رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

sogand_Az

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    74
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط sogand_Az

  1. ممنون از شما.. خلاصه ای که گفته بودید رو ویرایش کردم.. فقط چهار پارت اول که نقل قول تکراری داره به خاطر اینه که اول که شروع کردم نمیدونستم چطوری باید تو برنامه پارت بذارم برای همین این مشکل به وجود اومد.. الان نمی‌دونم چطوری ویرایش کنم که ترتیب پارت ها به هم نخوره
  2. ژانر: عاشقانه، انتقامی، معمایی خلاصه: هیراد، با زخمی قدیمی و چشمان خو گرفته به تاریکی، سال‌هاست برای یک هدف زندگی می‌کند: گرفتن حقش از شخصی پنهان زیر نقاب شهرت. اما این عدالت است؟ یا انتقام؟
  3. #پارت_۳۹ هلیا به شایان رسید. در یک لحظه یقه کتش را گرفت و به سمت خود کشید. سلمان که انتظارش را نداشت، شوکه شده به صورت پرخشم هلیا خیره شد و لبخند روی لبش ماسید. هلیا می‌دانست که دارد همه چیز را خراب می کند اما نمی‌توانست جلوی خود را بگیرد! انگار همه چیز از اراده عقل و منطقش خارج شده و تحت فرمان کینه عمیق قلبش قرار گرفته بود. بدون آنکه چیزی بگوید و شایان را که درحال پس افتادن بود از دلیل این رفتارش آگاه کند، تنها با چهره‌ای سرخ شده به او زل زده بود و نگاه پر نفرتش را در چشمان او می‌کوبید! سلمان حیرت‌زده به گریبان کتش که درحال چروکیده شدن زیر پنجه‌های دست هلیا بود نیم نگاهی انداخت و دوباره به صورت او زل زد. نترسیده بود اما به شدت جا خورده بود. نمی‌دانست چه چیزی خواهر آن مهندس مغرور و خونسرد را ناراحت کرده که این چنین از کوره در رفته بود. اخمی از رفتار بی‌ادبانه‌اش روی صورتش نشست و درحالی که سعی میکرد یقه کتش را از دست او رها کند، گفت: _ این چه کاریه خانوم پورمهر... چیزی شده؟! با شنیدن صدایش، در یک لحظه آتش خشم وجود هلیا در آخرین نقطه اوج خود زبانه کشید که جیغ بلندی زد و دستانش را به گلویش رساند. _ من پورمهر نیستم عوضی... پورمهر نیسستممم... ولی امشب قاتل تو میشم... میکشمت کثافت... و هرلحظه فشار دستانش بیشتر و بیشتر می‌شد. تعدادی از افراد نزدیک که در بهت آن کار عجیب هلیا قرار گرفته بودند، با شنیدن صدای جیغ نفس که به سمت پدرش می دوید تا از دست آن دختر دیوانه نجاتش دهد، به خود آمدند و سعی کردند جلوی هلیا را بگیرند. آن طرف‌تر هیرادی ایستاده بود که تمام نقشه‌هایش، نقش بر آب شده بود و از عصبانیت می‌لرزید. صدای جیغ و داد جمعیت و فریادهای دختر شایان که با فحش و بد و بیراه سعی داشت هلیا را از پدرش دور کند، نشان می‌داد اوضاع خیلی خراب است. درست است که از دست هلیا که نتوانسته بود خودش را کنترل کند و همچین فاجعه‌ای را رقم زده بود خشمگین و دلخور بود. فاجعه‌ای که ندیده می‌توانست حس کند چه آشوبی به پا کرده است! اما نمی‌توانست اجازه دهد که آن جمعیت خداع و محیل که همه از جنس همان مردک مکار بودند، آسیبی به خواهرش برسانند. حیف که چشمانش دست و بالش را بسته بود وگرنه خوب می دانست چه درسی به آن ها به خصوص آن دخترک طلبکار که صدای جیغ و توهین‌هایش را واضح می شنید، بدهد!
  4. #پارت_۳۸ چقدر بدبخت بود آن دختر که چشمانش آنقدر شبیه شایان بود. بیچاره بود که دختر آن پدر بود. اصلا شاید از همان آغاز وجود، نطفه‌اش به دست روزگار سیاه بخت بسته شده بود که به عنوان دختر سلمان شایان متولد شده بود! از همان ابتدا به خوبی متوجه شد که با دیدن هیراد یکه خورده است. شاید سخت بود باور آنکه یک مرد نابینا با آن سن کم بتواند در عرض یک ماه سود یک شرکت را چندین برابر کند و همه این بریز و به پاش ها به خاطر او باشد. اما سخت تر از آن باور کردن بلایی بود که می‌توانست در آینده‌ای نزدیک بر سر زندگی و اعتبارشان بیاورد. شاید شبیه همان اتفاقی که در یک شب تاریک و بارانی رخ داده بود. شبی که تنها یک نفر شاهد آن ظلم بود! با نفرتی عمیق نگاهش را از دختر به سمت پدر سوق داد. حالا بیشتر از هر وقتی دلش رسوایی و نابودی این مرد را که برای اولين بار دیده بودش، می خواست. دلش... دلش می‌خواست... بدون آنکه دست خودش باشد، به سمت شایان راه افتاد. هیراد صدای قدم‌هایش را که دور می‌شد، شنید: _ کجا؟... هلیا... کجا داری میری؟! پاسخی به برادرش نداد. نمی‌توانست که پاسخ بدهد. خشم و نفرت همچون عفونتی عمیق در بدنش پخش شده و چرکش، گوش ها و چشم‌هایش را آلوده کرده بود که هیچ‌کس و هیچ صدایی را جز شایان وخنده‌های کریهش نمی دید و نمی شنید! شاید پاهایش هم چرکی شده بودند که ناخواسته او را به سمت آن مرد می‌کشاندند. ناگهان انگار چیزی جلوی چشمش آمد که با شوک ایستاد. پروین سیاه‌پوش را دید که بر سر مزار عزیزانش زار می‌زد و ناله می‌کرد. دوباره پاهایش با عزمی قوی‌تر شروع به حرکت کردند. صدای هلیا گفتن هیراد را نمی‌شنید. تنها پسر ده ساله‌ای را دید که بعد از آن شب نه خندید و نه حتی گریه کرد! شاید آن وحشت، پسرک بازیگوش را در یک لحظه کشت و صبح که سپیده زد، هیراد جدید متولد شده بود. پسر ده ساله‌ای که سنش خیلی کم بود برای دیدن آن جنایت! پاهای هلیا سرعت گرفتند. خودش را در میان آن بلبشو گم کرده بود. خود دوازده ساله‌اش را وقتی که در آن صبح سرد روی سنگی ایستاده و به مادر گریان و برادر وحشت‌زده‌اش خیره شده بود! موهای پریشانش که در دست باد رها شده و لباس گشادی که بر تنش زار می‌زد. آخر تا آن روز هیچ‌گاه لباس مشکی نپوشیده بود. مجبور شد لباس مادرش را تن کند! پاهایش شروع به دویدن کرده بودند. تنها چند قدم مانده بود تا دستش به آن مردک برسد. در همین لحظه امید وارد سالن شد و با دیدن هیرادی که با وحشت نام هلیا را فریاد می‌زد و هلیایی که با خشم به سمت شایان می رفت، مات شد!
