رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sogand_Az

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    66
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

2 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

50 بازدید کننده نمایه

دستاورد های sogand_Az

Contributor

Contributor (5/14)

  • One Month Later
  • Week One Done
  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • Collaborator

نشان‌های اخیر

20

اعتبار در سایت

  1. #پارت_۵۵ _ بابا... الان دوربینای اینجا قیافه‌های منو تورو ثبت کردن... باز تو هیچی... اگه بلایی سر من بیاد کی از مریض من مراقبت کنه هان؟ میگم من مریض دارم داداش... مریض... _ خیلی خب بابا... مریض دارم مریض دارم... نترس دوربینای اینجا رو از کار انداختم... کوروش که تا آن لحظه با چشمانی نگران نگاهش می کرد، با شنیدن این حرف، به ناگاه اعضای صورتش از آن حالت اضطراب به چهره‌ای خونسرد تغییر پیدا کردند! _ خب میمردی اینو زودتر بگی؟ امید چپ چپ نگاهش کرد: _ فکر نمیکردم حسن رفیقی به این ترسویی داشته باشه! _ کی گفته من ترسیدم؟ من فقط یکم هیجان خونم زد بالا... میدونی وقتی ضربان قلبت زیاد میشه... امید کلافه به میان حرفش پرید: _ خیلی خب حالا... اینقدر نطق نکن... بجنب وقت نداریم... کوروش پوکر نگاهش کرد: _ بی‌تربیت... دارم توضیح علمی میدم بهت... امید به سمتش آمد و بازویش را گرفت. درحالی که به سمت گاوصندوق کنج اتاق هلش می‌داد، گفت: _ زود باش آقای باتربیت... همین الانشم نگهبانه شک کرده بهمون... ممکنه هر لحظه به سرش بزنه بیاد بالا... کوروش معترض گفت: _ باشه داداش... دستو ول کن از جا کندیش... بیل و کلنگ نیست که اینقدر محکم گرفتی... میخوای زمینو شخم بزنی؟! امید که از پرحرفی‌هایش به ستوه آمده بود، تنها در سکوت نگاهش کرد. کوروش همان طور که زیرلب غر می‌زد، به سمت گوشه دیوار رفت. نگاهی کوتاه به گاوصندوق فوق پیشرفته و رمز طولانی‌اش انداخت. _ اینکه خیلی سخته بابا... امید نگران نگاهش کرد: _ از پسش برنمیای؟ _ معلومه که برمیام... تو این دنیا رمزی نیست که من نتونم هکش کنم... فقط خیلی کار داره... زمان بره... امید سرش را تکان داد: _ خیلی خب... پس زود باش شروع کن... کوروش کیفش را باز کرد و لوازم مورد نیازش را برداشت. به سمت گاوصندوق رفت و درحالی که زیرلب آواز می خواند، مشغول کارش شد.
  2. #پارت_۵۴ _ آره داداش خوبه... هیراد گفته حتی پاشم نشکسته... فقط از جا در رفته همین... اصلا اگه باور نمیکنی خودت بهش زنگ بزن... فقط بذار ما بریم... وقت نداریم حسن... حسن سرش را تکان داد و بازویش را رها کرد. امید و کوروش از خط عبور کردند و به سمت شرکت رفتند. امید در این فرصت کارهایی که باید انجام می‌داد را دوباره به او یادآوری کرد. _ باشه... حواسم هست. کوروش این را گفت و باهم وارد شرکت شدند. امید رو به نگهبانی که مشکوک به آن‌ها خیره شده بود، به کوروش اشاره کرد و گفت: _ ایشون تعمیرکار هستن... سیستم گرمایشی شرکت مشکل پیدا کرده و چند روز دیگه هم هوا سرد میشه... قرار شده بود بیان یه نگاهی به شوفاژا بندازن با حضور مهندس... که متأسفانه اون اتفاق براشون افتاد... نگهبان چیزی نگفت؛ اما همچنان با شک و تردید به آن‌ها خیره بود. امید بی‌حوصله دستش را تکان داد: _ اگه باور نمیکنید زنگ بزنید از خودشون بپرسید! از قبل درمورد این موضوع و حتی حضور تعمیرکار به شایان گفته بود تا اگر نگهبان به سرش زد و واقعا با شایان تماس گرفت، لو نروند! نگهبان سرش را تکان داد: _ نه لازم نیست... بفرمائید جناب مهندس... امید سری تکان داد و کوروش را به سمت آسانسور راهنمایی کرد. کمی بعد هردو در اتاق شایان حضور داشتند. کوروش نگاهی به اطراف انداخت: _ میگم... اینجا دوربین نداره که؟ امید چپ چپ نگاهش کرد: _ میشه شرکت به این بزرگی دوربین نداشته باشه؟! کوروش مبهوت خیره‌اش شد. چند لحظه مکث کرد؛ سپس کیفش را که روی میز گذاشته بود، برداشته و به سرعت به سمت در رفت که امید جلویش را گرفت. _ کجا میری؟! _ داداش جون جدت بیا بریم... من مریض دارم! _ یعنی چی بریم... چی میگی؟!
