رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

sogand_Az

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    74
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط sogand_Az

  1. #پارت_۶۳ نگاهم را به آن مرد جدی و اخمو که بیرون اتاق ایستاده و در حال صحبت با همراهش بود، دوختم. _ خب چیکار کنم... دیدی که هم من هم کیان چند بار اصرار کردیم به خاطر ما اینجا معطل نشه... ولی خودش قبول نکرد... گفت تا وقتی وضعیت شما معلوم بشه میمونه... پدر با تاسف سری به چپ و راست برایم تکان داد که یعنی از این وضعیت ناراضی است. اما توجهی نکردم. سلامتی‌اش برایم از هرچیزی مهم تر بود. ممکن بود در ناحیه‌ای دیگر آسیب دیده باشد و بعد از چند ساعت دردش را متوجه شود. درست مانند همان پایی که ضرب دیده بود و برای آنکه بقیه را به زحمت نیاندازد، به دروغ می‌گفت چیزی نیست و هیچ دردی ندارد؛ تا اینکه با اصرار جناب دکتر پذیرفت که پایش در رفته و باید آن را جا بیاندازد! نگاهم را از پدر گرفتم و دوباره به او زل زدم. این بار به جای آن مرد، درحال صحبت با گوشی خودش بود. این چهارمین تماسی بود که در این مدت گرفته بود و من نمی‌دانستم چرا اگر آنقدر سرش شلوغ بود، باز هم اصرار داشت که در بیمارستان بماند؟! حس می کردم به خاطر چیزی کلافه و پریشان است. اما درهمین چند برخورد کوتاه فهمیده بودم که او خیلی خوب می‌تواند خونسردی‌اش را حفظ کند! وقتی برای اولین بار صدای مردانه‌اش را شنیدم، آنقدر شگفت‌زده شدم که یادم رفت اصلا برای چه به بیمارستان آمده‌ام! نمی‌دانستم ربط او به پدرم چیست و من چرا باید درست زمانی که از شدت نگرانی درحال مرگ هستم و نمی‌دانم پدرم کجا و در چه وضعیتی است، او را در مقابل خود ببینم. آن هم زمانی که به عنوان اولین حرفی که قرار است از جانبش بشنوم، نام خودم را با لحنی خاص، پس از مکثی عامدانه پشت کلمه " خانم" بیان می‌کند! حس می‌کردم او مرا همان شب مهمانی کاملا شناخته بود و فقط روی خودش نیاورده بود! اما دیگر مثل قبل با دیدنش مضطرب نشدم و دست و پایم را گم نکردم. هرچند دلیل بزرگتری برای نگرانی و استرس داشتم اما بعد از آنکه پدر را دیدم و خیالم بابت خوب بودن حالش راحت شد، تازه به یاد آوردم که این مرد کم حرف همان شخصی است که من برای اولین بار در بدترین شرایط موجود با او رو به رو شدم و بچگانه‌ترین کار ممکن را در مقابلش انجام دادم! اما بعد با خود فکر کردم که من آن روز چند بار از او عذرخواهی کرده بودم. به هر حال اتفاقی است که در گذشته افتاده و من نمی‌توانم تغییرش دهم. پس بهتر است کلا فراموشش کنم. او هم که هیچ حرفی در مورد آن روز نزده و حتی به رویم نیاورده بود. پس لازم نبود من هر بار نگران شناختن و فهمیدنش باشم!
  2. #پارت_۶۲ زن سرش را تکان داد و به سمت کاناپه رفت و رویش نشست: _ درست شنیدی... من نیومدم اینجا که مثلاً مچتونو بگیرم یا پلیسو خبر کنم... سلمان هم قرار نیست از اینکه دوتا موش کوچولو یواشکی اومدن سراغ گاوصندوق با ارزشش، چیزی بفهمه... نیشخندی زد و به گاوصندوق خالی اشاره کرد: _ این طور که بوش میاد چیزی هم کاسب نشدین... امید اخمی کرد و منتظر ادامه حرفش شد. زن نگاه سردش را به آن‌ها دوخت و لبخند مرموزی لبان سرخ شده‌اش را به بازی گرفت: _ درعوض... یه شرطی دارم! امید هنوز گیج و مبهوت بود. با اخم‌هایی درهم نگاهش کرد و جدی پرسید: _ چی میخوای؟! هردو متعجب و نگران به نگاه خیره زن چشم دوخته و منتظر بودند خواسته‌اش را بر زبان بیاورد. شاید بتوانند بین بد و بدتر، انتخابی داشته باشند و جلوی اتفاق ناگواری که ممکن بود رخ دهد را بگیرند! ....... پرستار نگاهی به سرم خالی انداخت و انژوکت را از دستانش درآورد. لبخندی به تشکرم زد و از اتاق خارج شد. _ این کارا لازم نبود نفس جان... آخه تو چرا اینقدر یه دنده‌ای؟! _ باباجون دکتر گفته بود فشارتون افتاده... حالام که سرمتون تموم شده... یکم صبر کنید جواب آزمایشاتون بیاد دکتر ببینه... بعد میریم. _ آخه اصلا احتیاجی نبود... من فقط پام در رفته بود که اونم دکتر جا انداخت... همین... _ خیلی خب... کار که از محکم کاری عیب نمیکنه... جواب آزمایشا بیاد... مطمئن شیم... خیالمونم راحت میشه... _ آخه دختر... من خودم که بهتر حال خودمو میفهمم... اصلا لازم نبود واسه آزمایشا معطل شیم... چشمانم را در حدقه چرخاندم و کلافه گفتم: _ پدرجان من... دو دقیقه صبر کنی رفتیم... پدر معذب به آن مهندس خوش پوش اشاره کرد: _ آخه مهندس پورمهر از عصر تا الان الاف ما شده...
  3. #پارت_۶۱ حداقل فرضیه پلیس بودن آن شخص به طور کامل خط خورده بود. مکثی کرد تا کمی از آن اضطراب اولیه دور شود. به سمت زن برگشت و با دیدن شخص رو به رویش بار دیگر شگفتی به جانش رسوخ کرد! زن وقتی نگاه امید را دید، لبخندی زد: _ سلام... لحن مرموزش با آن ابروهای بالا رفته و نگاهی مچ گیرانه به لبخندی عجیب مزین شده بود. امید سعی کرد بر خودش مسلط شود. خونسرد به او نگاه کرد و کوروش را خطاب قرار داد: _ برگرد کوروش... کوروش با عجز نگاهش کرد: _ جون مادرت بیخیال من شو... _ برگرد... نترس... _ مگه میشه... آقا من اصلا غلط کردم گفتم نمی‌ترسم... من مثل خر میترسم! صدای زن دوباره بلند شد: _ برگرد آقا پسر... قرار نیست اتفاقی بیوفته... کوروش پوفی کشید. چشمانش را بست و با هزار سلام و صلوات چرخید: _ بسم‌الله ... الحمدالله ... الهی العف... یا حنان و یا منان... یا هزار و پنج تن... یا ابوالفضل العباس... امید کلافه صدایش کرد: _ کوروش... بس کن... کوروش بالاخره ساکت شد و چشمانش را باز کرد. نگاه زن را که به خود دید، ناگهان جدی شد و با خونسردی پرسید: _ خب... حالا رُختو دیدیم... میخوای چی کار کنی مثال؟! زن با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و کوروش پس از مکثی کوتاه، دوباره به حرف آمد: _ببین من نمیدونم تو کی هستی یا اینجا چیکار میکنی... ولی حداقل مطمئنم رئیس این شرکت نیستی... پس اگه قراره لومون بدی بگو تا تکلیف خودمونو بدونیم! زن نگاه خونسردش را بین آن دو چرخاند و گفت: _ قرار نیست لوتون بدم! هردو متعجب نگاهش کردند و کوروش با شک و تردید پرسید: _ چی؟!
