-
تعداد ارسال ها
80 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
Raiya آخرین بار در روز شهریور 5 برنده شده
Raiya یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های Raiya
-
مدارک بر اساس نوع جرائم دستهبندی شده بودند و پس از قاچاق کالا، مدارک جرائم رایانهای بود؛ آیپیهایی که به وسیلهیشان هک صورت گرفته بود و... این جرائم بیشتر جنبهی اطلاعاتی داشتند؛ برای زمین زدن رقبای شارایل یا فروش اطلاعات به خواهانش... لیست قربانیها، اطلاعات دزدیده شده، خریدار، نحوهی پخش و انتشار اطلاعات خصوصی و تجاری و اشخاصی که در این فرآیند نقش داشتند به دقت تنظیم شده بود و رد پای شارایل در این جرائم، با واسطه از طریق سایتی که در دارکوب مدیریت میکرد و اطلاعات را به فروش میگذاشت، مشخص شده بود. حتی روش ورود به حساب شارایل در دارک وب، حساب، نام کاربری و پسورد، آیپی خارجی استفاده شده و نحوهی دسترسی به اطلاعات غیرعمومی سایت به صورت تایپی توضیح داده شده بودند! چند بار خیره به این صفحه پلک زدم. دیگر واقعا نمیفهمیدم. اگر شاهسم برای محکوم کردن شارایل تا اینجا پیش رفته بود، چرا این مدارک هیچ وقت تحویل داده نشدند؟ خود شاهسم کجا بود؟ خب... حدس زدن جوابش با توجه به شرایط خیلی سخت به نظر نمیرسید، بیشتر... موجب تأسف بود. با نگاه زیر چشمی به محمدمهدی، پرسیدم: - شخص ملقب به شاهسمی که گفتی... مرده؟! چهرهاش درهم رفت. مهدیه دستش را گرفت. محمدمهدی با دست آزادش، گرفته و ناراحت موهایش را عقب زد. با چشمهای بیفروغی، بدون آن که مستقیم نگاهم کند، آهسته سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. نمیفهمیدم؛ به نظر میرسید محمدمهدی از مرگ شاهسم ناراحت است و مهدیه از ناراحتی او، ناراحت... محمدمهدی به شاهسم ارتباطی داشت؟ بعید نبود؛ شاید به همین واسطه، انقدر میدانست. - حالت خوبه؟! سر هر دویشان بالا آمد. یک لحظه، تنها برای یک لحظه بود اما فهمیدم که عجیب نگاهم کردند. چشمهایم ریز شدند و ابروهایم درهم رفتند. آنها ناراحت بودند، به خاطر همین حال محمدمهدی که بدتر به نظر میرسید را پرسیدم، ناراحتی مهدیه انگار بیشتر به خاطر نگرانی برای محمدمهدی بود اما بعد، آنها بودند که یک لحظه، در حد چشم برهم زدنی متأسف، چنان که انگار برای من ناراحت بودند، نگاهم کردند! مهدیه سریعتر به خودش آمد؛ دستش را دور گردن محمدمهدی انداخت و با دست دیگرش، موهای محمدمهدی را با لبخند دنداننمایی که عملا داشت دندانهایش را روی هم میسایید، به هم ریخت. با لحن عجیبی، چیزی میان آرزو، مهربانی و تهدید، غلیظ گفت: - محمدمهدی غلط کرده خوب نباشه! پلک زدم. فقط مهدیه میتوانست چنین لحن به هم پیچیدهای داشته باشد! به هر حال، فکر کنم علاقه به گردن میانشان مشترک بود و یک جورهایی، شاید بعد کودک درونم زندهتر شده بود که میتوانست به گرفته شدن گردن محمدمهدی دقت کند و کاملا راضی باشد! به نظر میرسید چیزی که محمدمهدی از من پنهان میکرد، تاریکتر و جدیتر از آنچه بود که تا آن موقع فکر میکردم؛ یک راز که تهش من باید ناراحت میبودم یا همان طفلکی، گناه! طفلکیتر از بچهی پنج سالهی تنها مانده با مادرش بود؟ بدتر از آن نمیشد، پس... همچنان استرسی بابتش نگرفتم اما کنجکاویام شاید بیشتر تحریک شده بود. با آرامش پلک روی هم گذاشتم. - وقتی تموم شد، آماده شدی، حرف میزنیم. بیشتر قصدم بستن بحث و گذشتن بود، انتظار خاصی از محمدمهدی، بهتر شدن یا همچین چیزی نداشتم اما وقتی با خندهی بیمقدمهی شیطنتآمیزی شبیه مار روی زمین به سمتم خیزید و نزدیک صورتم، با زرنگی ابرو بالا انداخت، دوباره فهمیدم این آدم از هیچ موقعیتی برای کرم ریختن نمیگذرد! - این یعنی کنجکاو شدی که میگی؟ منتظری تموم شه؟ الان اونقدر دلیل قویای شده که به خاطرش زنده بمونی؟ بچه بود، پس با همان چهرهی پوکرم پایش بچه شدم. لج و لجبازانه با صورت عمدا بیتفاوتی لب زدم: - هر جور دلت میخواد فکر کن! ریز خندید. - هم... خودت بهتر میدونی... عقب کشید. حال و هوایش برگشته بود و مهدیه هم دیگر خوب به نظر میرسید. با خیال راحت میخندید. جمعبندی موقتی خوبی بود. محمدمهدی، پوشهی بعدی را پیش کشید و با خنده گفت: - این هم مدارک به قول مهدیه کلیشهترین نوع قاچاق؛ قاچاق مواد مخدر و روانگردان، اعم از سنتی و صنعتیه... شارایل، کارنامهی واقعا درخشانی در خلاف داشت؛ ارتباط با بزرگان تولید کنندهی افغانستان، داشتن آزمایشگاههای شخصی تولید مواد مخدر صنعتی و روانگردان در کشورهای افغانستان، پاکستان و به صورت پرتی ترکیه... در حالی که هیچ آزمایشگاهی در خود ایران نبود! عکس جابهجایی مواد، راههای مخفی، جاسازهایی که به عقل جن نمیرسید، لیست خرید و فروش عمده به واسطهها... بازار پخش به ویژه عمدهی مواد مخدر را قرق کرده بود! مهدیه با کنجکاوی، سریعتر از من و محمدمهدی پوشهی بعدی را باز کرد. با دیدن اولین برگهاش، تک ابرویی بالا انداخت و گفت: - این یکی باکلاسترین قاچاقه!
-
- راستی... دیروز مدارک رو پیدا کردم! لیوان چایی را میان هوا نگه داشتم؛ پنج ثانیه دیرتر اعلام کرده بود، احتمالا داشتم خفه میشدم. بیمقدمه، سر میز صبحانه... از محمدمهدی انتظار میرفت. لحظهای خیره به بخار چایی چشمهایم ریز شدند. تنها وقتی که میتوانست پیدا کرده باشد، دیروز صبح تا ظهر بود. به گمانم برای همین داشت به سمت روستا میآمد که میان راه ما را دید؛ کارهایی که برایش مانده بود را تمام کرده بود، شستن ظرفها، پختن ناهار و پیدا کردن مدارک در فرصتی شدیدا کم! انقدر کم که مشکوک باشد... مهدیه واکنش خاصی نشان نداد. لقمهی کره و مربایش را میگرفت و بیشتر برای دیدن واکنش من کنجکاو به نظر میرسید. واضح بود محمدمهدی به او قبلا گفته است؛ شاید همین شب گذشته که به خاطر خستگی، خیلی سریع خوابم برد. لیوان چایم را روی میز گذاشتم. با همان چشمهای ریز شده و مشکوک به سمت محمدمهدی برگشتم. - تو... از اولش هم میدونستی اون مدارک کجان، نه؟ عجیب بود. نهایت زمانی که مامان زنده بود، پنج سالگی من و سه سالگی محمدمهدی بود؛ پس از کجا میدانست؟ با چه کسی ارتباط داشت و احیانا آن شخص، چه ارتباطی به مامان داشت که بداند او کجا مدارک را پنهان کرده است؟ با این وجود، محمدمهدی خندید و صادقانه گفت: - نمیدونستم، فقط به دلایلی جاش رو حدس میزدم. تک ابرویی بالا انداختم. - این دلایلی رو هم قراره بعد از زنده موندنم بهم بگی؟ مهدیه هنوز هم در سکوت با کنجکاوی من و محمدمهدی را نگاه میکرد. محمدمهدی با اطمینان جواب داد: - آره. - هم... متوجهم اما در مورد مدارک که نمیخوای بگی باید پس از تموم شدن ماجرا ببینمشون؟! مطمئنم مأمورین قرار نیست اجازه بدن و من هم علاقهای به شرکت در دادگاهش ندارم! محمدمهدی شانه بالا انداخت و بیخیال گفت: - البته که نه... بعد صبحونه میتونیم مدارک رو دسته جمعی یه چکی بکنیم. چشمهایش را خیره به میز ریز کرد و جدیتر ادامه داد: - بد نیست بدونی دقیقا چه کسی دنبالته! تا فضا بخواهد کمی، کمی جدی شود، مهدیه بالاخره دست به سینه با نگاه چپ چپی به هر دویمان و ابروهای درهم، لب باز کرد: - سر میز صبحونه موضوع بهتری برای حرف زدن گیر نیاوردین؟! پوکر نگاهش کردم؛ این را دقیقا کسی داشت میگفت که سر میز صبحانه برای آتش زدن مردم روستا نقشه کشید! *** محمدمهدی چند پوشهی قدیمی گرد و خاک گرفته را میانمان روی زمین گذاشت. یه عنوان مدارک، زیاد بودند، خیلی زیاد... چشمهایم ریز شدند. اگر همهیشان برای یک نفر بودند که انتظار میرفت، باید میگفتم برازندهتر از او برای عنوان مفسد فیالارض وجود ندارد. محمدمهدی اولین پوشهی کاغذی را باز کرد و عکس ابتدایش را به سمت من و مهدیه سراند. با دقت نگاهش کردم. مرد جوان خوشپوشی با کت و شلوار و اورکت مشکی بود. گویی عکس را در حین راه رفتن از او گرفته بودند؛ سه رخ بود. موهای لخت بلند و پرپشت مشکی رنگی داشت. صورتش کشیده و پوستش سفید بود. بینیاش به حدی خوش حالت بود که عملی به نظر برسد و لبهای درشتش، کبود بودند. رنگ چشمهایش به خاطر عینک آفتابی مشخص نبود و با وجود تمام قد نبودن تصویرش، میشد حدس زد قد بلند است. محمدمهدی با اشاره به عکسش توضیح داد: - این کسیه که دنبالته؛ رسّام شارایل... این عکسش برای حدود سی سال پیشه اما الان هم تغییر چندانی نکرده. به ظاهر یکی از شرکای یه شرکت چند ملیتی خارجیه، برای همین دولت به حساب و کتاب اصلی درآمدش دسترسی نداره که موقعیت خوبی برای پولشویی ایجاد میکنه. تک ابرویی بالا پراندم. شاید برای اولین بار، به صورت متفاوتی نسبت به گذشتهی مامان کنجکاو شده بودم؛ چرا باید آن شخص به اصطلاح شاهسم را میشناخت که این مدارک را برایش پنهان کند؟ چرا اصلا این مدارک پنهان شدند؟ چرا هیچ وقت، هیچکس از آنها استفاده نکرد؟ دکوری که نبودند! دیگر یک جا نبود، هزاران نقطه داشتند میلنگیدند. با این وجود، در لحظه سوالاتم را نپرسیدم. ترجیح دادم ابتدا مدارک را برانداز کنم. اگر خلاف سبک این آدم قاچاق کالا بود، سنگینترین خلافش چه بود؟ تا کجا پیش میرفت؟ چرا پس از بیست و سه سال از مرگ مامان، فیلش یاد هندوستان کرده بود و دنبال من میگشت؟ صرفا چون حالا بزرگ شده بودم و شاید خطرناکتر به نظر میرسیدم؟ با راهنماییهای کامل محمدمهدی، مدارک که بیشتر اسناد و بعضا عکس بودند را بررسی کردیم. به نحو دقیق، منظم، پر جزئیات و بدون کوچکترین نقطه ضعف و ابهامی خلافهای این آدم طبقهبندی شده بودند. تاریخ، مکان و ساعت دقیق و روش حمل محمولهها از مرز، چند عکس از جابهجایی محمولهها، آدرس مسیرهای مخفی خاکی و دریایی غیر از گمرک که برای قاچاق کالا استفاده میشدند، هویت دقیق آدمهایی که در گمرک با شارایل همکاری میکردند، حتی شماره پیگیری تراکنشهایی که مستقیم یا غیر مستقیم به کارتهایشان صورت گرفته بود و... باید میگفتم شاهسم، شخص ماهری بود.