  3. #پارت_۵۳ از دور حسن و دوستش را دید و دستی تکان داد. به سرعت از خط عبور کرده و خودش را به آن ها رساند. نگاهی به لباس های شخص ناشناس انداخت. کاملا مناسب یک تعمیرکار بود! _ سلام... آماده این دیگه... آقای...؟ مرد جوان نگاهی به حسمن و سپس امید انداخت: _ کوروشم... بله آمادم! امید سرش را تکان داد: _ خوبه... حسن... تو موتورتو یکم دورتر نگه دار... ممکنه بشناسنت... ما میریم سریع برمیگردیم... حسن که از همان اول مضطرب و نگران نگاهش می‌کرد، قبل از آنکه دور شوند سریع بازوی امید را گرفت: _ صبر کن... بابا امید چرا نگفتی طرف میان ساله؟! امید متعجب نگاهش کرد: _ چه فرقی میکنه؟! حسن چشمانش را گرد کرد: _ بابا... من فکر کردم یه جوون سی، سی و پنج سالست... اگه محکم میخورد بهشو دووم نمیاورد چی؟ اگه یهو از ترس سکته میکرد... اصلا اگه می مرد من چه گلی باید به سرم میگرفتم؟! _ چیزیش نشده حسن... حالش خوبه؛ سکته هم نکرده... نگران نباش... تو کارتو خوب انجام دادی! _ بابا... لازم بود حتما از این راه برین؟... خب یه جور دیگه دَکِش میکردین... حتما باید من با موتور میزدم به یارو؟! امید کلافه جواب داد: _ اینقدر بابا بابا نکن... حسن... این یارویی که میگی خیلی باهوش‌تر از این حرفاست... نگاه به سن و سالش نکن... تو این مدت حتی یه بارم ندیدم نیاد شرکت... حتی تو اوج مریضی و حال خرابی هم از شرکتش غافل نمیشه... همیشه هم صبر میکنه همه برن و خودش آخرین نفری باشه که از شرکت خارج میشه... ما هم وقت نداشتیم که بشینیم فکر کنیم چه راه بهتری برای دک کردنش وجود داره... بهترین راه همین بود... طرف نمرده که اینقدر ترسیدی... فقط قرار بود یه بهونه‌ای پیش بیاد که نتونه امروز تو شرکت باشه... تو هم اون بهونه رو جور کردی... همین! حسن که کمی آرام‌تر شده بود، دوباره پرسید: _ واقعا حالش خوبه؟!
  4. #پارت_۵۲ کیان اخمی کرد: _ من تو رو با این حالت تنها نمیذارم... باهم میریم... تازه نگران حال عمو سلمانم هستم... نفس با نگرانی "باشه‌ای" گفت و باهم از شرکت خارج شدند. کیان قبل از به حرکت درآوردن ماشین، پیامی برای فرهاد فرستاده و از دلیل رفتنشان آگاهش کرد. آنقدر تند حرکت کرده بودند که در عرض بیست دقیقه به بیمارستان موردنظر رسیدند. نفس به سرعت پیاده شده و به سمت ورودی بیمارستان دوید. کیان هم پس از چند دقیقه تاخیر به دنبالش روان شد. نفس کنار پیشخوان ایستاده و نگران رو به پرستار گفت: _ ببخشید خانوم... دنبال یه تصادفی به اسم سلمان شایان میگردم... پرستار مشغول پیدا کردن نام سلمان در سیستمش شد که صدای ناآشنایی توجه هر سه را به خود جلب کرد: _ سالم... خانوم نفس! نفس رویش را به سمت منبع آن صدای ناآشنا که حتی اسمش را می‌دانست برگرداند و با دیدن همان عصای سفید رنگ شگفت‌زده شد. او این جا چه کار می کرد؟ چرا نمی‌توانست بفهمد چه اتفاقی درحال افتادن است؟! آن مرد نابینا به سمتش می‌آمد و او برای اولین بار صدای بم و مردانه‌اش را شنیده بود! ....... امید آرام از اتاق خارج شد. همه کارکنان رفته بودند و او بلاخره در آن شرکت بزرگ، تنها مانده بود! ابتدا به سراغ دوربین‌های داخلی شرکت رفت و تک به تک شروع به از کار انداختنشان کرد. کمی زمان‌بر بود اما باید حتما انجامش می داد. درحال خاموش کردن آخرین و مهم‌ترین دوربین شرکت یعنی همان دوربین مربوط به اتاق شایان بود که پیچیدن ناگهانی صدای زنگ گوشی و پژواکش در فضای پر از سکوت شرکت، باعث وحشتش شد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خود مسلط شود. استرس زیادی داشت و امیدوار بود همه چیز درست پیش برود. گوشی اش را از روی میز برداشت و تماس را وصل کرد. _ رسیدین؟... باشه... دارم میام. آخرین دوربین را هم از کار انداخت و از اتاق خارج شد. در هنگام پیاده شدن از آسانسور سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. سری برای نگهبان که متعجب نگاهش می کرد، تکان داد. برای او هم یک فکری کرده بود و امیدوار بود زیاد پیله نباشد و حرفش را قبول کند.