  4. #پارت_۶۰ شنیدن صدای غریبه‌ای در اتاق، هر‌دو را در شوک عمیقی فرو برده بود. حتی نمی‌توانستند برگردند و ببینند چه کسی وارد اتاق شده است؛ آن هم بدون اینکه آن‌ها متوجه شوند. هردو رو به روی گاوصندوق و پشت به شخص مجهول نشسته بودند. امید اما با چشمانی گشاد شده، خیره به فضای خالی درون گاوصندوق، خشک مانده بود. همه چیز خراب شده بود. تمام برنامه‌های هیراد را با سهل‌انگاری به هم ریخته بود. می‌دانست که آن نگهبان مزاحم بلاخره کار خود را می‌کند. با تمام فرصتی که پای باز کردن آن جعبه کوچکِ سیاه رنگِ پیچیدهِ منحوس تلف کرده بودند، چیزی نصیبشان نشده بود و حالا اگر به احتمال یک درصد شخص پشت سرشان یک پلیس می‌بود، کارشان تمام شده بود! ناگهان کوروش ضربه‌ای محکم به بازوی امید زد و با صدای بلند خندید: _ ای ناکس... لبات که تکون نمیخوره... از کجات صدای زن درآوردی بابا... امید با همان چشمان گرد شده به کوروش نگاه کرد. چهره پر از دلهره‌اش به همراه نگاهی که نگرانی را در آغوش گرفته بود، هرگز با آن خنده مصنوعی هم‌خوانی نداشتند! صدای پوزخند زن بلند شد: _ من پشت سرتم آقا پسر... کوروش آب دهانش را پر سر و صدا قورت داد و خیره به چشمان متعجب و نگران امید لب زد: _ امیدوارم گوشام آب روغن قاطی کرده باشه... حاجی فکر کنم گاومون شوصون قلو زائید! امید اصلا در شرایطی نبود که به حرف کوروش بخندد. آشفته و پریشان به دنبال راهی برای رها شدن از آن مخمصه بود. اما با آن شرایطی که در آن گرفتار شده بودند، هرچه بیشتر فکر می کرد، کمتر به نتیجه می‌رسید! هنوز تکان نخورده بودند که صدای پاشنه‌های زن در اتاق طنین‌نداز شد: _ چرا برنمیگردین؟ نترسین بابا... مگه لولو خورخوره‌ام! کوروش همان‌طور آرام و درحالی که سعی می‌کرد صدایش به گوش زن نرسد، زیرلب گفت: _ لولو که هیچی... تو حتی اگه هلو هم باشی الان واسه من فرقی با عزرائیل نداری! امید بی‌توجه به حرف او نفس عمیقی کشید. نمی‌توانستند همان‌طور بنشینند و به امید پیدا شدن فرجی، دست روی دست بگذارند.
  5. #پارت_۵۹ کوروش که درحال جمع کردن وسایلش بود، با شنیدن زمزمه آرام امید به سمتش برگشت: _ نشنیدم داداش... چیزی گفتی؟! امید صدایش را بالاتر برد: _ این تو هیچی نیست کوروش... هیچی نیست! کوروش لحظه‌ای حیرت‌زده نگاهش کرد. نگران به سمتش رفت و گفت: _ یعنی چی هیچی نیست... گرفتی ما رو... با کنار زدن امید و نگاه کردن به درون گاوصندوق، حرفش را نصفه رها کرد. چند بار به طبقات بالا و پایین گاوصندوق دست کشید و دقیق نگاهش کرد. اما خالیِ خالی بود! _ یعنی چی... مگه میشه... بابا من پدرم در اومد تا اینو باز کنم... آخه کدوم احمقی گاوِ به این گرونی میذاره تو اتاقش... بعدم خالی نگهش میداره... تو بگو جون داداش میشه همچین چیزی؟! امید بی‌توجه به حرف کوروش، موهایش را با شدت کشید: _ وای خدا... بدبخت شدیم... جواب هیراد و چی بدم من... همه برنامه‌هامون به هم ریخت... کوروش نگاهش کرد و در پاسخ به حرفش گفت: _ باشه داداش... حالا تو موهاتو ول کن... کچل میکنی خودتو... بیا تا قبل از اینکه بریم بقیه قسمت های اتاقشو بگردیم... شاید اون چیزی که تو دنبالشی رو یه جای دیگه گذاشته باشه... هوم؟! جوابی که از امید دریافت نکرد، نگاهش را از او گرفت و به اطراف اتاق دوخت: _ جدی میگم... کار که از محکم‌کاری عیب نمیکنه... تازه اگر هم پیداش نکردیم، حداقل مطمئن میشی چیزی که میخوای اینجا نیست... باید یه جا دیگه پِیِش بگردی... اصلا بگو دقیقا دنبال چی هستی؟ تو فشارت افتاده من خودم میرم میگردم! _ لازم نیست! بانگی که در اتاق پیچید و پژواکی که در فضای آن شرکت خاموش و سوت و کور به خوبی منعکس شد، به هیچ کدامشان تعلق نداشت! سکوتی طولانی بعد از آن یک جمله کوتاه در اتاق فرمانروا شد. کوروش که صدایش برای بیان جمله بعدی در دم خفه مانده بود، مبهوت به امید زل زد. امیدی که دیگر حتی تکان هم نمی خورد!
  6. #پارت_۵۸ سرش را به سمت امید برگرداند: _ دیدی گفتم داش کوروشو دست کم نگیر... بفرما... اینم نتیجش... امید بی‌توجه به حرف‌های او به سمتش حرکت کرد. چند قدم بلند برداشت و... ناگهان در جای خود ایستاد! گوش‌هایش را تیز کرد و به کوروش که هنوز با صدای بلند درحال تعریف از خود بود، اشاره کرد: _ هیس... یه لحظه ساکت باش... کوروش که دهانش را برای تعریف دیگری باز کرده بود، با شنیدن زمزمه آرام امید، با تعجب به او خیره شد. چند لحظه در سکوت گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد! _ چی شده؟! امید بانگرانی نگاهش کرد: _ حس کردم یه صدایی شنیدم... انگار یکی داره میاد اینجا... کوروش بیخیال به سمت گاوصندوق برگشت: _ نه بابا... حتما صدای پای خودت بوده... امید کمی دیگر مکث کرد. سکوت تنها آوازی بود که شنیده می‌شد. با حدس اینکه شاید حق با کوروش بوده و او اشتباه کرده است، دوباره به سمتش حرکت کرد. کوروش با دیدن نزدیک شدن او، از جلوی گاوصندوق کنار رفت و با نگاهی پیروز گفت: _ بفرما داداش... خدایی کَفِت نبرید؟! امید نگاهی به در باز شده‌اش انداخت: _ باشه بابا... تو که ما رو دق دادی تا بازش کنی! کوروش ضربه‌ای بر روی گاوصندوق زد و معترض گفت: _ بابا گاوِاصل آخرین مدله‌ها... الکی که نیست... یه اوستای کاربلد میخواست... مطمئن باش هیچ‌کس دیگه تو این شهر نمیتونست بازش کنه... خودم فقط علاج کارت بودم... _ خیلی خب... برو کنار وقت نداریم... امید این را گفت و فورا در سنگین گاو صندوق را به سمت خود کشید. نگاهی به داخلش انداخت و مات و مبهوت در جای خود ماند! به ثانیه نکشید که آن احساس اضطراب و هیجان جای خود را به بهتی عمیق بخشید و صدایی مزاحم چون وز وز مگس در گوشش پیچید و پیچید! صدایی که می گفت شکست خورده‌ای و تمام زحماتت بر باد رفته است! به سختی لبان خشک شده‌اش را از هم باز کرد: _ هیچی نیست...