-
مهدیه از میانهی حرفم، عجیب سرش را پایین انداخته بود و دستش را روی سینهاش گذاشته بود اما محمدمهدی، با تمام شدن حرفم خندان جلو آمد و بیمقدمه با انداخت دستش دور گردنهایمان، پیشانیهایمان را به دو طرف صورتش چسباند. با این کار، لحظهای چشمهایم گرد شدند. نگاه مهدیه هم با تعجب بالا آمد اما محمدمهدی، بیتفاوت به فاز ما دوتا گفت: - این جمع عالیه... پس این جمع، جمع میمونه؛ این بار بیتهدید، با خنده قول میدی؟ روی خطابش با من بود. سه روز، بیست و هشت سال زندگی را نمیشست؛ با این حال، سه روز پس از بیست و هشت سال، نشان میداد آینده میتواند چهقدر غیرمنتظره و شاید دوستداشتنی باشد. حالا هم نه، من یک روزی میمردم؛ یک روز مامان و خاله را میدیدم، پس تا آن روز... احتمالا امیدوارانهتر سعی میکردم چیزهای شیرینی برای تعریف کردن برایشان جمع کنم. - قول میدم، این بار با کمال میل قول میدم. محمدمهدی دستهایش را برداشت و انگشت کوچکش را جلو آورد. قول انگشتی؟! مهدیه هم به خاطر به فنا رفتن تبلت و قلم لمسیاش، این بار مستقیما خود تلفن همراهش را بیرون آورد. با لبخند، پس از مدتها... همینقدر ساده و صمیمانه برای زنده ماندنم قول دادم. - راستی... بابت زدن اولین مخت هم بهت تبریک میگم! لبخندت سلاح قدرتمندی بود. - چی؟! محمدمهدی بدون توضیح اضافهای، لایک نشانم داد و با دست آزادش دوباره ضربهی کیف مهدیه به سرش را دفع کرد؛ الان چه شد؟! با نگاه ریز شدهای به واکنشهای عجیبشان، دستهایم را به نشانهی توقف جلویشان گرفتم. - یه لحظه وایسید؛ همین چند دقیقه پیش هم گفتی میخوای از عکسم برای مخزنی استفاده کنی اما مخزنی یعنی چی؟ واقعا که منظورت ترکوندن سر کسی نیست؟! یک لحظه گویا زمان بایستد، دوتایی خشکشان زد. سرهایشان رباتوار و با چشمهای گرد شده به سمتم برگشتند. ناباورانه نگاهم میکردند. کمی طول کشید تا محمدمهدی از بهت بیرون آمد و با تأسف دستی به پیشانیاش کوبید. - به صورت کلی میدونستم هیچ وقت توی جمع نبودی، چه برسه به جمع خرابش ولی این درجهی عرفانت رو نشناخته بودم! من آدم خوش مشربی محسوب نمیشدم. چندان علاقهای هم به صحبتهای غیرکاری و غیرآکادمیک نداشتم و تا حالا هم همچین اصطلاحی را در هیچ تخصصی نشنیده بودم، اصطلاحات بچهها را هم چون معمولا دوست داشتم حرفهایشان را حتی شده از دور گوش بدهم، میدانستم. محمدمهدی با دیدن نگاه همچنان مبهمم توضیح داد: - به ایجاد علاقه در جنس مخالف، میگن مخزنی! ابروهایم بالا پریدند. - هم... یه جورایی درک میکنم؛ توی بازاریابی هم برای فروش باید در مشتری ایجاد علاقه به محصول کرد... ولی من هیچ وقت خودم مستقیما بازاریابی هم نکردم، چه برسه به مخزنی... چرا برای کار نکرده بهم تبریک میگی؟! چهرهی محمدمهدی پوکر شد. با لبهای خط صاف و چشمهای ریز شده، جدی گفت: - این حجم از نفهمی عجیبه، جدا عجیبه... مهدیه برخلاف چهرهی پوکر محمدمهدی، از لحظاتی پیش سرش را پایین انداخته بود و داشت میخندید. در حال پاک کردن اشک گوشهی چشمش گفت: - همینجوریش باحالتره... سرش را بیهوا بالا آورد. با چشمهای درخشان شیفتهای پرسید: - میشه این دیالوگهات رو توی رمانم استفاده کنم؟ عالیه... - آه، آره! با شک چنین جوابی دادم و هنوز، اصلا مسیر این مکالمه کجا به کجا بود؟! من که نفهمیدم... به گمانم محمدمهدی دوباره سربهسرم گذاشته بود. - بیاین زودی برگردیم، چیزی نمونده به تاریکی بخوریم. ***
-
ذوق کردند. خندیدن آنها را دیدم؛ حتی درخشیدن چشمهایشان در هوای کمی مانده به غروب... محکم و تند تند دست تکان دادند؛ حتی هستی با شش سال سن ناقابل داد زد: - تو خودت قویی! خیلی خوشگل شدی... خداحافظ. ایمان هم بلند گفت: - همیشه بخندین! و دوتایی، دوباره دست در دست هم دور شدند. دور شدنشان خوشایند نبود، من هنوز تمایلی به برگشتن به اینجا نداشتم اما دلم برایشان تنگ میشد؛ با این حال همچنان داشتم میخندیدم، پس از مدتها سبک شده بودم، به تازگی نسیم خنکی که میوزید و در کل، تماشای دور شدنشان هم وقتی به خانه برمیگشتند، لذتبخش بود. هر چند، مدت زیادی از تماشای این صحنه نتوانستم لذت ببرم. یک دقیقه هم نشده بود که محمدمهدی دوباره از پشت رویم پرید و میمونوار از گردنم آویزان شد. نگاه چپ چپی به دستهایش دور گردنم انداختم اما در واقع، شاید خیلی ناراضی نبودم. حالم غیرعادی خوب بود؛ یک جور عجیب... بیشتر دوست داشتم بدانم این موجود ناشناخته چه علاقهای به گردن من دارد! از گوشهی چشم نگاهش کردم. - داری چیکار میکنی؟ خندید و با دست دیگری، موهایم را به هم ریخت. - که تو مردهنشینی، نه آدمکش، ها؟ چنین دیالوگی قبلا گفته بودم اما متوجهی ارتباطش نمیشدم. ابروهایم بالا پریدند که محمدمهدی با لبخندی دنداننماتر، گردن و سرم را فشرد. - مرتیکه... تو که نسخهی خندونت دخترکشه! انگار کد تقلب زدی انقدر جذابه! حس کردم صورتم شبیه علامت سوال شد. چشمهایم ریز شدند. دخترکش؟! یعنی چه؟! البته معنای جذاب را میفهمیدم و هنوز هم... مجبور بود در حالی که دلقکوار از گردنم آویزان بود، اینگونه تعریف کند؟ - بیا پایین... اصلا در این دنیا نبود. من را به چپ خودش هم نمیگرفت. گردنم که راه نفس کشیدنم نبود، کمرم که استخوانهایش فلزی بودند، پوستم هم خمیر بهینه شده برای کش آمدن بود و موهایم طناب طناببازی... همینقدر آدم حسابم نمیکرد! سرخوش با خودش حرف میزد: - باید چندتا عکس خندون ازت بگیرم هر وقت کارم پیش کسی گیر افتاد، با اونها مخش رو بزنم؛ حداقل وقتی شکایت کرد، پای خودم گیر نمیکنه... خندهی شیطانی پایانیاش واقعا به وجنات حضرت عالی میآمد. گوشش که بدهکار نبود، سعی کردم به زور از روی کمرم پایینش بکشم. با یک دستم دست روی گردنم را پس زدم و با دیگری، دست میان موهایم... چرخیدم که از روی کمرم پایین افتاد و خندید. - مهدیه، نمیخوای یه دست برسونی؟! با گرفتن دستش به سمت مهدیه، پر رو پر رو مهدیه را به دعوا دعوت کرد که تازه حواسم به مهدیه جمع شد. تا همینجا هم زیادی ساکت مانده بود. سرم به سمت مهدیه برگشت. در کمال تعجب، بیدلیل بهتزده به نظر میرسید. منگ منگ فقط نگاه میکرد. طول کشید تا به لطف صدا زدن محمدمهدی و نگاه خیرهی ما به خودش، پلک بزند، عنبیههای آبی پررنگش را بین هر دویمان بچرخاند، سرش را پایین بیندازد و با نفس عمیقی، تقریبا به خودش برگردد. سرش را که بالا آورد، چنان جدی به سمتم خیز برداشت که یک لحظه حس کردم به خاطر حفظ جانم باید عقب بروم! و در نزدیکیام ایستاد. دست به سینه زد و انگشت اشارهاش را به سمتم گرفت. با لبخند، آرام و کلافه لب زد: - تو تنها کسی هستی که میتونی کاری کنی از یه بچهی شش ساله ببازم! ابروهایم بالا پریدند. مهدیه و باختن؟! از هستی؟! کی؟ کجا؟ چه جوری؟! اصلا به من چه ارتباطی دارد؟! نگاه گنگم را که دید، درون لپهایش باد انداخت و با لبهای غنچه شده، بیمیل و آرام رو برگرداند و زیرلبی گفت: - قرار بود من بخندونمت! اوه!... تازه فهمیدم؛ به صحبت درون اتاق مهمان خانهیشان اشاره میکرد. انقدر جدی بود؟ به صورت بیرویهای خندهام گرفت، همین چند لحظه پیش متوجه شده بودم من حتی آن همصحبتی پیش از خواب هم دوست داشتم، علاقهای که به شناختنم نشان میداد. با بلند شدن خندهام، به نحو ترسناکی چپ چپ نگاهم کرد. از آن نگاههای تهدید کنندهی «بخند! بخند که بعد خنده گریه است» و این، فقط خندهام را بیشتر کرد. شاید دم غروب، دیوانه شده بودم. - تو بردی! بالاخره ابروهای درهم خانم باز شدند و به جایش، بالا پریدند. با لبخند ملیحی، در حال لمس کردن پلاک الله روی سینهام، صادقانه گفتم: - اگه تو و محمدمهدی نبودین، دو شب پیش باید میمردم! اگر پافشاری شما نبود، هیچ وقت به دنبال بچهها نمیرفتم که بخوام این تجربههای شیرین رو داشته باشم، اگه اللهزنجیرت رو بهم نمیدادی، فکر نمیکنم میتونستم کنارشون راحت باشم، پس... رو به هر دویشان لبخند دنداننمایی زدم. - من از هر دوتون بینهایت ممنونم که پشتم رو گرم نگه داشتین، من به گرمی همون خندیدم!
