مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 3 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) نام رمان: سقوط در دستان او نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: دختری که ناخواسته گیر یک انتقام بزرگ میافتد و فکر میکند آزادی بهترین اتفاق زندگیش است ولی نمیداند که با آزادی درگیریهایش بیشتر میشود. مقدمه: «آزادی… چه واژه مضحکی است وقتی میدانی در گوشهای از این شهر، دستانی نامرئی همچنان زنجیرت را نگه داشتهاند. مدتها در وهمِ رهایی میسوختم تا اینکه او آمد… و من فهمیدم زندان واقعی کجاست. هر قدمی که به سمت او برمیداشتم، مرا عمیقتر به اعماق پرتگاهی میکشاند که نامش عشق بود. این کشش، از تمام توطئههای پشت پرده خطرناکتر بود؛ سقوطی که میدانستم در دستان او، هم پایان من است و هم تنها راه نجاتم.» ویرایش شده 10 اردیبهشت توسط Mahdieh Taheri 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 3 اردیبهشت مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت یک... یک خواب عجیب دیدم همه جا تاریک بود هیچکی نبود ترسیده بودم جلو میرفتم، مامانم رو صدا میزدم، بابام رو صدا میزدم، ولی هیچکس نبود که جواب بده؛ سرم درد میکرد دست و پاهام بی حس شده بودن؛ یک آن از خواب پریدم. خیلی خسته بودم طوری که از بیرون اومدم روی مبل خوابم برده بود، حتی وقت نکردم دراز بکشم، سرم درد میکرد؛ خواستم دستم رو بالا بیارم و سرم رو ماساژ بدم ولی انگار دستم جایی گیر کرده بود بی حس بود سرم رو بالا برداشتم و چشمام رو یک بار روی هم فشردم و باز کردم تا خوابم کامل بپره؛ ولی خیلی عجیب بود خواب نبود واقعی بود، من توی یک اتاق و رو به دیوار بودم، تاریک بود، تنها نور، از پنجره کوچیکی که در دیوارِ سمت چپ بود میاومد، ولی خیلی بالا بود نمیتونستم بیرون رو ببینم؛ زیر پنجره یک تخت فلزی بود، سمت راست رو نگاه کردم یک در بود. و من روی صندلی نشسته بودم، خواستم دستم رو جلو بیارم ولی از پشت به صندلی بسته شده بود پاهام هم همینطور؛ ترسم دوبرابر شد من کجا بودم؟ کی من و اینجا بسته بود؟ خواستم دهنم رو باز کنم فریاد بزنم ولی دهنم بسته بود. سرم هنوز درد میکرد نمیدونم چی خورده بودم که انقدر گیج بودم سعی کردم همه چیز رو به یاد بیارم ولی انگار ذهنم خالی بود حتی اسمم رو هم یادم رفته بود گیج تر از اونی بودم که بخوام فکر کنم انگار چیزی خورده بود تو سرم که همه چیز رو فراموش کردم، طولی نکشید که دوباره به خواب رفتم.... .... دوباره چشمام رو باز کردم همه جا روشن بود ولی من هنوز روی همون صندلی بودم حالم خیلی بهتر بود چون همه چیز یادم اومده بود اسمم راحیل عزتی، بیست ساله، اهل تهران، که یک خواهر دارم که چهار سال از من بزرگ تره با پدر و مادرم زندگی میکردم تا اینکه دانشگاه مشهد قبول شدم و یک ماه قبل شروع دانشگاه، مشهد اومدم یک خانه اجاره کردم و اونجا زندگی میکردم. داشتم حافظهام رو به چالش میکشیدم که صدای ماشین اومد، میخواستم داد بزنم ولی فقط چیزهای نامفهوم از دهنم خارج میشد. ماشین خاموش شد و