  7. #پارت_۵۷ نگاهی به ساعت انداخت. عقربه کوچک از هشت گذشته بود و تنها پانزده دقیقه تا ساعت بیست و یک فاصله داشتند. دیگر خیلی دیر کرده بودند و مطمئن بود که نگهبان کاملا به آن‌ها مشکوک شده و هر لحظه ممکن است سر برسد! نگاهی نگران به کوروش که سخت درگیر کارش بود انداخت: _ چی شد بلاخره... میتونی بازش کنی یا نه؟ کوروش کلافه از پرسش تکراری امید سرش را از روی لپ‌تاپ بلند کرد: _ داداش یه مین دندون رو اون جیگر لامذهب بذار... ای بابا... بذار من کارمو انجام بدم... دِهَه... _ خیلی طول کشیده کوروش... زیاد وقت نداریم... _ نچ... داداش من قلق داره قلق... صندوقچه قدیمی ننه بزرگم نیست که راحت درش وا شه... گاو صندوق اصل دیجیتاله‌ها! امید کلافه از روی کاناپه بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. طول و عرض اتاق را طی می‌کرد و هر دو دقیقه نگاهی به کوروش و آن گاوصندوق لعنتی می‌انداخت. به همین راحتی آن پانزده دقیقه باقی مانده هم تمام شد و عقربه‌های ساعت بر روی عددهای نه و دوازده ایستادند! امید منتظر چهارمین تماس هیراد بود و نمی‌دانست این دفعه چه بهانه‌ای بیاورد. مطمئن بود که اگر هیراد می‌فهمید آن ها هنوز نتوانستند در گاوصندوق را باز کنند، آنقدر عصبانی می شد که ممکن بود خودش به شرکت آمده و کوروش را زیر مشت و لگد بگیرد. شاید هم می‌رفت حسن را کتک می‌زد که به جای یک آدم حرفه‌ای همچین کسی را معرفی کرده بود! الکی که نبود. آن همه نقشه کشیده و برنامه ریخته بودند که امشب حتما کار را تمام کنند. آن وقت بعد از آن همه زحمت و تلاش اگر به اصلی‌ترین مقصودشان یعنی باز کردن در گاوصندوق و برداشتن یک چیزی که شاید به دردشان بخورد نرسیده و دست از پا درازتر برمی‌گشتند، چه می شد؟! تازه اگر می‌توانستند بی‌دردسر از شرکت خارج شوند و آن نگهبان تا حالا با پلیس تماس نگرفته باشد! امید همچنان با اضطراب به این طرف و آن طرف می‌رفت و به دنبال پیدا کردن بهانه‌ای برای هیراد بود که با بلند شدن صدای شاد کوروش، سر جایش متوقف شد: _ باز شد... باز شد... بلاخره بازش کردم!
  8. #پارت_۵۶ امید نیز نگران و مضطرب، خیره به او و کاری که انجام می‌داد، منتظر ماند. همان لحظه و در چند طبقه پایین تر از آن‌ها، نگهبان مشکوک و نگران مانده بود و نمی‌دانست چه کار باید بکند. نه می‌توانست به طبقه پنجم برود و سر و گوشی آب دهد و نه می‌توانست با شایان تماس گرفته و موضوع حضور تعمیرکار در شرکت را آن هم بعد از اتمام ساعت کاری از او بپرسد. امید مدیر داخلی شرکت بود و اگر می‌فهمید که او حرفش را باور نکرده است و آمده تا از کارشان سر در بیاورد، برایش خیلی بد می‌شد. از طرفی می‌دانست که شایان اکنون در بیمارستان به سر می‌برد و شاید حتی گوشی‌اش را جواب ندهد. کمی این پا و آن پا کرد؛ بلاخره طاقت نیاورد و شماره شخصی را گرفت تا حداقل حضور آن‌ها تا آن موقع از شب در شرکت را اطلاع دهد. کمی منتظر ماند و وقتی صدای " بله " گفتن مخاطب را شنید، سلامی کرد و موضوع را تمام و کمال شرح داد. درنهایت وقتی شخص مورد نظر اطمینان داد که خودش شخصا به آن جا آمده و موضوع را بررسی می‌کند، تشکری کرد و تلفن را قطع کرد. سپس با خیال راحت یک چای لیوانی برای خود آماده کرده و رو به تلویزیون کوچکش با لبخند، مشغول تماشای فوتبال شد! بیشتر از یک ساعت گذشته بود اما کوروش همچنان در تلاش برای باز کردن در گاوصندوق بود. دیگر حتی آواز هم نمی‌خواند. انگار خودش هم نگران شده بود که شاید نتواند و تمام زحماتشان را بر باد دهد! امید کمی آن طرف‌تر روی کاناپه نشسته و با نگرانی موهایش را می‌‌فشرد. دلشوره بدی گرفته بود که با گذر زمان رابطه‌ای مستقیم داشت! هر ثانیه که می‌گذشت، نگران‌تر می‌شد و فکر اینکه کوروش نتواند کارش را درست انجام دهد، بر شور دلش دامن می‌زد! در این مدت هیراد سه بار تماس گرفته و شرایط را پرسیده بود و امید تنها از او شکیبایی طلب کرده بود! می‌دانست که او هنوز در بیمارستان است. ظاهرا دختر شایان قانع نشده بود که مشکل تنها یک ضرب دیدگی ساده باشد و پایش را در یک کفش کرده بود که حتما پدرش چکاب کامل شده و به ویژه از ناحیه سر عکس برداری شود تا آرام گرفته و خیالش راحت شود. به همین دلیل تا الان در بیمارستان مانده بودند!
  9. #پارت_۵۵ _ بابا... الان دوربینای اینجا قیافه‌های منو تورو ثبت کردن... باز تو هیچی... اگه بلایی سر من بیاد کی از مریض من مراقبت کنه هان؟ میگم من مریض دارم داداش... مریض... _ خیلی خب بابا... مریض دارم مریض دارم... نترس دوربینای اینجا رو از کار انداختم... کوروش که تا آن لحظه با چشمانی نگران نگاهش می کرد، با شنیدن این حرف، به ناگاه اعضای صورتش از آن حالت اضطراب به چهره‌ای خونسرد تغییر پیدا کردند! _ خب میمردی اینو زودتر بگی؟ امید چپ چپ نگاهش کرد: _ فکر نمیکردم حسن رفیقی به این ترسویی داشته باشه! _ کی گفته من ترسیدم؟ من فقط یکم هیجان خونم زد بالا... میدونی وقتی ضربان قلبت زیاد میشه... امید کلافه به میان حرفش پرید: _ خیلی خب حالا... اینقدر نطق نکن... بجنب وقت نداریم... کوروش پوکر نگاهش کرد: _ بی‌تربیت... دارم توضیح علمی میدم بهت... امید به سمتش آمد و بازویش را گرفت. درحالی که به سمت گاوصندوق کنج اتاق هلش می‌داد، گفت: _ زود باش آقای باتربیت... همین الانشم نگهبانه شک کرده بهمون... ممکنه هر لحظه به سرش بزنه بیاد بالا... کوروش معترض گفت: _ باشه داداش... دستو ول کن از جا کندیش... بیل و کلنگ نیست که اینقدر محکم گرفتی... میخوای زمینو شخم بزنی؟! امید که از پرحرفی‌هایش به ستوه آمده بود، تنها در سکوت نگاهش کرد. کوروش همان طور که زیرلب غر می‌زد، به سمت گوشه دیوار رفت. نگاهی کوتاه به گاوصندوق فوق پیشرفته و رمز طولانی‌اش انداخت. _ اینکه خیلی سخته بابا... امید نگران نگاهش کرد: _ از پسش برنمیای؟ _ معلومه که برمیام... تو این دنیا رمزی نیست که من نتونم هکش کنم... فقط خیلی کار داره... زمان بره... امید سرش را تکان داد: _ خیلی خب... پس زود باش شروع کن... کوروش کیفش را باز کرد و لوازم مورد نیازش را برداشت. به سمت گاوصندوق رفت و درحالی که زیرلب آواز می خواند، مشغول کارش شد.
