-
تعداد ارسال ها
604 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
سـانـاز آخرین بار در روز شهریور 15 برنده شده
سـانـاز یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
2,028 بازدید کننده نمایه
دستاورد های سـانـاز
-
درود بر تو
هانی توی دلنوشتم شمارش شکوفهها رو اشتباه نوشتم (مثلا رشتم ریاضی بوده و دانشجوی مهندسیم. البته بهاطر حافظه ماهیه. آدم چقدذ میتونه زوال عقلی داشته باشه که توی دلنوشته کوتاه پارت بندی ها رو دو بار اشتباه بنویسه؟)
ممکنه درستش کنم؟ 😂
-
پارت دهم یک شب و دو روز گذشت. توی این مدت ساغر که همیشه برای نماز به مسجد میرفت، اون سمتها آفتابی نشد؛ چرا که میترسید با حاجیه کلثوم و ابولفضل چشم توی چشم بشه. حالا هم داشت عطاری مدرنش رو گردگیری میکرد. همه جای عطاری پر بود از کابینتهای کشویی سفید که توی هرکدوم یه مدل داروی گیاهی وجود داشت؛ از عرق گیاهی گرفته تا چای و روغن و پماد و لوازم آرایشی و بسیاری چیزهای دیگه. روی هر کابینت هم پوسترهایی چسبونده بود که نشون میداد محتوای داخلش چیه و چه چیزهایی رو درمان میکنه. از روی نردبون تاشو پایین اومد و اون رو کمی روی زمین جابجا کرد. دوباره از نردبون بالا رفت و مشغول گردگیری کابینت ۲۱م شد؛ کابینتی که متعلق به کاسنیهای یه آتیشه، دو آتیشه و سه آتیشه بود. - سلام، وقت بخیر؛ جسارتاً کاسنی چهار آتیشه دارین؟ قلبش نزد، چشمهاش گرد شدن و دستش بیحرکت موند. همونطور که آب دهنش رو قورت میداد از نردبون پایین اومد. توی دلش دست به دامان خدا شد که صدای شنیده شده، متعلق به اون شخص توی ذهنش نباشه. به سمت صاحب صدا که چرخید، آب پاکی به سر تا پاش ریخته شد. متاسفانه همون شخصی بود که انتظارش میرفت، ابولفضل؛ مردی که از مقابله شدنِ دوباره باهاش ترس و شرم داشت. ابولفضل با دیدن چهرهی خجالت زدهی ساغر، جا خورد و در لحظه عرق شرم روی پیشونیش نشست. هیچ کدوم از اون دو باورشون نمیشد که هم رو توی اون شرایط ببینن؛ یکی ساقی و عرق فروش و دیگری مشتری و عرقخور. خاطرهی تصادف کثیفشون توی ذهنشون تداعی شد. صحنهی برخورد ابولفضل به شکم ساغر، صحنهی فرو رفتن صورت ابولفضل به زیر شکم ساغر، مدام توی ذهن هر دو تکرار میشد؛ انگار یکی توی مغزشون نشسته، فیلم تصادفشون رو پخش کرده و مدام فیلم رو به عقب میکشید تا از اول صحنه رو ببینه. ابولفضل سرش رو نامحسوس به چپ و راست تکون داد تا مستهجنات ذهنش رو دور بندازه و تا حدودی موفق شد. - در رابطه با اون روز فقط این جمله به ذهنم میرسه؛ معذرت میخوام خانوم، غیرعمدی بود. ساغر حینی که آروم دم عمیقی میگرفت چشم بست و حین بازدم چشم گشود تا به خودش مسلط شد. سپس ابروهاش رو توی هم کشید و مثل یه ربات مشتریدوست، با لحنی پرانرژی لب از روی لب برداشت. - درود وقتتون بخیر، خوش اومدین؛ چطور میتونم کمکتون کنم؟ از پرش رفتاری ساغر که عمدی بودنش برای هر گستره «IQ»ئی ضایع بود، تای ابروی راست ابولفضل بالا پرید. همزمان با ابروش، چشمهاش هم گرد شدن، گوشهی چپ لبش هم کش اومد و با لحن احمقانهای، ساغر رو مخاطب قرار داد. - کاسنی چهار آتیشه دارین؟
- 11 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