بعد صدای کلید اومد که میخواست قفلی رو باز کنه انگار موفق شد در باز شد. خواستم برگردم عقب رو نگاه کنم ولی کمر و گردن خشک شدهام اجازه نمیداد، صدای قدمش میاومد که داشت نزدیکم میشد. نفسم حبس شده بود ترسم بیشتر میشد هی قدمهاش نزدیک تر میشد؛ وایستاد یک قفل دیگه رو باز کرد و در رو هل داد، خورد به دیوار صدای وحشتناکی داد صدای قلبم رو به وضوح میشنیدم که داشت از جاش کنده میشد؛ کسی که در رو باز کرده بود نزدیک اومد؛ دقیقا پشت سرم بود حسش میکردم ولی جرات نداشتم که چشمام رو باز کنم، فقط فکر میکردم این کیه؟ با من چیکار داره؟ چرا من رو اینجا بسته؟ دستاش رو روی صندلی گذاشت و از سمت چپ سرش رو به جلو خم کرد، نفسش به صورتم میخورد لرزش تنم رو حس میکردم، آروم چشم باز کردم و به دیوار دوختم؛ جرات نگاه کردن نداشتم ولی ترس رو کنار گذاشتم و نگاهش کردم، یک آقا بود که با لبخند مسخره نگاهم میکرد. نمیشناختمش گفت: - چه عجب، بالاخره بیدار شدی؟ ویرایش شده 10 اردیبهشت توسط Mahdieh Taheri 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت دو... بعد از من رو گرفت و روی تخت نشست، طوری که من راحت ببینمش گفت: - الان سه روزه خوابیدی دیگه داشتم نگرانت میشدم. پلاستیک و تو دستاش باز کرد و گفت: - برات غذا آوردم گشنهات نیست! چند تا کنسرو بود جلوی پام پرت کرد و گفت: - بردار بخور. خیلی گشنه بودم صدای قار و قور شکمم قطع نمیشد مردک عوضی خیلی نامرد بود میدونست گشنمه، میدید دست و پام بسته است باز از من میخواست که غذا رو بردارم و بخورم. انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: - اووه راستی تو که دست و پات بسته است نمیتونی غذا بخوری، چقدر من احمقم. و یک خندهی عصبی کرد و بلند شد از جیبش یک چاقوی ضامن دار درآورد و بازش کرد. به سمتم میاومد، میخواست من رو بکشه ولی چرا؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ از ترس تنم خیسِ عرق شد دیگه داشت اشکم درمیاومد. پشت سرم ایستاد، چشمام رو بستم دائم دستام رو تکان میدادم شاید بتونم طناب رو شل کنم و خودم رو نجات بدم ولی نمیشد، خیلی سفت بسته بود ولی یکهو طناب شل شد و افتاد؛ مرده با چاقو بریده بود، جلو پاهام اومد و بازشون کرد چسب روی دهنم رو کندم و گفتم: - تو کی هستی؟ با من چیکار داری؟ انگشتش رو روی دماغش گذاشت و گفت: - هیسس! هنوز وقت برای صحبت کردن داریم، حالا غذات رو بخور. خم شد کنسرو رو برداشت و باز کرد و دستم داد و خودش روی تخت نشست، خیلی گشنم بود ولی نخوردم و روی زمین گذاشتم و گفتم: - بذار من برم خانوادهام نگران میشن. قهقههای سر داد و گفت: - اونا نگرانت نیستن. بغض کردم تنم یخ کرد گفتم: - خواهش میکنم بذار من برم، هرچی بخوای بهت میدم، هر چقد که بخوای. دوباره خندید و بلند شد نزدیک اومد، یکهو اخم کرد گلوم رو ببن دوتا دستاش گرفت و گفت: - تو اینجایی تا تقاص کار بابات رو بدی من به پول تو نیاز ندارم. گلوم رو تو دستاش گرفته بود و فشار میداد؛ نفسم داشت قطع میشد چشمام قد یک گردو شده بود دستاش رو گرفتم و خواستم خودم رو