  10. #پارت_۵۴ _ آره داداش خوبه... هیراد گفته حتی پاشم نشکسته... فقط از جا در رفته همین... اصلا اگه باور نمیکنی خودت بهش زنگ بزن... فقط بذار ما بریم... وقت نداریم حسن... حسن سرش را تکان داد و بازویش را رها کرد. امید و کوروش از خط عبور کردند و به سمت شرکت رفتند. امید در این فرصت کارهایی که باید انجام می‌داد را دوباره به او یادآوری کرد. _ باشه... حواسم هست. کوروش این را گفت و باهم وارد شرکت شدند. امید رو به نگهبانی که مشکوک به آن‌ها خیره شده بود، به کوروش اشاره کرد و گفت: _ ایشون تعمیرکار هستن... سیستم گرمایشی شرکت مشکل پیدا کرده و چند روز دیگه هم هوا سرد میشه... قرار شده بود بیان یه نگاهی به شوفاژا بندازن با حضور مهندس... که متأسفانه اون اتفاق براشون افتاد... نگهبان چیزی نگفت؛ اما همچنان با شک و تردید به آن‌ها خیره بود. امید بی‌حوصله دستش را تکان داد: _ اگه باور نمیکنید زنگ بزنید از خودشون بپرسید! از قبل درمورد این موضوع و حتی حضور تعمیرکار به شایان گفته بود تا اگر نگهبان به سرش زد و واقعا با شایان تماس گرفت، لو نروند! نگهبان سرش را تکان داد: _ نه لازم نیست... بفرمائید جناب مهندس... امید سری تکان داد و کوروش را به سمت آسانسور راهنمایی کرد. کمی بعد هردو در اتاق شایان حضور داشتند. کوروش نگاهی به اطراف انداخت: _ میگم... اینجا دوربین نداره که؟ امید چپ چپ نگاهش کرد: _ میشه شرکت به این بزرگی دوربین نداشته باشه؟! کوروش مبهوت خیره‌اش شد. چند لحظه مکث کرد؛ سپس کیفش را که روی میز گذاشته بود، برداشته و به سرعت به سمت در رفت که امید جلویش را گرفت. _ کجا میری؟! _ داداش جون جدت بیا بریم... من مریض دارم! _ یعنی چی بریم... چی میگی؟!
  11. #پارت_۵۳ از دور حسن و دوستش را دید و دستی تکان داد. به سرعت از خط عبور کرده و خودش را به آن ها رساند. نگاهی به لباس های شخص ناشناس انداخت. کاملا مناسب یک تعمیرکار بود! _ سلام... آماده این دیگه... آقای...؟ مرد جوان نگاهی به حسمن و سپس امید انداخت: _ کوروشم... بله آمادم! امید سرش را تکان داد: _ خوبه... حسن... تو موتورتو یکم دورتر نگه دار... ممکنه بشناسنت... ما میریم سریع برمیگردیم... حسن که از همان اول مضطرب و نگران نگاهش می‌کرد، قبل از آنکه دور شوند سریع بازوی امید را گرفت: _ صبر کن... بابا امید چرا نگفتی طرف میان ساله؟! امید متعجب نگاهش کرد: _ چه فرقی میکنه؟! حسن چشمانش را گرد کرد: _ بابا... من فکر کردم یه جوون سی، سی و پنج سالست... اگه محکم میخورد بهشو دووم نمیاورد چی؟ اگه یهو از ترس سکته میکرد... اصلا اگه می مرد من چه گلی باید به سرم میگرفتم؟! _ چیزیش نشده حسن... حالش خوبه؛ سکته هم نکرده... نگران نباش... تو کارتو خوب انجام دادی! _ بابا... لازم بود حتما از این راه برین؟... خب یه جور دیگه دَکِش میکردین... حتما باید من با موتور میزدم به یارو؟! امید کلافه جواب داد: _ اینقدر بابا بابا نکن... حسن... این یارویی که میگی خیلی باهوش‌تر از این حرفاست... نگاه به سن و سالش نکن... تو این مدت حتی یه بارم ندیدم نیاد شرکت... حتی تو اوج مریضی و حال خرابی هم از شرکتش غافل نمیشه... همیشه هم صبر میکنه همه برن و خودش آخرین نفری باشه که از شرکت خارج میشه... ما هم وقت نداشتیم که بشینیم فکر کنیم چه راه بهتری برای دک کردنش وجود داره... بهترین راه همین بود... طرف نمرده که اینقدر ترسیدی... فقط قرار بود یه بهونه‌ای پیش بیاد که نتونه امروز تو شرکت باشه... تو هم اون بهونه رو جور کردی... همین! حسن که کمی آرام‌تر شده بود، دوباره پرسید: _ واقعا حالش خوبه؟!
  12. #پارت_۵۲ کیان اخمی کرد: _ من تو رو با این حالت تنها نمیذارم... باهم میریم... تازه نگران حال عمو سلمانم هستم... نفس با نگرانی "باشه‌ای" گفت و باهم از شرکت خارج شدند. کیان قبل از به حرکت درآوردن ماشین، پیامی برای فرهاد فرستاده و از دلیل رفتنشان آگاهش کرد. آنقدر تند حرکت کرده بودند که در عرض بیست دقیقه به بیمارستان موردنظر رسیدند. نفس به سرعت پیاده شده و به سمت ورودی بیمارستان دوید. کیان هم پس از چند دقیقه تاخیر به دنبالش روان شد. نفس کنار پیشخوان ایستاده و نگران رو به پرستار گفت: _ ببخشید خانوم... دنبال یه تصادفی به اسم سلمان شایان میگردم... پرستار مشغول پیدا کردن نام سلمان در سیستمش شد که صدای ناآشنایی توجه هر سه را به خود جلب کرد: _ سالم... خانوم نفس! نفس رویش را به سمت منبع آن صدای ناآشنا که حتی اسمش را می‌دانست برگرداند و با دیدن همان عصای سفید رنگ شگفت‌زده شد. او این جا چه کار می کرد؟ چرا نمی‌توانست بفهمد چه اتفاقی درحال افتادن است؟! آن مرد نابینا به سمتش می‌آمد و او برای اولین بار صدای بم و مردانه‌اش را شنیده بود! ....... امید آرام از اتاق خارج شد. همه کارکنان رفته بودند و او بلاخره در آن شرکت بزرگ، تنها مانده بود! ابتدا به سراغ دوربین‌های داخلی شرکت رفت و تک به تک شروع به از کار انداختنشان کرد. کمی زمان‌بر بود اما باید حتما انجامش می داد. درحال خاموش کردن آخرین و مهم‌ترین دوربین شرکت یعنی همان دوربین مربوط به اتاق شایان بود که پیچیدن ناگهانی صدای زنگ گوشی و پژواکش در فضای پر از سکوت شرکت، باعث وحشتش شد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خود مسلط شود. استرس زیادی داشت و امیدوار بود همه چیز درست پیش برود. گوشی اش را از روی میز برداشت و تماس را وصل کرد. _ رسیدین؟... باشه... دارم میام. آخرین دوربین را هم از کار انداخت و از اتاق خارج شد. در هنگام پیاده شدن از آسانسور سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. سری برای نگهبان که متعجب نگاهش می کرد، تکان داد. برای او هم یک فکری کرده بود و امیدوار بود زیاد پیله نباشد و حرفش را قبول کند.