  5. #پارت_۳۷ نفس نگاهی به دختر زیبا اما نه چندان خوشروی رو به رویش انداخت و سلمان ادامه داد: _ نفس دختر عزیزم و کیان جان پسر یکی از دوستانم هستند. کیان سلامی کرد و هیراد در پاسخ سری برایش تکان داد. نفس رو به دختری که اسمش را نمی‌دانست دستش را دراز کرد و لبخند زد: _ سلام... خوش اومدین... و سعی کرد به هیراد نگاه نکند و واکنشش را نبیند. هلیا کوتاه دستش را فشرد و به سردی ممنونمی زمزمه کرد. سلمان آن ها را به سمت میز پذیرایی راهنمایی کرد و نفس لحظه آخر نگاهش به هیرادی افتاد که اخم‌هایش غلظت یافته بود. مطمئن نبود که او را شناخته است یا نه؛ زیرا با شنیدن صدایش هم واکنشی نشان نداده و حرفی نزده بود. هرچند بعید می‌دانست که اگر او را بشناسد هم چیزی به رویش بیاورد. آن طور که به نظر می رسید، آدم کم حرفی بود. با خودش فکر کرد این دومین بار بود که با این شخص برخورد می‌کرد اما حتی یک بار هم صدایش را نشنیده بود! کمی که دورتر شدند، کیان نگاهش کرد و پرسید: _ تو چت شد یهو؟چرا اینقدر تعجب کردی؟! نفس که هنوز هم کمی استرس داشت، نفس عمیقی کشید و گفت: _ وای کیان... دعا کن نفهمیده باشه! _ چیو؟ میشناختیشون از قبل؟! _ نمیدونم... شاید... وای فقط منو نشناخته باشه خدایا... کیان که از حرف های نفس گیج شده بود، تنها در سکوت نگاهش کرد. کمی آن طرف‌تر هیراد و هلیا که بلاخره از دست پرچانگی‌های شایان آسوده شده بودند، در سکوت منتظر امیدی بودند که به خاطر تماس مادرش در حیاط مانده بود. قرار بود او و هیراد تنها به خانه شایان بیایند. اما هلیا وقتی موضوع را فهمید، پایش را در یک کفش کرد و بلاخره موفق شد آن ها را راضی کند که همراهشان بیاید تا بتواند برای اولین بار آن مرد را ببیند. کمی گذشت. اما انگار صحبت‌های امید بیشتر از این‌ها طول می کشید. هلیا دوباره از همان جا نگاهی به دختر ریزنقش رو به رویش انداخت. کنار آن مرد جوان ایستاده و درحال صحبت بود. چشمان درشتش شاید تنها چیزی بود که از شایان به ارث برده بود. آن دو گوی قیری رنگ که خورشیدی سیاه را در زیر سایه‌بان مژگانش نقاشی کرده بود. زیبا بود. بسیار نفس گیر بودند آن چشم ها... همچون سیاهچاله‌ای که می‌توانست هر مردی را در خود غرق کند اما...
  6. #پارت_۳۶ نفس سرش را تکان داد: _ چرا... ولی بابا بیشتر میخواسته این مهندسو به بقیه معرفی کنه... هرچند همه میشناسنش... این همه رونق فروش و سود کلان هم به لطف این آقاست. نمی‌بینی همه شرکا دارن با دمشون گردو میشکنن! کیان " آهانی" گفت و دیگر حرفی نزد. نفس کمی از شربت آلبالو چشید و به جمعیت نگاه کرد که در حال پراکنده شدن بودند. پدرش را دید که دست شخصی را گرفته و به سمتش می‌آید. اما همین که نگاهش به او افتاد، شربت به گلویش پرید و به سرفه افتاد. کیان متعجب نگاهش کرد و گفت: _ چی شد؟ خوبی؟! نفس اما با چشمانی گرد شده، خیره آن مرد نابینا بود و به آبروریزی روز قبلش فکر می کرد. بدشانسی بزرگتر از این که دقیقا همان مرد باید مهندس کاربلدی باشد که پدرش تعریفش را می کرد؟! از دیروز بارها به خاطر آن کار احمقانه خودش را ملامت کرده بود... حالا انگار قرار بود شرمندگی‌اش بیشتر شود. اگر آن مرد می فهمید دختر رئیس شرکت " نفس" همانی است که در آسانسور خفتش کرده بود...! فقط امیدوار بود او را نشناسد! کیان که پاسخی نگرفت، رد نگاه نفس را دنبال کرد و به سلمان و مردی نابینا رسید که عصایش را جلوتر از خودش حرکت می داد و با صالبت راه می رفت. در کنارش دختر جوانی را دید که با نگاهی سرد و جدی قدم برمی داشت. شباهتشان به هم نشان می داد که خواهر و برادر یا فامیل نزدیک هستند. اما نمی‌فهمید چه چیزی نفس را این طور حیرت زده کرده است و فرصت پرسشش را هم نیافت. چرا که آن ها دیگر نزدیک شان رسیده بودند. نفس سعی کرد کمی بر خود مسلط شود و چهره اش را عادی‌تر نشان دهد. اما از ته دل امیدوار بود هیراد او را نشناسد. صورتش را که ندیده بود اما صدایش را شنیده بود و از همه مهم تر که همین دیروز بود... زمان زیادی از آن اتفاق نگذشته بود که امیدوار باشد فراموش کرده است. سلمان دستش را روی شانه هیراد گذاشت و گفت: _ نفس جان... ایشون همون مهندسی هستند که تعریفشونو کرده بودم... آقای پورمهر که ما این موفقیت بزرگ رو مدیون ایشون هستیم... ایشونم خواهرشون هستند...
  7. #پارت_۳۵ _ پس شما بفرمائید از خودتون پذیرایی کنید... بابا اونجاست! و با دست به جایی که پدرش ایستاده بود، اشاره کرد. وقتی ثریا و بهرام از او دور شدند، به سمت در ورودی رفت که در همین لحظه کیان وارد سالن شد. با دیدنش لبخندی زد و گفت: _سلام... کجایی بابا... داشتم میومدم دنبالت... _سلام... جای پارک پیدا نمیشد... خیلی شلوغه... تا سر کوچه پر از ماشینه... به زور یه گوشه پارکش کردم! _ آره امروز تقریبا همه اعضای شرکت هستند... طبیعیه خیلی شلوغ باشه... خب بهم رنگ میزدی میگفتم ماشینو بیاری تو پارکینگ... کیان پاسخی به حرفش نداد و به جای آن به سرش اشاره کرد و گفت: _ چه عجب... فکر کنم تا حالا به جز با شال ندیدمت! دستی به روسری اش کشید: _ گفتم امروز یکم متفاوت باشم... کیان "هومی" کشید و با لبخند گفت: _ چه خوب... بهت میاد! تشکری کرد و باهم به سمت میز پذیرایی رفتند. در همین لحظه همهمه عجیبی شکل گرفت و نفس، پدرش را دید که به سمت ورودی می‌رفت. کمی جمعیت در آن قسمت زیاد شده بود و نمی‌توانست ببیند چه کسی وارد شده است. اما حدس می زد همان مهندس معروف باشد. نمی‌شناختش... اما اسمش را از صدقه سر پدرش به خوبی می دانست. مهندس هیراد پورمهر ! عجله زیادی برای دیدنش نداشت. به همین دلیل منتظر ماند تا بقیه خوش و بش هایشان تمام شود و راحتش بگذارند. با صدای کیان، حواسش به او جمع شد: _ این کیه دیگه؟! به سمت میز رفت و از کنار گیلاس‌هایی که در حال پر شدن بودند، شربتی برداشت. به روی دختر جوانی که آن‌ها را پر می کرد، لبخند زد. پدرش مخالف سرسخت نوشیدنی‌های الکلی بود و این را همه می‌دانستند. شربت را به سمت کیان گرفت و در همان حال پاسخش را داد: _ همون که این مهمونی به خاطر اون برگزار شده... کیان گیلاس را از دستش گرفت و متعجب پرسید: _ مگه نگفتی جشن قرارداد جدید با شرکت آلمانیه؟