پارت نهم افکاری که از ذهنش گذر میکردن چنان مستهجن و پلیدانه بودن که این چنین، حتی از از ضمیرهای خودآگاه و ناخودآگاه خودش هم خجالت میکشید. نگاهش رو به چشمان مشتاق و زودباور نمازگذاران سادهلوح چرخوند و به کلامش ادامه داد. - مدتها پیش موتوریای در خیابان به من زد. من چشمهام در لحظه بسته شدن و دقایقی همه چیز غرق در سیاهی مطلق بود. نگاه حضار را نگرانی در بر گرفت. ابولفضل نامحسوس به کف دستش نیم نگاهی انداخت و با لحنی ادبی و شاعرانه به کلامش ادامه بخشید. - وقتی چشم باز کردم انگار توی بهشت بودم. همه جا سر سبز بود و نسیم با گلبرگها و برگهای گیاهان و درختان میرقصید. جویی از عسل رقیق جاری بود و موجودات زیبایی در حال نوشیدن از اون بودن. لبخندی محو روی لبان حضار نشست. ابولفضل هم سرش رو نامحسوس به نشونهی رضایت تکون داد و با همون لحن سابق در ادامه چنین گفت: - اون لحظات که چشم از طبیعت اطرافم گرفتم، نگاهم به سفرهای که مقابلم بود دوخته شد؛ میوههای بهشتی، شراب بهشتی و خوراکیهایی بسیار. لبخند روی لبان حضار پررنگ شد. ابولفضل پوزخند نامحسوسی روی نیمهی چپ صورتش نشوند؛ چرا که به خودش افتخار میکرد که از سادگی یه ملت استفادهی سوء کرده و گولشون زده. - از میوههای بهشتی خوردم، از شراب بهشتی نوشیدم، با خوراکیهای بهشت سیر شدم و در آخر پس از شنا در جوی عسل خوابم برد و توی بیمارستان بهوش آمدم. لبخند روی لبان حضار بود و حسرت توی نگاهشون؛ گویا به این تجربهی نزدیک ابولفضل که آرزوی خودشون به حساب میاومد، حسادت میکردن و نمیدونستن که قصهی ابولفضل دقیقاً اینجوری نبوده. در واقع، مدتها پیش قبل از اینکه ابولفضل به تهران فرار کنه، از ممد موتوری یه بطری چندی لیتری خرید و تصمیم گرفت با دوستانش لب زرینه رود بساط کنن. اون روز بساطشون خیلی شاهانه بود؛ میوههای گوناگون، مزههای گرونقیمت و مقداری شراب خونگی اعلاء. بعد از مستی هم توی طبیعت بکر به دل آب زدن و کلی توی هوای تابستون شنا کردن. - برداران من، خواهران من؛ بیایید طوری زندگی کنیم که بهشت و آغوش ائمه خانهی ما در ابدیت و بعد از قیامت باشد. اللهم الصلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
- 11 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
-
پارت هشتم حاجیه کلثوم دستِ روی گونهش رو که حاوی تسبیح دونه ریز و سفید ساغر بود، پایین آورد و حینی که سرش رو رباتوارانه تکون میداد، چرخید و وارد مسجد شد. ابولفضل دستی به ریشهاش کشید و تسبیحش رو با غیض توی جیب شلوار پارچهای سیاه رنگش فرو برد؛ چرا که هر چی میکشید، از بابت اون تسبیح بود. کفشهاش رو درآورد، جفتشون کرد و توی جاکفشی قرارشون داد. سپس در ورودی بخش برادران رو گشود و وارد مسجد شد. امام جماعت هم شیخ بود، هم از فعالان بسیج و از دوستان اخیر ابولفضل. حضور امروز ابولفضل هم افتخاری بود تا برای نمازگزاران سخنرانی کنه. ابولفضل دم در ورودی منتظر ایستاد تا نگاه امام جماعت به اون معطوف شه. لحظاتی بعد، حین چشم توی چشم شدنشون، ابولفضل دست چپش رو روی سینهش گذاشت تا سلامی عرض کنه. امام جماعت هم با دیدنش لبخندی مومنانهای روی لبهاش نشوند و پس از تکون دادن سرش به منظور سلام، رو به مردم گفت: - امروز برادرمون، جناب آقای نجیب، از دوستان مومن بنده میخوان از خاطرات حضورشون توی برزخ بگن. سر همه به سمت راست چرخید و نگاهشون به ابولفضل دوخته شد. ابولفضل هم همونطور که دستش روی سینهش بود، سرش رو به نشانهی ادب پایین انداخت و به سمت جایگاه امام جماعت حرکت کرد. امام جماعت از روی منبر پایین اومد و با دستش به جایگاهش اشاره کرد. ابولفضل با چشمهایی درشت شده به منبر خیره شد. - نه حاج آقا، من چنین