  13. #پارت_۵۱ کمی جیب های کت و شلوارش را گشت. سپس رو به نفس گفت: _ فکر کنم گوشیم مونده تو اتاقم... صبر کن الان میام. نفس سرش را به نشانه " باشه " تکان داد. خروج کیان از اتاق هم‌زمان شد با زنگ خوردن گوشی خودش! با تعجب به شماره ناشناس خیره شد و تماس را وصل کرد: _ بله؟ حیرتش وقتی بیشتر شد که صدای زنانه‌ای نامش را پرسش‌گونه بازگو کرد: _ سلام... خانوم نفس شایان؟ _ سلام... بله خودم هستم. _ لطفا تشریف بیارید بیمارستانِ........ تنها همان کلمه بیمارستان کافی بود تا غول نگرانی به اعماق جانش نفوذ کند. غولی که با هر جمله بعدی، بزرگ و بزرگ تر می شد؛ تا جایی که وقتی تلفن را قطع و شروع به جمع کردن وسایلش کرد، تبدیل به هیولایی شده بود که تمام اعضای داخلی بدنش را از شدت ترس و استرس به جان هم انداخته بود! کیان وارد اتاق شد و صدایش کرد: _ نفس... بیا ببی... حرفش با بلند کردن سرش و دیدن نفسی که هراسان و شتاب‌زده با دستانی که می‌لرزید، وسایلش را در کیفش قرار می‌داد، نصفه ماند. نگران به سمتش رفت: _ چی شده؟! نفس با لرزی که به جان تک تک تارهای صوتی‌اش افتاده بود، پاسخش را داد؛ درحالی که اصلا نمی‌دانست با آن حواسی که پرت مانده بود، به دنبال چه می گردد. _ کیان... بابام... بابام... کیان بازویش را گرفت: _ آروم باش نفس جان... آروم... بابات چی شده؟! نفس نگاهی که چیزی نمانده بود در اشک غرق شود را به کیان دوخت: _ بابام تصادف کرده کیان... باید برم... کیان دوباره سعی کرد آرامش کند: _ باشه... باشه عزیزم آروم باش... باهم میریم... نفس با سردرگمی دستانش را روی سرش قرار داد: _ نه... وای کیان... حس میکنم یه چیزی رو جا گذاشتم... هرچی میگردم نیست! _ باشه ولش کن... فردا دوباره میای برمیداری... بیا بریم الان... نفس سرش را تکان داد. کیفش را برداشت و به سمت در رفت. کیان پشت سرش بود که ایستاد و به سمتش برگشت: _ لازم نیست تو بیای کیان... من خودم میرم...
  14. #پارت_۵۰ کیان همچنان خیره نگاهش می‌کرد و همین بر شَکش دامن می‌زد. _ دختر یکی از دوستای بابام! نفس هنوز هم حیرت‌زده بود. منتظر بود کیان در پاسخ به سوالش یک "تو" جواب بدهد تا او هم کیفش را بردارد و برود و دیگر پایش را هم در آن شرکت نگذارد! هرچند پاسخ کیان دوپهلو بود و او هنوز به آن نگاه پرحرف شک داشت. _ دختر دوست باباتو... من میشناسم؟ کیان که حالا دیگر استرس اولیه را نداشت، خونسرد پاهایش را روی هم انداخت و دست به سینه کلمات را به بازی گرفت: _ پدرای ما از دوستای قدیمی هم هستن... پس قطعا رفیقاشونم مشترکه... تو که همه دوستای پدرتو می‌شناسی دیگه نه؟! نفس در پاسخ به حرف کیان تنها سرش را تکان داد. سعی کرد خونسرد و آرام باشد تا متوجه شود کیان دقیقا چه می‌خواهد. _ اسمش چیه؟ _ قبل از اینکه اسمشو بگم... میخوام برام یه کاری کنی... _ چیکار؟! _ میخوام به عنوان یه دوست بری بهش راجب من بگی... اصلا ببینی مزه دهنش چیه... _ من؟! نفس این سوال را درحالی پرسید که چشمانش دیگر جایی برای افزایش سایز نداشتند! _ آره... تو... سخته برات؟! نفس لبخندی مصنوعی بر لب آورد: _ نه خب... فقط... تعجب کردم... چرا به ثریا جون نمیگی؟ _ نفس... من هنوز نمیدونم نظر اون راجب من چیه... اگه از مادرم بخوام اقدامی بکنه همه چیز جنبه رسمی به خودش میگیره... من اول میخوام از خودش مطمئن شم بعد... _ خب مگه باهم آشنا نشدین؟ اصلا اون تو رو می‌شناسه؟! کیان سرش را تکان داد: _ می‌شناسه... ولی نمیدونه چه احساسی بهش دارم... حالا اینکارو برام انجام میدی؟ یعنی میری ازش بپرسی نظرش درمورد ازدواج با من چیه؟! نفس همان لبخند تصنعی‌اش را حفظ کرد: _ آخه کیان جان... من که هنوز دختره رو نمی‌شناسم... بعدشم اگه برم بهش بگم بگه اصلا تو چیکاره‌ای... ته پیازی یا سر پیاز... من چی باید جواب بدم؟ کیان خندید: _ نترس... اینارو نمیگه... خیلی مهربونه... الان عکسشو نشونت میدم.
  15. #پارت_۴۹ خواست ادامه قهوه‌اش را بنوشد تا کیان بعد از آن همه کلنجار رفتن، خودش به حرف بیاید. اما با جمله‌ای که گفت، آنقدر شوکه شد که فنجان محبوبش با دستی که در هوا خشک شده بود، نرسیده به لبش متوقف شد! _ من عاشق شدم نفس! کیان این را گفت و مضطرب به او زل زد. وقتی نگاه گرد شده نفس را خیره به خود دید، با دستپاچگی سعی کرد توضیح بیشتری دهد تا نفس از آن حالت شوک خارج شود. خودش هم می دانست خیلی سریع و بدون مقدمه حرفش را زده است. اما می‌ترسید آنقدر معطل کند که مانند دفعه قبل نتواند چیزی بگوید. در این صورت مطمئن بود که نفس دیگر به حرف او گوش نخواهد کرد. _ یعنی... منظورم اینه که... از یه دختری خوشم اومده... یه دختر هم سن و سال تو... نفس هنوز مبهوت بود. حرفی که کیان زده بود، آنقدر غیرمنتظره بود که نمی‌دانست چه باید بگوید یا اصلا چه واکنشی نشان دهد. کیان هیچ‌گاه از وجود شخصی در زندگی‌اش صحبت نکرده بود. اصلا کی وقت کرده بود دختری را ببیند، بشناسد و در نهایت عاشق شود؟! شاید هم ماجرا برای خیلی‌وقت پیش بود و کیان چیزی به آن‌ها نگفته بود. مطمئن بود که فرهاد و ملیکا هم با دانستن این موضوع شگفت‌زده خواهند شد. نگاه عجیب کیان را که به خود دید، دهان باز مانده‌اش را بست و خودش را جمع و جور کرد. فنجانش را روی میز قرار داد و سعی کرد تعجب نگاهش را کم کند. _ من... راستش... خیلی شوکه شدم... چقدر یهویی... کیان تنها با لبخندی مضطرب پاسخش را داد. نفس مکثی کرد و سپس پرسید: _ حالا... من می‌شناسمش؟! کیان سرش را تکان داد: _ آره... می‌شناسیش! یک چیزی درست نبود. خوره‌ای بر جان مغزش افتاده بود که اذیتش می‌کرد. کیان خیلی ناگهانی پرده از احساسش برداشته بود. اما چیزی که عجیب بود، اصرارش برای گفتن این حرف مهم به نفس بود! فکری در سرش جولان می‌داد که امیدوار بود درست نباشد. به چشمانش زل زد و جدی پرسید: _ کیه؟!
  16. #پارت_۴۸ نفس با تعجب نگاهش کرد: _ تو که از قبل کار منو ندیده بودی! _ شما واسه ما ثابت شده ای خانوم! نفس خندید و بیسکوئیت دیگری برداشت. اما کیان بیخیال نشد: _ خب... نگفتی... _ چیو؟! _ خودت از کار کردن تو این شرکت راضی هستی؟ شرایط و محیطش برات اوکیه؟ _ معلومه که اوکیه... همه چی عالیه... بابا وقتی دوتا پارتی به این بزرگی داشته باشی که یه اتاق جدا برات آماده میکنند... اونم منی که فقط یه گرافیست ساده ام! تو بگو چرا باید ناراضی باشم؟! کیان طعنه زد: _ تو که میگفتی از پارتی بازی خوشت نمیاد؟! نفس به او که با لبخند کجی نگاهش می‌کرد، خیره شد. نمی‌دانست این حرف اصلی‌اش است یا فقط دارد شوخی می‌کند. _ من از حرف مردم میترسیدم کیان... اگه میرفتم شرکت بابام... مطمئنم هر روز پشت سرم کلی حرف در میاوردن... شاید تو هم مثل بقیه فکر کنی حرف مردم مهم نیست... اما من واقعا اذیت میشم... اینجا حداقل بابام رئیس شرکت نیست! _ باشه عزیزم... حرف اشتباهی زدم... معذرت می‌خوام... نفس سرش را تکان داد: _ نه اصلا... فقط خواستم بدونی اگه شما منو تو شرکتتون استخدام کردین... منم تمام تلاشم رو میکنم تا کارمند خوبی براتون باشم... یعنی موقعیت شغلیم تو این شرکتو با زحمت خودم حفظ میکنم نه صرفا به خاطر آشنا بودنم با شما... _ قطعا همین‌طوره... من همه اینارو میدونم نفس... لازم به توضیح نیست. نفس فنجانش را برداشت و جرعه‌ای از قهوه اش نوشید: _ خب... حالا میخوای حرفتو بزنی یا نه؟ به وضوح دید که کیان مثل دفعه‌های قبل دستپاچه شده است: _ خب... من... راستش... میخواستم بگم... نفس بی‌حوصله چشمانش را در حدقه چرخاند.
  17. #پارت_۴۷ کیان لبخندی زد و چیزی نگفت. اما نفس برای آنکه بلاخره قفل زبانش باز شود و حرفی که مدت‌هاست می‌خواهد بگوید را به زبان بیاورد، خودش ادامه داد: _ تازه فرض کن ما مجبور بودیم چند ساعت بشینیم تو کافه تا تو تصمیم بگیری حرفتو بزنی یا نه... حداقل اینجا شرکت خودته... کسی نمیتونه بیرونمون کنه... کیان خنده‌اش گرفت. یادش نرفته بود که چطور بعد از آن همه دست دست کردن و نگفتن حرف دلش، کافه‌چی عذرشان را خواسته بود. _ چه دل پری داری از اون روز! نفس خواست جوابش را بدهد که تقه‌ای به در خورد و مش رحمت با دو فنجان قهوه و مقداری بیسکوییت وارد اتاق شد. هردو منتظر ماندند تا فنجان ها بر روی میز قرار بگیرند. سپس تشکر کرده و مش رحمت با گفتن "با اجازه ای" از اتاق خارج شد. _ از کارت راضی هستی؟ نفس بیسکویتی برداشت. از صبح به غیر از یک لیوان شیر چیزی نخورده بود و گرسنگی داد معده اش را درآورده بود. وقت ناهارش را پای طراحی کردن صفحه‌ای گذاشته بود که فرهاد از دو روز پیش خواسته بود تا امشب به دستش برساند. صفحه‌ای از وبسایت‌های بسیار مهم شرکت که طراحی آن حداقل دو روز زمان میبرد؛ اما او آنقدر تنبلی کرده بود که یادش رفته بود و دقیقا ساعت شش صبح امروز به یادش افتاده بود. ناچار مجبور شد چندین ساعت پشت سر هم کار کند تا فلش آماده را سر ساعت معین به مرضیه تحویل دهد که به دست فرهاد برساند.برساند. اصلا دوست نداشت چون باهم آشنا و صمیمی هستند، بی‌نظمی را وارد کارش کند که فرهاد و کیان فکر کنند دارد از موقعیتش سوء استفاده می کند! با گرسنگی گازی به بیسکوئیتش زد و در پاسخ به سوال کیان، خنده ای کرد: _ والا اینو شما که رئیسی باید بگی... از کار کارمندت راضی هستی یا نه؟! کیان با لبخند سرش را تکان داد: _ به نظرت اگه راضی نبودم اصلا بهت میگفتم بیای شرکت ما؟!
  18. #پارت_۴۶ مرضیه سرش را تکان داد: _ حتما عزیزم... _ ممنون... خواست به سمت اتاقش برود که کیان از اتاقش خارج شد. برگه‌ای روی میز منشی قرار داد و بعد از دادن پاسخ سلام نفس، رو به مرضیه گفت: _ خانوم مقیمی... لطفا اینو هرچه سریع‌تر فکس کنید... عجله دارم. مرضیه چشمی گفت و برگه را گرفت. کیان نگاهش را به نفس دوخت: _ وقت داری بریم کافه؟! نفس کلافه و معترض به او خیره شد: _ وااای کیان... کارم تموم نشده... تو هم که هیچ‌وقت حرف اصلیتو نمیزنی... بیخیال شو جون من! کیان نگاهی به مرضیه که زیرچشمی به آن‌ها چشم دوخته بود، انداخت. بازوی نفس را گرفت و درحالی که از میز منشی دور می شدند، گفت: _ باشه... فقط همین یک بار... قول میدم این دفعه دیگه بگم... بابا اون بارم که خودت دیدی یه کار فوری پیش اومد... مجبور شدم سریع برم... _ باشه... دفعه قبلش چی... اونقدر دست دست کردی که آخر با تیپا پرتمون کردن بیرون... نفس چشمانش را گرد کرد و دوباره یاد آن روز باعث حیرتش شد: _ وای باورم نمیشه سه ساعت تمام منو تو اون کافه نگه داشتی... آخرم هیچی نگفتی! کیان خنده‌اش را خورد: _ باشه... حق با توئه... قول میدم این بار دیگه آخرین باره... اصلا میخوای بریم یه کافه دیگه... نفس کلافه چشمانش را بست و پس از مکثی کوتاه باز کرد: _ کیان... لطفا اگه حرفی داری همینجا بگو... کیان به اطراف اشاره کرد: _ اینجا؟! _ آره... نه... یعنی اینجا که نه... میریم تو اتاق... بدون آنکه به کیان اجازه حرف زدن و شاید مخالفت بدهد، دستش را کشید و وارد اتاق شدند. قبل از آنکه در را ببندد، از مرضیه دو فنجان قهوه درخواست کرد. کیان روی کاناپه کنار دیوار و نفس رو‌به‌رویش نشست و گفت: _ اینجا از کافه هم بهتره... میخواستی بریم اونجا بشینیم قهوه با کیک بخوریم؟ خب همین جا میخوریم... تازه قهوه‌های مش رحمت خوش طعم ترم هستن...
  19. #پارت_۴۵ تنها به بهانه آشنایی بیشتر کمی در سوراخ سنبه‌های شرکت سرک کشیده بود و چند باری هم همراه با شایان به کارخانه رفته بود تا خط تولید را از نزدیک ببیند. اما بعید می‌دانست چیز مشکوکی در آن مکان‌ها پیدا شود. زیرا همیشه پر از رفت و آمد بودند. به خصوص آن کارخانه بزرگ که همیشه پر از کارگر بود. به هیراد گفته بود این گونه فقط وقتشان را هدر می دهند و بهتر است به جای آن که نقطه به نقطه شرکت به آن بزرگی را بگردند، تنها به همان اتاق شایان بسنده کنند. قطعا اگر چیز به درد بخوری هم وجود داشته باشد، در همان گاوصندوق کوچکی است که چند روز پیش متوجه وجود آن در کنج اتاق شایان شده بود. حالا فقط باید فرصتی مناسب پیدا می کرد تا بتواند اتاقش را خوب بگردد. در این مدت آنقدر درگیر بود که نتوانسته بود به خانواده‌اش سر بزند. حالا هم به اصرار هیرادی آمده بود که در مقابل "لازم نیست" گفتن‌های او، تنها اخمی کرده و او را به زور روانه خانه پدری‌اش کرده بود تا از دلتنگی درآید. شیرین که هیچ پاسخی از امید دریافت نکرد، پوزخندی زد و خودش پاسخ خودش را داد: _ معلومه که بعدش کجایی دیگه... ور دل آقا هیراد و پروین خانومی... تا هرچی لب تر کردن، سریع بری انجام بدی... خانوادتم که هیچی... اصلن مهم نیستن که بخوای بری دیدنشون شاید یه وقت دلشون برات تنگ شده باشه. امید شقیقه‌اش را مالش داد و باز هم سکوت کرد. مهرانه دلخورانه به شیرین زل زده بود. از حرف‌هایی که مادرش پشت‌سر هیراد و خانواده‌اش می‌زد، ناراحت می شد. اما نمی‌توانست چیزی بگوید. با اخم از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. جمشید که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با عصبانیت از رفتار غیرمنطقی شیرین، تشری به او زد: _ بسه دیگه شیرین... نمیبینی این بچه چقدر خستس؟ تمومش کن دیگه. شیرین با بغض نگاهش را به جمشید و سپس به امید دوخت. انگار که پسر و همسرش را سِحر کرده بودند که اینقدر سنگ آن خانواده را به سینه می‌زدند. اما او نمی توانست بپذیرد پروین و خانواده‌اش از مهربانی پسرش سؤاستفاده کنند. هیچ‌کس نمی‌دانست که در دل او چه می‌گذرد. هیچ کس! ....... فلش را روی میز منشی قرار داد و با لبخند نگاهش کرد: _ مرضیه جون... میشه لطفا اینو بدی به مهندس بختیار؟ بهش بگو تمام طرح‌هایی که خواسته بود، تو فلش هست.