  8. #پارت_۳۴ نگاهی به آینه قدی اتاقش انداخت. کت و شلوار زیبای سرمه‌ای رنگ بر تنش خوش نشسته بود. عطر مورد علاقه‌اش را برداشت و رایحه لطیفش را به جایی در نزدیکی گریبان و گردنش تقدیم کرد. شاید لبه‌های روسری‌اش که به شکل زیبایی روی سرش بسته شده بود هم کمی مهمان آن بوی خوش و مشام نواز شده بود. به نظرش لباسش کاملا مناسب مهمانی بود. می‌دانست که در این ضیافت تقریبا تمام کارمندان شرکت حضور دارند و جو رسمی برقرار است. شاید اگر کمی اعضای جمع خودمانی‌تر بودند، آن روسری را بر سرش نمی انداخت. هرچند مطمئن بود که خیلی‌ها با لباسی به مراتب بازتر و بدون پوششی بر سر حضور خواهند یافت. وارد سالن که شد، تقریبا بیشتر مهمانان آمده بودند و پدرش درحال خوش و بش با چند مرد میان سال هم سن خود بود. می‌دانست که به طور ویژه منتظر شخصی است. ظاهراً آن مهندس خوش آوازه که تعریفش را زیاد از پدر شنیده بود، هنوز افتخار نداده بود که تشریف بیاورد. نگاهش را در سالن می گرداند و هر آشنایی را که می دید، احوال پرسی مختصری می‌کرد. از ملیکا هم خواسته بود به همراه فرهاد بیاید اما انگار کمی ناخوش بود که قبول نکرد. از دور ثریا و بهرام را دید که وارد سالن شدند. لبخندی زد و به استقبالشان رفت. _ سالم ثریا جون... سالم عمو... خوش اومدین. ثریا با مهربانی در آغوشش گرفت و گونه‌اش را بوسید: _ سلام عزیزدلم... خوبی؟ به گرمی تشکر کرد و از آغوشش بیرون آمد. بهرام نگاهش کرد و با محبت دستی به سرش کشید: _ نفس خانوم یه سر به ما نمیزنی... دلمون تنگ شده برات... نفس خنده‌ای کرد و بهانه همیشگی را آورد: _ بخدا عمو کارا زیاده... تا چند روز پیش همش درگیره مصاحبه کاری بودم... هی از این شرکت به اون شرکت... بهرام هم کوتاه خندید و گفت: _ پس به کیان بگم از این به بعد کمتر از دخترمون کار بکشه که ما بتونیم بیشتر این بی‌معرفتو ببینیم! _ وای عمو... تازه یه روزه استخدام شدم... کم کارم نکنید که رئیس شرکت اخراجم میکنه! بهرام پدرانه دستی به سرش کشید و با خنده گفت: _ غلط میکنه... نفس لبخندی زد: _ راستی... کیان کجاست؟ ثریا به بیرون اشاره کرد. _ داره ماشینو پارک میکنه... الان میاد.
  9. #پارت_۳۳ واقعا نمی توانستم خنده‌ام را کنترل کنم. خداروشکر کیان در کافه منتظر فرهاد مانده بود و وضعیت ما را نمی‌دید. وگرنه با دیدن چهره سرخ شده من و پیچ در پیچ راه رفتن ملیکا، حتما متوجه موضوع می شد. ملیکا زیر لب به من که ریز ریز می‌خندیدم، بد و بیراه می‌گفت. خودش هم خنده‌اش گرفته بود اما نمی‌توانست بخندد. یک فشار کوچک کافی بود تا در آن خیابان شلوغ کار دست خودش بدهد! برای اینکه حواسش از آن شرایط پرت شود، مشتی به بازویم کوبید و گفت: _ بیشعور... این مانتو رو کی خریدی که من ندیدمش؟ هان؟ بازویم را مالیدم و چپ چپ نگاهش کردم. تا امروز مرا کبود نمی‌کرد، دست برنمی‌داشت. پشت چشمی برایش نازک کردم: _ حالا... چشمانش گرد شد و خواست چیزی بگوید که صدای فرهاد بلند شد: _ ملیکا جان... بیا بریم... سر راه کیانم می‌رسونیم... به کیان نگاه کردم و پرسیدم: _ مگه خودت ماشین نداری؟ _ مونده تعمیرگاه... چند روزه خراب شده با اسنپ میرم اینور و اونور... سری تکان دادم و به چهره ماتم زده ملیکا خیره شدم. می‌دانستم واقعا به سختی دارد این شرایط را تحمل می کند و باید هرچه زودتر به خانه برسد. حتی ممکن بود کلیه‌هایش هم درد بگیرند و نمی توانست در این وضعیت معطل رساندن کیان هم بشود. با اینکه خنده‌ام می گرفت ولی دلم نیامد بیشتر از این اذیت شود. به همین خاطر رو به فرهاد گفتم: _ من خودم کیانو میرسونم... شماها برین... کیان با تعجب نگاهم کرد. _ آخه مسیرت نیست که... راهت دور میشه! لبخندی زدم و با زدن فقل اشاره کردم سوار شود: _ اشکالی نداره... اتفاقا میخوام خرید کنم همونجا... سر راه تورم میرسونم. فرهاد دستی تکان داد و خداحافظی کرد. ملیکا هم از راه دور به صورت نامحسوس بوسه‌ای برایم فرستاد. با لبخند چشمکی زدم و او به زور سوار ماشین شد. .........
  10. #پارت_۳۲ با تعجب نگاهش کردم: _ چته؟... حالت بده؟! _ بابا تو این دوساعت پنج تا لیوان چایی خوردم... دارم میترکم! با شنیدن حرفش خنده‌ام را خوردم و به فرهاد و کیان نگاه کردم که بی توجه به ما دنبال بحث خودشان بودند. ملیکا با حرص نگاهم کرد: _ آره... معلومه که باید بخندی... اگه تو اینقدر دیر نمیکردی من مجبور نمیشدم این همه چایی بخورم... به هر حال میزو اشغال کردیم... مال بابام نیست که تا هروقت بخوام بشینم اینجا... _ خبه خبه... بیخود چایی خوردنتو گردن من ننداز! می‌تونستی یه چیز دیگه سفارش بدی... تو خودت عاشق چایی خوردنی به من چه هان؟ روز خواستگاریتو یادت رفته که... ملیکا که معلوم بود واقعا سختش است و دارد به زور تحمل می کند، وسط حرفم پرید: _ باشه بابا تو راست میگی... ول کن اونو!... الان یه کاری بکن... می دانستم از کیان خجالت می کشد. وگرنه زودتر از این‌ها به فرهاد مشکلش را گفته بود و از آن جایی که کمی هم وسواس داشت، از سرویس های عمومی استفاده نمی کرد. وسط بحث فرهاد و کیان پریدم: _ بچه ها... بسه دیگه... ول کنید اون کار و شرکتو... پاشین بریم کلی کار داریم. هردو متعجب نگاهم کردند و فرهاد پرسید: _ چیکار داری خب؟! تو که تازه اومدی؟ قبل از من، ملیکا سعی کرد با چهره‌ای عادی پاسخش را بدهد: _ عه فرهاد جان... من کلی کار نقاشی رو دستم مونده که باید به موقع تحویل بدم... نفسم پدرش تنهاست... نمیتونه همش ور دل ما باشه که! الان دوساعته این جاییم... کیان هم حتما کار داره! کیان به ما دو نفر نگاه کرد: _ نه... من امروز کار خاصی ندارم... ولی اگه شماها عجله دارید مسئله ای نیست. در تائید حرف‌هایش گفتم: _ آره... من یکم امروز کار دارم! حالا برای هفته بعد قرار میذاریم یه شب شام بریم بیرون... فرهاد سرش را تکان داد: _ خیلی خب...پس شما برید تا من حساب کنم. قبل از اینکه تعارفی بکنم، ملیکا دستم را کشید و درحالی که سعی می کرد متعادل راه برود، از کافه بیرون رفتیم.
  11. سلام وقت بخیر. درخواست نقد رمانم رو داشتم.
