رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

نگین

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    33
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

631 بازدید کننده نمایه

دستاورد های نگین

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

120

اعتبار در سایت

  1. نویسنده‌ی محترم رمان «دردانه‌ی قلبم»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  2. نویسنده‌ی محترم رمان «دردانه‌ی قلبم»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  3. نام رمان دردانه قلبم ژانر عاشقانه اجتماعی نویسنده نگین خلاصه: در تمام روزهای پر دردسر و اتفاقات شوم زندگی‌ام، تو با تمام شیطنت‌ها و دلبری‌هایت تمام هوش و حواسم را معطوف هود ساختی! دلبر زیبای من تو با تمام خواستنی بودنت مرا به وجد آورده و مرا از آن روزهای سیاه زندگی‌ام دور کردی و دردانه قلب من شدی و تمام من تو را می‌خواهد. مقدمه: (در دست ویرایش) ناظر: @sarahp
  4. نگین

    مشاعره با اسم پسر🩵

    دانیال
  5. نگین

    هپ با ضریب ۵

    ۵۲۶
  6. نگین

    هپ با ضریب ۵

    ۵۲۴
  7. نگین

    مشاعره با اسم پسر🩵

    شهروز
  8. پارت دوم با زهرا به سمت حیاط مدرسه رفتیم که فرشته با نیش باز به سمتمون اومد و گفت: - زهرا چی شده پکری؟ به جای زهرا من بهش توپیدم: - برو از مامان جونت بپرس که هر سری پرش به این گیر می‌کنه. فرشته اخم کرده گفت: - تو رو سننه من با زهرا بودم. فرشته رو یکم هول دادم و گفتم: - نزدیکش نشو. مامانت خوشش نمیاد؛ حداقل به نظر مامانت احترام بزار. فرشته عصبی منو هول داد و گفت: - مامانم چرا باید خوشش بیاد؟ همینطور که دست زهرا رو می‌گرفتم و به سمت اولین درخت می‌بردم گفتم: - برو از خودش بپرس چرا انقدر از زهرا بدش میاد که بقیه مامان ها رو با خودش همراه کرده. ما کلاس یازدهم ادبیات بودیم؛ زهرا رو از کلاس پنجم ابتدایی می‌شناختم. مامان و باباش سر یه اختلاف کوچیک با هم دعواشون شد و الان یک سالی بود طلاق گرفته بودن. زهرا یک هفته با ماماش زندگی می‌کرد و یک هفته پیش باباش. اون می‌گفت مامان و بابا هنوز عاشق هم هستن فقط سر یه لجبازی کوچیک از هم جدا شدن و در تلاشه دوباره بهم برسونتشون. برای اینکه زهرا رو از اون حال و هوا در بیارم گفتم: - کی بریم کتابخونه برای تست زنی؟ زهرا یه نگاه به تقویم توی جیبش انداخت و گفت: - فردا ساعت ۵ عصر خوبه؟ با هیجان گفتم: - عالیه!
  9. ویراستار خوشگل من چطوره؟

    1. نگین

      نگین

      مرسی عزیزم خودت چطوری

    2. Paradise

      Paradise

      مرسی عزیزم

×
×
  • اضافه کردن...