رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      99

    • تعداد ارسال ها

      2,113


  2. Yammakh

    Yammakh

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      71

    • تعداد ارسال ها

      29


  3. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      61

    • تعداد ارسال ها

      865


  4. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      41

    • تعداد ارسال ها

      202


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان 02/02/2026 در همه بخش ها

  1. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: داستان طالب و زهره نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه رمان: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردن تا برای هم باشند اما دست روزگار برای آنها، داستان‌هایی رقم زد... مقدمه: نمی‌توان از تو گذشت، به خدا نمی‌توان چشم بر روی چشم‌هایت بست، بگذار تو را ببینم، تا آخرین لحظه، تا آخرین حد نفس‌هایم. نمی‌گویم که مرا تنها نگذار، تو در قلبمی و هیچ‌گاه تنها نمی‌مانم. نمی‌گویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز می‌مانم. اگر روزی بروی، دنیا را زیر پا می‌گذارم. نمی‌گویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آن گاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپش‌هایش برای تو است. زنده ماندن من، به شرط تپش‌های این قلب نیست، به عشق بودن تو است. چشم‌هایم از این انتظار خسته نمی‌شود. می‌مانم و می‌مانم از این خزان تا پایان بهار... تا تو بیایی. تا چشم‌هایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.
    6 امتیاز
  2. پارت هفتم اختلال و زیر ساخت و اینترنت ملی! هر سه متعلق به دنیای من بودن، پس فرض به اینکه من توی جهانی متفاوت باشم، نقض می‌شد. پلیس کشویی رو باز کرد و برگه‌ای رو بیرون کشید. برگه رو به سمتم گرفت. - فعلا مشخصاتت رو دستی بنویس تا اختلال برطرف شه. ناخواسته خنده‌ای شاید از روی طعنه روی لبم جا خوش‌ کرد، چرا که قطعاً این اختلال هرگز رفع نمی‌شد! برگه توسط سرگرد گرفته شد. سپس اون رو جلوم گذاشت و خودکاری رو به دستم داد. نکنه انتظار داشت با دست‌های بسته فرم رو پر کنم؟ که دقیقا همینطور بود! با اخم‌هایی توی هم رفته خودکار رو توی دست راستم گرفتم و به هزار بدبختی، تونستم لرزش دست‌های دستبند زده شده‌م رو کنترل و خرچنگی فرم رو پر کنم. اسم ساناز آزاد، کشور ایران، شهر مشهد و از این قبیل سوالات و پاسخ‌ها. به محض پر شدن فرم سرگرد بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. خدا خیرش نده، خیلی ظالم بود! بازوم رها شد، در عوض دوباره به وسط دستبندم چنگ زد و سفت لای انگشت‌های بزرگش گرفت. و دوباره من رو کشون‌کشون تا مکانی نامعلوم الجا برد. و منی که بی‌حال و گرسنه و تشنه بودم. از ورودی دهنم تا انتهای گلوم خشکی زده بود و هیچ بزاقی برای تر کردنش نداشتم. قورباغه‌ی گرسنه‌ی دیشبِ داخلِ معده‌م هم، انگاری گرسنگی صبحانه‌ و ناهار امروز رو زاییده بود و هرسه باهم توی شکمم عربده می‌زدن. سرگرد من رو داخل راهرویی نسبتاً تنگ برد. هر چه بیشتر توش قدم برمی‌داشتم سرمای بیشتری به بدنم نفوذ می‌کرد. دما کاهش داشت یا مغزم داشت نوید اتفاقی مزخرف و ناگوار رو می‌داد؟ تنم لرزید و پاهام سست شدن. جو به قدری افتضاح بود که دیگه ذهنم به سمت تشنگی و گرسنگی نرفت. فقط و فقط من بودم و دیوار‌های سفید و سرمای داخل راهروی طویل. - ک.. کجا داریم می.. می‌ریم؟ و صدای وحشت‌زده‌م که ترسان و لرزان بود. - بازجویی! با جواب کوبنده و اون صدای قاطعش آب پاکی روی تنم ریخته شد. دیگه بهتر از این نمی‌شد. معلوم نبود چه بلایی سرم خواهد اومد. توی ذهنم شکنجه‌گاهی رو تصور می‌کردم که توش با شوکر و انتهای اسلحه به تن و بدنم رنج می‌دادن و گاهی هم با انبردست یکی از ناخن‌هام رو می‌کشیدن. خدایا نه! بالاخره پس از طی کردن چندین متر به انتهای راهرو رسیدیم. در هم مثل دیوارها و کف راهرو سفید بود و بی‌روح. دیگه نتونستم به هراسم غلبه کنم و زانوهام تا شدن. و در آخر مثل بستنی که در معرض نور قرار گرفته شده باشه، وا رفتم.
    5 امتیاز
  3. پارت پنجم با لبخند و اطمینان حواسم به چشم و ابرو اومدن‌های سرباز بود که یک آن با قفل شدن دستبند دور مچ‌هام توسط سرگرد لرزیدم؛ خیلی سرد بودن. - آقای قربانی! شما به جرم فرار از دست مجرم حین بی عفت شدن و آسیب رسیدن به وی بازداشتید، از این پس هر حرفی از جانب شما ضمیمه پروندتون خواهد شد و همچنین حق سکوت و حق گرفتن شارلاتان رو هم دارید. و لبخندم که با هر کلمه‌ی سرگرد ماسیده‌تر از لحظه پیش‌ترش به نظر می‌رسید! واو به واو جملات سرگرد شوک برانگیز بودن. صورتم در هم رفته بود، انگار که با آجر تا مرز پوکوندن بهش ضربه زده باشی؛ همون‌قدر له شده. - آخه جناب سرگرد اولا من دخترم و آقا نیستم و دوما اینکه من قربانی بودم! کجای دنیا رسمه که قربانیو دستیگر کنن؟ سوما شارلاتان دیگه چه کوفتیه؟ از شدت سرعت دفاعیه‌م از نفس افتادم. سرگرد با نگاهی عاقل اندر سهیفانه خیره‌م بود، انگار که یه موجود فرا زمینی دیده باشه یا شاید هم یه دیوونه‌ی فراری از تیمارستان؛ چنین حسی از رنگ نگاهش می‌گرفتم. و در نهایت که اشکم در اومد و به هق‌ زدن افتادم. - بخدا من مقصر نیستم من فقط از دستش فرار کردم و جاخالی دادم. آخه چرا باور نمی‌کنین که من هلش ندادم؟ سرگرد حینی که من رو به زور داخل ماشین پلیس هل می‌داد جوابم رو توی صورتم کوبوند. - اگه هلش داده بودی که دستگیر نمی‌شدی. به سکوت دعوت شدم. از مدار درک من که هیچ از منظومه‌ی افکارم هم خارج بود که چه اتفاقاتی در حال وقوعه. نکنه واقعا مرده بودم و اینجا دنیای پس از مرگ بود؟ یا نکنه مثل سریال‌های تخیلی توی دنیای دیگه‌ای افتاده بودم؟ کاش هیچ‌وقت هیچکدوم رو نمی‌دیدم وگرنه الان توی جهنم خیالم راحت بود. به چهره‌ی زار و در هم رفته‌ی خودم توی شیشه‌ی دودی ماشین نگاه انداختم؛ شبیه خودم بود، همون دختر افسرده و رقت انگیز. بزاق دهنم رو جمع کردم و روی صورتم توی شیشه تف انداختم. - خاک تو سرت که اگه فرار نمی‌کردی به این روز نمیوفتادی بزدل افسرده! سپس با غضبی غمناک چرخیدم تا دیگه نگاهم به صورتِ لعنت شده‌م نیوفته. و چشم‌های متعجب و وحشت زده‌ی سرگرد و سرباز و راننده‌ی ماشین که هیچ اهمیتی برای من نداشت! اون‌ها هم کم از من نداشتن، از آقا خطاب شدنم گرفته تا دستیگر شدنم بابت قربانی بودن و فرار کردن از دست مجرم. و شارلاتان هم بماند که معمایی بیش نبود!
    5 امتیاز
  4. پارت چهارم مرتیکه لبخند شیطانی و عق‌برانگیزش رو روی لب‌هاش نشوند. دست‌هاش رو دوباره بالا برد و به سمتم جهید. من هم مثل دفعه‌ی پیش‌ترش جاخالی دادم. و مرتیکه که با پیشانی به آغوش پله‌ی سنگی رفت. و صدای نفس‌های خرناسی‌ش که قطع شدن و صدای قطرات خونی که روی زمین سقوط می‌کرد! نگاهم روی دوربین‌های نصب شده‌ی مغازه ثابت موند. خوشبختانه اون‌ها همه چیز رو ثبت کرده بودند. قانون که نمرده بود، مرده بود؟ حاضرم قسم بخورم تا به اون لحظه حتی مورچه هم به چشم نمی‌خورد اما حالا اطرافم پر شده بود از آدم. البته اگر صدای کلاغ‌ها، سگ و گربه‌های اضافه شده به اون‌ها رو هم فاکتور می‌گرفتیم! مردم که متشکل از زن‌ها و مردهای سالخورده بودن غضبناک نگاهم می‌کردن. استرس رو کنار زدم تا بتونم از مکیدن دست بکشم و شستم رو از دهنم بیرون بیارم. روی پاهای متزلزلم ایستادم. با صدایی لرزون‌تر از زانوهام مردم رو مخاطب قرار دادم. - م.. من مقصر نیستم! ایناها دوربینا همه چیو ثبت کردن. سپس به دوربین‌های مغازه اشاره کردم. با بغض ادامه دادم. - مرتیکه می‌خواست بی عفتم کنه! یکی از زن‌ها صحبتش رو با تلفن همراهش تموم کرده و اخمناک خیره‌م شد. - الان قانون میاد و همه چی مشخص میشه. بینی‌م رو بالا کشیدم و بعدش ناخواسته پوزخندی زدم. این پیرزن و پیرمردها واقعا کم داشتن! به جای اینکه به من که در معرض بی عفت شدن بودم و قربانی به حساب می‌اومدم دلداری بدن با چنین لحنی با من صحبت می‌کردن. دستم رو به کمرم زدم و حینی که با دستم خط و نشان می‌کشیدم زنیکه‌ی پیر رو مورد مخاطب قرار دادم؛ اون هم با لحنی که مناسب دورهمی‌های الوات پایین شهر بود. - د برو بوگو قانون بیاد، اصن بوگو بزرگترشم بیاره! تمام شدن جمله‌م همانا و به گوش شنیده شدن آژیر ماشین پلیس و آمبولانس هم همانا. با لبخند به رسیدن ناجی‌هام چشم دوختم و زیر لب دشنام نثار پیرزن کردم؛ با اون روسری طرح لبوبوی نسخه‌ی سیکت.. یعنی سیکرتش! پلیس و آمبولانس سریع به ما رسیدن. نیروهای امداد با نهایت سرعت که انگار روی 4x بودن، لش مرتیکه رو جمع کردن و بعد یقیناً به سمت بیمارستان برگشتن. پیرزن لبوبویی سیکرت به سمت مغازه رفت و قفل در رو باز کرد. قطع به یقین حتی اگر مغازه باز هم بود این پیرزن هیچ دلی برای من نمی‌سوزند. یکی از پلیس‌ها که سربازی بیش نبود وارد مغازه شد تا دوربین‌های مداربسته رو چک کنه. من هم با خیال راحت اما با درگیر کردن احساساتم، ماجرا روی برای جناب سرگرد مقابلم تعریف می‌کردم. - مطمئنید که هیچ ضربه‌ای بهش وارد نکردین؟ حینی که پلک روی پلک می‌چسبوندم، لب‌هام رو هم مطمئن روی هم فشردم و سر تکون دادم. - مطمئنِ مطمئنم قربان! سرباز از مغازه خارج شد. نگاه هممون روی صورتش نشست؛ قفل و ثابت. سرباز به چشم‌های سرگرد خیره شد و با زبان اشاره‌ی ابرو، با اون صحبت کرد. و من که با لبخند نظاره‌گر بودم!
    5 امتیاز
  5. نام رمان: تراشه عشق نویسنده: نوا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اکشن، عاشقانه، تخیلی، هیجانی، سیاسی خلاصه: هزار سال از امروز گذشته است؛ جهانی که می‌شناختیم دیگر وجود ندارد. مرزها جابه‌جا شده‌اند، نام‌ها و زبان‌ها تغییر کرده‌اند، و کشورها حالا با قوانین و تکنولوژی‌هایی اداره می‌شوند که ذهن امروز ما توان تصورش را ندارد. در این میان، سایرون سرآمد همه است: کشوری با پیشرفت بی‌نظیر در تکنولوژی و هوش مصنوعی و منابع طبیعی که حتی قدرتمندترین ارتش‌ها هم آرزوی دست یافتن به آن را دارند. در سوی دیگر، آترین کشوری نظامی و قدرتمند است اما مردمی نسبتاً فقیر دارد. سال‌ها تلاش کرده با توافق یا مذاکره کشورش را حفظ کند، اما وقتی صلح نتیجه نمی‌دهد، تهدید به جنگ را تنها گزینه می‌بیند. سایرون، با توان محدود نظامی اما پر از فناوری هوشمند، می‌داند تسلیم شدن به آترین به قیمت نابودی تمام دستاوردهایش تمام می‌شود. پس از سال‌ها، پرونده‌ای ممنوعه و قدیمی را فعال می‌کند: نسل تراشه‌ها؛ تنها موجوداتی که می‌توانند جلوی آترین بایستند. اما مشکل اینجاست که آن‌ها دشمن دیرینه دولت هستند و همیشه پشت مردم می‌ایستند. در این میان، یک فرمانده ارتش سرکش وجود دارد که برخلاف نسل تراشه‌ها، جزو آن‌ها نیست و مخالف هرگونه همکاری با آن‌هاست. تصمیمات او تهدیدی بزرگ ایجاد می‌کند و جرقه جنگ را روشن می‌کند: دزدیدن دختر رئیس جمهور آترین، اقدامی که می‌تواند تعادل جهان را به هم بریزد. قدرت واقعی در دست کسانی است که در سکوت و پشت پرده عمل می‌کنند؛ کسانی که می‌توانند مسیر تاریخ را تغییر دهند، اما آیا خواهند توانست کنترل این آشوب و تهدید جنگ را به دست بگیرند؟
    4 امتیاز
  6. ساندویچ صد و دو (راوی: سوم شخص) نمی‌دونست برای چندمین باره که داره شماره می‌گیره، اما اینطور به‌نظر می‌رسید که اگه لحظه‌ای این کار رو انجام نده، می‌میره. طره خیسی از موهاش رو دور انگشتش پیچید و دوباره تلفن‌همراهش رو به گوشش چسبوند. - می‌شه اینقدر پاتو نکوبی؟ دارم لوگو طراحی می‌کنم و این کارت، تمرکزمو از بین می‌بره. کلارا دستمال مرطوبش رو محکم روی صورتش کشید تا سیاهی زیرچشمش رو که تا انتهای گونه‌ش کشیده شده بود، پاک کنه. اینقدر محکم این کار رو انجام داد که صورتش قرمز شد. دوباره شماره گرفت و در همین حین، از ویل پرسید: - لوگوی چی؟ ویل تبلتش رو بالا گرفت تا کلارا که پشت نشسته بود، بتونه صفحه نمایشش رو ببینه. انگار کلارا منتظر همین جرقه کوچیک بود تا منفجر بشه: - ویل‌شِف؟! شوخیت گرفته؟ ویلیام شونه‌های استخوانیش رو بالا انداخت و گفت: - شرمنده، ولی من قبض‌هایی دارم که باید بپردازم. نمی‌تونم مثل دوست عزیزت برم و یه گوشه قایم بشم. هر لحظه ممکن بود از گوش‌های کلارا آتیش بلند بشه، یا ناگهان دهنش رو باز کنه و کله‌ی ویل رو ببلعه؛ اون لحظه حس می‌کرد واقعا می‌تونه این کارها رو انجام بده. - چطور می‌تونی بگی قایم شده؟ تو تمام این مدت با ما بودی، نارسیس از هیچ کاری برای پس گرفتن بلادبورن دریغ نکرد. تو... تو چطور می‌تونی در نبودش اینقدر بی‌رحمانه دربارش حرف بزنی؟ تُن صدای کلارا با اشک‌های داغش پایین اومد. نیک که تا اون لحظه جز رانندگی، کاری دیگه‌ای انجام نمی‌داد، شیشه ماشین رو پایین کشید تا هوای تازه بهش برسه. پرسید: - واقعا نمی‌دونی کجا ممکنه رفته باشه؟ ساعت‌هاست که داریم می‌گردیم کلارا. کلارا گوشی رو روی صندلی ماشین پرت کرد و صورتش رو با دست‌هاش پوشوند. شونه‌هاش شروع به لرزیدن کرد و هق‌هق خفه گریه‌هاش، عمق درموندگیش رو نشون می‌داد. دماغش رو بالا کشید و گفت: - نمی‌دونم، نمی‌دونم. خونه‌ش رفتیم، صخرا نارا و حتی خونه من رو هم گشتیم. اینجوری نیست که نارسیس به جز رستوران، اصلا جایی رو داشته باشه که بره. جمله آخرش، شدت گریه‌ش رو تشدید کرد. حالا حتی ویلیام هم تبلتش رو خاموش کرده بود و غمگین به نظر می‌رسید. لباس و بدن هر سه‌شون از بارون شب گذشته، خیس بود. کلارا با خشم، پیرهنش رو درآورد، اون رو مچاله کرد و گوشه ماشین انداخت. احساس لزج و چسبندگی لباس‌هاش، آزارش می‌داد. این باعث شد دوباره به نارسیس فکر کنه، اینکه خیسی لباس و به خصوص شلوارش، چقدر براش دیوونه‌کننده‌ست. عاجزانه نالید: - خدای من! تو کجایی نارسیس... تو کجایی؟
    4 امتیاز
  7. پارت یازدهم حس یه آدم تشنج کرده رو داشتم. خدایا کاش من رو توی دریا کشته بودی، من راضی به این نجاتت نبودم ها! - زود باش زاناس، بیا! اسمم رو هم وارونه گفت، درست مثل نیمز و ناریا و پسر خطاب شدنم. انتظاری جز این نداشتم، هرچند چیز مهم‌تری برای پرداختن این وسط وجود داشت؛ تغییر جنسیت کوفتی! با چشم‌هایی تر، مظلومانه خیر‌ه‌ش شدم. پفی کشید و به سمتم قدم برداشت؛ حتی راه رفتنش هم شبیه خروس بود، با هر قدم گردنش عقب و جلو می‌رفت. بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. نیشگونی از بازوم گرفت و با لحنی که شبیه غرزدن‌های مامانم بود، سعی به جلبِ نظرم کرد. - دائمی نیست پسر جون، بعد از آزاد شدن دوباره به حالت اولت برمیگردی، اما خب هورمون‌هات طول می‌کشن تا به تغییرات عادت کنن. به به، عجب همدلی شاهکاری، حالا حتی بیشتر از قبل می‌ترسیدم! کل وزنم رو روی پاهام انداخته بودم تا زورش بهم نرسه ولی زهی خیال باطل! من رو کشون‌کشون تا دریچه کشوند. و حالا جلوی دریچه قرار گرفته بودم، قتلگاه دخترانگی و زنانگی‌م! همیشه بابت آزادی‌هایی که توی کشورم به خاطر دختر بودن نداشتم، آرزوم پسر شدن بود! اما حالا که توی وضعیت وقوعش قرار داشتم، نمی‌خواستم! نگاهم بین صورت منتظر بازجو و دریچه‌ی مه‌آلود توی گردش بود. و بغض کردم و لب برچیدم و شستم رو مکیدم. از کجا معلوم دروغ نمی‌گفت و می‌خواست من رو به روش‌هایی نوین بکشه؟ آهی سر دادم، برای من چه فرقی می‌کرد؟ من دیشب چاقو خورده بودم، من دیشب غرق شده بودم، من دیشب مرده بودم! بازوم رو با خشونت از حلقه‌ی دستش بیرون آوردم. اشک سمج و سُر خورده‌ی روی گونه‌م رو با آستین دستم پاک کردم و میله‌ی داخل دریچه رو گرفتم. - مثل سرسره‌ست! و حقیقتاً جدا از صدای تودماغی و غیرقابل تحملش، واقعاً هم شبیه ورودی سرسره‌های موج‌های آبی مشهد بود. وارد دریچه شدم و روی قسمت بدون شیب نشستم. و دست‌های لرزونم که سفت میله رو چسبیده بود و قصد رهایی نداشت. - میله رو ول کن. نمی‌تونستم! نمی‌تونستم این کار رو بکنم، چون نمی‌دونستم قراره چه اتفاقی بیفته! با نیشگونی که با ناخن‌های بلندش از دستم گرفت ناخودآگاه حلقه‌ی دست‌هام شل شدن. سپس در کسری از ثانیه ضربه‌ی پاش رو روی کمرم حس کردم. و سر خوردم! گلوم به اندازه‌ی دهانه‌ی غار باز شده بود و جیغ می‌کشیدم. شیب خیلی تند بود، انقدری که می‌شد گفت در حال سقوطم یا توی سرسره سقوط آزادم! و مه‌ که بوی عجیبی داشت، انگار بوی خواب می‌داد. خنک بود و یا شاید هم خیلی سرد چون بدنم روی ویبره بود. مه از دهن و سوراخ‌های بینیم وارد بدنم شد و توی سرم، لابه‌لای راه و‌ جاده‌های مغزم پیچید. وقتی پلک‌هام سنگین شدن، چشم‌هام توانایی باز موندن ازشون صلب شد و دهنم برای جیغ کشیدن انرژی کم آورد؛ متوجه شدم که داروی بیهوشی بود. و هر چه بیشتر از طول سرسره طی می‌شد، میزان غلظت و اثر بخشی مه لعنتی بالاتر می‌رفت. و سرسره‌ای که تمام شدنی نبود، مثل سیاهی توی بختِ بد من! پس دیگه همه چیز رو به درک و به جهنم گرفتم. و در سقوطِ این سرسری بازی، با بیخیالی از هوش رفتم.
    4 امتیاز
  8. سلام بچها من این چیزی که الان دارم اینجا می‌نویسم و توی بیست و پنجمین پارت دلنوشتم هم نوشتم و واقعا بعد مدتها فکر کردن، هنوز به نتیجه‌ایی نرسیدم...شما بچه‌های نویسنده راجبش چه فکری میکنین؟؟ ( من هنوزم نمی‌دونم چجوری دلم آروم میشد؟! اگه خدا آرزومو برآورده نمی‌کرد، مطمئنم تا سالیان سال و تا زمانی که زنده بودم، حسرت این آرزو توی دلم میموند... و وقتی خدا با اصرار من، آرزومو برآورده کرد، زخمی رو تجربه کردم که با خودم گفتم که ای کاش تجربش نمی‌کردم!! چون جای زخم‌ها با گذشت زمان شاید کمرنگ بشه اما ردش همیشه میمونه و درد می‌کنه. و هنوز نفهمیدم پس چجوری دلم باید آروم می‌شد!؟ چون هر دو گزینه یجوری بد بود...حسرت به دل مونده آرزویی که خیلی دوست داری و تجربه زخم برآورده شدن اون آرزو...) شما باشین، کدوم گزینه رو انتخاب می‌کنین؟ بنظرتون کدومش دردش برای دل و عقل کمتره؟
    4 امتیاز
  9. برای من بستگی داره آرزو چی باشه ، بعضی آرزو ها به دردش می ارزه ، ولی بعضی از ارزوها نه!بهتره تو بهترین حالت تصورشون کنی و حسرت بکشی چون با رسیدن بهش فقط خودت درد نمی کشی!
    4 امتیاز
  10. ساندویچ نود و نه🍷 نگاهم ناغافل به مردمک‌های درخشان کلارا افتاد. سرم رو برگردوندم و برای اولین بار، در نگاه کارکن‌هایی که سال‌ها در کنارشون صبح رو به شب می‌رسوندم، عمیق شدم. واضح بود که ستاره دنباله‌دار امید، توی اون مردمک‌ها جا خوش کرده. به نیک نگاه کردم و سرم رو تکون دادم. آرنج گابریل رو به سمت برگه هدایت کردم. انگشت‌هاش به ورقه چنگ انداخت و صدای پاره شدن اون برگه برای من، عین سرود آزادی بود. همزمان با بلند شدن جیغ کارکن‌ها، گابریل رو رها کردم و اون قبل از اینکه جلوی در به طور کامل خوابش ببره، گفت: - رستوران بلادبورن از امروز به طور رسمی، مجاز به ادامه فعالیته. - منظورش امشبه دیگه؟ گابریل از هوش رفت و جواب میلی رو نداد. ویل فرصت‌طلبانه، نیک رو در آغوش گرفت و با صدای بلند و اغراق‌آمیز همیشگی، شروع به گریه کرد: - می‌دونستم، می‌دونستم موفق می‌شیم! کلارا چشمکی به من زد و گفت: - پس ویل‌شِف چی میشه؟ ویل خیلی جدی برای کلارا گوشه چشمی باریک کرد و گفت: - نمی‌دونم داری درباره چی حرف می‌زنی. همگی خندیدیم، حتی من. بله، حتی من هم خندیدم. کلارا سرش رو به بازوم تکیه داد و نجوای آرومش، بین خنده‌های بلند جمعیت گم شد: - مطمئنم الان داره تماشات می‌کنه. همه چیز رویایی به نظر می‌رسید، در حالی‌که کابوسی بزرگ به کمین نشسته بود. جغد بال زد و روی شونه راستم فرود اومد، کلارا اخم کرد. بدون درنگ، کلید طلایی رنگ رو از جیبم بیرون آوردم و توی قفلِ در جا دادم. اون لحظه، شبیه بچه‌ای می‌موندم که خوراکی محبوبش رو دزدیده بود و می‌خواست هر چه سریع‌تر، قبل از اینکه دست کسی به اون خوراکی برسه، مطمئن بشه که خوراکی مال خودش میشه. کلید توی قفل نشست اما صدای جیغ لاستیک‌ها بهش فرصت ندادن بچرخه. دستم روی کلید خشک شده بود و می‌تونستم قسم بخورم که همه سرها به سمت صدا برگشته بودن. چند لحظه بعد، رعدی خشمگین، آسمون لندن رو برای لحظه‌ای روشن کرد و چندثانیه بعد، صدای غرشش به زمین رسید. - برای استخدام پیشخدمت اینجایی؟ صدای آشنا و پر از تمسخرش، از پشت سر به ستون فقراتم برخورد کرد و کمرم رو لرزوند‌. جغد که حالا مطمئن شده بود پیامش رو گرفتم، بال‌هاش رو باز کرد و از روی شونه من بلند شد. - ولی من که هنوز آگهی ندادم. صدای خنده‌ها نشون داد تنها نیومده. کلید رو در آغوش قفلش رها کردم و به سمتش برگشتم.
    4 امتیاز
  11. پارت دهم صورتم رو توی کاسه‌ی دست‌های بسته‌م فرو بردم. حقیقتاً فروپاشی روانی تنها کلمه‌ای بود که می‌تونست در اون لحظه من رو توصیف کنه. لحظه به لحظه‌ی بعد از بهوش اومدنم شوک‌برانگیز بود. با ناخن‌های نداشته‌م به پیشونیم چنگ زدم و در امتداد خطی مستقیم تا چونه‌م رو خراشیدم. دندون‌هام رو روی هم ساییدم و با تشر شنیدن از مردک بازجونما شروع به انجام تست کردم. با هر سوال یه سلول از شدت تعجب توی بدنم دست به خودکشی می‌زد. برای هرکدوم پنج گزینه وجود داشت؛ کاملا مخالفم، کمی مخالفم، نظری ندارم، کمی موافقم، کاملا موافقم. سوالات زیاد بودن؛ یکی کاملا بُعد خوب انسان رو نشون می‌داد، یکی بُعد سیاه آدمیزاد رو. یکی در رابطه با گفتار نیک، پندار نیک، کردا نیک بود و یکیِ دیگه به بی‌عفت‌کردن، اختلاس و آدم‌کشی و هزار جور خلاف نابخشودنی اشاره می‌کرد. واقعاً حالت تهوع گرفته بودم اما مجبور بودم تا آخرش پیش برم. و بالاخره به اتمام رسید؛ اما بعد از جون به لب رسوندن من! با ته مونده‌ی انرژیم، نوکِ انگشتِ اشاره‌یِ چپم رو به کار گرفته و تبلت رو روی میز به سمتش هل دادم. تبلت رو از روی میز چنگ زد و به دست گرفت. حینی که گوشه‌ی راست سیبل‌ چخماقی‌ش رو تاب می‌داد، متاسف بهم زل زد. - نچ نچ نچ نچ نچ نچ نچ! الان فهمیدم بیماری روانیت از کجا سرچشمه گرفته رده بنفش! ابروهام رو توی هم گره دادم و بی حال خیره‌ش شدم. دیگه داشت می‌رفت روی مخم! نفس عمیقم رو به شکل پفی طولانی بیرون دادم؛ باید خودم رو کنترل می‌کردم وگرنه می‌زدم له می‌شد. از جا بلند شد به سمتم اومد. دستش رو داخل جیبش برد و کلیدی ازش بیرون کشید. و بالاخره مچ دست‌هام از حصار سرد دستبند نفسی آسوده کشیدن! سپس مسیری رو پیش گرفت، دستش رو روی دیوار گذاشت و چیزی نامشخص رو فشرد. دیوار شروع به تکان خوردن کرد. دو نقطه از دیوار به صورت عمودی و برخلاف هم، از هم فاصله گرفتند. و من که نگاهم با وحشت روی دریچه‌ی دایره‌ای شکل قفل شده بود. یه دریچه با قطر زیاد و صد البته مه آلود. و سرمایی که به سمتم حمله ور شد و به تک‌تک سلول‌هام نفوذ کرد. آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو بالا آوردم. انگشت شستم رو داخل دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم. - پاشو بیا! با این جمله مطمئنم منجمد شدم. شستم از دهنم بیرون زد و دستم روی رون پام سقوط کرد. با نگاه ناباور و بی فروغم نالیدم. - اون چیه؟ اونجا کجاست؟ لبخند نامعلوم الجنسی روی صورت پیرش نشست. - اتاق عمل! ضربان قلبم در کسری از ثانیه بالای هزارتا رفت و تنم به رعشه افتاد. پلک چپم دوباره شروع به پریدن کرد. - عمل چی؟ - عمل تغییر جنسیت! قلبم دیگه نزد. من دیگه واقعا مردم! بخدا من مردم! با لحنی که سعی داشت به آرامش دعوتم کنه، ادامه داد. - هم‌جنس‌های تو همه‌ش تو زندان در معرض بی عفت شدن قرار می‌گرفتن، برای همین دولت تصمیم گرفتش که با تغییر جنسیت جلوی این فاجعه رو بگیره. این مردک عوضی چی داشت می‌گفت؟ تغییر جنسیت؟ جلوگیری از فاجعه؟ بابا این خودش که فاجعه بود! توی قرن بیست و چندم تنها راهکاری که می‌تونستن پیشنهاد بدن گرفتن زنانگی از من بود؟ خدایا خودت بیا پایین و توی دهن این‌ عوضی‌ها بکوب!
    4 امتیاز
  12. پارت ششم خدا زمانی که داشت من رو خلق می‌کرد از خاک کدوم منطقه‌ای من رو آفریده بود که چنین زندگی بی ثمر و خرابی داشتم؟ و نمی‌دونم زمان با چه سرعتی از دستمون می‌دوئید، فقط می‌دونم که خیلی زود به کلانتری رسیدیم. سرگرد از وسط دستبند گرفته بود و من رو کشون‌کشون با خودش می‌برد. سرتاسر کلانتری پر بود از آدم‌های زخمی با چشم‌هایی مظلوم و سرخ. چرا هیچکدوم شبیه مجرم و جانی و قاتل نبودن؟ انگار به بخش درمان شدگان اورژانس اومده بودم، نه کلانتری! با دیدن اون صحنه‌ها فقط استرس مهمون تن و بدنم شده بود، اما نمی‌تونستم شستم رو بمکم و بهش غلبه کنم. تنها قورت دادن مداوم آب دهنم از دستم برمی‌اومد. شوکه و منگ به همه جا نگاه می‌کردم، چرا به جای سبز از قرمز خونین برای دکوراسیون استفاده کرده بودن؟ حالا که فکرش رو می‌کنم لباس پلیس‌ها هم تماماً مشکی بود، حتی سرباز و راننده! به قدری ابروهام هر لحظه بالاتر و بالاتر می‌پریدن که انتظار پیوستنشون رو به خط رویش موهام داشتم. راستی چرا به حجابم گیر نمی‌دادن؟ صورتم از شوک چندصدم توی هم رفت. با ضربه‌ی سرگرد به شونه‌م به خودم اومدم. جلوی میزی ایستاده بودیم و پشت میز پلیسی جوان نشسته بود. - د بشین پسرجون، علافمون کردی؟ دوباره پسر خطاب شدم. اخم‌هام رو توی هم کشیدم و کوبنده گفتم: - من پسر نیستم، دخترم! تای ابروی چپ پلیس پشت میز بالا پرید. موشکافانه به قفسه‌ی سینه‌م خیره شد و بعد نگاهش تا زیر شکمم پایین اومد. - ولی بنظر می‌رسه که اینطور نیست، مگه نه خانوم سرگرد؟ رد نگاهش رو گرفتم و به سرگرد رسیدم. چشم‌هام به قدری گرد شده بودن که هر لحظه احتمال این که مثل توپ شیطونک بیرون بزنن، وجود داشت. به چهره‌ی سرگرد خیره شدم؛ ابروهایی پر، بینی‌ای گوشتی و یک دنیا سیبیل و ریش! کجای این خانوم بود؟ آخه این با این حجم انبوهی از پشم روی صورتش چجوری خانوم بود؟ بابت اجبار فیزیکی سرگرد روی صندلی نشستم. پلیس مقابلم لنز دوربین رو روی صورتم تنظیم کرد و بعد نگاهش رو به سیستم مقابلش دوخت. با انگشت اشاره روی میز با ریتم ضربه می‌زد و چشم‌های ریز شده‌ش رو به سیستم دوخته بود. چند دقیقه‌ای توی سکوت گذشت اما عاقبت با پوفی که پلیس مقابلم کشید، شکست. - بخاطر اختلال توی زیرساخت‌های اینترنت ملی‌مون هویتش شناسایی نمی‌شه!
    4 امتیاز
  13. پارت سوم عاقبت به سربالایی رسیدم. همیشه کوهنورد خوبی بودم ولی الان از پس یه نیم تپه هم برنمی‌اومدم؛ هرچند شدیدا سُر بود. روی خاک دراز کشیدم و سعی کردم به سمت بالا بخزم. یک آن سایه‌ای عظیم الجثه روی خودم حس کردم. بس کردن به تقلا رو جایز دونستم و آب دهنم رو قورت دادم. مرد که خیلی غول پیکر بود دست پر مو و تپلش رو به سمتم دراز کرد و مثل پر کاه من رو به سمت خودش کشید. کنار جاده، نزدیک مرد ایستادم. با لبخند مخاطب قرارش دادم. - خیلی ممنو... نگاه کثیف و هیزش من رو به خفه شدن واداشت. آب دهنم رو قورت دادم. مطمئن بودم نگاهم رنگ وحشت گرفته. مرد لب پایینی‌ش رو خیس کرد و حینی که سرتاپای من رو با اون رنگ نگاه چندشناکش برانداز می‌کرد، گفت: - عجب پسری! چه بینی وسوسه برانگیزی! و منی که چشم‌هام از کاسه در اومدن. بینی وسوسه برانگیز؟ از اون گذشته، آخه من که دختر بودم! نکنه مثل محو شدن جای زخمم، یه چیزی به بدنم اضافه شده بود؟ یا نکنه چاقو از پهلوم در اومده و به یه جای بدی از بدنم فرو رفته بود؟ دست لرزونم رو به سمت پاهام بردم و لمسش کردم. چیزی نبود! نفسی از سر آسودگی کشیدم و تا خواستم چیزی بگم مرد دست‌هاش رو مثل خرس بالا برد و به سمتم یورش آورد. ناخودآگاه جیغی کشیدم و جاخالی دادم. مرد که نه، مرتیکه هم دوباره خواست بهم حمله ور شه. صبر رو جایز ندونستم و توی مسیر جاده شروع به دویدن کردم؛ اون هم بدون کفش روی آسفالت داغ. عفتم مهم‌تر از سوختگی کف پام بود! و من بدو و مرتیکه بدو، من بدو و مرتیکه! چرا با اون هیکل خرس‌مانندش خسته نمی‌شد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا مغزم خالی از هر فکری بشه، فعلا باید تمام انرژریم رو صرف دویدن می‌کردم نه افکار بیهوده. چندمتر جلوتر مغازه‌ای وجود داشت و هدفم رسیدن به اونجا بود، پس به سرعتم افزودم. توی چند قدمی مغازه بودم که یک آن پای بدون کفشم روی سنگ تیزی رفت. دردش انقدری زیاد بود که دیگه نشد بدوئم. مرتیکه هم بهم رسیده بود، این رو از صدای نفس‌های خرناس مانندش متوجه شدم. به مغازه نگاه کردم و گذاشتم تمام زندگی‌م با دیدن صحنه‌ی روبروم توی مغزم آواره شه، مغازه بسته بود! با بغض به سمت مرتیکه چرخیدم. با پوزخندی که روی صورت خیس از عرقش نشسته بود، کثیف نگاهم می‌کرد. دوباره شستم رو به سمت دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم؛ تمام تنم از استرس می‌لرزید. مرتیکه هلم داد. روی زمین افتادم و کمرم به شدت به پله‌ی سنگی برخورد کرد.
