-
تعداد ارسال ها
147 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
Raiya آخرین بار در روز شهریور 5 برنده شده
Raiya یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های Raiya
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالیه😍 خیلی ممنون- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اگه کتش کوتاهتر بشه عالیه ولی اگه نشد هم همین خوبه- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://drive.google.com/file/d/1_7fJ1XeT2VOPco6uJy9YzhKLfSK0fZqF/view?usp=drivesdk- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
برای اسم رمان ID1: کوچولو تایپ بشه مردهنشین بزرگ تایپ بشه اسم نویسنده هم همون نام کاربریم رو بزنید Raiya در مورد عکس هم خیلی اونی که میخواستم نشده، یکی این که فقط یه شخصیت، همون کرده توی تصویر باشه، ترجیحا ایستاده و از پشت دو این که خود خونه آتیش نگرفته باشه مثلاً جنگل اطرافش آتیش گرفته باشه خونه وسطش، جلوی کرده باشه که مرده داره نگاهش میکنه و پشتش به بینندهی تصویره حقیقت خیلی با نحوهی بارگذاری عکس انجمن آشنایی ندارم و گر نه کاورش رو که قبلاً سفارش دادم به طراح آنلاین براتون میفرستادم تا تصویر واضحتر بشه براتون برم ببینم میتونم عکس رو بفرستم- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان ID1: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن یک رمان
Raiya پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام وقت به خیر درخواست طراحی جلد برای این رمان رو دارم در مورد جلد خودم تصویر به خصوصی ندارم المانهاش میشه گفت خونهی جنگلی، آتش، مردی که ترجیحا چهرهاش مشخص نباشه با موهای بور- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
Raiya شروع به دنبال کردن رمان شناسه۲: مقتول؛ ورژن دمو | Raiya کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
~• بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، انه خیر ناصر و معین •~ ___ نام مجموعه: شناسه (ID) نام جلد دوم: مقتول؛ ورژن دمو ژانر رمان: فانتزی، جنایی، طنز، عاشقانه نام نویسنده: Raiya خلاصه: اصیلا شارایل به خاطر یک قانون عجیب در اندیش، مجبور به نجات رسام شارایل با جایگزینیِ بدل آن در زندان میشود! «اگر رسام به مرگ غیرطبیعی بمیرد، وارث اندیش از خط خونی تعیین نمیشود؛ بلکه کسی خواهد بود که مسئول مرگ رسام را بکشد!» در وضعیت فعلی، مسئول مرگ و اعدام رسام، نیکآیین تلقی میشود و این یعنی به جای تنها رسام، پنج سر تشنهی قدرتِ اندیش برای کشتن نیکآیین رقابت میکنند. در چنین شرایطی، بهترین راه، زنده نگه داشتن رسام تا حذف همزمان پنج سر است. پس از آزادی رسام، اصیلا بازیای را با او برای گرفتن همزمان او و پنج سر اندیش شروع میکند، در حالی که محمدمهدی این بار پایان این بازی را تجربه میکند؛ مرگ اصیلا، خودش، مهدیه و نیکآیین در انتها... با این وجود، این تجربه با اعلامیهی عجیبی از سمت او همراه میشود «- من عاشق شدم!». راز محمدمهدی چیست؟ و این بار چه قهقرایی انتظار این چهار نفر را میکشد؟
-
جلدای بعدی رمانتم قراره اینطوری زیاد و تند تند پارتگذاری کنی؟
اگه آره که بگو من صبر کنم فایل بشه بعد بخونم آخه سختمه اینجوری.