  20. #پارت_۴۴ پدرش مثل همیشه درحال خواندن روزنامه بود. خبرنگار بازنشسته‌ای بود که خواندن اخبار حوادث دلخوشش می‌کرد و از تماشای شبکه خبر لذت می برد. هرچند که شیرین بیشتر اوقات کلافه می‌شد و سعی می‌کرد کنترل تلویزیون را از دسترسش دور کند. اما هربار او بود که برنده می شد. _ چطوری جمشید خان... حال و احوالت درسته؟ جمشید با دیدنش روزنامه را کناری گذاشت و عینکش را از روی چشمش برداشت. _ کجایی پسر؟ مارو نمیبینی خوشی؟ امید دست پدرش را فشرد و کنارش روی یک مبل تک نفره نشست: _ این چه حرفیه جمشید خان... مگه بدون شمام میشه زندگی کرد؟ کارم زیاده... با یه شرکت جدید قرارداد بستیم این مدت همش درگیر اونیم... سرمون خیلی شلوغه. قبل از آن که جمشید پاسخی دهد، صدای شیرین بلند شد: _ الهی بمیرم واست... توروخدا میبینی؟ پسر من روز و شب جون میکنه اون وقت بعضیا اصلا ککشونم نمیگزه... کارای خودشونم انداختن گردن پسر من! امید کلافه نگاهش کرد و جمشید با اخم کمرنگی نامش را هشدارگونه صدا زد. شیرین پس از گذاشتن ظرف میوه روی میز، کنار مهرانه نشست و با حرص نگاهی به همسرش انداخت: _ چیه هی شیرین شیرین... دروغ میگم مگه؟ امید با ناراحتی و برای بار هزارم توضیح داد: _ مامان جانِ من... من دارم با هیراد کار میکنم... سودشم همیشه نصف نصف بوده... مجانی که نیست عزیز من... شیرین درحالی که سیبی پوست می‌کند، اخم‌آلود نگاهش کرد: _ خب باشه قبول... بعدش چی؟ تو ناسلامتی مهندسی... فوقش چند ساعت توی اون شرکت کار میکنی... بعدش چیکار داری که نمیتونی یه سر به خانوادت بزنی؟ والا دلمون خوش بود حالا که رفتی یه شرکت دیگه سرت خلوت تره... ولی بدتر شده که که بهتر نشده! امید چشمانش را با کلافگی بست و چیزی نگفت. آنقدر خسته بود که تاب کنایه‌ها و اعتراض‌های مادرش را نداشت. حدود سه هفته از استخدامش در شرکت شایان می گذشت و هنوز هیچ کاری نتوانسته بود انجام دهد.
  21. #پارت_۴۳ امید خندید و بسته کوچک شکلات را نشانش داد. آناهیتا با دیدن خوراکی مورد علاقه‌اش، جیغی از روی هیجان کشید و گونه‌اش را بوسید. سپس درحالی که بسته را باز می‌کرد، به سمت اتاقش رفت تا به خیال خودش آن را با عروسک‌هایش تقسیم کند. امید با لبخند عمیقی نظاره‌گر او بود. خیلی کم به خانه پدری‌اش سر می زد؛ شاید تنها یک بار یا دو بار در هفته! بیشترین دلیلش دیدن خواهرانش بود. مادرش را هم خیلی دوست داشت، اما هر بار که او را می‌دید، آنقدر درمورد هیراد و خانواده‌اش حرف می زد که کلافه‌اش می کرد. فکر می‌کرد که آن ها پسرش را دزدیده‌اند و او هر کاری می‌کرد که این تصور اشتباه را از سر مادرش بیرون کند، موفق نمی شد! شاید هم حق داشت. چون امید بیشتر اوقات را با هیراد می‌گذراند وخیلی کم به دیدار خانواده‌اش می‌آمد. اما با این وجود نمی‌توانست در این شرایط برادرش را تنها بگذارد. چرا که واقعا به کمک او نیاز داشت. هرچند که هیراد خودش هیچ‌وقت از او خواهشی نکرده بود. با صدای خواهر دیگرش، از فکر در آمد: _ سلام داداش... نگاهش کرد و لبخندی زد: _ سلام مهرانه جان... خوبی؟ مهرانه موهای لختش را به پشت گوشش فرستاد و چشمان آبی‌اش را به او دوخت: _ مرسی داداش... تو خوبی؟ امید دستانش را نوازش‌وار بر سر خواهرش کشید : _ منم خوبم... مامان کجاست؟ قبل از آنکه مهرانه پاسخی بدهد، صدای شیرین را از آشپزخانه شنید: _ اینجام مامان جان... الان میام. امید سرکی به داخل آشپزخانه کشید و مادرش را کنار میز در حال درست کردن سالاد دید. قبل از آنکه حرفی بزند، صدای آرام مهرانه را از نزدیک شنید: _ زن عمو پروین و هلیا چطورن؟ هیراد خوبه؟ به چشمان زیبای خواهرش نگاه کرد. خیلی‌وقت بود که می‌دانست در دلش چه می‌گذرد اما منتظر بود خودش بیاید و بگوید. به روی خودش نمی‌آورد اما از درون نگران خواهر هجده ساله‌اش بود که تازه اول راه جوانی بود. دلش نمی‌خواست با فکرهای پوچ و بیهوده ذهنش را مشغول کند. سرش را تکان داد و گفت: _ همه خوبن. مهرانه دل دل می کرد که بیشتر از هیراد بپرسد؛ تا بیشتر بداند. می‌دانست که این " همه " شامل او هم می‌شود. اما چه کند که دلش تنگ بود و راضی نمی شد. با این حال چیز بیشتری نپرسید. برادرش را می‌شناخت. ممکن بود مشکوک شود و همه‌چیز را بفهمد. آن وقت نمی‌دانست چطور از حسی بگوید که خودش هم نفهمید کی و چگونه در دلش جوانه زده بود! مغموم لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و به سالن اشاره کرد: _ بیا بریم بشین تا مامان بیاد... بابا اونجاست. امید پس از چند لحظه، نگاه خیره‌اش را از او گرفت و به سمت نشیمن رفت.
  22. #پارت_۴۲ هلیا تنها سری تکان داد و بدون آنکه حواسش به امیدی باشد که شروع به حرف زدن با هیراد کرده بود، دوباره نگاهی به شایان انداخت. هنوز هم داشت می‌خندید. یاد آن معرکه‌ای که تا چند لحظه پیش در خیال خود به راه انداخته بود، پریشانش می‌کرد. حس می‌کرد واقعا تمام آن کارها را انجام داده. آن خیال آنقدر واقعی به نظر می رسید که هنوز هم حس می‌کرد ریشه موهایش از درد گزگز می‌کند. درست مانند زمانی که کابوس از دست دادن عزیزی را می‌بینی... وحشت‌زده از آن می‌پری و می‌فهمی تنها یک خواب بوده است اما با رد اشک‌های خشک شده روی گونه‌ات احساس می‌کنی تمامش را از نزدیک لمس کرده‌ای! نگاهش روی نفسی که خندان به سمت پدرش می‌رفت ماند. با اینکه آن روی خشنش را برای خود مجسم کرده بود، اما هیچ احساس بدی نسبت به آن دختر نداشت. می دانست هیچ تقصیری ندارد و نباید گناه پدر را به پای دخترک نوشت. شاید هم دلش برایش می‌سوخت که قرار بود در آینده حقیقتی را بفهمد که ضربه مهلکی به باورهایش خواهد زد. به هرحال هیچ حس نفرتی نسبت به او نداشت. تنها شاید... اندکی ترحم! با خودش فکر کرد تمام آن نصیحت‌هایی که به هیراد کرده بود، اساساًباد هوا بوده و بس! با آن فکر هایی که در سرش چرخ می‌خورد، وقتی خودش را نمی‌توانست کنترل کند، چه انتظاری از هیراد داشت که این مرد را از مدت‌ها پیش می‌شناخت؟ واقعا از خودش باید می ترسید. انگار او از هیراد هم خطرناک تر بود! ....... با خستگی در را باز کرد و وارد خانه شد. کفش‌هایش را درآورد و همین که برگشت، ناگهان یک جسم کوچک مو قهوه‌ای به آغوشش پرید. با خنده او را به خود فشرد: _ سلام آنا خانوم... چطوری؟ آناهیتا از آغوشش بیرون نیامد و در همان حالت پاسخ داد: _ داداش... امید با شنیدن صدای لوس خواهر هشت ساله‌اش دلش غنج رفت و صورتش را بوسید: _ جان داداش... _ دلم برات تنگ شده بود... _ منم دلم تنگ شده بود خوشگلم... دخترک چشمان معصومش را به او دوخت و گفت: _ برام چی خریدی؟
  23. #پارت_۴۱ امید و کیان که تا آن لحظه سعی داشتند شایان را نجات دهند، با بهت به نفس که با جیغ و داد به جان موهای هلیا افتاده بود، خیره شدند. نمی‌دانستند باید چه کار کنند و کدام را از دیگری جدا کنند. پس از چند لحظه کیان به سمت نفس رفت تا مهارش کند و امید هم به همراه بقیه سعی کرد هلیا را از شایان دور کند. اما دیگر لازم نبود! چرا که هلیا با احساس درد عمیقی که در ریشه تار به تار موهایش جان گرفته بود، دستانش را از دور گلوی شایان باز کرد و همراه با جیغ عمیق دیگری به سمت موهایش برد. حالا جمعیت سعی داشتند نفس را که دیگر کوتاه نمی آمد از هلیا جدا کنند. هلیا که تازه به خودش آمده بود، فریاد می‌کشید و برادرش را صدا می کرد. ناگهان نگاهش به امیدی افتاد که جلویش ایستاده و با خنده به او زل زده بود. خواست صدایش کند تا به کمکش بیاید. اما قبل از آنکه چیزی بگوید، امید به حرف آمد: _ کجایی؟ هلیا... کجا سیر میکنی؟! در یک لحظه انگار تمام آن سر و صداها و داد و فریادها از بین رفته و جمعیت شلوغی که اطرافش را فرا گرفته بودند، محو شدند و به جایش چشمان پرشیطنت و خندان امید جلوی رویش ظاهر شد. چند ثانیه با حیرت به امید زل زد و پس از چند لحظه به خاطر آورد که تمام آن اتفاقات را در خیال خود مجسم کرده بود. " وای " خفیفی از گلویش خارج شد و چشمانش را محکم بست. امید با خنده از او فاصله گرفت و گفت: _ تو هپروت بودی‌ها... کاملا مشخص بود! با نیم نگاهی به هیراد که با همان اخم‌های همیشگی‌اش در سکوت به آن‌ها گوش می‌کرد، ادامه داد: _ حالا کجا سیر میکردی؟ هلیا درحالی که چشمانش را می‌فشرد، تک خنده‌ای کرد و گفت: _ ولش کن امید... نزدیک بود همه نقشه‌هاتونو خراب کنم! _ اوه اوه... انگار جدی جدی داشتی به چیزهای ترسناک فکر میکردیا... _ خیلی... هرچند اگه دو دقیقه دیرتر حرف زده بودی خودمم کچل شده بودم! امید با چشم‌های گرد شده خندید و گفت: _ مگه تو چه خیالی بودی؟ دیدم که همون اول وارد شدیم چطوری شایان‌و با غضب نگاه میکردی... یکم مراعات کن دختر... طرف بو ببره همه چی خراب میشه...
  24. #پارت_۴۰ عصبی و پی در پی نام امید را فریاد زد. صدای غرشش آنقدر بلند بود که درمیان آن همه سروصدا به گوش امیدی برسد که همراه بقیه سعی داشت هلیا را از شایان جدا کند. نگاهی به هیراد که از شدت خشم و تعصب می لرزید، انداخت. نمی‌دانست به داد اویی برسد که رگ گردنش سرخ شده درحال ترکیدن بود یا هلیا را مهار کند که آن مردک را به کشتن نداده و قاتل نشود. نمی توانست او را که درحال خود نبود، درمیان آن همه شلوغی تنها بگذارد. باید هرطور که شده آرامش کرده و از آنجا می رفتند. بدون آنکه پاسخی به هیراد که همچنان صدایش می کرد بدهد، دستان هلیا را محکم تر گرفت و خطاب قرارش داد: _ هلیا جان... عزیزدلم ولش کن... خواهر قشنگم آروم باش... داری میکشیش... هلیا جان... اما هلیا انگار در این دنیا نبود. اصلا آن جمعیت را نمی‌دید. تنها با صدایی بلند داد می زد: _ من پورمهر نیستم... نیستممم... ولی تو رو میکشمت... تو... تو باید همین امشب نابود شی! سلمان کبود شده بدون آنکه از حرف های عجیب و بی‌سروته هلیا سر دربیاورد، ناامید درپی رساندن ذره‌ای هوا به شش‌های منقبض شده‌اش تقلا می‌کرد و شگفت‌زده بود از اتفاقی که درحال رخ دادن بود. که آن همه جمعیت نمی‌توانستند از پس یک دختر بربیایند و از او جدایش کنند! ناخن‌های تیزش خراش‌های عمیق و دردآلودی را بر روی گلویش به جا گذاشته بودند. باید در این لحظه‌ای که احساس می‌کرد همه چیز در حال تمام شدن است و نای پردردش زیر آن فشار سنگین به خس خس افتاده، اعتراف می‌کرد که زور آن دختر به شدت زیاد است! شاید هم خشم و عصبانیتی که در وجودش شعله می‌کشید، بر قدرتش افزوده بود. به هرحال دیگر نمی‌توانست دوام بیاورد؛ کاش حداقل می‌دانست چرا این کار را می کند. فشار دستش بر روی دستان دختر کمتر و کمتر شد و چشمانش سیاهی رفت! نفس با دیدن وضعیت پدرش جیغ بلندی کشید و اشکی از گوشه چشمش چکید. آنقدر داد و فریاد کرده بود که گلویش خراش برداشته بود. نمی‌دانست درد آن دخترک احمق چیست که این چنین بر جان پدرش افتاده و دم و بازدمش را به تاراج می برد. هر کاری کرد، نتوانست دستانش را جدا کند. با حرص جیغ دیگری کشید و بی‌توجه به شال هلیا که زیر پاهای بقیه درحال له شدن بود، موهایش را گرفت و با تمام وجود کشید: _ ولش کن دیوونه... کشتیش بابامو... به درک که پورمهر نیستی... ولش کن عوضی...
×
×
  • اضافه کردن...