-
نگاهی به چراغهای روشن روستا انداختم. نزدیک روستا کسی در جنگل پرسه نمیزد؛ نمیدانستم گشت را متوقف کردهاند یا بر عکس، به قسمتهای عمیقتر جنگل رفتهاند. قرار شده بود بچهها از اینجا به بعد را خودشان بروند و ما بیش از این پیش نرویم؛ من که نحس بودم، مهدیه و محمدمهدی هم به واسطهی دعوای درخشانشان سابقهی خوبی نداشتند. رو به ایمان، مجدد پرسیدم: - پس از اینجا رو خودتون تنها میتونین برین؟ راه رو بلدی؟ سری به نشانهی تأیید تکان داد. - آره، تا وقتی توی روستا باشم، همه جا میتونم برم. میشناسم. پس وقت خداحافظی رسیده بود؛ نه؟ فکر کنم... نه، قطعا دلم برای بچههایی که اولینبارهای پر استرسی را کنارشان تجربه کرده بودم، تنگ میشد. - از دیدنت خوشحال شدم، مرد کوچولو! محمدمهدی گفته بود و ایمان بدون جبههگیری برای این که کوچک نیست، خندید. دستش را در دست محمدمهدی گذاشت و محکم دست دادند. با مهدیه هم دست داد. هستی هم با نگاه به کارهای ایمان، دستش را برای دست دادن جلو آورد که محمدمهدی با خنده، دست کوچکش را گرفت، تند، بالا و پایین کرد و حتی نمایشی، دست دیگرش را روی سینهاش گذاشت و با احترام برای هستی سر تکان داد. - افتخار بزرگی بود که تونستیم آرایشگر بزرگ قرن رو ببینیم، هستی السلطنه! به نظر نمیرسید خود هستی معنای هستی السلطنه را درک کرده باشد اما مهدیه و ایمان، با هم روبرگرداندند و ریز خندیدند. وقتی ایمان برای دست دادن جلوی من آمد، هستی مهدیه را بغل کرد. خوب صمیمی شده بودند. دست ایمان را گرفتم. به گمانم سعی کرد مردانه باشد که گفت: - دیره اما از دیدنتون خوشوقت شدم. - من هم، خیلی زیاد... مواظب خودت باش. هستی از پشت ایمان سرک کشید. مظلومانه لب غنچه کرد و گفت: - من قدم کوتاهه، نمیشینی خداحافظی کنیم؟ تک ابرویی بالا انداختم. دستهایمان که به هم میرسیدند اما با این وجود، محض دلخوشی به قول محمدمهدی هستی السلطنه، دو زانو نشستم. پیش از آمدن، گریم تاریخی هستی از صورتم را پاک کرده بودم. هستی از پشت ایمان بیرون آمد. دستم را به سمتش گرفتم که دست بدهیم اما هستی، بیتوجه از کنار دستم رد شد و تا بپرسم چرا، روی پنجهی پاهایش بلند شد، دستهای کوچکش را دور گردنم انداخت و لبهایش، روی گونهام نشستند. دختر کوچولو، صورتم را بوسید! - ممنون قویی! حس خوبی داشت، مهربانی گرمی بود و در عین حال چشمهایم گرد شدند. توقعش را نداشتم. مات شدم. شبیه ضربه بود؛ یک ضربهی محکم، درست وسط مغزم... هستی پس از بوسیدنم و تشکر عقب رفت. فکر کنم داشتند خداحافظی میکردند، یک چیزهایی میگفتند، با دست تکان دادن و خنده دور شدند، شاید من هم ناخوداگاه دست تکان دادم اما ذهنم واقعا آنجا نبود، از دنیا کنده شده بود، پرت شده بودم وسط خلسه... دوباره داشتم غرق میشدم اما این غرق شدن، عجیب بود. سه روز گذشته، شبیه یک فیلم سینمایی تند در لحظه از جلوی چشمهایم میگذشتند؛ از «هی... تو امشب میمیری!» محمدمهدی تا «دقیقا تایپ منی!» مهدیه... دو احمق دیوانهی مشکوکی که از من نمیترسیدند. افتادن وسط خطر به خاطر من، طمع آتش زدن روستا، وقت گذاشتن برای گرفتن طوق بردگی لعنتی دور گردنم، دعا برای زنده ماندنم، احمقی که میخواست با عزرائیل کل بیندازد، یک دعوای درست و حسابی... پیدا شدن بچهها، در آغوش کشیدنشان، حمام بردن ایمان، ایمانی که دیگر نترسید، حتی «فرشته مرد» خطابم کرد، دست دادن با ایمان و هستیای که بیپروا از سر و کولم بالا رفت و چند لحظه پیش، صورتم را بوسید؛ تجربههای جدید دوستداشتنی... همه و همه، شبیه یک ضربه به یک دیوار ضخیم و سیاه بلند بودند؛ دیواری که شاید دور قلبم کشیده شده بود، نمیدانستم، واقعا نمیدانستم اما... میفهمیدم آن دیوار هر چه بود، این ضربهها ناکارش کرده بودند، شبیه خرابهای فرو ریخته بود. بدون آن دیوار، حالا متوجه میشدم؛ من دوست داشتم، من بخشی عظیمی از این اتفاقات سه روزه را دوست داشتم، حتی وقتهایی که محمدمهدی و مهدیه روی اعصابم میرفتند هم دوست داشتم... این که بود و نبودم برای کسی فرق کند، این که کسی علیرغم دلالت تمام شواهد بر نحس بودنم، هنوز رهایم نکند، این که برای کسی قهرمان باشم و برای دیگری، قویی که باید بسازد و بدون ترس از سر و کولش بالا برود. تمام این اتفاقات خلاف میلم بودند؛ تلاش برای زنده ماندن، به دردسر انداختن دو نفر دیگر، دنبال بچهها گشتن، تنها ماندن با آنها و... اما... خدای من... هنوز هم، بدون این که متوجه باشم، در تمام لحظات من عاشق این اتفاقات خلاف میلم بودم! احساس گرمی داشت، شور و شوق عجیبی که در دلم جوشید، سبکی تازهای شبیه پر، کنار آمدن با خودم... من نخواستم، حتی فکرش را نکردم، ارادهاش هم، دستهایم هم سمت گونههایم نرفتند، فقط... وقتی به خودم آمدم که ایستاده بودم و داشتم میخندیدم! زیر چشمهایم چروک افتاده بود، صدای خندهام بلند شده بود و هنوز... به صورت عجیبی متعجب نبودم! این احساس، عالی بود. داشت یادم میآمد، خاطراتم رنگی رنگی میشدند، خندیدن با مامان موقع تماشای تام و جری، خواندن داستانهای پیش از خواب، قلقلکهای سر بازی و بینهایت موقعیت دیگر... چهطور همچین چیزی را فراموش کرده بودم؟! دستم را بالا بردم. بچهها دور شده بودند اما با صدای خندهام، برای نگاه کردن سر برگردانده بودند و من، با خنده داشتم برایشان دست تکان میدادم.
