رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

_MAHSA_

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    203
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

_MAHSA_ آخرین بار در روز اسفند 23 2025 برنده شده

_MAHSA_ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

3 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,038 بازدید کننده نمایه

دستاورد های _MAHSA_

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

263

اعتبار در سایت

  1. من هم حرف‌هاش رو تایید می‌کردم، به سمت بازار حرکت کردیم؛ مثل اینکه واقعا باورش شده بود که قراره بریم خرید و نقش بازی نمیکنیم. خواستم چیزی بگم که انگار فکرم رو خونده بود و گفت: - وسط بازار رهات می‌کنم! پس از مکث کوتاهی ادامه داد: - ولت که کردم قول بده دیگه برنگردی که گیر می‌افتی و همون اش و همون کاسه. سری به معنی تایید حرفش تکون دادم که مجدد گفت: - مراقب خودت هم باش عزیزم، امیدوارم همه‌چیز خوب پیش بره. - ممنون بخاطر کاری که برام کردی! وسط بازارچه ایستاد و من پس از اتمام حرفم از ماشین پیاده شدم و به سمتی که خیلی خلوت و انگار که اخر بازار بود رفتم. یواش‌یواش به سمت ناکجاابادحرکت کردم وهنوز راه زیادی نرفته بودم که اتبوس جلوی پام ترمز کرد؛ سوار شدم و همون جلو اولین صندلی که گیرم اومد نشستم. لبخندی روی لبم نشوندم و سرم رو به صندلی پشت سرم تکیه دادم. خوشحال از اینکه از شر دو برادر خلاص شده بودم به منظره خیره شدمو با خیال راحت هوای پاکیزه بیرون رو به ریه‌هام منتقل کردم. پس از دقایقی با ایستادن اتوبوس چشم‌هام رو باز کردم وبه ایستگاه و چندین خونه که اطرافم بودن نگاه کردم و از اتوبوس پیاده شدم و پس از حساب کردن کرایه به سمت یه خونه که بی‌فکر اومده بودم حرکت کردم. خونه‌های کاه و گل که با درب‌های چوبی جلوه قدیمی‌توری به اونجا داده بود، درب سومین خونه رو زدم و کمی منتظر موندم تا درب باز بشه؛ و اما پشت بندش یه خانوم تپل که لباس محلی پوشیده بود رو به روم قرار گرفت. - بفرمایید. نمی‌دونم لباس مال کجا بود اما زیبا و دلربا بود، زنی تپل که کنار لب‌های برجسته‌اش یه خال قرار گرفته بود، با چشم و ابروی مشکی و صورتی گرد که زیبایی صورتش رو تکمیل کرده بود.
  2. سلام

    من چن وقتی نبودم و الان نمیتونم رمانم رو پیدا کنم. 

    رجا در یاس

    1. عسل

      عسل

      سلام عزیزم خوش برگشتی فکر میکنم این رو میگی 

       

       

       

