-
تعداد ارسال ها
101 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط دنیای کوچک من
-
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: چیه این عشق لامصب که هم کور می کنه هم کر. ببین آبجی یابد خریت زیاد داشته تو زندگیش اما به نظرم بزرگ ترین خریتش از دست دادن شما و این عشق پاک و قشنگتون بود. راستش من خودم از عشق و عاشقی چنان زخمی خوردم که قبل از اینکه وارد خانوادتون بشم و صدف خانوم و شما رو ببینم فکر میکردم همه ی زن ها فقط ادعای عاشقی دارند و قصد اصلیشون کلاه برداری هست. اما.. با لبخند نگاهم کرد و حرفم رو قطع کرد : اما صدف بانو رو دیدی و معجزه ی عشق رو بهت نشون داد نه؟ بیخیال . هر دومون خوب می دونیم اسم منو اینجا به عنوان پوشش اون شخص اصلی آوردی وگرنه منظورت فقط و فقط صدف خانوم بود نه من.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دنیای کوچک من | نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا
دنیای کوچک من پاسخی برای دنیای کوچک من ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
گاهی وقت ها زندگی انقدر تلخ و پیچیده میشه که حس میکنم تمام شقایق های دنیا پژمرده شدند و دیگه نمیشه این حرف سهراب سپهری رو امید بخش دونست که گفت:"تا شقایق هست،زندگی باید کرد". -
با جدیت نگاهش کردم و بعد از اینکه با نگاهم بهش اطمینان دادم سر قولم باقی می مونم و دلگرمش کردم ؛ طبق نقشه کار هایی بهش گفتم رو انجام داد و بعد خونه امون رو ترک کرد. بلافاصله یاسر از پشت یکی از درخت های حیاط بیرون اومد و گفت: می بینم که نقشه ی بی نقصتون با نقص فنی مواجه شده و آثارش سیلی شد و به صورتت خورد. تا تو باشی دیگه ادعای زرنگی نکنی برای من. با حرص نگاهش کردم و گفتم: نقص فنی نبود فقط یه اشکال کوچیک بود که حل شد. در ضمن من و تو هدفمون یکیه پس اگه من ببازم جفتمون باختیم. حالا هم زود تند سریع سوییچ ماشینت رو بده که تا دیر نشده و الماس خانومتون قهر نکرده برم دنبالش. با خنده سوییچ رو برام پرتاب کرد و لباس و گوشیم هم که از قبل عوض کرده بودم ؛ رفتم بیرون و سوار ماشین شدم با بالاترین سرعت به سمت الماس خانوم راه افتادم.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
صدف با همون محبت همیشگیش نگاهم کرد و گفت: درسته خیلی با الماس جور نیستم از خود تو هم بدم نمیاد اما از این نقشه ی کثیفتون بیزارم. من به عنوان یک زن نمیتونم بنشینم و تحمل کنم که یکی همون بلایی که سر من آورده سر یک زن دیگه بیاره. در نتیجه اگه قرار باشه ادامه بدی نه تنها منتظرت نمی مونم بلکه شخصا میرم و به الماس قضیه رو میگم و هر کاری میکنم تا نقشه اتون به هم بخوره.من میتونم با فقر مالی کنار بیام اما با فقر شرافت و مردونگی نه. حالا تو هم تصمیمت رو بگیر یا من رو انتخاب کن و راه درست رو برو یا با طناب پوسیده ی اون دو نفر بیوفته تو چاه. پریشون نگاهش کردم و گفتم : من تو رو انتخاب میکنم اما یه نقشه دارم که اون دوتا نامرد هم به سزای کارشون برسونم. فقط یکم بهم فرصت بده. اول باید یکم طبق نقشه ی اونا پیش بریم بعد که گولشون زدیم نقشه امون رو عملی کنیم. حالا هستی یا نه؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت : تا تهش باهاتم. لبخندی زدم و گفتم: یه دونه بزن تو صورتم و تقریبا بلند بگو : ازت انتظار نداشتم. بعد هم مثلا عصبانی این جا رو ترک کن . از این به بعد هم برام قیافه بگیر باشه؟ با تردید نگاهم کرد و گفت: باشه ولی قول بده قبل از این که احساسات الماس درگیر بشه قضیه رو بهش بگی وگرنه خودم میگم. با جدیت بهش نگاه کردم گفتم: قول شرف میدم.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم: مطمئن باش پشیمونت نمیکنم . ببین همون طور که در جریانی یاسر و دریا یه نقشه هایی برای الماس کشیدند من هم یه مهره برای پیشبرد نقشه اشون در نظر گرفتند. من اولش نمیخواستم قبول کنم اما دو تا دلیل داشتم: اولا: من یه پسر دارم و با پولش می تونستم آینده ی اونو تأمین کنم. دوما: من بر عکس تو خیلی کینه جو هستم و فبل از دیدن تو فکر می کردم همه ی زن ها خیانت کار و بی وفا هستند و همه ی عشق و محبتشون الکیه. بنابر این اینو یه جور انتقام هم در نظر گرفتم. با جدیت نگاهم کرد و گفت: این حرف ها به من ربطی نداره. من فقط میخوام یه چیزی رو بدونم. این که من کجای نقشه ات بودم؟ واقعا همه ی رفتار هات دروغ بود و من فقط یه بازیچه و بخشی از نقشه ات بودم؟ من هم مثل خودش با جدیت گفتم : تو هیچ کجای این نقشه نبودی و نیستی. اصلا قرار نبود پای تو به این ماجرا باز بشه اما یه سری چیز ها دست خود آدم نیست. یهو به خودم دیدم تو باعث شدی بفهمم همه ی زن ها مثل هم نیستند. زن های خوب و نجیب هنوز هم وجود دارند. یهو به خودم اومدم و دیدم تو بخشی از زندگیم شدی و خواه ناخواه دارم بهت فکر میکنم ودوست دارم ببینمت و باهات حرف بزنم . حالا که تموم ظاهر و باطن زندگی منو میدونی میتونی منتظرم بمونی تا اوضاعم بهتر بشه و بتونم دست تو بچه هامون رو بگیرم و بریم یه گوشه برای خودمون زندگی کنیم؟
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
با همون خونسردی نگاهش کردم و با جدیت گفتم: اومدی و نسازی بانو جان. اولا: صدات رو تو این خونه بالا نبری. دوما: خوب بشین گوش کن چی میگم بعد قضاوت کن. اصلا اگه تهش قانع نشدی یه کشیده بزن تو صورتم که تا عمر دارم یادم بمونه. با تردید نگاهم کرد و در حالی که سعی می کرد کنجکاویش رو مخفی کنه گفت: باشه به حرفات گوش میدم اونم نه به خاطر تو به خاطر خودم که دلم نمیخواد باور کنم برای بار دوم یکی که ادعا میکرده مرده خر فرضم کرده و با احساساتم بازی کرده.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
با لبخند نگاهش کردم و گفتم : به کلبه ی درویشی ما خوش آمدید بانو. این جا رو با قدومتون منور کردید. هه.. با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: الان وقت مسخره بازی نیست. اگر هم می بینی این همه راه رو کوبیدم اومدم اینجا فقط برای یه جوابه. بهم بگو مزخرفاتی که دریا و یاسر میگن درسته؟ خونسرد نگاهش کردم و گفت: هم آره هم نه. با ناباوری نگاهم کرد و گفت: تو چطوری میتونی تا این حد بی شعور باشی که حتی در چنین موضوعی انقدر خونسرد حرف بزنی و جواب مبهم بدی؟ زندگی آدما برات شوخیه؟ بعد هم با فریاد گفت: جواب منو بده!
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
باشه تو این بچه و بقیه رو یه جوری سرگرم کن خودم حلش می کنم. با تردید نگاهم کرد و گفت : خیلی عصبیه ها مطمئنی می تونی از پسش بر بیای؟ با جدیت نگاهش کردم و گفتم: وقتی کار رو دادی دست داداشت شک نکن که درست پیش میره. فراموش نکن که من خودم صاحب باغم نه اون دیوونه ای که تو فکر میکنی تو باغ نیست. هه.. اینو گفتم و به سمت اتاق رفتم و یاسر رفت بقیه رو سرگرم کنه و صدف رو به سمت اتاق بفرسته. بعد از چند دقیقه در اتاق با صدای قیژی باز شدو صدف با چهره ای که عصبانیت بیش از حدش رو نشون می داد داخل اتاق اومد.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
یاسر نگاه متعجبی به من انداخت و گفت: عجب مارمولکی هستی تو بشر! پس تا اینجا همه ی حرکاتت برنامه ریزی شده بود؟ حتی زدن مخ صدف؟ پوزخندی زدم و گفتم: پس چی؟ فکر کردی خر مغزم رو گاز گرفته که باز هم به یه زن دل ببندم؟ اونم وقتی می دونم ته همه ی کار هاشون دوز و کلکه واسه بدبخت کردن ما مردا ،ها؟ نه دیگه من دارم راه رو درست می رم به نظرت الماس تو این خانواده بیشتر با کی رقابت داره؟ متفکر نگاهم کرد و گفت؟ صدف؟! با جدیت نگاهش کردم و گفتم: آفرین! بلاخره این مغز آکبندت رو به کار انداختی! این دختر یه دختر معمولی و ساده نیست که بسه با راه های معمولی نظرش رو جلب کرد. پس هیچی مثل تحریک حس حسادت و رقابتی با صدف نمیتونست نقشه امون رو جلو ببره. یاسر با تعجب نگاهم کرد و گفت: پسر تو دیگه کی هستی؟ از من هم داغون تری. چشمکی براش زدم و گفتم : این جوری هاست دیگه. اونی که فکر میکنی تو باغ نیست خودش صاحب باغه. هه... از این به بعد هم به جای نگرانی و نسخه پیچیدن برای من بنشین و نمایش من رو تماشا کن . اونم بدون سر و صدای اضافه. با لبخند نگاهم کرد و گفت: ای به چشم!
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
عصبی نگاهم کرد و گفت: اولا: خر خودتی. دوما: راجع به همسر من درست حرف بزن. سوما: اگه می دونستی که من هیچ مشکلی نداشتم. مشکل من اینه که تو نمیدونی داری چیکار میکنی و با این کارهای یهویی و بی برنامه ات داری گند میزنی به برنامه های من. یا حواست رو جمع میکنی و دل میدی به کارت یا خودم برات جمعش میکنم . فهمیدی؟ پوزخندی زدم و گفتم: توخوبی با اون به اصطلاح همسرت که میدونه فقط کیف پولته اما خودش رو زده به خریّت و تو رو همسر خودش معرفی میکنه. هه.. در ضمن پاش بیوفته من از همه کله خراب ترم پس منو تهدید نکن. خودم کارم رو بلدم . اگه کسی هم جذب من شده به خاطر همینه. الماس که سهله بالاتر از اون هم رام خودم میکنم جوری خودشون نفهمند چی شد؟
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
یاسر از صدای خنده امون به آشپزخونه اومد و روبه خانومه گفت : مریم خانوم برین میز رو بچینید. وقتی خانومه رفت با تعجب گفتم: این چه طرز رفتاره زن بیچاره گرخید. با حرص نگاهم کرد و گفت: تو یکی حرف نزن که خیلی از دستت عصبیم. اول صدف حالا هم مریم خانوم اگه ولت کنم حتما هدف بعدیت دریا میشه. ببینم تو اصلا یادته برای چه نقشه ای اومدی تو این بازی؟! با لبخند حرص دربیاری نگاهش کردم و گفتم: اولا : چرا شایعه میسازی از صدف فقط یکم خوشم اومده.این خانوم محترم هم اصلا نمیشناسم فقط یکم راجع به صدف بامزه حرف زد منم خندیدم. دوما: اون عجوزه رو به من نسبت نده که کهیر میزنم. مال بد بیخ ریش صاحبش هست همیشه. سوما : حرص نخور خودم میدونم دارم چیکار میکنم.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
با حرص نگاهم کرد و گفت: من چی رو بالا کشیدم که خودم خبر ندارم هان؟ منم با خونسردی تمام پوزخندی بهش زدم و گفتم: تو کفتاری هستی که دومی نداره. هه.. باز حداقل روباه شریف تره خودش یه زحمتی میکشه اما توی کفتار داری نقشه میکشی تا نتیجه ی زحمات شوهر خدابیامرز دریا رو بالا بکشی. فکر میکنی نفهمیدم این نقشه ها رو تو انداختی تو ذهنش تا از شر یه دونه از ارث خور هاش خلاص بشی؟ میگم جان مامان بیا بیخیال این نقشه بشیم. یه حسی بهم میگی تهش خیلی بده ها. با حرص پوزخندی و گفت: اولا : حست غلط کرد با تو که با جیب خالی داری فاز خیر خواهی و روشن فکری بر میداری برای من. دوما: بار آخرت باشه جون مامانمون رو قسم میخوری اتفاقا به خاطر همون مامان هست که بعد از یه عمر سختی بتونه تو رفاه و آرامش و با بهترین امکانات زندگی کنه. الان هم به جای این که راجع به گونه ی من که خودت هم از همون دسته ای زر زر کنی دهنت رو ببند و فقط کاری که بهت گفتم درست انجام بده.