نجات بدم ولی اون فشار دستاش رو بیشتر کرد و من رو بالا برد، محکم میزدمش تا شاید ول کنه، ولی اون انقدر عصبانی بود که گوش نمیکرد، حس میکردم صورتم کبود شده وقتی به مرز خفه شدن رسیدم ولم کرد، روی زمین افتادم و سرفه کردم نفسم سرجاش اومد. نگاهش کردم خیلی عصبی بود نمیدونستم مگه بابام چیکار کرده بود که من باید تقاصش رو پس میدادم! مرد درها رو قفل کرد و رفت، بلند شدم که بیرون برم ولی در اتاق قفل بود چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی باز نمیشد. روی تخت رفتم و میخواستم از پنجره بیرون رو نگاه کنم، خیلی بالا بود روی پنجه پام وایستادم؛ بیرون رو میدیدم، توی یک باغ بودم فقط چندتا درخت خشک شده بود کف حیاط و برگهای پاییزی پوشونده بودن. و یک ماشین پارک بود که مرد سوارش شد و رفت؛ رفتم سراغ در روبروی تخت، فقط دستشویی بود نه راه فرار؛ از همه جا ناامید شدم. باز تنها شدم توی ذهنم پر از سوال بود که چرا اینجام؟ اون کیه؟ بابام مگه چیکار کرده بود که میخواستن ازش انتقام بگیرن؟.... سر و صدای شکمم اجازهی فکر کردن نمیداد، یاد کنسرو افتادم، برداشتمش یکی کنسرو لوبیا بود و یکی تن ماهی، قاشق نبود، پس مجبور شد لوبیا رو سر بکشم و تن ماهی رو با انگشتم دربیارم و بخورم، از گشنگی زیاد، اگه سنگم بهم میدادن میخوردم. ویرایش شده 10 اردیبهشت توسط Mahdieh Taheri 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سه... سعی کردم بخاطر بیارم که این آقا کیه! و کجا دیدمش! یادم اومد؛ خونه مینا دوستم بودم نصفه شب بود میخواستم برم خانهام، یاسمین من رو با ماشین رسوند و من وارد خونه شدم خیلی تاریک بود و برقا قطع بودن، چندبار کلید برق رو زدم ولی روشن نشد بیخیال شدم، چون خسته بودم رفتم بخوابم ولی قبلش به آشپزخانه رفتم و از یخچال آب خوردم و خواستم به سمت مبلها برم، ولی صدای یک آقا اومد که میگفت: - خونه مینا خوش گذشت؟ از ترس خشکم زد تنم لرزید، توی تاریکی تشخیص دادم که کجا نشسته ولی نمیدیدمش؛ گفتم: - شما کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟ مرد گفت: - من یک دوستم که برات یک خبر مهم از بابات دارم. دیگه یادم نمیاد چیشد؛ همونجا خوابم برد یا شاید بیهوش شدم صدای این مرد شبیه به اونه.... .... صبح شد صدای ماشین شنیدم ترس همه وجودم رو گرفت از پنجره بیرون رو نگاه کردم خودش بود با همون ماشين؛ دوباره قفلها رو باز کرد و وارد شد. از ترس به کنج دیوار چسبیدم، من رو که دید لبخند زد و گفت: - بهبه! خانم خانما، صبح شما بخیر باشه. هرچقدر هم با مهر صحبت میکرد باز هم ازش میترسیدم، زبونم قفل شده بود. برام صبحانه آورده بود گفت: - بیا صبحانه تو بخور. گشنهام بود چند روز هیچی نخورده بودم با دوتا قوطی کنسرو هم سیر نشدم. سبد رو روی زمین گذاشت و سمت تخت اومد، از ترس سمت در رفتم؛ وقتی روی تخت نشست، سبد رو از روی زمین برداشتم، یک فلاسک چای بود یک نون و یک قوطی پنیر. از کنسرو بهتر بود شروع کردم به خوردن؛ عین قحطی زدهها تند تند غذا میخوردم، مرد نگاهم میکرد حس بدی بود، صبحانه خیلی چسبید وقتی سیر شدم گفتم: - خب حالا باید حرف بزنیم، من چرا اینجا؟ تو کی هستی؟ مرد بدون اینکه تغییری تو قیافهاش ایجاد کنه گفت: - من کسیم که جونت رو نجات دادم، و تو اینجایی تا جیگرم خنک بشه. با تعجب گفتم: - از کی تا حالا زندانی کردن، شده نجات جون؟ میخوام از اینجا برم، همین الان. مرد: - اره خب حق با توِ، ولی تو نمیتونی از اینجا بری چون من اجازه نمیدم. - تا کی باید اینجا بمونم؟ خسته شدم، باید با مامان و بابام حرف بزنم اونا نگرانن. با خون سردی گفت: - اونا نگرانت نیستن چون از جای تو خبر دارن. با تعجب گفتم: - خبر دارن پس چرا نمیان منو ببرن! من دیگه خسته شدم. یک گوشی از جیبش درآورد و بازش کرد و گرفت سمتم، گرفتمش یک فیلم بود پخشش کردم کلی زن و مرد داشتن گریه میکردن، تو قبرستون بودن، میخواستن یک نفر رو دفن کنن، ترسیدم، نکنه مامانم باشه یا بابام.. گوشی رو چرخوند مامانم نشسته بود و گریه میکرد، بابام هم همینطور؛ شاید خواهرم بود ریحانه.... اشتباه کردم چون اون هم یک گوشه بهت زده نشسته بود. به مرده نگاه کردم و گفتم: - مراسم کیه که خانوادهام اینجوری گریه میکنن. با اون لبخند یهوری مسخرهاش گفت: - نگاه کن میفهمی. ویرایش شده 10 اردیبهشت توسط Mahdieh Taheri 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهار... یهو یاد نیلوفر افتادم، بغضم گرفت، خواهرزاده عزیزم، نمیتونست نیلوفر باشه. دوربین رو چرخوندن، باورم نمیشد عکس من رو بالای قبر گذاشته بودن، ولی منکه اینجام، منکه زندهام، پس اینا چرا گریه میکنن؟ چرا عکس من رو گذاشتن؟ از ترس بدن خودم رو لمس کردم؛ دستام، پاهام، سرم، شکمم، همش رو حس میکردم پس من زنده بودم، خون تو رگهام یخ زد. به مرد نگاه کردم همون لبخندش رو نگهداشته بود حالم داشت بهم میخورد قیافهی متعجبم رو که دید وظيفهی خودش دونست که توضیح بده. گفت: - خب چند شب پیش که دوستات رسوندنت خونه، گاز نشتی داشته و کلید برق و که زدی، بوووم! همه چیز رفت رو هوا؛ تو، خونهات، وسایلت، همه چیز سوخت و جزغاله شد؛ اگه باور نداری بزن فیلم بعدی. فیلم بعدی رو آوردم؛ فیلم ضبط شده توسط دوربین مدار بسته سوپری محلهای بود که من داخلش زندگی میکنم؛ همون لحظه ماشین یاسمین، دوستم، وارد کوچه شد من پیاده شدم و وارد خانه شدم رفتم، کمتر از نیم ساعت بعد از ورودم، خونه منفجر شد، شیشهها شکستن و تو کوچه ریختن؛ از خونه آتش بیرون میاومد، باورم نمیشد چطور ممکن بود! الان از نظر همه من مُردم! پس هیچ کس دنبالم نیست! شوکه شده بودم، نمیتونستم از گوشی چشم بردارم با صدای لرزون گفتم: - این فیلم رو از کجا آوردی؟ دست به سینه و با آرامش گفت: - دوربین سوپری محلتون این رو ضبط کرده. همین! آخه چطور ممکن بود! گوشی رو ازم گرفت، گفتم: - منکه اینجام پس اونا کی و دفن میکنن؟ گفت: - اونا جنازهی راحیل عزتی رو دفن میکنن. خیلی ترسیدم، لرزش تنم بیشتر شد؛ ناخداگاه داد زدم: - من راحیل عزتیم، الانم اینجام، زنده و سالم. با نیشخند گفت: - راحیل مرده، دیروز دفنش کردن. با بغض گفتم: - اگه راحیل مرده، پس من کیم؟ شناسنامهای از جیبش درآورد و جلوی پام پرت کرد؛ برداشتم و بازش کردم، باورم نمیشد عکس من روش بود اسمم رو زده بود بهار علیپور فرزند عماد. با بهت و ناباوری سر تکان دادم و گفتم: - اینا همش یه خوابه، همش یه دروغه. به مرد نگاه کردم قیایهاش این رو نشون نمیداد، طوری نگاه میکرد که انگار من دیوونهام. سعی کردم به خودم مسلط باشم و بفهمم قضیه از چه قراره، دوباره گفتم: - بهار علیپور کیه؟ چرا عکس من رو روش زدن؟ بی اهمیت گفت: -خب معلومه، تویی دیگه. با آرامش ساختگی گفتم: - خیلی خب راحیل مرده، کی و به جای راحیل جا زدی؟ مگه جنازه رو نمیبرن پزشکی قانونی! مگه آزمایش دی ان ای نمیگیرن؟ با نیشخند گفت: - حتما براشون مهم نبودی که بی آزمایش و اطمینان دفنت کردن ویرایش شده 10 اردیبهشت توسط Mahdieh Taheri 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت پنج... واقعا سر در نمیآوردم، حالم داشت بهم میخورد، اشکام ریخت گفتم: - با من چیکار داری؟ چرا نمیذاری برم؟ با آرامش درونیش صحبت میکرد و کمکم تبدیل به خشم میشد، گفت: - میخوام از بابات انتقام بگیرم، میخوام همونجور که زندگی من رو نابود کرد نابودش کنم، بچههاش رو ازش میگیرم، زنش رو میکشم، خونهاش رو میسوزونم. عصبانی بود میترسیدم بیاد سراغم و بلایی سرم بیاره، گفتم: - مگه بابام چیکار کرده؟ با تنفر بهم زل زد و گفت: - دستم بهش برسه گردنش رو خرد میکنم. چشمهام رو هم فشردم و باز کردم و گفتم: - ازت خواهش میکنم بذار من برم، من از اینجا میترسم، شبا خیلی تاریکه، نمیخوام اینجا بمونم. بی اهمیت گفت: - ترس تو برام اهمیتی نداره یک مدت تحمل کن کارم که تموم شد میذارم بری. من اینجا خسته میشدم، میترسیدم، نمیخواستم اینجا باشم؛ آخه چرا من؟ ... پنج روزی گذشت، این رو از روی چوب خطهایی فهمیدم که با ناخن روی دیوار حک کردم. هر روز مثل روزای قبل تکرار میشد. مرده میاومد برام غذا میآورد و بعد میرفت، دیگه تنهایی اعصابم بهم ریخته بود ترجیح دادم سر صحبت رو باهاش باز کنم طبق معمول نشسته بود روی تخت، یک چاقو و یک تکه چوب دستش بود و میتراشید. خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم: - اسمت چیه؟ بهم نگاه کرد، تعجب کرده بود بخاطر اینکه بعد از این چند وقت، آروم باهاش حرف میزدم. گفت: - اسمم رو میخوای چیکار؟ بی تفاوت شونه بالا انداختم و گفتم: - میخوام بدونم اسم کسی که من رو گروگان گرفته چیه؟ مشغول کارش شد و گفت: - سهیل. گفتم: - چی از جون اون تکه چوب میخوای! که اینجوری با چاقو افتادی به جونش. نگاهم کرد و چوب و بالا گرفت و گفت: - با اجازهتون مجسمه درست میکنم. با تعجب گفتم: - فکر کردم تمام هنرت، گروگانگیریه. با نیشخند گفت: - من هنرمندم و تو کارم حرف ندارم، چه مجسمه سازی باشه چه نقاشی چه گروگانگیری، من از پس هر کاری برمیام. کلافه گفتم: - بله خب، میشه بگی تا کی باید اینجا بمونم آقای هنرمند! دیگه حوصلهام سر رفته. جواب نداد هوفی کشیدم و گفتم: - حداقل برام کتاب بیار، یا یک چیزی که خودم رو باهاش سرگرم کنم. بازم جواب نداد بلند شد و از اتاق خارج