-
تعداد ارسال ها
103 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
17
دستاورد های yeganeh07
-
گالری شخصیتهای رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
سلام قربونت عزیزم ❤️ اوضاعم روبه راه بشه ادامه میدم حتما کارو- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
- گالری شخصیت
- تنهایی سپیدار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری شخصیتهای رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
پسر کو بدارد نشان از پدر😂😂 پس چرا خواستگار فرهاد شدی؟ 😂😂- 19 پاسخ
-
- 4
-
-
- گالری شخصیت
- تنهایی سپیدار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری شخصیتهای رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
اینم پسر کوچولوی قصهمون آقا نیکان! 🩷- 19 پاسخ
-
- 6
-
-
- گالری شخصیت
- تنهایی سپیدار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاهوهفتم با ایستادن ناگهانی نفس، من به سمتش کشیده شدم و نگاهش را که مات لباس آبی آسمانی ساتنی شده بود، دنبال کردم. لباسی عروسکی و پرپفی که روی دامنش پر از شکوفههای آبی رنگ بود. - قشنگه! نفس مات همان لباس، زمزمه کرد: - خیلی! داخل مغازه شدیم. من از فروشنده خواستم تا لباس را برایمان بیاورد. نفس با خوشحالی لباس را گرفت و به سمت اتاق پرو رفت. نگاهم از پشت شیشه به روی لباسی که پشت ویترین مغازهی روبه رو بود، ثابت ماند. مشکی مشکی بود، اولین باری نبود جذب یک لباس مشکی رنگ میشدم، اما این یکی خیلی فرق داشت. یقه دلبریاش بدجوری دلم را برده بود و آستینهای سه ربعش از روی بازو شروع میشد. بلندیاش روی زمین افتاده بود. از همان فاصله زیر نورافشانی کم حوصلهی چراغ، چنان برقی میزد، که برای برق انداختن به نگاه همگان حاضر در مجلس کافی بود. بی آنکه یادم مانده باشد با نفس به خرید آمدهام و مسئولیتاش را بر عهده دارم، مدهوش زیبایی آن لباس، از مغازه بیرون زدم و به سمت آن لباس مشکی رنگ پرواز کردم. به محض ورود به مغازه درخواست لباس را کردم و منتظر ماندم تا همان لباس را از تن مانکن بیرون بیاورد. لباس را با ذوق و هیجان بچگانهای از دست پسرک جوان گرفتم و به سمت اتاق پرو قدم برداشتم. به آن سرعتی آن لباس را پوشیدم که فراتر از حد تصورم بود. لباس را تن زدم و آن چنان روی تنم خوش رقصی میکرد، که مات برقش توی آینه شده بودم؛ آنگار با برق خودش داشت التماس میکرد که تو را جان عزیزت چشمانت را کمی بازتر کن، هنوز خوب مرا ندیدهای! کش را از دور موهایم کشیدم و تمام موهایم مانند آبشاری روی شانههایم ریخت. چرخی زدم، عالی بود، برای خودم دوخته بودنش انگار! با تقه ای که بر در اتاق خورد، مستی آن لباس از سرم پرید و گیج و مبهوت بی آن که نام و نشانی از فرد پشت در بپرسم، قلاب را کشیده و در را باز کردم. به ناگاه چهرهی برافروخته نفس در نگاهم قفل شد. خواست دهان به شکایت باز کند که نگاهش را روی لباس ماند. با صدای تحلیل رفتهای گفت: - چقدر خوشگله نگارین جون! به ناگاه سنگینی نگاهی مضاعف را روی خودم احساس کردم. سرم را بالا آوردم و با دو چشم سبز رنگی که در ابتدای ورود دیده بودم، مواجه شدم. آنقدر مات روی من مانده بود که حتی پلک هم نمیزد. از خجالت گونههایم سرخ شد و سر به زیر افکنده و با دستپاچگی، نفس را به درون پرو کشیدم و در را بستم. نفسم به شماره افتاده بود. - نفس با عصبانیت نگاهی به در بسته انداخت و گفت: - پسرهی هیز! همانطور که از شرم تمام بدنم داغ شده بود و نفسم بالا نمیآمد، به حرف بزرگتر از سن نفس خندیدم و گفتم: - چه حرفایی هم بلدی کوچولو؟! نفس با شیطنت شانهای بالا انداخت و گفت: - پروانه جونه دیگه! نفس دستی سمت قلاب برد و گفت: - لباس و پوشیدم و خواستم بیا ببینی ولی نبودی، تا من لباس رو دوباره میپوشم بیای، باشه؟! @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
@ساناز حالا بگو ببینم کدوم بهتره امیر یا فرهاد؟!- 19 پاسخ
-
- 5
-
-
- گالری شخصیت