    2. _MAHSA_

      _MAHSA_

      مرسی عزیزم

  3. به دختره نگاهی انداختم که سرش رو به شیشه‌ی ماشین تکیه داده بود و خوابش برده بود، هم از اینکه سرش داد زدم پشیمون بودم و هم نمی‌تونستم تحمل کنم کسی درباره‌ی چیزی که متعلق به رویاست نظر بده. از تو پاکت سیگاری بیرون آوردم و همون‌طور که بین لب‌هام قرار می‌دادم فندکم رو روشن کردم و سیگار رو به آتیش کشیدم، نفس عمیقی کشیدم و کام عمیقی از سیگار گرفتم که یه لحظه قلبم تیر کشید؛ اما بعد عادی شد و به سیگار کشیدنم ادامه دادم، دختره تکون ریزی خورد که باعث شد بهش نگاه کنم و ثانیه‌ی بعد باهاش چشم تو چشم بشم. سریع به خودم اومدم و حواسم رو به رانندگیم دادم و خون‌سرد دستم رو به درب که شیشه‌ش رو کاملاً پایین کشیده بودم تا هوام عوض بشه و ازش هوای سردی به داخل می‌اومد تکیه دادم، دنبال ماشین فربد که از ما عقب‌تر بود گشتم؛ اما انگار جا مونده بودن؛ پس ماشینو کنار زدم تا فربد هم بهمون رسید و گذاشتم که جلو بیوفته و بعد حرکت کردم. تا رسیدن به مقصد حتی نگاهش هم نکردم و دقایقی بعد ماشین رو توی حیاط پارک کردم، هوای اینجا فرق داشت و حتی یه جورایی فقط کمی خنک بود. نه گرم و نه سرد، اتاقی رو انتخاب کرده بودم که به ساحل دید داشت و جدا از بزرگ بودن اتاق، تنها اتاقی بود که هم تراس داشت و هم یه جورایی قشنگ‌ترین اتاق محصوب می‌شد. دخترک توی تراس وایساده بود و چونه‌ش رو روی نرده گذاشته و به منظره خیره شده بود، بادی وزید و موهای پرکلاغی‌ش رو بهم ریخت. دست برد و موها رو کنار زد و کمی خودش رو از سرما بغل کرد؛ نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت تراس رفتم، یه دل می‌گفت که به بچه‌ها سر بزنم و از طرفی هم حوصله نداشتم، دست‌هام رو روی نرده گذاشتم که یه لحظه به دست اروشا خورد؛ اما سریع دستم رو کشیدم و خواستم برم که دستم اسیر دستش شد، لحظه‌ای نگاهش کردم که سریع دستش رو برداشت و همون‌طور که نگاهش به پایین بود گفت: - چیزه، شیر دوش حموم مشکل داره میشه بگی درستش کنن؟! - یکی رو می‌فرستم بیاد. بعد از اتمام جمله‌م از خونه بیرون زدم، سوار ماشین شدم و به سمت استدیو روندم… *** اروشا: فکر کنم چون دستش رو گرفتم این‌جوری رفتار می‌کرد، شونه‌ای بالا انداختم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. دلم گرفته بود هم اینکه دلم می‌خواست که از این خونه‌ی لعنتی دور بشم؛ جوری دور بشم که هیچ‌کس دیگه نتونه پیدام کنه. کلافه ابی به دست و صورتم زدم، لحظه‌ای فکر فرار به سرم زد اما بعد پشیمون شدم؛ اما اگه فرار نمی‌کردم تا ابد توی این خونه زندانی بودم و برای اینکه بقیه شک نکنن فربد و یا فرزاد همراهم بودن. نمی‌دونم چقدر بلندبلند فکر کرده بودم که کسی گفت: - من کمکت می‌کنم که فرار کنی. با ترس قدمی به عقب برداشتم که مجدد گفت: - نترس منم! همون حس گنگ توی چشماش من رو بیشتر می‌ترسوند، از طرفی هم حالا که فهمیده بود چاره‌ای جز اعتماد نداشتم. با ترس و استرسی که به جونم افتاده بود لب‌هام رو با زبون تر کرده و گفتم: - چقدرش رو میدونی؟! - هرچی فکر کردی. -خب پس کمکم کن که برم! پوزخند پنهانی زد که از چشم من دور نموند و دستش رو به سمتم دراز کرد. به محض اینکه دستم رو توی دستش قرار دادم دستم رو گرفت و من رو با خودش کشوند و برد، به پایین پله‌ها که رسیدیم جلوی باباش وانمود کرد که با هم صمیمی شدیم و داریم به خرید میریم.