  12. #پارت_۳۱ جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم و گفتم: _ یه چند جایی رفتم... ولی سابقه میخوان... آخه یکی نیست بگه بابا... من که نمیتونم یهو از آسمون یه سابقه کار واسه خودم جور کنم... باید توی همین شرکت های شما کار کنم که بره تو رِزومَم! فرهاد لبخندی زد: _ حالا اگه ما برات یه پیشنهاد داشته باشیم، قبول میکنی؟ با تعجب نگاهم را از او به کیان دادم که در سکوت و با لبخند خیره‌ام بود. دوباره به فرهاد نگاه کردم و پرسیدم: _ پیشنهاد کار؟! سرش را تکان داد و گفت: _ آره... میخوایم بیای گرافیست شرکت خودمون بشی! مکثی کردم و گفتم: _ ولی... چرا اینقدر یهویی همچین تصمیمی گرفتین؟! کیان به حرف آمد: _ یهویی نیست... از قبل فکرشو کرده بودیم... ولی تو این یه ماه فرصت نشد ببینیمت و باهات حرف بزنیم... حالا چی میگی.... قبول میکنی یا نه؟ به ملیکا که همچنان در سکوت مشغول جدا کردن پسته‌های روی گزش بود، نیم نگاهی انداختم و گفتم: _ آخه... مگه خودتون گرافیست ندارین؟ من نمیخوام کسی به خاطر من کارشو از دست بده! _تو نگران اون نباش... قرار نیست کسی بیکار بشه... صدای فرهاد بلند شد: _ بلاخره قبول میکنی یا نه؟ با اینکه هنوز متعجب بودم، لبخندی زدم و گفتم: _ چرا که نه... از خدامم هست بابا... کیان لبخندی زد: _ خوبه... پس از همین فردا با مدارکت بیا پیش من... سرم را تکان دادم: _ باشه. کمی گذشت و بحث کار بالا گرفت. کیان و فرهاد درمورد مسئله‌ای که در شرکتشان پیش آمده بود صحبت میک‌ردند و حواسشان پیش ما نبود. خواستم شیرینی کوچکی بردارم که ملیکا به صورت نامحسوس اما محکم به ران پایم کوبید. صدای آخم را در گلو خفه کردم و با چشمانی گرد شده به چهره سرخ شده‌اش خیره شدم. قبل از آنکه اعتراضی بکنم، خودش را کمی به من نزدیک کرد و در گوشم گفت: _ نفس... جون جدت یه کاری کن زودتر پاشیم بریم... من هلاک شدم!
  13. #پارت_۳۰ _ اون وقت از کجا میدونستی؟ نکنه علم غیب داری؟ بعدشم اگه میدونی پس چرا می‌پرسی؟! _ میخواستم مطمئن شم... تا حالا هم هزار بار گفته بودی که از پارتی خوشت نمیاد... من خیلی خوب می‌شناسمت دختر جون! قبل از آنکه حرفی بزنم، ملیکا پاسخش را داد: _ پارتی چیه بابا... این شاسکول از حرف مردم میترسه... فکر میکنه همین که به عنوان دختر رئیس پاشو بذاره تو شرکت باباش، مردم میان تو حلقش بهش میگن تو هیچی حالیت نیست... فقط با پول بابات اومدی بالا...! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: _ مرسی که اینقدر با سخنان گوهربارت به من لطف داری! _ قابلی نداشت! کمی خیره‌تر به حرکاتش که درحال جدا کردن دانه‌های پسته از گز بود، خیره شدم تا شاید از رو برود. اما عین خیالش هم نبود. این بشر تنها اعجوبه ای بود که پسته دوست نداشت و قطعا هم نمی‌توانست دومی داشته باشد! با چشم غره نگاهم را از رویش برداشتم و به کیان و فرهاد که می‌خندیدند، دادم. _ اولا اینکه نمیخوام واسه کار برم شرکت پدرم دلیلش پارتی نیست... اصلا ربطی نداره... زمانی که من از قدرت پدرم سوءاستفاده کنم و حق یکی رو بخورم اسمش میشه پارتی... ولی همون طور که ملیکا خانوم نطق کردن، در دهن مردم رو نمیشه بست... شاید این اشتباه منه که تا یه حدی برام مهمه که دیگران راجبم چی فکر میکنن... من زحمت کشیدم... درس خوندم و اگه قرار باشه بقیه تموم موفقیت هامو به پای استفاده از قدرت پدرم بنویسن، واقعا اذیت میشم... قطعا هرجا هم که بخوام برای مصاحبه کاری برم، مدرک تحصیلیم رو میبرم نه کارت شناساییم... که روش اسم پدرم نوشته و بقیه بخوان به واسطه اون بهم کار بدن... البته یه دلیل دیگش هم بحث استقلال خودمه! ملیکا سرش را تکان داد و گفت: _ واقعا سخنرانی بسی زیبا و کاربردی بود... فقط در پی اشتباه ریز سخنان گران بهاتون باید عرض کنم که شما هر جا بخوای واسه کار بری حتما باید کارت شناسایی تو ببری استاد! خنده ام گرفت. به تلافی نیشگونی از بازویش گرفتم و گفتم: _ حالا تو این وسط هی از من سوتی بگیر... صدای فرهاد جلوی پاسخ ملیکا را گرفت: _ خب نفس جان... جایی رفتی برای مصاحبه؟
  14. #پارت_۲۹ می‌دانستم در این شلوغی دستش بسته است وگرنه ماجرا با دوتا نیشگون تمام نمی‌شد و کار به کتک کاری می‌رسید. با کیان و فرهاد احوال پرسی مختصری کردم و روی صندلی نشستم. با نگاهی به فنجان‌های خالی روی میز که مطمئن بودم بیشترشان متعلق به ملیکا است، لبخندی زدم و یک فنجان قهوه سفارش دادم. _ خب نفس خانوم... این دفعه چه بهونه ای داری واسه دیر کردنت؟ رو به فرهاد که این سوال را پرسیده بود، با چهره‌ای مظلوم شده گفتم: _ والا جونم براتون بگه که پدر جان من همیشه در همچین مواقع ضروری و مهمی یه کاری برای منِ بخت برگشته دارن... این شد که تا برم شرکت و بیام، دیر شد! ملیکا چشم غره‌ای نصیبم کرد: _ خوبه حالا ساعت دستته و نمیتونی زمان رو تنظیم کنی... صد بار بهت گفتم عادت اینکه تو لحظه آخر همه کارها رو انجام بدی از سرت بنداز! دستانم را به نشانه پوزش رو به رویم قرار دادم و گفتم: _ باور کن یهویی شد... پشت چشمی که نازک کرد با لبخندش همراه شده بود که نشان می‌داد دلخور نیست. ادامه دادم: _ تازه همین که پامو تو شرکت گذاشتم، چشمم به جمال نحس این رویای در به در روشن شد! ملیکا چشم درشت کرد: _ دیدتت؟! سر بالا انداختم: _ نه... نذاشتم ببینه منو... حوصله چرت و پرت هاشو نداشتم. سپس زیر لب آرام زمزمه کردم: _ هرچند به خاطرش یه گندی زدم که گفتن نداره! بعد از تشکر برای قهوه‌ام، ظرف شیرینی‌هایم را درآوردم و تعارفشان کردم. کیان گز کوچکی برداشت و پرسید: _ حالا که برگشتی میری شرکت بابات؟ با تعجب نگاهش کردم و با یاد سوال مشابهی که همین چند روز پیش نرگس پشت تلفن پرسیده بود، گفتم: _ چرا این روزا همه همین سوال رو میپرسن ازم؟! نه... قرار نیست اونجا کار کنم! با لبخند سرش را تکان داد و گفت: _ میدونستم!