راستی واسه رمانت جلد هم نذاشتی ها باید برای فایل شدن جلد داشته باشی خوشگلم💖
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
Raiya پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام وقت به خیر رمان منم تموم شد میتونیم هنوزم تاپیک جدید بزنم و رمان دیگهای شرکت بدم؟ جلد دوم همین رمانه- 39 پاسخ
-
- 4
-
-
-
شناسه رمان شناسه: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن نودهشتیا
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
در نهایت خانوادهی هستی و ایمان با دادن آدرس خانهیشان دعوتم کردند و هستی تهدید کرد اگر نروم، روح خبیث ماژیکها و مداد شمعیهایش را سراغم میفرستد. ایمان هم در طول حرف زدن هستی با همان ده سال سنش، تأسف میخورد و سعی میکرد هستی را قانع کند روح خبیثی وجود ندارد. به هر حال، دیدنشان حالم را بهتر کرده بود و زمانی که رفتند، گویا پر کردن قبر مامان هم تمام شده بود، پس با مهدیه جلو آمدم. اصیلا هم بهتر به نظر میرسید. از خودش درآمده بود. به سمتم آمد. چشمهایش سرخ شده بودند اما سعی داشت لبخند بزند. - خوبی؟ - این سوال رو من باید از تو بپرسم... چشمهات کاسهی خون شدن. - به خاطر حساسیته... آزارش ندادم. قبول کردم. - میفهمم. رو به محمدمهدی که عهدهدار ویلچرم شده بود، گفتم: - میشه ببریم جلوتر؟ پایین پای قبر هر دو مامانم... - حتما. من هیچ وقت پدری نداشتم، با این وجود، به جایش دو مادر مهربان داشتم. شاید هر دویشان را برای مدت زمان زیادی نتوانستم داشته باشم ولی... بابت داشتن کوچکترین خاطره ازشان هم خدا را شکر میکردم. پایین پایشان که ویلچرم ایستاد، لبخند ملیحی زمزمه کردم: - نگاهم کنین، قول میدم بهترین داستانم رو نشونتون بدم، پر از خنده، با آدمهایی که بعد بیست و هشت سال پیداشون کردم. و بعد... نگاه چرخاندم. روی محمدمهدی، مهدیه و اصیلا... صادقانه، حالا خودم هم به آیندهی این داستان امیدوار بودم. سرم را بالا گرفتم. رو به صورت کنجکاو محمدمهدی که حرفم را نشنیده بود، خندیدم و گفتم: - ممنون که سرم با عزرائیل کل انداختی، حالا بیشتر از عزرائیل دوست دارم! *** پایان... به پایان آمد این جلد و... این داستان همچنان باقی! «سخن نویسنده: سلام وقت به خیر از همراهی نگاههای ارزشمندتون تا اینجا کمال تشکر رو دارم❤️ و امیدوارم از خوندن این رمان لذت برده باشین✨ «ID: مردهنشین» رمانی با احساسات مختلف بود؛ از تعجب، ماجراجویی، خنده و طنز گرفته تا استرس و غم و ناراحتی و در نهایت... پایانی توأم با آرامش ناشی از کنار اومدن، پذیرفتن و پیدا کردن امیدی برای ادامه دادن، چیزی که نیکآیین در ابتدا نداشت. در مورد این مجموعه باید بگم «ID» یه چهارگانهست که هر جلد اون، با وجود حضور تمام شخصیتهای اصلی، به طور ویژهای بر یه شخصیت تمرکز بیشتری داره. جلد اول: «ID: مردهنشین» با تمرکز بر «نیکآیین آشوبگشت (شاهان شارایل)» جلد دوم: «ID: مقتول؛ ورژن دمو» با تمرکز بر «محمدمهدی دریادل» جلد سوم: «ID: کلیشه رو بشکن! (شرور بینقص)» با تمرکز بر «مهدیه دریادل» جلد چهارم: «ID: از مدیرعامل گورستان کارمندها بترس!» با تمرکز بر «مهدا دریادل» مهدا خواهر کوچیکهی مهدیه و محمدمهدیه که ان شاءالله جلد دوم باهاش آشنا میشیم. روزگارتون خوش و لبتون خندون❤️» -
شناسه رمان شناسه: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن نودهشتیا
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
به زحمت نفس عمیقی کشید و گفت: - من... من واقعا خوشحالم عزیزم میدونی، میخوای مواظبم باشی، و هیچ وقت بابت اون اتفاق از تو ناراحت شدم... پوفی کرد و زیر لب برای خودش ادامه داد: - حتی الان که فکرش رو میکنم، بد نمیشد حرفشون یه کم واقعی میبود! متوجهی حرفش نشدم. خودش هم انگار گیج شده بود که محکم سر تکان داد تا فکرش آزاد شود و گفت: - فقط... دوباره مکثی کرد. زیر لب با خودش زمزمه کرد: - چه جوری جمعش کنم حالا؟ اوه... آهان! بیحواس بشکنی زد و با لبخند پر اعتماد به نفسی ادامه داد: - تو که محمدمهدی رو میشناسی، همون یه دونه داداش برای هفت پشتم بسه! تازه همون یه دونه هم نیست که، یکی دیگه هم دارم! میبینیش حالا... تخصصش کشیدن مو، دندون گرفتن، پنجه کشیدن و خوردن یا شکوندن هر چیزیه که دستش میآد؛ پس... تو یکی برادرم نباش، فعلا بیا دوست صمیمی باشیم، بعدا خودم یه فکری میکنم که چهجوری بیارمت توی راه... باشه؟ حرفش برای شاخ درآوردنم کافی بود. من هیچ شناختی از خانوادهی مهدیه و محمدمهدی نداشتم اما برادر دیگرش... مگر چه کاره بود؟ هیولایی چیزی بود؟ یک جورهایی... مثل این که میتوانستم مهدیه را درک کنم. - باشه... دوست باشیم ولی... با تردید پرسیدم: - برادر دیگهت مگه چه کارهست؟ انگار یک نسخهی ترسناکتر محمدمهدی و مهدیه بود. مهدیه دست به سینه جواب داد: - یه نینی بیست و چهارساعتهی یک ساله... پلکم پرید. - چی؟ دهانم باز ماند. خب... منطقی بود. همچین کارهایی برای یک کودک شیطان طبیعی بود. حالا که سنش را فهمیده بودم، از توضیح مهدیه خندهام گرفته بود، دوست داشتم ببینمش. - بخند، وقتی... مهدیه مکثی کرد و بیهوا، جملهاش را با لبخند شیطانیای تغییر داد: - جای تو بودم، گردنم رو محکم میگرفتم، نشکنه! تا بخواهم بپرسم منظورش چیست، یک نفر از پشت دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و آویزان شد. با صدای پر انرژیای گفت: - سلام، قویی! حالا برمیگردی به من نمیگی؟ با تعجب نگاهش کردم. - هستی؟! خودش بود. گردنم را رها کرد و با کفشهای عروسکیاش روی زمین فرود آمد. کودکانه سر تکان داد. - اوهوم... هستی السلطنه خانومم! هنوز یادش بود! خندهام گرفت. - اینجا چیکار میکنی؟ ایمان کجاست؟ دوباره که گم نشدی؟ - نه خیر... ولی جرزنی کرد! جلوتر دوید اومد. با صدای دلخور ایمان سر بالا آوردم که با دیدن بزرگسالهایی که همراهشان بودند، مکثی کردم. - سلام، آقا ایمان! و با تردید، به بزرگترهای همراهشان هم سلام دادم که متقابلا سلام کردند. یکی از مردها جلو آمد، دست هستی را گرفت و مودبانه گفت: - شما باید اون قویی باشید که هستی میگفت! از دیدنتون خوشوقتم. دستش را جلو آورد. هنوز دقیق متوجهی ماجرا نشده بودم. مهدیه هم انگار چیزی نمیدانست. به هر حال، به رسم ادب دست دادم که ادامه داد: - من پدر هستیم، ایشونم همسرم، مادر هستی و پدر و مادر ایمان هستن. بچهها تعریف کردن چی شده... خیلی دوست داشتیم حضوری ببینیمتون و تشکر کنیم. اوه... ابروهایم بالا پریدند. جا خوردم. خب... فکرش را نمیکردم به جای مقصر دانستنم، کار به تشکر بکشد. به هر حال، حس خوبی داشت. لبخندی زدم. - خواهش میکنم، وظیفه بود. با کشیده شدن گوشهی شلوارم، همهی حواسها، جمع هستی شد که میخواست توجهام را جلب کند. نگاهش که کردم، با موهای بامزهی خرگوشی بسته شدهای که نمکترش کرده بودند، به اصطلاح مظلومانه گفت: - حالا که اومدی قویی... میذاری گچ پات رو هم خوشگل کنم؟ میدونم درد داره، اینجوری دردش کمتر میشهها! هستی یه بسته ماژیک و مداد شمعی جدید خریده! همه، خندهیشان گرفت. بامزه حرف میزد. حتی پدرش هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و با تشر خالی از ابهتی سرزنشگرانه صدایش زد: - هستی خانوم! *** -
شناسه رمان شناسه: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن نودهشتیا
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
شاید اگر محمدمهدی متوجه نمیشد و پشتم را آرام مالش نمیداد، بدون این که حرفی بزند، همانجا خفه میشدم اما نفسم برگشت. برگشتم، دیگر نگاهش به من نبود، داشت به مهدیه که پشت اصیلا ایستاده بود، اشاره میکرد کمی آب و ویلچرم را بیاورد. سر اصیلا پایین بود، انگار هنوز نتوانسته بود از دنیای خودش بیرون بیاید. محمدمهدی که متوجهی خیرگی نگاهم شد، شانهام را فشرد و گفت: - نگران نباش، اون هم فرصت خودش رو نیاز داره. مهدیه که اومد، میرم حالش رو میپرسم. سری به نشانهی تأیید تکان دادم. - ممنون میشم. گذاشتن سنگ لحد که تمام شد، آیدن و دایی جوانترم، آرمین، مشغول پر کردن قبر شدند. آنیا کنار مادربزرگ و پدربزرگ ایستاده بود و حواسش به آنها بود. مهدیه هم که آمد، محمدمهدی کمک کرد روی ویلچر بنشینم و همزمان بدون پرسیدن نظر من، رو به مهدیه گفت: - یه کم ببرش عقب که جمعیتی نیست، نفس تازه کنه. هوای اینجا براش خفهست. و خودش به سمت اصیلا رفت. مهدیه هم بدون حرف، من را عقب کشید، زیر سایهی درختی ایستاد و کنارم آمد. بطری آب را برایم باز کرد و به سمتم گرفت. - ممنون. با نگرانی، انگار بچهی کوچکی باشم، خم شد و گفت: - آروم بخور، توی گلوت نیفته. از دستش خندهام گرفت. لبخند کوچکی زدم و با سر، تأیید کردم. آب که خوردم، بطری را از دستم گرفت و این بار چند دستمال به سمتم گرفت. کمی طول کشید متوجهی منظورش شوم. حواسم نبود. بیحرف دستمالها را گرفتم و جای اشکهایم را پاک کردم. لب باز کردم، خواستم باز هم تشکر کنم که با دیدن چهرهی آشنایی سمت قبر همان زوج جوان، صدایم در گلو ماند. جا خوردم. با وجود جمع شدن اکثر مردم روستا، انتظارش را نداشتم. همان دو مردی بودند که به مهدیه و محمدمهدی حرفهای نامناسبی زدند. با تأسف چشمهایم را بستم. دفعهی پیش، در نهایت نتوانستم جلوی زبان دومی را بگیرم. اولی هم با این که جلوی کامل شدن حرفش را گرفتم، منظورش مشخص بود. - نیکآیین، خوبی؟ مهدیه با نگرانی پرسید. چشم که باز کردم، صورتش پشت پلکهایم بود. خم شده بود. حس میکردم باید حرفی بزنم. - من... بابت اون موقع معذرت میخوام؛ بعدش انقدر اتفاق افتاد که دیگه... با پررویی یادم رفته بود. مهدیه تک ابرویی بالا انداخت و گیج نگاهم کرد. - از چی حرف میزنی؟ نمیتوانستم به چشمهایش نگاه کنم. خیرهی پاهایم شدم. - وقتی که... سری پیش مردم روستا اومدن و... تو و محمدمهدی حرفهای خوبی به خاطر من نشنیدین! آهی کشیدم. - فکر کردم بهتره بابتش عذرخواهی کنم. دیگه تکرار نمیشه، سعی میکنم نذارم توی موقعیت مشابهی قرار بگیری اما اگه کسی خواست چیزی هم بگه، مطمئن میشم این بار بهتر و کامل ساکتش کنم. تو، برای من یه دوست عزیزی، مثل خواهرم میمونی! وقتی سرم را با احتیاط بالا آوردم، چهرهی مهدیه مطلقا چیزی نبود که انتظارش را داشتم. درمانده و عصبانی به نظر میرسید. دهانش نیمه باز مانده بود، ابروهایش درهم رفته بودند، چپ چپ نگاهم میکرد و در حالی که حرصی نگاه میچرخاند، راست ایستاد و نالید: - باورم نمیشه قبل از این که حتی فرصت یه اعتراف درست و حسابی داشته باشم، رد شدم... یعنی چی که شبیه خواهرتم؟ با چشمهای گرد شده و گیج نگاهش میکردم. مشکل قضیه را نمیفهمیدم. خب... خوشبختانه به نظر نمیرسید عذرخواهیام را قبول نکرده باشد، اصلا شک داشتم به آن قسمت توجهی کرده باشد. نمیفهمیدم منظورش از اعتراف و رد شدن، چیست. جلسهی بازجویی نبود که بحث اعتراف باشد. به چه چیزی باید اعتراف میکرد و سوالش... یعنی نباید خواهرم میدانستمش؟ - خب... من توی مدرسه چندان دوستی نداشتم اما دورادور دیدم که گاهی به همدیگه میگفتن خواهر تو هم شبیه خواهر خودمونه... در دبیرستان، وقتی که یکی از بچهها، خواهر کوچکش که مهدکودک میرفت، همراه پدرش به دنبالش آمد، دوستهای آن پسر حین ناز کردنش چنین چیزهایی میگفتند و دخترک را آبجی صدا میزدند. - من و محمدمهدی هم که دوست شدیم، پس طبیعی نیست من هم تو رو شبیه خواهرم بدونم؟ گیج پلک زدم. - البته اگه نمیخوای مشکلی نیست، فقط میخواستم بدونی سعی میکنم بیشتر مواظبت باشم. مهدیه انگار حرفهایم لالش کرده بودند، دستهایش را به نشانهی «بس کن!» جلویم گرفت. -
شناسه رمان شناسه: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن نودهشتیا
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
بدون دانستن حس مامان مهگل، قطعا این وضعیت تبدیل به جهنمم میشد. با راهنمایی مهدیه، خانوادهی مامان مهگل تا سر خاکش آمدند. نگاهشان میکردم. پشیمان بودند. چهرهی تک تکشان درد داشت. ابروهایشان درهم بودند و نگاههایی که روی سنگ قبر نمیماند، خجالتزده... حسرت عظیمی بود؛ بدون چیزی که دردش را کم کند. خب... کمی برایشان متأسف بودم؛ همین و نه چیز بیشتری... - سلام... ببخشید، یه لحظه برام کاری پیش اومد. با صدای وکیلم، سری به عقب چرخاندم. از پشت نزدیک میشد. وکیلم، پسر همان وکیل خاله بود؛ به نام حامی نریمانی... شبیه پدرش اخلاق نسبتا سردی داشت اما شدیدا قابل اعتماد بود. - سلام... مهم نیست، حدس میزدم. مودبانه با اصیلا و مهدیه هم سلام و احوالپرسی کرد. در این دو هفته، با هر دویشان آشنا شده بود. حتی با وکیل اصیلا هم دیداری داشت و همکاری میکرد. چندان طول نکشید که ماشین نعشکش به همراه خانوادهی مامان و محمدمهدی هم رسیدند. گویا عبورشان از روستا با توجه زیادی همراه شده بود که بر حجم جمعیت ناظر بهشت زهرا افزود و همهمهها بالاتر گرفت اما دیگر واقعا، برایم اهمیتی نداشت؛ گوشی برای شنیدنشان نداشتم... جسد سوختهی مامان وزن زیادی نداشت، به اندازهای که حتی پدربزرگ هم ساده بتواند درون قبر قرارش دهد، دیگر چه رسد به داییها یا آیدن، با این وجود، دوست داشتم خودم این کار را بکنم. اگر شرایط بدنم اجازه میدادند، تمام کارهایش را خودم میکردم. خودم قبر را میخریدم، میکندم و... ولی هنوز محدودیت داشتم اما سر این یکی نمیخواستم عقب بکشم. خوشبختانه، بقیه هم درکم میکردند؛ بنابراین با وجود نگرانیشان، کسی سعی نکرد جلویم را بگیرد. با کمک محمدمهدی و حامی، لبهی قبر نشستم و آرام به پایین سر خوردم. پاهایم بهانهگیری اولیه را شروع کرده بودند اما واقعا مهم نبود. دایی آرمان، پدر آیدن، جسد کفنپیچ شدهی مامان را به دستم داد. چهرهی همه گرفته بود و تنها، مادربزرگ بیصدا گریه میکرد. اصیلا هم گویی در دنیای خودش غرق شده بود، پایین قبر مامان ایستاده بود، به اصطلاح مامان را نگاه میکرد اما نگاهش جوری نبود که انگار آنجا حضور داشته باشد. در این دو هفته، فرصت نکرده بودم درمورد مامان و ارتباطش با او از اصیلا بپرسم. با این وجود، انگار او هم درگیریهای خودش را داشت. - این که خودت من رو دفن کنی... فکر کنم بالاخره میتونم رسام رو بابت نگه داشتن جسدم ببخشم! مامان گفت، به خنده و شوخی... خم شدم. از لحظهای که پایم به خاک قبر رسیده بود، بغض عجیبی گلویم را میخراشید. حس میکردم کافی است حرف بزنم تا بترکم. من میدانستم به خاک سپرده شدن، مرده را به آرامش میرساند اما این کار... هنوز برای من به معنای جدایی بیشتری بود. من زندهی مامان را نداشتم، و مردهاش را هم نباید میداشتم؛ نامردی بود، نه؟ سینهام درد میکرد ولی به خاطر مامان لبخند کوچکی زدم. همانطور که درون قبر روبه قبله قرارش میدادم، آرام گفتم: - من هم خوشحالم که... فرصت کوتاهی برای حرف زدن باهات داشتم. - نیکآیین! هر چی هم شد، این رو یادت نره من و مهگل و سوگل داریم میبینیمت، پس خوشحال باش، پسر عزیزم. با خوشحالی ادامه بده که با خوشحالیت، خوشحال میشیم. هر چه مامان میگفت، انگار این بغض لعنتی من سنگینتر میشد. کم کم دیگر نفس هم به زور از گلویم میگذشت. با این حال، جای شکستن نداشتم. خم شدم، سرم را بدون فشار، کوتاه، به پارچهی سرد سفید کفن مامان روی سرش چسباندم و با لبخند لرزانی گفتم: - پس نگاه کن، نگاه کن و ببین چه پسر حرف گوشکنی میتونم باشم! مامان خندید؛ به نظر کمی تلخ بود. - گفتم خوشحال باش، نگفتم خودت رو خفه کن... اگه ناراحتی، هر موقع، بریزش بیرون، سبک که شدی، دوباره خوشحالیت رو از سر بگیر. امروز رو میتونی گریه کنی، هر چی نباشه، طبیعیه... با حرف مامان، در سکوت ترکیدم. اشکهایم ریختند و در عین حال، گلویم سبکتر شد. راه نفسم باز شد. میان گریه، کفن مامان را بوسیدم. با درد، با چشمهایی که نمیخواستند از مامان کنده شوند، خداحافظی کردم و مامان فقط خندید. - مواظب خودت و خواهرت باش! - حتما... قول میدم. دلم کنده نمیشد اما مراسم باید پیش میرفت. مامان باید به آرامش میرسید. وقتی راست میایستادم، از جسد مامان فاصله میگرفتم، حس میکردم دارم جان میکنم. با کمک محمدمهدی و حامی که دستهایم را گرفتند، بالا آمدم. برگشتم، نگاه کردم و وقتی داییها دست به دست، سنگ لحدش را گذاشتند و مامان از دیدم محو شد، یک لحظه نفسم بند آمد. -
شناسه رمان شناسه: مردهنشین | Raiya کاربر انجمن نودهشتیا
Raiya پاسخی برای Raiya ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
از دور دیدم. حک زیبای نام مامان روی سنگ قبرش، مهگل سایهسار... هنوز خواندن نامش را تمام نکرده بودم که چشمهایم تار شدند. پلکهایم را روی هم فشردم و بغضی که بیهوا، به ویژه با دیدن خاک روی قبر مامان به گلویم چنگ زد، غیرقابل اجتناب بود. دوست داشتم بگویم آمدم مامان، رسیدم، دیر رسیدم ولی رسیدم، پسر خوبی بودم، صبر کردم خودت اذن بدهی و با اذنت خدمت برسم. من دلم برای حرف زدن با مامان مهگل هم تنگ شده بود. برای آن ناز کردن و قربان صدقههای بیانتهایش... برای آن مهر خالصانهای که هیچ وقت، هیچ وقت فکر نکردم مادرم نباشد. با این وجود، سنگینی گلویم حرف زدن را سخت میکرد. نفسم هم به زحمت بالا میآمد. با تکان دستم، به اصیلا فهماندم بایستد. گویی مهدیه و اصیلا هم متوجهی حالم بودند که چندان حرف نمیزدند. به سکوتم احترام گذاشتند. اصیلا وسایل روی پاهایم را برداشت. با کمک عصاهایم بلند شدم. اصیلا و مهدیه خواستند جلویم را بگیرند که به سختی، با صدای گرفتهای گفتم: - خودم میخوام انجامش بدم... لطفا! با حرفم نرم شدند و با وجود نگرانیشان، با نگاه مرددی به هم عقب کشیدند. جلوتر رفتم. بدون این که بتوانم نگاه از سنگ قبر مامان بگیرم، با احتیاط کنارش زانو زدم و نشستم. به درد پایم توجهی نکردم و برای گرفتن گلاب، دستم را به سمت مهدیه گرفتم. - اذیت نمیشی؟ گلاب را داد و با نگرانی پرسید. بیحرف سری به نشانهی منفی تکان دادم. مهم نبود. میخواستم خودم این کارها را بکنم. حداقل کاری بود که حالا برای مامان از دستم برمیآمد. خاک قبر مامان را کنار زدم. در گلاب را باز کردم. آرام روی قبرش ریختم و دستم را روی سنگ قبر سردش کشیدم. برایم سوال بود مامان من را میبیند؟ به گفته مامان آشوب، باید میدید. خم شدم. گوشهی سنگ قبرش را بوسیدم و همزمان، تمام مهر و محبت مامان را به یاد آوردم. پیشانیام را روی سنگ قبر گذاشتم و آرام، با صدای لرزان و گرفتهای لب زدم: - سلام مامان... ممنون که گذاشتی بیام، حالا من اینجام! دوباره اومدم پیشت. سرم را بلند کردم. سجاده را روی سنگ قبرش انداختم اما نامش را عمدا بیرون گذاشتم. قرآن و رحلش را بالای سنگ قبرش قرار دادم. دسته گل رزی که دوست داشت و جعبهی شیرینی را روی سنگ قبرش گذاشتم. با حس فشرده شدن شانهام، سرم را چرخاندم. اصیلا بود. لبخند محوی به دلگرمیاش زدم. - قبر مادرخوندهمه، زنی که برای امنیت و بزرگ کردنم از آبرو، خانواده و آزادیش گذشت. دلم خیلی براش تنگ شده. - امیدوارم روحشون شاد باشه و پذیرای قدردانی من هم باشن. با صدای ترمز ماشین جدیدی و نالهی پیرزنی نه چندان آشنا، سرم چرخید. پیرزن خودش را دم ماشین روی خاک انداخت و بر سرش زد. به ظاهر دلخراش ناله میکرد اما من... دلی نداشتم که برای او بسوزانم. - وای، دخترم... الهی بگردم من که غریب موندی، غریب مردی، خاک بر سر مادرت که نفهمید، نفهمید عین دستهی گل پاکی، مهگلم، وای... به سینه میزد و مینالید؛ شبیه آدم تازه داغدیده... خانوادهی مامان مهگل بودند. چند روز پیش بالاخره شخصا همراه سرتیپ به دیدنشان رفتم، همه چیز را گفتم و... فقط میتوانستم بگویم بعضی چیزها جبران نشدنی بودند. وقتی مامان مهگل غیب شده بود، هیچ کس جز خاله به دنبالش نگشت و در مراسماتش حضور نیافت. خانوادهی مامان گفته بودند دیگر او را دختر یا خواهر خود نمیدانند و حتی مردهاش را شبیه لکهی ننگی، پس زده بودند و وقتی که فهمیدند... شاید از سنگدلیام بود اما دیگر دلی نداشتم که برای آنها بسوزانم. دیر کرده بودند، خیلی دیر... هنوز متوجهی من نشده بودند. من هم علاقهای به معاشرت با آنها نداشتم. رو به مهدیه لب زدم: - معذرت میخوام اما امکانش هست به اینجا راهنماییشون کنی؟ - حتما. و بلافاصله به سمتشان رفت. از همراهیاش ممنون بودم. با کمک عصاها و اصیلا بلند شدم و عقب کشیدم. نمیخواستم با خانوادهی مامان مهگل برخوردی داشته باشم. پس از دیدنشان، چند روز پیش، خیلی فکر کردم. چرا مامان مهگل فقط رهایم نکرد؟ چرا حداقل حقیقت را به خانوادهاش نگفت؟ با یک آزمایش دی ان ای ساده ثابت میشد من فرزند خونی او نیستم. چرا ننگ بیآبرویی را به جان خرید؟ و چرا هیچ وقت، حتی پس از مرگش هم، جسدش شکایتی نکرد؟ بدون من، تنها نمیمرد. شاید اصلا نمیمرد! جسدش به حال خود نمیماند. چهارماه عذاب نمیکشید. میتوانست یک زندگی معمولی داشته باشد. ازدواج کند و بچههایی از خون خودش به دنیا بیاورد. لازم نبود برای یک دین آنقدر پیش برود. این افکار داشتند دیوانهام میکردند. دوباره خودم را اضافی و گناهکار میدیدم و به حدی تحت فشار قرارم دادند که دوباره با مامان آشوب حرف زدم. درمورد مامان مهگل پرسیدم و جوابش، آب روی آتشم بود. «حس مهگل فراتر از دین بود؛ اون دوست داشت، هنوز هم داره... میگه از همون اولین باری که بغلت کرد، مهرت به دلش نشست. هیچ وقت از تصمیمش پشیمون نشده و اگه برگرده، باز هم همون انتخاب رو میکنه. برای مادر بودن، لازم نیست که حتما بچه رو به دنیا آورده باشی. حقیقتا فکر میکنم اگه زنده بودیم، سر تو شبیه دوتا هوو دعوا میکردیم!»