  4. می‌دونستم کار اون ناصری سگ سفته، عصبی صندلی نصفه و نیمه‌ای رو که داشت توی آتیش می‌سوخت رو لگد زدم و موهام رو به عقب هل دادم. مردک ع×و×ض×ی به خاک سیاه می‌نشونمت! اگه آروشا چیزیش می‌شد چی؟ رو به فربد که با دست و صورت سیاه شده یه گوشه نشسته بود نگاهی انداختم و گفتم: - باعث و بانی این اتفاق هرکسی که باشه پیداش کن. - باشه. با چشم دنبال آروشا گشتم و اون رو درحالی که یه گوشه درحالی که با انگشتش روی زمین نقش و نگار می‌کشید یافتم، حالا که دقت می‌کردم چه دختر مظلوم و سربه زیری بود. به خودم اومدم و کنار فربد نشستم، این چرت و پرت‌ها چی بودن که می‌گفتم؟ تو یه لحظه تمام خاطراتی که با رویا توی این خونه داشتم نابود شده بود، دیگه هیچ‌چیز نبود و فقط سنگ قبرش مونده بود. به آتیش خیره شده بودم و نمی‌دونم چند ساعت بود که با تکون‌های دست فربد به خودم اومدم، نگاه که کردم هیچ خبری از آتیش نبود و خاموش شده بود و فقط دودهایی مونده بودن که بخار می‌شد و به آسمون می‌رفتن. - بقیه کجان؟ - بردمشون تو ماشین! - خوب کردی، نمیشه که همش تو ماشین موند هوا خیلی سرده، حرکت کن بریم شمال! - باشه. دایی و رکسانا با فربد میومدن و من و‌ آروشا هم با هم، سوار ماشین شدم وپس از نفسی عمیق به سمت شمال حرکت کردم. هم‌زمان هر دو ماشین با هم حرکت کرده بودیم، از تو پاکت سیگاری برداشتم و اون رو بین لب‌هام گذاشتم و با فندکم سیگار رو روشن کردم. - تو ماشین آب داری؟ - تو داشبرد بردار! آب رو برداشت و بی‌مکث مقداری از اون رو سر کشید، تند تند از سیگارم کام می‌گرفتم و عصبی فرمون رو فشار می‌دادم و نفس عمیقی گرفتم که مجدد گفت: - چرا این‌قدر عصبی شدی؟ درسته ویلا سوخت ولی می‌تونی از اول بسازی یا اینکه یکی از ویلاهات رو انتخاب کنی و اونجا زندگی کنی. - تو نظر ندی خیلی بهتره! بعد از اتمام جمله‌م دیگه ساکت موند و به عبارتی میشه گفت لال‌مونی گرفت، کی بهش اجازه داده بودکه حتی بخواد چیزی بگه؟ دختره‌ی احمق فکر کرده کیه؟! اون خونه تنها جایی بود که خاطرات رویا توی گوشه به گوشه‌اش زنده بود و حتی عکس‌ها، لباس، تابلوهای نقاشی و… . که بعد از رفتنش نگه داشته بودم همه و همه تو یه شب سوخت و خاکستر شد.
  5. شام که حاظر شد همه رو صدا زدم و در آخر پس از گذاشتن دیس ته‌دیگ کنار سینی برنج‌ و اومدن اعضای خانواده خودم هم روی تنها صندلی خالی کهکنار فرزاد بود نشستم، ای‌دفعه چون دایی و دخترش اینجا بودن مؤدب رفتار کرد و برام غذا کشید وگرنه خیلی بی‌ادبه، خورشت ریختم روی برنج و مشغولخوردن شدم. بعد از شام میز رو جمع کردم و همگی قرار شد که برن توی باغ قدم بزنن؛ اما من موندم تا ظرف‌ها رو بشورم و بعد اگه که بشه برم