-
هستی انگار نه انگار کجا ایستاده بود؛ ریلکس و خونسرد به صورتم خیره شده و همهجایش را با چشمهای ریز شده و دستهای کوچولویش کرمی میکرد. یک در میان مجبور بودم چشمهایم را ببندم که کرمی نشوند! با این وجود هنوز هم احساسش عالی بود. دلم میخواست کلا چشمهایم را ببندم و بخوابم. شبیه یک ماساژ دلانگیز میماند، منتها باید حواسم به هستی میبود. هستی همانطور که داشت با پشتکار فراوان از کرم، چند لایه زیرساخت روی صورتم میساخت، نیمنگاهی به دستهایی که دو طرفش به حالت آماده باش گرفته بودم، انداخت. با تعجب پرسید: - چرا دستهات رو اینجوری گرفتی؟ - اگه افتادی، بگیرمت... الف بچهی شش ساله، با تأسف نگاهم کرد و زیر لب نچ نچ نمود؛ چشمهایم درشت شدند! ضد حال که میگفتند همین بود؟! - واقعا بچهداری بلد نیستی، باید کمرم رو بگیری، کمرم... و همین الف بچهی شش ساله با اشاره به کمرش برایم کلاس بچهداری گذاشت! بیتوجه به خندهی تشدید شدهی سه ناظر منفعل گرامی، لب زدم: - ایرادی نداره بگیرمت؟ - الان چرا... صبر کن. تالاپ... از روی پاهایم پایین پرید و با رژ لب مهدیه برگشت. دوباره پا روی پاهایم گذاشت که کمرش را گرفتم. کوچولو بود، خیلی کوچولوتر از ایمان! گویی شیشهی نازک بغل کرده باشم، میترسیدم بشکند. تمام اینها برایم جدید بود. هستی با زور زدنی کوتاه، در رژ لب مایع را باز کرد و عملا شبیه مداد دستش گرفت. رژ لب را قاعدتا روی لب میکشند، هستی هم با چشمهای ریز شده و ابروهای درهم ژست جدی و دقیقی گرفته بود اما نمیدانستم روی چه حسابی سر رژ لب را تا روی گونه و نزدیک گوشهایم احساس میکردم. هستی داشت چهکار میکرد؟! این خیلی بیشتر از از خط بیرون زدن نقاشی بود! همه چیز وقتی مشکوکتر شد که ایمان با تعجب ابرو بالا انداخت و ریز خندید. سرخی صورت مهدیه رنگ باخت و جور عجیبی خیرهی صورتم ماند و محمدمهدی، در کمال تعجب دست از قهقهه زدنش برداشت! با نگاه دلگیری به چشمهایم، ابرو درهم کشید و نق زد: - تو واقعا یه عوضی به تمام معنایی! عصبانی نبود، بیشتر ناراحت و کلافه به نظر میرسید. دستی در موهایش کشید. مهدیه هم حس و حال مشابهی داشت و زیر لب، نفسش را آه مانند بیرون داد. اینگونه بود که کنار تیغهای روی سرم، دوتا شاخ هم درآوردم! الان گناه من چه بود؟ اصلا فرصت کردم کاری کنم؟! چه اتفاقی افتاد؟! ناباور پلک زدم. درک نمیکردم. هنوز هم تنها موجود پرت از مرحله هستی بود که گویی کارش تمام شده باشد، در رژ لب را بست، گوشهای انداخت و با رضایت دستهایش را به هم کوبید. - حالا یه قوی خوشگل شدی! بومب! انفجار دوم رخ داد... مهدیه صورتش را در کوسن مبل فرو کرد تا صدای خندهاش بلند نشود، محمدمهدی قهقههاش را از سر گرفت و ایمان همراهیاش کرد. محمدمهدی دلش را گرفته بود و بچهگانه پا به زمین میکوبید؛ حتی من هم از تغییر ناگهانیشان جا خورده، با ابروهای بالا پریده خشک شده بودم اما هستی کاملا بی تفاوت، دستهایم را از روی کمرش پس زد، تالاپ پایین پرید و این بار با آینه جیبی مهدیه برگشت. با ذوق گفت: - بیا ببین چه خوشگلت کردم! آینه را از دستش گرفتم و... یکی پیدا شد که کمرم را بشکند. پلک چشم چپم عصبی پرید. خوشگل؟! این یک گریم حرفهای برای بازی در اتاق فرار بود! موهای جوجه تیغی، پوستی با چنان حجمی از کرم که شبیه عروسک چینی شده بود، لبهایی که به لطف خط لبخند پررنگ مصنوعی، شبیه جوکر به نظر میرسیدند! هستی به این میگفت قو؟! نمیدانستم در آن سن طبیعی است یا نه اما به هر صورت... هستی حس زیبایی شناسی وحشتناکی داشت؛ فوقالعاده وحشتناک! به اندازهای که از دستش چشمهایم بخواهند از حدقه بیرون بیفتند. عمیقا به محمدمهدی و مهدیه حق میدادم از شدت خنده، خفه شوند. هستی هنوز هم متوجهی دستهگل بزرگش نشده بود که با خنده، دستهایش را مشت کرد و ذوقزده، پرسید: - خوشگل شدی دیگه، نه؟ دیدی تونستم! اه... به عنوان یک دیو مجنون لولآپ شده بودم اما ایرادی نداشت. نمیشد که در ذوق آن چشمهای درخشان زد. قلبم تاب نمیآورد. آینه را زمین گذاشتم و گفتم: - هیچوقت خوشگلتر از این نبودم، من از هستی خانم خیلی هم ممنونم. با ناز، دستهایش را جلوی دهانش گرفت و ریز خندید. در حالی که نیمخیز میشدم، ادامه دادم: - پس حالا که هستی من رو خوشگل کرده، وقتشه من هم هستی و ایمان رو ببرم خونه؛ نه؟ با این حرفم بالاخره سر مهدیه از کوسن بالا آمد و محمدمهدی دست از خندیدنش برداشت. تا همان موقع هم هستی و ایمان بیش از حد پیش ما مانده بودند؛ اگر اصرار هستی برای خوشگل کردنم نبود، پس از ناهار مستقیم به روستا میبردمشان. مردم زیادی منتظرشان بودند؛ خانوادههایشان... هستی و ایمان، شبیه من نبودند که دیگر فقط وکیلشان آن هم برای امور کاری انتظارشان را بکشد! خانوادهای داشتند که به خاطر گم شدنشان، میخواستند شر مردهنشین را بکنند. تلخ بود، ولی قشنگ... برایشان خوشحال بودم. ***
-
محمدمهدی با همان لبخند دادننما جواب داد: - آره. با آمدن صدای مهدیه، دستی تکان داد و گفت: - من برم سرویس خدماتم رو به مهدیهم ارائه بدم. و مغز من؟ البته که تسمه پاره کرده بود و بیحرف، همینجور محمدمهدی را نگاه کردم تا از اتاق خارج شد. اصلا نمیفهمیدم؛ هنرهای رزمی، ورزش و دعواهای خیابانی چه تناسبی با خیاطی داشتند؟! عجیب بود؛ فراتر از عجیب... دستهای محمدمهدی را دیده بودم. خیلی لطیفتر از آن بودند که بگویم اهل دعوا است یا کارهای دستیای شبیه خیاطی... یک بچه پولدار مرفه بهترین توصیف از وضعیت ظاهریاش بود! گفته بود کنار یوتیوبر بودن فعالیتهای دیگری دارد اما این مهارت در دوخت و اندازهگیری... خیلی بیشتر از یک فعالیت فرعی بود. تجربهی قابل توجهی میخواست. کنار تخصصش در دعوا که میگذاشتم، عمیقا شبیه بچههایی بود که بهشان گفتهاند کنار تجربی خواندن، هنر را ادامه بده! دعوا کن و کنارش خیاطی را ادامه بده؟! یا برعکس؟! در نهایت، پلک زدم و آهی کشیدم. تسمهی مغزم دوباره جوش خورد. به هر حال اینگونه هم نبود که از اول چفت و بست شخصیت هر دو برادر و خواهر منطقی باشد، به وضوح همه جایشان میلنگید؛ خیاطی برادر هم رویش! *** مهدیه، تکیه زده به پایین مبل فیروزهای میان سالن در خودش جمع شده بود، دستی جلوی دهانش گرفته بود و مصرانه، میخواست بیصدا بخندد؛ با این وجود چنان صورت گندمیاش سرخ شده بود که میتوانستم از ترکیدن لپهایش بترسم! شانههایش میلرزیدند. محمدمهدی شبیه تام در تام و جری، روی زمین افتاده بود، برخلاف مهدیه بلند قهقهه میزد و دستش را روی زمین میکوبید. انقدر میخندید که مدام به سک سکه میافتاد، ذرهای آب میخورد، ادامهی قهقههاش و باز این دور باطل را ادامه میداد. گاهی روی زمین غلت میخورد و دلش را میگرفت. ایمان روی مبل نشسته بود و همراه محمدمهدی بلند بلند میخندید. تنها موجودی که بیتفاوت به واکنش سه نفر روبهرویم داشت همچنان موهایم را چهلگیس چهلگیس میکرد، هستی بود! پایین مبل نشسته بودم و هستی، روی مبل، با کشمو و تافتی که مهدیه به او داده بود، داشت موهایم را به اصطلاح خوشگل میکرد؛ گر چه با وجود چهل گیس کوچولویی که به لطف تافت زدن هستی راست ایستاده بودند، بیشتر شبیه جوجه تیغی طلایی شده بودم! چرا هستی که از چشمهایم میترسید، راحت به جانم افتاده بود؟ نمیدانستم! فقط میدانستم زیر سر مکالمات مهدیه و هستی در حمام آب میخورد. از حمام که بیرون آمده بودم، ترجیح دادم نمازم را بخوانم و بعد بیرون بروم. محمدمهدی به خاطر گرسنگی بچهها، سفرهی ناهار را انداخته بود. همین که هستی من را دید، با دلسوزی پایم را گرفت و گفت: - غصه نخوریها، خودم زودی بعد ناهار خوشگلت میکنم! و پس از ناهار معلوم شد منظورش یک میکاپ کامل با وسایل مهدیه است! اسباببازی خوبی محسوب میشدم، نه؟ به هر حال من از موقعیت ناراضی نبودم! این که همه اطرافم بخندند، راحت و بدون معذب بودن، دوستش داشتم. این که یک بچه با موهایم بازی میکرد، با دستهای کوچولو موچولوتری نسبت به ایمان... جوجه تیغی طلایی بودن، آنقدر هم بد نبود. محمدمهدی در حالی که اشک گوشهی چشمش را برمیداشت، به زور میان خنده گفت: - وای خدا... چه جوجه تیغی نمکی!.. اخ... هستی، با عصبانیت ابروهایش را درهم کشید، بالای سرم دستهایش را به کمر زد و جدی غرید: - جوجه تیغی نه... قو! دارم عین قو خوشگلش میکنم. تک ابرویم بالا پرید؛ حالا چرا قو؟! و این که... کدام قویی روی سرش چهلگیس دارد؟! بعضی وقتها درک کردن بچهها واقعا سخت میشد. کودکی خودم اینگونه نبود، به یاد نمیآوردم انقدر بیمنطق بوده باشم. از گوشهی چشم تلاش آرام هستی برای پایین آمدن از مبل را دیدم. به جای بیهوا بغل کردنش، ترجیح دادم مراقب باشم و اگر به مشکل خورد، بگیرمش؛ بدون مشکل پایین آمد و یک راست به سمت وسایلی که مهدیه برایش آماده کرده بود، رفت. ندیده بودم مهدیه آرایش کند، بنابراین این که چنین وسایلی همراه داشت، یک جورهایی برایم عجیب بود؛ هر چند از کرمپودر تیره برای تغییر رنگ پوستم استفاده کرده بود. با این که هستی کرور کرور کرمپودر روشن کف دستش میریخت، مهدیه واکنش خاصی نشان نداد. بیشتر با لذت و شیطنت داشت نگاهش میکرد. هستی با نگاه رضایتمند و ذوقزدهای به کفدستهایی که تا حد امکان کرمی کرده بود، بلند شد و به سمتم آمد. بیپروا، پیش از این که حساب کنم قدم بعدیاش چیست، خیلی ریلکس پا روی پاهای چهارزانو زدهام گذاشت، خودش را بالا کشید و دستهای کرمیاش را به گونههایم کوبید! به ضرب بود اما به زحمت نوازش محسوب میشد؛ به عنوان یک بچه زور چندانی نداشت. از وقتی روی پاهایم آمده بود، رسما خشک شده بودم و رنگپریده! دوباره استرس گرفته بودم... بچه چرا فکر نمیکرد؟ پاهای چهارزانوزدهی من که زمین صاف نبودند، اگه زمین میخورد، چه؟ برای گرفتن کمرش هم مردد بودم؛ فقط سعی کردم میلیمتری تکان نخورم که نیفتد.
-
من تا به حال بچهای را به حمام نبرده بودم و تنها وقتی به خودم آمدم که درون حمام اتاق خودم، من بیست و هشت ساله و پسر بچهی ده سالهای، گیج، محجوب و سردرگم داشتیم همدیگر را نگاه میکردیم. دلم میخواست از ته دل موهایم را بکشم! چرا حواسم نبود؟ چه دمای آبی برایش مناسب بود؟ چهقدر باید کمکش میکردم؟ اگر لیز میخورد، چه؟ پوستش به شامپویی حساسیت داشت؟ موهایش چه؟ اگر شامپو درون چشمش میرفت و میسوخت؟ یعنی برای شستن باید کمکش کنم؟ استخوان بچهها چه قدر قدرت داشت؟ اگر دستش را محکم میفشردم، کبود میشد؟ یعنی ممکن بود حتی استخوانش را بشکنم؟ یعنی باید به آن پوست نرم و لطیف دست میزدم؟! بچهها، شکستنیترین موجودات دنیا بودند. به حد مرگ استرس داشتم. تا به حال این حجم استرس را تجربه نکرده بودم؛ نه حتی وقتی که در بازارهای مالی کار میکردم و نوسان قیمت یهویی را تجربه میکردم... وای... کلافه موهایم را به هم ریختم. محمدمهدی... محمدمهدی را باید صدا میزدم. گوشهی در را باز کردم و صدایش زدم: - محمدمهدی... در کمدم داشت دنبال لباسی برای هستی میگشت. رویش را برگرداند، ریلکس لبخند دنداننمایی زد و گفت: - من گلی نشدم که مثل تو حموم بخوام، سعی کنید با هم خوب کنار بیاید! نگفته هم دردم را حدس میزد اما عین خیالش هم نبود! لایک نشانم داد و با ست هودی و شلوار اسپورت بچگیام در کمال خونسردی از اتاق خارج شد؛ لحظهی آخر حتی برایم دست هم تکان داد که برای اولین بار، چشمغرهای نثارش کردم. البته اشتباه از خودم بود که به محمدمهدی امید داشتم! با تأسف دستی روی پیشانیام گذاشتم و در حمام را بستم. نگاهی به ایمان بلا تکلیف انداختم. معذب، دستی روی صورتم کشیدم و پرسیدم: - میتونی لباسهات رو بیرون بیاری؟ با سری که تا جای ممکن در گردنش فرو رفته بود، آهسته گفت: - بله. - پس... پس من دمای آب رو تنظیم میکنم. آستینهایم را تا آرنج و پاچههای شلوارم را تا زانو بالا زدم. خودم هم نیاز به حمام داشتم اما تصمیم گرفتم بعد از بیرون دادن ایمان، لباسهایم را در بیاورم؛ احتمالا معذب میشد و درستش هم نبود. در حالی که ایمان لباسهایش را در میآورد، تمام تلاشم را کردم دمای معقولی از آب به دست بیاورم. از ایمان خواستم با دست، کوتاه دمای آب را چک کند و وقتی گفت: - خوبه! راحتترین نفس عمرم را کشیدم. اولین بار بود احساسش میکردم اما این استرس... پیرکننده بود! تا حد امکان اجازه دادم خود ایمان کارهایش را انجام دهد. علیرغم این که عمیقا دلم میخواست به آن پوست لطیف کودکانه و موهای گوگولیاش دست بزنم یا لپهایش را بکشم، برای این که آزارش نداده باشم، خودم را کنترل کردم. بچهها، واقعا خوردنی بودند! پرسیدم به شامپویی حساسیت دارد یا نه، که گفت سابقه نداشته. وقتی موهایش را شامپو میزد، کفهای میان تارهای مشکی خوشگل فرش را تماشا میکردم. اولین تجربهی عجیب دیگری بود؛ استرس داشت پدرم را در میآورد و در عین حال، من از این لحظاتم با یک کودک لذت میبردم. دستهایش... دستهایش فوقالعاده کوچولو بودند، اندازهی کف دست من هم نمیشدند. وقتی برای آبکشی موهایش با خجالت ازم خواست کمکش کنم، احساس کردم قلبم در دهنم میتپد! باید به موهایش دست میزدم؟ اگر میکشیدمشان؟ دردش میگرفت... و دوباره یادم آمد باید از خجالت محمدمهدی در بیایم. با استرس آب دهانم را فرو دادم و جلو رفتم. دستهایم را شستم. ایمان زیر دوش ایستاده بود. سعی کردم آرام سرش را ماساژ بدهم و کفش را بیرون کنم. برای هر تکان انگشتم برنامه داشتم. شش دانگ حواسم جمع بود. ایمان که با خنده گفت: - قلقلکم میآد، خیلی آروم ماساژ میدین. نفس راحت دیگری کشیدم؛ یعنی کارم خوب بود دیگر؟ آزارش نمیدادم. با دوش متحرک به ایمان کمک کردم دوش آخرش را بگیرد و کارش که تمام شد، شیر آب را بستم. بخار آب داغ فضای حمام را به خوبی گرم کرده بود. گوشهی در را باز کردم. خبری از محمدمهدی نبود. داد زدم: - محمدمهدی... محمدمهدی... کار ایمان تموم شده، حوله و لباس رو بیار. هنوز جواب محمدمهدی را نشنیده بودم که با کشیده شدن دستم، احساس کردم برق گرفتم. ناباورانه با چشمهای گرد شده به سمت ایمان چرخیدم. جدی جدی خودش برای گرفتن دستم پیشقدم شده بود. - الان میآرم! در آن وضعیت، جواب محمدمهدی اصلا مهم نبود! با تردید لبهایم را زبان زدم. - اتفاقی افتاده؟ حالت عادی که دستم را نمیگرفت، نه؟ با آن چشمهای صاف و بیریای کودکانهاش نگاهم کرد. بچهها، قشنگترین نگاهها را هم داشتند. نفس عمیقی کشید. آب دهانش را فرو داد. انگار برای گفتن چیز مهمی آماده میشد. - خواستم... خواستم بگم شما اصلا شبیه هیولا نیستین، بیشتر شبیه یه فرشتهاین! با شیفتگی و ذوق بیشتری، گویی چشمهایش میدرخشیدند، ادامه داد: - یه فرشتهی مرد... من نمیدونستم فرشتهی مرد هم وجود داره، فقط اشتباه گرفتم؛ پس... من، من دوست دارم شبیه شما بشم، یه فرشتهی مرد پر ابهت! همهی اینها را در حالی که کمی خجالت میکشید اما هنوز دستم را میفشرد و ذوق در تک تک کلمههایش مشهود بود، گفت و من... فکر کنم خشکم زده بود. فرشته؟ اصلا به مردهنشین میآمد؟ فرشتهها همیشه نمیخندیدند؟ زیبا و دلنشین نبودند؟ کدام فرشتهای ترسناک بود؟ یا کدام فرشتهای را میگفتند نحس است؟ اصلا این بچه میدانست که حضور من را باعث گم شدنش میدانند؟ دلیل برای نپذیرفتن تا آخر دنیا بود؛ با این حال... احساسش میکردم. دلم بدون هماهنگی با مغزم گرم شده بود. حرفهایش به دلم نشسته بودند، ذوقش، خطابش، همه چیزش... یک بچه در دنیا فکر میکرد فرشته هستم، این برای من بیش از حد کافی بود. یک چیزی درون دلم میجوشید. احساس بدی نداشت. برعکس، دوستش داشتم. - میتونم بهت دست بزنم؟ تعجب کرد. ابروهایش بالا پریدند. حق داشت. همین الان هم دستش در دستهایم بود اما وقتی همزمان با تکان سرش، جواب داد: - البته... دست دیگرم را روی سرش کشیدم. روی موهای خیسی که حتی خوشگلترش هم کرده بودند. کمی بیپروایی مشکلی نداشت، نه؟ من اجازه گرفته بودم. خم شدم و با احتیاط، روی سرش را بوسیدم. احساس خوبی داشت. من عاشق بچهها بودم و اللهزنجیری که ثابت شده بود نحسیام را کنترل میکند، میگذاشت بدون ترس اقدام کنم. این احساس... بعید میدانستم دوباره تجربهاش کنم؛ با این حال... راضی بودم که پس از تجربهاش میمیرم. حالا که درکش کرده بودم، میفهمیدم زیادی دردناک بود که بدون فهمیدنش بمیرم. عقب کشیدم. خوشبختانه به نظر نمیرسید از کارم ترسیده باشد. فقط کمی خجالت زده شده بود. در حالی که به نوازش سرش ادامه میدادم، گفتم: - نیازی نیست شبیه من باشی، تو همین الانش هم فرشتهی مردی بالامقامتر از منی؛ من، باعث افتخارمه که دیدمت. با صدای تق تق در، برگشتم. از گوشهی چشم لبخند به زور کنترل شدهی ایمان را دیدم. خوب بود که حرفهایم را دوست داشت. در را که باز کردم، محمدمهدی به نوبت حوله و لباسها را داد که از چوبلباسی داخل حمام آویزان کنم. با دیدن لباس و شلواری دقیقا اندازهی ایمان، ابروهایم بالا پریدند. متعجب نگاهش کردم. سوالم را بیحرف از صورتم خواند که با خنده جواب داد: - با چرخ خیاطی مامانت تنگ و کوتاهشون کردم. ناباورانه پشت سر هم پلک زدم. پیراهن و شلوار را چک کردم. درزهایشان به دقت دوخته شده بودند؛ به خوشدوختی لباسهای مارکدار بود. از چرخ خیاطی مامان استفاده کرده بود؟ آن عتیقهی قدمی... اصلا پیش از آن... مات و مبهوت پرسیدم: - تو... خیاطی بلدی؟ در این زمان کوتاه، تنگ و کوتاه کردن، بدون اندازهگیری اما دقیق... حالا میفهمیدم چرا آنگونه موشکافانه ایمان را نگاه میکرد. به هر حال، چنین دوخت بینقصی یک کوک زدن یا ساده روشن کردن یک چرخ خیاطی قدیمی نبود.
