-
تعداد ارسال ها
96 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
1,357 بازدید کننده نمایه
دستاورد های f.m
-
درخواست ویراستاری و رصد داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
f.m پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
پایان رصد جایم برخواستم و🔞 چشمان قهوهای یارم را بوسیدم🔞- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست ویراستاری و رصد داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
f.m پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
شروع رصد: دو خرداد پایان رصد : هفت خرداد- 6 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
f.m پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
پایان رصد ۲ ﮔﻮهی ﺧﻮﺭﺩﯼ🔞؟ﺩﺧﺘﺮه ﯼ ﻧﻔﻬﻢ ﺑﺮای ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰرگترت ﭼﺸﺎﺗﻮ ﺩﺭﺷﺖ ﻣﻴﻜﻨﻲ؟ﺻﺪﺍتو ﻣﻴﺒﺮﯼ ﺑﺎﻻ؟ ۳۷ های لختم رو ببوسه.🔞 تلو خوران از جام بلند شدم و داد زدم. با یک🔞 مکث کوتاه لبامو گذاشتم رو لباش🔞 ۷۰ ﺩ🔞ﺧﺘﺮ ﺥ.ﺭ.ﺍ.ﺏ.ﺱ.ﺕ.ﻛﻪ پسرها رو تیغ میزده و باهاشون رابطه داشته🔞،اون بچه ی طلاقه،ﺍﺯ کسی ﻛﻪ ۹۷- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
f.m پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
شروع رصد : سی اردیبهشت پایان رصد : هفت خرداد- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سلام وقت بخیر
لیست ممنوعه هایی که گذاشتید عکساش باز نمیشن
-
مهدیه طاهری شروع به دنبال کردن f.m کرد
-
برای رسیدن به خواسته ها باید خیلی تاوان داد
یا آرزو یا تاوان آرزویی که رسیدن بهش صد نیست
ولی تاوانش حتمیه 💫🫀
-
سلام خوب هستید
نسیم گفت اگه میشه لطفا در مورد ممنوعه ها بهم بگید
-
پارت ششم علی: مشتی میتونم بیام تو؟ به در کهنه زنگ زده آبی خیره شد دخترک با چیزهایی که دیده و شنیده بود در زاده ذهن خود تصویر یک مرد چهل یا پنجاه ساله هیکلی و دارای اضافه وزنی زیاد با چربی بیش از اندازهای که در شکمش خودنمایی میکند رو به رو شود اما تمام زاده ذهنش با دیدن آن جوان خوش تیپ و خوش چهره با سر وضع تمیز و مرتب از هم پاشیده شد. در دل غصه آن کودکان مظلوم با آن لباسهای مندرس و دست و صورتهای کثیف و لاغر و بیجان را خورد و غمگین در دل آن کارفرما آن ارباب خوش چهره را لعنت فرستاد که حتی کمی لطوفت در وجودش نبود تا شاید اندکی به این کودکان زجر کشیده برسد و نگذارد در این سرماییی که بار به بار نزدیک تر و شدیدتر میشود کمک کند یا حداقل کاری که انجام دهد فراهم کردن یک دست لباس گرم و نرم باشد اما.... با احساس سنگینی نگاهی بر روی خود افکارش که تمام نقیضه با واقعیت بود را راند و به چشمان زیبا و کشیده و قهوهای رنگش خیره شد. علی: آقا این میمون باهات کار داره. دیگر از تمام القابی که به او داده میشد بیذار بود ، به جای اینکه اسمش را بپرسند، او را با انواع اقسام اسم مستعار و زشت صدایش میزدن. با صدای خشک و جدی مشتی مکرر افکارش را از خود دور کرد و به او چشم دوخت. - چکار داری با من؟ نفس عمیقی کشید و گفت: میخوام کنار شما کار کنم و زندگیم رو بگذرونم. پوزخندی پر تمسخر زد و گفت: چرا؟ انگار پوزخند پر تمسخر در آنها ارثی بود مجددا باز نفسی گرفت و سعی کرد بر خودم مسلط باشد. - من... اوم... من .... دستپاچه سریع کلماتی را در ذهن خود مرتب کرد و به چهره کلافه او نگریست و ادامه داد: - من میتونم کار بکنم و هر چی بگید انجام بدم و اینکه دلیل زیاد خاصی ندارم. در طول حرف زدنهایش سرش را پایین انداخته بود و با پرهی شال کهنهاش بازی میکرد. با نگاه سنگین که بر روی خود احساس کرد سرش را بالا گرفت که با نگاه سرد و یخ زده جدیاش مواجه شد. اما او مکرر باز پوزخندی زد و با آن چشمهای درشت قهوهای که تمسخر در آن موج میزد گفت: من نیازی به حمال جدید ندارم هری. و بدون اینکه حتی ثانیهای نگاهی به نگاه ملتمش بیندازد بیاعتنا به او پشت کرد که برود ک با التماس گفت: صبر کنید. ایستاد اما پشت به او. دخترک با صدای لرزانی که نشان از اشفتگیهای درونیاش بود گفت: واقعا به اینکه اینجا زندگی کنم و کار کنم نیاز دارم، شاید فکر کنید من جاسوسی چیزی هستم ولی میتونید تحقیق کنید من در یک دخمهای ک اسمش رو خونه گذاشتم زندگی میکنم سر وضع ظاهریم هم از حال درونیم خبر میده، توی پخش کردن تبلیغات کار میکنم ولی زندگی در اینجا رو بهتر از اون بیرون میدونم.