پیششون، بعد ازشستن ظرف‌ها دست‌کش رو از دستم دراوردم و مشغول تمیز کردن آشپز‌خونه بودم که صدای بستن درب اتاق اومد ولی از اونجا که نگاه می‌کردم چیزیدیده نمی‌شد. توجه نکردم و به ادامه‌ی کار مشغول شدم، همه جا از تمیزی برق میزد که از آشپزخونه خارج شدم و بقیه‌ی جاهای ویلا رو هم تمیز کردم. داخل اتاق رفتم تا بخوابم که دقایقی بعد به خواب رفتم… . *** بوی سوختگی توی خونه پیچیده بود و حتی نمیدونستم که این بو از کجاست، سرفه‌کنان خواستم درب اتاق رو باز کنم اما با سوزشدستم سریع دستکشیدم و کمک خواستم. - کسی اینجا نیست؟ کمکم کنید، دروباز کنید… ف… فرزاد! دیگه نتونستم تحمل کنم و بی‌حال جلوی درب اتاق افتادم. *** فرزاد: سرفه‌های‌ شدید امونم رو بریده بود ولی همچنان دنبال آروشا می‌گشتم، دست‌گیره‌ی درب خیلی داغ شده بود اما با کمک پتو به بدبختی درب رو باز کردم. لحظه آخر اسمم رو گفت و افتاد، تو بغلم کشیدمش و از اتاقی که حالا شعله‌های آتیش اون رو هم در بر گرفته بودن خارج شدم. صورتش سیاه شده بود وحال حرف زدن نداشت؛ اما با این حال گفت: - من رو بزار زمین اینجوری سخته که از خونه خارج بشیم. - میتونی راه بری؟ - اوهوم. گذاشتمش روی زمین، اولش نمی‌تونست راه بره ولی بعد با کمک دستم خودش رو گرفت و خواستم راه برم که با دادش متوقف شدم. - فرزاد! هولم داد و تعادلم رو از دست دادم و افتادم روی زمین و اون هم روی من، تکه چوبی که داشت از سقف میوفتاد روی کمرش افتاد که آخ ضعیفی گفت و چهره‌ش در هم جمع شد؛ بی‌خیال دردی که داشت از روم بلند شد و با هم از خونه خارج شدیم.
  6. یعنی این‌ها واسه من بودن؟ نه بابا هیچ آدم عاقلی نمیاد واسه زندانی‌ش خرید کنه، دیگه کف پاهام حسابی درد گرفته بودن و خسته؛ اما همچنان دنبال فرزاد راه می‌رفتم. گوشه‌ی جدول نشستم و نگاهی بهش انداختم که کمی جلوتر از من ایستاد و نگاهی بهم انداخت و من هم چند ثانیه بعد از اونجا بلند شدم و این دفعه وارد کفش فروشی شدیم. یه کتونی سفید، کفش اسپرت که طرح ضربان قلب بغلش بود انتخاب کرد و داد دستم که امتحان‌شون کنم، یکی کاملا اندازه‌م بود و اما یکیش کمی اذیت می‌کرد و بد به پام می‌رفت که یه شماره بزرگ‌ترش رو گرفتیم و بعد از حساب کردنش به سمت خونه راه افتادیم. پیاده شدیم و اما فرزاد بدون اینکه به من کمک کنه تا خرید‌ها رو ببریم توی خونه زودتر رفت داخل، حرصی خرید‌ها رو برداشتم و داخل شدم. خوش‌بختانه هیچ‌کس توی پزیرایی نبود؛ پس مستقیم به اتاقی که فرزاد گفته بود رفتم تا کمی استراحت کنم و بعد شام رو بکشم. خریدها رو کوشه‌ی اتاقرها کردم و با همون لباس‌ها روی تخت دراز کشیدم، روی عسلی کنار تخت یه هدفون بود که مشخص بود متعلق به فرزاده، نمی‌دونستم از اینکه از وسایلشاستفاده کنم عصبی میشه یا نه؛ اما با این حال هدفون رو برداشتم و روی گوش‌هام گذاشتم، برخلاف تصورم برعکس خیلی از خواننده‌ها، آهنگ‌های دیگهرو گوش می‌داد؛ اما بیشتر غمگین بودن، آهنگ‌ها پلی شدن، دلم خیلی گرفته بود و با گوش دادن این موزیک‌ها بدتر اشکم دراومد، گیج خواب