.. فک استخوانی که ته ریش تقریبا مرتبی داشت.. موهای قهوهای تیره که برخلاف پسرهای امروزی، زیاد بلند نبود و ساده به بالا شانه کرده بود.. و مهر تأییدی بر خوشتیپیِ او بود.. اینکه همه او را به خیلی از سلبریتیها تشبیه میدادن، قابل انکار نبود.. خیلی ناگهانی نگاهم کرد.! بی اراده چشم درشت کردم و گر گرفته نگاهش کردم.. بد ضایع شدم! قهوه را به سوی من گرفت: معمولا پرستارا علیرغم مضر بودن قهوه، بهش علاقه زیادی دارن! قهوه را از دستش گرفتم و تشکر زیرلبی کردم.. و بی اراده با یادآوری این جمله از همکارانم لبخندم عمیق شد: معتقدیم لذت توی همون چیزاییه که ممنوع شده! خیلی شیک ابرویی بالا انداخت و درحالیکه سرش را مانند همیشه تکان میداد، کمی از قهوهاش را مزه کرد.. بی هدف به زمین نگاهی انداخت، و حس کردم چشمانش خندید.. ابرویم بالا پرید..فکر میکردم چیز خندهداری در ذهنش یادآوری شده باشد.. اما وقتی رد نگاهش را گرفتم.... متوجه شدم بهخاطر پاپوش سایز بزرگ من خندهاش گرفته بود.. که تمام پاهایم از آن بیرون زده بودند.. و حتی انگشتان لاک خوردهام زمین سرد را لمس میکردند.. از آنها چشم گرفتم و با نگاه به او که حالا به سالن نگاه کلی میانداخت، سوال ذهنم را بیان کردم: شما چرا اینقدر کم حرفین؟ متفکر به من زل زد... طولانی.. و خونسرد به طرف سالن قدم برداشت.. اما صدایش را شنیدم: چون همه پرحرفن، ما کمحرف به نظر میاییم! عجب جمله ای!!! دهانم از این حقیقت عمیقی که در جمله کوتاهش نهفته بود، باز مانده بود.. حاضر جواب بود، اما با جواب های منطقی و مستدل! چیزی که من علاقه زیادی بهش داشتم و بارها شخصیت های مختلفی را در تلویزیون کنار عمه تشویق میکردم.. تنها به دلیل هوش کلامیشان! و عمه شهین، من ذوق کرده را با خنده تماشا میکرد..
-
پارت ۱۱۱ ( میان تیغ و تپش) عقب گرد کرد و قدمهای محکمش را برداشت.. به خود آمدم.. به سرعت پشت سر او دویدم: صبر کنین.. ایستاد و سوالی نگاهم کرد! رو به روی او ایستادم.. اینبار معذب نبودم.. سرم را بالا گرفتم و با او چشم در چشم شدم :معذرت میخوام..! من توی روزهای آشوبگری باهاتون آشنا شدم.. نمیخوام حرفها و لقبهای زشتی که بهتون زدم رو توجیه کنم، اما ... مکث کوتاهی کردم: امیدوارم درک کنین تمام اتفاقاتی که افتاده بود باعث سوءتفاهم بزرگی شده بود.. حق بدین که سخت بود بهتون اعتماد کنم، اما به من حق ندین که شما رو شبیه اقوامتون بدونم... تمام مدت که کلماتم را محکم و دلی بیان کرده بودم؛ اخم خفیفی بر پیشانیاش نشسته بود.. که حدس میزدم بابت دقت به کلماتم بوده باشد! بعد از اتمام صحبتهایم، خونسرد نگاهی به اطرافش انداخت و سری تکان داد: خواهش میکنم..عذرخواهی لازم نیست! میدونم اون دوران چقدر برات سخت بود و برداشتهای متفاوتی از وقایع داشتی..! در شرایط دشواری قرار گرفته بودی و واکنشهای عصبیت قابل درکه! یکه خوردم.. از همین چند جمله کوتاهی که بینهایت با درک و شعور بالا ادا شده بود حقا که شگفت زده شده بودم! ته نگاهم شگفتی و تحسین کاملا مشهود بود! اما خودم را جمع و جور کردم.. و لبخند خفیفی زدم: ازتون ممنونم..این لطفتون رو فراموش نمیکنم.. حوله دور گردنش را با یک دست گرفت و کشید: اورثینک نباش! با چشمان درشتی بهش خیره شدم..مگر بلد بود؟! اصلا این به کنار، چطور فهمید من اورثینکم؟! حین رد شدنش از کناریام، لبخند جذابی زد: شاید اندازه شما تحصیل نکرده باشیم، اما چند صفحه کتاب خوندیم! و من خیره نیمرخی ماندم که از من دور شد.. تیکهاش را خوب فهمیدم.. خندهام گرفت.. حرف خودم را زیرکانه و نامحسوس یک طوری برگردانده بود..؟ اما او از کجا دانسته بود من سواد دلاورها را بارها تخریب کردهام..؟ خندهام زیرپوستی بود.. به اتاق برمیگشتم، که با یاد آوری لباس های نویی که طبق گفتهاش برایم خریده بود، به طبقه پایین رفتم...