Hananeh 238 ارسال شده در یکشنبه در 03:42 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 03:42 (ویرایش شده) #پارت پنجاه یکتا کمی به مادرش نگریست که چگونه عمیق در فکر فرو رفته بود. - مام… - مگه کار پیدا کرده؟ یکتا جا خورد. از سوال مادرش کمی سکوت کرد تا افکارش را جمع و جور کند. - خب ما خونه خریدیم دیگه. سایه اخم در هم کشید و جعبهی لواشک نیکا را کمی به سمت خود کشید و تکیهای لواشک برداشت: - چه ربطی داره؟ میگم مگه کار پیدا کرده؟ یه شغل ثابت که هر دفعه تن و بدنت نلرزه؟ امروز بیکار میشه، فردا بیکار میشه. یکتا جوابی نداشت که بدهد. سکوت کرد و بیحرف مادرش را نگریست. - اشکال نداره، بذار فردا بیاد. خودم باهاش حرف میزنم ببینم قصدش چیه. یکتا سری تکان داد و از جا بلند شد. به سمت اتاق رفت، لباسهای بیرونش را دو تکیه با لباس راحتی تعویض کرد و خود را به دست خواب سپرد. --- با صدای داد از خواب پرید. در جایش کمی گیج و منگ نشست و به اطرافش نگریست. دستی به صورتش کشید تا خوابآلودگی از سرش بپرد. بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت سر و صدا قدم برداشت. درب اتاق را باز کرد و نیکا و مادرش را دید که رو به روی هم ایستادهاند و عصبی هستند. - سر از خود شدی؟ ور پریده! هر کاری دلت میخواد میکنی، ولی من آدمت میکنم. - من و کردی تو قفس؟ مگه من زندانی یا بردهات هستم؟ اصلاً میدونی چیه؟ هر کاری دلم بخواد میکنم. مگه من بچه کوچیکم… با سیلی که سایه بر صورت نیکا کوبید، نیکا ساکت شد و دستش را بر روی صورتش گذاشت. یکتا هینی کشید و بیاراده دستش را روی دهانش گذاشت و متعجب به صحنهی روبهرویش نگریست. - چی شده؟ هشت صبح سر چی دارید دعوا میکنید؟ سایه با عصبانیت به سمت یکتا برگشت: - چی شده؟ دستگل جنابعالیه! بفرما نگاه کن. تو از همهچی خبر داری مگه نه؟ ولی دهن بستی حرف نمیزنی. حمایتش میکنی، طرفش رو میگیری آره؟ - چی شده خب مامان؟ - خانم واسه من دوستپسر پیدا کرده! خانم زارع صبح بهم پیام داده دیشب یه پسر جعبه به دست دم در خونتون بوده، فاطمه دیدتش. نیکا هم آوردتش تو خونه. بعد تو دیشب نشستی به من میگی این و کیانوش آورده و دروغ تحویلم میدی. نیکا با عصبانیت براق شد و گفت: - چیکار کردم مگه؟ قتل که نکردم. چرا وقتی یکتا با کیانوش دوست شد صدات در نیومد و چیزی نگفتی؟ زورت به من رسیده. - بلند شو برو! دختره پررو، تو روی من زبون نکش. تو و یکتا فرق دارید. بار آخرت باشه ببینم دور این کارا رفتی. نیکا با عصبانیت به سمت اتاقش قدم برداشت؛ که سایه گفت: - کجا میری؟ وایسا ببینم. - کجا میرم؟ میرم سر قبرم، میرم که از دستت راحت باشم با این تعصبات الکیت. سایه، دستش را به سمت نیکا دراز کرد و گفت: - گوشیت رو بیار بده به من ببینم؛ از امروز دیگه خوش گذرونی تعطیل، حق نداری پات رو از تو اتاق بزاری بیرون؛ فقط میشینی و واسه کنکورت درس میخونی. نیکا با خشم، گوشیاش را برداشت و با حرص بر روی زمین پرتش کرد؛ به داخل اتاق رفت و درب را محکم بر هم کوبید. یکتا هاج و واج میان مادر و در اتاق ایستاده بود ونمیدانست چکار کند. مادر عصبانی را آرام کند؛ یا خواهری که با صدای بلند گریه میکرد. ویرایش شده 11 ساعت قبل توسط Hananeh 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در دوشنبه در 07:53 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 07:53 (ویرایش شده) #پارت پنجاه و یک یکتا چند لحظه همانجا خشکش زد. صدای هقهق نیکا از پشت در میآمد و نفسهای بریدهی سایه سکوت خانه را سنگین کرده بود. آرام جلو رفت و دستش را روی شانهی مادر گذاشت. - مامان، آروم باش. سایه دستش را کنار زد. - آروم باشم؟ دختر من نصف شب پسر میاره تو حیاط خونه، بعد من آروم باشم؟ یکتا آهی کشید. - نیاورده بودش تو خونه… فقط… - فقط چی؟ حرف در گلوی یکتا ماند. اگر بیشتر توضیح میداد، معلوم میشد از همهچیز خبر داشته است. سایه خم شد، گوشی شکستهی نیکا را از روی زمین برداشت و با تأسف به صفحهی ترکخوردهاش نگاه کرد. - ببین، از عصبانیت کارمون به کجا رسیده. بعد گوشی را روی میز گذاشت و روی مبل نشست. دستش را روی پیشانیاش گذاشت و آرام زیر لب گفت: - خدایا خودت عاقبت این دختر رو خیر کن. یکتا کنار مادر نشست. - مامان، نیکا بچه نیست، درسته یک سری از کارهاش از سر بیفکریه ولی بازم عاقله. سایه با چشمهایی که هنوز از عصبانیت برق میزد به دخترش نگاه کرد. – منم نگفتم بچه هست. اتفاقاً از همین میترسم. دختر سادهایه، زود گول میخوره. یه پسر دو تا حرف قشنگ بزنه، یه شاخه گل بخره، فکر میکنه عاشقشه. یکتا بیاختیار یاد رامین افتاد؛ گلها، هدیهها، خرجهای عجیبش. اما چیزی نگفت. سایه ادامه داد: - مردم رحم ندارن یکتا. یه لکه روی دامن دختر بشینه، تا آخر عمر ولش نمیکنن. من جوون بودم، این چیزا رو دیدم. یکتا دست مادرش را گرفت. - باشه، من باهاش حرف میزنم. سایه خسته سر تکان داد. - حرف زدن فایده داره؟ وقتی از همون اول از من قایم کاری کرد؟ در همان لحظه صدای گریهی نیکا دوباره بلند شد. یکتا از جا بلند شد. - بذار برم پیشش. سایه چیزی نگفت. فقط نگاهش را به در بستهی اتاق دوخت. یکتا آرام به سمت اتاق رفت. چند ضربهی آرام به در زد. - نیکا، در رو باز کن. جوابی نیامد. دوباره گفت: - آبجی، منم. چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد صدای گرفتهی نیکا از پشت در شنیده شد. - برو، حوصلهی هیچکس رو ندارم. یکتا پیشانیاش را به در تکیه داد. - باشه، ولی بدون من طرف هیچکس نیستم. نه مامان، نه تو. فقط نمیخوام این دعوا بزرگتر بشه. از داخل اتاق صدای هقهق آرامی آمد. - اگه دوستم داشتی، اتفاق دیشب رو به مامان نمیگفتی. یکتا با تلخی چشمهایش را بست. - من نگفتم، همسایه دیده بود. چند لحظه سکوت شد. بعد صدای قفل در آمد و در، چند سانتیمتر باز شد. چشمهای نیکا از گریه سرخ شده بود. - راست میگی؟ یکتا آرام سر تکان داد. - به خدا. مگه ندیدی خود مامان گفت همسایه پیام داده، دیشب شما رو دیده بوده. نیکا لبش را گاز گرفت و اشک از گوشهی چشمش پایین آمد. - من فقط میخواستم چند دقیقه ببینمش، همین. یکتا آهی کشید و او را در آغوش گرفت. - میدونم، ولی بعضی کارا، حتی اگه نیتش بد نباشه، آخرش دردسر درست میکنه. نیکا سرش را روی شانهی خواهرش گذاشت و آرام گریه کرد، در حالی که آنسوی خانه، سایه با چشمانی خسته به قاب عکس همسر مرحومش خیره مانده بود و از ته دل آرزو میکرد کاش امروز، در تربیت دو دخترش تنها نبود. ویرایش شده دوشنبه در 07:54 توسط Hananeh 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در دوشنبه در 09:44 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:44 (ویرایش شده) #پنجاه و دو یکتا چند دقیقهای کنار نیکا ماند. آرام موهایش را نوازش کرد و گذاشت اشکهای خواهرش بیصدا روی شانهاش بریزد. بعد از کمی، نیکا خودش را کنار کشید و با آستین لباسش چشمهایش را پاک کرد. - ازم ناراحتی؟ یکتا نگاهش کرد. - از دروغ گفتنت آره، ولی از خودت نه. نیکا لبش را جمع کرد. - نمیخواستم مامان بفهمه. - آخرش که فهمید؛ بد هم فهمید. - آخه میشناسمش، اگه از اول میگفتم با یه پسر آشنا شدم، حتی اجازه نمیداد یه بار دیگه ببینمش. یکتا نفسش را آهسته بیرون داد. - شاید حق داشت نگران باشه. - نه، حق نداشت اونجوری بهم سیلی بزنه. دستش را روی گونهی سرخش گذاشت و با بغض ادامه داد: - هنوزم میسوزه؛ نمیدونم تا کی باید تو این قفس و زندان مامان زندگی کنم. یکتا آرام جای انگشتهای مانده روی صورتش را نوازش کرد. - مامان از روی عصبانیت زد. - چون عصبانی شده اجازه داشته روی من دست بلند کنه؟ چرا یک بار به تو نگفت با کیانوش نباشی؟ یکتا چیزی نگفت. خواهرش عصبی بود و هر جوابی که میداد آن لحظه نمیتوانست درست فکر کند با منطق قبولش کن؛ پس سکوت را به جواب دادن ترجیح داد. از اتاق بیرون آمد، سایه هنوز روی مبل نشسته بود. استکان چای روبهرویش سرد شده بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم دوخته شده بود. یکتا کنار مادر نشست. - مامان. سایه بدون اینکه نگاهش کند، گفت: - آروم شد؟ - داره گریه میکنه. سایه پلک بست. - دلم نمیخواست بزنمش. - پس چرا زدی؟ چند ثانیه سکوت کرد. - چون ترسیدم. یکتا متعجب نگاهش کرد. - از چی؟ سایه آهی کشید. - از اینکه یه روز چشم باز کنم ببینم دخترم زندگیش رو با دست خودش خراب کرده. اشک در چشمهایش حلقه زد. - بابات که رفت، من موندم و شما دوتا. همهی ترسم اینه یه اتفاقی براتون بیفته و نتونم جمعش کنم. یکتا دست مادرش را میان دستهایش گرفت. - اتفاقی نمیافته. - تو از کجا میدونی؟ - چون من حواسم به نیکا هست. سایه نگاهش را به دخترش دوخت. - از اول خبر داشتی؟ یکتا لحظهای مکث کرد. - آره. - چرا به من نگفتی؟ - چون میخواستم اول خودم بشناسمش. اگه میدیدم پسر خوبی نیست، خودم نمیذاشتم نیکا ادامه بده. سایه سرش را پایین انداخت. -باید به من میگفتی،دوتاتون از من قایم کردین؛ اسمش چیه؟ - رامین. - چند سالشه؟ - بیستویک. - کارش؟ یکتا با یادآوری حرفهای نیکا گفت: - ظاهراً پیش یه مکانیکی کار میکنه؛ ولی خانوادهش وضع مالی خیلی خوبی دارن. سایه پوزخندی زد. - خانوادهی پولدار از همه بیشتر میترسوننم. - چرا؟ - چون خیلی وقتها بچههای پولدار دنبال تفریحن، نه زندگی. ناخواسته دوباره تصویر هدیههای رامین، آن جعبهی لواشک و خرجهای عجیبش جلوی چشمش نقش بست. آب دهانش را قورت داد و گفت: - چه ربطی داره مامان، از وضع مالی که نمیشه تشخیص داد طرف چطور شخصیتی داره؛ شاید واقعا پسر خوبی باشه. سایه از جا بلند شد و سری به چپ و راست تکان داد. - چیزایی من دیدم و میدونم که تو نمیدونی، هر چی هست، تا وقتی من زندهام اجازه نمیدم نیکا دوباره با اون پسر رفتوآمد کنه. همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. هر دو بیاختیار به سمت در برگشتند. سایه به ساعت دیواری نگاه کرد. - ده و نیم صبحه، کیه؟ یکتا هم نگاهی به ساعت انداخت. ناگهان یاد حرف شب گذشته افتاد. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. - فکر کنم، کیا هست. سایه دستی به صورتش کشید و زیر لب گفت: -برو در رو باز کن بیاد تو. و بعد با صدای بلند تری گفت: - کیانوش اومده یا از اتاق نیا بیرون یا اومدی صورتت رو میشوری و قیافت رو درست میکنی؛ نمیخوام از اتفاق امروز و شیرین کاری جنابعالی چیزی متوجه بشه، فهمیدی نیکا؟ نیکا جوابی نداد؛ و یکتا سری از روی تاسف تکان داد. همانطور که به سمت آیفون میرفت؛ کش موهایش را باز کرد دستی به موهای ژولیدهاش کشید و دوباره، محکم بالای سرش بست. دکمه را زد و درب را باز کرد. در همین فاصله ای که کیانوش از درب کوچه تا درب سالن را تی میکرد؛ سریع به دستشویی رفت و آبی بر سر و صورتش زد. با دو برگ دستمال کاغذی صورتش را خشک کرد و همزمان خروجش از دستشویی با وارد شدن کیانوش به خانه مصادف شد. ویرایش شده سهشنبه در 19:25 توسط Hananeh 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در سهشنبه در 19:24 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 19:24 (ویرایش شده) #پارت پنجاه و سه سایه به احترام کیانوش ایستاد و به جلویش رفت. کیانوش دستش را به سمت سایه دراز کرد و با او دست داد. - سلام خانم فلاحی. سایه دستش را از دست کیانوش بیرون کشید و به سمت مبلها اشاره کرد. - سلام کیانوش جان، خوش اومدی. بفرما بشین. یکتا کنار کیانوش ایستاد، دستانش را بلند کرد و دور گردن کیانوش حلقه کرد. - سلام کیا جان. کیانوش کمی او را در آغوش گرفت و بعد از خود جدایش کرد و بوسهای روی پیشانی یکتا کاشت. - سلام عزیزم، خوبی؟ یکتا چشمانش را باز و بسته کرد و گفت: - تو رو میبینم عالیم. با هم به سمت مبل حرکت کردند و بر روی مبل دو نفره نشستند. سایه با سینی چایی از آشپزخانه خارج شد و سینی را روی میز گذاشت. - خب کیانوش جان حالت چطوره؟ مامان خوبه؟ کیانوش دستش را دراز کرد و دو حبه قند از قندان که سایه جلویش گرفته بود برداشت و کنار استکانِ کمرباریک و روی نعلبکی گذاشت. - شکر خدا، مامان هم خوبه. سایه پای راستش را بر روی چپ انداخت و سکوت و دو دو زدن مردمک چشمان کیانوش را تماشا کرد. - دیشب یکتا گفت میخوای باهام صحبت کنی، حرفت رو بزن، دلدل نکن. کیانوش نفسی کشید و با دستش دو ضربهٔ آرام بر روی ران پایش کوبید. سرش را بالا آورد و در چشمان سایه نگاه کرد و گفت: - والا خانم فلاحی، من به یکتا هم گفتم. خسته شدم از این وضعیت. حرف یکی دو ماه که نیست، چهار پنج ساله زندگی من اینه. نگاهی به یکتا انداخت و گفت: - من میخوام زودتر عقد کنیم. پنج ماه از نامزدیمون میگذره، دیگه چیزی تا تموم شدن مدت صیغه نمونده. سایه ابرویی بالا انداخت. با انگشت اشاره بر روی دستهٔ مبل ضربههای آرام وارد کرد. - واسه صحبت کردن راجب همچین مسئلهای نباید خانوادت هم میاومدن؟ کیانوش سری تکان داد و گفت: - خانوادهٔ من یکتا رو دوست دارن، از خدا شونه. هرچی زودتر عروس اون خونه بشه، و با حرف من هم مشکلی ندارن. هرچی بگم موافقن. سایه استکان چایش را برداشت و اشارهای به چای کیانوش زد: - چاییت سرد شد. کیانوش دستش را دراز کرد و استکان چایش را برداشت و تشکر زیرلبی کرد. - کیانوش، درسته نامزدی کردید، ولی واسه عقد زوده. تضمینت واسه خوشبختی یکتا چیه؟ کیانوش دهان باز کرد تا سخنی بگوید که سایه دستش را به نشانهٔ سکوت بالا آورد. - درسته رضایت به نامزدی دادم، ولی رضایت به ازدواج که ندادم. دورهٔ نامزدی واسه شناخت دو طرف هست، نه جواب بلهٔ صددرصد. کیانوش تکیه به پشتی مبل داد و همانند سایه یکی از ابروهایش را به بالا انداخت و با اعتماد به نفس گفت: - خانم فلاحی، من شرط شما رو در عرض پنج ماه انجام دادم. درسته با کمک یکتا بود، ولی باز موفق به انجام دادنش شدم. سایه رکگویی کیانوش به مذاقش خوش نیامد. اخمهایش را در هم کشید و گفت: - من دوتا شرط داشتم. یکیش خونه بود، دومیش یه کار درست و درمون بود؛ کاری که هر لحظه احتمال بیرون کردنت از شغل نباشه. دختر من با خیال راحت بتونه زندگیش رو بکنه، نه اینکه دغدغهٔ از کار بیکار شدنت رو داشته باشه. ویرایش شده سهشنبه در 19:26 توسط Hananeh 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در چهارشنبه در 20:22 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 20:22 #پارت پنجاه و چهار یکتا فقط نگاهگر بود و با استرس گوشهی لبش را میجوید. دوست داشت دهان باز کند و از کیانوش دفاع کند، همراهی کند و از مادرش خواهش کند رضایت به عقد بدهد تا زودتر این فاصله و دوری بینشان تمام شود. اما انگار کسی مهری بر دهانش کوبیده بود و اجازهٔ سخن گفتن را از او گرفته بود. قلبش با تمام توان و سرعت خودش را در سینهاش به چپ و راست میکوبید و بیقراری میکرد. حتم داشت اگر قلبش میتوانست سخن بگوید، دهان باز میکرد و با صدای بلند داد میزد: «کیانوش!» تنها اسمی که چهار سال زندگیاش را درگیر خود کرده بود. - جدا از کار، یه مسئلهٔ دیگهای هم هست کیانوش. از زمان نامزدی به این ور، تو از لحاظ مالی تغییر کردی. مگه صاحبکارت افزایش حقوق واست زده؟ مادرش دقیقاً به وسط خال زده بود. سؤال پنجماههٔ یکتا را پرسیده بود؛ همان سؤالی که هر دفعه بر زبان آورده بود، جوابی سربالا و بیمعنی گرفته بود. یکتا سر تا پا گوش شد ببیند چه جوابی میدهد. بیشتر به دنبال این بود که در میان کلامش حرفی را بیرون بکشد که قبلاً به او نگفته است. کیانوش دستی به موهایش کشید. فرهای حلقهشده روی پیشانیاش را به بالا داد. - راستش من امروز اومدم در رابطه با کارم هم بهتون خبر بدم. یکتا چند وقتیه که به من شک کرده و خیلی راجب کار و درآمد من سؤال میپرسه، من هم حرفی نزدم… صحبتش را نیمهقطع کرد و به صورت یکتا نگاه کرد که گوشهی لبش را میجوید. آرام نگاهش را از صورت به پایین سوق داد و دستان یکتا را دید که در هم قفل شده و با استرس با انگشت شصتش بازی میکند. دستش را بر روی دستان یکتا گذاشت، آرام بازش کرد و دست راستش را میان انگشتانش قفل کرد و ادامه داد: - من به یکتا حرفی نزدم تا امروز واقعیت رو بهش بگم و خوشحالش کنم، و رضایت عقد رو هم از شما بگیرم. من به دوتا قولی که به شما دادم عمل کردم؛ هم خونه خریدم، هم سر یه کار خوب رفتم. دوستم موبایلیش رو چند ماهه راه انداخته و من اونجا مشغول به کار شدم. سایه به دستان گرهشدهٔ در هم کیانوش و دخترکش چشم دوخت و قبل از اینکه حرف بزند، صدای نیکا وادار به سکوتش کرد: - سلام. کیانوش به پشت سر سایه نگاه کرد و نیکا را با چشمانی قرمز که تازه از اتاق خارج شده بود نگاه کرد. - به سلام نیکا خانوم! ساعت خواب، انقدر خوابیدی که چشمات پف کرده و قرمز شده. نیکا پوزخندی زد و با تمسخر گفت: - هه، آره! انقدر هم خوابه خوب بود و بهم چسبید. سایه چشمغرهای تحویل نیکا داد، اما او بیاعتنا به چشمغرهٔ مادرش گفت: - مامان، یه لحظه بیا تو اتاق، کارت دارم. و بعد هم دوباره برگشت و به اتاق رفت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در دیروز در 10:56 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 10:56 #پارت پنجاه و پنج سایه با عذرخواهی کوتاهی بلند شد و به اتاق رفت. درب را پشت سرش بست و با اخم رو به نیکا گفت: - چیه؟ نمیبینی کیانوش اومده داریم صحبت میکنیم؟ نیکا بیاعتنا به حرف مادرش دستش را دراز کرد و گفت: - گوشیم رو بده. سایه با دست محکم به دست نیکا کوبید و پسش زد و غرید: - پشت گوشت رو دیدی، گوشیت هم میبینی! کور خوندی نیکا خانوم. دیگه تموم شد. تا وقتی که کنکور بدی، حق نداری گوشی دستت بگیری. نیکا با خشم موهایش را به پشت گوشش فرستاد و با دندانهای کلیدشده گفت: - مامان، تمومش کن! انقدر به من گیر نده. یه کاری دست خودم میدم ها! میگم گوشیم رو بده. سایه انگشت اشارهاش را به جلوی صورت نیکا تکان داد و گفت: - انقدر صبر من رو لبریز نکن. کاری نکن جلوی کیانوش صدام بره بالا و بیابرویی بشه. برو هر غلطی که دلت میخواد بکن. بعد هم پشت کرد و از اتاق بیرون رفت. نیکا با عصبانیت مشتش را چند بار بر روی تخت کوبید. بالشتش را برداشت و سرش را محکم درون آن فرو برد و جیغی کشید. پایین تخت نشست و نفسنفسزنان به دیوار مقابلش خیره شد و تمام سعیش را کرد تا بغضش را قورت بدهد. دستی به چشمانش کشید و قبل از اینکه اجازه فرو ریختن اشکش را بدهد، با سرانگشتانش آن را پاک کرد. بلند شد و با پا لگدی به کتاب تستی که کف اتاق بود کوبید و کتاب را به گوشهای از اتاق پرت کرد. دوباره دستی به موهایش کشید و آنها را صاف کرد. چند نفس عمیق کشید و سعی کرد چهرهاش را خونسرد بگیرد. از اتاق خارج شد و نگاهی به سالن کرد. کسی حواسش نبود و هر سه در حال تنظیم تاریخ عقد بودند. به بهانهٔ آب خوردن به سمت آشپزخانه رفت، لیوان آبی را پر کرد و دوباره به سمت اتاق برگشت و قبل از خروج کامل از آشپزخانه، خیلی سریع تلفن بیسیم روی اپن را برداشت و وارد اتاقش شد. درب اتاق را بست و به آن تکیه داد. لیوان آب را بر روی زمین گذاشت و با دستانی لرزان، تند تند شمارهٔ رامین را که از قبل حفظ کرده بود وارد کرد و دکمهٔ تماس را فشرد. گوشی را بر روی گوشش گذاشت و با استرس گوشهٔ ناخن شصتش را جوید و بعد از چند بوق، صدای رامین در تلفن پیچید: - بله. - رامین، منم نیکا. چند لحظهای سکوت برقرار شد و رامین با صدایی متعجب گفت: - نیکا، چی شده؟ چرا صدات انقدر میلرزه؟ آرام اشکهایش از چشمانش بر روی گونههایش غلتیدند: - رامین... مامانم همهچی رو فهمید. گوشیم رو ازم گرفته. گفت... گفت دیگه حق ندارم... حق ندارم باهات صحبت کنم. و با صدای بلندتری گریه کرد. برای اینکه صدایش به بیرون نرود، دستش را بر روی دهانش گذاشت و سعی کرد صدایش را خفه کند. - گریه نکن عزیز دلم! واسه همچین چیز سادهای گریه میکنی؟ - رامین، دیگه نمیتونم باهات حرف بزنم. این از نظر تو ساده هست؟ صدای بیخیال رامین در گوشش پیچید: - آره، الکیه. ساعت ده و نیم شب، یه گوشی با سیم کارت میارم میذارم کنار درختی که بیرون خونتون، دم در کوچه هست. بیا برش دار. حواست هم باشه مامانت متوجه نشه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل #پارت پنجاه و شش نیکا از پشت در بلند شد و به سمت تخت رفت. بر رویش نشست و با صدای بغضآلود گفت: - رامین، من... با شنیدن صدای پایی که به اتاق نزدیک میشد، حرفش را نیمهول کرد و سریع گفت: - رامین، یکی داره میاد. شب منتظرتم. تلفن را قطع کرد و زیر بالشتش انداخت. درب اتاق باز شد و یکتا وارد اتاق شد. به سمت نیکا رفت و کنارش نشست. - چرا نمیای بیرون؟ - حوصله ندارم. یکتا اخمی کرد و ضربهای به بازوی نیکا زد و گفت: - دختر تو چقدر نامردی! مثلاً تنها خواهر منی، نمیخوای بیای واسه عقد من نظر بدی؟ نیکا چند ثانیهای به یکتا خیره شد و سری تکان داد و گفت: - باشه، تو برو بیرون، منم چند دقیقه دیگه میام. یکتا بیحرف ایستاد و از اتاق خارج شد. نیکا چند لحظه به درِ بسته خیره ماند. نفس عمیقی کشید، با آستینش گوشهی چشمهایش را پاک کرد و بعد از چند دقیقه از جا بلند شد. لبخندی مصنوعی روی لبهایش نشاند. نمیخواست کسی حال خرابش را بفهمد. از اتاق خارج شد و با صدای بسته شدن درب اتاق، کیانوش نگاه از سایه گرفت و توجهاش به نیکا جلب شد. - عه، انگار اومدی! گفتم رفتی به ادامهی خوابت برسی. نیکا ابرویی بالا انداخت. قبل از نشستن بر روی مبل تکنفره، دولا شد و سیبی را از میوهخوری روی میز برداشت. - تا وقتی داداش کیا جونم اینجا هست، مگه میشه برم بخوابم؟ بالاخره موجبات خندم رو فراهم میکنی. یکتا اخمی کرد و آرام گفت: - مگه کیا دلقکه؟ کیانوش دستش را بر روی دست یکتا گذاشت و با لبخندی گفت: - اشکال نداره، نیکا شوخی میکنه. نیکا گاز بزرگی به سیبش زد و بعد از کمی جویدن گفت: - حالا به نتیجهای هم رسیدید یا نه؟ بالاخره عقد میکنید؟ کیانوش تکهپرتقال درون بشقابش را که یکتا برایش قاچ کرده بود برداشت: - اختیار داری خانم، مگه میشه من از یکتا دست بکشم؟ یکتا سری تکان داد و گفت: - تاریخ رو انداختیم واسه سیام ماه دیگه. پنجشنبه میشه، کسی هم کار داشته باشه راحت میتونه بیاد. - فقط باید یه لیست از مهمونها درست کنیم. نیکا نیمنگاهی به سایه انداخت و با لحن سردی گفت: - جدا از درست کردن لیست مهمون، اول باید ببینیم مجلس چطوری هست. محضریه یا میخواید تالار بگیرید؟ یکتا حرف نیکا را تایید کرد و منتظر به کیانوش چشم دوخت. - من مشکلی ندارم، هر جوری که تو دوست داشته باشی مجلس میگیرم. یکتا از محبت کیانوش ناخودآگاه لبخندی بر روی لبش نقش بست. - راستش من میگم عقد رو محضری بگیرم. بعداً یه جشن مفصل واسه عروسی بگیریم. اینجوری اقتصادیتر هم هست. - فقط باید سریع بریم دنبال کارای آزمایش خون، ممکنه دیر نوبتمون بشه. نیکا دستی در هوا تکان داد و گفت: - غصهی اینو نخور داداش کیا، من یکی از دوستام باباش تو آزمایشگاه کار میکنه، باهاش صحبت میکنم کار شما رو زودتر راه بندازه. کیانوش تشکری کرد و با نگاهی به ساعت گفت: - خب من دیگه برم. یکتا دستش را گرفت و گفت: - کجا؟ واسه ناهار بمون. کیانوش نگاهی به سایه کرد و گفت: - مزاحم نباشم؟ سایه که دید کیانوش دلش میخواد بماند، خندهاش را قورت داد و با خوشرویی گفت: - مزاحم چیه؟ بمون، ناهار رو باهم بخوریم. و بعد سرپا ایستاد و گفت: - یکتا، تا ناهار درست میکنی، من یه سر برم پیش رویا خانم و بیام. دیشب پیام داد امروز برم واسه پروگیری. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در 8 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 ساعت قبل #پارت پنجاه و هفت - باشه مامان، تو برو. سایه به اتاق رفت تا آماده شود. کیانوش با شیطنت به یکتا و نیکا چشم دوخت و گفت: - خب خانما، تعارف نکنید. راستش رو بگید، اگه بلد نیستید غذا درست کنید، برم از بیرون یه چیزی بگیرم بیام. یکتا پشتچشمی نازک کرد و با عشوه از جا برخاست: - من بلد نباشم غذا درست کنم؟ الان یه چیزی درست میکنم انگشتاتم باهاش بخوری. بعد هم بازوی نیکا را کشید و بلندش کرد. نیکا غرولندکنان گفت: - ای بابا، چرا من رو بلند میکنی؟ کیا ببین، به خدا من غذا درست کردن بلد نیستم. دستپختم هم افتضاحه. میخوای گرسنه نمونی، نذار من رو ببره تو آشپزخونه. کیانوش خندهی بلندی سر داد و بهجای اینکه مانع از رفتن نیکا شود، خودش هم پشت سر آنها وارد آشپزخانه شد. - خب حالا چی میخواید درست کنید؟ یکتا ظرفی گرد و بزرگ برداشت و چند پیمانه برنج درون آن ریخت. - کباب دوست داری؟ میخوام کباب درست کنم. کیانوش ابروهایش را بالا انداخت و گفت: - مگه بلدی جوجه بزنی؟ یکتا ظرف برنج را زیر آب گرفت: - نه، ولی کوبیده مرغ رو بلدم. و بعد رو به نیکا کرد و گفت: - پاشو چند تا بسته ران و سینه مرغ دربیار. نیکا غرولندکنان به سمت فریزر رفت. کیانوش نگاه از نیکا گرفت و رو به یکتا گفت: - یه کاری هم به من بده، بیکار اینجا نایستم. یکتا خوردکن را از کابینت بیرون کشید و گفت: - کار که واست دارم، اصلاً ناراحت نباش. ولی حالا چون خیلی اصرار داری، این پیازها رو پوست بگیر و رنده بزن. کیانوش پیازها را پوست گرفت و شروع به رنده زدن کرد. به خاطر تندی پیاز، اشک چشمانش سرازیر شده بود. نیکا خندهی بلندی سر داد و گفت: - وای کیا، وقتی ازدواج کنی، یکتا بزنتت هم همینطوری گریه میکنی؟ یکتا با اعتراض نیکا را صدا زد که کیانوش شروع به همراهی کردن نیکا کرد و با شدت بیشتری بهزیر گریه زد: - ای خدا! این خواهرت رو خوب شناختی. الان خوبه، میدونم بعد ازدواج میشه مادر فولادزره. کتک چیه؟ مطمئنم تا دعوامون بشه، از خونه بیرونم میکنه. هر دو با صدای بلند میخندیدند و یکتا با حرص، سینه و ران مرغ را در خوردکن انداخت و آنها را چرخ کرد. نمک، زردچوبه و فلفل اضافه کرد و رو به کیانوش گفت: - پیازها رو بده بیاد، وگرنه دیدی کتک بعد عروسی رو قبل عروسی خوردیها! کیانوش ظرف پیازها را برداشت و تظاهر کرد که میترسد. با دستهایی لرزان، آرام به سمت یکتا رفت و گفت: - نیکا هوام رو داشته باش، یهو دیدی من رو خورد. یکتا با قاشق ضربهای به بازویش زد و ظرف پیازها را از دستش کشید و مسخرهای نثارش کرد. کیانوش پشت میز نشست و با حالت غصه و بغضی مصنوعی گفت: - ببین نیکا، از همین الان شاهد باش این خواهرت من رو مورد خشونت خانگی قرار میده! نیکا روبهرویش نشست و با خنده، چهار انگشتش را بالا آورد و بعد انگشت شصتش را کف دستش گذاشت و چهارتا انگشتش را روی آن چند بار باز و بسته کرد و گفت: - والا من که کمکی از دستم بر نمیاد، ولی تو این علامت رو یاد بگیر، شاید رفتی بیرون انجام دادی یکی به دادت رسید. یکتا پیازهای رندهشده را در دست گرفت و فشرد تا هرچه آب دارد خارج شود و بعد به مرغها اضافه کرد. در حالی که پیاز و مرغ را باهم مخلوط میکرد، رو به نیکا گفت: - پاشو آب بذار واسه برنج تا جوش بیاد. بر روی مواد پلاستیکی کشید و در یخچال گذاشت تا استراحت کند. دستانش را شست و پشت میز روبهروی کیانوش نشست. - عصر بریم حلقه بگیریم؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در 7 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل #پارت پنجاه و هشت یکتا دو برگ دستمال کاغذی از داخل جادستمالکاغذی روی میز بیرون کشید و همانطور که دستانش را خشک میکرد، با تعجب گفت: - حلقه؟ به این زودی؟ کیانوش خطوط فرضی روی میز میکشید و به آرامی گفت: - کجا زوده؟ چشم رو هم بذاریم، شده سیام. باید سریع همه کارهامون رو بکنیم. امروز بریم حلقه بخریم و هرچیز دیگهای که میدونی لازمه. فردا هم بریم دنبال کارای آزمایش خون. - یکتا، آب جوش اومده. بیحرف از پشت میز بلند شد و به سمت ظرف برنج رفت. آبش را در سینک خالی کرد و برنج را درون قابلمه ریخت. نمک زد و به سمت کیانوش برگشت. - باشه، عصر بریم. - نیکا، توام بیا. نیکا با لحن مسخرهای گفت: - من بیام؟ کجا بیام؟ شما دوتا مرغ عشق عاشق میخواید برید بیرون دل بدید قلوه بگیرید، من بیام بین شما دوتا بگم چند منم؟ یکتا بهجای کیانوش گفت: - نه، کیا راست میگه، بیا. دیگه تو خرید عقدم باش، نظر بده. همان موقع صدای زنگ در بلند شد و نیکا به سمت در رفت. در جواب یکتا که میپرسید کیه زنگ میزنه، با صدایی بلند گفت: - مامان اومده. یکتا دانهبرنج را تست کرد و وقتی دید نرم شده، آن را کشید. کف قابلمه تکهای نان انداخت و برنج را درون قابلمه ریخت. کمی آب بر زیر برنج ریخت و درب قابلمه را گذاشت تا برنج دم بکشد. - سلام مامان، خسته نباشی. لباست آماده شد؟ سایه سلامی به یکتا و کیانوش کرد و سری تکان داد: - نه، فقط پروگیری کرد. گفت عصر دیگه کامل آماده میشه، میتونم ببرمش. چی داری درست میکنی؟ یکتا ظرف مواد کباب را از یخچال بیرون کشید و دستگاه کبابزن را بر روی میز گذاشت: - کوبیده میخوام درست کنم. سیخ و ذغال را از کابینت درآورد. پلاستیک ذغال را به سمت کیانوش گرفت و گفت: - میگفتی دوست نداری بیکار باشی، بیا زحمت درست کردن ذغال و کباب کردن با تو. کیانوش پلاستیک ذغال را گرفت و قبل از اینکه چیزی بگوید، نیکا پیشدستی کرد و گفت: - بیا من بهت نشون میدم منقل کجاست. و کیانوش را به حیاط برد. یکتا پلاستیک فریزری بر روی دستگاه انداخت. سیخی را بر رویش گذاشت و تکهای از مواد را جدا کرد و بر روی سیخ ریخت. درب دستگاه را بست و بعد از باز کردن، گوشت مرغ به سیخ کشیده شده بود. زعفرانی را که با یخ آماده کرده بود بر روی کوبیده کشید و سیخ را به کناری گذاشت و سیخ بعدی را در دست گرفت. همهٔ گوشتها را به سیخ کشید و دو سیخ را از گوجه پر کرد. صدای نیکا بلند شد که به خنده داد میزد: - یکتا، مامان، بیاید به داد کیا برسید! کل حیاط رو مرد پر دود! یکتا تمام سیخها را در سینی چید و به حیاط رفت: - او آقا، چه دودی راه انداختی! کیانوش با بادبزن در دستش اشارهای به ذغالها کرد و گفت: - بیا ببین کیف میکنی! ذغاله چطوری گرفته. یکتا سینی را به دستش داد و کیانوش سیخها را با فاصله از هم بر روی منقل چید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در 6 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل #پارت پنجاه و نه کیانوش با بادبزن چند بار روی ذغالها باد زد تا شعلهها جان بگیرند. گرمای آتش صورتش را سرخ کرده بود. سیخها را یکییکی برگرداند و بوی دلانگیز کباب تمام حیاط را پر کرد. نیکا بینیاش را بالا کشید و با ذوق گفت: - وای، فقط بوش آدم رو سیر میکنه. کیانوش خندید: - هنوز نخورده تعریف میکنی؟ صبر کن ببین مزهش چطوره، شاید آبجیت شورش کرده باشه. نیکا دست به سینه ایستاد و گفت: - اگه بد بشه تقصیر خودتهها، یکتا فقط سیخ گرفت، کباب کردنش با تو بود. کیانوش با خنده ابرو بالا انداخت: - نگاه نگاه، هنوز نخورده میخواد گردن من بندازه. آبجیت موادش رو درست کرده، من که فقط دارم باد میزنم. یکتا دو سیخ گوجه را به کیانوش داد تا روی منقل بگذارد و گفت: - نگران نباش، اگه بد شد میگیم کار مشترک بوده. سایه که از داخل خانه سفره را آورده بود، لبخندی زد: - شما سه نفر اگه کمتر حرف بزنید، شاید ناهارمون قبل از شام آماده بشه. هر سه خندیدند. چند دقیقه بعد، کیانوش آخرین سیخ را هم از روی منقل برداشت و کنار بقیه گذاشت: - تموم شد خانوم آشپز. یکتا کبابها را که لای تکهای نان گذاشته بود تا یخ نشود، به داخل خانه برد و درون سینی گذاشت. ظرف کره را برداشت و روی برنج داغ ریخت تا آب شود. بعد با کفگیر برنج را در دیس کشید و چند تکه کره روی آن گذاشت. عطر برنج زعفرانی با بوی کباب در هم آمیخته بود. سایه سفره را روی زمین پهن کرد و بشقابها را چید: - بفرمایید، دستپخت مشترکتون سرد نشه. نیکا اولین نفر خودش را روی زمین انداخت و گفت: - من از انجام کارها سهمم فقط خوردنشه که انجام میدم. کیانوش کنار سفره نشست و با خنده گفت: - سهم خیلی مهمی هم داری. یکتا دیس برنج را وسط سفره گذاشت و بعد سینی کباب را مقابلشان قرار داد: - نوش جان. سایه اولین قاشق را برداشت. چند لحظه بیحرف جوید و بعد نگاهش را به کیانوش دوخت: - دستت درد نکنه، کبابش خوب شده. کیانوش لبخند زد: - نوش جونتون. یکتا با غر گفت: - خوبه همهچی رو من درست کردم، بعد از کیا تشکر میکنید؟ کیانوش ظرف سبزی را به جلوی خودش کشید و ریحانی برداشت: - آی خانم، از قدیم میگن کار رو اونی انجام داده که تمومش کرده. کی کوبیدهها رو کباب کرد؟ بله، من آقا کیانوش. و بعد هم لیمویی برداشت و بر روی کباب یکتا فشرد. نیکا خندید و گفت: - آخه حیفه تعریف نکنم، واقعاً کبابها رو خوب درآورده، نسوختن. ناهارشان میان شوخی و خنده گذشت. گاهی نیکا لقمهای از بشقاب یکتا برمیداشت، گاهی کیانوش برای اینکه حرصش را دربیاورد، گوجه کبابی آخر را زودتر برمیداشت و نیکا اعتراض میکرد. حتی سایه هم چند بار بیاختیار خندید؛ خندهای که مدتها بود کمتر بر لبش مینشست. بعد از جمع کردن سفره، یکتا و نیکا ظرفها را شستند. کیانوش هم منقل را خاموش کرد و حیاط را مرتب نمود. یکتا نگاهی به ساعت کرد که چهار را نشان میداد: - کمکم آماده بشیم بریم. سایه نگاهی به یکتا انداخت و گفت: - کجا بریم؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در 6 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل #پارت شصت - با کیا امروز تصمیم گرفتیم واسه اینکه کارا سریعتر انجام بشه، بریم حلقه بخریم. شما هم بیاید و نظر بدید. سایه ابرو بالا انداخت و آهی کشید. چند ثانیه بعد بلند شد و به سمت اتاقش رفت و گفت: - یکتا، یه لحظه بیا. یکتا پشت سر مادرش وارد اتاق شد. - جان مامان. سایه کمی نگاهش کرد و گفت: - یکتا، تو الان میخوای بری حلقه بخری، خب منم باید واسه کیانوش بخرم. خرید حلقه رو بنداز واسه یه روز دیگه، من اونقدر پول توی دستم نیست الان. یکتا دستان مادرش را گرفت و فشرد و گفت: - مامان، چرا فکر کردی من میذارم واسه ازدواجم خودت رو توی سختی بندازی؟ من خودم قبلاً پول واسه این مسئله گذاشتم کنار. سایه سری به نشانه منفی تکان داد و گفت: - نه یکتا، رسمه من باید بخرم… یکتا میان حرف مادرش پرید و با غیظ گفت: - کدوم رسم؟ مادر من، چهار تا چیز اشتباه رو باب کردن بین مردم فقط باعث سختی و دردسرشون شده. من اصلاً راضی نیستم هزارتومن هم واسه ازدواج من بدی و خودت رو تو سختی بندازی. به سمت در رفت و قبل از اینکه خارج شود، گفت: - مامان، زود آماده شو بریم، یک وقت دیر نشه. و اجازهای به مادرش برای سخنی دیگر نداد و از اتاق خارج شد. به کیانوش که بر روی مبل تنها و منتظر نشسته بود نگاه کرد: - ده دقیقهای آماده میشم. با دستبوسی برایش پراند و به اتاق رفت. نیکا را دید که جلوی کمد ایستاده. - چی شده؟ - نمیدونم چی بپوشم. نیکا را از مقابل کمد کنار زد و مانتوی کرمی و شلوار سورمِهای وایدش را بیرون کشید: - عروسی که نمیخوای بری، یه چیزی بردار بپوش دیگه. قبل از اینکه لباسهایش را بپوشد، آبی بر سر و صورتش پاشید و با تکه حولهای خشکش کرد. جلوی میز آرایشش نشست و آرایشی سبک بر روی چهرهاش نشاند و بعد لباسهایش را به تن زد. شال کرمرنگ را بر روی سرش انداخت و کیفش را از داخل کمد بیرون آورد. نیکا را نگاه کرد که شلوار کارگوی مشکیرنگی با تیشرت باکسی طوسی به تن کرده بود و کلاهی مشکی بر روی سرش گذاشته بود. باهم از اتاق خارج شدند و سایه را دیدند که زودتر از آنها حاضر شده و کنار کیانوش نشسته و در حال صحبت کردن هستند. کیانوش نگاهی به یکتا انداخت و اشارهای به ساعت مچیاش زد و گفت: - ده دقیقه شد، نیمساعتها. یکتا شانهای بالا انداخت و گفت: - سریعترین حالت ممکن آماده شدم. - حالا با چی میخوایم بریم؟ کیانوش به نیکا نگاه کرد و گفت: - با موتور که نمیشه بریم، الان اسنپ میگیرم. تا کفش بپوشید، میرسه. یکتا و نیکا به سمت درب هال رفتند و کفشهایشان را به پا کردند و سایه در خانه را قفل کرد: - ماشین دم در هست، برید بیرون. هر چهار نفر از خانه خارج شدند. پراید سفیدرنگی جلوی درب خانه منتظر ایستاده بود. کیانوش جلو و بقیه عقب نشستند. یکتا سلام کوتاهی کرد و درب ماشین را بست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 238 ارسال شده در 52 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 52 دقیقه قبل #پارت شصت و یک پراید کنار بازار توقف کرد. هنوز کامل پیاده نشده بودند که همهمهٔ مردم، صدای دستفروشها بازار را پر کرده بود. نیکا نفس عمیقی کشید و گفت: - آخیش، عاشق بازارگردیام. سایه کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد: - اول کارامون رو انجام بدیم، بعد اگه وقت شد هرچی خواستی نگاه کن. نیکا لبهایش را جمع کرد: - مامان، آدم با این جمله هیچوقت به «بعدش» نمیرسه. کیانوش خندید: - نگران نباش، امروز خودم هوات رو دارم. نیکا انگشت اشارهاش را به سمت کیانوش گرفت: - شاهد باشید، خودش گفت. یکتا بازوی خواهرش را گرفت: - اول حلقه. بعد از چند دقیقه قدم زدن، مقابل یکی از طلافروشیها ایستادند. ویترین پر بود از حلقههای ساده و نگیندار که زیر نور زرد مغازه برق میزدند. سایه گفت: - همین خوبه، بریم داخل. همگی وارد شدند. فروشنده با لبخند جلو آمد: - سلام، بفرمایید. کیانوش نگاهی به یکتا انداخت: - سلام، حلقههاتون رو میخواستیم ببینیم. مرد فروشنده تعدادی انگشتر بر روی میز گذاشت. یکتا نگاهی گذرا به آنها انداخت و سریع گفت: - این مدلها نه، تکنگین دارم. یه چیز ساده میخوام، مثلاً رینگ. فروشنده سری تکان داد و به سرعت انگشترهای روی میز را جمع کرد. سینی مخمل قرمزی مقابل یکتا گذاشت که تماماً از رینگهای مختلف پر شده بود. سایه آرام کنار گوش یکتا گفت: - اینا خیلی ساده نیستن؟ یکتا یکی از رینگها را برداشت، انگشتر نامزدیاش را از انگشتش خارج کرد و حلقهٔ ساده را درون انگشتش انداخت و انگشتر را هم پشتش گذاشت. دستش را عقب برد و به مادرش نشان داد: - نه، ساده اتفاقاً بهتره. میخوای اینجوری حلقه و پشتحلقه بشه. نیکا یکی از حلقههای درون سینی را برداشت و به سمت یکتا گرفت: - این یکی رو امتحان کن. یکتا انگشتر را پوشید و دوباره دستش را عقب گرفت. کمی انگشتش را تکان داد و رو به کیانوش گفت: - چطوره؟ کیانوش سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد و گفت: - این یکی بهتره، چون باریکتره. نشون هم میندازی، پشتش قشنگتر درمیاد. یکتا نگاهی به مادرش کرد که او هم حرف کیانوش را تایید کرد. نیکا با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت: - خوب شد اومدم، وگرنه شما با این سلیقتون معلوم نبود چی قرار بود بخرید. یکتا حلقه را از انگشتش خارج کرد و بر روی میز گذاشت و رو به فروشنده گفت: - آقا، لطفاً حلقههای مردونهتون هم بیارید. کیانوش که دوست نداشت یکتا و خانوادهاش را در خرج بیندازد، سریع گفت: - نه آقا، ممنون، نیازی نیست. و بعد رو به یکتا کرد و گفت: - حلقهٔ مردونه واسه چیه؟ سایه اخمی کرد و گفت: - عه، یعنی چی نیازی نیست؟ توام باید حلقه داشته باشی دیگه. کیانوش حلقهٔ انتخابی یکتا را به سمت مرد فروشنده گرفت و با خنده گفت: - نه بابا، من که حلقه نمیپوشم، واسه چی بخرم دیگه؟ داداش، بیزحمت این رو حساب کن. سایه کنار کیانوش ایستاد و گفت: - کیانوش جان، پسرم، تو نمیپوشی ولی رسمه من باید واست حلقه بخرم. خانوادت چی میگن؟ کیانوش به چهرهٔ شکستهٔ سایه نگاهی انداخت و گفت: - من وقتی حلقه نمیپوشم، چرا بخرم آخه؟ مشکل خانوادم هستن، اشکال نداره یه نقره میگیرم. سایه مخالفت کرد و با لحن معترضی گفت: – یعنی چی نقره؟ نمیشه که، باید طلا... کیانوش میان حرفش پرید و گفت: – خانوادهٔ من چیزی نمیپرسن. اگر هم پرسیدن، میگم طلاسفیده. و بعد رو به مرد فروشنده کرد و گفت: - آقا، چند گرم بود؟ - دو گرم و ششصد سوت. - چقدر میشه؟ مرد فروشنده قیمت انگشتر را با قیمت طلایِ درلحظه حساب کرد و کیانوش بعد از شنیدن رقم نهایی، کارتش را داد و هزینه را پرداخت لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری