-
تعداد ارسال ها
105 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط دنیای کوچک من
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
متفکر نگاهم کرد و گفت: یعنی در حالی که فاز یک عاشق شکست خورده و افسرده رو برداشتم به راحتی میتونم به بهونه ی عوض کردن حال و هوام هر جایی دلم خواست برم درسته؟ با لبخند نگاهش کردم و گفتم: زدی وسط خال. حالا پاشو بریم پی کار و زندگیمون تا این ها بهمون مشکوک نشدند. اونم مثل من از جاش بلند شد و گفت: حق با تو هست . به نظر من هم بهتره دیگه بریم تا همه چیز یه روند کاملا عادی رو طی کنه. فعلا بیا منو با یکی از برکات نقشه اشون برسون تا دفعه ی بعد یه فکری به حال بقیه ی نقشه می کنیم. منم با لبخند همراهیش کردم . سعی کردم مثل یه آقای با شخصیت رفتار کنم و در ماشین رو براش باز کردم که گفت: اُ اُ چه جنتلمن. سوار ماشین شدیم و با خنده بهش گفتم: من نمیدونم این کلمات عجق وجق چیه مد شده که حتی شیوه ی گفتنشون هم سخته؟ مگه کلمات آقا و با شخصیت چه مشکلی داره که جایگزینش کردن؟ با لبخند نگاهم کرد و گفت: باشه تسلیم هرچی شما بگی. فقط حرص نخور نفست گرفت مرد حسابی. یه چیزیت بشه جواب خانواده ات رو نمیتونم بدم.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
_ فعلا بیا قضیه رو طوری پیش ببریم که فکر کنند طبق نقشه ی اون هاست تا به یه نقشه ی درست و حسابی برسیم. با تردید نگاهش کردم و گفتم: پس صدف چی؟ اونو چطور بپیچونیم؟ مرموز نگاهم کرد و گفت: کی گفته قراره بپیچونیمش؟ گیج نگاهش کردم و گفتم: یعنی چی؟ پس قراره چیکار کنیم؟ با لبخند نگاهم کرد و گفت: صداقت عزیز من . ما باهاش روراست برخورد میکنیم جوری که حس کنه گول معصومیت ظاهرش رو خوردیم و تو باغ نیستیم. در حالی که ما.. صحبتش که به اینجا رسید با هیجان و همزمان با هم گفتیم: خودمون صاحب باغیم. و بعد هر دو به این دیوونه بازی هامون خندیدیم. بعد از تموم شدن خنده امون جدی نگاهش کردم و گفتم: حالا به یاسر و صدف چی بگیم؟ اونم با جدیت نگاهم کرد و گفت: برو به صدف بگو : هنوز نتونستی به من قضیه رو بگی چون از طرف یاسر خیلی تو فشار بودی . به اون یاسر خانتون هم بگو : همه چیز داره خوب پیش میره و کم کم داری مخ منو میزنی. این جوری یکم زمان می خریم . تو این مدت هم تو میتونی از منافع این نقشه استفاده کنی هم من میتونم فکر کنم و یه راه حل مناسب پیدا کنم که ما رو برنده ی بازی اونا بکنه. هه..- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
وقتی واکنش فرهاد رو دیدم پوزخندی زدم و گفتم: دیدی ارزشش رو داشت فرهاد خان؟ الکی فقط دو ساعت ونگ ونگ کردی و مغز من بدبخت رو سوراخ کردی که چی؟ آی دوستام وای دوستام! حالا ببین کجا وایستادی! اون دوستای قراضه ات صد سال دیگه هم حتی نمیتونند از این طرفا رد بشن چه برسه به این که شاگردش باشن. پس یه لطفی در حق خودت بکن و مثل بچه ی آدم بشین سر درس و مشقت تا بتونی خودت رو بالا بکشی و در آینده یکی مثل من نشی. به محض تموم شدن حرف هام فرهاد سکوتش رو شکست و گفت: حق با تو هست بابا. معذرت میخوام به خاطر جنجالی که قبلا به پا کردم . قسم میخورم از این به بعد صدم رو بگذارم برای این کار و ناامیدت نکنم. برای اولین بار تو عمرم جدیت و اراده از چشماش می بارید پس لبخندی زدم و گفتم: خوبه که جنم داری پسرم. من هر چی دارم رو برای موفقیتت فدا میکنم. امیدوارم که به قولت عمل کنی و در آینده سربلندم کنی.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
مادر من! مادر ساده ی من ! هیچ میدونی دوست هایی که داره براشون اشک تمساح می ریزه چجوری اند؟ اگه فقط ۲ روز دیگه تو اون مدرسه ی کوفتی بمونه بلایی به سرش در میارند که به جای مدرسه ی جدید باید ببریمش کمپ ترک اعتیاد! تا این رو شنید محکم زد تو صورتش و گفت : خدا مرگم بده.این چیزا چیه میگی راجع به بچه ات ؟ با مهر نگاهش کردم و گفتم: خدانکنه مادر قشنگم! خب حقیقت رو باید گفت دیگه! تو خودت رو نگران نکن خودم این بچه رو درستش می کنم. بعد هم با جدیت نگاهی به پسرم انداختم و گفتم: چرا ماتت برده؟ پاشو برو آماده شو!- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: چیه این عشق لامصب که هم کور می کنه هم کر. ببین آبجی یابد خریت زیاد داشته تو زندگیش اما به نظرم بزرگ ترین خریتش از دست دادن شما و این عشق پاک و قشنگتون بود. راستش من خودم از عشق و عاشقی چنان زخمی خوردم که قبل از اینکه وارد خانوادتون بشم و صدف خانوم و شما رو ببینم فکر میکردم همه ی زن ها فقط ادعای عاشقی دارند و قصد اصلیشون کلاه برداری هست. اما.. با لبخند نگاهم کرد و حرفم رو قطع کرد : اما صدف بانو رو دیدی و معجزه ی عشق رو بهت نشون داد نه؟ بیخیال . هر دومون خوب می دونیم اسم منو اینجا به عنوان پوشش اون شخص اصلی آوردی وگرنه منظورت فقط و فقط صدف خانوم بود نه من.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دنیای کوچک من | نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا
دنیای کوچک من پاسخی برای دنیای کوچک من ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
گاهی وقت ها زندگی انقدر تلخ و پیچیده میشه که حس میکنم تمام شقایق های دنیا پژمرده شدند و دیگه نمیشه این حرف سهراب سپهری رو امید بخش دونست که گفت:"تا شقایق هست،زندگی باید کرد". -
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با جدیت نگاهش کردم و بعد از اینکه با نگاهم بهش اطمینان دادم سر قولم باقی می مونم و دلگرمش کردم ؛ طبق نقشه کار هایی بهش گفتم رو انجام داد و بعد خونه امون رو ترک کرد. بلافاصله یاسر از پشت یکی از درخت های حیاط بیرون اومد و گفت: می بینم که نقشه ی بی نقصتون با نقص فنی مواجه شده و آثارش سیلی شد و به صورتت خورد. تا تو باشی دیگه ادعای زرنگی نکنی برای من. با حرص نگاهش کردم و گفتم: نقص فنی نبود فقط یه اشکال کوچیک بود که حل شد. در ضمن من و تو هدفمون یکیه پس اگه من ببازم جفتمون باختیم. حالا هم زود تند سریع سوییچ ماشینت رو بده که تا دیر نشده و الماس خانومتون قهر نکرده برم دنبالش. با خنده سوییچ رو برام پرتاب کرد و لباس و گوشیم هم که از قبل عوض کرده بودم ؛ رفتم بیرون و سوار ماشین شدم با بالاترین سرعت به سمت الماس خانوم راه افتادم.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
صدف با همون محبت همیشگیش نگاهم کرد و گفت: درسته خیلی با الماس جور نیستم از خود تو هم بدم نمیاد اما از این نقشه ی کثیفتون بیزارم. من به عنوان یک زن نمیتونم بنشینم و تحمل کنم که یکی همون بلایی که سر من آورده سر یک زن دیگه بیاره. در نتیجه اگه قرار باشه ادامه بدی نه تنها منتظرت نمی مونم بلکه شخصا میرم و به الماس قضیه رو میگم و هر کاری میکنم تا نقشه اتون به هم بخوره.من میتونم با فقر مالی کنار بیام اما با فقر شرافت و مردونگی نه. حالا تو هم تصمیمت رو بگیر یا من رو انتخاب کن و راه درست رو برو یا با طناب پوسیده ی اون دو نفر بیوفته تو چاه. پریشون نگاهش کردم و گفتم : من تو رو انتخاب میکنم اما یه نقشه دارم که اون دوتا نامرد هم به سزای کارشون برسونم. فقط یکم بهم فرصت بده. اول باید یکم طبق نقشه ی اونا پیش بریم بعد که گولشون زدیم نقشه امون رو عملی کنیم. حالا هستی یا نه؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت : تا تهش باهاتم. لبخندی زدم و گفتم: یه دونه بزن تو صورتم و تقریبا بلند بگو : ازت انتظار نداشتم. بعد هم مثلا عصبانی این جا رو ترک کن . از این به بعد هم برام قیافه بگیر باشه؟ با تردید نگاهم کرد و گفت: باشه ولی قول بده قبل از این که احساسات الماس درگیر بشه قضیه رو بهش بگی وگرنه خودم میگم. با جدیت بهش نگاه کردم گفتم: قول شرف میدم.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم: مطمئن باش پشیمونت نمیکنم . ببین همون طور که در جریانی یاسر و دریا یه نقشه هایی برای الماس کشیدند من هم یه مهره برای پیشبرد نقشه اشون در نظر گرفتند. من اولش نمیخواستم قبول کنم اما دو تا دلیل داشتم: اولا: من یه پسر دارم و با پولش می تونستم آینده ی اونو تأمین کنم. دوما: من بر عکس تو خیلی کینه جو هستم و فبل از دیدن تو فکر می کردم همه ی زن ها خیانت کار و بی وفا هستند و همه ی عشق و محبتشون الکیه. بنابر این اینو یه جور انتقام هم در نظر گرفتم. با جدیت نگاهم کرد و گفت: این حرف ها به من ربطی نداره. من فقط میخوام یه چیزی رو بدونم. این که من کجای نقشه ات بودم؟ واقعا همه ی رفتار هات دروغ بود و من فقط یه بازیچه و بخشی از نقشه ات بودم؟ من هم مثل خودش با جدیت گفتم : تو هیچ کجای این نقشه نبودی و نیستی. اصلا قرار نبود پای تو به این ماجرا باز بشه اما یه سری چیز ها دست خود آدم نیست. یهو به خودم دیدم تو باعث شدی بفهمم همه ی زن ها مثل هم نیستند. زن های خوب و نجیب هنوز هم وجود دارند. یهو به خودم اومدم و دیدم تو بخشی از زندگیم شدی و خواه ناخواه دارم بهت فکر میکنم ودوست دارم ببینمت و باهات حرف بزنم . حالا که تموم ظاهر و باطن زندگی منو میدونی میتونی منتظرم بمونی تا اوضاعم بهتر بشه و بتونم دست تو بچه هامون رو بگیرم و بریم یه گوشه برای خودمون زندگی کنیم؟- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با همون خونسردی نگاهش کردم و با جدیت گفتم: اومدی و نسازی بانو جان. اولا: صدات رو تو این خونه بالا نبری. دوما: خوب بشین گوش کن چی میگم بعد قضاوت کن. اصلا اگه تهش قانع نشدی یه کشیده بزن تو صورتم که تا عمر دارم یادم بمونه. با تردید نگاهم کرد و در حالی که سعی می کرد کنجکاویش رو مخفی کنه گفت: باشه به حرفات گوش میدم اونم نه به خاطر تو به خاطر خودم که دلم نمیخواد باور کنم برای بار دوم یکی که ادعا میکرده مرده خر فرضم کرده و با احساساتم بازی کرده.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با لبخند نگاهش کردم و گفتم : به کلبه ی درویشی ما خوش آمدید بانو. این جا رو با قدومتون منور کردید. هه.. با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: الان وقت مسخره بازی نیست. اگر هم می بینی این همه راه رو کوبیدم اومدم اینجا فقط برای یه جوابه. بهم بگو مزخرفاتی که دریا و یاسر میگن درسته؟ خونسرد نگاهش کردم و گفت: هم آره هم نه. با ناباوری نگاهم کرد و گفت: تو چطوری میتونی تا این حد بی شعور باشی که حتی در چنین موضوعی انقدر خونسرد حرف بزنی و جواب مبهم بدی؟ زندگی آدما برات شوخیه؟ بعد هم با فریاد گفت: جواب منو بده!- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
باشه تو این بچه و بقیه رو یه جوری سرگرم کن خودم حلش می کنم. با تردید نگاهم کرد و گفت : خیلی عصبیه ها مطمئنی می تونی از پسش بر بیای؟ با جدیت نگاهش کردم و گفتم: وقتی کار رو دادی دست داداشت شک نکن که درست پیش میره. فراموش نکن که من خودم صاحب باغم نه اون دیوونه ای که تو فکر میکنی تو باغ نیست. هه.. اینو گفتم و به سمت اتاق رفتم و یاسر رفت بقیه رو سرگرم کنه و صدف رو به سمت اتاق بفرسته. بعد از چند دقیقه در اتاق با صدای قیژی باز شدو صدف با چهره ای که عصبانیت بیش از حدش رو نشون می داد داخل اتاق اومد.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
یاسر نگاه متعجبی به من انداخت و گفت: عجب مارمولکی هستی تو بشر! پس تا اینجا همه ی حرکاتت برنامه ریزی شده بود؟ حتی زدن مخ صدف؟ پوزخندی زدم و گفتم: پس چی؟ فکر کردی خر مغزم رو گاز گرفته که باز هم به یه زن دل ببندم؟ اونم وقتی می دونم ته همه ی کار هاشون دوز و کلکه واسه بدبخت کردن ما مردا ،ها؟ نه دیگه من دارم راه رو درست می رم به نظرت الماس تو این خانواده بیشتر با کی رقابت داره؟ متفکر نگاهم کرد و گفت؟ صدف؟! با جدیت نگاهش کردم و گفتم: آفرین! بلاخره این مغز آکبندت رو به کار انداختی! این دختر یه دختر معمولی و ساده نیست که بسه با راه های معمولی نظرش رو جلب کرد. پس هیچی مثل تحریک حس حسادت و رقابتی با صدف نمیتونست نقشه امون رو جلو ببره. یاسر با تعجب نگاهم کرد و گفت: پسر تو دیگه کی هستی؟ از من هم داغون تری. چشمکی براش زدم و گفتم : این جوری هاست دیگه. اونی که فکر میکنی تو باغ نیست خودش صاحب باغه. هه... از این به بعد هم به جای نگرانی و نسخه پیچیدن برای من بنشین و نمایش من رو تماشا کن . اونم بدون سر و صدای اضافه. با لبخند نگاهم کرد و گفت: ای به چشم!- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
عصبی نگاهم کرد و گفت: اولا: خر خودتی. دوما: راجع به همسر من درست حرف بزن. سوما: اگه می دونستی که من هیچ مشکلی نداشتم. مشکل من اینه که تو نمیدونی داری چیکار میکنی و با این کارهای یهویی و بی برنامه ات داری گند میزنی به برنامه های من. یا حواست رو جمع میکنی و دل میدی به کارت یا خودم برات جمعش میکنم . فهمیدی؟ پوزخندی زدم و گفتم: توخوبی با اون به اصطلاح همسرت که میدونه فقط کیف پولته اما خودش رو زده به خریّت و تو رو همسر خودش معرفی میکنه. هه.. در ضمن پاش بیوفته من از همه کله خراب ترم پس منو تهدید نکن. خودم کارم رو بلدم . اگه کسی هم جذب من شده به خاطر همینه. الماس که سهله بالاتر از اون هم رام خودم میکنم جوری خودشون نفهمند چی شد؟- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
یاسر از صدای خنده امون به آشپزخونه اومد و روبه خانومه گفت : مریم خانوم برین میز رو بچینید. وقتی خانومه رفت با تعجب گفتم: این چه طرز رفتاره زن بیچاره گرخید. با حرص نگاهم کرد و گفت: تو یکی حرف نزن که خیلی از دستت عصبیم. اول صدف حالا هم مریم خانوم اگه ولت کنم حتما هدف بعدیت دریا میشه. ببینم تو اصلا یادته برای چه نقشه ای اومدی تو این بازی؟! با لبخند حرص دربیاری نگاهش کردم و گفتم: اولا : چرا شایعه میسازی از صدف فقط یکم خوشم اومده.این خانوم محترم هم اصلا نمیشناسم فقط یکم راجع به صدف بامزه حرف زد منم خندیدم. دوما: اون عجوزه رو به من نسبت نده که کهیر میزنم. مال بد بیخ ریش صاحبش هست همیشه. سوما : حرص نخور خودم میدونم دارم چیکار میکنم.- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با حرص نگاهم کرد و گفت: من چی رو بالا کشیدم که خودم خبر ندارم هان؟ منم با خونسردی تمام پوزخندی بهش زدم و گفتم: تو کفتاری هستی که دومی نداره. هه.. باز حداقل روباه شریف تره خودش یه زحمتی میکشه اما توی کفتار داری نقشه میکشی تا نتیجه ی زحمات شوهر خدابیامرز دریا رو بالا بکشی. فکر میکنی نفهمیدم این نقشه ها رو تو انداختی تو ذهنش تا از شر یه دونه از ارث خور هاش خلاص بشی؟ میگم جان مامان بیا بیخیال این نقشه بشیم. یه حسی بهم میگی تهش خیلی بده ها. با حرص پوزخندی و گفت: اولا : حست غلط کرد با تو که با جیب خالی داری فاز خیر خواهی و روشن فکری بر میداری برای من. دوما: بار آخرت باشه جون مامانمون رو قسم میخوری اتفاقا به خاطر همون مامان هست که بعد از یه عمر سختی بتونه تو رفاه و آرامش و با بهترین امکانات زندگی کنه. الان هم به جای این که راجع به گونه ی من که خودت هم از همون دسته ای زر زر کنی دهنت رو ببند و فقط کاری که بهت گفتم درست انجام بده.- 171 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
همون پس از سر شکم سیری داره ارد ناشتا میده و خارج خارج میکنه. هه... زندگی مستقل؟؟ این بشر پول باباش نباشه زندگیش بر هواست. خوشی زده زیر دلش. فاز مستقل شدن برداشته. یاسر با حرص نگاهم کرد و گفت : تو به این چیز ها کاری نداشته باش فقط قراره منصرفش کنی همین. باخنده نگاهش کردم و گفتم: لامصب خیلی سفته نمیشه جاش دل صدف رو ببرم؟ با حرص نگاهم کرد و گفت: اون به درد عمه ات میخوره. به جای این مسخره بازی ها دل بده به کارت تا زودتر ردیفش کنی تا دختره رو بفرستی ور دل مامانش و خودت به نون و نوایی برسی.- 171 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
نگاهم کرد و با تعجب گفت: تو اینجا چیکار میکنی ؟ مگه الان نباید پیش الماس خانومت باشی؟ با فکر به این حدسم درسته و داره حسادت میکنه لبخندی زدم و گفتم: مثل اینکه این جا یه خانوم کوچولویی حسودیش شده. با حرص نگاهم کرد و گفت: من و حسادت؟! اصلا به من ربطی نداره که حسودیم بشه دو تا آدم عاقل و بالغ هستید می تونید برای خودتون تصمیم بگیرید. در ضمن خیلی وقته که من دیگه خانوم کوچولو نیست و حتی وقتی هم برای حسودی و این چرندیات ندارم.- 171 پاسخ
-
- 3
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
آره این عالیه یه زمینه هایی هم از قبل چیده شده براش- 171 پاسخ
-
- 3
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
این جوری فرضیه ی عشق و عاشقی مطرح میشه براشون- 171 پاسخ
-
- 3
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
من یه ایده ای دارم به نظرم دختره نقشه ی مادرش رو بفهمه بعد بیاد با سیاوش حرف بزنه و بگه بیا طرف من و تو زمین من بازی کن هم می تونی از من پول بگیری هم از مامانم اما اگر جوابت منفی باشه هیچی گیرت نمیاد چون میرم قضیه رو میذارم کف دست مامانم و میفهمه نقشه اش شکست خورده ک اون وقت تف هم کف دستت نمیذاره . سیاوش به نظرم بهتره بر خلاف کلیشه ها عاشق این دختر نشه و بعد از این ماجرا که زندگیش رو ساخت با حالا این بین با یه شخصیتی خلاف همسر سابقش برخورد کنه و کم کم عاشقش بشه به خاطر همون هم بخواد زود تموم کنه ماجرا رو- 171 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
یعنی تو دلش داشت دستور قتلم رو صادر میکرد اما ظاهر خودش رو حفظ کرد. لبخندی زد و با لحن خونسردی گفت: بهتره به جای این بحث های بیهوده و بچگانه بریم تا مهمونی تموم نشده بهش برسیم. اصلا حوصله ی شنیدن غر غر های مامانم و اون یاسر خان رو ندارم. البته یاسر خان رو با تمسخر و کنایه آمیز ادا کرد اما من هم مثل خودش به روی خودم نیاوردم . اما این بار با جدیت نگاهش کردم و گفتم: استثناا این دفعه رو باهاتون موافقم . بعد هم بیخیال جنتلمن من بازی شدم و خودم جلوتر از اون به راه افتادم. یعنی قیافه ی مات و مبهوتش که یه دقیقه سر جاش خشک شده بود خیلی چسبید و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که نخندم و این به قول یاسر پرستیژ خودم رو حفظ کنم. نه کم کم داره خوشم میاد از این بازی . کل کل با این دختره داره برام سرگرم کننده میشه. منو برای مدتی از فکر کردن به زندگی پر فراز و نشیبم دور می کنه.- 171 پاسخ
-
- 3
-
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
زیر لب خیلی آروم و باحرص گفت : هه .. جنتلمن. فکر کرد نشنیدم اما چون نزدیکش بودم شنیدم. با یه لبخند یه وری نگاهش کردم و گفتم: چیزی فرمودید؟ اونم درحالی که از حرص دندوناش رو روی هم فشار می داد گفت: خیر. حتما اشتباه شنیدید. پیشنهاد میکنم پیش یه دکتر خوب برین برای گوش هاتون. ممکنه خطر ناک باشه. من هم با همون لبخند حرص در آر نگاهش کردم و گفتم: خیلی ممنونم از نگرانیتون بانو. هرچند ،فکر نکنم گوش های من مشکل جدی داشته باشه. من هم خیلی نگران چشمای شما هستم. حتما به یک چشم پزشک خوب مراجعه کنید ممکنه دفعه ی بعدی انقدر خوش شانس نباشید و به جای یک جنتلمن به ماشینی چیزی برخورد کنید.- 171 پاسخ
-
- 4
-
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
حاضر شدم و با هم سمت سالن مهمونی راه افتادیم. چون میزبان بودیم باید زودتر از همه می رفتیم. وقتی رسیدیم دهنم از این همه تشریفات برای تولد این پیرزن باز مونده بود. انواع غذاها و نوشیدنی ها و حتی دسرها دیده می شد. یه سری خواننده ی مطرح سنتی اجرای زنده داشتند. حتی یه مکان برای بازی بچه ها داشت که خودش یه پارک مجهز بود. با خودم گفتم : اگه اون بچه این جا رو می دید به اون پارک نمی گفت پارک فوق العاده. هر چند برای ماکه تو کل زندگیمون پامون به این جاها نمی رسه همون تعریف فوق العاده فرق داره. تقریبا نصف مهمونی گذشته بود . دیگه از یه جا نشستن و ادا در آوردن خسته شده بودم میخواستم برم که دیدم این دختره از در وارد شد و هم زمان با من نگاه های زیادی رو به خودش خیره کرد.- 171 پاسخ
-
- 3
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
دنیای کوچک من پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
از دیدنم تو مدرسه به اندازه ی کافی تعجب کرده بود اما وقتی زنگ خورد و تو راه بهش گفتم اومدم ببرم بچرخونمت بچه ی بیچاره دهنش باز موند از تعجب. وقتی اینو شنید گفت: جدی میگی بابا؟ یعنی خواب نیستم؟ واقعا قراره ببریم پارک؟ وقتی حال و روزش رو این طوری دیدم یکم دلم براش سوخت که چوب گناه مادرش رو خورده بود و تمام این سال ها پدر خوبی نبودم براش و بهش توجه نکردم. اما همه ی اینا دلیل نمیشه محبتم رو نشون بدم و بهش رو بدم برای همین با جدیت نگاهش کردم و گفتم: اولا: ببند دهنت رو پشه نره توش. دوما: مگه تو عمرت پارک نرفتی که انقدر خر ذوق شدی؟؟؟ پس کی آخر هفته ها با خاله و داییش میره پارک؟؟ با اشتیاق نگاهم کرد و گفت : چشم بابا هرچی شما بگین. درسته رفتم اما این اولین باری هست که شما منو می برید پارک برای همین مثل بچه ها ذوق کردم. بلاخره یه خنده ی یه وری تحویلش دادم و گفتم: این شد حرف حساب. همین جور حرف گوش کن باش. در ضمن جلوی عمو یاسرت ندید بدید بازی درنیاری یه وقت! هه یه ذره بچه است اون وقت میگه مثل بچه ها شدم. ببخشید شب بود سیبیلت رو ندیدم بزرگوار. وقتی حرفم تموم شد دیدم دوباره داره حالش گرفته میشه.باز گفتم: حالا نمیخواد بغ کنی فقط از خودت در نیا و سعی نکن ادای مرد گنده بودن دربیاری. هنوز زنده ام و میتونم جور تو رو بکشم تا زندگی و بچگی کنی.همون من زود بزرگ شدم کافیه نمیخوام تو هم به درد من دچار بشی. بقیه راه هم تو سکوت سپری شد و دیگه هیچ چیز نگفت.- 171 پاسخ
-
- 3
-