شد، ولی در و قفل نکرد، دلم میخواست بیرون برم، انقدر جای تکراری دیده بودم خسته شدم. از اتاق خارج شدم، تو یک خونه بودم، خونه تقریبا خالی بود فقط یک دست مبل رنگ و رو رفتهی قهوهای و یک موکت وسط خونه بود. سمت راستم یک در بود که باز میشد به حیاط، سمتش رفتم، دستگیره رو فشار دادم ولی باز نشد چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی فایده ای نداشت، برگشتم تا شاید راهی پیدا کنم، ولی سهیل پشت سرم وایساده بود نگاه میکرد، دستش چند تا کتاب بود؛ با یه نیشخند بیخیال من شد و به اتاق رفت. ویرایش شده 11 اردیبهشت توسط Mahdieh Taheri 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت شش... منم بقیه خونه رو نگاه کردم یک اتاق دیگه روبهروی اتاقی که من زندانیش بودم، بود؛ خونه طوری بود که از در وارد راهرو میشدی و چند قدم جلوتر هال بود و سمت راست یک آشپزخانه کوچولو داشت و سمت چپ دوتا در بود که باز میشدن به دستشویی و حمام. در یخچال رو باز کردم فقط چند تا قوطی آب و آبمیوه بود، آبمیوه رو برداشتم و سمت اتاق رفتم، سهیل روی تخت نشسته بود و بازم چوب میتراشید گفتم: - میشه حداقل در اتاق رو قفل نکنی! من دلم اینجا میگیره قول میدم فرار نکنم. نیشخندی زد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: - تو بخوای هم نمیتونی از اینجا فرار کنی، اصلا از اینجا فرار کردی میخوای کجا بری؟ ده قدم نرفته یا اراذل و اوباش میگیرنت، یا خوراک گرگها میشی. از حرفش خندم گرفت نیشخندی زدم و گفتم: - اراذل و اوباش؟ تو به خودت چی میگی پس؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: - من میخوام برم، کتابها رو برات آوردم، فردا کار دارم شايد دیرتر بیام، برای فردا غذا که داری؟ سر تکون دادم بلند شد و قدم برداشت، میخواست در و ببنده، به سرعت دستم رو بین در و دیوار نگهداشتم و گفتم: - توروخدا، توروخدا در و قفل نکن قول میدم هیچ کار اشتباهی نکنم فقط میرم از یخچال آب برمیدارم و میام، لطفا در و نبند. انگار دلش برام سوخت، سمت در رفت و از خونه خارج شد و در رو قفل کرد. پشت در ایستادم و نگاهش کردم، بی تفاوت رفت، با دل گرفته پشت در نشستم و برای بدبختی خودم، برای بی کسی خودم، اشم ریختم. دعا کردم یا نجات پیدا کنم یا بمیرم. سراغ کتابهایی که آورده بود رفتم، سعی کردم با خوندن اونا آروم شم و موفق شدم ولی زود خسته شدم... ... همونطور که گفته بود فردا دیر اومد، از دیدنش برعکس روزای دیگه خیلی خوشحال شدم چون دیگه تنها نبودم ناهارم رو آورد با اشتها خوردم و گفتم: - کجا بودی؟چرا دیر اومدی؟ با بی رحمی گفت: - چیه دل تنگم شده بودی؟ بی تفاوت گفتم: - حوصلهام سر رفته باید با یکی صحبت کنم. بی حوصله گفت: - حوصله چرت و پرت شنیدن ندارم اگه حرفت مهمه بگو. به دیوار زل زدم و گفتم: - من زمانی که بچه بودم خیلی زندگی خوبی داشتم، با خواهرم، مادرم و پدرم زندگی میکردم؛ دوستهای زیادی هم داشتم، مدرسه میرفت، همه چیز خوب بود تا اینکه بزرگ شدم خیلی تلاش کردم دانشگاه تهران قبول شم ولی نشد و من مشهد افتادم؛ مامانم اینا مخالف بودن و میگفتن سال دیگه دوباره کنکور بدم ولی چون یک سالم رو از دست داده بودم نمیخواستم این شانسم رو هم از دست بدم. حسرتی کشیدم و نگاهش کردم و گفتم: - اومدم و اینجا خونه گرفتم، تو این چند ماه کلی دوست پیدا کردم ولی زود پشیمون شدم میخواستم برگردم، قرار شد امتحانهام رو بدم بعد برگردم ولی نمیدونم چرا اینجا گیر افتادم، میخوام برم، خسته شدم. دلم گرفت برای مامانم و بابام، اشکام ریخت سریع پاکشون کردم و گفتم: - حتی نمیدونم گناهم چیه که بخاطرش باید این همه عذاب بکشم. بدون اینکه ذرهای رحم تو چشماش باشه گفت: - تو گناهی نداری تو فقط داری بهجای پدرت مجازات میشی. گفتم: - گناه پدرم چیه؟ ویرایش شده 11 اردیبهشت توسط Mahdieh Taheri 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت هفت... با عصبانیت گفت: - پدر تو یک آشغال روانیه، اون نامرد زندگیم رو ازم گرفت، بچگیم رو ازم گرفت، مرتیکه بی همه چیزِ کثافت. نگاهش کردم خیلی عصبانی بود میترسیدم بکشتم، ولی از اینجا بودن که بهتر بود. گفتم: - پدرم خیلی مرد خوبیه، زحمت میکشه تا خانوادهاش رو راضی نگهداره، تاحالا آزارش به مورچه هم نرسیده. سهیل خندید و گفت: - راجع به کی حرف میزنی؟ تو اون آشغال عوضی رو نمیشناسی. داد زدم: - پدر من آدم خوبیه، تو اشتباه گرفتی. اون بلندتر داد زد: - خفه شو خفه شو خفه شو. از ترس لرزیدم و آروم گفتم: - تو آدم بدی هستی. پدر من خیلی شریفه. بلند شد و نزدیک اومد، منم بلند شدم و عقب رفتم؛ انقدر به این کار ادامه دادیم که دیوار اجازهی عقب رفتن و بهم نداد. سهیل روبهروم ایستاد و چاقو رو زیر گلوم گذاشت، ارزش تنم به وضوح دیده میشد. دندوناش رو بهم چسبونده بود و شمرده شمرده گفت: - پدر تو یک آشغال بی وجوده، یک قاتل رذله، یک دزد بی شرفه، اگه میخوای زنده بمونی ساکت شو واگرنه تو رو زود تر از خانواده ات میفرستم اون دنیا. اشکام ریخت و سرم رو به نشونهی موافقت بالا و پایین کردم؛ ولم کرد و پشتش رو بهم کرد، یکم که حالش جا اومد گفت: - اگه پدرت نبود، پدر من الان زنده بود، مادرم زنده بود خواهرم.... ادامه نداد به جاش از اتاق بیرون رفت، دوباره درا رو قفل کرد و رفت؛ وسط اتاق افتادم و گریه کردم، به زمین و زمان فحش دادم، از خدا خواستم سریع تر من رو بکشه. پدرم حسابدار یک شرکت دارویی بود وضع مالی خوبی داشتیم صبح میرفت سرکار، ظهر میاومد، با ما خیلی رفتار خوبی داشت، حتی با فامیل و مردم. من نمیدونم چرا این مرد انقدر از پدرم متنفره ولی ازش سر درمیارم به هر غیمتی که شده، به خودم زحمت ندادم رو تخت برم و وسط اتاق خوابیدم.. *** صدای ماشین میاومد یاد اتفاقات دیروز افتادم، درا رو باز کرد همینطور که نشسته بودم عقب رفتم و به دیوار چسبیدم، حتی بهم نگاهم نمیکرد، صبحانهام رو آورد و روی تخت نشست خیلی فکرش مشغول بود عصبانیتش رو روی تیکه چوب خالی میکرد. نمیدونم اخرش میخواد چی بسازه بی اهمیت داشتم صبحانهام رو میخوردم یهو گفت: - وای! لعنت بهت. با ترس نگاهش کردم دستش رو بریده بود خونش کف اتاق میریخت، چوب و چاقو هم زمین افتاده بود ترس همه وجودم رو گرفت داشتم به چاقو نگاه میکردم؛ باید خودم رو از این خراب شده نجات میدادم. تمام حواسش به دستش بود، چاقو رو فراموش کرده بود تو یک حرکت خودم رو دراز کردم و چاقو رو گرفتم و از جا بلند شدم، چاقو رو سمتش گرفتم و گفتم: - کلیدا رو بده به من. شوکه شده بود داشت نگاه میکرد، ترسیده بودم دستام میلرزید ولی باید به خودم مسلط میشدم، سعی کردم ترسم رو بروز ندم ولی لرزش دستام اجازهی مخفی کاری نمیداد، از جاش بلند شد دستش رو دراز کرد و گفت: - بده من اون چاقو رو، دستت رو میبره. داشت نزدیک میاومد، داد زدم: - جلو نیا واگرنه میزنمت، کلیدا رو بده. چشماش ترسیده به نظر میرسید ولی آروم گفت: - تو از اینجا نمیتونی بری بیرون، فقط کار خودت رو سخت تر میکنی. ویرایش شده 7 تیر توسط مهدیه طاهری 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 7 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 تیر #پارت هشت... مجدد داد زدم: - کلیدا رو بده بهم، من نمیخوام اینجا باشم، از اینجا متنفرم از تو متنفرم، لعنت بهت. سعی داشت چاقو رو ازم بگیره، نزدیک میاومد و من عقب میرفتم و داد میزدم گفتم: - کلید رو بده به من. از جیبش یک دسته کلید درآورد و بهم داد سه تا کلید بود همینطور که چاقو رو سمتش گرفته بودم، سمت در رفتم و کلیدها رو تو قفل چرخوندم اولی نبود، دومی نبود، سومی رو که امتحان کردم در با صدای تیکی باز شد، از سر پیروزی لبخند زدم. از اتاق خارج شد و خواستم در و ببندم، ولی دستش رو بین در گذاشت، نمیتونستم در و ببندم زورش زیاد بود، تونست در و باز کنه و بیرون اومد و گفت: - تو نمیتونی از اینجا بری. با ترس و عصبانیت گفتم: - خفه شو. سعی کردم همینجور که حواسم به مرده است قفل و باز کنم. ولی سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم. دستام میلرزید. یهو نزدیک اومد، چاقو تو سینهاش فرو رفت، دستش رو روی سینهاش گذاشت و چاقو رو گرفت، بعد روی زمین نشست. نفسش داشت قطع میشد، یهو چشماش رو بست و بیهوش شد. باورم نمیشد من کشتمش. خیلی ترسیده بودم. نمیدونستم چیکار کنم. ولی الان جای ترس نبود باید میرفتم. همه کلیدهای رو امتحان کردم ولی هیچ کدوم قفل رو باز نکردن. گریهام گرفته بود. گفتم شاید این کلیدش فرق کنه نزدیک سهیل رفتم. باید تو جیبهاش باشه؛ درست حدس زدم تو جیب شلوارش بود خواستم بردارم، نگاهم به صورتش افتاد. چشمهاش باز بود و به من زل زده بود، ترسیدم ، جیغ کشیدم و عقب رفتم. گفت: - بهت گفتم تو نمیتونی از اینجا بری. بعد دستش که رو سینهاش بود و به همراه چاقو پایین آورد، چند بار با انگشت به سر چاقو ضربه زد، باورم نمیشد چاقو از اون مدل بود که بهش ضربه میخورد جمع میشد. برام فیلم بازی کرده بود که فقط ثابت کنه نمیتونم از اینجا بیرون برم. دستم رو گرفت و کشید وقتی تو اتاق رسیدیم، منو روی زمین پرت کرد از ترس تو حالت نشسته عقب عقب میرفتم و اون نزدیک میاومد. گفت: - تو نمیتونی از اینجا بری بیرون. من اجازه نمیدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری