رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sogand_Az

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    66
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط sogand_Az

  1. #پارت_۳۳ واقعا نمی توانستم خنده‌ام را کنترل کنم. خداروشکر کیان در کافه منتظر فرهاد مانده بود و وضعیت ما را نمی‌دید. وگرنه با دیدن چهره سرخ شده من و پیچ در پیچ راه رفتن ملیکا، حتما متوجه موضوع می شد. ملیکا زیر لب به من که ریز ریز می‌خندیدم، بد و بیراه می‌گفت. خودش هم خنده‌اش گرفته بود اما نمی‌توانست بخندد. یک فشار کوچک کافی بود تا در آن خیابان شلوغ کار دست خودش بدهد! برای اینکه حواسش از آن شرایط پرت شود، مشتی به بازویم کوبید و گفت: _ بیشعور... این مانتو رو کی خریدی که من ندیدمش؟ هان؟ بازویم را مالیدم و چپ چپ نگاهش کردم. تا امروز مرا کبود نمی‌کرد، دست برنمی‌داشت. پشت چشمی برایش نازک کردم: _ حالا... چشمانش گرد شد و خواست چیزی بگوید که صدای فرهاد بلند شد: _ ملیکا جان... بیا بریم... سر راه کیانم می‌رسونیم... به کیان نگاه کردم و پرسیدم: _ مگه خودت ماشین نداری؟ _ مونده تعمیرگاه... چند روزه خراب شده با اسنپ میرم اینور و اونور... سری تکان دادم و به چهره ماتم زده ملیکا خیره شدم. می‌دانستم واقعا به سختی دارد این شرایط را تحمل می کند و باید هرچه زودتر به خانه برسد. حتی ممکن بود کلیه‌هایش هم درد بگیرند و نمی توانست در این وضعیت معطل رساندن کیان هم بشود. با اینکه خنده‌ام می گرفت ولی دلم نیامد بیشتر از این اذیت شود. به همین خاطر رو به فرهاد گفتم: _ من خودم کیانو میرسونم... شماها برین... کیان با تعجب نگاهم کرد. _ آخه مسیرت نیست که... راهت دور میشه! لبخندی زدم و با زدن فقل اشاره کردم سوار شود: _ اشکالی نداره... اتفاقا میخوام خرید کنم همونجا... سر راه تورم میرسونم. فرهاد دستی تکان داد و خداحافظی کرد. ملیکا هم از راه دور به صورت نامحسوس بوسه‌ای برایم فرستاد. با لبخند چشمکی زدم و او به زور سوار ماشین شد. .........
  2. #پارت_۳۲ با تعجب نگاهش کردم: _ چته؟... حالت بده؟! _ بابا تو این دوساعت پنج تا لیوان چایی خوردم... دارم میترکم! با شنیدن حرفش خنده‌ام را خوردم و به فرهاد و کیان نگاه کردم که بی توجه به ما دنبال بحث خودشان بودند. ملیکا با حرص نگاهم کرد: _ آره... معلومه که باید بخندی... اگه تو اینقدر دیر نمیکردی من مجبور نمیشدم این همه چایی بخورم... به هر حال میزو اشغال کردیم... مال بابام نیست که تا هروقت بخوام بشینم اینجا... _ خبه خبه... بیخود چایی خوردنتو گردن من ننداز! می‌تونستی یه چیز دیگه سفارش بدی... تو خودت عاشق چایی خوردنی به من چه هان؟ روز خواستگاریتو یادت رفته که... ملیکا که معلوم بود واقعا سختش است و دارد به زور تحمل می کند، وسط حرفم پرید: _ باشه بابا تو راست میگی... ول کن اونو!... الان یه کاری بکن... می دانستم از کیان خجالت می کشد. وگرنه زودتر از این‌ها به فرهاد مشکلش را گفته بود و از آن جایی که کمی هم وسواس داشت، از سرویس های عمومی استفاده نمی کرد. وسط بحث فرهاد و کیان پریدم: _ بچه ها... بسه دیگه... ول کنید اون کار و شرکتو... پاشین بریم کلی کار داریم. هردو متعجب نگاهم کردند و فرهاد پرسید: _ چیکار داری خب؟! تو که تازه اومدی؟ قبل از من، ملیکا سعی کرد با چهره‌ای عادی پاسخش را بدهد: _ عه فرهاد جان... من کلی کار نقاشی رو دستم مونده که باید به موقع تحویل بدم... نفسم پدرش تنهاست... نمیتونه همش ور دل ما باشه که! الان دوساعته این جاییم... کیان هم حتما کار داره! کیان به ما دو نفر نگاه کرد: _ نه... من امروز کار خاصی ندارم... ولی اگه شماها عجله دارید مسئله ای نیست. در تائید حرف‌هایش گفتم: _ آره... من یکم امروز کار دارم! حالا برای هفته بعد قرار میذاریم یه شب شام بریم بیرون... فرهاد سرش را تکان داد: _ خیلی خب...پس شما برید تا من حساب کنم. قبل از اینکه تعارفی بکنم، ملیکا دستم را کشید و درحالی که سعی می کرد متعادل راه برود، از کافه بیرون رفتیم.
  3. سلام وقت بخیر. درخواست نقد رمانم رو داشتم.
  4. #پارت_۳۱ جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم و گفتم: _ یه چند جایی رفتم... ولی سابقه میخوان... آخه یکی نیست بگه بابا... من که نمیتونم یهو از آسمون یه سابقه کار واسه خودم جور کنم... باید توی همین شرکت های شما کار کنم که بره تو رِزومَم! فرهاد لبخندی زد: _ حالا اگه ما برات یه پیشنهاد داشته باشیم، قبول میکنی؟ با تعجب نگاهم را از او به کیان دادم که در سکوت و با لبخند خیره‌ام بود. دوباره به فرهاد نگاه کردم و پرسیدم: _ پیشنهاد کار؟! سرش را تکان داد و گفت: _ آره... میخوایم بیای گرافیست شرکت خودمون بشی! مکثی کردم و گفتم: _ ولی... چرا اینقدر یهویی همچین تصمیمی گرفتین؟! کیان به حرف آمد: _ یهویی نیست... از قبل فکرشو کرده بودیم... ولی تو این یه ماه فرصت نشد ببینیمت و باهات حرف بزنیم... حالا چی میگی.... قبول میکنی یا نه؟ به ملیکا که همچنان در سکوت مشغول جدا کردن پسته‌های روی گزش بود، نیم نگاهی انداختم و گفتم: _ آخه... مگه خودتون گرافیست ندارین؟ من نمیخوام کسی به خاطر من کارشو از دست بده! _تو نگران اون نباش... قرار نیست کسی بیکار بشه... صدای فرهاد بلند شد: _ بلاخره قبول میکنی یا نه؟ با اینکه هنوز متعجب بودم، لبخندی زدم و گفتم: _ چرا که نه... از خدامم هست بابا... کیان لبخندی زد: _ خوبه... پس از همین فردا با مدارکت بیا پیش من... سرم را تکان دادم: _ باشه. کمی گذشت و بحث کار بالا گرفت. کیان و فرهاد درمورد مسئله‌ای که در شرکتشان پیش آمده بود صحبت میک‌ردند و حواسشان پیش ما نبود. خواستم شیرینی کوچکی بردارم که ملیکا به صورت نامحسوس اما محکم به ران پایم کوبید. صدای آخم را در گلو خفه کردم و با چشمانی گرد شده به چهره سرخ شده‌اش خیره شدم. قبل از آنکه اعتراضی بکنم، خودش را کمی به من نزدیک کرد و در گوشم گفت: _ نفس... جون جدت یه کاری کن زودتر پاشیم بریم... من هلاک شدم!
  5. #پارت_۳۰ _ اون وقت از کجا میدونستی؟ نکنه علم غیب داری؟ بعدشم اگه میدونی پس چرا می‌پرسی؟! _ میخواستم مطمئن شم... تا حالا هم هزار بار گفته بودی که از پارتی خوشت نمیاد... من خیلی خوب می‌شناسمت دختر جون! قبل از آنکه حرفی بزنم، ملیکا پاسخش را داد: _ پارتی چیه بابا... این شاسکول از حرف مردم میترسه... فکر میکنه همین که به عنوان دختر رئیس پاشو بذاره تو شرکت باباش، مردم میان تو حلقش بهش میگن تو هیچی حالیت نیست... فقط با پول بابات اومدی بالا...! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: _ مرسی که اینقدر با سخنان گوهربارت به من لطف داری! _ قابلی نداشت! کمی خیره‌تر به حرکاتش که درحال جدا کردن دانه‌های پسته از گز بود، خیره شدم تا شاید از رو برود. اما عین خیالش هم نبود. این بشر تنها اعجوبه ای بود که پسته دوست نداشت و قطعا هم نمی‌توانست دومی داشته باشد! با چشم غره نگاهم را از رویش برداشتم و به کیان و فرهاد که می‌خندیدند، دادم. _ اولا اینکه نمیخوام واسه کار برم شرکت پدرم دلیلش پارتی نیست... اصلا ربطی نداره... زمانی که من از قدرت پدرم سوءاستفاده کنم و حق یکی رو بخورم اسمش میشه پارتی... ولی همون طور که ملیکا خانوم نطق کردن، در دهن مردم رو نمیشه بست... شاید این اشتباه منه که تا یه حدی برام مهمه که دیگران راجبم چی فکر میکنن... من زحمت کشیدم... درس خوندم و اگه قرار باشه بقیه تموم موفقیت هامو به پای استفاده از قدرت پدرم بنویسن، واقعا اذیت میشم... قطعا هرجا هم که بخوام برای مصاحبه کاری برم، مدرک تحصیلیم رو میبرم نه کارت شناساییم... که روش اسم پدرم نوشته و بقیه بخوان به واسطه اون بهم کار بدن... البته یه دلیل دیگش هم بحث استقلال خودمه! ملیکا سرش را تکان داد و گفت: _ واقعا سخنرانی بسی زیبا و کاربردی بود... فقط در پی اشتباه ریز سخنان گران بهاتون باید عرض کنم که شما هر جا بخوای واسه کار بری حتما باید کارت شناسایی تو ببری استاد! خنده ام گرفت. به تلافی نیشگونی از بازویش گرفتم و گفتم: _ حالا تو این وسط هی از من سوتی بگیر... صدای فرهاد جلوی پاسخ ملیکا را گرفت: _ خب نفس جان... جایی رفتی برای مصاحبه؟
  6. #پارت_۲۹ می‌دانستم در این شلوغی دستش بسته است وگرنه ماجرا با دوتا نیشگون تمام نمی‌شد و کار به کتک کاری می‌رسید. با کیان و فرهاد احوال پرسی مختصری کردم و روی صندلی نشستم. با نگاهی به فنجان‌های خالی روی میز که مطمئن بودم بیشترشان متعلق به ملیکا است، لبخندی زدم و یک فنجان قهوه سفارش دادم. _ خب نفس خانوم... این دفعه چه بهونه ای داری واسه دیر کردنت؟ رو به فرهاد که این سوال را پرسیده بود، با چهره‌ای مظلوم شده گفتم: _ والا جونم براتون بگه که پدر جان من همیشه در همچین مواقع ضروری و مهمی یه کاری برای منِ بخت برگشته دارن... این شد که تا برم شرکت و بیام، دیر شد! ملیکا چشم غره‌ای نصیبم کرد: _ خوبه حالا ساعت دستته و نمیتونی زمان رو تنظیم کنی... صد بار بهت گفتم عادت اینکه تو لحظه آخر همه کارها رو انجام بدی از سرت بنداز! دستانم را به نشانه پوزش رو به رویم قرار دادم و گفتم: _ باور کن یهویی شد... پشت چشمی که نازک کرد با لبخندش همراه شده بود که نشان می‌داد دلخور نیست. ادامه دادم: _ تازه همین که پامو تو شرکت گذاشتم، چشمم به جمال نحس این رویای در به در روشن شد! ملیکا چشم درشت کرد: _ دیدتت؟! سر بالا انداختم: _ نه... نذاشتم ببینه منو... حوصله چرت و پرت هاشو نداشتم. سپس زیر لب آرام زمزمه کردم: _ هرچند به خاطرش یه گندی زدم که گفتن نداره! بعد از تشکر برای قهوه‌ام، ظرف شیرینی‌هایم را درآوردم و تعارفشان کردم. کیان گز کوچکی برداشت و پرسید: _ حالا که برگشتی میری شرکت بابات؟ با تعجب نگاهش کردم و با یاد سوال مشابهی که همین چند روز پیش نرگس پشت تلفن پرسیده بود، گفتم: _ چرا این روزا همه همین سوال رو میپرسن ازم؟! نه... قرار نیست اونجا کار کنم! با لبخند سرش را تکان داد و گفت: _ میدونستم!
  7. #پارت_۲۸ در پاسخ به تک زنگ فرهاد، پیام "دارم میام" را سند کردم و با نگاهی به ساعت که سی دقیقه از قرارمان گذشته بود، به سرعت سوار ماشین شدم. همیشه دقیقه نودی بودم و حساب ترافیک و فلان را نمی‌کردم. به همین دلیل همیشه هم دیر می رسیدم! پوفی کشیدم و ماشین را به حرکت درآوردم. می‌دانستم ملیکا خرخره‌ام را می‌جود. هرچند همه به این دیر کردن‌های من عادت داشتند اما حالا که بعد از چهار ماه قرار بود همدیگر را ببینیم، قطعا برایشان خوشایند نبود. به همین دلیل یک ربع بعد که در ترافیک سنگین تهران گیر افتاده بودم، با تماس‌های مکرر و پر از فحش و شکایتشان از خجالتم درآمدند! درنهایت با یک ساعت تاخیر، به کافه مورد نظر رسیدم و ماشین را به زور در آن همه شلوغی پارک کردم. سریع پیاده شدم و پس از قفل کردن درب های ماشین، به سمت کافه پا تند کردم. از دور چهره حرصی ملیکا و اخم‌های مصنوعی کیان را که چپ چپ نگاهم می‌کردند، دیدم و خنده ام گرفت. حق داشتند عصبانی باشند. فرهاد که از دیدن چهره سرخ شده همسرش خنده‌اش گرفته بود، دستی برایم تکان داد. لبخندی زدم و به سمتشان حرکت کردم. با ملیکا در دبستان آشنا شده بودم. آن زمان که مادرم زنده بود، زیاد به خانه هم رفت و آمد داشتیم و حتی بعد از مرگ مادرم، این دیدار ها بیشتر شد. ملیکا در تمام روزهای تلخ زندگی‌ام کنارم بود و من هم سعی کرده بودم درحد توانم جبران کنم مهربانی هایش را. بعد از ازدواجش با فرهاد، با کیان که دوست صمیمی فرهاد بود، آشنا شدیم و این دوستی چهار نفره شد. هرچند که آشنایی من با کیان به مدت ها قبل برمی‌گشت. کیان پسر یکی از دوستان پدرم بود و تا حد کمی همدیگر را می‌شناختیم! نزدیک میزشان شدم و با صدایی بلند و رسا سلام کردم. چند نفر از میز های نزدیک با کنجکاوی به این طرف نگاه کردند. ملیکا با یک لبخند حرصی از جایش بلند شد و به سمتم آمد. خیلی عادی درآغوشم گرفت: _ خاک توسر آروم تر سلام کن آبرومونو بردی! قبل از اینکه پاسخ دهم، پهلویم سوخت و " آخ " کوچکی از دهانم خارج شد. نیشگون ریز دیگری از بازویم گرفت و ادامه داد: _ کجا بودی کثافت... می‌دونی از کی این جا منتظر توی گاویم؟! خندیدم: _ آره میدونم... فرهاد خنده اش را خورد و من در کمال پرویی ادامه دادم: _ فدا سرت عزیزم... بازم از این کارا بکن! صدای خنده کیان و فرهاد بلند شد و ملیکا درحالی که با چشم هایش خط و نشان می کشید، از من جدا شد.