  5. #پارت_۵۱ کمی جیب های کت و شلوارش را گشت. سپس رو به نفس گفت: _ فکر کنم گوشیم مونده تو اتاقم... صبر کن الان میام. نفس سرش را به نشانه " باشه " تکان داد. خروج کیان از اتاق هم‌زمان شد با زنگ خوردن گوشی خودش! با تعجب به شماره ناشناس خیره شد و تماس را وصل کرد: _ بله؟ حیرتش وقتی بیشتر شد که صدای زنانه‌ای نامش را پرسش‌گونه بازگو کرد: _ سلام... خانوم نفس شایان؟ _ سلام... بله خودم هستم. _ لطفا تشریف بیارید بیمارستانِ........ تنها همان کلمه بیمارستان کافی بود تا غول نگرانی به اعماق جانش نفوذ کند. غولی که با هر جمله بعدی، بزرگ و بزرگ تر می شد؛ تا جایی که وقتی تلفن را قطع و شروع به جمع کردن وسایلش کرد، تبدیل به هیولایی شده بود که تمام اعضای داخلی بدنش را از شدت ترس و استرس به جان هم انداخته بود! کیان وارد اتاق شد و صدایش کرد: _ نفس... بیا ببی... حرفش با بلند کردن سرش و دیدن نفسی که هراسان و شتاب‌زده با دستانی که می‌لرزید، وسایلش را در کیفش قرار می‌داد، نصفه ماند. نگران به سمتش رفت: _ چی شده؟! نفس با لرزی که به جان تک تک تارهای صوتی‌اش افتاده بود، پاسخش را داد؛ درحالی که اصلا نمی‌دانست با آن حواسی که پرت مانده بود، به دنبال چه می گردد. _ کیان... بابام... بابام... کیان بازویش را گرفت: _ آروم باش نفس جان... آروم... بابات چی شده؟! نفس نگاهی که چیزی نمانده بود در اشک غرق شود را به کیان دوخت: _ بابام تصادف کرده کیان... باید برم... کیان دوباره سعی کرد آرامش کند: _ باشه... باشه عزیزم آروم باش... باهم میریم... نفس با سردرگمی دستانش را روی سرش قرار داد: _ نه... وای کیان... حس میکنم یه چیزی رو جا گذاشتم... هرچی میگردم نیست! _ باشه ولش کن... فردا دوباره میای برمیداری... بیا بریم الان... نفس سرش را تکان داد. کیفش را برداشت و به سمت در رفت. کیان پشت سرش بود که ایستاد و به سمتش برگشت: _ لازم نیست تو بیای کیان... من خودم میرم...
  6. #پارت_۵۰ کیان همچنان خیره نگاهش می‌کرد و همین بر شَکش دامن می‌زد. _ دختر یکی از دوستای بابام! نفس هنوز هم حیرت‌زده بود. منتظر بود کیان در پاسخ به سوالش یک "تو" جواب بدهد تا او هم کیفش را بردارد و برود و دیگر پایش را هم در آن شرکت نگذارد! هرچند پاسخ کیان دوپهلو بود و او هنوز به آن نگاه پرحرف شک داشت. _ دختر دوست باباتو... من میشناسم؟ کیان که حالا دیگر استرس اولیه را نداشت، خونسرد پاهایش را روی هم انداخت و دست به سینه کلمات را به بازی گرفت: _ پدرای ما از دوستای قدیمی هم هستن... پس قطعا رفیقاشونم مشترکه... تو که همه دوستای پدرتو می‌شناسی دیگه نه؟! نفس در پاسخ به حرف کیان تنها سرش را تکان داد. سعی کرد خونسرد و آرام باشد تا متوجه شود کیان دقیقا چه می‌خواهد. _ اسمش چیه؟ _ قبل از اینکه اسمشو بگم... میخوام برام یه کاری کنی... _ چیکار؟! _ میخوام به عنوان یه دوست بری بهش راجب من بگی... اصلا ببینی مزه دهنش چیه... _ من؟! نفس این سوال را درحالی پرسید که چشمانش دیگر جایی برای افزایش سایز نداشتند! _ آره... تو... سخته برات؟! نفس لبخندی مصنوعی بر لب آورد: _ نه خب... فقط... تعجب کردم... چرا به ثریا جون نمیگی؟ _ نفس... من هنوز نمیدونم نظر اون راجب من چیه... اگه از مادرم بخوام اقدامی بکنه همه چیز جنبه رسمی به خودش میگیره... من اول میخوام از خودش مطمئن شم بعد... _ خب مگه باهم آشنا نشدین؟ اصلا اون تو رو می‌شناسه؟! کیان سرش را تکان داد: _ می‌شناسه... ولی نمیدونه چه احساسی بهش دارم... حالا اینکارو برام انجام میدی؟ یعنی میری ازش بپرسی نظرش درمورد ازدواج با من چیه؟! نفس همان لبخند تصنعی‌اش را حفظ کرد: _ آخه کیان جان... من که هنوز دختره رو نمی‌شناسم... بعدشم اگه برم بهش بگم بگه اصلا تو چیکاره‌ای... ته پیازی یا سر پیاز... من چی باید جواب بدم؟ کیان خندید: _ نترس... اینارو نمیگه... خیلی مهربونه... الان عکسشو نشونت میدم.