جسارتی نمیکنم! ابولفضل بود که این جمله رو زیر لب، طوری که امام جماعت بشنوه به زبون آورد؛ اما مرغ حاج آقا یه پا داشت و پس از کلی اصرار، ابولفضل رو راضی به نشستن روی منبر کرد و خودش هم توی صف اول، بین نمازگزاران نشست. ابولفضل نشسته روی منبر، نگاه معذبش رو روی همه چرخوند و نامحسوس به کف دستش خیره شد؛ کلمات کلیدی رو روی کف دستش نوشته بود تا توی سخنرانی تپق نزنه. آب دهنش رو قورت داد و گلوش رو صاف کرد تا اضطرابش رو از بین ببره. - پیش از هرچیزی واجبترینِ کلمات سلام است؛ پس السلام علیکم. خواهران و برادران مومن و دیندار، الان ظهر هنگامه و قطعاً همگی روزمرگیهایی پیش رو داریم و من کلامم رو بیمقدمه و به صورت خلاصه بیان میکنم؛ من اخیراً بهشت رو از نزدیک دیدم! یکآن به یاد لحظهی تصادف، به شکم ساغر خوردن و با صورت به میان پای اون فرو رفتن، افتاد. سریعاً دستی به ریشهاش کشید و دور از چشم همه و پشت دستش «استغفرالله» رو لب زد.
- 11 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
پارت هفتم همه چیز تصادف بود؛ چرا که ابولفضل فقط داشت دواندوان به سمت مسجد میرفت تا به سخنرانی بعد از نماز برسه که تسبیحش از دستش رها شد. در لحظه برای برداشتن تسبیح کمر خم کرد و ناخواسته، با سر به شکم ساغر خورد و هر دو درودی به سقوط فرستادن. در صحنهی بعد، ساغر به پشت روی زمین افتاده و ابولفضل با صورت به زیر شکم ساغر فرو رفته بود. وضعیت زشت و مستهجنی بود؛ طوری که هر دو دمهاشون توی ریهشون محبوس موند و چشمهاشون به گردی گردو دراومد. چند ثانیهای گذشت تا ساغر بالاخره وضعیت رو درک کرد و اون لحظه بود که بیصدا جیغی کشید. بلافاصله پای راستش رو بالا آورد و زانوش رو به شقیقهی چپ ابولفضل کوبید. ابولفضل «آخ» گویان و به تندی سرش رو از بین پاهای ساغر بلند کرد؛ صورتش سرخ بود و عرق شرم روی پیشونیش برق میزد. ساغر سریعاً نیمخیز شد و از جاش پرید. چادرش رو روی بینی و گونههای سرخش گرفت. نگاه شرمندهش رو به حاجیه کلثوم که مبهوت و لب گزون و دست به گونه شاهد سکانس کثیف و تصادفی اون دو بود، دوخت. ساغر خجل و دستپاچه سرش رو پایین انداخت و به سمت در حیاط پا تند کرد. ابولفضل بعد از به حرکت افتادن ساغر، بالاخره از شوک دراومد و با صدایی بلند، ساغر رو مخاطب قرار داد. - خانوم معذرت میخوام، به خدا قسم که غیرعمدی و تصادفی بود؛ داشتم تسبیحم رو برمیداشتم که اون اتفاق ناگوار افتاد! ساغر همه چیز رو شنید ولی باز هم دوست داشت زمین دهن باز کنه و اون رو ببلعه؛ اما از اونجایی که چنین چیزی ممکن نبود، دواندوان از بین مردم گذشت و سبقت گرفت تا از دید ابولفضل کاملاً غیب شد. ابولفضل با آستین پیراهن پارچهای و خاکستری رنگش، عرق روی پیشونی، زیر گوش و پشت گردنش رو زدود و به سمت ورودی مسجد چرخید. حاجیه کلثوم همچنان مبهوت و لب گزون و دست به گونه به ابولفضل خیره بود. ابولفضل سرش رو نامحسوس به چپ و راست تکون داد و زیرلب نالید. - یه کلاغ چهل کلاغ در راهه؛ چون یکی از کلاغا همه چی رو دیده! ابولفضل چند قدمی به سمت حاجیه کلثوم برداشت و در همون حین، دست تسبیحدارش رو بالا برد. تسبیح رو جلوی دید رأس حاجیه کلثوم گرفت و لبخند احمقانه و لرزونی روی لبهاش نشوند. سپس، ثانیهای بعد با شرمندگی و خجالت محض لب از روی لب برداشت. - در راه خدا یعنی تسبیحش، دچار تصادفی زشت شدم؛ انشالله که این تصادف لکهی ننگی روی آبروی اون خانوم و بنده نباشه.