  15. #پارت_۲۸ در پاسخ به تک زنگ فرهاد، پیام "دارم میام" را سند کردم و با نگاهی به ساعت که سی دقیقه از قرارمان گذشته بود، به سرعت سوار ماشین شدم. همیشه دقیقه نودی بودم و حساب ترافیک و فلان را نمی‌کردم. به همین دلیل همیشه هم دیر می رسیدم! پوفی کشیدم و ماشین را به حرکت درآوردم. می‌دانستم ملیکا خرخره‌ام را می‌جود. هرچند همه به این دیر کردن‌های من عادت داشتند اما حالا که بعد از چهار ماه قرار بود همدیگر را ببینیم، قطعا برایشان خوشایند نبود. به همین دلیل یک ربع بعد که در ترافیک سنگین تهران گیر افتاده بودم، با تماس‌های مکرر و پر از فحش و شکایتشان از خجالتم درآمدند! درنهایت با یک ساعت تاخیر، به کافه مورد نظر رسیدم و ماشین را به زور در آن همه شلوغی پارک کردم. سریع پیاده شدم و پس از قفل کردن درب های ماشین، به سمت کافه پا تند کردم. از دور چهره حرصی ملیکا و اخم‌های مصنوعی کیان را که چپ چپ نگاهم می‌کردند، دیدم و خنده ام گرفت. حق داشتند عصبانی باشند. فرهاد که از دیدن چهره سرخ شده همسرش خنده‌اش گرفته بود، دستی برایم تکان داد. لبخندی زدم و به سمتشان حرکت کردم. با ملیکا در دبستان آشنا شده بودم. آن زمان که مادرم زنده بود، زیاد به خانه هم رفت و آمد داشتیم و حتی بعد از مرگ مادرم، این دیدار ها بیشتر شد. ملیکا در تمام روزهای تلخ زندگی‌ام کنارم بود و من هم سعی کرده بودم درحد توانم جبران کنم مهربانی هایش را. بعد از ازدواجش با فرهاد، با کیان که دوست صمیمی فرهاد بود، آشنا شدیم و این دوستی چهار نفره شد. هرچند که آشنایی من با کیان به مدت ها قبل برمی‌گشت. کیان پسر یکی از دوستان پدرم بود و تا حد کمی همدیگر را می‌شناختیم! نزدیک میزشان شدم و با صدایی بلند و رسا سلام کردم. چند نفر از میز های نزدیک با کنجکاوی به این طرف نگاه کردند. ملیکا با یک لبخند حرصی از جایش بلند شد و به سمتم آمد. خیلی عادی درآغوشم گرفت: _ خاک توسر آروم تر سلام کن آبرومونو بردی! قبل از اینکه پاسخ دهم، پهلویم سوخت و " آخ " کوچکی از دهانم خارج شد. نیشگون ریز دیگری از بازویم گرفت و ادامه داد: _ کجا بودی کثافت... می‌دونی از کی این جا منتظر توی گاویم؟! خندیدم: _ آره میدونم... فرهاد خنده اش را خورد و من در کمال پرویی ادامه دادم: _ فدا سرت عزیزم... بازم از این کارا بکن! صدای خنده کیان و فرهاد بلند شد و ملیکا درحالی که با چشم هایش خط و نشان می کشید، از من جدا شد.
  16. #پارت_۲۷ هلیا نگاهش را به هیراد دوخت که سکوت کرده بود. کلافگی از سر و رویش می بارید. خودش هم می دانست که همه حرف‌های هلیا درست است. می‌دانست که ممکن نیست شایان مدرکی از خود به جا گذاشته باشد. اما مطمئن بود در طی این سال ها حتما گناهان دیگری مرتکب شده که پشت آن قدرت پوشالی پنهان کرده است. قطعا نمی توانست همه خلاف‌هایش را بپوشاند و یک روز گند کارهایش در می‌آمد. اما او باید سر از کار آن مردک درمی‌آورد و خودش رسوایش می‌کرد. حتی اگر در آن شرکت کوفتی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمی‌کردند و تمام زحماتشان به هدر می رفت. آن موقع یک فکر دیگر می‌کردند. فعلا تازه شروع کار بود. هلیا با تمسخر گفت: _ شماها حتی نمیدونین دنبال چی باید بگردین... اونم توی شرکت به اون بزرگی با اون همه امکانات... مطمئن باشید حتی اگه مدرکی هم وجود داشته باشه که گندکاری هاشو ثابت کنه هیچ وقت توی شرکتش نگه نمی‌داره! هیراد خونسردتر از قبل و برای اینکه بحث را تمام کند، گفت: _ کار از محکم کاری عیب نمیکنه... فعلا شرکتش در دسترس‌ترین جای ممکنه... برای بعدشم یه فکر دیگه می‌کنیم. _ حتما اگه اونجا چیزی پیدا نکردین گزینه بعدی خونشه نه؟ سکوت هیراد نشان می داد حدسش درست است. کمی پلک‌هایش را روی هم فشار داد و در آخر گفت: _ باشه... برای من مهم نیست که از چه راهی می‌خواید اون آدمو به دام بندازید یا پرونده چندسال پیشو باز کنید... مهم اینه که اون آدم تقاصشو پس بده... ولی هیراد... به جون مامان... به روح بابا قسم اگه فقط یه لحظه بفهمم جونت تو خطره، همه چیزو به مامان می‌گم... می‌دونی که مامانم عین خودته... اگه سر موضوع عمل چشمات تونستی حرف خودتو به کرسی بنشونی، سر این قضیه محاله بتونی مامانو راضی کنی... پروین سر جون تو کوتاه نمیاد... نگو نگفتی! هیراد اخم عمیق‌تری کرد و چیزی نگفت. امید با دیدن سکوت آن دو، برای آن که جو را عوض کند با خنده گفت: _ ول کنید اون شایانو بابا... بیاین ببینین زن عمو چه کرده... من که خیلی گشنمه! هلیا کیفش را برداشت و با لبخند گفت: _ نوش جونتون... من دیگه برم. امید با تعجب نگاهش کرد: کجا؟ بیا ناهار بخور بعد برو! _ نه دیگه ناهار میرم خونه مامان تنهاست... بعدشم باید برم دفتر... شب می بینمتون... فعلا. امید زیرلب خداحافظی کرد و هیراد سرش را تکان داد. پس از چند لحظه صدای بسته شدن در، سکوت اتاق را شکست. .......
  17. #پارت_۲۶ هلیا نگاهش را به امید دوخت: _ اگه بیوفته چی؟ امید من نمی‌خوام جلوتونو بگیرم چون خودم بیشتر از هرکسی دوست دارم نابودی اون آدمو ببینم؛ ولی از همین اول راه دارم بهتون هشدار میدم که باید خیلی مراقب باشین... نباید همه چیزو ساده بگیرین یا فکر کنین اون آدم دیگه نمی‌تونه خطری داشته باشه... چون هیچ وقت نمیاد بهتون بگه من فلان کارو کردم باید ازم بترسین... به وقتش خودشو نشون میده! هیراد نیشخندی زد: _ فعلا که اونقدر احمق هست که خیلی راحت قبول کرده امید بره تو شرکتش کار کنه... امید با تعجب نگاهش کرد: _ واقعا قبول کرده؟ هیراد سرش را تکان داد و هلیا پرسید: _ شک نکرد که چرا امید میخواد تو شرکتش کار کنه وقتی تو شرکت تو همچین موقعیت خوبی داره؟ _ چرا... اتفاقا پرسید... ولی گفتیم که من خیلی دوست دارم از تجربه اون که مدت زیادیه شرکت تولیدی داره استفاده کنم تا خودمم بتونم یه شرکت تولیدی بزنم... امید این را گفت و هیراد ادامه داد: _ اونقدر تو شوق و ذوق قراردادهای جدیدش بود که بدون فکر همچین توجیه مسخره ای رو باور کرد و قبول کرد امید از فردا بره شرکتش...بوی پول مستش کرده بود! هلیا با پوزخند گفت: _ از کجا معلوم وقتی مستی از سرش پرید به اون توجیه احمقانتون شک نکنه و نخواد سر از کارتون دربیاره؟ _ تا اون بخواد از حال و هوای سود جدیدش بیرون بیاد ما کارمون تموم شده... _ اصلا توی اون شرکت میخواین چیکار کنین؟ دنبال چی قراره بگردید؟ امید نگاهش را به هلیا دوخت: _ دنبال یه سری مدارک... شاید از گذشته... _ گذشته؟! واقعا فکر می‌کنید اون آدم چیزی که برعلیه خودش باشه رو تا حالا نگه داشته؟ اصلا چه مدرکی ممکنه از اون شب مونده باشه؟ امید کلافه دستش را در موهایش فرو کرد و بار دیگر به همشان ریخت: _ نمیدونم هلیا... نمیدونم! به هرحال همچین آدمی نمیتونه تو این همه سال پاک و مطهر زندگی کرده باشه... حتما یه ریگی به کفشش هست...