  7. #پارت_۴۹ خواست ادامه قهوه‌اش را بنوشد تا کیان بعد از آن همه کلنجار رفتن، خودش به حرف بیاید. اما با جمله‌ای که گفت، آنقدر شوکه شد که فنجان محبوبش با دستی که در هوا خشک شده بود، نرسیده به لبش متوقف شد! _ من عاشق شدم نفس! کیان این را گفت و مضطرب به او زل زد. وقتی نگاه گرد شده نفس را خیره به خود دید، با دستپاچگی سعی کرد توضیح بیشتری دهد تا نفس از آن حالت شوک خارج شود. خودش هم می دانست خیلی سریع و بدون مقدمه حرفش را زده است. اما می‌ترسید آنقدر معطل کند که مانند دفعه قبل نتواند چیزی بگوید. در این صورت مطمئن بود که نفس دیگر به حرف او گوش نخواهد کرد. _ یعنی... منظورم اینه که... از یه دختری خوشم اومده... یه دختر هم سن و سال تو... نفس هنوز مبهوت بود. حرفی که کیان زده بود، آنقدر غیرمنتظره بود که نمی‌دانست چه باید بگوید یا اصلا چه واکنشی نشان دهد. کیان هیچ‌گاه از وجود شخصی در زندگی‌اش صحبت نکرده بود. اصلا کی وقت کرده بود دختری را ببیند، بشناسد و در نهایت عاشق شود؟! شاید هم ماجرا برای خیلی‌وقت پیش بود و کیان چیزی به آن‌ها نگفته بود. مطمئن بود که فرهاد و ملیکا هم با دانستن این موضوع شگفت‌زده خواهند شد. نگاه عجیب کیان را که به خود دید، دهان باز مانده‌اش را بست و خودش را جمع و جور کرد. فنجانش را روی میز قرار داد و سعی کرد تعجب نگاهش را کم کند. _ من... راستش... خیلی شوکه شدم... چقدر یهویی... کیان تنها با لبخندی مضطرب پاسخش را داد. نفس مکثی کرد و سپس پرسید: _ حالا... من می‌شناسمش؟! کیان سرش را تکان داد: _ آره... می‌شناسیش! یک چیزی درست نبود. خوره‌ای بر جان مغزش افتاده بود که اذیتش می‌کرد. کیان خیلی ناگهانی پرده از احساسش برداشته بود. اما چیزی که عجیب بود، اصرارش برای گفتن این حرف مهم به نفس بود! فکری در سرش جولان می‌داد که امیدوار بود درست نباشد. به چشمانش زل زد و جدی پرسید: _ کیه؟!
  8. #پارت_۴۸ نفس با تعجب نگاهش کرد: _ تو که از قبل کار منو ندیده بودی! _ شما واسه ما ثابت شده ای خانوم! نفس خندید و بیسکوئیت دیگری برداشت. اما کیان بیخیال نشد: _ خب... نگفتی... _ چیو؟! _ خودت از کار کردن تو این شرکت راضی هستی؟ شرایط و محیطش برات اوکیه؟ _ معلومه که اوکیه... همه چی عالیه... بابا وقتی دوتا پارتی به این بزرگی داشته باشی که یه اتاق جدا برات آماده میکنند... اونم منی که فقط یه گرافیست ساده ام! تو بگو چرا باید ناراضی باشم؟! کیان طعنه زد: _ تو که میگفتی از پارتی بازی خوشت نمیاد؟! نفس به او که با لبخند کجی نگاهش می‌کرد، خیره شد. نمی‌دانست این حرف اصلی‌اش است یا فقط دارد شوخی می‌کند. _ من از حرف مردم میترسیدم کیان... اگه میرفتم شرکت بابام... مطمئنم هر روز پشت سرم کلی حرف در میاوردن... شاید تو هم مثل بقیه فکر کنی حرف مردم مهم نیست... اما من واقعا اذیت میشم... اینجا حداقل بابام رئیس شرکت نیست! _ باشه عزیزم... حرف اشتباهی زدم... معذرت می‌خوام... نفس سرش را تکان داد: _ نه اصلا... فقط خواستم بدونی اگه شما منو تو شرکتتون استخدام کردین... منم تمام تلاشم رو میکنم تا کارمند خوبی براتون باشم... یعنی موقعیت شغلیم تو این شرکتو با زحمت خودم حفظ میکنم نه صرفا به خاطر آشنا بودنم با شما... _ قطعا همین‌طوره... من همه اینارو میدونم نفس... لازم به توضیح نیست. نفس فنجانش را برداشت و جرعه‌ای از قهوه اش نوشید: _ خب... حالا میخوای حرفتو بزنی یا نه؟ به وضوح دید که کیان مثل دفعه‌های قبل دستپاچه شده است: _ خب... من... راستش... میخواستم بگم... نفس بی‌حوصله چشمانش را در حدقه چرخاند.
  9. #پارت_۴۷ کیان لبخندی زد و چیزی نگفت. اما نفس برای آنکه بلاخره قفل زبانش باز شود و حرفی که مدت‌هاست می‌خواهد بگوید را به زبان بیاورد، خودش ادامه داد: _ تازه فرض کن ما مجبور بودیم چند ساعت بشینیم تو کافه تا تو تصمیم بگیری حرفتو بزنی یا نه... حداقل اینجا شرکت خودته... کسی نمیتونه بیرونمون کنه... کیان خنده‌اش گرفت. یادش نرفته بود که چطور بعد از آن همه دست دست کردن و نگفتن حرف دلش، کافه‌چی عذرشان را خواسته بود. _ چه دل پری داری از اون روز! نفس خواست جوابش را بدهد که تقه‌ای به در خورد و مش رحمت با دو فنجان قهوه و مقداری بیسکوییت وارد اتاق شد. هردو منتظر ماندند تا فنجان ها بر روی میز قرار بگیرند. سپس تشکر کرده و مش رحمت با گفتن "با اجازه ای" از اتاق خارج شد. _ از کارت راضی هستی؟ نفس بیسکویتی برداشت. از صبح به غیر از یک لیوان شیر چیزی نخورده بود و گرسنگی داد معده اش را درآورده بود. وقت ناهارش را پای طراحی کردن صفحه‌ای گذاشته بود که فرهاد از دو روز پیش خواسته بود تا امشب به دستش برساند. صفحه‌ای از وبسایت‌های بسیار مهم شرکت که طراحی آن حداقل دو روز زمان میبرد؛ اما او آنقدر تنبلی کرده بود که یادش رفته بود و دقیقا ساعت شش صبح امروز به یادش افتاده بود. ناچار مجبور شد چندین ساعت پشت سر هم کار کند تا فلش آماده را سر ساعت معین به مرضیه تحویل دهد که به دست فرهاد برساند.برساند. اصلا دوست نداشت چون باهم آشنا و صمیمی هستند، بی‌نظمی را وارد کارش کند که فرهاد و کیان فکر کنند دارد از موقعیتش سوء استفاده می کند! با گرسنگی گازی به بیسکوئیتش زد و در پاسخ به سوال کیان، خنده ای کرد: _ والا اینو شما که رئیسی باید بگی... از کار کارمندت راضی هستی یا نه؟! کیان با لبخند سرش را تکان داد: _ به نظرت اگه راضی نبودم اصلا بهت میگفتم بیای شرکت ما؟!
  10. #پارت_۴۶ مرضیه سرش را تکان داد: _ حتما عزیزم... _ ممنون... خواست به سمت اتاقش برود که کیان از اتاقش خارج شد. برگه‌ای روی میز منشی قرار داد و بعد از دادن پاسخ سلام نفس، رو به مرضیه گفت: _ خانوم مقیمی... لطفا اینو هرچه سریع‌تر فکس کنید... عجله دارم. مرضیه چشمی گفت و برگه را گرفت. کیان نگاهش را به نفس دوخت: _ وقت داری بریم کافه؟! نفس کلافه و معترض به او خیره شد: _ وااای کیان... کارم تموم نشده... تو هم که هیچ‌وقت حرف اصلیتو نمیزنی... بیخیال شو جون من! کیان نگاهی به مرضیه که زیرچشمی به آن‌ها چشم دوخته بود، انداخت. بازوی نفس را گرفت و درحالی که از میز منشی دور می شدند، گفت: _ باشه... فقط همین یک بار... قول میدم این دفعه دیگه بگم... بابا اون بارم که خودت دیدی یه کار فوری پیش اومد... مجبور شدم سریع برم... _ باشه... دفعه قبلش چی... اونقدر دست دست کردی که آخر با تیپا پرتمون کردن بیرون... نفس چشمانش را گرد کرد و دوباره یاد آن روز باعث حیرتش شد: _ وای باورم نمیشه سه ساعت تمام منو تو اون کافه نگه داشتی... آخرم هیچی نگفتی! کیان خنده‌اش را خورد: _ باشه... حق با توئه... قول میدم این بار دیگه آخرین باره... اصلا میخوای بریم یه کافه دیگه... نفس کلافه چشمانش را بست و پس از مکثی کوتاه باز کرد: _ کیان... لطفا اگه حرفی داری همینجا بگو... کیان به اطراف اشاره کرد: _ اینجا؟! _ آره... نه... یعنی اینجا که نه... میریم تو اتاق... بدون آنکه به کیان اجازه حرف زدن و شاید مخالفت بدهد، دستش را کشید و وارد اتاق شدند. قبل از آنکه در را ببندد، از مرضیه دو فنجان قهوه درخواست کرد. کیان روی کاناپه کنار دیوار و نفس رو‌به‌رویش نشست و گفت: _ اینجا از کافه هم بهتره... میخواستی بریم اونجا بشینیم قهوه با کیک بخوریم؟ خب همین جا میخوریم... تازه قهوه‌های مش رحمت خوش طعم ترم هستن...