- تنهایی سپیدار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارتپنجاهوششم - آره دختر مستخدم شرکت امیره، دختر خیلی خوبیه! چشمهایم درشت شد و با تعجب گفتم: - مش رحمان؟! طلعت خانم موهای سفیداش را که طره از میان دم اسبی کوتاه پشت سرش، جسته بودند را پشت گوشش زد و گفت: - آره راستی، دیدی آقای وفایی رو! خیلی مرد نازنینه! لبخندی زدم و گفتم: - پس خیلی مشتاق شدم ببینم پروانه رو. در همان حین نفس با کاپشن کوتاه سفیدی و شلوار مشکی رنگ و کلاه و شالگردنی که با کرم و بخشش زیاد، موهای زیبایش را نپوشانده بودند، جلویم ایستاد و گفت: - خب من حاضرم، بریم دیگه! طلعت خانم به شیطنتهای نوهاش لبخندی زد و گفت: - باشه نفس خانم، بشین نگار جان میوهاش رو بخوره! نفس تصنعی لب برچید و مظلومانه به مادربزرگش نگاه کرد. ظرف میوهی نخوردهام را روی عسلی گذاشتم و گفتم: - ممنونم، رفع زحمت میکنم دیگه کمکم! طلعت خانم با خواست که کمی نیم خیز شد، اما با حرکت دست من که او را تعارف به نشستن میکردم، با مهربانی لبخند زد و در جایش ثابت ماند. - این چه حرفیه عزیزم؟ میدونی که هم من هم امیر چقدر خوشحال میشیم تو بیای اینجا، ولی حیف که همیشه کار رو بهونه میکنی! لبخند خجالت زدهای زدم، هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. دوباره تشکری کردم و طلعت خانم ادامه داد: - خوشحال میشیم بازم بیای! لبخند و تشکر آمیزی زدم و هم قدم نفس دوباره به سمت همان راهروی نیمه تاریک گام هایمان را هدایت کردیم. در تمام مسیر آسانسور تا جلوی در ورودی ساختمان رسیدن، سعی کردم جایی در دل نفس بدست آورده باشم. از او درباره درسش، مدرسه، امیر و عمه طلعت و حتی پروانه هم پرسیدم. به پیشنهاد نفس، خریدهایمان را سمت همان ناحیه بردیم که دفعهی پیش با امیر آنجا رفته بودیم. پول تاکسی را حساب کردم و هر دو جلوی در ورودی پاساژ، بعد نگاه به نما و عظمتش، واردش شدیم. نفس همانطور دستان کوچکش را میان دستهایم گذاشته بود، پرسید: - میگم نگارین جون کاش بابام رو هم میآوردیم واسه خرید، مگه نه؟! عجب سوالی پرسیده بود، حالا چی باید جوابش را میدادم؟! به نگاه کنجکاوش که سعی میکرد تمرکز نگاهش در نگاهم حتی در حین قدم برداشتن تکان نخورد، نگاهی انداختم و گفتم: - بابات سرش شلوغ بود؛ وگرنه حتما میومد باهات! - امیر سلیقهی خیلی خوبی داره! دستش را کمی فشردم و گفتم: - حالا میبینی که سلیقه من از بابا جونت هم بهتره. نفس لبخند رضایت بخشی به سمتم حواله کرد.ما هر کدام با نگاههای کاوشگر مخصوص به خودمان به لباس مجلسیهای کودکانهای که پشت ویترینها جا خوش کرده بودند را از نظر میگذراندیم. @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 4
-
-
-
گالری شخصیتهای رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
بفرما اینم آقا امیرجاوید قصهمون❤️- 19 پاسخ
-
- 6
-
-
- گالری شخصیت
- تنهایی سپیدار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری شخصیتهای رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
چرا میتونی واسش خواستگار پیدا کنی؟ 😂❤️- 19 پاسخ
-
- 4
-
-
- گالری شخصیت
- تنهایی سپیدار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری شخصیتهای رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
قربونت عزیزم❤️ مهربونی خودت قشنگه🩷- 19 پاسخ
-
- 4
-
-
- گالری شخصیت
- تنهایی سپیدار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاهوپنجم - نه خواهش میکنم، چه زحمتی؟ زودتر از اینا باید خدمت میرسیدم. طلعت خانم با دستش به یکی از کاناپهها اشاره کرد و گفت: - بیا بشین دخترم، مامان و بابات خوب بودن؟ محمد؟ خواهرت؟ نایلونهای محتوی میوه را به دست نفس دادم و خجالتزده رو به روی طلعت خانم نشستم. - بله خوبن، سلام داشتن خدمتتون. - چه عجب از این طرفا، نگار جان؟ عرق روی پیشانیام را زدودم و گفتم: - شرمندم به خدا، فرصت نمیشد خدمت برسم! طلعت خانم بعد این حرف، کتابی را که حالا عنوانش را بهتر میدیدم بست و عینکش را روی آن و هر دو را روی عسلی مبل گذاشت. - معذب نباش. امیر بهم گفت شاید بیای اینجا، اما من... مکثی کرد و بعد خندهای گفت: - فکر میکردم باز احتمالا خیالاتی شده! لبخند خجالت زدهای زدم و گفتم: - آقا امیر گفتن نفس جان میخواد بره خرید، من اومدم ببرمش! در همان لحظه نفس با ظرفی لبالب از میوههایی که پیدا کردنشان در زمستان، کمی بیش از کمی دشوار مینمود، کنارم ایستاد و ضمن تعارف آنها با خوشحالی گفت: - واقعا نگارین جون؟! لبخند بی شائبهای حوالهاش کردم و گفتم: - دوست داری با هم بریم خرید؟! نفس از خوشحالی بدون اینکه منتظر بماند برای ظرفی که برداشتم، میوهای هم بردارم، ظرف میوه را روی عسلی گذاشت و با پریدن به هوا و کوبیدن دستهایش به هم گفت: - آخ جون! دستت دردنکنه نگارین خانومی! من و طلعت خانم خندیدم و صدای طلعت خانم را شنیدم که میگفت: - از دست بچههای امروزی! نفس بوسهای کوتاه روی گونهام گذاشت و با هیجان بیشتری گفت: - پس من میرم حاضرشم. من خندیدم و طلعت خانم ادامه داد: - روزهایی که پروانه، مربی زبان و پیانوی نفس نمیاد پیشش، دیگه نمیشه نفس رو داخل خونه نگه داشت. انگور لعل کبودی را از ظرف برداشتم و گفتم: - چه خوب که سرش گرمه، از وقتی پاتون رو عمل کردین کارهای خونه رو کی انجام میده؟ طلعت خانم با چهرهای از درد به هم پیچیدهشده، درحالی که سعی داشت پایش را روی صندلی کمی جا به جا کند، گفت: - بیشتر پروانه و وقتایی هم که امیرم خونه باشه، امیر انجام میده! دانهای انگور درون دهانم گذاشتم و ضمن فرودادن آن گفتم: - خدا خیرش بده؛ دستش دردنکنه! @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجاهوچهارم روی به روی واحد ایستادم و نفسی عمیق کشیدم. سالها بود که طلعت خانم را ندیده بودم، گذشته از آن نمیدانستم نفس چیزی میداند یا نه؟ اصلا واکنش او چیست؟ نفس عمیق ثانویهام را کشیدم و زنگ را فشردم. کمی منتظر ماندم، درست همان لحظه که پشیمانی بر پایبندی به عهدم غلبه کرد، در توسط دختری هشت یا نه ساله گشوده شد. دختری که بینهایت شبیه پدرش بود. موهای خرمایی رنگ و لخت بلندش، روی دوشش ریخته بود و چشمانش مثل دو گوی قهوهای براق میان مژگانی بلند و پرپشت، میدرخشید. - سلام. با صدای سلام او، دست از نظارهی زیباییهایش کشیدم و لبخند پرپهنایی به رویش زدم. - سلام عزیزم. صدای گرم اما خستهی زنی از آن سوی در شنیده شد. - کیه عزیزم؟ دخترک بدون آن که پاسخی بدهد، رو به سوی من کرد و گفت: - با کسی کار داشتین؟ لبخندم را با دوباره وسعت بخشیدم و گفتم: - شما باید نفس خانم باشی درسته؟ نگاهش پر از کنجکاوی و بهت شد. - و شما نگارینی؟ درسته؟ هیجانی را که پس بهت پیشینش، سرباز کرده بود، به خوبی احساس کردم. - اجازه هست بیام داخل؟! نفس کنار رفت و با دستش به درون خانه هدایتم کرد و ضمن آن گفت: - بله حتما، بفرمایید داخل. بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: - مامان جون، نگارین خانومه! من پای به راهرویی نسبتا تاریک که با آباژوری بزرگ، روشنایی هدیه گرفته بود، مواجه شدم. پس از چند قدمی ک برداشتم، نور وسیعی به مقابل چشمانم دوید. پنجرههایی بزرگ و سرتاسر که به زور پردهای ساده و سفیدرنگ، کمی قدرتش را کاسته بودند. کاشیهای سفیدی که منعکس کنندهی نور خورشید بودند و دکوراسیونی مجلل و غیرقابل توصیف به رنگ نقرهای و طلایی و سورمهای! طلعت خانم با پایی که پانسمان شده که روی صندلی کوچکی ثابت شده بود، روی یکی از مبلهای راحتی نقرهای رنگ نشسته بود. عینکی به چشم داشت و به گمانم داشت بوستان سعدی را میخواند. قدمی رو به جلو برداشتم، بدجور به پشیمانی افتاده بودم. سلامی بلند بالایی که چندی پیش با مخلفاتش آماده کرده بودم را نمییافتم؛ در واقع صدایم را گم کرده بودم. سلامی منقطع گفتم و چنین جوابی دریافت کردم: - سلام دخترم، خیلی خوش اومدی! چرا زحمت کشیدی؟ از تحقر تحفههایم خجالت کشیدم و سری به زیر افکندم. @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 3
-
-