    4 امتیاز
  14. پارت دوم با احساس وجود ریز ماده‌هایی آزار دهنده توی گلوم سرفه‌ای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی ماده‌ای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمی‌دونم، چشم‌هام به زور باز بودن. حسِ به خشکی و خراشیدگی گلوم شدت یافت و دوباره به سرفه افتادم؛ مکرر و نفس‌گیر. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و پس از چند ثانیه با مقداری شن آمیخته با خلت و بزاق دهنم، روی کف دستم مواجه شدم. دستم رو با صورتی در هم رفته به زمین مالیدم و نگاهم رو به اطراف دوختم. توی چند متری دریا، روی ساحل بودم. آب دهنم رو قورت دادم تا ساییدگی و خشکی گلوم از بین بره. یک آن توی جام پریدم. من کجا بودم؟ فکر کنم تازه مغزم به کار افتاده بود. روی زانوهای لرزونم ایستادم و اطرافم رو برانداز کردم. مگه من زخمی نشدم؟ مگه من توی دریا نیوفتادم؟ مگه من غرق نشدم؟ ناخودآگاه سرم رو پایین بردم و نگاهم رو به پهلوم دوختم. پیراهن مشکی‌م رد چاقو و خون روی خودش داشت. لباسم رو بالا زدم ولی با دیدن شکم بدون زخمم ابروهام بالا پریدن. چخبر بود؟ زخم چاقو کجا رفته بود؟ توی پهلوم فقط بخیه‌های عمل کلیه‌م وجود داشت، همین! لرز به جونم افتاد. بدنم از شدت استرس و اضطراب به لرزش در اومد. اضطراب مجبورم می‌کرد دست راستم رو به سمت دهنم ببرم و شستم رو شروع به مکیدن کنم. این کار عادتی مزخرف از زمان نوزادیم بود! احتمالاً مرده بودم و اینجا جایی جز دنیای بعد از مرگ نبود. چشم‌هام رو ریز کردم و دوباره حینی که انگشتم توی دهنم بود اطراف رو نظاره‌گر شدم. شبیه جهنم نبود! بین ترس خنده‌م گرفت، هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم بهشتی باشم! درسته آدم بدی نبودم ولی خب خوب هم نبودم. متفکر به اون چنین افکاری بودم که ناگهان چشمم روی نقطه‌ای قفل شد. چندصد متر جلوتر، متصل به سربلایی، جاده‌ای وجود داشت و مردی پیاده بین درخت‌های سمت دیگه‌‌ش به چشم می‌رسید. بدون درنگ کمی به سمت جاده دویدم و همزمان با جیغ و فریاد سعی بر مخاطب قرار دادن مرد داشتم. - آقا! آقا! آقا.. به گمونم مرد متوجه صدام شد که ایستاد و سر به اطراف چرخوند. فکر کنم به دنبال منبع صدا بود، پس معطل نکردم و با گلویی که استعدادش بلندگویی بود عربده زدم. - آقا کمک! و بالاخره سرش به سمت من چرخید و خیره‌م شد. لبخندی روی لبم نشست و با سرعت به سمت سربلایی دویدم. انگار خدا انقدری که توی تصوراتم از من متنفر بود، توی واقعیت از من بیزار نبود؛ بالاخره من هم یکی از مخلوقاتش به حساب می‌اومدم.
    4 امتیاز
  15. ساندویچ صد و سه نارسیس جوابش رو نداد؛ چرا که اون لحظه، صدها مایل با کلارا فاصله داشت. با صورت رنگ‌پریده و لب‌های ترکیده، به ارواح شباهت بیشتری داشت تا یک خون‌آشام. دختر بلوندی، تلوتلو خوران از کنارش رد شد. باید زود به خونه می‌رسید؛ چرا که به نظر مادرش، برای هر روز پارتی‌کردن، زیادی بچه بود. لحظه‌ای ایستاد و مجدد به نارسیس نگاه کرد. با خودش گفت: - خوابنما شده؟ قامت تکیده نارسیس، سیاهی شب رو می‌شکافت و جلو می‌رفت. ماشین رو کمی دورتر رها کرده بود و اگه کسی اون رو می‌دزدید، بی‌شک اعتراض نمی‌کرد. مقابل دری که رنگ زرد کره‌ایش، بهش دهن‌کجی می‌کرد ایستاد. خودش هم نمی‌دونست چرا اونجا بود، اما این تنها چیزی نبود که نمی‌دونست. نارسیس حتی نمی‌دونست کیه. تمام اون چیزی که هویتش رو باهاش تعریف می‌کرد، الان متعلق به دیگری بود؛ یعنی رستورانش. دقیقه‌های طولانی مقابل خونه خشکش زده بود. ساعت‌ها رانندگی، نارسیس رو به جایی کشونده بود که خودش هم انتظارش رو نداشت. لباس‌هاش نم داشت و پوست تنش سفید و سرد بود؛ درست شبیه یک جسد. صدای تلویزیون رو می‌شنید و بوی پیتزای بلند شده از خونه رو حس می‌کرد‌ اما در نمی‌زد. انگار دست‌هاش رو توی بلادبورن جا گذاشته بود که این‌چنین ناتوان به نظر می‌رسید. ناگهان در به روش باز شد. بازرس با پیژامه راه‌راه و کیسه زباله توی دستش، خشکش زد! تلویزیون هنوز داشت سخنرانی دونالد ترامپ، رئیس جمهور وقت امریکا رو پخش می‌کرد. - گربه وحشی؟! نارسیس نگاه تهی و سردش رو ذره‌ای جابه‌جا نکرد. علاوه بر دست‌هاش، صداش رو هم از دست داده بود.
    3 امتیاز
  16. لطفا قبل از اینکه تاپیک رمانتون رو بزنید، اسم رمانتونو سرچ کنید و چک کنید کسی قبل از شما رمانی با این اسم منتشر نکرده باشه. به عبارتی اسم رمانتون باید یونیک باشه و قبل از شما توسط کسی استفاده نشده باشه، تکراری نباشه.
    3 امتیاز
  17. نام رمان: کافه یاس نویسنده: مبینا کامرانی (آسوآدینه) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: مرسانا دختر صورتی‌مون مدیر یه کافه صورتیه که از مردها متنفرِ و عشق براش معنی نداره. تا اینکه یه مشتری مرموز با برگزاری یه کنفرانس‌کاری توی کافه اون، اولین جرقه بین‌شون زده میشه اما در این بین، پسر کافه‌چی که از قضا همکلاسی و شریک مرسانا خانوم قصه‌مون هست، از مرسانا خواستگاری می‌کنه. حالا باید دید کی نفرت رو از قلب مرسانا پاک می‌کنه؟ پسر کافه‌چی مون یا مشتری مرموز کافه یاس؟ مقدمــــه: دنیای زندگی من به ظاهر صورتیست ولی قلبم؟ نه قلبم را اگر بخواهم توصیف کنم استیکر قلب مشکی و سفید برازنده تر است. مشکی به نشانه ی دردها و غم هایی که مرا عزادار کرده اند. ولی سفید نه به معنای پاکی و صلح به نشانه ی یخ زدگی قلبم در برابر این حجم از ناعدالتی در دنیای صورتی رنگم! پس فقط ظاهر زندگی ام رنگین است ولی از درون همچون خانه ای قدمی و داغون ویرانم. ولی یک چیز را خوب یاد گرفتم ؛ آن هم قوی بودن در هر شرایطی ست. من اینجا میان آشیانه ی صورتی رنگم که پر از گل های یاس خوشبو ست محکم ایستاده ام و زندگی را جور دیگری قلم می زنم ؛ درست برخلاف جهت آب! پایان خوش🩷
    3 امتیاز
  18. پارت نوزدهم مامان متفکر گفت : _تا سرشون گرمه چک کردن بقیه روستا هست باید حواسشون رو پرت کنیم و فرار کنیم ! اماتا کلافه گفت : _نمیبینیشون ! معلوم نیست چه موجودی هستن ، اخه چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! ابدوس گفت : _با آتش، اون سری دیدم که از آتش بدشون میاد ! اماتا باز غر زد : _یه چیزی میگید برا خودتون ، الان این وسط ، بین این همه جمعیت ، چوب و چخماق از کجا گیر بیاریم ! اصلا گیرم که گیر اوردیم ؛ چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! مادر جون گفت : _انقدر ایه یاس نخون دخترم ، بلاخره باید کاری کنیم ! اماتا عاصی نگاهی به جمع انداخت و چیزی نگفت، بین جمعیت نگاه می کردم ، همه غصه دار و ترسیده بودن ، از پیر و جوان گرفته تا بچه و زن و مرد همه ترسیده بودن ، یهو بین جمعیت نگاهم به دو سنگ چخماق افتاد ، انگار خدا باهامون یار بود ! خم شدم و به سختی از لای جمعیت سنگ ها رو برداشتم و سمت مامان گرفتم و گفتم : _اینا ها ! پیدا کردم ؛ سنگ چخماق ! چشم های ایرج پدر ابدوس برق زد و گفت : _آفرین دخترم ، به جای چوب هم از پارچه لباس استفاده می کنیم ، فقط باید نقشه بکشیم که چه جوری حواسشون رو پرت کنیم!
    3 امتیاز
  19. پارت هجدهم اشباحی که ما رو گرفته بودن ، به سمت جمعیت که وسط میدون زانو زده بودن و یک عده اشباح دیگه محاصره اشون کرده بودن هُل دادن ، تو بین جمعیت خانواده اماتا و ابدوس رو پیدا کردیم ، مامان و اماتا تا هم رو دیدن ، هم دیگه رو بغل کردن و به گریه افتادن ، کنار اماتا زنی نشسته بود که شباهت زیادی به اماتا داشت ؛بغل مردی با قد بلند گریه می کرد ،حدس زدم مامان ابدوس و ادورینا باشه و اون مرد هم پدرشون هست . ابدوس در حالی که ادورینا رو به اغوش کشیده بود با غم بهم نگاه کرد ، اشکام بی مهابا میریختن ، بوژان بهت زده بغلم زانو زده بود ، به مادر جون که نگاه کردم قلبم هری ریخت! لباش سفید شده بود و مردمک چشمش دو دو میزد ، حالش خوب نبود ، خودم رو سمتش کشیدم و گفتم : _مادر جون ! مادرجون ! حالتون خوبه صدام رو میشنوین؟! مامان با صدای من به سمتمون برگشت و سراسیمه طرف دیگه مادر جون جا گرفت ، اماتا که بطری دستش بود سمتمون گرفت و گفت : _یکم بهش اب بدین شاید بهتر بشه ! سری تکون دادم و بطری رو جلوی دهنش گذاشتم ، یکم که از اب خورد کمی حالش جا اومد ، شخصی که فکر می کردم بابای ابدوس هست ، اروم گفت : _این طوری نمیشه ، باید سعی کنیم از بینشون فرار کنیم ! اماتا رو به مرد گفت : _یه چیزی میگی ها ایرج ، نگاهی به دور و اطراف بنداز ! محاصرمون کردن ! زنی که فکر کنم خواهر اماتا بود رو به اماتا گفت : _خواهر ، نمیتونیم دست رو دست بزاریم که ، حداقل باید بچه هامون رو فراری بدیم ! اماتا ناراحت به زن نگاه کرد و گفت : _ میدونم آپا ، منم نگرانم ولی کاری نمیتونیم بکنیم !
    3 امتیاز
  20. پارت هفدهم کتاب رو برداشتم تا داخل کیفی که مامان برام دوخته بود بزارم لحظه اخر ، تصمیم گرفتم گردنبند روی کتاب رو به گردن بندازم ، بعد برداشتن گردنبند کتاب رو داخل کیف گذاشتم ، داخل صندقم رو نگاه کردم چشمم به خنجر پدر افتاد ،خنجری کوچک با سنگ های آبی و سفید به روی دسته و قلاف اش ، خنجر رو هم داخل کیف گذاشتم و به سمت مامان و مادر جون برگشتم ، با کمک بوژان وسایل رو داخل گاری گذاشتیم ، هیچ کس حرف نمیزد ، فکرشون درگیر بود شام رو تو سکوت خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . نیمه های شب با احساس سرمای شدید و سر و صدای مامان و مادر جون بیدار شدم ، با دیدن صحنه رو به روم شوکه شده بودم ، اشباح تاریکی با همون شمایلی که ابدوس برام گفته بود تو خونه در حال پرواز بودن ، با دیدنشون ترس به دلم افتاد ، صداهای عجیبی از خودشون درمیاوردن ، صداشون به گونه ای بود که انگار چندین جادوگر داشتن ورد میخوندن ؛ به خودم که اومدم توسط یکیشون رو زمین کشیده شدم ، لحظه اخر قبل اینکه از کیفم دور بشم کیف رو به چنگ گرفتم ، نگاهی به مامان و مادر جون کردم که با تمام قدرت داشتن مقاومت می کردن ، بوژان هم هر چی فحش و ناسزا بلد بود به زبون می‌آورد ، کشون کشون ما رو از خونه بیرون آوردن و به سمت مرکز روستا می کشوندن ، زمین ها زیر پاشون یخ می‌بست و هوا به شدت سرد شده بود ، کم کم اطراف رو داشت مه می‌گرفت، از ترس و سرما به خودم میلرزیدم ، به مرکز روستا که رسیدیم ، دیدیم بقیه مردم هم تو همین وضعیت هستن ، اوضاع بهم ریخته ای بود ، هوا سرد بود ، گاری ها شکسته شده بودن ، دبه ها ی چوبی روی زمین پخش و پلا بودن ، بچه ها و زن ها گریه می کردن ، مردهایی که هنوز به دام نیوفتاده بودن داشتن مقاومت می کردن
    3 امتیاز
  21. پارت هفدهم کمی با لب‌های غنچه شده و اخم‌های در هم رفته، بر و برِ نگاهش رو بهم دوخت. - آهان منظورت شارلاتانه؟ تای ابرو‌ی چپم بالا پرید. پس شارلاتان همون وکیل بود. حینی که سرم رو تکون می‌دادم با جدیت گفتم: - هوم شارلاتان می‌خوام. اون هم دست به سینه شد و پوزخندی زد. - ولی تو مجاز به داشتنش نیستی. خدایا فکر کنم غلط کردم که گفتم به جای استرس خشمگینم، چون دوباره واکنش‌های هیستریک‌وارم خودشون رو نشون دادن. از پریدن پلک چپم گرفته تا میلم برای مکیدن شستم. دست‌هام روی رون پاهام مشت کردم. - چ.. را اون وقت؟ مگه این کوچیک ترین حق همه تو این سیستم نیست؟ خیلی تلاش کردم تا لرزش صدام رو بگیرم، ولی تا حدودی بی فایده بود. مرتیکه لب‌هاش رو جلو داد و با میمک صورتی که شبیه اردک شده بود، جواب رو توی روحیه‌م کوبید. - تو جزو شهروندان به حساب نمیای. هم‌جنسای تو می‌تونن بین آزادی پوشش و حقوق شهروندی یکی رو انتخاب کنن و با توجه به وضعیت پوششت حین دستیگری، هوم تو شهروند حساب نمی‌شی. دهنم باز مونده بود و به خدا قسم قفسه‌ی سینه‌م می‌لرزید. تشویق که عجب آزادی پوششی بود! بیشتر شبیه انتخاب به نظر نمی‌اومد؟ اون هم نه یه انتخاب ساده، بلکه یه دو گزینه‌ای که یکی از گزینه‌هاش هیچ‌وقت مورد گزینش شدن توسط افراد قرار نمی‌گرفت. و عجب سیستمی که این‌ها داشتن! قطع به یقین یه نابغه این قانون رو نوشته بود، نابغه‌ای که از فعالان زمینه‌ی زن‌ستیزی محض به شمار می‌اومد. و آخرین امیدم که جلوی چشم‌ها و گوش‌هام به شکلی فجیع کشته شد. نفس کشیدن طاقت فرسا بود چرا که استرس و خشم و غم توی مغزم قایم موشک بازی می‌کردن و شنیدن سر و صداشون توی بدنم آزار دهنده بود. و من تنها اینکار ازم بر می‌اومد که پارچه‌ی زبر شلوارم رو بین دست‌های مذکرانه‌م مشت کنم و تحت فشار قرار بدم. و چقدر حس می‌کردم قدرتم زیاد شده، اما چه فایده؟ این زور و بازوی مردونه می‌تونست از من توی این دنیای لعنتی محافظت کنه؟ - امضاش کن! صدای تو دماغیش من رو از افکارم جدا کرد. به صفحه‌ی تبلت که مقابلم، روی میز قرار گرفته شده بود، خیره شدم.
    3 امتیاز
  22. پارت اول ـ بابا من دارم میرم. بابا که داشت کفشاشو تمیز می‌کرد، گفت: ـ به سلامت پسرم! مثل همیشه به طرف مکتب خونه راه افتادم...تو مسیر بعضی از دوستان و همسایه‌ها رو می‌دیدم از روی ادب با همشون سلام علیک می‌کردم. گوشه ذهنم، حرف سمیرا خانوم( نامادریم) بود که همش بهم می‌گفت برگشتنی از مکتب خونه، نون بگیرم چون شب دوستای بابام خونه بودن، اون می‌خواست برای شام، آبگوشت بار بذاره. زن بدی نبود اما یکم زیادی تو هر چیزی وسواس داشت... تا الان که بدی ازش ندیده بودم اما به هیچ عنوان نمی‌تونستم جای مادر خودم و تو قلبم بگیره. مادری که بجز عکسش هیچوقت ندیده بودمش اما همیشه گوشه قلبم احساسش می‌کردم. یه عکس سه در چهار کوچیک ازش داشتم که هر وقت ناراحت می‌شدم، به اون عکس نگاه می‌کردم و تمام غصه هام یادم می‌رفت...پنج شنبه‌ها حتی اگه سرم هم شلوغ بود، بازم باید یه وقتی برای خودم جدا می‌کردم تا برم سرخاکش و بشورم و باهاش از روزام حرف بزنم...بعد حرف زدن باهاش، واقعا احساس سبکی می‌کردم. بعضی اوقات هم پدر همراهم می‌کرد اما مدام بهم گوشزد می‌کرد که پیش سمیرا خانوم حرفی نزنم تا یه موقع دلخوری تو خونه پیش نیاد و بینشون اوقات تلخی نشه. منم چون دنبال دردسر نبودم، چیزی نمی گفتم. تقریبا رسیده بودم دم در مکتب خونه که بازم دیدمش! دختری که تقریبا یک هفته بود اومده بود تو کلاس ما...همیشه وقتی که داشت کفشاشو درمی‌آورد، من می‌رسیدم دم در مکتب خونه...مثل همیشه نقابش و داد بالای سرش و با لبخند رو بهم گفت: ـ سلام! منم مثل همیشه اینقدر هول می‌شدم! سه ساعت طول می‌کشید تا عقلم سرجاش بیاد که بخوام جواب سلامش و بدم...نمی‌تونستم نگاه ازش بردارم...چشمای سرمه کشیده و لبخند زیباش، واقعا ذهنمو به خودش مشغول کرده بود.
    3 امتیاز
  23. پارت پانزدهم - د بشین دختر جون! با شنیدن کلمات توی صداش بیشتر توی آینه غرق شدم. یه پسر توی آینه بود، شبیه عکس‌هایی که با اسنپ‌ چت می‌گرفتم؛ با فیلتر‌های تبدیل صورت زنونه به مردونه. یا شبیه به عکس‌هایی که هوش مصنوعی با کلی حرص خوردن و پرامپت فرستادن برام ویرایش می‌کرد، البته گاهی وقت‌ها جوری عکس‌ها رو دستکاری می‌کرد که صاحب دست و پاهای اضافی می‌شدم. حالا که پوسته‌ی دخترونه‌ی صورتم کنار رفته و چهره‌ای پسرونه جاش رو گرفته بود، دختر خطاب می‌شدم؟ این جماعت احمق همه چیز رو برعکس و وارونه می‌کردن. خدایا انگار اینجا واقعاً کره‌ی زمین نبود! و با خشونت پرتاب شدنم روی صندلی توسط مرتیکه‌ی ناجی، ارتباطم با آینه و افکارم رو قطع کرد. ابروهام رو توی هم بردم و زیر لب انواع و اقسام فحش‌هایی ساخته‌ی ذهنم رو نثارش کردم. کشوی میز رو گشود و از داخلش کاوری شفاف و پلاستیکی، قیچی و شونه‌ی مخصوص اصلاح رو بیرون آورد. کاور رو دورم بست. موهام رو شونه زد و قیچی رو به سمتش برد. قلبم خیلی آروم می‌زد و ذهنم خالی از فکر بود؛ مثل اینکه از ته دل و ذهنم بوی غم می‌اومد. - گیریم که جنسیتم رو برگردوندین، موهام چی؟ با بی خیالی محض و لحنی پر از هیچی جوابم رو داد. - نگران نباش، با خوردن یه معجون ویژه و مالیدنش به کف سرت در عرض چند دقیقه موهات بلند می‌شن. حیرت جای ناراحتی رو گرفت. - مع.. معجون؟ با لحن سابقش ادامه داد. - اوهوم معجون. از ترکیب استفراغ معده و روده‌ی نوزاد تازه بدنیا اومده با آب استخون پاهای چپ کفتار. در هم رفتگی و جمع شدگی صورتم رو دیدم. معده‌ی خالی‌م اسیدش رو به سمت نای‌م پرتاب کرد. عق زدم؛ آخه استفراغ معده و روده‌ی نوزاد یا آب استخون کفتار چه کمکی می‌تونه به رشد موهام بکنه؟ تصور خوردن یا حتی مالیدنش به کف سرم کاری می‌کرد که همین الان قیچی رو ازش بگیرم و توی رگِ گردنم فروش کنم. با صدایی که در تلاش بود عق زدن صاحبش رو کنترل کنه، نالیدم. - بنظرم زمان معجون بهتریه، با اینکه عملکردش طولانی مدته ولی حداقل عوارض جانبی‌ش صفره. توی آینه‌ شونه بالا انداختنش رو دیدم. - خود دانی! خرافات مردم رو شست و شوی ذهنی می‌داد یا آدم‌ها در پی منفعت‌شون این چیزها رو به خورد مغز آدمیزاد می‌دادن؟ دنیای عجیبی بود، اینجا توی یه سطح دیگه بود و کاملا با دنیای من فرق می‌کرد؛ کره‌ی زمین کجا و باور به خرافات و دعانویسی کجا! و قیچ گفتن قیچی که موهای بلندم رو به قتل رسوند. بغض کرده به حرکات فرز مرتیکه‌ چشم دوختم. موهام تا چند دقیقه‌ی گذشته تا زیر کمرم بود و حالا چی؟ مرتیکه‌ی ناجی‌نما ازم فاصله گرفته بود و با لب‌هایی که گوشه‌هاش از شدت رضایتش به پایین خم شده بودن، به موهای پسرونه‌م نگاه می‌کرد. حالا دیگه هیچ فرقی با یه پسر معمولی نداشتم؛ اما درونم چی؟ مغزم چی؟ قلبم چی؟ خاطراتم چی؟ اون‌ها هم می‌تونستن طلسم بشن؟ چرا زن بودن همه جا خطرناک بود؟ چرا برای حفظ زندگی و عفتم باید تن به تغییر جنسیت می‌دادم؟ چرا به جای اینکه امنیت زندان‌هاشون رو بالا ببرن یا هوی و هوس مجرم‌های منحرف رو کنترل کنن، قربانی‌ها رو حذف کردن؟
    3 امتیاز
  24. پارت چهاردهم قطرات سبکی پی در پی به صورتم شلیک می‌شدن و پشت بندش ضربات سیلی‌وار دستی روی صورتم فرود می‌اومدن. حینی که می‌نالیدم تکونی به بدنم دادم. فکر کنم باز هم دوستم به خون‌مون اومده بود و داشت از خواب بیدارم می‌کرد. و به کارش ادامه داد. - اه صدبار گفتم بی خبر نیا! یک آن سیخ توی جام نشستم و چشم‌هام رو باز کردم. صدام دخترونه نبود! از گلوم داشت صدای پسرونه پخش می‌شد! با چشم‌های ریز شده به اطرافم خیره شدم؛ درسته، من اینجا بودم و اون شخص کرم ریزنده دوستم نبود بلکه ناجی بود که داشت سعی می‌کرد من رو از غش بیرون بکشه. شونه‌هام افتادن و حالت صورتم مثل چهره‌ی بغض‌آلود یاکریم شد. و چقدر نگاه بی احساس و بی‌خیال ناجی روی نِروم هاکی بازی می‌کرد. - طبیعیه، گفتم که عادت می‌کنی! دندون‌هام رو روی هم فشردم و انگشت‌هام رو مشت کردم. کاش می‌تونستم عاطفی بودن رو کنار بزنم و یه مشت جانانه به صورت همه‌شون بکوبم. ناجی ایستاد. دست خیسش رو با روپوش سفید پزشکی‌ش خشک کرد و به سمت راهروی نحس رفت. لیوانی دستش نبود پس احتمالاً با آب استخر بیدارم کرده بود. و حالا سوال اینه آب استخر تصفیه می‌شد یا شامل اون مایع اسیدی مثانه‌م که توی سرسره اتفاق افتاد هم می‌شد؟ با انزجار و چهره‌ای جمع شده، با آستین دستم صورتم رو ساییدم. - پاشو بیا دنبالم! پفی کشیدم. زانو راست کردم، ایستادم و به سمتش قدم برداشتم. احساس ضعف و بی‌حالی داشتم. وارد راهرو شدم. اون هم پشت سرم قدم برمی‌داشت. و بالاخره مسیر سرد و نامبارک راهرو توی سکوت طی شد. خروجی هم مثل هر دو مکان قبلی بی رنگ و تقریبا فاقد وسیله بود؛ فقط یه در قرمز وجود داشت که توی چشم می‌زد. البته یه صندلی، یه میز آرایشی تک کشویی و یه آینه‌ی بزرگ هم جزو اتاق بودن. - بشین. و منی که می‌ترسیدم به سمت آینه برم. ابداً دلم نمی‌خواست شاهد تغییرات باشم. آخه تا الان هم خودم رو به در نفهمی زده بودم؛ دقیقا مثل آدمی که خودخواسته مغز خر رو به کاسه‌ی سرش پیوند زده باشه. دلم نمی‌خواست به دست‌های نیمه مردونه که رگ‌های برجسته روشون خودنمایی می‌کرد دقت کنم، یا حتی دلم نمی‌خواست همه‌ش سیبک گلوم رو لمس کنم، یا اینکه خوشم نمی‌اومد به مدل رون‌های جدید و ساق پاهای مذکرانه‌م بپردازم، همچنین دلم نمی‌خواست متوجه نبود برجستگی‌های روی قفسه‌ی سینه‌م بشم و به جاش برجستگی رو جای دیگه‌ای حس کنم. موفق شده بودم، نشده بودم؟ الان و حالا هم دلم نمی‌خواست صورتم رو ببینم. ولی کی این همه قدم رو تا جلوی آینه برداشته بودم؟ مغز لعنتی بهم خیانت کرده بود! این پسره‌ی داخل آینه من بودم؟ طلسم قدرتمند بود، انگار که یه «منِ جدید» آفریده بودن! وگرنه این همه تغییرات توی یه دنیای عادی، توی کمتر از یه ساعت ممکن بود؟
    3 امتیاز
  25. شمال رفتن تو رمان ها.فکر کنم ۱٠٠٠ تا رمان خوندم تا الان ۹۹۹تاش یه مسافرت شمال داشتن🥴😂
    3 امتیاز
  26. پارت سیزدهم باید بیدار می‌شدم پس عربده زدن رو کافی دونستم! چشم‌هام رو بستم، سپس دستم رو به سمت صورتم بردم و سیلی محکمی روش خوابوندم. دوباره چشم باز کردم، اما چیزی نسبت به یک دقیقه‌ی پیش تغییر نکرده بود. و دوباره جیغ‌ها و عربده‌هام که گوش‌های خودم رو هم می‌خراشید، چه رسد به بیچاره‌ها؛ ناجی و عوامل! البته چرا بیچاره‌ها ناجی و عوامل؟ مگه خودِ اون پدر ایکس‌ها این بلا رو سرم نیاورده بودن؟ بی حال و وا رفته به تغییرات بدنیم خیره شدم تا بلکه فرجی شامل حال و وضعیتم بشه؛ ولی زهی خیال باطل! بعد از گذشت مدتی فکر کنم عادت کردم. این مزیت ایرانی بودن بود؛ ما همیشه خیلی سریع انعطاف پیدا می‌کردیم و سازگارِ موقعیت می‌شدیم! لباس‌های دیگه رو هم در آوردم و بعد از بازرسی بدنم، فرم بنفش زندانی رو تنم کرد. و حین پوشیدن قفسه‌ی سینه‌ی تخت، دست‌ و پاهای مردانه‌ و اون لعنتی‌ها بهم پوزخند می‌زدن. آهی کشیدم و دقتم رو به پیراهن دکمه‌ای پرداختم. چیزی که پشت پیراهن خودش رو نمایی می‌کرد این بود؛ ENTP. نتیجه‌ی تست MBTIم بود، مطمئنم! با اینکه نمی‌دونم چجوری ولی تغییر جنسیت صورت گرفته بود و آبی بود که نمی‌شد جمعش کرد. از رختکن خارج شدم. هم عصبی بودم، هم کنجکاو. هم غمگین بودم و هم هیجان داشتم. هر چی نباشه یکی از فانتزی‌هام به واقعیت پیوسته بود هرچند توی شرایطی اجباری! - خب الان باید موهاتو کوتاه کنیم. با شنیدن صداش چرخیدم، توی چند اینچی من قرار داشت. - کی عمل ش... با شنیدن صدایی که از گلوم خارج شد، منجمد شدم. این صدای من نبود، بود؟ با اینکه هنوز هم مثل قبل آهنگین به گوش می‌رسید، ولی به هیچ عنوان صدای ساناز نبود. دست راستم رو به سمت گلوم بردم، با نوک انگشت‌هام سیلی‌وار روش ضربه زدم و در همون حین مدام تلاش بر صاف کردن صدام، کردم. - کی عمل شدم؟ بی فایده بود، خوش آوا بود و کمی بم. پس باید مثل همه چی، این رو هم قبول می‌کردم! صدای ناجی به گوشم رسید. - داخل سرسره، چند دقیقه‌ی پیش! با حیرت به صورتش چشم دوختم، توی اون بدبختی صورت خنده‌دار ناجی رو کجای دلم می‌ذاشتم؟ وسط سرش خالی بود، که عادیه! اما گوش‌هاش قرینه نبودن، یکی پایین‌تر بود و این باعث می‌شد عینکش روی صورتش کج قرار بگیره. لبخند محوی روی صورتم نشست. و من چقدر احمق بودم که توی این وضعیت دنبال لطیفه‌ می‌گشتم، ایرانی بس کن! سرم رو برای کشتن افکار مسخره‌م تکون دادم. - پس چطور هیچ بخیه‌ای ندارم؟ اخم‌هاش رو توی هم گره زد، همین باعث شد عینکش روی قوز بینی‌ش به سمت پایین حرکت کنه. متعجب و حیران گفت: - یه جوری حرف می‌زنی انگار از یه دنیای دیگه‌ای؟ مگه نمی‌دونی تو کره‌ی نیمز دانش و تکونولوژی بر پایه‌ی خرافات و دعانویسیه؟ زانوهام سست شدن. بهتر از این نمی‌شد! خدایا من رو به دریا برگردون و همون‌جا غرقم کن. - م.. منطورت چیه؟ ربات‌وارانه ادامه داد. - یعنی همه‌ی جراحیای نیمز با طلسم و جادو و جمبل انجام می‌شن. یعنی من طلسم شده بودم؟ دیگه بیشتر از این طاقت شنیدن خزعبلات مزخرف رو نداشتم پس اجازه دادم چشم‌هام بسته شن و با بدن غریبه‌م روی زمین سقوط کنم.
    3 امتیاز
  27. نمیدونم کدوم دردش کمتره ولی ترجیح میدم برسم یادگاری شیرینیه، دردش هم دوست داشتنیه، تجربه هم هست و بنظرم دردی که هرازگاهی یادآور بشه خیلی بهتر از دل مشغولی و درگیری ذهنی دائمه
    3 امتیاز
  28. همیشه آرزوها بدون درد نیستن، یکسری آرزوها درد دارن و ما اگر با اصرار زیاد بخوایم بهشون برسیم دردش دوبرابر میشه، چه برای عقل چه برای دل، یه جاهایی اگر چیزی نمیشه حتما قسمت و تقدیره، مثلا ما آرزوی یه آدمی رو میکنیم اونا میان تو زندگی مون با اون دردی که بهمون میدن یه درس بزرگی رو یادمون میدن، حالا می‌تونه این باشه که نباید به هرکسی اعتماد کنیم، می‌تونه این باشه که نباید فکر کنیم هرکسی که میاد تو زندگی مون خوبه و آسیبی نداره و ... مشخص نیست چه درسی ولی ما باید اون و یاد بگیریم و زخم جدید برای خودمون نخریم!(:
    3 امتیاز
  29. سلام عزیزم من گرافیستتم بیشتر کدوم عکس مدنظرتونه انتخاب کنید من جلدو بزنم‌.
    3 امتیاز
  30. روشن شد از این عید، جهان تاریک یا رب بنما ظهور مهدی نزدیک در گلشن زهرا، گل نرگس بشکفت شد نیمه ی شعبان، به محمد تبریک میلاد آخرین شکوفه ی باغ احمدی، حضرت مهدی (عج) مبارک
    3 امتیاز
  31. ساندویچ صد🍷 انگار ابلیس در وجودش تجسم پیدا کرده بود. نمکِ لبخندش رو با نهایت سخاوت، روی حال دگرگون شدم پاشید. دستش دور کمر زنش محکم‌تر شد و رژ لب قرمز لیندا بهم پوزخند زد. ابرهای سیاهی که رومون سایه انداخته بودن، سمفونی بارون نواختن. دستی تنومند، بالای سر ادموند و لیندا چتر گرفت؛ در حالی‌که من حالا علاوه بر به‌هم‌ریختگی لباس و چهره مفلوکم، داشتم مقابل چشم‌هاشون خیس می‌شدم. دستم رو مشت کردم و طوری فریاد زدم که پرنده‌ها از روی درخت‌ها پر کشیدن و دور شدن: - من بلادبورنو پس گرفتم و توی رستوران من، جایی برای تو و زن هرزت نیست. آدماتو جمع کن و از اینجا گمشو! سینه‌م به خس‌خس افتاد. من برای بلادبورن دست به جنایت زده بودم، نه ادموند. این رستوران حق منه، همونطور که همیشه بوده. درون مشت‌هام به قدری خشم انباشه شده بود که انگار به جای دست، دو چکش بزرگ داشتم. یکی برای شکستن لبخندِ آسوده‌خاطر ادموند، و دیگری برای خُرد کردن بینی سربالای زنش. ادموند هم متعاقبا فریاد زد، با همون صدایی فریاد زد که تمام بچگی برام قصه‌ می‌خوند: - مثل اینکه یادت رفته چه قولی به پدربزرگ دادی... خیلی خب، من اینجام که بهت یادآوردیش کنم. میلی از پشت سر بهم نزدیک شد، نفس گرمش از آتیش خشمش بلند می‌شد. زیر گوشم گفت: - اینا حرف حالیشون نمیشه نارسیس، ندا بده تا خودش و عروسک بغل‌دستشو نفله کنیم! مشت‌هام شُل شد و به لرزه دراومد. به نیک نگاه کردم، شاید حق با اون بود. شاید من واقعا یه ماشین قتل بودم و فقط لازم بود خودم این رو بپذیرم. سباستین باشه یا ادموند، چه فرقی داشت؟ کلارا که پشت سرم ایستاده بود، سرش رو به چپ و راست تکون داد. آرایشش همگام با قطرات بارون، روی صورتش پخش شده بود. رعدی، صورت اخم‌آلودش رو روشن کرد و ادموند گفت: - تو سه روز فرصت گرفتی نارسیس. باید تا نیمه‌شب گذشته، کارو تموم می‌کردی! صدای قهقهه ادموند و لیندا، زمین زیر پام رو متزلزل کرد. مشت‌هام به طور کامل باز شدن و تصویر ادموند پیش چشم‌هام دو دو زد. خدای من! نه!
    3 امتیاز
  32. ( چقد دارک شد، ) -چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ ملکا - چند ماهی و تنها تو خونه‌ی خاله‌اش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. گفتم- چه نقشه‌ای داری؟ ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرف‌های ملکا شدیم.
    3 امتیاز