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
همون پس از سر شکم سیری داره ارد ناشتا میده و خارج خارج میکنه. هه... زندگی مستقل؟؟ این بشر پول باباش نباشه زندگیش بر هواست. خوشی زده زیر دلش. فاز مستقل شدن برداشته. یاسر با حرص نگاهم کرد و گفت : تو به این چیز ها کاری نداشته باش فقط قراره منصرفش کنی همین. باخنده نگاهش کردم و گفتم: لامصب خیلی سفته نمیشه جاش دل صدف رو ببرم؟ با حرص نگاهم کرد و گفت: اون به درد عمه ات میخوره. به جای این مسخره بازی ها دل بده به کارت تا زودتر ردیفش کنی تا دختره رو بفرستی ور دل مامانش و خودت به نون و نوایی برسی.
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
نگاهم کرد و با تعجب گفت: تو اینجا چیکار میکنی ؟ مگه الان نباید پیش الماس خانومت باشی؟ با فکر به این حدسم درسته و داره حسادت میکنه لبخندی زدم و گفتم: مثل اینکه این جا یه خانوم کوچولویی حسودیش شده. با حرص نگاهم کرد و گفت: من و حسادت؟! اصلا به من ربطی نداره که حسودیم بشه دو تا آدم عاقل و بالغ هستید می تونید برای خودتون تصمیم بگیرید. در ضمن خیلی وقته که من دیگه خانوم کوچولو نیست و حتی وقتی هم برای حسودی و این چرندیات ندارم.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
آره این عالیه یه زمینه هایی هم از قبل چیده شده براش
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
این جوری فرضیه ی عشق و عاشقی مطرح میشه براشون
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
من یه ایده ای دارم به نظرم دختره نقشه ی مادرش رو بفهمه بعد بیاد با سیاوش حرف بزنه و بگه بیا طرف من و تو زمین من بازی کن هم می تونی از من پول بگیری هم از مامانم اما اگر جوابت منفی باشه هیچی گیرت نمیاد چون میرم قضیه رو میذارم کف دست مامانم و میفهمه نقشه اش شکست خورده ک اون وقت تف هم کف دستت نمیذاره . سیاوش به نظرم بهتره بر خلاف کلیشه ها عاشق این دختر نشه و بعد از این ماجرا که زندگیش رو ساخت با حالا این بین با یه شخصیتی خلاف همسر سابقش برخورد کنه و کم کم عاشقش بشه به خاطر همون هم بخواد زود تموم کنه ماجرا رو
- 146 پاسخ
-
- 2
-
-
یعنی تو دلش داشت دستور قتلم رو صادر میکرد اما ظاهر خودش رو حفظ کرد. لبخندی زد و با لحن خونسردی گفت: بهتره به جای این بحث های بیهوده و بچگانه بریم تا مهمونی تموم نشده بهش برسیم. اصلا حوصله ی شنیدن غر غر های مامانم و اون یاسر خان رو ندارم. البته یاسر خان رو با تمسخر و کنایه آمیز ادا کرد اما من هم مثل خودش به روی خودم نیاوردم . اما این بار با جدیت نگاهش کردم و گفتم: استثناا این دفعه رو باهاتون موافقم . بعد هم بیخیال جنتلمن من بازی شدم و خودم جلوتر از اون به راه افتادم. یعنی قیافه ی مات و مبهوتش که یه دقیقه سر جاش خشک شده بود خیلی چسبید و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که نخندم و این به قول یاسر پرستیژ خودم رو حفظ کنم. نه کم کم داره خوشم میاد از این بازی . کل کل با این دختره داره برام سرگرم کننده میشه. منو برای مدتی از فکر کردن به زندگی پر فراز و نشیبم دور می کنه.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
-
زیر لب خیلی آروم و باحرص گفت : هه .. جنتلمن. فکر کرد نشنیدم اما چون نزدیکش بودم شنیدم. با یه لبخند یه وری نگاهش کردم و گفتم: چیزی فرمودید؟ اونم درحالی که از حرص دندوناش رو روی هم فشار می داد گفت: خیر. حتما اشتباه شنیدید. پیشنهاد میکنم پیش یه دکتر خوب برین برای گوش هاتون. ممکنه خطر ناک باشه. من هم با همون لبخند حرص در آر نگاهش کردم و گفتم: خیلی ممنونم از نگرانیتون بانو. هرچند ،فکر نکنم گوش های من مشکل جدی داشته باشه. من هم خیلی نگران چشمای شما هستم. حتما به یک چشم پزشک خوب مراجعه کنید ممکنه دفعه ی بعدی انقدر خوش شانس نباشید و به جای یک جنتلمن به ماشینی چیزی برخورد کنید.
- 146 پاسخ
-
- 4
-
-
-
حاضر شدم و با هم سمت سالن مهمونی راه افتادیم. چون میزبان بودیم باید زودتر از همه می رفتیم. وقتی رسیدیم دهنم از این همه تشریفات برای تولد این پیرزن باز مونده بود. انواع غذاها و نوشیدنی ها و حتی دسرها دیده می شد. یه سری خواننده ی مطرح سنتی اجرای زنده داشتند. حتی یه مکان برای بازی بچه ها داشت که خودش یه پارک مجهز بود. با خودم گفتم : اگه اون بچه این جا رو می دید به اون پارک نمی گفت پارک فوق العاده. هر چند برای ماکه تو کل زندگیمون پامون به این جاها نمی رسه همون تعریف فوق العاده فرق داره. تقریبا نصف مهمونی گذشته بود . دیگه از یه جا نشستن و ادا در آوردن خسته شده بودم میخواستم برم که دیدم این دختره از در وارد شد و هم زمان با من نگاه های زیادی رو به خودش خیره کرد.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
از دیدنم تو مدرسه به اندازه ی کافی تعجب کرده بود اما وقتی زنگ خورد و تو راه بهش گفتم اومدم ببرم بچرخونمت بچه ی بیچاره دهنش باز موند از تعجب. وقتی اینو شنید گفت: جدی میگی بابا؟ یعنی خواب نیستم؟ واقعا قراره ببریم پارک؟ وقتی حال و روزش رو این طوری دیدم یکم دلم براش سوخت که چوب گناه مادرش رو خورده بود و تمام این سال ها پدر خوبی نبودم براش و بهش توجه نکردم. اما همه ی اینا دلیل نمیشه محبتم رو نشون بدم و بهش رو بدم برای همین با جدیت نگاهش کردم و گفتم: اولا: ببند دهنت رو پشه نره توش. دوما: مگه تو عمرت پارک نرفتی که انقدر خر ذوق شدی؟؟؟ پس کی آخر هفته ها با خاله و داییش میره پارک؟؟ با اشتیاق نگاهم کرد و گفت : چشم بابا هرچی شما بگین. درسته رفتم اما این اولین باری هست که شما منو می برید پارک برای همین مثل بچه ها ذوق کردم. بلاخره یه خنده ی یه وری تحویلش دادم و گفتم: این شد حرف حساب. همین جور حرف گوش کن باش. در ضمن جلوی عمو یاسرت ندید بدید بازی درنیاری یه وقت! هه یه ذره بچه است اون وقت میگه مثل بچه ها شدم. ببخشید شب بود سیبیلت رو ندیدم بزرگوار. وقتی حرفم تموم شد دیدم دوباره داره حالش گرفته میشه.باز گفتم: حالا نمیخواد بغ کنی فقط از خودت در نیا و سعی نکن ادای مرد گنده بودن دربیاری. هنوز زنده ام و میتونم جور تو رو بکشم تا زندگی و بچگی کنی.همون من زود بزرگ شدم کافیه نمیخوام تو هم به درد من دچار بشی. بقیه راه هم تو سکوت سپری شد و دیگه هیچ چیز نگفت.
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
هه ..اون دختر حتی خانواده اش هم فریب داده بود. برای اون ها نقش دختری که سر به راه شده و میخواد سر و سامون بگیره رد بازی کرد و برای من نقش یه عاشق دلخسته.چنان تو نقشش فرو رفته بود که نه تنها من، کل خونواده ام و خونواده اش هم گول زده بود. و اشتباه من این بود که فکر کردم شبیه منه . صاف ، ساده و البته عاشق. اما اون هیچ کدوم این خصوصیات رو نداشت حتی بویی از انسانیت هم نبرده بود وگرنه بچه ی کوچیکش رو ول نمیکرد بره پی عشق و تفریحش. بیخیال گذشته ها گذشته و فکر بهش چیزی رو عوض نمیکنه. کاری که یاسر ازم میخواد شاید خیلی درست و انسانی نباشه اما میتونه یه تکونی به زندگی درب و داغون منو پسرم بده. فقط کاش زودتر تموم بشه و برام دردسر نشه.
- 146 پاسخ
-
- 4
-
-
شاید داستان در زمانی اتفاق افتاده که تورم نبود به این صورت و قیمت ها هنوز بالا نرفته بود.😁😊
- 146 پاسخ
-
- 3
-
-
-
خدا رو چه دیدی؟ این همه من به ساز ناکوک دنیا رقصیدم شاید این بار دنیا میخواد به سازم برقصه اونم کوک کوک. شاید این کاری که یاسر ازم میخواد بشه سکوی پرتابم و منو از زمین بلند کنه. هر چی که هست تمام تلاشم رو میکنم تا دوباره برنگردم این جایی که الان هستم. تو همین فکر ها بودم که پسرم حاضر و آماده اومد پیشم تمام صورتش غرق شادی و لبخند بود . هیچ وقت اونو انقدر شاد و خوشحال ندیده بودم. همون لحظه به خودم قول دادم هر کاری میکنم که رنگ حسرت رو از زندگیش بشورم. حتی اگه قرار باشه از جهنم عبور کنم این کار رو میکنم تا براش بهشت بسازم. مشتاق و نگران نگاهم کرد و گفت : نمیریم بابا؟ با لبخند نگاهش کردم و گفتم: داریم میریم دیگه. مگه شیش ماهه به دنیا اومدی ؟؟ بیا دو دقیقه خواستم مهربون باشم باهاش نمیذاره.
- 146 پاسخ
-
- 4
-
-
پوزخندی زد و گفت: فقط صدو بیست تومن؟ بعد چند تا تراول ۱۰۰ هزار تومنی از تو جیبش درآورد و گذاشت کف دستم و گفت : اینم حقوق چند روزت جمع کن با هم بریم دور دور. نگاه چپکی بهش کردم و گفتم : اونی که تک بهش میگی دور دور من نه معنیش رو میدونم ،نه حوصله و وقت انجامش رو دارم. زندگی برای من همش سگ دو زدن بوده . چرخی که داره به کامت می چرخه واسه من خیلی وقته شکسته و نصفه نیمه کار میکنه. دمت گرم خواستی بهم حال بدی ولی من اهل صدقه گرفتن نیستم وگرنه به جای بلال فروشی می رفتم گدایی میکردم. الان هم راهت رو بکش برو وسط همون قصرت. پول رو گذاشتم کف دستش که بره اما سر جاش موند و با جدیت نگاهم کرد و گفت: من نیومدم بهت صدقه بدم اینم پول وقتی هست که برام میگذاری. فکر کن داری میای یه کار ساعتی انجام بدی و ساعتی ۱۰۰ تومن بهت میدم. حالا میای یا برم سر چهارراه ها دنبال یه نفر بگردم کمکم کنه؟ فکر میکنی گیر آوردن آدمی که به درد کارم بخوره برام سخته؟ نه . به راحتی با خرج کردن نصف این اسکناس ها میتونم پیداش کنم. منتها من میخوام تو به یه نون و نوایی برسی . چون تو داداش بزرگترم هستی و بهت خیلی مدیونم. با تردید نگاهش کردم و گفتم: این حس برادر دوستانه ات کجا بود تا حالا که یهو گل کرده ها؟؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت: همیشه بوده فقط منتظر یه فرصت مناسب بودم تا رو کنم. میخوای یه تکونی به وضعیتت بدی یا نه؟ هنوز کمی تردید داشتم اما وقتی یاد حرف های امروز پسرم افتادم این تردید رو کنار گذاشتم و بساطم رو جمع و جور کردم و همراهش رفتم . باخودم گفتم: هرچیزی در انتظارم باشه از این بیشتر تو لجن بدبختی فرو نمی رم که میرم؟ در هر صورت بالاتر از سیاهی که رنگی نیست یا حداقل من این طوری فکر می کردم...
- 146 پاسخ
-
- 6
-