-
تعداد ارسال ها
10 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های مبینا کامرانی
-
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #𝑷𝒂𝒓𝒕_9🩷 𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁ #پارت_۹💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی ✍🏻 پشت چراغ قرمز که وایستادم صدای آهنگ رو کم کردم که جلب توجه نکنه. صدای ذوق زده ی دختری از ماشین بغلی بلند شد: - وای ندا نگاه کن ، چه بامزه است ماشینه! نیم نگاهی بهش انداختم که سریع متوجه شد و گفت: - ماشینت خیلی قشنگه ، رنگشم خاصه. لبخندی به چهره ی ذوق اش زدم و گفتم: - کلا رنگ صورتی خاصه..قابل نداره. با سبز شدن چراغ فرصتی برای شنیدن جواب دختر پیدا نکردم. گازش رو گرفتم تا بیشتر از این دیر نکنم. با زنگ رو مخ گوشیم که مانی دیشب گذاشته بود؛ ناچار زدم کنار. با دیدن شماره ی خونه جواب دادم: - جانم قشنگم؟ - سلام آبجی جونم کجایی؟ باز این شیطونک سفارش داره که زنگ زده. - تو راه باشگاه داداشی چی شده باز یاد من افتادی؟ مکثی کرد با لحن لوسی که رو مخم بود گفت: - می تونی تو مسیرت برام بستنی بگیری؟ از اونور صدای معترض مامان بلند شد: - صد دفعه گفتم به اون بچه زنگ نزن کار داره شکمو. بعدم مگه تو گلو درد نداری؟ صداش نزدیک تر شد انگار داشت کلنجار می رفت تا گوشی رو از مانی بگیره. مانی سریع گفت: - آبجی جونم یادت نره ها. بعد صدای مامان تو گوشم پیچید: - سلام دخترم به حرفش گوش ندیا تا صبح داشت سرفه می کرد. انگار نه انگار یه ساعت با دارو یه ذره خوب شده. - سلام مامان قشنگم شما حرص این وروجک نخور ، بچه است دیگه دلش می خواد.فعلا کاری با من نداری قربونت برم دیرم شده؟ - نه مامان جان برو به کارت برس. فقط کلید که داری؟ بی حواس سری تکون دادم. با دیدن ساعت گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر و راه افتادم. - آره مامان جان. جایی می خواید برید؟ مامان صداش از بین سر و صدای تلویزیون و جیغ و داد مانی می اومد: - آره مانی رو میذارم خونه داییت میرم مطب. امروز مراجعه کننده دارم. حینی که ماشین رو تو کوچه ی باشگاه پارک می کردم گفتم: - باشه خانوم تراپیست مراقب خودت باش. با تموم شدن مکالمه با زدن قفل فرمون، کیف باشگاهم رو از صندلی پشت برداشتم و پیاده شدم. طبق وسواسی که داشتم تا رسیدن به در باشگاه برای اطمینان دو سه بار دزدگیر رو زدم. -
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #پارت_۸💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی ✍🏻 - خیره سرم باشگاه دارم ؛ الانم کلی دریرم شده. فکر نکنم با این ترافیک ظهره پنج شنبه به موقع برسم. بچه ها فعلا. دستی تکون دادم که سلماز ماچی رو هوا برام فرستاد که با دست گرفتم و چسبوندم رو گونه ام. آران تک خنده ای کرد و گفت: - چقدر لوسید شما دخترا. با این حرفش اعتراض بچه ها بلند شد که بین همهمه ها سام شاکی گفت: - سلماز خانوم خوشم باشه جلوی چشم من بوس رد و بدل می کنی! سلماز ایشی کرد و دستش رپ به نشونه ی برو بابا تکون داد و گفت: - شوهرم شوهرای قدیم ، انقدر حسود نبودن. اگه می خواستم اینجا وایستم به بحثشون گوش بدم تا شبم ادامه می دادن. از زبون که کم نمیارن هیچ کدوم. - بای بَر و بَچ..خوش باشید. - بای هانی برو جای ما هم چند کیلو کم کن. سری برای سحر که به نسبت یه خورده تپل بود ؛ تکون دادم. به سمت اتاق رفتم و با برداشتن کیف دستیم و سوییچ ماشین به سمت سالن کافه رفتم که برخلاف یه ساعت پیش با میزهای پر از آدم رو به شدم. لبخندی از رضایت رو لبم نشست. چشمم به دخترک مو صورتی خورد که کناره جمعی از دختر بچه های که تو رده سنی پنج تا شش ساله ، نشسته بود و در راس میزم یه دختر بچه خوشگل که لباس پرنسسی صورتی برق برقی تنش و موهاش رو با تاج قشنگی شنیون کرده ایستاده بود و با هیجان با دوستاش صحبت می کرد. با سنگینی نگاهم سرش رو بلند کرد و لبخنده بامزه ای زد که متقابلا لبخندی تحویل صورت مهربونش دادم و از کافه زدم بیرون. دزدگیر فولکس صورتی رنگم رو زدم و پشت فرمون جا گرفتم.اولین کاری که کردم فلشم رو وصل کردم و آهنگ مورد علاقه ام رو پلی کردم. به خودم اومدم زندگی برام آسون نبود صد بارم خوردم زمین اما وقته باختن نبود از یه جا به بعد از مسیر لذت بردم اونیکه مهمه رسیدن به مقصد نبود این که دست کم می گیرن آرزوهاتو نترس اونا فکره تو رو ندارن منطقیه پس اولین پیروزی یعنی که پاشی بعد شکست من به آرزو هام قول رسیدن دادن به گوشِ همه یه روزی می رسه فریادم من فقط یک بار به دنیا میام می خوام که جوری زندگی کنم که خودم دوس دارم -
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 #پارت_۷💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی ✍🏻 اگه عذرخواهی نمی کرد اصلا قبول نمی کردم. خوشم نمیاد کسی با بچه ها دستوری رفتار کنه. چرا همه فکر می کنن چون پول میدن میان کافه با گارسون گرفته تا بقیه ، هر جور که دلشون می خواد رفتار کنن! تو جامعه ی ما جا افتاده متاسفانه هر کس گارسونه از روی ناچاریه یا نداره! اتفاقا بچه های ما هر کدوم تو بهترین جای شیراز خونه دارن به جزء سام و سلماز که شرایط زندگیشون خاصه.ولی همه با عشق کارشون رو انجام میدن. نگاهی به اپل واچم انداختم. یه ساعت دیگه باید باشگاه باشم. ماگ صورتی رنگم که با یه یونیکورن خوشگل تزئین شده رو از قفسه ماگ های رنگی برداشتم و از دستگاه اسپرسو ساز پرش کردم. طبق معمول دکمه ی مخزن خامه رو زدم و صورتک دختره خندون رو طرح زدم. - برای ما هم بریزی گناه نمیشه خواهر. نیم نگاهی به صورت عرق کرده ی سحر که مشغول گذاشتن کیک ها تو فر بود؛ انداختم و گفتم: - برای شما خوب نیست خوشگلم. با دستمال پیشونیش رو پاک کرد و در فر رو بست ، گفت: -چرا اون وقت مامانی؟ - چون تو همینطوری شبا نمی خوابی می خوای قهوه بخوری ما رو بیچاره کنی؟ من که آماده ی جواب بودم با سر به سلین که جوابش رو داد؛ اشاره کردم و گفتم: - بیا خواهرت حق مطلب رو ادا کرد.می خوای بیشتر از این بیدار بمونی، سلین مجبور بشه برات لالایی بخونه بخوابی؟ صدای خنده ی بچه ها بلند شد. کل کل سلین و سحر با پارازیت های سام شروع شد.بی توجه به کل کل کردن هاشون مشغول پر کردن ماگ ها شدم. سه تا اسپرسو مخصوص با دوتا هات چاکلت برای خواهرای عاشق شکلات. سینی و رو میز مربعی شکل گوگولیمون که به رنگ صورتی بود با رو میزی چارخونه ی سفید و صورتی ملیح، گذاشتم. - بفرمایید بخورید بگید دستت بشکنه مرسانا. سام چشمام رو کج کرد و گفت: - باشه بابا فهمیدیم باید تشکر کنیم.ممنون بانو بابت زحمات بی پایان شما. دستمال آشپزخونه رو به سمتش پرت کردم که تو هوا گرفت و ابرویی بالا انداخت.با غرور انگار که کاپ طلا تو مسابقه گرفته گفت: - حال کردی رو هوا زدم ؟ کجا میری ؛ بودی حالا؟- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #پارت_۶💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 - هیس زشته می شنوه. عقب گرد کردم به سمت سالن کافه که آران هم همراهم شد. با دیدن وسایلش که از رو میزه جلوی صندوق به میزه انتهایی سالن انتقال داده بودفهمیدم میزه رزوی رو پیدا کرده خداروشکر. با دستش به آران اشاره کرد و گفت: - آقا پسر من تزیین رو میز رو دوست ندارم. من تم خاکستری صورتی می خواستم. آران با تعجب گفت: - خانوم محترم انتخابی نیست. شما میزو برای تولد رزرو کردید. ما هم تو پکیج تولدمون که مخصوص متولدین فروردین و اردیبهشته بادکنک آرایی با شمع و گلبرگ داریم.حالا رنگش شانسی برای شما شده سرخابی. برخلاف چند دقیقه پیش دستش رو میز کوبید و عصبی گفت: - من نمی دونم شانسی بوده یا چی! همین الان این مسخره ها رو از رو میز جمع کنید خودم وسیله آوردم تزیین می کنم.فقط حواسم هست آخره سر از مبلغ کل یه چیزی کم کنم. - زیادی داری دور بر می داری دختر خانوم.یه میز رزرو کردی خونه ی بابات نیست که ارد ناشتا میدی؟ اخطار آمیز گفتم: - آران! عصبی سری تکون داد و رفت.خیلی ریلکس رو صندلی نشستم و گفتم: - عزیزم می تونی بری صندوق شماره کارت بدی بیعانه ای هم که دادی بچه ها بزنن به کارتت. من اصلا از تنش خوشم نمیاد.دلیلی هم نمی بینم که حق رو بدم به شما به هر حال بخاطر اینکه معطل شدید عذر می خوام. با چشمایی که چیزی نمونده بود بباره گفت: - ببخشید من منظوری نداشتم یه لحظه عصبی شدم.الان مهمونام تو راهن کجا می تونم با این وقت کم و ترافیک جا پیدا کنم؟ راستش تولده خودم نیست می خوام برادرزاده ام رو سوپرایز کنم. می خواستم همه چیز اونطوری باشه که اون دوست داره. سری تکون دادم و سلماز رو صدا زدم. - جانم؟ اشاره ای به میز کردم و گفتم: - سلماز جان بی زحمت کار خانوم رو راه بنداز.- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
کافه یاس قشنگ ازون رماناست که آدم موقع خوندنش، بیاینکه خودش بفهمه، یه لبخند ریز میاد رو صورتش:) مرسانا واقعا بلده چطور با وجود مشکلات، رنگ صورتی زندگیشو حفظ کنه🎀✨️🩷
-
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 #پارت_۵💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 تا منو دید از رو صندلی بلند شد و با چهره ی استرسی گفت: - همکاراتون نمیان؟ لبخنده ملیحی تحویلش دادم و دستی به کت صورتی کم رنگم که حسابی چروک شده بود ، کشیدم و گفتم: - نگران نباشید من خودم هستم. خب میز شماره ی چند رو رزرو کرده بودید؟ لباش رو به نشونه فکر کردن جمع کرد و گفت: - اوم فک کنم میز دویست و بیست و چهار بود! نزدیک بود پقی بزنم زیر خنده ولی جلوی خنده ی بی موقعم رو گرفتم تا بی ادبی نکرد باشم. - عزیزم اینجا اونقدر بزرگ نیست که دویست تا میز جا بشه.پیام هاتون رو چک کنید حتما برای شماره ای که تماس گرفتید؛ بچه ها براتون شماره میز و روز و ساعت و هزینه ی پرداختی رو فرستادن. بشکنی تو هوا زد و مشغول جست و جو تو خروار پیام هاش شد و گفت: - ایول چرا به فکر خودم نرسید! سری به تاسف تکون دادم. به سمت آشپزخونه رفتم تا سرکی بکشم تا یه وقت گند نزده باشن چون سکوت اشون مساویه با خراب کاری فاجعه آمیزشون! برای اولین بار با صحنه ی جالبی رو به رو شدم.هر کدوم مشغول کار خودشون بودن.آران با دیدن من با نگرانی که ته چشماش بی داد می کرد گفت: - شما برو تو اتاقت نگران نباش آبجی من کاره مشتری رو راه می ندازم. دست به سینه شدم و با چشمای ریز شده به فضای حاکم که کمی مشکوک بود خیره شدم و گفتم: - نمی خواد من خودم هستم.فقط کیک رو ازش بگیر بذار یخچال.اون تابلوی closed رو از پشت در بردار. امروز کلی رزروی برای تولد داریم.هوف از دست شما. سلماز حین باز کردن دره فر گفت: - بابا حرص نخور این ساعت امروز اصلا رزرو نداشتیم این دختره هم مطمئنم زود اومده.از چهره اش معلومه از این وسواسی هاست.- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #پارت_۴💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 نگاه همه کشیده شده به سمت در اتاق که یه دختره ریزه میزه وایستاده بود. اولین نفر سلماز واکنش نشون داد. - بفرمایید عزیزم کاری دارید؟ دختر سرش رو به زیر انداخت و من من کنان گفت: - اوم ببخشید بی اجازه اومدم داخل راستش من هر چقدر منتظر شدم خبری ازتون نشد؛ هیچ کسم نبود پشت صندوق..درم باز بود! با حرف دختر نگاه تیزم به سمت بچه ها برگشت که هر کدوم خودشون رو زدن به اون راه. سام برای جلوگیری از هر بحثی سریع گفت: - مشکلی نیست خانوم کارتون چیه؟ما که زده بودیم تا یه ساعت کافه تعطیله. با ناز دستی به موهای فرش که رنگ مورد علاقه ی من بود کشید و گفت: - من دیروز باهاتون هماهنگ کرده بودم برای امروز! می خواستم تولدم رو اینجا جشن بگیرم. الانم اومدم کیک رو تحویل بدم. یه ذره دیگه مهمون هام می رسن. صدام رو صاف کردم و گفتم: - حق با شماست. بابت کوتاهی تیم از شما عذرخواهی می کنم شما بفرمایید الان بچه ها میان خدمتتون. با رفتن دختر نگاهم رو تک تکشون چرخید که با سری زیر افتاده که نه با نگاهی قاطع و پرو بهم خیره شده بودن. - فعلا برید سرکارتون ولی بعدا بابت این بی نظمی حرف دارم. آران و سلین کجان؟ سحر شونه ای بالا انداخت و گفت: - چه می دونم،حتما طبق معمول تو هپروت سیر می کنن. با تموم شدن حرفش نگاه همون قفل هم شد و با داد گفتیم: - وای شیرینی ها؟ بچه ها به سمت آشپزخونه کافه سرازیر شدن.انقدر سابقه ی آران تو خوردن شیرینی ها خراب بود که نمی شد یه لحظه هم با فره پر از کیک و شیرینی تنهاش گذاشت.با برداشتن کلیده اتاق درو قفل کردم و به سمت محوطه رفتم که دختره بیچاره منتظر دیدم.- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #𝑷𝒂𝒓𝒕_3🩷 𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁ #پارت_۳💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 سحر دستش رو بالا گرفت و گفت: - خانوم اجازه؟ سلین و گذاشتیم پشت صندوق حواسش هست. فعلا هم گفتیم از پذیرفتن مشتری جدید معذوریم. پشت بنده حرفش لبخنده دندون نمایی زد که با نگاه کفری من لب هاش به حالت اولیه اش برگشت.قدم هام رژه وار تو سکوت اتاق خط انداخت.دست به کمر با ژست مدیر منشانه ای گفتم: - بخاطر یه تولده دو دقیقه ای از کی کافه رو تعطیل کردید؟ سام دستی پس کله اش که خالی از مو بود و از چند فرسخی داد می زد تو مرخصی سربازیه،کشید و گفت: - به جان سلماز نباشه به جان تو خیلی نیست.شاید نیم ساعت، البته با احتساب تایمی که تو اتاق تو بودیم و همچنان هستیم چهل دقیقه که خب خیلی به نظر نمیاد.هوم؟ نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم به قول آران، مثلث باشم. - آب می خوری بیارم آبجی؟ انگشتم تو هوا رفت که با چشم غره ی بچه ها که سرش به زیر افتاد پشیمون شدم و دستم رو بند روسری ساتنم کردم.نفسم رو فوت کردم و گفتم: - خیل خب دست همه اتون دردنکنه. حالا برید سر کارتون بقیه تولد بازی باشه برای فردا که خونه ی ما دعوتید. سلماز با چاقو از راه رسید و گفت: - خب بریم که داشته باشیم رقص چاقو. کی داوطلب... با دیدن اخمای من حرف تو دهنش ماسید و گفت: - خب مثل اینکه برنامه عوض شد. بریم سرکارمون تا صدای رئیس در نیومده. خلاصه خدا سایه ات رو بالا سر ما حفظ کنه تا بیشتر از قبل برامون رئیس بازی در بیاری دخترک صورتیمون. حرفش باعث شد همه پقی بزنن زیر خنده.لبخنده ریزی هم رو لب های من نقش بست ولی این خنده با تقه ای که به در خورد زیاد دووم نیاورد.- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 #𝑷𝒂𝒓𝒕_2🩷 𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁ #پارت_۲💖 کافه یاس🌸 به قلم: مبینا کامرانی✍🏻 لبخنده ملیحی رو لب های رژ خورده ی کرم رنگم نشست.شاید تعجب کنید که چرا رژ لبم صورتی نیست! خب باید بگم که من آرایش های ملیح که خلاصه می شد تو بالم لب یا رژ کرمی و ریمل و کرم دور چشم و ژل ابرو رو به هر چی ترجیح میدم. به نظرم سادگی شیک تره. - ممنون بچه ها قشنگ یه هفته ام رو ساختید با این سوپرایزه یهویی که یه هفته پیشواز رفتید برای جشن تولدم. سلماز که کیک دستش بود به سمتم اومد و گفت: - به جای این حرفا شمع هات رو فوت کن که آب شد. نگاه متعجبم بین بچه ها که منتظر بودن و کیکی که جز فشفشه های خاموش چیزی روش نبود ، انداختم و گفتم: - معذرت می خوام که می پرسم احیانا که توقع ندارید شمع های خیالی رو فوت کنم؟ با این حرفم جمع چهار نفره اشون به سمت کیک هجوم آوردن و سام ضربه ی نسبتا محکمی نثاره کله ی بیچاره ی آران کرد و گفت: - احمق جان صد دفعه بهت گفتم اون شمع ها رو تو دستت نگه ندار ، بذار رو کیک.حالا قراره همه جا کودک درونت رو نشون بدی! آران دستش رو سرش گذاشت و با ناراحتی نگاهش رو از سام گرفتبعد با لبخنده مهربونی که سعی می کرد طبیعی باشه رو به من گفت: - تولدت مبارک مرسانا جان بهترین ها سهم قلب مهربونت. با تموم شدن حرفش بدون اینکه منتظره جواب من باشه ببخشیدی گفت و از جمع فاصله گرفت که اعتراض همه بلند شد: - سام تو آدم نمی شی خب وقتی می دونی بدش میاد باهاش اینطوری رفتار نکن.همیشه باید گند بزنی به شادی مون. سلماز هم کیک رو تو دستش تاب داد که موهای فرش از زیر دستمال سر صورتی رنگش که جزء لباس فرم کافه بود ؛ خودنمایی کرد و گفت: - اصلا نخواستیم فوت کنی.کیک آب شد برید کنار برم چاقو بیارم لااقل برش بزنه که دلم رفت براش. سحر که کنارم ایستاده بود؛ دستش رو دور گردنم آویزون کرد و تیکه انداخت: - برای کیک یا مرسانا؟ اخمی کردم و دستش پس زدم و گفتم: - بی تربیت!پاشید برید که کافه رو بهم ریختید یه تنه.الان کافه رو هواست،اصلا محض رضای خدا کسی حواسش هست؟!- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی برای مبینا کامرانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 "به نام او که همیشه مهربان است" #𝑷𝒂𝒓𝒕_1🩷 𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁ #پارت_۱💖 کافه یاس🌸 به قلم:مبینا کامرانی✍🏻 روان نویس صورتی رنگم رو تو دستم تاب دادم و خیره به رفت و آمده آدم هایی شدم که هر کدوم برای خودشون داستانی داشتن. بعضی ها برای جشن و سوپرایز وارد کافه می شدن بعضی ها هم برای اتمام یه رابطه و یه سری هم تنهایی برای گذروندن اوقات فراغتشون و خوندن کتاب تو قسمت کتابخانه ی کافه. یه سری ها هم مرفه بی درد برای عکس گرفتن تو کافه ای که همه تعریفش رو می کردن ، با گذاشتن عکاسای رنگا رنگ تو پیج شون از کافه های مختلف و لاکچری شهر یه جوری بی درد بودنشون رو فریاد می زدن ولی به نظرم این جور آدما پر درد تر از اونایی هستن که شاید سالی یه بار می یان کافه، بگذریم.. یه سری ها هم تنها بودن ولی خندون تر از میزهایی بودن که پر بود از آدم هایی که دور هم جمع شدن. یه سری ها هم ته کافه که تاریک تره مشغول بازی مافیان و سر و صداشون سکوت کافه رو می شکست و شاید بخاطر همین اعتراض ها برای شکستن سکوت کافه بود که تصمیم گرفتم با یه شیشه ی سر تا سر ضده صدا، قسمت تاریک و روشن کافه رو از هم جدا کنم. با تقه ای که به در خورد تکه ام رو از صندلی چرم صورتی کم رنگم گرفتم. با صدای بشاشی که از پیاده روی صبح تو کوچه پس کوچه های شیراز و استشمام بوی گل های بهارنارنج سرچشمه می گرفت گفتم: - جانم؟ کمی طول کشید تا در باز شد ولی کسی پشت در نبود! با تعلل از جام بلند شدم و با پاشنه های هفت سانتیم که حس قدرت رو به وجودم تزریق می کرد؛ تق تق به سمت دره اتاق قدم برداشتم. متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده، همه چیز تو یه آن رخ داد. مایع چسبناک سفید رنگ کل صورتم رو در بر گرفت و از بین سفیدی های حاکی در فضای اتاق می تونستم لب های خندون دوستام و کیک صورتی رنگ و فشفشه های رنگی روش رو ببینم. - سوپرایز هانی، تولدت هپی مپی باشه دختر صورتی من.- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
-
عشقم خوش اومدی. لطف کن واسه رمان کافه یاس خلاصه بنویس بفرست برام تا جایگذاری کنم نازنین
-
مبینا کامرانی شروع به دنبال کردن رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
رمان کافه یاس | مبینا کامرانی کاربر انجمن نودهشتیا
مبینا کامرانی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: کافه یاس نویسنده: مبینا کامرانی (آسوآدینه) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: مرسانا دختر صورتیمون مدیر یه کافه صورتیه که از مردها متنفرِ و عشق براش معنی نداره. تا اینکه یه مشتری مرموز با برگزاری یه کنفرانسکاری توی کافه اون، اولین جرقه بینشون زده میشه اما در این بین، پسر کافهچی که از قضا همکلاسی و شریک مرسانا خانوم قصهمون هست، از مرسانا خواستگاری میکنه. حالا باید دید کی نفرت رو از قلب مرسانا پاک میکنه؟ پسر کافهچی مون یا مشتری مرموز کافه یاس؟ مقدمــــه: دنیای زندگی من به ظاهر صورتیست ولی قلبم؟ نه قلبم را اگر بخواهم توصیف کنم استیکر قلب مشکی و سفید برازنده تر است. مشکی به نشانه ی دردها و غم هایی که مرا عزادار کرده اند. ولی سفید نه به معنای پاکی و صلح به نشانه ی یخ زدگی قلبم در برابر این حجم از ناعدالتی در دنیای صورتی رنگم! پس فقط ظاهر زندگی ام رنگین است ولی از درون همچون خانه ای قدمی و داغون ویرانم. ولی یک چیز را خوب یاد گرفتم ؛ آن هم قوی بودن در هر شرایطی ست. من اینجا میان آشیانه ی صورتی رنگم که پر از گل های یاس خوشبو ست محکم ایستاده ام و زندگی را جور دیگری قلم می زنم ؛ درست برخلاف جهت آب! پایان خوش🩷- 10 پاسخ
-
- 4
-
-