  18. #پارت_۲۵ هلیا حیرت‌زده نگاهش کرد. میدانست برادرش مصمم‌تر از این حرف هاست که بتواند منصرفش کند. هرچند همچین قصدی هم نداشت. خودش هم بسیار مشتاق بود که آن مرد تاوان بلایی که سر زندگی‌شان آورده بود را پس دهد. اما این که با صراحت از زبان برادرش می شنید که به جانش ذره‌ای اهمیت نمی‌دهد، او را می ترساند. قطره اشکی که از چشمش پایین چکید، دل امید را به درد آورد. نمی‌دانست این خانواده تا کی باید زجر بکشند. خودش هم نگران هیراد بود اما چون نمی‌توانست منصرفش کند، تصمیم گرفته بود کنارش باشد. حتی اگر جان خودش هم به خطر بیوفتد. خواست چیزی بگوید که صدای بغض‌دار هلیا مانعش شد: _ هیراد... من در طول هفته چندین بار دادگاه های تهران رو بالا پایین میکنم. پرونده هایی زیر دستم میان که اصلا نمی‌تونی باور کنی چه داستان هایی پشت سرشون هست. همیشه سعی میکنم از بی‌گناهی موکلم مطمئن بشم بعد کارش رو قبول کنم. چون پاش قسم خوردم. با این حال تا الان چندین بار تو کارم شکست خوردم و شرمنده موکلام شدم... میدونی چرا؟! هیراد با اخم هایی درهم و امید با ناراحتی سکوت کرده بودند. هلیا پوزخندی زد: _ چون اونایی که باهاشون طرف بودم خیلی کله گنده‌تر از این حرفا بودن که بشه گیرشون انداخت. با اینکه من تموم تلاشمو میکردم تا موفق بشم... اما اونا آدمایی بودن که با یه اشاره حتی قاضی رو هم می‌خریدن... ما داریم تو دنیایی زندگی میکنیم که هرکی پول و قدرت بیشتری داشته باشه حرف اولو میزنه... اونا براشون کاری نداره که آدم‌هایی مثل منو تو رو از میدون به در کنن... مکثی کرد و ادامه داد: _ اگرم میبینی من تا الان زندم فقط به خاطر اینه که منو حتی در حد یه تهدید هم برای خودشون نمیبینن که بخوان بلایی سرم بیارن... ولی یادت باشه به محض اینکه حس کنن یکی داره تو کارشون مشکل ایجاد میکنه یا میخواد کاسه کوزه‌شون رو به هم بزنه، سریع دست به کار میشن... اون آدمی که هیفده سال پیش زندگیمونو سیاه کرد و بدون اینکه پاش گیر بیوفته تا الان راحت به زندگیش ادامه داده، خیلی پرنفوذتر از این حرفاست که تو بتونی دستشو رو کنی... هر بلایی میتونه سرت بیاره بدون اینکه آب از آب تکون بخوره... امید به میان حرفش پرید: _ این چه حرفیه میزنی هلیا... هنوز که هیچ اتفاقی نیوفتاده اینقدر نگرانی...
  19. #پارت_۲۴ هلیا با لبخند نگاهش کرد: _ نوش جان! _ مامان چطوره؟ حالش خوبه؟ هلیا با اخم نگاهش کرد: _ خوب؟! میدونی چقدر نگرانته؟ شبا که دیر میای خونه صبح‌ها هم زود میری... تو کل روز بیشتر از دو ساعت نمی‌بینتت... انتظار داری چطور باشه حالش؟ هیراد سرش را تکان داد: _ این چند روز که بگذره سرم خلوت‌تر میشه زودتر برمی‌گردم... _ بله... خبر دارم چیکار دارین میکنین... اخم‌های هیراد درهم فرو رفتند: _ پیش پروین که چیزی بروز ندادی؟ _ دیوونم مگه؟ به اندازه کافی غصه میخوره... اگه برم بهش بگم داری چیکار میکنی که دیگه ول کن نیست. از ترس اینکه بلایی سرت بیاد زبونم لال سکته میکنه... سپس خودش را به هیراد نزدیک کرد و با نگرانی گفت: _ هیراد جان... خودت میدونی که من بیشتر از هرکسی دلم میخواد اون مرد تقاص کارشو پس بده... ولی آدمی که همچین جنایتی ازش سر میزنه، خیلی خیلی خطرناکه... اگه تو این راه ذره‌ای حس کردی ممکنه جونت تو خطر بیوفته، قول بده همون لحظه بیخیال شی و دیگه ادامه ندی... باشه؟ هیراد با اخم و کلافگی پلک‌هایش را بست و سکوت کرد. اما هلیا همچنان نگران و مصر به او زل زده بود تا پاسخش را بگیرد. می‌دانست هیراد هیچ وقت زیر قولش نمی‌زند اما این سکوت او را می ترساند. امید که تا آن لحظه شنونده بود، به کمکش شتافت: _ هلیا جان... آروم باش... قرار نیست اتفاق بدی بیوفته... اون مرد بی‌خطرتر از چیزیه که فکر می کنی. هلیا با حیرت نگاهش کرد: _ این چه حرفیه میزنی امید؟ چطور همچین آدمی می‌تونه بی‌خطر باشه؟ کسی که خیلی راحت... _ هلیا... با بغض به برادرش که پرخشم صدایش زده بود، خیره شد. هیراد کمی آرام تر از قبل زمزمه کرد: _ تمومش کن. امید کلافه دستش را در موهایش فرو برد و هلیا با چشمان اشکی گفت: _ پس خودتم میدونی چقدر کاری که داری انجام میدی خطرناکه و میخوای ادامه بدی... آدمی که اونقدر راحت قانون رو دور میزنه خیلی کار بلدتر از این حرفاست که تو بتونی باهاش در بیوفتی... هیراد دستانش را مشت کرد و غرید: _ اشتباه نکن هلیا... من این بار تا آخرش میرم... مطمئن باش نمیذارم این دفعه قصر در بره حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه. مکثی کرد و با صدایی آرام‌تر ادامه داد: _ پشیمونم نکن از اینکه گذاشتم همه چیزو بفهمی!
