sarahp
مدیر اجرایی-
تعداد ارسال ها
263 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
دستاورد های sarahp
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
با سلام وقت بخیر @QAZAL نویسندهی خوشقلم خداقوت، ویراستاری رمان دخترم به اتمام رسید. @هانیه پروین 🍃🌸 @گیلاس خداقوت به شما همکار عزیز 🍃🌸- 12 پاسخ
-
- 3
-
-
فراخوان جذب کادر ویراستاری نودهشتیا
sarahp پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در همه چیز در مورد نودهشتیا
با سلام و وقت بخیر خدمت نویسندگان محترم 🍃🌸 ما به دنبال یک ویراستار خوشذوق هستیم که به ما کمک کند تا قلمهای اعضای انجمن، درخشانتر از همیشه دیده شوند. اگر به ویرایش متن علاقه و یا تجربه دارید، خوشحال میشویم با هم هممسیر شویم. لطفاً جهت آمادگی در همین تاپیک اعلام کنید. -
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
درود بر شما 🍃🌸 زمان ویرایش به ۳/۸ تغییر داده شد.- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
با سلام و وقت بخیر ✨ از پارت معرفی رمان تا پارت ۷۹ با بنده از پارت ۸۰ تا پارت ۱۵۵ با شما همکار عزیز @گیلاس🍃🌸 ⚡زمان تحویل ۳/۸- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان چرخه دنیا |bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
sarahp پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
حتما در اسرع وقت ویراستاری میشه.- 24 پاسخ
-
- 1
-
-
ایسم / isam نامه، کویر دل
- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
لطفاً پارت بذار 🫨😵💫
-
پارت هشتاد و هفت چند ثانیه مبهوت به صفحهی روشن گوشی زُل زده که با دیدن پیامهای باز نشدهی ساعد کفری مشغول خواندن پیامها میشود، تمامی پیامهای اخیر از طرف تابش بیپاسخ مانده بود، لبخند کجی روی لبانش مینشیند و نگاه کوتاهی به چهرهی تابش میاندازد و بدون هیچ عذاب وجدانی از باز کردن بیاجازه گوشی او ادامهی پیامها را میخواند، با دیدن پیامی از سمت ساعد که از زمانش مشخصاً برای بعد از جر و بحثی که شخصا با او پشت تلفن داشته برای تابش ارسال کرده، پیام بهصورت سوالی بوده و از همان زمان تمامی پیامهای ساعد از جانب تابش بیپاسخ مانده بود! - (تابش تو هنوز بهش علاقه داری؟) بارها و بارها این جمله را خواند، مبهوت پیامهای بعدی را خواند! - (اگر فکر میکنی میتونی بهش برسی من مانع نمیشم، اما حاضرم تا اون زمان صبر کنم، حتی اگر یک درصد شانس برام مونده باشه) پیامهای ساعد او را درون بُهت فرو برد، نامی از او برده نشده بود اما کاملا حس میکرد منظور ساعد کیست! تمام رفتارهای گذشتهی تابش در ذهنش تکبهتک مرور شده و کنترلی بر افکارش نداشت، هرچه بیشتر بهخاطر میآورد بیشتر در بهت فرو میرفت! لبخند ناباوری روی لبهایش شکل گرفت، چرا هیچوقت فکر نکرده بود تابشی که بسیار درونگرا بود سعی میکرد با او ارتباط برقرار کند، دلیلش چه بوده! کنترلی بر رفتارش نداشت فقط قصد کند و کاو واقعیت را داشت، با سرعت از پیامها خارج و وارد گالری او شد گشتی زد و چیزی نظرش را جلب نکرد، داده گوشی را روشن کرده و وارد اکانت اینستا او شد قسمت سرچ آیدیهای او خلاصه به پیج صبا و اکانت تبلیغاتی شرکت و پیج خصوصی خود او که برای عموم باز نبود! ههایی از بین لبهایش خارج و در همین حین از طرف سها نوتیفیکیشنی بالای صفحه گوشی ظاهر میشود و بدون مکثی روی آن ضربه زده و پیام برایش باز میشود، چشمهایش بین متن چتهایشان میگردد و مردمک او ناباور روی جملاتی که بین آن دو رد و بدل شده در گردش مانده، از تمام مکالمات بین آنها یکچیز قلبش را برای اولینبار در زندگیاش لرزاند؛ چند دور با نگاه مرور کرده و زیر لب برای خودش میخواند: - (مهندس جان خبر مجرد شدن شخص مورد پَسند کُل خاندان رو خدمتت تبریک عرض میکنم! من که نامزد کردم، این کیس گرانقدر مونده واسه تو! تقریبا صفر در حد یه صیغه کلامی بدون خطوخش بسیار خوشتیپ و زیبا!) با لبخند فحشی در دل نثار سها کرده، حال با خیال راحت به صندلی تکیه میزند و جواب تابش را میخواند: - (امیدوارم براش بهترینها رقم بخوره) اخمی از پاسخ او میان ابروهایش مینشیند و چشمهایش پیِ خطوط بعدی میرود: - (تابش چرا داری از این موقعیت خوب دست میکشی! خاله اصرار داره برگردی کنارش و این بهترین موقعیته برای تو! با شخصیت قوی و رزومهی کاری که طی این سالها ساختی قطعا نظرش رو جلب میکنی!)
- 88 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هشتاد و شش با قدم بلندی از اتاق خارج شده و منتظر خروج تابش میماند، ارسلان مجدد وارد سالن میشود و نایلونهای خوراکیهای مغذی را روی صندلی کناری قرار میدهد، با نگرانی جویای احوال تابش میشود: - حالش چطوره؟ تونستی ببینیش؟ - آره، اما هنوز کامل بههوش نیومده، الان قراره ببرنش بخش. - خوب خداروشکر. کیف دستی تابش را روی پای راما قرار میدهد و میگوید: - صباخانم خیلی تماس گرفت، نمیخواستم دست تو کیفش کنم، اما گفتم فعلا کسی نفهمه، برای همین کیفش رو آوردم تو یهجوری جمعش کنی. راما کلافه چنگی به کیف دستی کوچک روی پایش میزند، نگاهی به گرهی روی دسته کیف میاندازد و در دل خوش سلیقه بودنش را تحسین میکند، مکثی میکند و با ذهنی آشفته: - الان من جواب گوشی رو بدم نمیگه تابش کجاست چرا تو جواب دادی! ارسلان سرش را به دستش تکیه میدهد، با کلافگی پاسخ میدهد: - واقعا نمیدونم، یهجوری جمعش کن مغزم کار نمیکنه! - چشم، حتما! انگار مغز من کار میکنه! همین حین گوشی در جیبش میلرزد، دست در جیب کرده و آن را در میآورد و نام صبا مقابل چشمهایش قرار میگیرد، گویی از تماس با تابش نااُمید و دست به دامن او شده، نگاه خنثی از حرصی به ارسلان میاندازد و پاسخ میدهد: - جانم صبا جون؟ - سلام راما چطوری؟ - خوبم، خودت چطوری؟ - واقعیتش دلواپس بودم با تو تماس گرفتم، چند ساعتی هست با تابش تماس میگیرم جواب نمیده، صابر میگفت امروز پیش تو بود، میدونی الان کجاست؟ لحظاتی مکث میکند و نفسی میگیرد: - آره، سر ساختمون رفته، میخواست خودش عکسها رو برای سایت ما بگیره، احتمالا اونجا مشکل آنتن هست که متوجه تماس نشده. -تو قراره بری پیشش؟ نگران نباشم؟ -آره، خیالت راحت، حالش خوبه. -باشه عزیزم مزاحمت شدم، دیدیش بهش بگو با من تماس بگیره صداشو بشنوم. - چشم جانم چشم. -خداحافظت. -خداحافظ صبا جون. تماس را قطع میکند و با بستن پلکهایش نفسی بیرون میدهد، ارسلان دست روی شانهاش میگذارد: - بهجا ساخت و ساز برو پی بازیگری! استایل و قیافشو که داری، فقط همین فیلم بازی کردنت کم بود که اونم حل شده. حوصله بحث مسخره با ارسلانِ همیشه شوخطبع را نداشت، سرش را به دیوار پشت صندلی تکیه داده و سکوت میکند، ارسلان با دیدن وضعیت او بحث را ادامه نمیدهد، با صدای باز شدن در اتاق هر دو روبه سمت درِ اتاق کرده، دو پرستار زحمت انتقال تخت تابش که همچنان بیهوش بهنظر میرسید را بر عهده داشتند، هر دو از جا بلند شده و بهدنبال تخت وارد یکی از اتاقهای بخش میشوند، پرستار مجدد صحبتهای قبل را تاکید کرد و بعد نصب سرمی جدید از اتاق خارج شدند، راما روی صندلی کنار تخت مینشیند، گوشی ارسلان با پیج اسم آوین شروع به زنگ خوردن کرده، با معطلی دست در جیب کرده و پاسخ میدهد: - جانم عزیزم؟ -آره یکم دیگه میام خونه. -باشه قربونت برم، خداحافظ. روبه راما در سکوت نگاه خیره میاندازد، راما با کلافگی نگاهش را پاسخ میدهد: - برو خونه خسته شدی، من منتظر میمونم تابش بههوش بیاد. - مطمئنی؟ - آره، به آتنا میگم شب میرم ویلا که نگران نشه. -باشه، کاری بود تماس بگیر، بیام. - حله برو خدانگهدارت. - فعلا خداحافظ. ارسلان از اتاق خارج میشود، سرش را به پشتی صندلی تکیه میدهد و کیف دستی را روی پاهایش قرار میدهد، چشمهایش را برای مدتی میبندد. ساعاتی گذشته و او همانطور خیره به چهره غرق خواب تابش مانده و گوشی او مدام در کیف میلرزید، کلافه گوشی را از کیف دستی خارج کرده و با فشردن دکمه، قفل صفحه مانع دسترسی او شده، بدون هیچ پیش فکری عدد هشتصد و هفتاد و شش را زده و در کمال تعجب قفل باز شد!
- 88 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هشتاد و پنج دکتر پس از اتمام بخیه از اتاق خارج میشود و راما بلافاصله مقابلش قرار میگیرد، نگران از وضعیت تابش میپرسد: - دکتر ضربه به سرش جدیه؟ حالش چطوره؟ دکتر لبخند مهربانی میزند و با صبوری توضیحات کاملی میدهد: خوشبختانه ضربه باعث شکستگی سر و گردن نشده، اما خب پارگی در قسمت گردن ایشون باعث شده پانزده بخیه برای بستن زخم عمیقی که ایجاد شده بود بزنیم، در حال حاضر بیهوش هستند و حالشون روبه بهبودی خواهد بود، فقط نیاز به یک هفته کامل استراحت دارند. راما نفسی از آسودگی میکشد و با شنیدن بخیه نگران سوال میپرسد: - خیلی ممنونم دکتر، جای بخیه ممکنه بعدها خیلی مشخص باشه؟ دکتر مجدد لبخندی میزند و با اطمینان خاطر: - بخیهی زیبایی زدیم با توجه به بانو بودن ایشون، خب قطعا اثری باقی میمونه، اما چون گردن و قسمت پشت گوش هست و موها اونها رو میپوشونن، خیلی جای نگرانی نیست. لبخند آرامی میزند و مجدد با تشکری دکتر را بدرقه میکند: - خیلی متشکرم دکتر، لطف کردید. - خواهش میکنم، با آرزوی بهبودی ایشون. دکتر میرود و او سرجایش مینشیند و به صندلی تکیه میزند، ارسلان که تا بهحال ساکت گوش به حرف دکتر سپرده بود، سوالی روبه راما: - برم یه چیز بگیرم بخوری؟ حس میکنم فشارت افتاده. - نه چیزی نمیخوام، فقط لطف کن برای تابش چندتا کمپوت و آبمیوه بگیر، ماشین رو هم جابهجا کن. سوئیچ ماشین تابش را در دست ارسلان میگذارد: - باشه الان میرم. ارسلان بلند شد و از بیمارستان خارج شد، گوشی در جیبش لرزید با دیدن شماره صابر، کلافهتر پلک روی هم فشرده، مطمئنن از موضوع با خبر شده، با مکثی پاسخ میدهد: - جانم؟ - راما کجایی؟ چه اتفاقی برای تابش افتاد؟ صدای صابر پر از نگرانی، بیطاقت از سکوت راما تکرار میکند: - راما بگو کجایی؟ راما دستی به پیشانی میکشد و بیرمق جواب میدهد: - بیمارستان نزدیک شرکت، گردنش نیاز به بخیه داشت، به گفته دکتر جای نگرانی نیست، الان حالش بهتره. صابر پوفی از غم میکشد: - این بچه یه روز خوش ندید، لعنت به این حدادی لعنت، جواب خواهرمو چی بدم! مکثی از غم میکند و ادامه میدهد: - ارسلان هماهنگیهای لازم رو برای شکایت انجام داد، پدرشو در میارم. -صابر بهخدا حوصله صحبت ندارم، فعلا به کسی چیزی نگو، خودم این مسئله رو حل میکنم. - باشه، کمکی لازم داشتید بگو بیام، مراقبش باش، صبا بدجور عذاب میکشه بفهمه یکییدونش بعد این همه سال برگشته و این بلا سرش اومده، لعنت به بیفکری من. بیحوصله از ادامه بحث: - صابر فعلا. گوشی را سریع قطع میکند و منتظر به در اتاق خیره میماند. سر کج کرده به سمت ساعت آویز شده در سالن و مردمک چشمهایش به دنبال تیک- تاک ساعت، با خروج پرستار مجدد از صندلی بلند میشود، با گفتن ببخشید او را از ادامهی حرکت وا میدارد: - بفرمایید. - خانم واعظی رو میتونم ببینم؟ - بله بانداژ تمام شده، میتونید تشریف ببرید داخل، البته تا دقایق دیگه به بخش منتقل میشن. - ممنونم، خسته نباشید. - خواهش میکنم. بعد از رفتن پرستار وارد اتاق میشود، سلام کوتاهی به پرستار درون اتاق که مشغول جمعآوری وسایل بوده، میدهد، پرستار جوابش را داده و نسبت او را میپرسد: - دخترعمه بنده هستند. - بفرمایید، فعلا بههوش نیومدند کامل، در حال حاضر یکسری نکات هست خدمتتون عرض کنم. با نیمنگاهی نگران به تابش که به پهلوی راست دراز کشیده میاندازد و سعی میکند توجهاش را روی توضیحات پرستار بگذارد: - در خدمتم. پرستار دستکش و ماسک روی صورتش را در میآورد و نزدیک او با کاغذ خودکاری در دست شروع به سفارشات لازم میکند: - ببیند لازم هست طی این مدت که زخم خوب نشده به پهلوی راست دراز بکشند، به پشت یا طاق باز نخوابند، کرم ترمیم کننده رو تهیه کنید و طی تجویز دکتر مصرف کنند، بعد کشیدن بخیه و خوب شدن کامل زخم میشه برای رفع جای زخم از لیزر استفاده کرد، اگر سوالی داشتید بفرمایید. - متشکرم، خیلی کامل بود، میتونم تا بههوش بیاد پیشش بمونم؟ - الان منتقلشون میکنیم بخش، اونجا میتونید کنارش باشید. - بسیار خوب پس من بیشتر از این مزاحمتون نمیشم، ممنونم از توضحیاتتون. - خواهش میکنم، انشالله بهزودی سلامتی کاملشون. - ممنونم، فعلا. - فعلا.
- 88 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت هشتاد و چهار ارسلان از ترس قطع شدن تماس سریع شروع به صحبت کرده: - راما یهچیز میگم فقط خونسردیت رو حفظ کن، من تازه رسیده بودم شرکت، تابش داشت سوار ماشینش میشد، همزمان شیوا هم جلو شرکت بود، نمیدونم چی دستش بود سمت تابش پرتاب کرد، فقط دیدم تابش افتاده روی زمین، کمکش کردم تو ماشین بشینه، الان گردنش دچار خونریزی شده! هرچی میگم بریم بیمارستان نمیاد داره بیهوش میشه، بیا راضیش کن ببریمش بیمارستان، خطرناکه! من پایین شرکتم. تماس را قطع میکند، مات و مبهوت مانده، بهخود میآید و خون جلوی چشمهایش را میگیرد، از جا بلند شده به سرعت از اتاق خارج و بدون توجه به آسانسور تمام هفت طبقه را با سرعت پایین میرود، نفس زنان سمت لابی میرود، نگهبان که دم در ایستاده به سمتش میآید: - مهندس اومدید، لطف کنید خانم رو راضی کنید ببرید بیمارستان حالشون اصلا خوب نیست. بدون پاسخ به او به سرعت وارد پیادهرو میشود، نگاهی به ماشینهای پارک شده میاندازد و با دیدن ماشین تابش به سمتش قدمهای بلند برمیدارد، با دیدن او که چشمهایش بسته و به صندلی تکیه زده نگران نزدیک ماشین میشود و در را باز میکند، با صدای در تابش بیحال گوشه چشمی باز کرده، با تکان دادن دست از رفتن به بیمارستان امتناع میکند، راما بدون توجه به حرکت او، با قرار دادن دستی زیر سرش و زیر زانوهایش او را آرام بلند کرده و روی صندلی شاگرد میگذارد، تابش از همین حرکت آرام او بیتاب، اشک از چشمانش جاری شده و در سکوت مینالد، راما کلافه شده پر از حسهای متفاوت، دکمه استارت ماشین را میزند، ارسلان همزمان با سرعت خلاف جهت مقابل ماشین تابش پارک میکند و با نگرانی پاکت آبمیوه بهدست پیاده میشود، راما با اشارهایی به او سریع ماشین را به حرکت در میآورد، از شدت عصبانیت تا رسیدن به بیمارستان سکوت کرده و نزدیک نگهبانی بیمارستان با اشاره به حال بد تابش با ماشین وارد حیاط بیمارستان میشود، بعد از پارک نامرتب از ماشین پیاده شده و تابش را در آغوش میگیرد، وارد اورژانس میشود، او را روی تختی میگذارد و بلافاصله پزشک با گرفتن اطلاعات او را برای معاینات وارد اتاقی دیگر میکنند، بیطاقت و عصبی گوشی در حال تماسش را پاسخ میدهد: - کجایی راما؟ رسیدی بیمارستان؟ - اره بیا بیمارستان نزدیک شرکت. - باشه اومدم الان. تماس را قطع میکند و روی صندلی مینشیند، گیج و گُنگ عرق پیشانیاش را با سرشانهی پیراهنش پاک میکند، متوجه خون روی آستین لباسش شده، از حرص و غصه پلک روی هم میفشارد با مشت ضرباتی محکم به پیشانیاش میکوبد و در دل فاتحه شیوا را میخواند، طی ده دقیقا ارسلان میرسد و کنار او مینشیند، با توجه به شرایط سکوت را پیشه میکند، راما حرصی بهحرف میآید: - مگه من بهش نگفتم ماشینو بیاره تو پارکینگ؟ چرا کار خودش رو میکنه! من میدونستم امروز این آشغال زهرشو میریزه. عصبی سرش را بین دستهایش میگیرد، ارسلان گیج از شرایط پیش آمده: - مگه تهدید کرده بود؟ - آره زنیکهی آشغال، اما فکر نمیکردم جرعتش رو داشته باشه، ببین چه بلایی سرش بیارم. ارسلان جهت آرام کردن او دستی روی شانهاش میگذارد: - الان آروم باش انشالله چیزی نشده، حساب اون رو خودم میرسم، تو غمت نباشه، تو راه تماس گرفتم وکیل پیگیری کنه امشب بازداشتگاه باشه. کلافه چنگی در موهایش میکشد و مینالد: - جواب صبا رو چی بدم دخترش بعد هشت سال برگشته با هزار جور التماس و داستان! این شد وضعش اونم من مقصرشم! - تقصیر تو چیه، تو که جدا شدی، اصلا فکر کن الان ازدواج کرده بودی باید با همسرت این رفتارو میکرد؟ چرا چون نمیخواد از دستت بده! - شانس بیخوده منه! چقدر به حسینخان گفتم ما بهدرد هم نمیخوریم، همش به آینده فکر میکرد! آخرشم این وضع پیش اومد. ارسلان جهت عوض کردن حال او با لحن ملایمی سر شوخی را باز میکند: - ببین اون زمان که نمیدونست پدرِ آتناجون قراره وزیر بشه، تو هم بیوفتی سر زبونا! با چشمهای قرمز شده از خشم روبه او که لبخند کمرنگی بر لب داشت میکند: - میبندی یا برات ببندم؟ - نه میبندم! یک ساعتی پشت در اتاق منتظر مینشینند.
- 88 پاسخ
-
- 1
-