  8. #پارت_۲۷ هلیا نگاهش را به هیراد دوخت که سکوت کرده بود. کلافگی از سر و رویش می بارید. خودش هم می دانست که همه حرف‌های هلیا درست است. می‌دانست که ممکن نیست شایان مدرکی از خود به جا گذاشته باشد. اما مطمئن بود در طی این سال ها حتما گناهان دیگری مرتکب شده که پشت آن قدرت پوشالی پنهان کرده است. قطعا نمی توانست همه خلاف‌هایش را بپوشاند و یک روز گند کارهایش در می‌آمد. اما او باید سر از کار آن مردک درمی‌آورد و خودش رسوایش می‌کرد. حتی اگر در آن شرکت کوفتی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمی‌کردند و تمام زحماتشان به هدر می رفت. آن موقع یک فکر دیگر می‌کردند. فعلا تازه شروع کار بود. هلیا با تمسخر گفت: _ شماها حتی نمیدونین دنبال چی باید بگردین... اونم توی شرکت به اون بزرگی با اون همه امکانات... مطمئن باشید حتی اگه مدرکی هم وجود داشته باشه که گندکاری هاشو ثابت کنه هیچ وقت توی شرکتش نگه نمی‌داره! هیراد خونسردتر از قبل و برای اینکه بحث را تمام کند، گفت: _ کار از محکم کاری عیب نمیکنه... فعلا شرکتش در دسترس‌ترین جای ممکنه... برای بعدشم یه فکر دیگه می‌کنیم. _ حتما اگه اونجا چیزی پیدا نکردین گزینه بعدی خونشه نه؟ سکوت هیراد نشان می داد حدسش درست است. کمی پلک‌هایش را روی هم فشار داد و در آخر گفت: _ باشه... برای من مهم نیست که از چه راهی می‌خواید اون آدمو به دام بندازید یا پرونده چندسال پیشو باز کنید... مهم اینه که اون آدم تقاصشو پس بده... ولی هیراد... به جون مامان... به روح بابا قسم اگه فقط یه لحظه بفهمم جونت تو خطره، همه چیزو به مامان می‌گم... می‌دونی که مامانم عین خودته... اگه سر موضوع عمل چشمات تونستی حرف خودتو به کرسی بنشونی، سر این قضیه محاله بتونی مامانو راضی کنی... پروین سر جون تو کوتاه نمیاد... نگو نگفتی! هیراد اخم عمیق‌تری کرد و چیزی نگفت. امید با دیدن سکوت آن دو، برای آن که جو را عوض کند با خنده گفت: _ ول کنید اون شایانو بابا... بیاین ببینین زن عمو چه کرده... من که خیلی گشنمه! هلیا کیفش را برداشت و با لبخند گفت: _ نوش جونتون... من دیگه برم. امید با تعجب نگاهش کرد: کجا؟ بیا ناهار بخور بعد برو! _ نه دیگه ناهار میرم خونه مامان تنهاست... بعدشم باید برم دفتر... شب می بینمتون... فعلا. امید زیرلب خداحافظی کرد و هیراد سرش را تکان داد. پس از چند لحظه صدای بسته شدن در، سکوت اتاق را شکست. .......
  9. #پارت_۲۶ هلیا نگاهش را به امید دوخت: _ اگه بیوفته چی؟ امید من نمی‌خوام جلوتونو بگیرم چون خودم بیشتر از هرکسی دوست دارم نابودی اون آدمو ببینم؛ ولی از همین اول راه دارم بهتون هشدار میدم که باید خیلی مراقب باشین... نباید همه چیزو ساده بگیرین یا فکر کنین اون آدم دیگه نمی‌تونه خطری داشته باشه... چون هیچ وقت نمیاد بهتون بگه من فلان کارو کردم باید ازم بترسین... به وقتش خودشو نشون میده! هیراد نیشخندی زد: _ فعلا که اونقدر احمق هست که خیلی راحت قبول کرده امید بره تو شرکتش کار کنه... امید با تعجب نگاهش کرد: _ واقعا قبول کرده؟ هیراد سرش را تکان داد و هلیا پرسید: _ شک نکرد که چرا امید میخواد تو شرکتش کار کنه وقتی تو شرکت تو همچین موقعیت خوبی داره؟ _ چرا... اتفاقا پرسید... ولی گفتیم که من خیلی دوست دارم از تجربه اون که مدت زیادیه شرکت تولیدی داره استفاده کنم تا خودمم بتونم یه شرکت تولیدی بزنم... امید این را گفت و هیراد ادامه داد: _ اونقدر تو شوق و ذوق قراردادهای جدیدش بود که بدون فکر همچین توجیه مسخره ای رو باور کرد و قبول کرد امید از فردا بره شرکتش...بوی پول مستش کرده بود! هلیا با پوزخند گفت: _ از کجا معلوم وقتی مستی از سرش پرید به اون توجیه احمقانتون شک نکنه و نخواد سر از کارتون دربیاره؟ _ تا اون بخواد از حال و هوای سود جدیدش بیرون بیاد ما کارمون تموم شده... _ اصلا توی اون شرکت میخواین چیکار کنین؟ دنبال چی قراره بگردید؟ امید نگاهش را به هلیا دوخت: _ دنبال یه سری مدارک... شاید از گذشته... _ گذشته؟! واقعا فکر می‌کنید اون آدم چیزی که برعلیه خودش باشه رو تا حالا نگه داشته؟ اصلا چه مدرکی ممکنه از اون شب مونده باشه؟ امید کلافه دستش را در موهایش فرو کرد و بار دیگر به همشان ریخت: _ نمیدونم هلیا... نمیدونم! به هرحال همچین آدمی نمیتونه تو این همه سال پاک و مطهر زندگی کرده باشه... حتما یه ریگی به کفشش هست...