  11. #پارت_۴۵ تنها به بهانه آشنایی بیشتر کمی در سوراخ سنبه‌های شرکت سرک کشیده بود و چند باری هم همراه با شایان به کارخانه رفته بود تا خط تولید را از نزدیک ببیند. اما بعید می‌دانست چیز مشکوکی در آن مکان‌ها پیدا شود. زیرا همیشه پر از رفت و آمد بودند. به خصوص آن کارخانه بزرگ که همیشه پر از کارگر بود. به هیراد گفته بود این گونه فقط وقتشان را هدر می دهند و بهتر است به جای آن که نقطه به نقطه شرکت به آن بزرگی را بگردند، تنها به همان اتاق شایان بسنده کنند. قطعا اگر چیز به درد بخوری هم وجود داشته باشد، در همان گاوصندوق کوچکی است که چند روز پیش متوجه وجود آن در کنج اتاق شایان شده بود. حالا فقط باید فرصتی مناسب پیدا می کرد تا بتواند اتاقش را خوب بگردد. در این مدت آنقدر درگیر بود که نتوانسته بود به خانواده‌اش سر بزند. حالا هم به اصرار هیرادی آمده بود که در مقابل "لازم نیست" گفتن‌های او، تنها اخمی کرده و او را به زور روانه خانه پدری‌اش کرده بود تا از دلتنگی درآید. شیرین که هیچ پاسخی از امید دریافت نکرد، پوزخندی زد و خودش پاسخ خودش را داد: _ معلومه که بعدش کجایی دیگه... ور دل آقا هیراد و پروین خانومی... تا هرچی لب تر کردن، سریع بری انجام بدی... خانوادتم که هیچی... اصلن مهم نیستن که بخوای بری دیدنشون شاید یه وقت دلشون برات تنگ شده باشه. امید شقیقه‌اش را مالش داد و باز هم سکوت کرد. مهرانه دلخورانه به شیرین زل زده بود. از حرف‌هایی که مادرش پشت‌سر هیراد و خانواده‌اش می‌زد، ناراحت می شد. اما نمی‌توانست چیزی بگوید. با اخم از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. جمشید که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با عصبانیت از رفتار غیرمنطقی شیرین، تشری به او زد: _ بسه دیگه شیرین... نمیبینی این بچه چقدر خستس؟ تمومش کن دیگه. شیرین با بغض نگاهش را به جمشید و سپس به امید دوخت. انگار که پسر و همسرش را سِحر کرده بودند که اینقدر سنگ آن خانواده را به سینه می‌زدند. اما او نمی توانست بپذیرد پروین و خانواده‌اش از مهربانی پسرش سؤاستفاده کنند. هیچ‌کس نمی‌دانست که در دل او چه می‌گذرد. هیچ کس! ....... فلش را روی میز منشی قرار داد و با لبخند نگاهش کرد: _ مرضیه جون... میشه لطفا اینو بدی به مهندس بختیار؟ بهش بگو تمام طرح‌هایی که خواسته بود، تو فلش هست.
  12. #پارت_۴۴ پدرش مثل همیشه درحال خواندن روزنامه بود. خبرنگار بازنشسته‌ای بود که خواندن اخبار حوادث دلخوشش می‌کرد و از تماشای شبکه خبر لذت می برد. هرچند که شیرین بیشتر اوقات کلافه می‌شد و سعی می‌کرد کنترل تلویزیون را از دسترسش دور کند. اما هربار او بود که برنده می شد. _ چطوری جمشید خان... حال و احوالت درسته؟ جمشید با دیدنش روزنامه را کناری گذاشت و عینکش را از روی چشمش برداشت. _ کجایی پسر؟ مارو نمیبینی خوشی؟ امید دست پدرش را فشرد و کنارش روی یک مبل تک نفره نشست: _ این چه حرفیه جمشید خان... مگه بدون شمام میشه زندگی کرد؟ کارم زیاده... با یه شرکت جدید قرارداد بستیم این مدت همش درگیر اونیم... سرمون خیلی شلوغه. قبل از آن که جمشید پاسخی دهد، صدای شیرین بلند شد: _ الهی بمیرم واست... توروخدا میبینی؟ پسر من روز و شب جون میکنه اون وقت بعضیا اصلا ککشونم نمیگزه... کارای خودشونم انداختن گردن پسر من! امید کلافه نگاهش کرد و جمشید با اخم کمرنگی نامش را هشدارگونه صدا زد. شیرین پس از گذاشتن ظرف میوه روی میز، کنار مهرانه نشست و با حرص نگاهی به همسرش انداخت: _ چیه هی شیرین شیرین... دروغ میگم مگه؟ امید با ناراحتی و برای بار هزارم توضیح داد: _ مامان جانِ من... من دارم با هیراد کار میکنم... سودشم همیشه نصف نصف بوده... مجانی که نیست عزیز من... شیرین درحالی که سیبی پوست می‌کند، اخم‌آلود نگاهش کرد: _ خب باشه قبول... بعدش چی؟ تو ناسلامتی مهندسی... فوقش چند ساعت توی اون شرکت کار میکنی... بعدش چیکار داری که نمیتونی یه سر به خانوادت بزنی؟ والا دلمون خوش بود حالا که رفتی یه شرکت دیگه سرت خلوت تره... ولی بدتر شده که که بهتر نشده! امید چشمانش را با کلافگی بست و چیزی نگفت. آنقدر خسته بود که تاب کنایه‌ها و اعتراض‌های مادرش را نداشت. حدود سه هفته از استخدامش در شرکت شایان می گذشت و هنوز هیچ کاری نتوانسته بود انجام دهد.
  13. #پارت_۴۳ امید خندید و بسته کوچک شکلات را نشانش داد. آناهیتا با دیدن خوراکی مورد علاقه‌اش، جیغی از روی هیجان کشید و گونه‌اش را بوسید. سپس درحالی که بسته را باز می‌کرد، به سمت اتاقش رفت تا به خیال خودش آن را با عروسک‌هایش تقسیم کند. امید با لبخند عمیقی نظاره‌گر او بود. خیلی کم به خانه پدری‌اش سر می زد؛ شاید تنها یک بار یا دو بار در هفته! بیشترین دلیلش دیدن خواهرانش بود. مادرش را هم خیلی دوست داشت، اما هر بار که او را می‌دید، آنقدر درمورد هیراد و خانواده‌اش حرف می زد که کلافه‌اش می کرد. فکر می‌کرد که آن ها پسرش را دزدیده‌اند و او هر کاری می‌کرد که این تصور اشتباه را از سر مادرش بیرون کند، موفق نمی شد! شاید هم حق داشت. چون امید بیشتر اوقات را با هیراد می‌گذراند وخیلی کم به دیدار خانواده‌اش می‌آمد. اما با این وجود نمی‌توانست در این شرایط برادرش را تنها بگذارد. چرا که واقعا به کمک او نیاز داشت. هرچند که هیراد خودش هیچ‌وقت از او خواهشی نکرده بود. با صدای خواهر دیگرش، از فکر در آمد: _ سلام داداش... نگاهش کرد و لبخندی زد: _ سلام مهرانه جان... خوبی؟ مهرانه موهای لختش را به پشت گوشش فرستاد و چشمان آبی‌اش را به او دوخت: _ مرسی داداش... تو خوبی؟ امید دستانش را نوازش‌وار بر سر خواهرش کشید : _ منم خوبم... مامان کجاست؟ قبل از آنکه مهرانه پاسخی بدهد، صدای شیرین را از آشپزخانه شنید: _ اینجام مامان جان... الان میام. امید سرکی به داخل آشپزخانه کشید و مادرش را کنار میز در حال درست کردن سالاد دید. قبل از آنکه حرفی بزند، صدای آرام مهرانه را از نزدیک شنید: _ زن عمو پروین و هلیا چطورن؟ هیراد خوبه؟ به چشمان زیبای خواهرش نگاه کرد. خیلی‌وقت بود که می‌دانست در دلش چه می‌گذرد اما منتظر بود خودش بیاید و بگوید. به روی خودش نمی‌آورد اما از درون نگران خواهر هجده ساله‌اش بود که تازه اول راه جوانی بود. دلش نمی‌خواست با فکرهای پوچ و بیهوده ذهنش را مشغول کند. سرش را تکان داد و گفت: _ همه خوبن. مهرانه دل دل می کرد که بیشتر از هیراد بپرسد؛ تا بیشتر بداند. می‌دانست که این " همه " شامل او هم می‌شود. اما چه کند که دلش تنگ بود و راضی نمی شد. با این حال چیز بیشتری نپرسید. برادرش را می‌شناخت. ممکن بود مشکوک شود و همه‌چیز را بفهمد. آن وقت نمی‌دانست چطور از حسی بگوید که خودش هم نفهمید کی و چگونه در دلش جوانه زده بود! مغموم لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و به سالن اشاره کرد: _ بیا بریم بشین تا مامان بیاد... بابا اونجاست. امید پس از چند لحظه، نگاه خیره‌اش را از او گرفت و به سمت نشیمن رفت.
  14. #پارت_۴۲ هلیا تنها سری تکان داد و بدون آنکه حواسش به امیدی باشد که شروع به حرف زدن با هیراد کرده بود، دوباره نگاهی به شایان انداخت. هنوز هم داشت می‌خندید. یاد آن معرکه‌ای که تا چند لحظه پیش در خیال خود به راه انداخته بود، پریشانش می‌کرد. حس می‌کرد واقعا تمام آن کارها را انجام داده. آن خیال آنقدر واقعی به نظر می رسید که هنوز هم حس می‌کرد ریشه موهایش از درد گزگز می‌کند. درست مانند زمانی که کابوس از دست دادن عزیزی را می‌بینی... وحشت‌زده از آن می‌پری و می‌فهمی تنها یک خواب بوده است اما با رد اشک‌های خشک شده روی گونه‌ات احساس می‌کنی تمامش را از نزدیک لمس کرده‌ای! نگاهش روی نفسی که خندان به سمت پدرش می‌رفت ماند. با اینکه آن روی خشنش را برای خود مجسم کرده بود، اما هیچ احساس بدی نسبت به آن دختر نداشت. می دانست هیچ تقصیری ندارد و نباید گناه پدر را به پای دخترک نوشت. شاید هم دلش برایش می‌سوخت که قرار بود در آینده حقیقتی را بفهمد که ضربه مهلکی به باورهایش خواهد زد. به هرحال هیچ حس نفرتی نسبت به او نداشت. تنها شاید... اندکی ترحم! با خودش فکر کرد تمام آن نصیحت‌هایی که به هیراد کرده بود، اساساًباد هوا بوده و بس! با آن فکر هایی که در سرش چرخ می‌خورد، وقتی خودش را نمی‌توانست کنترل کند، چه انتظاری از هیراد داشت که این مرد را از مدت‌ها پیش می‌شناخت؟ واقعا از خودش باید می ترسید. انگار او از هیراد هم خطرناک تر بود! ....... با خستگی در را باز کرد و وارد خانه شد. کفش‌هایش را درآورد و همین که برگشت، ناگهان یک جسم کوچک مو قهوه‌ای به آغوشش پرید. با خنده او را به خود فشرد: _ سلام آنا خانوم... چطوری؟ آناهیتا از آغوشش بیرون نیامد و در همان حالت پاسخ داد: _ داداش... امید با شنیدن صدای لوس خواهر هشت ساله‌اش دلش غنج رفت و صورتش را بوسید: _ جان داداش... _ دلم برات تنگ شده بود... _ منم دلم تنگ شده بود خوشگلم... دخترک چشمان معصومش را به او دوخت و گفت: _ برام چی خریدی؟
  15. #پارت_۴۱ امید و کیان که تا آن لحظه سعی داشتند شایان را نجات دهند، با بهت به نفس که با جیغ و داد به جان موهای هلیا افتاده بود، خیره شدند. نمی‌دانستند باید چه کار کنند و کدام را از دیگری جدا کنند. پس از چند لحظه کیان به سمت نفس رفت تا مهارش کند و امید هم به همراه بقیه سعی کرد هلیا را از شایان دور کند. اما دیگر لازم نبود! چرا که هلیا با احساس درد عمیقی که در ریشه تار به تار موهایش جان گرفته بود، دستانش را از دور گلوی شایان باز کرد و همراه با جیغ عمیق دیگری به سمت موهایش برد. حالا جمعیت سعی داشتند نفس را که دیگر کوتاه نمی آمد از هلیا جدا کنند. هلیا که تازه به خودش آمده بود، فریاد می‌کشید و برادرش را صدا می کرد. ناگهان نگاهش به امیدی افتاد که جلویش ایستاده و با خنده به او زل زده بود. خواست صدایش کند تا به کمکش بیاید. اما قبل از آنکه چیزی بگوید، امید به حرف آمد: _ کجایی؟ هلیا... کجا سیر میکنی؟! در یک لحظه انگار تمام آن سر و صداها و داد و فریادها از بین رفته و جمعیت شلوغی که اطرافش را فرا گرفته بودند، محو شدند و به جایش چشمان پرشیطنت و خندان امید جلوی رویش ظاهر شد. چند ثانیه با حیرت به امید زل زد و پس از چند لحظه به خاطر آورد که تمام آن اتفاقات را در خیال خود مجسم کرده بود. " وای " خفیفی از گلویش خارج شد و چشمانش را محکم بست. امید با خنده از او فاصله گرفت و گفت: _ تو هپروت بودی‌ها... کاملا مشخص بود! با نیم نگاهی به هیراد که با همان اخم‌های همیشگی‌اش در سکوت به آن‌ها گوش می‌کرد، ادامه داد: _ حالا کجا سیر میکردی؟ هلیا درحالی که چشمانش را می‌فشرد، تک خنده‌ای کرد و گفت: _ ولش کن امید... نزدیک بود همه نقشه‌هاتونو خراب کنم! _ اوه اوه... انگار جدی جدی داشتی به چیزهای ترسناک فکر میکردیا... _ خیلی... هرچند اگه دو دقیقه دیرتر حرف زده بودی خودمم کچل شده بودم! امید با چشم‌های گرد شده خندید و گفت: _ مگه تو چه خیالی بودی؟ دیدم که همون اول وارد شدیم چطوری شایان‌و با غضب نگاه میکردی... یکم مراعات کن دختر... طرف بو ببره همه چی خراب میشه...
×
×
  • اضافه کردن...