شده بودم اماهم‌چنان از گوش کردن اون آهنگ‌ها دست برنداشتم و دقایقی بعد به خوابی عمیق رفتم… . *** وقتی بیدار شدم ساعت حدوداً هشت رو نشون می‌داد، دو ساعتی می‌شد که خوابیده بودم؛ فقط یادمه که قبل از خواب هدفون گذاشته بودم اما الان هیچیروی گوشم نبود، بی‌خیال بلند شدم و آبی به صورتم زدم و بعد رفتم پیش بقیه، همه توی پزیرایی نشسته بودن و مشغول تماشای فیلم ترسناک، واردآشپزخونه شدم و مشغول فراهم کردن وسایل میز شام بودم که محکم به یه جسم برخورد کردم و همین باعث شد که دماغم درد بگیره و زیر لب «خدا لعنتتکنه.» بگم و دستم رو روی دماغی که ناقص شده بود بزارم و کنار دیوار بشینم، لیوان آبی رو به دستم داد و گفت: - خوبی؟! - ببخشید که دماغ قشگم رو داغون کردی، حالا میگی خوبی؟! - ببخشید خب ندیدمت. - فربد یعنی تو آدم به این گندگی رو نمی‌بینی؟ - من که گفتم ببخشید! - استغفرالله. - آروشا دماغت خون میاد. با عجله به سمت سرویس بهداشتی رفتم تا هم خون‌ها رو بشورم و هم جایی رو کثیف نکنم، بعد از تمیز کردن خون از سرویس بهداشتی خارج شدم ومجدد وارد آشپزخونه شدم؛ اما این‌بار کمی سرم رو بالا گرفتم تا خون بند بیاد. تو این فاصله فربد سالاد‌ها رو توی کاسه ریخته بود و کفگیر رو هم کنارقاشق و چنگال‌ها گذاشته بود، نه خوشم اومد ‌لاقل به یه دردی خورده بود. سفره رو پهن کردم و پس از گذاشتن بشقاب و قاشق و چنگال‌ برای هر نفر، سالادو بقیه‌ی وسایل رو گذاشتم.
  7. رو به روی یه پاساژنگه داشت و هم‌زمان با هم از ماشین پیاده شدیم، وارد پاساژ شد و اینبار من درست پشت سرش رفتم. فروشنده دختر خوشگلی بود اما صورتش رو با لوازم آرایش پوشونده بود و از همه زننده‌تر لحن صحبت کردنش بود، دختره علنأ داشت با چشم‌هاش فرزاد رو می‌خورد و هرکاری می‌کرد تا نگاهش کنه؛ نمی‌دونم چرا کارهاش حرصم رو در میاورد، بی‌خیال مشغول نگاه کردن به لباس‌ها شدم و حتی به فرزاد که پشت سرم راه میومد هم توجه نکردم و فقط متوجه دستی شدم که انگشت‌هاش رو لای انگشت‌هام قفل کرد. به دستم نگاه کردم که توسط دست فرزاد اسیر شده بود و حدس اینکه کارش برای دور شدن اون دخترهای کنه بوده باشه سخت نبود، چند دست مانتو و شلوار انتخاب کرده بودم اما بعید می‌دونستم فرزاد این‌ها رو برای من بخره؛ آخه کی برای زندانیش خرید می‌کرد؟ ‌بی‌خیال نگاهی بهش انداختم و اینبار خواستم دستم رو آزاد کنم که نذاشت. - عشقم چیزی انتخاب کردی؟! هم تعجب کرده بودم و هم حالم از بوی عطر دختره به هم می‌خورد، که فقط با تکون دادن سرم به معنی نه اکتفا کردم و همین فرصت رو غنیمت شمرد و با گفتن «ببخشید» از اون مغازه خارج شدیم. نفس عمیقی کشیدم که توسط فرزاد داخل بوتیک بعدی کشیده شدم. فروشنده پسر جوونی بود که انگار با فرزاد رفیق بودن، بی‌خیال اون دوتا به لباس‌ها نگاه می‌کردم که فرزاد هم کنارم اومد و اما بدون اینکه من انتخابی داشته باشم خودش چند تا مانتو رو انتخاب کرد و فقط خواست که پروو کنم. اولی یه شومیز بود که جلوش دکمه میخورد و پایین دکمه‌ها رو می‌شد گره زد، یه شلوار لی دمپا گشاد آبی نفتی، چندتا شال، چندتا شومیز سفید و کرمی برای زیر مانتو، دومی یه شومیز مانتویی که جلوش دکمه‌های چوبی می‌خورد و آستین سه ربع، یه شلوار ذغالی و شلوار سفید، یکی یکی همه رو پوشیدم و فرزاد دید و بعد از حساب کردن همه‌ی اون‌ها از مغازه خارج شدیم. وارد مغازه بعدی که لوازم آرایشی بهداشتی بود شدیم و باز هم مثل قبلی فرزاد انتخاب کرد، یه ست لوازم آرایشی صورتی گرفتیم و خارج شدیم.
  8. با حس اینکه یکی کنارم نشست چشم‌هام رو باز کردم که با دو گوی سبز و مهربون احمد روبه رو شدم، لبخندی زدم که جوابم رو با نگرانی داد. - خوبی داداشم؟! - عالی! - داروهات رو خوردی فرزاد؟ -اره نگران نباش. یادم نمی‌اومد که دارو خوردم یا نه؛ ولی حس می‌کردم که خورده باشم، حدود یه یک ساعتی پیش بچه‌ها موندم و بعد خونه رفتم. کل دیشب رو نتونسته بودم درست و حسابی بخوابم انگار می‌خواستم سرما بخورم آخه هم گلوم می‌سوخت و هم تمام تنم درد می‌کرد، دیشب هم از بس خواب‌های چرت و پرت دیدم نشد که درست بخوابم. عطسه‌ای کردم که هم‌زمان باهاش گلوم هم درد اومد، سمت اتاقم رفتم و پس از باز کردن درب اتاق وارد شدم، اون دختر هم روی تخت خواب بود و؛ اما بدبختی از جایی شروع می‌شد که نمی‌تونستم روی زمین بخوابم و کمر درد می‌گرفتم. بی‌خیال گوشه دیگه تخت دراز کشیدم و به ثانیه نکشیده به خواب عمیقی فرو رفتم. *** آروشا: وقتی بیدار شدم فرزاد رو سمت دیگر تخت خواب دیدم، سریع سر جام نشستم که کمی تخت هم تکون خورد اما بیدار نشد. خیلی قشنگ خوابیده بود درست مثل فرشته‌ها! از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی که گوشه‌ای از اتاق قرار داشت رفتم و بعد از زدن آب به صورتم از اتاق خارج شدم که خنده‌های ریز کسی توجه‌م رو جلب کرد، کمی دنبال صدا گشتم تا اینکه متوجه فربد و دختر داییش رکسانا شدم. سرشون تو گوشی بود و مثل اینکه داشتن کلیپ‌های خنده‌دار می‌دیدن و اما فربد اصلأ حواسش نبود و با لبخند به رکسانا زل زده بود. لبخندی به عشق بین‌شون زدم و وارد آشپزخونه‌ روبه روی سالن شدم، حوصله‌م سر رفته بود و تنها کاری که می‌تونستم بکنم این بود که برای شام غذا درست کنم و این‌جوری مجبور نبودن که از بیرون غذا بگیرن؛ پس تصمیم گرفتم که قرمه سبزی براشون درست کنم. *** بعد از حدود دو ساعت که خورشت کاملأ پخته بود سر قابلمه رو برداشتم و نمک خورشت رو اندازه کردم، وسایل رو سر جاش گذاشتم و خواستم از آشپزخونه خارج بشم که به یه چیز ی برخورد کردم؛ داشتم می‌افتادم که کمرم رو گرفت و وقتی نگاهش کردم فرزاد رو دیدم. به خودم اومدم و سریع ازش جدا شدم و بعد از تشکر از اونجا خارج شدم، اون مگه خواب نبود؟ با دست به پیشونیم ضربه زدم و با خودم گفتم: - دختره‌ی احمق مگه نباید بیدار بشه؟ بی‌خیال غرزدن شدم و روی مبل نشستم، اینقدر توی فکر و خیال خودم غرق بودم که تازه متوجه شدم رکسانا داره صدام میزنه. - آروشا، آروشا، آهای آروشا، آروشا! -جانم! - کجایی دوساعته صدات می‌کنم؟ فرزاد کارت داره. - باشه. سمت اتاقش رفتم و پس از در زدن و کسب اجازه وارد شدم، لب‌هام رو با زبونم تر کردم و گفتم: - آماده باش ساعت ۶ میریم بیرون! باشه‌ی آرومی گفتم و خواستم از اتاق برم بیرون که گفت: - نشنیدم بگی چشم. - چشم. - میتونی بری! از اتاق خارج شدم و حرصی به سمت تراس رفتم اما لحظه آخر منصرف شدم، مردک پرو فکر کرده کیه که با من اینجوری حرف میزنه؟ پوف کلافه‌ای کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم که ۵:۵۵ رو نشون می‌داد؛ پس وارد اتاق این چند وقت شدم و مانتوم رو پوشیدم و به حیاط رفتم که بلافاصله فرزاد هم از ویلا خارج شد، و تنها با گفتن «سوار شو!» خودش سوار ماشین شد که بعد از سوار شدن ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم.
  9. دختره به‌زور لبخند میزد ولی هرکس دیگه هم بود قشنگ متوجه می‌شد که یه مشکلی داره؛ بی‌خیال لبخندی به روش پاشوندم از کنارش بلند شدم و به داخل ویلا رفتم. فرزاد، فربد و داییش گوشه‌ای نشسته بودن و گرم صحبت بودن و هر از گاهی صدای شلیک خنده‌هاشون بلند می‌شد، خواب‌الود گوشه‌ای نشستم و با گوشی که فرزاد بهم داده بود سرگرم بودم. شماره خودش رو ذخیره کرده بود که اگه چیزی نیاز داشتم بهش بگم؛ پس اس ام اس دادم و آدرس اتاقی که به من میداد رو پرسیدم و در جواب اتاق ته راه‌رو سمت چپ رو دریافت کردم، بیخیال بلند شدم و به اتاق رفتم؛ اما با ورودم قاب عکس‌هایی که از فرزاد به دیوار آویز بود و یک تابلو نقاشی بزرگ که بالای تخت آویز بود توجه‌م رو جلب کرد، تم اتاقش سیاه و سفید بود و پر از عکس‌های زیبا از جانب فرزاد، نگاهم رو از اتاق گرفتم و گوشه‌ی تخت دراز کشیدم، چشم‌هایم رو روی هم گذاشتم و دقایقی بعد خودم رو به دست خواب سپردم… . *** فرزاد: تو این مدت کمبود بودیم با هم توی یه اتاق بمونیم، هم خوشگل بود و هم خانوم و میشه گفت پسرهای زیادی برای به دست آوردنش سر و دست میشکنن. بیخیال این چرت و پرت‌ها شدم و از توی ماشین به ساختمون استدیو نگاهی انداختم و پیاده شدم. پس از بازخوانی موزیک کوتاه معجزه موزیک سقوط هم پخش شد و مثل همیشه با استقبال بی‌نظیر هواداران همراه بود، درب چوبی استدیو رو باز کردم و وارد شدم. با بچه‌ها سلام و احوال‌پرسی کردم و روی صندلی نشستم، نمی‌دونم چرا خودم هم این موزیک رو بیشتر از همش دوست داشتم. پام رو روی اون یکی انداختم و سرم رو به دیوار تکیه دادم و به موزیک سقوط که درحال پخش بود گوش سپردم. *** زندگیم رو لبِ تیغه نمیشه با تو بیام زخم من خیلـے عمیقه نمیشه با تو بیام آخرِ قصه چی میشه؟ خودمم نمی‌دونم! واسه اینکه با تو باشم میخوام و نمیتونم خیلیحرفا رو نمیشه با ترانه‌هابگی عمریه چشمامو بستم رو تموم زندگی وقتی ترسی تو دلم نیست واسه چی سکوت کنم؟! من به قله نرسیدم که بخوام سقـوط کنم! رو به روم وایساده دنیا پلای شکسته پشتم یه روزی توی گذشتم همه احساسمو کشتم میخوام حرفامو بدونی میکشه منو نگفتن تو که رفتی همه دنیا دارن از چشام میوفتن سخته این بازی رو باخـتن! ‌رو به روم وایساده دنیا پلای شکسته شام یه روزی توی گذشتم همه احساسمو کشتم ‌ میخوام حرفامو بدونی میکشه منو نگفتن تو که رفتی همه دنیا دارن از چشام میوفتن سخته این بازی رو باخـتن…