  33. پارت پنج - من اصلا در اینباره چیزی نمی دونستم. پانیذ با حرص گفت: - حالا که می دونی دست از سرمون بردار - اما... - اما چی؟! حرفی زد که بیشتر توی شوک فرو رفتم. - مادر من عمه شماست. اون خیلی دوست داشت دوباره با برادرش رفت و آمد داشته باشه. می گفت بیست و خورده ای ساله که از برادرش هیچ خبری نداره. اینبار من و پانیذ توی شوک فرو رفتیم. - عمه ما؟! ملکا درحالی که توی فکر بود سر تکون داد. - پس ماجرا سر این بود که بابام مامان رو گرفت. مامان فکر می کرد چون بعد از فرار پدرتون مادرم بی کس و کار شده پدرم معرفت برای خواهر دوستش گذاشته و اومده گرفتش. - چرا بی کس و کار؟ مگه آدم بدون برادرش بی کس و کار میشه؟ - انگار شما خبر ندارید! پدر بزرگ و مادر بزرگمون توی بچگی مادر من فوت می کنند. پدر شما که سنش بزرگ تر بوده از مادرم مراقبت می کنه اما وقت فرارش اون رو با خودش نمی بره. من و پانیذ قلبمون فرو ریخت. پانیذ دست هاش رو روی سرش گذاشت و گفت: - ای وای! و روی زمین نشست. من پرسیدم: - مادرت اون موقع چند سالش بوده؟ - چهارده. پلک هام رو روی هم فشار دادم. چقدر آدم تیره و تار توی زندگیم پیدا شده بود.
    3 امتیاز
  34. ساندویچ نود و هشت🍷 پیکر رویائی که تا چند دقیقه قبل، تبدیل به آوار شده بود، دوباره به پا خاست. طولی نکشید که تاکسی زرد رنگ رو دیدم. چشمم رو در مقابل چراغ ماشین جمع کردم. کلارا بازوی من رو گرفت و بالا پرید: - اومد، اومد، اومد! کارکن‌ها به صورت پراکنده ایستاده بودن و منتظر بودن ببینن چه کسی از اون تاکسی، پیاده می‌شه. تنها پشیمونی که اون لحظه احساس کردم، صورت بی‌روح و خالی از آرایشم بود. برای جشن پیروزیم، نیاز به رژ سرخی داشتم که خنده‌هام رو در حافظه دشمنانم حک کنه. راننده‌ تاکسی پیاده شد. مردی با قد متوسط و کف سر تاس که شلوار پارچه‌ای و پیرهن رنگ و رو رفته‌ای پوشیده بود. اول با کمی حیرت ما رو نگاه کرد، شاید تا حالا جلوی این‌همه خون آشام نایستاده بود. کف سرش رو خارید و بعد، در پشت رو باز کرد. مردی که انگار تا اون لحظه به در تکیه کرده بود، از ماشین بیرون افتاد و عوق زد. نیک جلو اومد و پرسید: - اون احمق مسته؟! راننده‌تاکسی بدون فوت وقت، سوار ماشینش شد، دور زد و با نهایت سرعت از رستوران دور شد. حالا صدای عوق‌زدن مردی که باید گابریل می‌بود رو واضح‌تر می‌شنیدیم. به طرفش رفتم و وقتی بالای سرش رسیدم، پرسیدم: - می‌تونی بلند شی یا ترجیح میدی بِخَزی؟ انگشت اشارش رو بالا آورد و معدش رو از راه دهنش خالی کرد! صورتم رو مچاله کردم. کلارا بطری آبی به طرفش گرفت و گابریل آب رو روی صورتش خالی کرد. حالا بهتر می‌تونستم صورت کشیده و موهای فندقی رنگِ به‌هم ریخته‌ش رو ببینم. گره کراواتش شل شده و سه دکمه اول پیراهنش هم باز بود. ویل با صدایی که به خاطر گرفتن دماغش با دو انگشت، کلفت شده بود گفت: - این اصلا شبیه اون فرشته نجاتی نیست که منتطرش بودم. خم شد و جلوی صورتش بشکن زد. - زنده‌ای؟ اوه! چه بوی گندی هم میده! ویل رو از جلوم کنار زدم و شونه گابریل رو تکون دادم. چشم‌های نیمه‌بازش رو به من دوخت. سرش روی گردنش می‌رقصید و چیزی نمونده بود با صورت روی محتویات معدش بیوفته. - نیک بازوشو بگیر! باید تا جلوی در ببریمش. دستش رو روی شونه‌هام انداختم و به کمک نیک، سرپاش کردیم. کارکن‌ها از جلوی راهمون کنار رفتن و گابریل زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. - چی میگی زبون بُریده؟ نیک جواب داد: - از آلبوم جدید تیلور سوئیفته. جلوی در ایستادیم. ده‌ها چشم به دست‌های گابریل دوخته شده بود. فقط باید اون برگه پلمب رو از در می‌کَند. روح مادر توی اون رستوران منتطرم بود. فاصله بین من و بلادبورن، فقط یک برگه با قطری کمتر از یک میلی‌متر بود.
    3 امتیاز
  35. هخامنشیان یه ضرب المثل دارن که میگه: درختی که در حال سقوطه‌ صدا داره. اون درختی که داره رشد میکنه هیچ صدایی نمیده. پس اگر دیدی کسی زیادی شلوغش میکنه بدون داره سقوط میکنه
    3 امتیاز
  36. پارت نهم به منبع صدا چشم دوختم، همون پلیس جوان پشت سیستمی بود. به سمت بازجو اومد و دوتا برگه به سمتش گرفت؛ یکی فرم مشخصاتم بود و اون یکی رو نمی‌دونم! سپس بدون هیچ حرف اضافه‌ای از اتاق خارج شد. بازجو مدام و پی در پی به من نگاه می‌نداخت و دوباره مشغول خوندن متون می‌شد. در آخر برگه‌ها رو روی میز کوبید و کف دست‌هاش رو به هم چسبوند. چشم‌های شدیداً درشتش رو ریز کرد و خیره‌م شد. با لحنی که انگار داشت به بخش‌های مغزم نفوذ می‌برد، سر صحبت رو دوباره باز کرد. - می‌تونی مشخصات دنیایی که توش هستیم رو بدی؟ مثل کسانی که هیپنوتیزم شدن، ربات‌وارانه جوابش رو دادم. - کره‌ی زمین، ایران، جنوب کشور، کلانت... با ضربه‌ی انگشتی‌ای که به پیشونیم زد متوقف شدم. نامرد، انگار کیسه بوکس گیر آورده! بغض آلود و لب برچیده بهش چشم دوختم. و هر آن احتمال داشت بغضم بشکنه و عین بچه‌ها زیر گریه بزنم. - اینجا کره‌ی نیمزه، من و تو هم الان توی کشور ناریا هستیم، توی یکی از شهرهای شمالی! دوربین مخفی بود؟ جملاتش قابل فهم بودن اما قابل درک و هضم، نه! همه چیز غریب بود، همه چیز عجیب بود. بر اثر زخم چاقو و غرق شدن مردن، بهتر بود! کلافه هر دو دستش رو روی میز کوبید و غرید. - فهمیدی؟ با مظلومیت فراوان و چونه‌ای لرزون سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. دیگه نباید رو حرفشون حرف می‌زدم وگرنه هر بلایی ممکن بود سرم بیارن. اون سوی میز، کشویی رو باز کرد و تبلتی رو بیرون کشید. کمی باهاش ور رفت و سپس تبلت رو جلوم روی میز گذاشت. - بخون و امضاش کن. در سکوت مشغول خوندن شدم، واو به واو حرف‌هایی بود که جلوی مغازه به سرگرد زده بودم. تا خواستم دهن باز کنم و اعتراض؛ نگاهم به دست‌های گنده‌ش افتاد. اگه دوباره کتکم می‌زد چی؟ همین الانش هم فک و دندون‌هام درد می‌کردن. و من احمقی که امضا زدم؛ بدون فکر به عواقبش. دستش رو جلو آورد، از ترس صورتم رو عقب بردم ولی طی حرکتی، انگشتش رو روی تبلت کشید و صفحه‌ی جدیدی باز شد. - سریع تست رو انجام بده. مبهوت به صفحه خیره شدم. «آزمون شخصیت شناسی MBTI، ویژه‌ی سیستم‌های بازجویی». خدایا چی داشتم می‌دیدم؟ خدایا دو چشم کافی نبود، باید هزارتا چشم می‌داشتم تا همگی از حدقه دربیان؛ آخه این حجم از تعجب و شوک زدگی رو نمی‌تونستم فقط با دو چشم نشون بدم. دیگه یه بوهایی به مشامم رسیده بود! دیگه مطمئن بودم یا دوربین مخفیه یا یه دنیای لعنت شده‌ی دیگست! دیگه مطمئن بودم یا طعمه‌ی ویدیوهای مثلاً طنز شدم یا یه دنیا به دنیا شده.
    3 امتیاز
  37. دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمی‌کرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. - تو برو من نمیام حوصله ندارم. - مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. ملکا- شما هم بمونین لطفا. پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمی‌کردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت -
    3 امتیاز
  38. پارت هشتم پلک‌هام سنگینی می‌کرد و چشم‌هام در حال بسته شدن بودن که سرگرد بازوم رو گرفت. با خشونت ثابت و سرپا نگهم داشت و سپس در اتاق بازجویی رو باز کرد. به داخل هلم داد. روی زمین سقوط کردم و با سمت چپ صورتم روی زمین فرود اومدم. مرتیکه‌ی فلان شده انگار قاتل گرفته بود که چنین رفتاری داشت. دست‌های بسته‌م رو تکیه‌گاه کردم و به سختی روی زانوهام نشستم. صورتم از درد توی هم رفته بود و زیر لب ناسزا بود که نثار مرتیکه می‌شد. یک آن صدای تو دماغی مردی توی اتاق پیچید. - بیا رو صندلی بشین. کنجکاو به جای‌جای اتاق شدیداً روشن چشم دوختم، در آخر صاحب صدا رو تکیه زده بر دیوار مشاهده کردم. بین نور کور کننده، با لباس سفید پزشکی استتار کرده بود. آب دهنم رو قورت دادم و ایستادم. به سمت میز و صندلی‌های واقع بر مرکز اتاق رفتم و روی صندلی نشستم. اون هم اومد و مقابلم نشست. چهره‌ش حقیقتاً وحشت‌برانگیز بود. پوست صورتش اضافه و آویزون به نظر می‌رسید؛ دقیقا مثل خروسی که تمام پرهاش رو کنده باشن و سیبک آویزون گلوش هم کم از غبغب خروس نداشت. دلم می‌خواست انگشتم رو بمکم ولی دستم بسته بود، پس در عوض با پای راستم ضرب گرفتم تا ذهنم رو مرتب کنم. - خب پسر جون اسمت چیه؟ و باز هم پسر خطاب شدنم! این جماعت واقعا کم داشتن و هر لحظه بیشتر از پیش‌تر سلامت روانی من رو مورد هدف گلوله‌ی حرف‌هاشون قرار می‌دادن. - من دخترم! صدام می‌لرزید، اما قاطع بود. مردک ابروهاش رو توی هم گره داد و دوباره صدای تو دماغیش رو برای خراشیدن گوش‌هام به کار برد. - پسره‌ی احمق گفتم اسمت چیه؟ پوفی سر دادم و زیر لب اسمم رو گفتم. - ساناز آز.. یک آن جریان برق سه فاز از صورتم عبور کرد. سوزش نیمه‌ی راست صورتم بر اثر سیلی‌ش اشک رو مهمون چشم‌هام کرد. ناباور خیره‌ش شدم. - پسره‌ی گستاخ من رو مسخره می‌کنی؟ خشمگین و عمیقاً ناراحت غریدم. - ولی اسم من واقعا ساناز آزا.. و دوباره همون حس سوزش اما این دفعه روی نیمه‌ی چپ صورتم. - اگه تو سانازی پس لابد اینجا هم زمینه! با صورتی در هم، لب‌هایی جمع شده و دهنی نیمه باز بهش چشم دوختم. انگار که کل ماده‌های تشکیل دهنده‌ی بدنم، تعجب مغزم رو لمس کردن. - مگه نیست؟! غضبناک دستش رو به سمت صورتم آورد. سریعاً جاخالی دادم ولی عوضی گردنم رو نیشگون گرفت. در هر صورت وحشی بودنش رو ثابت کرد؛ نیشگون به جای سیلی! - واقعا کم داری یا خودتو زدی به دیوانگی؟ داشتم بهش گوش می‌دادم ولی صداش رو نمی‌شنیدم، داشتم بهش نگاه می‌کردم ولی چهرش رو نمی‌دیدم. فکر کنم داشتم توی شوک غرق می‌شدم! صدای باز و بسته شدن محکمِ در، مثل ریسمان دور گلوم بسته شد و من رو از غرق شدن بیرون کشید. - قربان، قربانی دچار بیماری روانی ناشناخته‌ای هستن که اختلال وارونگی نام داره.
    3 امتیاز
  39. پارت پانزدهم مادر جون نم چشمش رو گرفت و گفت : _من پیر تر از اونیم که به خوام این داستان رو با جزئیات براتون تعریف کنم ، این کتاب هم قراره بعد از من به پدرتون واز پدرتون به تو برسه امیتیس ، پس از الان به بعد این کتاب دسته تو امانت هست ، با برادرت بخونیدش ، امیدوارم با خوندنش پدرتون رو درک کنید ! بعد هم با سختی از زیر کرسی بلند شد و لنگان به طرف اشپزخونه رفت ، صدای دلداری هایی که به مامان میداد رو میشنیدم ! کتاب رو برداشتم بین خودمون و بوژان گرفتمش ، بازش کردم ، صفحه اول نوشته شده بود : _زمانی که خورشید برای نخستین‌بار بر زمین تابید، شعله‌ای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتش‌های ابدی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شوند. تو مقدمه کتاب نوشته بود این کتاب نزد نوادگان الهه باد (بانو مه پَر ، استاد اخرین نگهبان) به امانت سپرده میشود. ایشان این داستان را از زبان خود بانوی فروغ ابدی (آذرمیرا) نقل کرده اند. با خوندن کلمه نوادگان الهه باد نگاهی بین من و بوژان رد و بدل شد و بوژان حرف من رو به زبون اورد: _الهه باد ، آمی مگه این کتاب میراث ما نیست؟! یعنی ما نوادگان الهه باد هستیم؟!
    3 امتیاز
  40. پارت چهاردهم نگاهی به مامان انداختم که ساکت و نگران به اون کتاب نگاه می کرد ، لبم و با زبون تر کردم و گفتم : _خب این کتاب چه ربطی به رفتن بابا داره؟؟ صدای ضعیف مامان به گوشم رسید : _همون طور که میدونید من و پدرتون عمو زاده هم هستیم ، این کتاب میراث خانوادگی ما هست و نسل به نسل صد ها ساله که بینمون میچرخه و به فرزند بزرگ خانواده به ارث میرسه ، از اونجایی که مادر جون فرزند بزرگ خانواده بوده دست مادرجون هست ، قرار بر اینه که داستان این کتاب رو تمام اعضای خانواده برای نسل بعد تعریف کنن حتی فرزندان کوچک تر ، طبق گفته های اجدادمون این داستان واقعیه ولی خب خیلی ها دنبالش رفتن و دست خالی برگشتن و از اون به بعد گفتن این داستان افسانه هست و فقط می خواد امید بخش ما باشه! کمی مکث کرد و محزون ادامه داد : _پدرتون هم جزو اون دسته بود که فکر می کرد ، این داستان واقعیه ، بعد به دنیا اومدن بوژان وقتی تاریکی تقریبا نیمی از سرزمین ها رو گرفت و قحطی زیاد شد ، پدرتون دیگه نتونست تحمل کنه و گفت باید فکر چاره ای باشه ، البته نه برای خودش بلکه برای همه ، پس با وجود تمام مخالفت های من یک روز وسایلش رو جمع کرد و به دنبال چیزی که فکر می کرد درسته رفت، چند ماه که گذشت خبری ازش نشد و طبق شنیده های ما هر روز تاریکی جاهای بیش تری رو می گرفت ، و ما هم نا امید تر می‌شدیم و تقریبا مطمئن شده بودیم پدرتون به دست گارد تاریکی افتاده ، از اون روز با خودم عهد کردم اصلا حرفی راجع به این داستان بهتون نزنم ، ترسیدم شما رو هم از دست بدم ! اشک هاش مانع از این شد که بتونه ادامه بده ، از جاش بلند شد و به آشپزخانه رفت . اشک تو چشم هام حلقه زد ، مگه این داستان چیه که پدر بخاطرش ما رو ترک کرده ! رو به مادرجون گفتم : _من می خوام این داستان رو بشنوم ، می خوام بدونم چی توش هست که ، به خاطرش پدر ما رو ترک کرده !
    3 امتیاز
  41. سلام خوشگله رمانتو خوندم تا یه جایی، سطح طنزشو خیلییی دوست داشتم، پر قدرت ادامه بده خیلی خوب مینویسی❤️ فقط یه جا توی رمانت فکر کنم پارت ۱۲، نوشته بودی لباس بنفش. تو پارت بعدش ولی نوشتن بودی فرم سبز این تضاد رو گفتم که درستش کنی
    2 امتیاز
  42. هانیههههههه حقوق هارو کی واریز میکنی؟ 🫣😁
    2 امتیاز
  43. #پارت سی و دو... سیگرون آخرین لقمه‌اش را قورت داد و گفت: - قبل از ورود به خانه سیرنا را دیدم می‌گفت تنها راه نجات تو آیوار است، می‌گفت باید نجاتش دهم تا مرا نجات دهد. گردا از سر تاسف سری تکان داد و گفت: - زنک دیوانه، اصلا معلوم نیست کجاها سیر می‌کند، آنقدر که در آن اتاقک نمورش مانده که عقل از سرش پریده، به او اهمیت نده واگرنه تو هم دیوانه می‌شوی. سیگرون: - ولی به نظرم او از آینده خبر دارد، یادت نیست درمورد مجروح شدن من در جنگ با فرانک‌ها گفته بود و چه شد. گردا: - خوب یادم است، دستت آسیب دید و چند روزی را بیهوش بودی ولی دلیل نمی‌شود که حرف‌هایش را باور کنی زیرا که بی احتیاطی خودت هم دخیل بود. سیگرون: - می‌خواهم به دیدن الیزابت رِیدِر بروم می‌آیی؟ گردا: - آنجا چرا؟ سیگرون: - او جزء معدود نفراتی ست که سواد دارد و می‌خواهد به دیگران آموزش دهد قرار بود امروز به دیدنش بروم که نشد حالا باید بروم. گردا: - عجب کار قشنگی، افراد دان‌لاو اگر سواد داشته باشند خیلی کارها می‌توانند انجام دهند. ..... سیگرون و گردا به خانه‌ی الیزابت رفتند، اليزابت گفت: - اگر شما به من کمک کنید می‌توانیم به بسیاری از کودکان و جوانان آموزش دهیم. سیگرون: - البته، چه کمکی از دستمان برمی‌آید؟ اليزابت: - شما می‌توانید جایی را برای شروع آموزش پیدا کنید و هر مهارتی که دارید را به آن‌ها بیاموزید. گردا: - من شمشیر زن ماهری هستم. الیزابت: - ربطی به سواد آموزی ندارد. گردا: - مزاح کردم، من شهرها و کشورهای اطراف را خوب می‌شناسم، می‌توانم به بقیه یاد بدهم، و همینطور اصول خرج سکه را خوب یاد گرفته‌ام. الیزابت: - فوق‌العاده است، من هم کارم حسابرسی و آموزش خواندن و نوشتن است، تو چطور سیگرون؟ سیگرون: - فعلا نمی‌خواهم وظیفه‌ای را به عهده بگیرم، کار واجبی دارم. الیزابت: - منظورت ثابت کردن هویتت است! سیگرون: - بله، نمی‌خواهم قول بدهم و بعد زیرش بزنم، باید منتظر بمانم تا شاه مجدد هویتم را بپذیرد. الیزابت: - بسیار خب، می‌توانیم از کیل لجر هم کمک بگیریم اون فرد باهوشی است. قرار شد فردا از کارگاهی که پدر فریدا تأسیس کرده بود دیدن کنند و اگر اجازه داد همان‌جا کلاس‌هایشان را دایر کنند، سیگرون دلش می‌خواست برای سرزمینش قدمی بردارد ولی از اینکه اخراج شود و آبرویش برود می‌ترسید، ترجیح می‌داد بعد از اعدام آیوار وظیفه‌های بزرگ را به عهده بگیرد. .....
    2 امتیاز
  44. پارت اول بارون توی تاریکی شب به تن و بدنم، داشت ناجوانمردانه سیلی می‌زد. کوله‌ی کوچیکم رو جوری توی بغلم سفت گرفته بودم که انگار بچه‌ی نداشته‌م بود، هرچند کم از اون هم نداشت. زندگی من، کلیه‌ی چپم داخل این کوله بود! قاچاقچیِ رئیس، که زنیکه‌ی پست فطرتی بیش نبود با اون لبخندی که دندون‌های زرد و جرم بسته‌ش رو به نمایش می‌ذاشت، داشت قدم به قدم به من نزدیک‌تر می‌شد. بخاطر چاقوی تیز توی دستش از وحشت همه‌ش به عقب گام برمی‌داشتم. و طولی نکشید که گوشه‌ی کشتی گیر افتادم! اگر من رو می‌کشت چی؟ اگه بجای قاچاق کردن مجموعه‌ی من، زیر مجموعه‌های من رو یعنی اعضای بدنم رو تکی به کشورای خارجی می‌فروخت چی؟ اصلا از همه‌ی اینا گذشته با چه خردی به این زن و اوباشش اعتماد کرده بودم؟ با آخرین قدمِ زنیکه و رسیدنش به چند سانتی من، پلک راستم از ترس و استرس شروع به بی قراری و پریدن کرد. آب دهنم رو قورت دادم و تا خواستم چیزی به زبون بیارم قاچاقچی به کوله‌م چنگ زد. و حینی که کوله رو به سمت خودش می‌کشید، چاقو رو توی پهلوم فرو کرد. حالا کیف پر پول من دست اون زنیکه بود و چاقوی تیز و برنده‌ی اون توی پهلوی چپم. از شدت درد چشم‌های خیسم رو روی هم فشردم و نالان با زانو روی زمین فرود اومدم. صدای پوزخند اون مادر دوست داشتنی به گوشم رسید. - خدافظ دختره‌ی احمق! بعد از بیان کردن این جمله با صدای گوش خراشش، شوکه چشم باز کردم. باز کردن چشمم مصادف شد با لگد خوردن و واژگونی‌م. با ضربه‌ش داخل آب پرتاب شده بودم و سعی داشتم شنا کنان تا بالای آب بیام ولی بی‌فایده بود! درد غیرقابل تحمل پهلوم مثل کلید تنم رو قفل کرده و جلوی کوچیک‌ترین حرکتم رو می‌گرفت. برای همین هر لحظه بیشتر از پیش‌تر توی قعر دریا فرو می‌رفتم. یک دستم دور گلوم بود و دست دیگه‌م روی پهلوم. دیگه هم توانایی نگه داشتن نفسم رو نداشتم، پس اجازه دادم لپ‌هام با آزادسازی دی‌اکسیدهای حبس شده، حباب‌آب بسازن. و قطره‌ اشک‌های نومیدانه‌م که با آب دریا آمیخته می‌شد! دلار چندصد هزار تومنی که قیمتش هم قدم بود من رو به اینجا رسونده بود یا طلای چند میلیون تومنی که قیمت هر گرمش همسنم بود؟ اشتباهم کجا بود؟ فروختن کلیه‌م؟ تصمیمم برای فرار؟ یا اعتمادم به اون قاچاقچی‌ها؟ البته الان فرقی هم نداشت چرا که من در هر حال رو به اتمام بودم. و چشم‌هام که بالاخره پس از ثبت آخرین لحظات زندگی رقت‌انگیز و فلاکت‌بارم به سوی مرگ بسته شدند.
    2 امتیاز
  45. نام رمان: زیر پوست عشق نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، درام، روانشناختی خلاصه رمان: زندگی آرام و ظاهراً کامل یک زن جوان در هاله‌ای از عشق و امنیت می‌گذرد. او در خانه‌ای زندگی می‌کند که هر گوشه‌اش بوی محبت و توجه می‌دهد؛ اما چیزی در این میان آرام و بی‌صدا فشار می‌آورد. قصه روایتگر روزهایی است که عشق، محافظت، ترس و شک به‌قدری درهم می‌آمیزند که مرز میان امنیت و اسارت رنگ می‌بازد این رمان چون که به روان شخصیت مرتبط هست بیشتر توصیف داره تا دیالوگ امیدوارم خوشتون بیاد
    2 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...