رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

مبینا کامرانی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره مبینا کامرانی

  • تاریخ تولد 04/08/2002

آخرین بازدید کنندگان نمایه

47 بازدید کننده نمایه

دستاورد های مبینا کامرانی

Newbie

Newbie (1/14)

  • First Post
  • Reacting Well
  • Conversation Starter نادر

نشان‌های اخیر

5

اعتبار در سایت

  1. 🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 "به نام او که همیشه مهربان است" #𝑷𝒂𝒓𝒕_1🩷 𝒚𝒂𝒔 𝒄𝒂𝒇𝒆❁ #پارت_۱💖 کافه یاس🌸 به قلم:مبینا کامرانی✍🏻 روان نویس صورتی رنگم رو تو دستم تاب دادم و خیره به رفت و آمده آدم هایی شدم که هر کدوم برای خودشون داستانی داشتن. بعضی ها برای جشن و سوپرایز وارد کافه می شدن بعضی ها هم برای اتمام یه رابطه و یه سری هم تنهایی برای گذروندن اوقات فراغتشون و خوندن کتاب تو قسمت کتابخانه ی کافه. یه سری ها هم مرفه بی درد برای عکس گرفتن تو کافه ای که همه تعریفش رو می کردن ، با گذاشتن عکاسای رنگا رنگ تو پیج شون از کافه های مختلف و لاکچری شهر یه جوری بی درد بودنشون رو فریاد می زدن ولی به نظرم این جور آدما پر درد تر از اونایی هستن که شاید سالی یه بار می یان کافه، بگذریم.. یه سری ها هم تنها بودن ولی خندون تر از میزهایی بودن که پر بود از آدم هایی که دور هم جمع شدن. یه سری ها هم ته کافه که تاریک تره مشغول بازی مافیان و سر و صداشون سکوت کافه رو می شکست و شاید بخاطر همین اعتراض ها برای شکستن‌ سکوت کافه بود که تصمیم گرفتم با یه شیشه ی سر تا سر ضده صدا، قسمت تاریک و روشن کافه رو از هم جدا کنم. با تقه ای که به در خورد تکه ام رو از صندلی چرم صورتی کم رنگم گرفتم. با صدای بشاشی که از پیاده روی صبح تو کوچه پس کوچه های شیراز و استشمام بوی گل های بهارنارنج سرچشمه می گرفت گفتم: - جانم؟ کمی طول کشید تا در باز شد ولی کسی پشت در نبود! با تعلل از جام بلند شدم و با پاشنه های هفت سانتیم که حس قدرت رو به وجودم تزریق می کرد؛ تق تق به سمت دره اتاق قدم برداشتم. متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده، همه چیز تو یه آن رخ داد. مایع چسبناک سفید رنگ کل صورتم رو در بر گرفت و از بین سفیدی های حاکی در فضای اتاق می تونستم لب های خندون دوستام و کیک صورتی رنگ و فشفشه های رنگی روش رو ببینم. - سوپرایز هانی، تولدت هپی مپی باشه دختر صورتی من.
  2. عشقم خوش اومدی. لطف کن واسه رمان کافه یاس خلاصه بنویس بفرست برام تا جایگذاری کنم نازنین

  3. نام رمان: کافه یاس نویسنده: مبینا کامرانی (آسوآدینه) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: مرسانا دختر صورتی‌مون مدیر یه کافه صورتیه که از مردها متنفرِ و عشق براش معنی نداره. تا اینکه یه مشتری مرموز با برگزاری یه کنفرانس‌کاری توی کافه اون، اولین جرقه بین‌شون زده میشه اما در این بین، پسر کافه‌چی که از قضا همکلاسی و شریک مرسانا خانوم قصه‌مون هست، از مرسانا خواستگاری می‌کنه. حالا باید دید کی نفرت رو از قلب مرسانا پاک می‌کنه؟ پسر کافه‌چی مون یا مشتری مرموز کافه یاس؟ مقدمــــه: دنیای زندگی من به ظاهر صورتیست ولی قلبم؟ نه قلبم را اگر بخواهم توصیف کنم استیکر قلب مشکی و سفید برازنده تر است. مشکی به نشانه ی دردها و غم هایی که مرا عزادار کرده اند. ولی سفید نه به معنای پاکی و صلح به نشانه ی یخ زدگی قلبم در برابر این حجم از ناعدالتی در دنیای صورتی رنگم! پس فقط ظاهر زندگی ام رنگین است ولی از درون همچون خانه ای قدمی و داغون ویرانم. ولی یک چیز را خوب یاد گرفتم ؛ آن هم قوی بودن در هر شرایطی ست. من اینجا میان آشیانه ی صورتی رنگم که پر از گل های یاس خوشبو ست محکم ایستاده ام و زندگی را جور دیگری قلم می زنم ؛ درست برخلاف جهت آب! پایان خوش🩷
×
×
  • اضافه کردن...