  10. - هنوز هم نمی‌خوای جای برادرت رو لو بدی؟! همون‌طور که اشک روی گونه‌م رو پاک می‌کردم گفتم: - هیچ‌کس دلش نمی‌خواد این‌جوری زجر بکشه، به‌خدا اگه می‌دونستم کجاست بهتون می‌گفتم که فقط دست از سرم بردارید. - دیگه بسه این مسخره بازی‌هات، دایی‌م و دخترش برای یه مدت اینجا با ما زندگی می‌کنن و تو توی ای مدت نقش نامزد من رو بازی میکنی. فهمیدی؟! - بعد از اون مدت میذاری برم؟ خواهش میکنم ازت من جاش رو نمی‌دونم. - راجبش فکر میکنم! آهی کشیدم ولی حداقل کمی دلگرم‌تر شدم، نفس عمیقی کشیدم و لب‌هام رو با زبون تر کردم و گفتم: - باشه قبوله! میشه حداقل تا قبل از اومدن داییت بذاری حداقل یکم اینجا بمونم؟! - دستش رو پشت گردنش برد و همون‌طور که ماساژ می‌داد گفت: خیلی خب، زود مانتوت رو بپوش اینجا سرده! بیرون از اتاق منتظرم. - باشه. بعد از پوشیدن لباسم از اتاق خارج شدم، ویلای قشنگ و دوست داشتنی بود که البته اگه این آدم مثل عجل معلق بالای سرم واینمیستاد میتونستم کل ویلا رو با خیال راحت بگردم؛ اما حیف که نمی‌شد. با هم به سمت حیاط رفتیم، نفس عمیقی کشیدم و با لذت شروع به قدم زدن کردم، نسیم خنکی صورتم رو نوازش می‌کرد و سردی هوا باعث شده بود که دست‌هام رو بغل بگیرم و راه برم که چند دقیقه بعد بوق ماشینی باعث شد که نگاهم به سمت درب حیاط کشیده بشه. -زود باش بریم استقبالشون! بزاق دهانم رو صورت دادم و پس از نشوندن یه لبخند به ظاهر طبیعی پشت سرش راه افتادم. با دختر داییش دست دادم و با داییش سلام و احوال پرسی کردم و گوشه‌ای ایستادم، فرزاد و دختر داییش خیلی با هم صمیمی بودن و ناخداگاه باعث اخم روی پیشونی من شده بودن. به خودم اومدم و پس از جمع کردن خودم از اون وضعیت اون‌ها به داخل رفتن؛ اما من ترجیح می‌دادم که توی حیاط بشینم و هوایی عوض کنم. هنوز چند دقیقه‌ای نبود که تنها بودم که حس کردم کسی کنارم نشست و روم رو برگردوندم که فربد رو کنارم دیدم. - چرا تنها نشستی؟! - میخوام تو این هوا کمی تنها بمونم. - چرا می‌خوای نقش نامزدش رو بازی کنی؟ - ممکنه بذاره برم. دیگه چیزی نگفتم که فربد بعد از چند دقیقه رفت و اونجا تنها موندم، فقط امیدوار بودم که بعد از رفتن دایی و دختر داییش بذاره که از اینجا برم و کنار بابا باشم، اونقدری ذهنم مشغول بود که حتی متوجه حضور دختر داییش نشدم و وقتی دستش رو روی شونه‌ام گذاشت تازه به خودم اومدم. - چه توی فکری! لب‌هام رو با زبونم تر کردم و لبخندی مهمون صورتم کردم و گفتم: - شرمنده عزیزم یکم خسته‌م، برای همین متوجه نشدم که کی اومدی. - دشمنت.
  11. سلام عزیزم اول اینکه لطفاً شماره پارت  برای رمانت بذار دوم گل اگر رمانت به ۴۰ پارت رسیده در تاپیک زیر درخواست رصد بده 

     

  12. سلام عزیزم اول اینکه لطفاً شماره پارت  برای رمانت بذار دوم گل اگر رمانت به ۴۰ پارت رسیده در تاپیک زیر درخواست رصد بده 

     

×
×
  • اضافه کردن...