  10. #پارت_۲۵ هلیا حیرت‌زده نگاهش کرد. میدانست برادرش مصمم‌تر از این حرف هاست که بتواند منصرفش کند. هرچند همچین قصدی هم نداشت. خودش هم بسیار مشتاق بود که آن مرد تاوان بلایی که سر زندگی‌شان آورده بود را پس دهد. اما این که با صراحت از زبان برادرش می شنید که به جانش ذره‌ای اهمیت نمی‌دهد، او را می ترساند. قطره اشکی که از چشمش پایین چکید، دل امید را به درد آورد. نمی‌دانست این خانواده تا کی باید زجر بکشند. خودش هم نگران هیراد بود اما چون نمی‌توانست منصرفش کند، تصمیم گرفته بود کنارش باشد. حتی اگر جان خودش هم به خطر بیوفتد. خواست چیزی بگوید که صدای بغض‌دار هلیا مانعش شد: _ هیراد... من در طول هفته چندین بار دادگاه های تهران رو بالا پایین میکنم. پرونده هایی زیر دستم میان که اصلا نمی‌تونی باور کنی چه داستان هایی پشت سرشون هست. همیشه سعی میکنم از بی‌گناهی موکلم مطمئن بشم بعد کارش رو قبول کنم. چون پاش قسم خوردم. با این حال تا الان چندین بار تو کارم شکست خوردم و شرمنده موکلام شدم... میدونی چرا؟! هیراد با اخم هایی درهم و امید با ناراحتی سکوت کرده بودند. هلیا پوزخندی زد: _ چون اونایی که باهاشون طرف بودم خیلی کله گنده‌تر از این حرفا بودن که بشه گیرشون انداخت. با اینکه من تموم تلاشمو میکردم تا موفق بشم... اما اونا آدمایی بودن که با یه اشاره حتی قاضی رو هم می‌خریدن... ما داریم تو دنیایی زندگی میکنیم که هرکی پول و قدرت بیشتری داشته باشه حرف اولو میزنه... اونا براشون کاری نداره که آدم‌هایی مثل منو تو رو از میدون به در کنن... مکثی کرد و ادامه داد: _ اگرم میبینی من تا الان زندم فقط به خاطر اینه که منو حتی در حد یه تهدید هم برای خودشون نمیبینن که بخوان بلایی سرم بیارن... ولی یادت باشه به محض اینکه حس کنن یکی داره تو کارشون مشکل ایجاد میکنه یا میخواد کاسه کوزه‌شون رو به هم بزنه، سریع دست به کار میشن... اون آدمی که هیفده سال پیش زندگیمونو سیاه کرد و بدون اینکه پاش گیر بیوفته تا الان راحت به زندگیش ادامه داده، خیلی پرنفوذتر از این حرفاست که تو بتونی دستشو رو کنی... هر بلایی میتونه سرت بیاره بدون اینکه آب از آب تکون بخوره... امید به میان حرفش پرید: _ این چه حرفیه میزنی هلیا... هنوز که هیچ اتفاقی نیوفتاده اینقدر نگرانی...
  11. #پارت_۲۴ هلیا با لبخند نگاهش کرد: _ نوش جان! _ مامان چطوره؟ حالش خوبه؟ هلیا با اخم نگاهش کرد: _ خوب؟! میدونی چقدر نگرانته؟ شبا که دیر میای خونه صبح‌ها هم زود میری... تو کل روز بیشتر از دو ساعت نمی‌بینتت... انتظار داری چطور باشه حالش؟ هیراد سرش را تکان داد: _ این چند روز که بگذره سرم خلوت‌تر میشه زودتر برمی‌گردم... _ بله... خبر دارم چیکار دارین میکنین... اخم‌های هیراد درهم فرو رفتند: _ پیش پروین که چیزی بروز ندادی؟ _ دیوونم مگه؟ به اندازه کافی غصه میخوره... اگه برم بهش بگم داری چیکار میکنی که دیگه ول کن نیست. از ترس اینکه بلایی سرت بیاد زبونم لال سکته میکنه... سپس خودش را به هیراد نزدیک کرد و با نگرانی گفت: _ هیراد جان... خودت میدونی که من بیشتر از هرکسی دلم میخواد اون مرد تقاص کارشو پس بده... ولی آدمی که همچین جنایتی ازش سر میزنه، خیلی خیلی خطرناکه... اگه تو این راه ذره‌ای حس کردی ممکنه جونت تو خطر بیوفته، قول بده همون لحظه بیخیال شی و دیگه ادامه ندی... باشه؟ هیراد با اخم و کلافگی پلک‌هایش را بست و سکوت کرد. اما هلیا همچنان نگران و مصر به او زل زده بود تا پاسخش را بگیرد. می‌دانست هیراد هیچ وقت زیر قولش نمی‌زند اما این سکوت او را می ترساند. امید که تا آن لحظه شنونده بود، به کمکش شتافت: _ هلیا جان... آروم باش... قرار نیست اتفاق بدی بیوفته... اون مرد بی‌خطرتر از چیزیه که فکر می کنی. هلیا با حیرت نگاهش کرد: _ این چه حرفیه میزنی امید؟ چطور همچین آدمی می‌تونه بی‌خطر باشه؟ کسی که خیلی راحت... _ هلیا... با بغض به برادرش که پرخشم صدایش زده بود، خیره شد. هیراد کمی آرام تر از قبل زمزمه کرد: _ تمومش کن. امید کلافه دستش را در موهایش فرو برد و هلیا با چشمان اشکی گفت: _ پس خودتم میدونی چقدر کاری که داری انجام میدی خطرناکه و میخوای ادامه بدی... آدمی که اونقدر راحت قانون رو دور میزنه خیلی کار بلدتر از این حرفاست که تو بتونی باهاش در بیوفتی... هیراد دستانش را مشت کرد و غرید: _ اشتباه نکن هلیا... من این بار تا آخرش میرم... مطمئن باش نمیذارم این دفعه قصر در بره حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه. مکثی کرد و با صدایی آرام‌تر ادامه داد: _ پشیمونم نکن از اینکه گذاشتم همه چیزو بفهمی!
  12. #پارت_۲۳ امید لحظه ای مکث کرد و سپس پرسید: _ میخوای بری؟ هیراد سرش را تکان داد و درحالی که در ماشین را باز می‌کرد، گفت: _ می‌ریم... البته بدون خانواده! پیاده شد و پای سومش را همچون راهنمایی جلوی خود تکان داد. امید قفل ماشین را زد و باعجله به دنبالش رفت. هیراد دکمه آسانسور را زد و امید پرسید: _ مگه خانواده رو هم دعوت کرده؟ هیراد تنها سری تکان داد و وارد آسانسور شد. یک لحظه به یاد آن دخترک احمق و کاری که کرده بود، افتاد و خلقش تنگ‌تر شد. بعد از چند لحظه هر دو از آسانسور پیاده شدند و به سمت اتاق راه افتادند. منشی شرکت که مرد مسنی بود، با دیدنشان از جا بلند شد و به آرامی سلام کرد. امید لبخندی زد و هیراد تنها سری تکان داد. اما ظاهرا منشی حرف دیگری هم غیر از سلام کردن داشت که هم زمان با باز شدن در اتاق به دست هیراد، دوباره صدایش بلند شد: _ راستی جناب مهندس... هیراد می خواست وارد اتاق شود که با صدای منشی ایستاد: _ چیه آقای کریمی؟ چیزی شده؟ قبل از اینکه کریمی پاسخی بدهد، امید با دیدن شخصی که در اتاق بود، لبخندی زد و گفت: _ چیزی نشده هیراد... به کارتون برسید آقای کریمی. کریمی سری تکان داد و نشست. امید شانه های هیراد را که اخمش شدت یافته بود فشرد و به سمت داخل هدایت کرد. صدای بسته شدن در با صدای سلام کردن کسی آمیخته شد. _ سلام خانوم وکیل... چه عجب از این طرفا... هلیا لبخندی به لحن گرم امید زد و گفت: _ مامان قیمه درست کرده... براتون فرستاده بیارم... سپس چپ چپ به هیراد نگاه کرد: _ آخه میدونه هیراد خان اونقدر سرش شلوغه که وقت نمیکنه ناهار بخوره... چون کارای واجب تری داره! امید خندید و ظرف غذا را از او گرفت. هیراد کمی از اخمش کاست و آرام و با احتیاط به سمت میزش رفت: _ خوبی؟ هلیا به چپ چپ نگاه کردنش ادامه داد و گفت: _ از احوال پرسیای شما... لبخند محوی زد و با دستش آرام صندلی را لمس کرد تا جای مناسب را پیدا کرده و بنشیند. صدای امید بلند شد: _به به چه رنگ و بویی داره... به زن عمو بگو دستش درد نکنه.. خیلی وقت بود قیمه نخورده بودم...
  13. #پارت_۲۲ با شنیدن صدای امید از فکر درآمد و به سمتش رفت. سکوت عمیق بین شان را تنها صدای بوق ماشین ها و گاهی هم داد و بیداد راننده های بی اعصابی که می‌خواستند هرچه سریع تر از آن ترافیک کسل کننده تهران رهایی یابند و به مقصد برسند، می‌شکست. از نیمه های شهریور گذشته بود اما خورشید همچنان گرمای طاقت فرسایش را به در و دیوار و زمین و آسمان می‌کوبید. انگار هوا قصد نداشت حتی نظری به سوی خنکای پائیز بیاندازد و تابستان همچنان حکومت می کرد. امید کلافه از آن حجم ترافیک، دستان عرق کرده اش را جلوی دریچه کولر گرفت و به هیراد نگاه کرد که با ابروهایی درهم تنیده، به فکر فرو رفته بود. سکوتش برایش عجیب نبود. هیراد سال‌ها با این سکوت خو گرفته بود و هیچ گاه تا مجبور نمی‌شد، سخنی بر زبان نمی‌راند. اما نمی دانست چرا بعد از آن جلسه این گونه عمیق به فکر فرو رفته بود. از نظرش حالا که همه چیز درست و همان‌طور که او می‌خواست پیش رفته بود، باید چهره‌ای شاداب تر از او می‌دید. هرچند که هیچ کس نمی توانست غم و شادی‌اش را از آن صورت خونسرد، تشخیص دهد. _ هیراد جان... تو فکری... حالت خوبه؟! هیراد که چرت افکارش پاره شده بود، به سردی گفت: _ چرا باید بد باشم؟ امید کمی در سکوت نگاهش کرد. سپس پرسید:_ چرا ناراحتی؟ چیزی شده؟! _ غم جزء جدایی ناپذیر زندگی منه امید... تو که باید بهتر از هرکسی بدونی! تلخی کلامش در جان خودش نشست و زهرش وجودش را فرا گرفت. امید با غصه نگاهش را به رو به رو داد. از رنج بی پایان برادرش آگاه بود و از این که کاری از دستش بر نمی آمد، غمگین! _ شایان چیزی گفته؟ سکوت هیراد باعث شد دوباره نگاهش را به او بدوزد: _ بعد از اینکه من رفتم... حرف خاصی زده؟! باز هم چیزی نگفت و امید هم با کلافگی پوفی کشید و سکوت را انتخاب کرد. مدتی بعد از آن ترافیک طاقت‌فرسا رها شده و به سرعت به سمت شرکت حرکت می‌کردند. امید ماشین را در پارکینگ شرکت پارک و کمربندش را باز کرد که صدای هیراد بلند شد: _ فرداشب باید بریم خونه ی شایان... با تعجب نگاهش کرد: _ برای چی؟ پوزخند هیراد صدادار بود: _ قراره بابت قراردادهایی که بسته و سود کالنی که اومده تو حسابش شیرینی بده!
  14. #پارت_۲۱ قبل از بسته شدن درب های آسانسور، صدای دور شدن پاشنه‌های کفشش طنین انداز شد. هیراد نفسش را با خشم و کلافگی بیرون داد و منتظر ماند. از ته دل امیدوار بود دوباره کسی هوس نکند از این آسانسور استفاده کند تا هرچه زودتر از آن فضای پر از خفقان رها شود. امید چند دقیقه زودتر رفته بود تا ماشین را از پارکینگ شرکت بیرون بیاورد و او مجبور شد به تنهایی وارد آسانسور شود. از آنجایی که در این مدت بارها سوار آن شده بود، مکان تقریبی دکمه موردنظرش را می دانست و همان را فشرد. اما در این بین آسانسور دو بار در طبقات مختلف ایستاده بود و اشخاصی سوار شده و سپس پیاده شده بودند. جالب آن جا بود که مقصد هیچکدامشان هم طبقه هم کف نبود! درنهایت وقتی که آسانسور در طبقه مورد نظرش ایستاد، خواست پیاده شود که ناگهان دستان ظریفی روی سینه‌اش نشسته و او را با شدت به عقب هل داد. آن لحظه اصلا انتظار همچین چیزی را نداشت و با آن لمس ناگهانی واقعا شوکه شد. پس از آن در شدت عصبانیت، خودش را کنترل کرده بود تا چیزی به آن دخترک احمق نگوید و وجهِه خودش را خراب نکند. به خصوص که فهمیده بود با طبقه پنجم کار دارد و نمی‌توانست بیگدار به آب بزند. وگرنه می دانست چه درسی به آن دخترک بدهد تا این بچه بازی‌ها از سرش بپرد. با شنیدن صدای نازکی که طبقه هم کف را اعلام می کرد و باز شدن درب آسانسور، بلافاصله پیاده شد. قدم های محکمش را با شتاب بیشتری برداشت و از شرکت خارج شد. امروز از آن روزهایی بود که باید از درست پیش رفتن نقشه‌هایش خوشحال باشد؛ اما نبود! در بی حسی مطلق به سر می برد و شاید هم کمی خشم و انزجار چاشنی وجودش شده بود. هنگامی که روی آن کاناپه های چرم نفرت انگیز نشسته و به تحسین هایی که شایان از شدت خوشحالی بر زبان می‌آورد گوش سپرده بود، تنها به آینده فکر می کرد. آینده ای که در آن یک نفس راحت وجود داشت و یک خیال خوش... و شاید هم هدفی که به آن رسیده بود. اما تا رسیدن به آن نقطه، زمان زیادی باقی بود و یک مسیر طولانی که باید طی می شد؛ مسیری که شکیبایی می‌طلبید... و او در آن همه سال خوب یاد گرفته بود صبور بودن را...تنها وقتی که به هدف‌اش می رسید... آخ که اگر می رسید...!
  15. #پارت_۲۰ با نگاه کوتاه دیگری به وضعیتش و اینکه در اوج عصبانیت، حتی نیم نگاهی به سمت او نمی انداخت، فهمید نابینا است و از کار مسخره‌اش بیشتر شرمنده شد. واقعا آن چه کاری بود؟! مثلاً اگر رویا او را می دید چه اتفاق سهمگینی قرار بود رخ دهد؟ فوقش تظاهر می کرد که او را ندیده است. یا اصلا... پلک هایش را از شدت تاسف و خجالت محکم بست. همیشه عجولانه رفتار می‌کرد و درلحظه پشیمان می شد. حس بدی که از چشمان مرموز رویا با حرف‌های تظاهر گونه و پرکنایه‌اش می‌گرفت، باعث شد همچین کار بچگانه‌ای از او سر بزند و آن مرد حق داشت که عصبانی باشد. فقط نمی‌دانست چرا آنقدر عجیب است که حتی ذره‌ای اعتراض نمی کند! لبانش را تر کرد و سعی کرد چیز مناسبی بگوید تا از خشمش بکاهد: _ عه... ببخشید من... من واقعا نمیدونم چی بگم... راستش من... مجبور شدم این کار رو بکنم... یعنی... حقیقتش اینه که... خودش از مدل حرف زدنش کلافه شد و نفسش را پر سر و صدا بیرون داد: _ من واقعا معذرت می‌خوام... کارم احمقانه بود میدونم... ولی... متاسفم که وقتتونو گرفتم... دیگر نمی دانست چه بگوید. نگاهی به چهره جدی مرد انداخت که حالا بعد از حرف هایی که زده بود، اخمش غلیظ‌تر شده و فکش را سخت تر می‌فشرد. _ من... من طبقه پنجم پیاده میشم... بعدش براتون دکمه هم کف رو میزنم... نگران نباشید... میخواستید هم کف پیاده شید دیگه؟ عجیب بود که مرد بدون هیچ واکنشی همان طور محکم ایستاده و مردمک‌های نابینایش را به رو به رو دوخته بود. حتی سرش را تکان نمی داد که او بفهمد حرفش را شنیده است. با خود فکر کرد شاید ناشنوا هم باشد. اما با کمی فکر، بلافاصله این فرضیه در ذهنش خط خورد. قطعا اگر هم نمی شنید و هم نمی دید، واکنشش در اوج عصبانیت آنقدر خونسرد نبود وقتی که یک موجود ناشناخته ناگهان به او می چسبد و هولش می دهد؛ حتما داد و بیداد کرده بود! اما آن فک سفت شده از خشم و دستی که با رگ‌های برآمده عصایش را محکم می فشرد، نشان می داد همه حرف‌هایش را شنیده است اما آنقدر عصبانی است که حتی او را لایق پاسخ دادن نمی بیند. با این فکر اخم‌هایش در هم فرو رفت و پشت چشمی برایش نازک کرد. دیگر چیزی نگفت و تا رسیدن به طبقه مورد نظر سکوت کرد. وقتی در آسانسور گشوده شد، دکمه طبقه هم کف را فشرد و قبل از آنکه خارج شود، بار دیگر عذرخواهی کرد. _ ببخشید آقا... بازم معذرت میخوام ازتون...
  16. #پارت_۱۹ نفس لبخند زد و سری تکان داد. سپس به سمت مخالفش راه افتاد که ناگهان با دیدن شخص رو به رویش چشمانش در دم گرد شدند. ماری که از پونه بدش می آید و در لانه‌اش سبز می شود، مصداق او بود. نمی دانست چرا باید به محض پا گذاشتن در شرکت پدرش، با این زن رو به رو شود! واقعا حوصله نداشت به چاپلوسی های پر اغراق رویا سلیمانی گوش دهد و تظاهر کند از دیدنش بسیار خوشحال است. سرش پایین بود و مطمئن بود که هنوز او را ندیده است. به طرف آسانسور پا تند کرد. وقتی به دو قدمی آسانسور رسید، رویا سرش را بلند کرد و در همان لحظه مرد جوانی قصد خروج از آسانسور را داشت. نفس به هیچ وجه دلش نمی خواست در دیدرس رویا قرار بگیرد. به همین دلیل قبل از آنکه چشمانش به روی او بچرخد، مجبور شد مرد جوان را که هنوز از آسانسور خارج نشده بود، محکم به داخل هول دهد و دکمه طبقه پنجم را بزند! وقتی در آسانسور بسته شد، چشمانش را بست و نفس راحتی کشید. خوشحال بود که با آن زن مرموز و از خود راضی رو به رو نشده بود. هیچ توجیهی برای آن حجم از انرژی منفی که از رویا می‌گرفت، نداشت. اما مطمئن بود این حس نامطلوب میان هردویشان دوسویه است. هنوز چشمانش بسته بود که گوش‌هایش صدای نفس‌های عصبی کسی را کنار خود، شکار کرد. تازه به یاد آن بدبختی افتاد که بدون هیچ توضیحی آن گونه هواش داد و وادارش کرد خارج نشده، دوباره همراهش سوار آسانسور بشود. سریع چشمانش را باز کرد و محکم لبش را گزید. اگر آن مرد از فکر اینکه به یک دیوانه زنجیری برخورد کرده تا آن لحظه سکوت کرده بود، حق داشت. تازه باید ممنونش می شد با آن حرکتی که کرده بود، هنوز صدای فریاد و ناسزایش بلند نشده بود. محتاطانه رویش را به سمتش برگرداند. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، عصای سفید رنگ درون دستانش بود. کت و شلوار اسپرت مشکی‌اش را به همراه پیراهن سبز تیره‌ای که پوشیده بود، از نظر گذراند و به چشمان طوسی رنگی رسید که تیله‌هایش غرق در رگه های سرخ خون، شناور بودند. انگار از آنچه فکر می کرد، خشمگین‌تر بود.
  17. #پارت_۱۸ صدای ناواضح پدرش را درمیان حجم انبوهی از شلوغی‌های شرکت شنید: _ سلام دخترم... کج... _ چی میگید بابا... نمی‌شنوم! سلمان صدایش را بالاتر برد: _ میگم الان کجایی؟ ناخودآگاه صدای خودش هم بلندتر شد تا در آن شلوغی به گوش پدرش برسد: _ دارم میرم بیرون... _ صب... ک... قبل از اینکه...بر... کا...دا... باهات! اخم‌هایش در هم فرو رفت و ماشین را گوشه ای نگه داشت: _ چییییییی؟! _ یه لحظه... کمی بعد صدای بستن دری آمد و انگار سر و صداها کمتر شد. _ نفس جان... قبل از اینکه بری باید بیای شرکت... یکی از پرونده هارو جا گذاشتم... امروز جلسه دارم. معترض صدایش کرد: _ بابا... من کار دارم... با بچه ها قرار گذاشتیم... _ خب بابا جان مگه ساعت پنج قرار نذاشتی باهاشون؟ هنوز وقت داری... زود باش عزیزم دیر میشه. نفس لپش را باد کرد و بازدمش را با صدا بیرون داد. برخلاف گفته پدرش چیزی به پنج نمانده بود و مطمئن بود ملیکا کله‌اش را می کند! پوفی کشید و گفت: _ باشه... فقط بگید کجاست؟ ماشین را جایی کنار شرکت پارک کرد و پرونده آبی رنگ را برداشت. پیاده شد و درحالی که از پله ها بالا می رفت، قفل آن را زد. خواست از در شرکت وارد شود، که ناگهان مردی با عجله تنه‌ای به او زد و باعث شد پرونده از دستش به زمین بیافتد. قبل از آنکه اعتراضی بکند، مرد خم شد و پرونده را که خوشبختانه هیچ کدام از محتویاتش به بیرون نریخته بود، برداشت و به دستش داد: _ ببخشید خانوم... معذرت میخوام. و قبل از آنکه پاسخی دهد، به سرعت از او دور شد. نفس نگاهی به پرونده درون دستش انداخت و با بالا انداختن شانه‌اش، وارد شرکت شد. نگهبان قدیمی شرکت با دیدنش به نشانه احترام از جایش بلند شد و با دستی بر سینه‌اش، سلامی زمزمه کرد.
  18. #پارت_۱۷ پروین خبری از برنامه های هیراد نداشت و رفتار این مدتش را به پای خشمش از آخرین بحث شان گذاشته بود که حالا کنایه اش را به او می زد. بدون آن که پاسخی به اعتراض مادرش بدهد، با یک دست او را درآغوش گرفت و بوسه‌ای دلجویانه روی سرش کاشت. می دانست پروین دلشکسته تر از آن است که به همین زودی او را ببخشد. بدون هیچ حرفی در را باز کرد و از خانه بیرون رفت. همان لحظه پروین زیر لب دعایی خواند و پشت سرش فوت کرد. هنوز هم از بینا شدنش ناامید نشده بود؛ اما فعلا دست نگه داشته بود تا هیراد کمی آرام شود. ....... شال زرشکی‌اش را سر کرده و موهایش را با یک تل ساده در زیر آن جمع کرد. یقه مانتویش را که کج شده بود، روی گردنش درست کرد و با ذوق چرخی رو به روی آینه قدی اتاق زد. از اصفهان خریده بودتش و اولین بار بود که آن را می‌پوشید. می دانست وقتی ملیکا ببیند، عاشقش می شود. چرا که هم مدل زیبایی داشت و هم رنگ مورد علاقه‌اش را... آبی آسمانی! کیفش را برداشت و ظرفی را که پر از گز و شیرینی کرده بود، در آن قرار داد. بیشتر از یک ماه از برگشتنش می‌گذشت و نتوانسته بود در این مدت به دیدار دوستانش برود. آنقدر درگیر کارهای عقب مانده‌اش در تهران شده بود که وقت سر خاراندن نداشت. در کنارش گشتن به دنبال کار معتبری که پیدا نمی شد و از همه بیشتر قانع کردن پدرش که با اصرار سعی داشت او را وارد شرکت خود کند، کلافه‌اش کرده بود. حالا بالاخره کمی وقتش آزاد شده بود و قرار بود همدیگر را ببینند. قراری که از همین حالا مطمئن بود به موقع به آن نخواهد رسید. آخر همه می دانستند که دیر کردن از خصوصیات بارز نفس محسوب می شود! از خانه خارج شد. نگاهی به دویست و شش سفید رنگ قدیمی‌اش انداخت و با لبخند دستی به رویش کشید. این دویست و شش، خودروی محبوب مادرش بود و او هیچ وقت دلش به فروشش نرفته بود. در مقابل اصرار های پدرش برای خرید یک ماشین بهتر هم تنها گفته بود همین را می‌خواهد و با آن حس بهتری دارد. سال‌ها بود که در گوشه ای از حیاط خانه خاک خورده بود تا اینکه بعد از گرفتن گواهینامه اش، بلافاصله به سراغش رفته بود. سوار ماشین شد و آن را روشن کرد. صدای زنگ گوشی‌اش که بلند شد، نگاهی به نام روی آن انداخت و در حالی که ماشین را به حرکت در می آورد، پاسخ داد: _ سلام بابا...
  19. #پارت_۱۶ سعی کرده بود قدم هایش را آرام آرام بردارد. باید برای مدت کوتاهی واقعا با شایان همکاری می کرد و تمام تلاشش را برای پیشرفت محصولات شرکتش، به کار می‌برد تا اعتمادش را جلب کند. کمی کسل کننده به نظر می رسید اما مسیری بود که باید طی می کرد تا پس از آن بازی اصلی را شروع کند و حالا وقتش بود! یک ماه تمام به خودش و کارکنان شرکتش سخت گرفته بود تا امروز صدای شاد و پر حیرت شایان در گوشش بپیچد وقتی که از آن حجم سود کلان درون حسابش و اسم و رسمی که فراتر از مرزها رفته بود، شگفت زده است و تقدیر و سپاس پرطمع‌اش را چپ و راست به نافش می‌بندد! حالا که شایان درگیر قراردادهای جدیدش و فروش چند برابری محصولاتش بود، امید باید وارد میدان می شد! با شنیدن صدای بوق ماشین، عصایش را برداشت و از اتاق خارج شد. با طمانینه و به کمک نرده ها از پله‌ها پایین آمد. خواست به سمت در ورودی برود که صدای پروین در گوشش پیچید: _ چه عجب بالاخره از اون مخفیگاهت بیرون اومدی... هیراد بغض فروخورده اش را حس کرد و پلک هایش را محکم بست. صدایش بوی دلخوری عمیقی می داد که هیراد چاره‌ای برای از بین بردنش نداشت و همین درمانده‌ترش می کرد. در این مدت پنج بار دیگر بحث آن جراحی کوفتی را پیش کشیده و هر دفعه با یک " نه " قاطع و محکم رو به رو شده بود. هیراد سعی می کرد به مادرش بفهماند که مشکلی با این وضعیت ندارد و اصلا دیگر دلش نمی خواهد ببیند؛ اما قلب پروین بی‌تاب‌تر از این حرف‌ها بود و دست برنمی‌داشت. طوری که در آخرین بحثی که داشتند هیراد تهدید کرده بود اگر بخواهد این ماجرا را ادامه دهد، حتما مانند امید یک خانه دیگر می گیرد و از آن‌ها جدا می شود. آنقدر جدی و قاطع این حرف را زده بود که پروین نتوانست دیگر چیزی بگوید و سرخورده و غمگین راه کم محلی را در پیش گرفته بود. بعد از آن هیراد آنقدر درگیر کارهای شرکت و نقشه اش برای شایان شده بود که به ندرت در خانه پیدایش می شد و بیشتر اوقاتش را هم در اتاقش می‌گذراند. طاقت بی مهریه‌ای مادرش را نداشت اما چاره‌ای هم برای تغییر آن وضعیت پیدا نمی‌کرد.
  20. #پارت_۱۵ دو ساعت بعد در هواپیما نشسته بود و بی صبرانه برای دیدار با پدر و دوستانش لحظه شماری می کرد. از آخرین باری که سلمان را دیده بود، سه ماه می گذشت و این دلتنگی چیز عجیبی نبود! ....... چند پاف از عطر تلخ محبوبش را به گردنش زد و مقابل آینه ایستاد. پوزخند خشک شده روی لبش، ترسناک بود؛ دردناک بود. انعکاس مرد بیست و هفت ساله را در آینه نمی دید! نه فروغی بود... نه بازتابی... نه چشمان بینایی؛ تنها یک مرد نابینا جلوی آینه ایستاده بود اما... باز هم می توانست ببیند! در پستوی ذهنش مردی سیاهپوش را می‌دید که با چهره ای سخت و سرد آمده بود تا حقش را پس بگیرد. دو سال که سهل است. او هفده سال بود که غرق تاریکی شده بود... هفده سال بود که مردمک هایش در جفای سردخانه‌ای که آن را روزگار می‌نامیدند، یخ زده و مرده بود! بعد از آن شب شوم بارانی، یخبندان در چشمانش لانه کرده بود. شاید هم آن تیله‌های طوسی رنگ، در یخ واره هایی از جنس اشک فسیل شده بودند! هیراد آن پسر ده ساله را بعد از آن شب به یاد داشت. چشمانش از همان شب بی فروغ شده بودند و آن تصادف سهمگین تنها کمی بیشتر او را به سمت تاریکی‌های عمیق این دنیا سوق داده بود. اما... مانعی نبود. او باز هم به مسیرش ادامه می داد و قطعا به هدفش می رسید. "انتقام" واژه مضحکی بود. او حقش را می‌گرفت! وقتی شایان یک ماه پیش با او تماس گرفته و خواسته بود برای امضای قرارداد به شرکتش برود، هیچ حسی نداشت. حتی پوزخندی هم لبانش را کج نکرد. انتظارش را داشت و می دانست اعتبارش آنقدر دهان پر کن هست که شایان با پای خودش به سمتش بیاید. اما صدای سرخوشش در آن شب، روی اعصابش رژه رفته بود. نمی دانست چه اتفاقی افتاده که مرد آرامی که آن روز دیده بود، اینقدر خوشحال به نظر می رسد. چرا که پشت هر جمله ای که می گفت، یک خنده ناقابل تقدیمش می‌کرد و هیراد هر لحظه منزجر تر می شد. اما با فکر اینکه این خنده‌ها پایدار نیست و به زودی طعم مرگ به خود می گیرند، خونسردی اش را حفظ کرده بود.
  21. سلام عزیز وقت بخیر ببخشید من چند روز پیش درخواست ناظر برای رمانم رو دادم ولی هنوز جوابی نگرفتم.
  22. #پارت_۱۴ پارچه ای قلمکاری شده از جنس کتان خرید و سپس برای پدرش یک شیشه عطر و یک پیراهن چهارخانه هدیه گرفت. در این میان نرگس هم برای خانواده اش چیزهایی خریده بود. باهم به یک رستوران در همان نزدیکی رفتند و بعد از ناهار به سمت خانه راه افتادند. ساعت سه با صاحب خانه قرار گذاشته بودند و او ساعت پنج پرواز داشت. سریع وسایلشان را جمع کردند. نفس سوغاتی هایش را در چمدان قرار داد و گلدان سفالی محبوبش را که به زیبایی میناکاری شده بود، در دست گرفت. نفس عمیقی کشید و عطر خوش گل های مریم را با سخاوت به ریه‌هایش بخشید. در همان لحظه صدای در بلند شد که خبر از آمدن صاحب خانه می داد. سر کوچه ایستادند و با بغض سنگینی همدیگر را در آغوش کشیدند. معلوم نبود دوباره کی می توانستند همدیگر را ببینند و از همین حالا دلتنگ هم شده بودند. در این چهار سال همیشه باهم بودند. باهم درس می‌خواندند و همه جا کنار هم بودند. در غم و شادی ها شریک هم بودند و حالا این جدایی بسیار سخت بود. نرگس همان طور که نفس را درآغوش داشت، آرام ضربه‌ای به شانه اش زد و گفت: _ نفس... قول بده دفعه بعد که اومدی اصفهان، حتما یه سر به کاشان بزنی... یادت نرفته که قراره عروس امیرمون بشی! نفس خندید و هم زمان اشکی از گوشه چشمش چکید. امیر برادر شش ساله نرگس بود و چند باری که نرگس تصویری با خانواده اش صحبت می کرد، او را دیده بود. پسری خجالتی اما بسیار خوش سر و زبان بود و نفس آنقدر قربان صدقه اش رفته بود که بلاخره خجالتش ریخته بود. طوری با نفس صمیمی شده بود که او را همسر آینده اش خطاب می کرد و با جدیت گفته بود وقتی بزرگ شدم با هم ازدواج می کنیم! لحجه شیرین اصفهانی اش با آن ژست مغرورانه ای که می‌گرفت، باعث خنده‌شان می شد و نفس هم قول می‌داد که در آینده حتما زنش خواهد شد. در همان حالت سرش را تکان داد: _ باشه... تو هم قول بده هر وقت که اومدی تهران منو بی‌خبر نذاری... _ مگه میشه بی خبر بذارمت؟... اصلا اگه بیام واسه دیدن تو میام! پس از چند دقیقه از هم جدا شدند. مسیرشان باهم متفاوت بود. یکی به فرودگاه می رفت و دیگری ترمینال... به همین دلیل دو ماشین گرفته بودند. _ زنگ میزنم بهت... نرگس چشمانش را به نشانه تایید باز و بسته کرد و نفس دستی تکان داد و سوار ماشین شد.
  23. #پارت_۱۳ _ نه بابا... این گلا کنار همدیگه قشنگن! سری تکان داد و چیزی نگفت. از کودکی به گل مریم علاقه داشت. باغچه خانه‌شان تنها به خاطر او، پر از گل‌های مریم بود. از همان روز اولی که به اصفهان آمده بود، در یکی از گل فروشی های شهر چندین شاخه گل مریم دیده و دوباره دلش بهانه گرفته بود. به سختی نرگس را راضی کرده و چند پیازچه کوچک مریم را در یک گلدان زیبا کاشته بود. نرگس می گفت در طول ترم آنقدر درگیر درس و دانشگاه می شوند که دیگر وقت سرخاراندن ندارند. حتما گل ها را فراموش خواهند کرد و ممکن است پژمرده شوند. البته که این حرف ها، بهانه ای بیش نبود. نرگس آن چنان در قید و بند گل و گیاه نبود. به هر حال نفس کار خودش را کرده بود و در این چهار سال حتی نرگس هم به آن گل ها علاقه مند شده بود. طوری که حالا غصه جدایی از آن ها را می خورد. نفس قصد داشت گل ها را با خود به تهران ببرد. دل جدایی از آن ها را نداشت. شاید عجیب بود علاقه زیاد این دختر به آن گل ها... اما حس مادری را داشت که نمی توانست فرزندانش را از خود دور کند. گل ها همیشه پاک بودند. نفس می‌کشیدند و نفس می‌بخشیدند و او همیشه قدردان آرامش معطری بود که هر روز صبح از آن گل های خوش عطر و بو هدیه می‌گرفت. نفس دیوانه گل ها بود و نرگس را هم دیوانه کرده بود! سریع آماده شد و با نرگس به راه افتادند. قرار بود امروز کمی سوغاتی بخرد و به تهران ببرد. نرگس نیازی به سوغاتی نداشت. چرا که خودش اهل اصفهان بود اما به خاطر دور بودن شهرش از دانشگاه، مجبور شده بود با نفس هم خانه شود. کمی با پای پیاده در خیابان ها قدم زدند. چله مرداد بود و هوا به شدت گرم... اما باز هم دلش می خواست در این آخرین روز، کل شهر را قدم زنان زیرپا بگذارد. می‌دانست دلش برای این شهر زیبا و مردم مهربانش تنگ می‌شود. کاش می توانست بار دیگر برود سی و سه پل را با آن چهارباغ زیبایش ببیند و برای هزارمین بار حظ کند از تماشای آن هنر شگفت انگیز باستانی... دلش می‌خواست باز هم به میدان نقش جهان برود و صدباره درودی بفرستد بر روح آن معمار خوش ذوق با اثر ماندگاری که تا ابد آیندگان را به تحسین وا می داشت! اما حیف که وقت تنگ بود و فرصتی نداشت. کمی بعد علاوه بر گز و پولکی، مقداری شیرینی برنجی خریده بود و به سمت صنایع دستی می رفت.
  24. پارت_۱۲ با یاد چهره برزخی نفس، خنده اش وسعت می گیرد و کمی بلندتر صدایش می کند و با دست تکانش می دهد: _ نفس... پاشو... پلک های نفس می لرزند و"هوم" ضعیفی از دهانش خارج می‌شود. _ پاشو دیگه... مگه نمی خواستی بریم بازار؟ صدای غر زدن های زیر لبی نفس را می‌شنود و اهمیتی نمی‌دهد. به سمت میز صبحانه می‌رود و چای می‌ریزد: _ پاشو نفس... چند ساعت دیگه پروازه؛ جا میمونی ها... نفس همان‌طور غرغر کنان از روی تخت بلند می شود و به سمت سرویس می‌رود. یک ربع بعد هردو پشت میز نشسته و درحال خوردن صبحانه‌اند. نفس جرعه‌ای از چایش را می‌نوشد و به دور تا دور خانه نگاه می کند. یاد چهار سال پیش در ذهنش زنده می‌شود که چطور با کلی تلاش توانستند خانه‌ای در نزدیکی دانشگاه اجاره کنند. باورش نمی شد که به همین زودی چهار سال گذشت و امروز، آخرین روز ماندنشان در این خانه است. تا چند ساعت دیگر آن را با تمام خاطراتش تحویل می دادند و هرکس راهی شهر خود می شد. دوباره نگاهش را دورتادور خانه کوچک چرخاند و از همین حالا دلتنگ شد. نرگس حواسش به او جمع شد: _ بخور دیگه نفس، دیر میشه... نفس نمی‌خواست نرگس بغض صدایش را بشنود. جوابی نداد. چایش را تمام کرد و از روی صندلی بلند شد: _ من ظرفارو می‌شورم... تو برو حاضر شو. نرگس با تعجب نگاهش کرد که پشت به او مشغول شستن ظرف‌ها شده بود. اما چیزی نگفت. گرفتگی صدایش را به پای کسلی ناشی از خواب آلودگی‌اش گذاشت و به سمت اتاق رفت. نفس ظرف ها را شست و دستانش را خشک کرد. گوشی‌اش را از روی میز برداشت و ساعت را چک کرد. در همین لحظه نرگس حاضر و آماده از اتاق بیرون آمد و صدایش کرد: _ نفس... من میرم پایین تا تو حاضر شی به گل‌ها آب بدم... آهی کشید و با حسرت ادامه داد: _ حیف که دیگه نمی‌بینمشون! نفس خندید: _ خب اگه دلت میخواد یکی از شاخه هاشو بردار با خودت ببر.
×
×
  • اضافه کردن...