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
Raiya پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
من برای خودم تمومش کردم اما هنوز پارتبندیش نکردم بذارم🤦🏻- 34 پاسخ
-
- 3
-
-
گر چه بچهها کمی از نمای بیرون ویلا ترسیدند اما پس از ورود به حیاط سرپوشیدهاش، با شیفتگی سقف آسمانی را نگاه میکردند؛ حتی ایمان با تعجب لب زد: - اینجا که شبیه خونهی هیولا نیست... شما تغییرش دادین؟ طول راه که با من کنار آمده بود، رفته رفته لحن دفاعیاش جایش را به لحنی مودبانه در عین کودکی داده بود. - آره... هستی، بدون حرف فقط سقف را نگاه میکرد. حتی با صدای ایمان و من هم نگاهش را از سقف درخشان نگرفت. در اصلی را با آرنج باز کردم و وارد شدم که محمدمهدی از روی اپن آشپزخانه پایین پرید و مهدیه که روی مبل فیروزهای نشسته بود، نگاهش به سمت ما برگشت. محمدمهدی انگار نه انگار در چه موقعیتی رهایم کرد، دوستانه خندید و دستهایش را به هم کوبید. بیتوجه به نگاه خصمانهی من، جلو آمد و گفت: - خوش اومدین، دوستهای کوچولو! ایمان و هستی گیج شده بودند. جمع شدنشان در سینهام را فهمیدم. از دیدن محمدمهدی و مهدیه جا خورده بودند اما دست کم ترسیده به نظر نمیرسیدند؛ همزمان، مجذوب دکوراسیون عجیب و کودکانهی ساختمان هم شده بودند که چشمهایشان سرگردان و درشت شده، خانه را رصد میکرد. نفس عمیقی کشیدم. الان وقت دعوایم با محمدمهدی نبود. - بچهها باید حموم بشن... بدنهاشون یخ زده... نمیخواستم مهدیه را به زحمت بیندازم، میدانستم پایش چه وضعیتی دارد اما هستی هم نمیتوانست تنها به حمام برود؛ حداقل این جای غریب نه... - مهدیه میتونه هستی رو... با کشیده شدن بند کیف مهدیه به ساعدم، حرفم نیمهتمام ماند. یک لحظه شک کردم مهدیه واقعا آسیب دیده باشد! میلنگید اما از سرعت راه رفتن ابدا کم نمیآورد و الان هم داشت در کیفش که بندش روی ساعدم افتاده بود، دنبال چیزی میگشت. همزمان با خنده رو به هستی گفت: - چه خوشگل خانمی! سلام عزیزم... هستی با تعجب بالاخره نگاهش را از ساختمان گرفت و به مهدیه داد. انگار یک بار فریب خوردن برای ورود به جنگل هنوز پایش سنگین افتاده بود که ابروهایش را درهم کشید و لبهایش را غنچه کرد. - تو هم میخوای گولم بزنی؟ من الان گلیم، خودم میدونم خوشگل نیستم. محمدمهدی از حاضر جوابی هستی دستی جلوی دهانش گرفت و ریز خندید که چشم غرهای رفتم. مهدیه لپ هستی را کشید و در حالی که دستکلید عروسکیاش که بالاخره موفق شده بود در کیفش پیدا کند را جلوی هستی تاب میداد، گفت: - هستی خانم گلیش هم خوشگله؛ با من میای حموم خوشگلتر بشی برگردیم پیش مامانی؟ هستی مات پلک زد. دوباره عقب کشید. - ولی مامانم گفته پیش غریبهها اصلا اصلا هم لباسم رو در نیارم! همزمان، ابروهای هر سه نفرمان بالا پرید؛ نصیحت به جایی بود، حتی ایمان هم بدون تعجب با تکان سر تأیید کرد. ترجیح دادم منتظر واکنش مهدیه بمانم، اگر حریف نشد، سعی میکردم هستی را راضی کنم. مهدیه خیلی زود با تعجبش کنار آمد، خندید و با شیطنت خم شد تا در گوش هستی چیزی بگوید. کمی طول کشید. نفهمیدم چه چیزی گفت اما چهرهی هستی شبیه آدمهایی شده بود که به کشف بزرگی رسیده بودند! با شیفتگی زمزمه کرد: - منطقیه! من و محمدمهدی نگاهی به هم انداختیم؛ چهرهی من پوکر بود و او از لحن و سر تکان دادن هستی میخندید. منطقی بود یک بچهی شش ساله بگوید منطقیه؟ مهدیه چه در گوشش پچ زده بود؟ مهدیه راضی از وضعیت خواست هستی را از آغوشم بیرون بیاورد که سریع، گفتم: - تا حموم میآرمش... سختت میشه بخوای بغلش کنی... مکثی کرد، ابرویی بالا انداخت و سری به نشانهی تایید تکان داد. - آره، راست میگی... من توی حموم اتاق مامانت میبرمش حموم. - باشه. در حالی که سه نفره به همراه هستی و ایمان سمت اتاق مامان میرفتیم، مهدیه سر حرف را با ایمان هم باز کرد و مشغول خوش و بش با بچهها شد؛ خوب با بچهها ارتباط میگرفت. من هم به جبران بلایی که محمدمهدی سرم آورده بود، دستورالعملهای لازم را رو به او صادر میکردم! - بچهها لباس میخوان... برای هستی باید توی کمد لباسهای بچگی خودم چند دست اسپورت باشه اما ایمان بزرگتره، من لباس زیادی نیاوردم، پس ممنون میشم یه دست از لباسهای خودت رو بدی، خیلی بزرگ میشه ولی چارهای نیست... حوله هم چندتایی توی کمد اتاق مامان هست. محمدمهدی از ابتدای لب باز کردنم چنان پشت هم فقط سر به نشانهی تأیید تکان میداد که شک داشتم واقعا گوش داده باشد؛ با این وجود، با چشمهای ریز شده و نگاه موشکافانه به ایمانی که با مهدیه حرف میزد، جواب داد: - حواسم هست. با تک ابروی بالا پریدهای نگاهش کردم؛ نمیفهمیدم چرا اینگونه ایمان را زیر نظر دارد! ***
-
کت محمدمهدی را روی هردویشان انداختم و بغلشان کردم. هول شده، به پیراهنم چنگ زدند که نیفتند. کمی طول کشید تا جایشان درست شد. ایمان با خجالت، بدون این که نگاهم کند، گفت: - من رو بذار زمین، خودم میتونم راه بیام... آرام توضیح دادم: - تو میتونی تنها راه بیای ولی هستی نمیتونه تنها بغلم باشه... تنهاش نذار؛ خب؟ احساس آدمهای سوءاستفادهگر را داشتم! دست روی نقطهی حساس گذاشته بودم ولی برای خود ایمان هم بهتر بود. با مکث کوتاهی، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. ایمان، بیشتر شبیه آن پیرزن بود؛ همان موهای مشکی فرفری و پوست گندمی را داشت. در حال رفتن به سمت ویلا پرسیدم: - خب... چی شد که اومدین جنگل؟ نمیدونستین خطرناکه؟ احتمالا فهمیده بودند کاری که کردند، چهقدر خطرناک بوده؛ با این وجود باید به کارشان فکر میکردند و به یک نتیجهگیری درست و واضح میرسیدند. وظیفهی یک بزرگتر بود که راهنماییشان کند. واکنش ایمان بیش از تصورم بود. با صورت درهم دست به سینه زد و گفت: - ما اصلا نمیخواستیم بیایم این طرف، فقط میخواستم یه لحظه اون ماشین عجیبه رو ببینم که یهو هستی دوید توی جنگل، مجبور شدم دنبالش بیام. با نگاه عصبانی و صورت اخمویی ادامه داد: - هستی گفت یه ماشین اسباببازی دیده که یه عروسک باربی روش سواره ولی اصلا ماشین اسباببازی مگه میتونه روی زمینهای جنگل راه بره؟ هیچی هم تهش پیدا نشد! فقط چون دنبالش اومدم، دوتایی گم شدیم. هستی عصبانی گفت: - من خیلی هم راست گفتم! واقعا یه ماشین اسباببازی با عروسک باربی خوشگل بود. حقیقتا با ایمان موافق بودم. همچین چیزی امکان نداشت اما در عین حال، ادامه دادن این بحث مناسب نبود. فکر نمیکردم به اینجا برسد. این دوتا بچه الان تنها آشناهای همدیگر بودند، نباید همدیگر را پس میزدند. گلویی صاف کردم که توجه هر دویشان جلب شود. - به هر حال، اتفاقیه که افتاده. این که سالم موندین یه لطف از جانب خدا بوده و از اتفاقی که گذشته، فقط باید درس گرفت؛ نه حرص خورد و نه دعوا... هستی خانم، شما بگو؛ اگه باز هم این اتفاق بیفته، دنبال باربی خوشگل میای جنگل؟ هستی کودکانه لبهایش را ورچید و با ناز، سرش را در گردنم پنهان کرد. گویی این دختر کوچولو هم در درون قبول داشت کار اشتباهی کرده اما غرورش اجازه نمیداد درست اعتراف کند. با صدای آرامی که من و ایمان به زور شنیدیم، گفت: - نه، دیگه نمیام جنگل! جواب درستی بود. همیشه دوست داشتم بچهها را در آغوش بکشم و هیچ وقت، نتوانستم؛ غریبی میکردند، ترسناک بودم یا هر چه... همین که نزدیک میشدم و زیر گریه میزدند، عقب میکشیدم، نمیخواستم آزارشان دهم و اولین تجربهام... خوب و بدش به هم پیچیده بود. هنوز هم بغل کردن بچهها را دوست داشتم اما در جای دیگر، با فضای دیگر... نه بچههایی که از سر ناچاری پذیرفته بودنم، به نظر وجود من به این دردسرشان انداخته بود و از سرما در خود جمع شده بودند. در عین حال خوشحال هم بودم که سالم بودند، پیدا شده بودند که در آغوشم باشند و در مجموع... حس و حال مثبت و منفی غیرقابل توصیفی داشتم. هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که اولین تجربهام این گونه باشد... ***
-
محمدمهدی چه گفته بود؟ آه... تهدید بدون حرف، تعبیر مناسبی بود. با این وجود نمیتوانستم بچهها را رها کنم. محمدمهدی نباید میرفت و شکستن من، برای خودم بود. هیچ وقت تا اینجا پیش نرفته بودم، همیشه بچهها را رها میکردم، چرا الکی با ماندنم آنها را بترسانم؟ اما این بار، مجبور بودم. روی زمین زانو زدم. هستی گریه میکرد، ایمان گیج شده بود و هر دو از سرما میلرزیدند. دستم را بالا بردم. موهای لخت بورم را در صورتم پخش کردم. روی چشمهایم را کماکان پوشاندند. - اینجوری، بهتره؟ من نمیخوام هیولا باشم، من بچهها رو دوست دارم. گمتون نمیکنم، کمکتون میکنم پیدا بشید؛ پس میشه بیاین جلوتر؟ ایمان خیره نگاهم میکرد. هستی گریهاش را خورد. جای شکر داشت. بینیاش را بالا کشید و با چشمهای سرخ شده، زمزمه کرد: - اگه هیولا نیستی، پس تو خورشیدی؟ حتی ایمان هم جا خورد، برگشت و با چشمهای گرد شده، ناباورانه هستی را نگاه کرد؛ من که جای خود داشتم... آقا شیر ملوس و حالا هم خورشید... فکر کنم همین که کله طلا خطاب نشدم، باید متشکر میبودم. ایمان به اصطلاح آرام تذکر داد: - خورشید که نمیتونه آدم باشه! هستی با تصورات کودکانهاش، سرش را نشان داد و گفت: - ولی اخه ببین، هم گرده هم زرد... سرش یه دونه خورشیده دیگه! ایمان نالید: - هر چیز گرد و زردی که خورشید نیست. واقعا دلم میخواست محمدمهدی را به دشنام بکشم؛ مرتیکهی نقطهچین! باید جلوی جدال بیشترشان را در این موقعیت میگرفتم. زیپ کیف مهدیه را باز کردم. شکلاتها بدون نظم خاصی در همان جیب اصلی کیفش ریخته بودند. مشتی برداشتم و به سمت بچهها گرفتم. - میتونین بهم بگین کپی خورشید... الان هم بیاین شکلات بخورین تا بریم! فکر کنم جادوی ترکیب گرسنگی و شکلات بود که بچهها آب دهانشان را فرو دادند و نگاه مرددی بین هم رد و بدل کردند. این بار ایمان شبیه مرد، سینه سپر کرد و پرسید: - اونها سالمن؟ یعنی واقعا کاریمون نداری؟ هستی هم سرش را از پشت ایمان بیرون آورد و بدون نگاه کردنم، ضایع دروغ گفت: - من... من هم اصلا با خوردن شکلات شیرین نمیشم، همینجور هی بدمزه میمونم. پای بازیاش راه آمدم. - من هیچ کس رو نمیخورم، آدمهای تلخ رو بیشتر نمیخورم... پس میشه بیاین جلوتر؟ آرام، با شک و تردید، دست در دست هم و نگران... ولی جلو آمدند. ایمان با احساس مسئولیت مردانهاش، دستش را جلوی هستی گرفت که بیشتر پیش نیاید و ابتدا، خودش با احتیاط شکلاتی از کف دستم برداشت؛ وقتی دید حرکت عجیبی نکردم، با اطمینان بیشتری شکلات بعدی را برداشت و به هستی داد و بار دیگر، اجازه داد هستی خودش بردارد. تمام شکلاتها را که برداشتند، ایستادم. با وجود استرسشان، با ولع و هول میخوردند. حالا که نزدیک شده بودند، من هم گاهی صدای شکمشان را میشنیدم. دردناک بود. در حالی که بچهها شکلات میخوردند، نگاهی به مسیرمان انداختم؛ تا نزدیکترین محدودهای که گشت و روستاییها بودند حتی به فرض عدم پیشرویشان که بعید بود، چهار ساعتی راه بود. تا ویلا دو ساعت و خود روستا سه الی چهار ساعت. نگاهی به وضعیتشان انداختم. لباسهای خیس و گلی... شاید بهتر بود قبل تحویل دادنشان به روستا، در ویلا تمیزشان میکردم. هر چه بیشتر در این وضعیت میماندند، بیشتر اذیت میشدند. حالشان حتی برای پیاده روی دو ساعته تا ویلا هم مناسب به نظر نمیرسید. با احتیاط و آرام پرسیدم: - راه زیاده، میتونم بغلتون کنم؟ هستی در خودش جمع شد. چشمهایش دو دو زدند. موهای خرگوشی بسته شدهی خرماییاش هم گلی شده بودند. معلوم بود نمیخواهد راه برود، پیشتر داشت غرش را سر ایمان میزد اما هنوز از من میترسید. با تردید جواب داد: - اگه ایمان هم بغل میکنی، آره! ایمان سریع گفت: - من بزرگتر اونم که بغل بشم! خب، اگر دلیل مخالفت ایمان فقط همین بود، فکر کنم چارهای نداشتم. ایمان هم برای من بیست و هشت ساله کوچک محسوب میشد.
-
کلافگی ایمان را تماشا کردم. خودش بچه بود و حالا باید بچهی دیگری را آرام میکرد؛ وقتی خودش هم گرسنه بود، سردش بود و احتمالا خسته... حالا چگونه باید جلو میرفتم؟ لبخند میزدم؟ خانم تهمتن هم گفته بود اما وقتی به زور خودم لپهایم را برای کودکی بالا بردم، بدتر ترسید و گریه کرد. خانم تهمتن میگفت لبخند اجباری خودساختهام، متأسفانه شبیه لبخند دیو داستانهایی میماند که بچهها را میخورد! آهی کشیدم. حتی اگر میترسیدند هم چارهای جز برگرداندنشان نداشتم. کار از کار گذشته بود. با برداشتن کیف مهدیه و کت محمدمهدی ایستادم و سعی کردم به شیوهی کودکانهای، نزدیکشان شوم. از همانجا، دستم را به صورت در زدن تکان دادم و گفتم: - تق، تق، تق... به وضوح در جا لرزیدنشان، برگشتن و گرد شدن چشمهای درشتشان، ترسیدن و پناه گرفتن هستی پشت ایمان و ایمانی که برای محافظت دستهایش را دو طرفش گرفت، دیدم؛ دیدم و دلم بیشتر مچاله شد. چشمهای هستی قهوهای روشن بودند و برای ایمان، قهوهای سوخته. ایمان با تردید لبهایش را زبان زد و پرسید: - تو، تو کی هستی؟ و هستی، در حالی که گوشهی لباس گلی ایمان را میفشرد، نالید: - من میترسم! شاید حالت عادی در این موقعیت هر بچهای انسان دیگری را میدید، ذوق میکرد؛ ولی به من که میرسید، حالت عادیای وجود نداشت. روی جوابی که میخواستم بدهم، فکر کردم. - قصد آسیب زدن بهتون رو ندارم، میخوام برتون گردونم روستا... ایمان با صدای بلندی غرید: - دروغ میگی، تو اصلا برای روستا نیستی. انتظارش میرفت؛ مردم روستا معمولا همدیگر را میشناسند و من با این ظاهر غیرعادیام، شبیه علف هرزی میان دشت بودم! ای کاش حداقل محمدمهدی کلاهگیس و لنزهایم را در نیاورده بود. - بچه که بودم، روستا زندگی میکردم؛ تازه برگشتم، توی یه ویلا توی جنگل زندگی میکنم پس طبیعیه ندیده باشینم! قطعا به دوتا بچه نمیتوانستم بگویم یک قاتل دنبالم است، برای همین از روستا هم که رد میشدیم، تغییر قیافه داده بودم! با این حال، نمیدانستم چرا مردمک چشمهای هر دو گشادتر شد و با ترس، قدمی عقب رفتند. ایمان به نفس زدن افتاده بود. - ولی... ولی... مامانم گفته اونجا یه هیولا زندگی میکرده! ضربهی کاریای بود. گرفتهتر شدن چشمهایم دست خودم نبود. دوباره خلسه؟ هستی این فشار برایش بیش از حد بود که زیر گریه زد و کودکانه نالید: - هیولا... هیولا اومده بخورتمون! من نمیخوام خورده بشم، من خوشمزه نیستم... پلکهایم را روی هم فشردم. به جهنم که در داستانهای بچههای اینجا من آن هیولا بودم! الان وقت غرق شدن نبود. باید آرامشان میکردم و با زبان خوش، برشان میگرداندم. بهتر بود با داستان پیش بروم. - من هیولا نیستم، آدمخوار هم نیستم؛ من اون هیولا رو شکست دادم و برای همین خونهش رو به غنیمت گرفتم! هستی بلندتر زیر گریه زد. - دروغ نگو، چشمات مثل هیولاهاست... عجیبه، من دیگه گول نمیخورم، تو گولمون زدی بیایم جنگل بخوریمون! کسی هم بود دوست داشته باشد بچهها از او بترسند؟ حتی اگر چنین آدمی وجود داشت، من آن آدم نبودم. معلوم است که شکستم، خرد شدم، اولین بار نبود و هنوز... آزارم میداد. چشمهای آبیام بیش از حد کمرنگ بودند؛ کمرنگیشان رو به سفیدی میزد! احتمالا حتی اگر ادعا میکردم کور شدهام، با این رنگ چشم کسی شک نمیکرد. شبیه خودم سرد و بیروح بود.