  20. #پارت_۲۳ امید لحظه ای مکث کرد و سپس پرسید: _ میخوای بری؟ هیراد سرش را تکان داد و درحالی که در ماشین را باز می‌کرد، گفت: _ می‌ریم... البته بدون خانواده! پیاده شد و پای سومش را همچون راهنمایی جلوی خود تکان داد. امید قفل ماشین را زد و باعجله به دنبالش رفت. هیراد دکمه آسانسور را زد و امید پرسید: _ مگه خانواده رو هم دعوت کرده؟ هیراد تنها سری تکان داد و وارد آسانسور شد. یک لحظه به یاد آن دخترک احمق و کاری که کرده بود، افتاد و خلقش تنگ‌تر شد. بعد از چند لحظه هر دو از آسانسور پیاده شدند و به سمت اتاق راه افتادند. منشی شرکت که مرد مسنی بود، با دیدنشان از جا بلند شد و به آرامی سلام کرد. امید لبخندی زد و هیراد تنها سری تکان داد. اما ظاهرا منشی حرف دیگری هم غیر از سلام کردن داشت که هم زمان با باز شدن در اتاق به دست هیراد، دوباره صدایش بلند شد: _ راستی جناب مهندس... هیراد می خواست وارد اتاق شود که با صدای منشی ایستاد: _ چیه آقای کریمی؟ چیزی شده؟ قبل از اینکه کریمی پاسخی بدهد، امید با دیدن شخصی که در اتاق بود، لبخندی زد و گفت: _ چیزی نشده هیراد... به کارتون برسید آقای کریمی. کریمی سری تکان داد و نشست. امید شانه های هیراد را که اخمش شدت یافته بود فشرد و به سمت داخل هدایت کرد. صدای بسته شدن در با صدای سلام کردن کسی آمیخته شد. _ سلام خانوم وکیل... چه عجب از این طرفا... هلیا لبخندی به لحن گرم امید زد و گفت: _ مامان قیمه درست کرده... براتون فرستاده بیارم... سپس چپ چپ به هیراد نگاه کرد: _ آخه میدونه هیراد خان اونقدر سرش شلوغه که وقت نمیکنه ناهار بخوره... چون کارای واجب تری داره! امید خندید و ظرف غذا را از او گرفت. هیراد کمی از اخمش کاست و آرام و با احتیاط به سمت میزش رفت: _ خوبی؟ هلیا به چپ چپ نگاه کردنش ادامه داد و گفت: _ از احوال پرسیای شما... لبخند محوی زد و با دستش آرام صندلی را لمس کرد تا جای مناسب را پیدا کرده و بنشیند. صدای امید بلند شد: _به به چه رنگ و بویی داره... به زن عمو بگو دستش درد نکنه.. خیلی وقت بود قیمه نخورده بودم...
  21. #پارت_۲۲ با شنیدن صدای امید از فکر درآمد و به سمتش رفت. سکوت عمیق بین شان را تنها صدای بوق ماشین ها و گاهی هم داد و بیداد راننده های بی اعصابی که می‌خواستند هرچه سریع تر از آن ترافیک کسل کننده تهران رهایی یابند و به مقصد برسند، می‌شکست. از نیمه های شهریور گذشته بود اما خورشید همچنان گرمای طاقت فرسایش را به در و دیوار و زمین و آسمان می‌کوبید. انگار هوا قصد نداشت حتی نظری به سوی خنکای پائیز بیاندازد و تابستان همچنان حکومت می کرد. امید کلافه از آن حجم ترافیک، دستان عرق کرده اش را جلوی دریچه کولر گرفت و به هیراد نگاه کرد که با ابروهایی درهم تنیده، به فکر فرو رفته بود. سکوتش برایش عجیب نبود. هیراد سال‌ها با این سکوت خو گرفته بود و هیچ گاه تا مجبور نمی‌شد، سخنی بر زبان نمی‌راند. اما نمی دانست چرا بعد از آن جلسه این گونه عمیق به فکر فرو رفته بود. از نظرش حالا که همه چیز درست و همان‌طور که او می‌خواست پیش رفته بود، باید چهره‌ای شاداب تر از او می‌دید. هرچند که هیچ کس نمی توانست غم و شادی‌اش را از آن صورت خونسرد، تشخیص دهد. _ هیراد جان... تو فکری... حالت خوبه؟! هیراد که چرت افکارش پاره شده بود، به سردی گفت: _ چرا باید بد باشم؟ امید کمی در سکوت نگاهش کرد. سپس پرسید:_ چرا ناراحتی؟ چیزی شده؟! _ غم جزء جدایی ناپذیر زندگی منه امید... تو که باید بهتر از هرکسی بدونی! تلخی کلامش در جان خودش نشست و زهرش وجودش را فرا گرفت. امید با غصه نگاهش را به رو به رو داد. از رنج بی پایان برادرش آگاه بود و از این که کاری از دستش بر نمی آمد، غمگین! _ شایان چیزی گفته؟ سکوت هیراد باعث شد دوباره نگاهش را به او بدوزد: _ بعد از اینکه من رفتم... حرف خاصی زده؟! باز هم چیزی نگفت و امید هم با کلافگی پوفی کشید و سکوت را انتخاب کرد. مدتی بعد از آن ترافیک طاقت‌فرسا رها شده و به سرعت به سمت شرکت حرکت می‌کردند. امید ماشین را در پارکینگ شرکت پارک و کمربندش را باز کرد که صدای هیراد بلند شد: _ فرداشب باید بریم خونه ی شایان... با تعجب نگاهش کرد: _ برای چی؟ پوزخند هیراد صدادار بود: _ قراره بابت قراردادهایی که بسته و سود کالنی که اومده تو حسابش شیرینی بده!
  22. #پارت_۲۱ قبل از بسته شدن درب های آسانسور، صدای دور شدن پاشنه‌های کفشش طنین انداز شد. هیراد نفسش را با خشم و کلافگی بیرون داد و منتظر ماند. از ته دل امیدوار بود دوباره کسی هوس نکند از این آسانسور استفاده کند تا هرچه زودتر از آن فضای پر از خفقان رها شود. امید چند دقیقه زودتر رفته بود تا ماشین را از پارکینگ شرکت بیرون بیاورد و او مجبور شد به تنهایی وارد آسانسور شود. از آنجایی که در این مدت بارها سوار آن شده بود، مکان تقریبی دکمه موردنظرش را می دانست و همان را فشرد. اما در این بین آسانسور دو بار در طبقات مختلف ایستاده بود و اشخاصی سوار شده و سپس پیاده شده بودند. جالب آن جا بود که مقصد هیچکدامشان هم طبقه هم کف نبود! درنهایت وقتی که آسانسور در طبقه مورد نظرش ایستاد، خواست پیاده شود که ناگهان دستان ظریفی روی سینه‌اش نشسته و او را با شدت به عقب هل داد. آن لحظه اصلا انتظار همچین چیزی را نداشت و با آن لمس ناگهانی واقعا شوکه شد. پس از آن در شدت عصبانیت، خودش را کنترل کرده بود تا چیزی به آن دخترک احمق نگوید و وجهِه خودش را خراب نکند. به خصوص که فهمیده بود با طبقه پنجم کار دارد و نمی‌توانست بیگدار به آب بزند. وگرنه می دانست چه درسی به آن دخترک بدهد تا این بچه بازی‌ها از سرش بپرد. با شنیدن صدای نازکی که طبقه هم کف را اعلام می کرد و باز شدن درب آسانسور، بلافاصله پیاده شد. قدم های محکمش را با شتاب بیشتری برداشت و از شرکت خارج شد. امروز از آن روزهایی بود که باید از درست پیش رفتن نقشه‌هایش خوشحال باشد؛ اما نبود! در بی حسی مطلق به سر می برد و شاید هم کمی خشم و انزجار چاشنی وجودش شده بود. هنگامی که روی آن کاناپه های چرم نفرت انگیز نشسته و به تحسین هایی که شایان از شدت خوشحالی بر زبان می‌آورد گوش سپرده بود، تنها به آینده فکر می کرد. آینده ای که در آن یک نفس راحت وجود داشت و یک خیال خوش... و شاید هم هدفی که به آن رسیده بود. اما تا رسیدن به آن نقطه، زمان زیادی باقی بود و یک مسیر طولانی که باید طی می شد؛ مسیری که شکیبایی می‌طلبید... و او در آن همه سال خوب یاد گرفته بود صبور بودن را...تنها وقتی که به هدف‌اش می رسید... آخ که اگر می رسید...!
  23. #پارت_۲۰ با نگاه کوتاه دیگری به وضعیتش و اینکه در اوج عصبانیت، حتی نیم نگاهی به سمت او نمی انداخت، فهمید نابینا است و از کار مسخره‌اش بیشتر شرمنده شد. واقعا آن چه کاری بود؟! مثلاً اگر رویا او را می دید چه اتفاق سهمگینی قرار بود رخ دهد؟ فوقش تظاهر می کرد که او را ندیده است. یا اصلا... پلک هایش را از شدت تاسف و خجالت محکم بست. همیشه عجولانه رفتار می‌کرد و درلحظه پشیمان می شد. حس بدی که از چشمان مرموز رویا با حرف‌های تظاهر گونه و پرکنایه‌اش می‌گرفت، باعث شد همچین کار بچگانه‌ای از او سر بزند و آن مرد حق داشت که عصبانی باشد. فقط نمی‌دانست چرا آنقدر عجیب است که حتی ذره‌ای اعتراض نمی کند! لبانش را تر کرد و سعی کرد چیز مناسبی بگوید تا از خشمش بکاهد: _ عه... ببخشید من... من واقعا نمیدونم چی بگم... راستش من... مجبور شدم این کار رو بکنم... یعنی... حقیقتش اینه که... خودش از مدل حرف زدنش کلافه شد و نفسش را پر سر و صدا بیرون داد: _ من واقعا معذرت می‌خوام... کارم احمقانه بود میدونم... ولی... متاسفم که وقتتونو گرفتم... دیگر نمی دانست چه بگوید. نگاهی به چهره جدی مرد انداخت که حالا بعد از حرف هایی که زده بود، اخمش غلیظ‌تر شده و فکش را سخت تر می‌فشرد. _ من... من طبقه پنجم پیاده میشم... بعدش براتون دکمه هم کف رو میزنم... نگران نباشید... میخواستید هم کف پیاده شید دیگه؟ عجیب بود که مرد بدون هیچ واکنشی همان طور محکم ایستاده و مردمک‌های نابینایش را به رو به رو دوخته بود. حتی سرش را تکان نمی داد که او بفهمد حرفش را شنیده است. با خود فکر کرد شاید ناشنوا هم باشد. اما با کمی فکر، بلافاصله این فرضیه در ذهنش خط خورد. قطعا اگر هم نمی شنید و هم نمی دید، واکنشش در اوج عصبانیت آنقدر خونسرد نبود وقتی که یک موجود ناشناخته ناگهان به او می چسبد و هولش می دهد؛ حتما داد و بیداد کرده بود! اما آن فک سفت شده از خشم و دستی که با رگ‌های برآمده عصایش را محکم می فشرد، نشان می داد همه حرف‌هایش را شنیده است اما آنقدر عصبانی است که حتی او را لایق پاسخ دادن نمی بیند. با این فکر اخم‌هایش در هم فرو رفت و پشت چشمی برایش نازک کرد. دیگر چیزی نگفت و تا رسیدن به طبقه مورد نظر سکوت کرد. وقتی در آسانسور گشوده شد، دکمه طبقه هم کف را فشرد و قبل از آنکه خارج شود، بار دیگر عذرخواهی کرد. _ ببخشید آقا... بازم معذرت میخوام ازتون...
  24. #پارت_۱۹ نفس لبخند زد و سری تکان داد. سپس به سمت مخالفش راه افتاد که ناگهان با دیدن شخص رو به رویش چشمانش در دم گرد شدند. ماری که از پونه بدش می آید و در لانه‌اش سبز می شود، مصداق او بود. نمی دانست چرا باید به محض پا گذاشتن در شرکت پدرش، با این زن رو به رو شود! واقعا حوصله نداشت به چاپلوسی های پر اغراق رویا سلیمانی گوش دهد و تظاهر کند از دیدنش بسیار خوشحال است. سرش پایین بود و مطمئن بود که هنوز او را ندیده است. به طرف آسانسور پا تند کرد. وقتی به دو قدمی آسانسور رسید، رویا سرش را بلند کرد و در همان لحظه مرد جوانی قصد خروج از آسانسور را داشت. نفس به هیچ وجه دلش نمی خواست در دیدرس رویا قرار بگیرد. به همین دلیل قبل از آنکه چشمانش به روی او بچرخد، مجبور شد مرد جوان را که هنوز از آسانسور خارج نشده بود، محکم به داخل هول دهد و دکمه طبقه پنجم را بزند! وقتی در آسانسور بسته شد، چشمانش را بست و نفس راحتی کشید. خوشحال بود که با آن زن مرموز و از خود راضی رو به رو نشده بود. هیچ توجیهی برای آن حجم از انرژی منفی که از رویا می‌گرفت، نداشت. اما مطمئن بود این حس نامطلوب میان هردویشان دوسویه است. هنوز چشمانش بسته بود که گوش‌هایش صدای نفس‌های عصبی کسی را کنار خود، شکار کرد. تازه به یاد آن بدبختی افتاد که بدون هیچ توضیحی آن گونه هواش داد و وادارش کرد خارج نشده، دوباره همراهش سوار آسانسور بشود. سریع چشمانش را باز کرد و محکم لبش را گزید. اگر آن مرد از فکر اینکه به یک دیوانه زنجیری برخورد کرده تا آن لحظه سکوت کرده بود، حق داشت. تازه باید ممنونش می شد با آن حرکتی که کرده بود، هنوز صدای فریاد و ناسزایش بلند نشده بود. محتاطانه رویش را به سمتش برگرداند. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، عصای سفید رنگ درون دستانش بود. کت و شلوار اسپرت مشکی‌اش را به همراه پیراهن سبز تیره‌ای که پوشیده بود، از نظر گذراند و به چشمان طوسی رنگی رسید که تیله‌هایش غرق در رگه های سرخ خون، شناور بودند. انگار از آنچه فکر می کرد، خشمگین‌تر بود.
  25. #پارت_۱۸ صدای ناواضح پدرش را درمیان حجم انبوهی از شلوغی‌های شرکت شنید: _ سلام دخترم... کج... _ چی میگید بابا... نمی‌شنوم! سلمان صدایش را بالاتر برد: _ میگم الان کجایی؟ ناخودآگاه صدای خودش هم بلندتر شد تا در آن شلوغی به گوش پدرش برسد: _ دارم میرم بیرون... _ صب... ک... قبل از اینکه...بر... کا...دا... باهات! اخم‌هایش در هم فرو رفت و ماشین را گوشه ای نگه داشت: _ چییییییی؟! _ یه لحظه... کمی بعد صدای بستن دری آمد و انگار سر و صداها کمتر شد. _ نفس جان... قبل از اینکه بری باید بیای شرکت... یکی از پرونده هارو جا گذاشتم... امروز جلسه دارم. معترض صدایش کرد: _ بابا... من کار دارم... با بچه ها قرار گذاشتیم... _ خب بابا جان مگه ساعت پنج قرار نذاشتی باهاشون؟ هنوز وقت داری... زود باش عزیزم دیر میشه. نفس لپش را باد کرد و بازدمش را با صدا بیرون داد. برخلاف گفته پدرش چیزی به پنج نمانده بود و مطمئن بود ملیکا کله‌اش را می کند! پوفی کشید و گفت: _ باشه... فقط بگید کجاست؟ ماشین را جایی کنار شرکت پارک کرد و پرونده آبی رنگ را برداشت. پیاده شد و درحالی که از پله ها بالا می رفت، قفل آن را زد. خواست از در شرکت وارد شود، که ناگهان مردی با عجله تنه‌ای به او زد و باعث شد پرونده از دستش به زمین بیافتد. قبل از آنکه اعتراضی بکند، مرد خم شد و پرونده را که خوشبختانه هیچ کدام از محتویاتش به بیرون نریخته بود، برداشت و به دستش داد: _ ببخشید خانوم... معذرت میخوام. و قبل از آنکه پاسخی دهد، به سرعت از او دور شد. نفس نگاهی به پرونده درون دستش انداخت و با بالا انداختن شانه‌اش، وارد شرکت شد. نگهبان قدیمی شرکت با دیدنش به نشانه احترام از جایش بلند شد و با دستی بر سینه‌اش، سلامی زمزمه کرد.
×
×
  • اضافه کردن...