- 11 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
-
پارت ششم روز بعد سر رسید. با اینکه از اذان ظهر هم گذشته بود اما هوا همچنان سردی فصل رو به همراه داشت؛ گویی این روزها هم خورشید، ابرها رو به نقابی برای پنهان شدن تبدیل کرده بود؛ دقیقاً مثل ساغر و ابولفضل. ساغر بافت کوتاه و سفید رنگی به تن داشت و شلواری سیاه که جذب و ضخیم بود. روسری تلقدار و مشکی رنگش رو عربی بسته بود و چادر کمری به سر، توی اولین صف از بخش خواهران مسجد، برای اقامهی نماز حاضر بود. - اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه، اَلسَّلامُ عَلَینا وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصّالِحین، اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه. الله اکبر گویان کف دو دستش رو، سه بار آروم روی رون پاهاش کوبید. در آخر سر و دستهاش رو به سمت چپ چرخوند و دو دستش رو به سمت پیرزن کنارش گرفت. - قبول باشه حاجیه خانوم! لحن آرام، مهربان و پر از معنویت ساغر، لبخند رو مهمون لبهای حاجیه خانوم که کلثوم نام داشت کرد. حاجیه کلثوم، حینی که دستهای استخونی ساغر رو با دستهای چروکیدهش میفشرد لب از روی لب برداشت. - قبول حق باشه دخترم! ساغر به لبخندش عمق بخشید و از جاش بلند شد. رو به زنان حاضر توی مسجد که اکثریت رو میشناخت کرد و با صدایی نسبتاً بلند همه رو مخاطب قرار داد. - خواهران قبول حق باشه، خدانگهدارتون! زنان هم با لبخونی و حرکت سر جوابش رو دادن و در پی این بدرقه، ساغر از مسجد خارج شد. کفشهاش رو پا زد و به سمت حیاط مسجد گام برداشت. نزدیک چهارچوب چوبی در بود که حاجیه کلثوم، از پشت سر اون رو صدا زد. - دخترم؛ ساغر جان! در لحظه ایستاد و سرش رو به سمت شونهی چپش چرخوند تا به پشت سر دید داشته باشه. و در اون زمان بود که ابولفضل با سر با شکم ساغر برخورد کرد؛ ساغر به پشت روی زمین سقوط کرد و بالا تنهی ابولفضل روی پایین تنهی ساغر افتاد.
- 11 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
-
ساناز، تلقین هم کمکی نکرد، توهم هم کمکی نکرد؛ من همچنان خوب نیستم.
- 48 پاسخ
-
- 1
-
-
ساناز، حس میکنم دوباره مردهام.