-
با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد. درون لپهایش کودکانه باد انداخت و نق زد: - در مورد ارزشش خودم تصمیم میگیرم! بیحرف، دوباره نگاهش کردم. این ارزش را بر چه حسابی تخمین زده بود، نمیدانستم. - سرده، حتی گشنهمم هست! با صدای دخترک، هستی که بالاخره بیدار شده بود، بیخیال پرسیدنش شدم و سر هر دویمان به سمت بچهها چرخید. سر جایش نشسته بود و بهانه میگرفت. ایمان به وضوح گیج شده بود و با گرفتن دستهایش میخواست آرامش کند. - یه کم... یه کم دیگه میرسیم روستا، بعد کلی میخوریم و زیر کرسی هم میریم، خوبه؟! ایمان میخواست آرامش کند اما برای خوب نقش بازی کردن، بیش از حد بچه بود. فراتر از انتظار از روستا دور شده بودند. شاید دقیقا نمیدانست اما احتمالا حدس میزد رسیدن به روستا و راه در کردن آنقدر هم ساده نیست. برای استرسش، دست لرزانی که میخواست محکم به نظر برسد، صورت رنگ پریدهای که به زور خندان نشان میداد، برای بهانههای به جای هستی... دلم مچاله شد. دستهایم دوباره روی زمین مشت شدند. سالم بودنشان خوب بود، خیلی خوب اما همه چیز نبود. باید تجربیات وحشتناکی میداشتند. احساس بیپناهی برای بچهها از هر ترسی بزرگتر بود؛ بچگیشان را میکشت. آهسته گفتم: - بچهها رابطهی خوبی با من ندارن، بیشتر ازم میترسن؛ بهتره تو... با دستهایی که محمدمهدی بیمقدمه در چشمهایم فرو کرد، حرفم نیمهتمام ماند. نمیدانم چه علاقهای به آزار جسمانی من داشت! از گردنم که آویزان میشد، پشت پایم که میزد، روی کمرم که میافتاد و کم مانده بود چشمهایم را هم از کاسه در بیاورد. وقتی دستهایش را عقب کشید، به خاطر سوزش چشمهایم چند بار پلک زدم تا توانستم درست ببینم. لنزهایم را درآورده بود. - داری... ایستاد و بیتفاوت کیف مهدیه و کتش را جلویم انداخت. لبخند دنداننمایی زد. انگار گوشهایش را فرستاده بود مرخصی... دست به کمر گفت: - توی کیف مهدیه شکلات هست و میتونی با این کت یه کم گرمشون کنی، در ضمن، احتمالا بچهها ازت میترسن چون صورت بدون لبخندت شبیه بدترین تهدید بدون حرفه... - برای همینه که میگم تو باید... - من میخوام برگردم پیش مهدیه... همین که خطر را احساس کردم و برای گرفتن پایش خیز برداشتم، دوید؛ در حال دویدنش رو برگرداند، همانقدر بیخیال خندید و بیصدا لب زد: - راه رو بلدم... خوشبگذره! مات، با چشمهای درشت شده رفتنش را نگاه کردم. دستم به دنبالش مشت شد. برای اولین بار، عمیقا دلم میخواست کتکش بزنم. دندانهایم را روی هم میساییدم. من که گفتم بچهها از من میترسند، به قول خود مشکوکش زندگیام هم کرده بود... لعنت بهت، محمدمهدی! اگر واقعا به خاطر نگرانی برای مهدیه بود، انقدر حرصم نمیگرفت. مهدیه باید خیلی وقت پیش به ویلا میرسید. شاید اذیت شده بود اما جای نگرانی نداشت، نه وقتی رسیده بود و کمکی برای راه رفتن دیگر نمیخواست. و آن لبخند آخرش... شیطنت ازش میبارید؛ مطمئن بودم دستم انداخته است. نفسم را پر حرص بیرون دادم. نگاهم به سمت بچهها برگشت. هستی داشت به شکمش اشاره میکرد و میگفت: - ببین صدا میده، این یعنی نمیتونم راه برم! شیرین زبان بود. همهی بچهها شیرین زبان بودند؛ حتی وقتی بیادبانه حرف میزدند یا با مغز کوچولویشان میخواستند زرنگبازی در بیاورند و بزرگترهایشان را قانع کنند، بچهها عصبانیتشان هم دیدن داشت؛ فقط رنج کشیدنشان دیدن نداشت. با تأسف دستی روی پیشانیام گذاشتم.
-
من اما با هر قدمی که برمیداشتم، خود پنج سالهی کوچکم را به یاد میآوردم؛ مردهنشین کوچکی که همراه خاله، دنبال پروانهای که فقط عکسهایش را دیده بود، به آن دشت گل کشیده شد و چند شاخه گل زیبا برای گذاشتن سر قبر مادرش چید. صادقانه اشتیاقی برای دنبال کردن یک حشرهی کوچک نداشتم اما خاله، میخواست شبیه بچهها باشم؛ پیشنهاد داد این کار را بکنیم و شاید هنوز خیلی بیمیل نبودم که پذیرفتم. *** یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت... سرگردان داخل جنگل گشتن، داد زدن اسمهایشان و جوابی نگرفتن، دلشورهای که به مرور بیشتر میشد... ذره ذره روح به دردنخورم داشت وا میداد؛ دوباره صدایشان را میشنیدم! چهره نداشتند، فقط دستهایی میدیدم که من را نشان میدادند و دوباره میگفتند: - تو نحسی! و این بار حتی اضافه میکردند: - تو کشتی! سرم تیر میکشید و درد میکرد. احساس میکردم یکی از درون، کلنگ به جمجمهام میکوبد؛ با این حال هیچ چیز بدتر از آن صدای هماهنگ درون گوشهایم نبود، داشتم کم میآوردم. یک توهم بود اما هنوز هم دست روی گوشهایم گذاشتم، بلکه دست از سرم بردارند. پلکهایم را عصبی روی هم فشردم. بچهها حتی نزدیک دشت گل نبودند و پس از آن، یک جستوجوی شانسی ناامیدانه بود؛ در دل جنگل... برخلاف جایی که گشت پلیس و خود مردم روستایی میگشتند. سرراه اتفاقی یکی از گشت پلیس دیدیم، محمدمهدی جاهایی که میگشتند را پرسید و طبیعتا تصمیم گرفتیم جای دیگری را بگردیم. ای کاش مردم روستایی یا گشت پلیس پیدایشان کرده باشند، ای کاش! گلویم به خاطر مدام داد زدن نام بچهها میسوخت. صدایم گرفته بود. گرفتن گوشهایم هم صدای عذابدهندهی درون سرم را متوقف نکرد، میخواستم التماس کنم تمام شود... با دستی که ناگهانی به مچم چنگ زد و عقبش کشید، نگاهم برگشت. محمدمهدی بود. با نگرانی پرسید: - خوبی؟ داری چیکار میکنی؟ نفسم سنگین شده بود. خوب؟ من به اندازهی تمام خوب بودنهای دنیا بد بودم. - نمیدونم چرا این نحسی، فقط خودم رو نمیگیره. محمدمهدی زیر بغلم را گرفت و به سمت یک درخت راهنماییام کرد. بدنم سست شده بود. از درون داغ کرده بودم. روحم تب داشت، مریضیاش عود کرده بود. - گفتم اینجوری نگو... یه کم استراحت کن، احتمالا ضعف... - هستی، هستی بیدار شو! با صدای پسرانهی نسبتا بلندی، یک لحظه هر دو خشکمان زد. نگاهمان به جهت صدا کشیده شد. اصلا نفهمیدم چه شد، چگونه از کنار محمدمهدی گذشتم و با آن وضعیت، به سمت آن صدا دویدم. دیدم و همانجا که بچهها را دیدم، روی زمین افتادم؛ قلبم دیوانهوار میتپید. چشمهایم برای چک کردن وضعیتشان، حتی میخواستند از حدقه بیرون بپرند. پسرک، ایمان، داشت هستی را که خوابیده بود، بیدار میکرد و هستی، غرهای نامفهوم میزد. سر تا پای هر دو گلی بود و به خاطر خوابیدن روی زمین، چمنی و برگی هم شده بودند، پسرک میلرزید و دخترک هم در خواب در خودش جمع شده بود اما... سالم بودند، کاملا سالم... قلبم آخرین تپش تندش را زد و بعد، آرام شد. بدنم لرزش نامحسوسش را از دست داد. دستهایم روی زمین مشت شدند و سرم، دردش را از یاد برد؛ بالاخره صدای لعنتی دست از سرم برداشت... من به کشتن نداده بودمشان! نگاهی به الله زنجیر درون گردنم انداختم. اه... ممنون بودم، بیش از تمام عمرم ممنون بودم؛ از خدا، مهدیه و محمدمهدیای که تا لحظهی آخر بیخیالم نشده بودند. پلاک الله را در مشت گرفتم و محکم فشردم که... با سقوط محمدمهدی روی کمرم و سری که از روی شانهام پایین افتاد، ابروهایم بالا پریدند. ریلکس روی کمرم افتاده بود و همهی وزنش را رویم انداخته بود! آهسته پرسیدم: - داری چیکار میکنی؟ بچهها هنوز متوجهی حضور ما نشده بودند و نمیخواستم با اعلام ناگهانی حضورمان با صدای بلند و ژستی شبیه بچههای خلافکار پنهان شده، آنها را بترسانم. محمدمهدی در حالی که دوباره دستهایش را دور گردنم حلقه میکرد، خیره به زمین گفت: - بدنم خالی کرده... من پیشگوی خیلی خوبی نیستم، معلومه که وقتی بهت گفتم بچهها رو سالم پیدا میکنیم مطمئن نبودم! تا همینجا میترسیدم واقعا سالم پیدا نشن و... بعد از اون، تو واقعا خوب میشدی؟ شک داشتم... الان که خیالم راحت شده، بدنم بیحس شده. خیره نگاهش کردم که سرش را برگرداند و لبخندی زد. صادقانه حرصم را میخورد، نگران بود، معرفت خرج میکرد. من هیچ وقت دوستی نداشتم، آدمی نبودم که روابط اجتماعی خوبی داشته باشم، نمیتوانستم وارد جمعهایی غیر از جمعهای کاری شوم که آن هم برای رفیقبازی نبود؛ بنابراین... کارهایی که محمدمهدی میکرد، برایم تازگی داشتند. سرم را چرخاندم. به زمین خیره شدم و گفتم: - ارزشش رو نداره برای من نگران بشی.