- 48 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام هانی خوبی؟
میشه زندان دوباره pdf شه؟ اینترهاش خیلی زیادن :( کسی رغبت نمیکنه بخونه
-
پارت پنجم ابولفضل به یکباره از جاش برخاست. لباسهاش و گوشیش رو به دست راستش گرفت و بطری رو به دست چپش، سپس به سمت ورودی خونه قدم برداشت. از پنجتا پلهی سنگی بالا رفت، در شیشهای رو گشود و از راهرو گذشت. لباسهاش رو روی تنها مبل راحتی پذیرایی کوچیکش که جلوی تلوزیون بود، پرتاب کرد و مسیر آشپزخونه رو به پیش گرفت. در کابینت کنار یخچال رو باز کرد و از داخل کارتن درونش، بستهای از چیپس مورد علاقهش، پیاز جعفری رو برداشت؛ به عنوان یه عرقخور قهار، اون همیشه آمادگی داشت و هیچوقت بیمزه نمونده بود. به سمت پذیرایی برگشت. جلوی مبل، روی زمین نشست. چیپس رو روی زمین گذاشت و به یکباره مشتش رو روی بستهش کوبید؛ بسته با صدای ناهنجار و بمبمانندی ترکید و مقداری از محتوای داخلش روی فرش پخش شد. در بطری رو گشود، دهانهش رو روی لیوان گرفت و کمی از ناب ۴۰ درصدی رو داخلش خالی کرد. بطری رو کنار گذاشت و درش رو شل بست تا سانحهای براش پیش نیاد و اسراف نشه. تیکهای گنده از چیپس رو خورد و بعد از قورت دادنش، لیوان رو به دست گرفت. دهنش مزهی چیپس رو گرفته بود و حالا وقت نوش بود؛ پیک اول رو بالا رفت. دوباره لیوان رو تا حد مناسب پر کرد، تیکهای از چیپس رو خورد و پیک دوم رو بالا رفت؛ و دوباره تکرار. انقدر این مراحل ادامه داشت که دیگه ظرفیتش پر شد. طوری که حس میکرد کل وزنش تودهای شده و توی جمجمهش جا خوش کرده؛ بدنش مثل پر کاه سبک بود و سرش سنگین. گردنش رو به عقب خم کرد و سرش رو به مبل تکیه داد. پلکهاش رو روی هم گذاشت و غرق در مستی، سوال همیشگیش رو به زبون آورد. - به نظرت ذکریای رازی چرا الکل رو کشف کرد؟ زیر لب جواب همیشگی خودش رو به خودش داد. - ذَکی الکلو برای ضدعفونی کشف کرد؛ اما نمیدونست آدما قراره روان و افکارشون رو باهاش ضدعفونی کنن. در نهایت، با دهنی باز لبخندی زد و تسلیم خوابی که داشت میبلعیدش شد.
- 11 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و دوازدهم گویی تمام شیرینیهای عالم، اندرون قلب اهرمن گرد هم درآمدند و همراه و همزمان با یکدیگر آب شدند. قطرهای اشک از چشم چپ اهرمن روی گونهاش ریخت، جاری شد و خود را به صورت هوزاد آغشت. هوزاد که داغی قطره را روی پوستش حس کرد، نتوانست خود را نگه دارد و او نیز قطرهای گریست؛ قطرهای که از چشم هوزاد گریخت و روی مژههای اهرمن نشست. اشک هوزاد، اشک اهرمن شد. اشک هوزاد از لابهلای مژههای اهرمن به چشم او راه یافت. اشک هوزاد، اینبار از گوشهی چشم اهرمن بیرون رفت و گریسته شد. اهرمن به یکباره دستان تنومندش را دور شانههای ظریف هوزاد حلقه ساخت و تن نحیف و خیسش را سفت به خود فشرد. شقیقهی چپش را به شقیقهی راست هوزاد چسباند و با صدایی بغضآلود و لرزان، کنار گوشش زمزمه کرد. - بانو، عاشقتم! گویی این مرتبه نوبت هوزاد بود که تمام شیرینیهای عالم اندرون قلبش گرد هم دربیایند و همراه و همزمان با یکدیگر آب شوند؛ لبخند زنان لب زیرینش را گزید و پلک روی هم نهاد. لحظاتی طولانی در همان حالت گذشت تا اینکه نفسهایشان سنگین و عمیق شدند؛ به قدری به آرامش رسیدند که گویی در عالم بیداری، خفته بودند. اهرمن دمی کشیده گرفت، بازدمش را با عجله به بیرون پس فرستاد و نالان نالید. - هوزاد، کاش توی آغوشت بمیرم؛ چرا که بیرون اومدن از آغوشت عذابه. هوزاد عسلیهای بیفروغ و خمارش را گشود و با لحنی وسوسهکننده زمزمه کرد. - میخوای توی آغوش هم غرق بشیم؟ اهرمن مات از هوزاد فاصله گرفت و نگاه حیرتزدهاش را به او دوخت. - بانو، مطمئنی؟ هوزاد ابروانش را بالا پراند و با شیطنتی که برای اهرمن تازگی داشت، خندان لب از روی لب برداشت. - خیر، قصد دارم دنیا رو تا ابد عمرم با تو زندگی کنم.- 114 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :