-
تعداد ارسال ها
66 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط sogand_Az
-
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۵۵ _ بابا... الان دوربینای اینجا قیافههای منو تورو ثبت کردن... باز تو هیچی... اگه بلایی سر من بیاد کی از مریض من مراقبت کنه هان؟ میگم من مریض دارم داداش... مریض... _ خیلی خب بابا... مریض دارم مریض دارم... نترس دوربینای اینجا رو از کار انداختم... کوروش که تا آن لحظه با چشمانی نگران نگاهش می کرد، با شنیدن این حرف، به ناگاه اعضای صورتش از آن حالت اضطراب به چهرهای خونسرد تغییر پیدا کردند! _ خب میمردی اینو زودتر بگی؟ امید چپ چپ نگاهش کرد: _ فکر نمیکردم حسن رفیقی به این ترسویی داشته باشه! _ کی گفته من ترسیدم؟ من فقط یکم هیجان خونم زد بالا... میدونی وقتی ضربان قلبت زیاد میشه... امید کلافه به میان حرفش پرید: _ خیلی خب حالا... اینقدر نطق نکن... بجنب وقت نداریم... کوروش پوکر نگاهش کرد: _ بیتربیت... دارم توضیح علمی میدم بهت... امید به سمتش آمد و بازویش را گرفت. درحالی که به سمت گاوصندوق کنج اتاق هلش میداد، گفت: _ زود باش آقای باتربیت... همین الانشم نگهبانه شک کرده بهمون... ممکنه هر لحظه به سرش بزنه بیاد بالا... کوروش معترض گفت: _ باشه داداش... دستو ول کن از جا کندیش... بیل و کلنگ نیست که اینقدر محکم گرفتی... میخوای زمینو شخم بزنی؟! امید که از پرحرفیهایش به ستوه آمده بود، تنها در سکوت نگاهش کرد. کوروش همان طور که زیرلب غر میزد، به سمت گوشه دیوار رفت. نگاهی کوتاه به گاوصندوق فوق پیشرفته و رمز طولانیاش انداخت. _ اینکه خیلی سخته بابا... امید نگران نگاهش کرد: _ از پسش برنمیای؟ _ معلومه که برمیام... تو این دنیا رمزی نیست که من نتونم هکش کنم... فقط خیلی کار داره... زمان بره... امید سرش را تکان داد: _ خیلی خب... پس زود باش شروع کن... کوروش کیفش را باز کرد و لوازم مورد نیازش را برداشت. به سمت گاوصندوق رفت و درحالی که زیرلب آواز می خواند، مشغول کارش شد. -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۵۴ _ آره داداش خوبه... هیراد گفته حتی پاشم نشکسته... فقط از جا در رفته همین... اصلا اگه باور نمیکنی خودت بهش زنگ بزن... فقط بذار ما بریم... وقت نداریم حسن... حسن سرش را تکان داد و بازویش را رها کرد. امید و کوروش از خط عبور کردند و به سمت شرکت رفتند. امید در این فرصت کارهایی که باید انجام میداد را دوباره به او یادآوری کرد. _ باشه... حواسم هست. کوروش این را گفت و باهم وارد شرکت شدند. امید رو به نگهبانی که مشکوک به آنها خیره شده بود، به کوروش اشاره کرد و گفت: _ ایشون تعمیرکار هستن... سیستم گرمایشی شرکت مشکل پیدا کرده و چند روز دیگه هم هوا سرد میشه... قرار شده بود بیان یه نگاهی به شوفاژا بندازن با حضور مهندس... که متأسفانه اون اتفاق براشون افتاد... نگهبان چیزی نگفت؛ اما همچنان با شک و تردید به آنها خیره بود. امید بیحوصله دستش را تکان داد: _ اگه باور نمیکنید زنگ بزنید از خودشون بپرسید! از قبل درمورد این موضوع و حتی حضور تعمیرکار به شایان گفته بود تا اگر نگهبان به سرش زد و واقعا با شایان تماس گرفت، لو نروند! نگهبان سرش را تکان داد: _ نه لازم نیست... بفرمائید جناب مهندس... امید سری تکان داد و کوروش را به سمت آسانسور راهنمایی کرد. کمی بعد هردو در اتاق شایان حضور داشتند. کوروش نگاهی به اطراف انداخت: _ میگم... اینجا دوربین نداره که؟ امید چپ چپ نگاهش کرد: _ میشه شرکت به این بزرگی دوربین نداشته باشه؟! کوروش مبهوت خیرهاش شد. چند لحظه مکث کرد؛ سپس کیفش را که روی میز گذاشته بود، برداشته و به سرعت به سمت در رفت که امید جلویش را گرفت. _ کجا میری؟! _ داداش جون جدت بیا بریم... من مریض دارم! _ یعنی چی بریم... چی میگی؟! -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۵۳ از دور حسن و دوستش را دید و دستی تکان داد. به سرعت از خط عبور کرده و خودش را به آن ها رساند. نگاهی به لباس های شخص ناشناس انداخت. کاملا مناسب یک تعمیرکار بود! _ سلام... آماده این دیگه... آقای...؟ مرد جوان نگاهی به حسمن و سپس امید انداخت: _ کوروشم... بله آمادم! امید سرش را تکان داد: _ خوبه... حسن... تو موتورتو یکم دورتر نگه دار... ممکنه بشناسنت... ما میریم سریع برمیگردیم... حسن که از همان اول مضطرب و نگران نگاهش میکرد، قبل از آنکه دور شوند سریع بازوی امید را گرفت: _ صبر کن... بابا امید چرا نگفتی طرف میان ساله؟! امید متعجب نگاهش کرد: _ چه فرقی میکنه؟! حسن چشمانش را گرد کرد: _ بابا... من فکر کردم یه جوون سی، سی و پنج سالست... اگه محکم میخورد بهشو دووم نمیاورد چی؟ اگه یهو از ترس سکته میکرد... اصلا اگه می مرد من چه گلی باید به سرم میگرفتم؟! _ چیزیش نشده حسن... حالش خوبه؛ سکته هم نکرده... نگران نباش... تو کارتو خوب انجام دادی! _ بابا... لازم بود حتما از این راه برین؟... خب یه جور دیگه دَکِش میکردین... حتما باید من با موتور میزدم به یارو؟! امید کلافه جواب داد: _ اینقدر بابا بابا نکن... حسن... این یارویی که میگی خیلی باهوشتر از این حرفاست... نگاه به سن و سالش نکن... تو این مدت حتی یه بارم ندیدم نیاد شرکت... حتی تو اوج مریضی و حال خرابی هم از شرکتش غافل نمیشه... همیشه هم صبر میکنه همه برن و خودش آخرین نفری باشه که از شرکت خارج میشه... ما هم وقت نداشتیم که بشینیم فکر کنیم چه راه بهتری برای دک کردنش وجود داره... بهترین راه همین بود... طرف نمرده که اینقدر ترسیدی... فقط قرار بود یه بهونهای پیش بیاد که نتونه امروز تو شرکت باشه... تو هم اون بهونه رو جور کردی... همین! حسن که کمی آرامتر شده بود، دوباره پرسید: _ واقعا حالش خوبه؟! -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۵۲ کیان اخمی کرد: _ من تو رو با این حالت تنها نمیذارم... باهم میریم... تازه نگران حال عمو سلمانم هستم... نفس با نگرانی "باشهای" گفت و باهم از شرکت خارج شدند. کیان قبل از به حرکت درآوردن ماشین، پیامی برای فرهاد فرستاده و از دلیل رفتنشان آگاهش کرد. آنقدر تند حرکت کرده بودند که در عرض بیست دقیقه به بیمارستان موردنظر رسیدند. نفس به سرعت پیاده شده و به سمت ورودی بیمارستان دوید. کیان هم پس از چند دقیقه تاخیر به دنبالش روان شد. نفس کنار پیشخوان ایستاده و نگران رو به پرستار گفت: _ ببخشید خانوم... دنبال یه تصادفی به اسم سلمان شایان میگردم... پرستار مشغول پیدا کردن نام سلمان در سیستمش شد که صدای ناآشنایی توجه هر سه را به خود جلب کرد: _ سالم... خانوم نفس! نفس رویش را به سمت منبع آن صدای ناآشنا که حتی اسمش را میدانست برگرداند و با دیدن همان عصای سفید رنگ شگفتزده شد. او این جا چه کار می کرد؟ چرا نمیتوانست بفهمد چه اتفاقی درحال افتادن است؟! آن مرد نابینا به سمتش میآمد و او برای اولین بار صدای بم و مردانهاش را شنیده بود! ....... امید آرام از اتاق خارج شد. همه کارکنان رفته بودند و او بلاخره در آن شرکت بزرگ، تنها مانده بود! ابتدا به سراغ دوربینهای داخلی شرکت رفت و تک به تک شروع به از کار انداختنشان کرد. کمی زمانبر بود اما باید حتما انجامش می داد. درحال خاموش کردن آخرین و مهمترین دوربین شرکت یعنی همان دوربین مربوط به اتاق شایان بود که پیچیدن ناگهانی صدای زنگ گوشی و پژواکش در فضای پر از سکوت شرکت، باعث وحشتش شد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خود مسلط شود. استرس زیادی داشت و امیدوار بود همه چیز درست پیش برود. گوشی اش را از روی میز برداشت و تماس را وصل کرد. _ رسیدین؟... باشه... دارم میام. آخرین دوربین را هم از کار انداخت و از اتاق خارج شد. در هنگام پیاده شدن از آسانسور سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. سری برای نگهبان که متعجب نگاهش می کرد، تکان داد. برای او هم یک فکری کرده بود و امیدوار بود زیاد پیله نباشد و حرفش را قبول کند. -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۵۱ کمی جیب های کت و شلوارش را گشت. سپس رو به نفس گفت: _ فکر کنم گوشیم مونده تو اتاقم... صبر کن الان میام. نفس سرش را به نشانه " باشه " تکان داد. خروج کیان از اتاق همزمان شد با زنگ خوردن گوشی خودش! با تعجب به شماره ناشناس خیره شد و تماس را وصل کرد: _ بله؟ حیرتش وقتی بیشتر شد که صدای زنانهای نامش را پرسشگونه بازگو کرد: _ سلام... خانوم نفس شایان؟ _ سلام... بله خودم هستم. _ لطفا تشریف بیارید بیمارستانِ........ تنها همان کلمه بیمارستان کافی بود تا غول نگرانی به اعماق جانش نفوذ کند. غولی که با هر جمله بعدی، بزرگ و بزرگ تر می شد؛ تا جایی که وقتی تلفن را قطع و شروع به جمع کردن وسایلش کرد، تبدیل به هیولایی شده بود که تمام اعضای داخلی بدنش را از شدت ترس و استرس به جان هم انداخته بود! کیان وارد اتاق شد و صدایش کرد: _ نفس... بیا ببی... حرفش با بلند کردن سرش و دیدن نفسی که هراسان و شتابزده با دستانی که میلرزید، وسایلش را در کیفش قرار میداد، نصفه ماند. نگران به سمتش رفت: _ چی شده؟! نفس با لرزی که به جان تک تک تارهای صوتیاش افتاده بود، پاسخش را داد؛ درحالی که اصلا نمیدانست با آن حواسی که پرت مانده بود، به دنبال چه می گردد. _ کیان... بابام... بابام... کیان بازویش را گرفت: _ آروم باش نفس جان... آروم... بابات چی شده؟! نفس نگاهی که چیزی نمانده بود در اشک غرق شود را به کیان دوخت: _ بابام تصادف کرده کیان... باید برم... کیان دوباره سعی کرد آرامش کند: _ باشه... باشه عزیزم آروم باش... باهم میریم... نفس با سردرگمی دستانش را روی سرش قرار داد: _ نه... وای کیان... حس میکنم یه چیزی رو جا گذاشتم... هرچی میگردم نیست! _ باشه ولش کن... فردا دوباره میای برمیداری... بیا بریم الان... نفس سرش را تکان داد. کیفش را برداشت و به سمت در رفت. کیان پشت سرش بود که ایستاد و به سمتش برگشت: _ لازم نیست تو بیای کیان... من خودم میرم... -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۵۰ کیان همچنان خیره نگاهش میکرد و همین بر شَکش دامن میزد. _ دختر یکی از دوستای بابام! نفس هنوز هم حیرتزده بود. منتظر بود کیان در پاسخ به سوالش یک "تو" جواب بدهد تا او هم کیفش را بردارد و برود و دیگر پایش را هم در آن شرکت نگذارد! هرچند پاسخ کیان دوپهلو بود و او هنوز به آن نگاه پرحرف شک داشت. _ دختر دوست باباتو... من میشناسم؟ کیان که حالا دیگر استرس اولیه را نداشت، خونسرد پاهایش را روی هم انداخت و دست به سینه کلمات را به بازی گرفت: _ پدرای ما از دوستای قدیمی هم هستن... پس قطعا رفیقاشونم مشترکه... تو که همه دوستای پدرتو میشناسی دیگه نه؟! نفس در پاسخ به حرف کیان تنها سرش را تکان داد. سعی کرد خونسرد و آرام باشد تا متوجه شود کیان دقیقا چه میخواهد. _ اسمش چیه؟ _ قبل از اینکه اسمشو بگم... میخوام برام یه کاری کنی... _ چیکار؟! _ میخوام به عنوان یه دوست بری بهش راجب من بگی... اصلا ببینی مزه دهنش چیه... _ من؟! نفس این سوال را درحالی پرسید که چشمانش دیگر جایی برای افزایش سایز نداشتند! _ آره... تو... سخته برات؟! نفس لبخندی مصنوعی بر لب آورد: _ نه خب... فقط... تعجب کردم... چرا به ثریا جون نمیگی؟ _ نفس... من هنوز نمیدونم نظر اون راجب من چیه... اگه از مادرم بخوام اقدامی بکنه همه چیز جنبه رسمی به خودش میگیره... من اول میخوام از خودش مطمئن شم بعد... _ خب مگه باهم آشنا نشدین؟ اصلا اون تو رو میشناسه؟! کیان سرش را تکان داد: _ میشناسه... ولی نمیدونه چه احساسی بهش دارم... حالا اینکارو برام انجام میدی؟ یعنی میری ازش بپرسی نظرش درمورد ازدواج با من چیه؟! نفس همان لبخند تصنعیاش را حفظ کرد: _ آخه کیان جان... من که هنوز دختره رو نمیشناسم... بعدشم اگه برم بهش بگم بگه اصلا تو چیکارهای... ته پیازی یا سر پیاز... من چی باید جواب بدم؟ کیان خندید: _ نترس... اینارو نمیگه... خیلی مهربونه... الان عکسشو نشونت میدم. -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۹ خواست ادامه قهوهاش را بنوشد تا کیان بعد از آن همه کلنجار رفتن، خودش به حرف بیاید. اما با جملهای که گفت، آنقدر شوکه شد که فنجان محبوبش با دستی که در هوا خشک شده بود، نرسیده به لبش متوقف شد! _ من عاشق شدم نفس! کیان این را گفت و مضطرب به او زل زد. وقتی نگاه گرد شده نفس را خیره به خود دید، با دستپاچگی سعی کرد توضیح بیشتری دهد تا نفس از آن حالت شوک خارج شود. خودش هم می دانست خیلی سریع و بدون مقدمه حرفش را زده است. اما میترسید آنقدر معطل کند که مانند دفعه قبل نتواند چیزی بگوید. در این صورت مطمئن بود که نفس دیگر به حرف او گوش نخواهد کرد. _ یعنی... منظورم اینه که... از یه دختری خوشم اومده... یه دختر هم سن و سال تو... نفس هنوز مبهوت بود. حرفی که کیان زده بود، آنقدر غیرمنتظره بود که نمیدانست چه باید بگوید یا اصلا چه واکنشی نشان دهد. کیان هیچگاه از وجود شخصی در زندگیاش صحبت نکرده بود. اصلا کی وقت کرده بود دختری را ببیند، بشناسد و در نهایت عاشق شود؟! شاید هم ماجرا برای خیلیوقت پیش بود و کیان چیزی به آنها نگفته بود. مطمئن بود که فرهاد و ملیکا هم با دانستن این موضوع شگفتزده خواهند شد. نگاه عجیب کیان را که به خود دید، دهان باز ماندهاش را بست و خودش را جمع و جور کرد. فنجانش را روی میز قرار داد و سعی کرد تعجب نگاهش را کم کند. _ من... راستش... خیلی شوکه شدم... چقدر یهویی... کیان تنها با لبخندی مضطرب پاسخش را داد. نفس مکثی کرد و سپس پرسید: _ حالا... من میشناسمش؟! کیان سرش را تکان داد: _ آره... میشناسیش! یک چیزی درست نبود. خورهای بر جان مغزش افتاده بود که اذیتش میکرد. کیان خیلی ناگهانی پرده از احساسش برداشته بود. اما چیزی که عجیب بود، اصرارش برای گفتن این حرف مهم به نفس بود! فکری در سرش جولان میداد که امیدوار بود درست نباشد. به چشمانش زل زد و جدی پرسید: _ کیه؟! -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۸ نفس با تعجب نگاهش کرد: _ تو که از قبل کار منو ندیده بودی! _ شما واسه ما ثابت شده ای خانوم! نفس خندید و بیسکوئیت دیگری برداشت. اما کیان بیخیال نشد: _ خب... نگفتی... _ چیو؟! _ خودت از کار کردن تو این شرکت راضی هستی؟ شرایط و محیطش برات اوکیه؟ _ معلومه که اوکیه... همه چی عالیه... بابا وقتی دوتا پارتی به این بزرگی داشته باشی که یه اتاق جدا برات آماده میکنند... اونم منی که فقط یه گرافیست ساده ام! تو بگو چرا باید ناراضی باشم؟! کیان طعنه زد: _ تو که میگفتی از پارتی بازی خوشت نمیاد؟! نفس به او که با لبخند کجی نگاهش میکرد، خیره شد. نمیدانست این حرف اصلیاش است یا فقط دارد شوخی میکند. _ من از حرف مردم میترسیدم کیان... اگه میرفتم شرکت بابام... مطمئنم هر روز پشت سرم کلی حرف در میاوردن... شاید تو هم مثل بقیه فکر کنی حرف مردم مهم نیست... اما من واقعا اذیت میشم... اینجا حداقل بابام رئیس شرکت نیست! _ باشه عزیزم... حرف اشتباهی زدم... معذرت میخوام... نفس سرش را تکان داد: _ نه اصلا... فقط خواستم بدونی اگه شما منو تو شرکتتون استخدام کردین... منم تمام تلاشم رو میکنم تا کارمند خوبی براتون باشم... یعنی موقعیت شغلیم تو این شرکتو با زحمت خودم حفظ میکنم نه صرفا به خاطر آشنا بودنم با شما... _ قطعا همینطوره... من همه اینارو میدونم نفس... لازم به توضیح نیست. نفس فنجانش را برداشت و جرعهای از قهوه اش نوشید: _ خب... حالا میخوای حرفتو بزنی یا نه؟ به وضوح دید که کیان مثل دفعههای قبل دستپاچه شده است: _ خب... من... راستش... میخواستم بگم... نفس بیحوصله چشمانش را در حدقه چرخاند. -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۷ کیان لبخندی زد و چیزی نگفت. اما نفس برای آنکه بلاخره قفل زبانش باز شود و حرفی که مدتهاست میخواهد بگوید را به زبان بیاورد، خودش ادامه داد: _ تازه فرض کن ما مجبور بودیم چند ساعت بشینیم تو کافه تا تو تصمیم بگیری حرفتو بزنی یا نه... حداقل اینجا شرکت خودته... کسی نمیتونه بیرونمون کنه... کیان خندهاش گرفت. یادش نرفته بود که چطور بعد از آن همه دست دست کردن و نگفتن حرف دلش، کافهچی عذرشان را خواسته بود. _ چه دل پری داری از اون روز! نفس خواست جوابش را بدهد که تقهای به در خورد و مش رحمت با دو فنجان قهوه و مقداری بیسکوییت وارد اتاق شد. هردو منتظر ماندند تا فنجان ها بر روی میز قرار بگیرند. سپس تشکر کرده و مش رحمت با گفتن "با اجازه ای" از اتاق خارج شد. _ از کارت راضی هستی؟ نفس بیسکویتی برداشت. از صبح به غیر از یک لیوان شیر چیزی نخورده بود و گرسنگی داد معده اش را درآورده بود. وقت ناهارش را پای طراحی کردن صفحهای گذاشته بود که فرهاد از دو روز پیش خواسته بود تا امشب به دستش برساند. صفحهای از وبسایتهای بسیار مهم شرکت که طراحی آن حداقل دو روز زمان میبرد؛ اما او آنقدر تنبلی کرده بود که یادش رفته بود و دقیقا ساعت شش صبح امروز به یادش افتاده بود. ناچار مجبور شد چندین ساعت پشت سر هم کار کند تا فلش آماده را سر ساعت معین به مرضیه تحویل دهد که به دست فرهاد برساند.برساند. اصلا دوست نداشت چون باهم آشنا و صمیمی هستند، بینظمی را وارد کارش کند که فرهاد و کیان فکر کنند دارد از موقعیتش سوء استفاده می کند! با گرسنگی گازی به بیسکوئیتش زد و در پاسخ به سوال کیان، خنده ای کرد: _ والا اینو شما که رئیسی باید بگی... از کار کارمندت راضی هستی یا نه؟! کیان با لبخند سرش را تکان داد: _ به نظرت اگه راضی نبودم اصلا بهت میگفتم بیای شرکت ما؟! -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۶ مرضیه سرش را تکان داد: _ حتما عزیزم... _ ممنون... خواست به سمت اتاقش برود که کیان از اتاقش خارج شد. برگهای روی میز منشی قرار داد و بعد از دادن پاسخ سلام نفس، رو به مرضیه گفت: _ خانوم مقیمی... لطفا اینو هرچه سریعتر فکس کنید... عجله دارم. مرضیه چشمی گفت و برگه را گرفت. کیان نگاهش را به نفس دوخت: _ وقت داری بریم کافه؟! نفس کلافه و معترض به او خیره شد: _ وااای کیان... کارم تموم نشده... تو هم که هیچوقت حرف اصلیتو نمیزنی... بیخیال شو جون من! کیان نگاهی به مرضیه که زیرچشمی به آنها چشم دوخته بود، انداخت. بازوی نفس را گرفت و درحالی که از میز منشی دور می شدند، گفت: _ باشه... فقط همین یک بار... قول میدم این دفعه دیگه بگم... بابا اون بارم که خودت دیدی یه کار فوری پیش اومد... مجبور شدم سریع برم... _ باشه... دفعه قبلش چی... اونقدر دست دست کردی که آخر با تیپا پرتمون کردن بیرون... نفس چشمانش را گرد کرد و دوباره یاد آن روز باعث حیرتش شد: _ وای باورم نمیشه سه ساعت تمام منو تو اون کافه نگه داشتی... آخرم هیچی نگفتی! کیان خندهاش را خورد: _ باشه... حق با توئه... قول میدم این بار دیگه آخرین باره... اصلا میخوای بریم یه کافه دیگه... نفس کلافه چشمانش را بست و پس از مکثی کوتاه باز کرد: _ کیان... لطفا اگه حرفی داری همینجا بگو... کیان به اطراف اشاره کرد: _ اینجا؟! _ آره... نه... یعنی اینجا که نه... میریم تو اتاق... بدون آنکه به کیان اجازه حرف زدن و شاید مخالفت بدهد، دستش را کشید و وارد اتاق شدند. قبل از آنکه در را ببندد، از مرضیه دو فنجان قهوه درخواست کرد. کیان روی کاناپه کنار دیوار و نفس روبهرویش نشست و گفت: _ اینجا از کافه هم بهتره... میخواستی بریم اونجا بشینیم قهوه با کیک بخوریم؟ خب همین جا میخوریم... تازه قهوههای مش رحمت خوش طعم ترم هستن... -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۵ تنها به بهانه آشنایی بیشتر کمی در سوراخ سنبههای شرکت سرک کشیده بود و چند باری هم همراه با شایان به کارخانه رفته بود تا خط تولید را از نزدیک ببیند. اما بعید میدانست چیز مشکوکی در آن مکانها پیدا شود. زیرا همیشه پر از رفت و آمد بودند. به خصوص آن کارخانه بزرگ که همیشه پر از کارگر بود. به هیراد گفته بود این گونه فقط وقتشان را هدر می دهند و بهتر است به جای آن که نقطه به نقطه شرکت به آن بزرگی را بگردند، تنها به همان اتاق شایان بسنده کنند. قطعا اگر چیز به درد بخوری هم وجود داشته باشد، در همان گاوصندوق کوچکی است که چند روز پیش متوجه وجود آن در کنج اتاق شایان شده بود. حالا فقط باید فرصتی مناسب پیدا می کرد تا بتواند اتاقش را خوب بگردد. در این مدت آنقدر درگیر بود که نتوانسته بود به خانوادهاش سر بزند. حالا هم به اصرار هیرادی آمده بود که در مقابل "لازم نیست" گفتنهای او، تنها اخمی کرده و او را به زور روانه خانه پدریاش کرده بود تا از دلتنگی درآید. شیرین که هیچ پاسخی از امید دریافت نکرد، پوزخندی زد و خودش پاسخ خودش را داد: _ معلومه که بعدش کجایی دیگه... ور دل آقا هیراد و پروین خانومی... تا هرچی لب تر کردن، سریع بری انجام بدی... خانوادتم که هیچی... اصلن مهم نیستن که بخوای بری دیدنشون شاید یه وقت دلشون برات تنگ شده باشه. امید شقیقهاش را مالش داد و باز هم سکوت کرد. مهرانه دلخورانه به شیرین زل زده بود. از حرفهایی که مادرش پشتسر هیراد و خانوادهاش میزد، ناراحت می شد. اما نمیتوانست چیزی بگوید. با اخم از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. جمشید که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با عصبانیت از رفتار غیرمنطقی شیرین، تشری به او زد: _ بسه دیگه شیرین... نمیبینی این بچه چقدر خستس؟ تمومش کن دیگه. شیرین با بغض نگاهش را به جمشید و سپس به امید دوخت. انگار که پسر و همسرش را سِحر کرده بودند که اینقدر سنگ آن خانواده را به سینه میزدند. اما او نمی توانست بپذیرد پروین و خانوادهاش از مهربانی پسرش سؤاستفاده کنند. هیچکس نمیدانست که در دل او چه میگذرد. هیچ کس! ....... فلش را روی میز منشی قرار داد و با لبخند نگاهش کرد: _ مرضیه جون... میشه لطفا اینو بدی به مهندس بختیار؟ بهش بگو تمام طرحهایی که خواسته بود، تو فلش هست. -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۴ پدرش مثل همیشه درحال خواندن روزنامه بود. خبرنگار بازنشستهای بود که خواندن اخبار حوادث دلخوشش میکرد و از تماشای شبکه خبر لذت می برد. هرچند که شیرین بیشتر اوقات کلافه میشد و سعی میکرد کنترل تلویزیون را از دسترسش دور کند. اما هربار او بود که برنده می شد. _ چطوری جمشید خان... حال و احوالت درسته؟ جمشید با دیدنش روزنامه را کناری گذاشت و عینکش را از روی چشمش برداشت. _ کجایی پسر؟ مارو نمیبینی خوشی؟ امید دست پدرش را فشرد و کنارش روی یک مبل تک نفره نشست: _ این چه حرفیه جمشید خان... مگه بدون شمام میشه زندگی کرد؟ کارم زیاده... با یه شرکت جدید قرارداد بستیم این مدت همش درگیر اونیم... سرمون خیلی شلوغه. قبل از آن که جمشید پاسخی دهد، صدای شیرین بلند شد: _ الهی بمیرم واست... توروخدا میبینی؟ پسر من روز و شب جون میکنه اون وقت بعضیا اصلا ککشونم نمیگزه... کارای خودشونم انداختن گردن پسر من! امید کلافه نگاهش کرد و جمشید با اخم کمرنگی نامش را هشدارگونه صدا زد. شیرین پس از گذاشتن ظرف میوه روی میز، کنار مهرانه نشست و با حرص نگاهی به همسرش انداخت: _ چیه هی شیرین شیرین... دروغ میگم مگه؟ امید با ناراحتی و برای بار هزارم توضیح داد: _ مامان جانِ من... من دارم با هیراد کار میکنم... سودشم همیشه نصف نصف بوده... مجانی که نیست عزیز من... شیرین درحالی که سیبی پوست میکند، اخمآلود نگاهش کرد: _ خب باشه قبول... بعدش چی؟ تو ناسلامتی مهندسی... فوقش چند ساعت توی اون شرکت کار میکنی... بعدش چیکار داری که نمیتونی یه سر به خانوادت بزنی؟ والا دلمون خوش بود حالا که رفتی یه شرکت دیگه سرت خلوت تره... ولی بدتر شده که که بهتر نشده! امید چشمانش را با کلافگی بست و چیزی نگفت. آنقدر خسته بود که تاب کنایهها و اعتراضهای مادرش را نداشت. حدود سه هفته از استخدامش در شرکت شایان می گذشت و هنوز هیچ کاری نتوانسته بود انجام دهد. -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۳ امید خندید و بسته کوچک شکلات را نشانش داد. آناهیتا با دیدن خوراکی مورد علاقهاش، جیغی از روی هیجان کشید و گونهاش را بوسید. سپس درحالی که بسته را باز میکرد، به سمت اتاقش رفت تا به خیال خودش آن را با عروسکهایش تقسیم کند. امید با لبخند عمیقی نظارهگر او بود. خیلی کم به خانه پدریاش سر می زد؛ شاید تنها یک بار یا دو بار در هفته! بیشترین دلیلش دیدن خواهرانش بود. مادرش را هم خیلی دوست داشت، اما هر بار که او را میدید، آنقدر درمورد هیراد و خانوادهاش حرف می زد که کلافهاش می کرد. فکر میکرد که آن ها پسرش را دزدیدهاند و او هر کاری میکرد که این تصور اشتباه را از سر مادرش بیرون کند، موفق نمی شد! شاید هم حق داشت. چون امید بیشتر اوقات را با هیراد میگذراند وخیلی کم به دیدار خانوادهاش میآمد. اما با این وجود نمیتوانست در این شرایط برادرش را تنها بگذارد. چرا که واقعا به کمک او نیاز داشت. هرچند که هیراد خودش هیچوقت از او خواهشی نکرده بود. با صدای خواهر دیگرش، از فکر در آمد: _ سلام داداش... نگاهش کرد و لبخندی زد: _ سلام مهرانه جان... خوبی؟ مهرانه موهای لختش را به پشت گوشش فرستاد و چشمان آبیاش را به او دوخت: _ مرسی داداش... تو خوبی؟ امید دستانش را نوازشوار بر سر خواهرش کشید : _ منم خوبم... مامان کجاست؟ قبل از آنکه مهرانه پاسخی بدهد، صدای شیرین را از آشپزخانه شنید: _ اینجام مامان جان... الان میام. امید سرکی به داخل آشپزخانه کشید و مادرش را کنار میز در حال درست کردن سالاد دید. قبل از آنکه حرفی بزند، صدای آرام مهرانه را از نزدیک شنید: _ زن عمو پروین و هلیا چطورن؟ هیراد خوبه؟ به چشمان زیبای خواهرش نگاه کرد. خیلیوقت بود که میدانست در دلش چه میگذرد اما منتظر بود خودش بیاید و بگوید. به روی خودش نمیآورد اما از درون نگران خواهر هجده سالهاش بود که تازه اول راه جوانی بود. دلش نمیخواست با فکرهای پوچ و بیهوده ذهنش را مشغول کند. سرش را تکان داد و گفت: _ همه خوبن. مهرانه دل دل می کرد که بیشتر از هیراد بپرسد؛ تا بیشتر بداند. میدانست که این " همه " شامل او هم میشود. اما چه کند که دلش تنگ بود و راضی نمی شد. با این حال چیز بیشتری نپرسید. برادرش را میشناخت. ممکن بود مشکوک شود و همهچیز را بفهمد. آن وقت نمیدانست چطور از حسی بگوید که خودش هم نفهمید کی و چگونه در دلش جوانه زده بود! مغموم لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و به سالن اشاره کرد: _ بیا بریم بشین تا مامان بیاد... بابا اونجاست. امید پس از چند لحظه، نگاه خیرهاش را از او گرفت و به سمت نشیمن رفت. -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۲ هلیا تنها سری تکان داد و بدون آنکه حواسش به امیدی باشد که شروع به حرف زدن با هیراد کرده بود، دوباره نگاهی به شایان انداخت. هنوز هم داشت میخندید. یاد آن معرکهای که تا چند لحظه پیش در خیال خود به راه انداخته بود، پریشانش میکرد. حس میکرد واقعا تمام آن کارها را انجام داده. آن خیال آنقدر واقعی به نظر می رسید که هنوز هم حس میکرد ریشه موهایش از درد گزگز میکند. درست مانند زمانی که کابوس از دست دادن عزیزی را میبینی... وحشتزده از آن میپری و میفهمی تنها یک خواب بوده است اما با رد اشکهای خشک شده روی گونهات احساس میکنی تمامش را از نزدیک لمس کردهای! نگاهش روی نفسی که خندان به سمت پدرش میرفت ماند. با اینکه آن روی خشنش را برای خود مجسم کرده بود، اما هیچ احساس بدی نسبت به آن دختر نداشت. می دانست هیچ تقصیری ندارد و نباید گناه پدر را به پای دخترک نوشت. شاید هم دلش برایش میسوخت که قرار بود در آینده حقیقتی را بفهمد که ضربه مهلکی به باورهایش خواهد زد. به هرحال هیچ حس نفرتی نسبت به او نداشت. تنها شاید... اندکی ترحم! با خودش فکر کرد تمام آن نصیحتهایی که به هیراد کرده بود، اساساًباد هوا بوده و بس! با آن فکر هایی که در سرش چرخ میخورد، وقتی خودش را نمیتوانست کنترل کند، چه انتظاری از هیراد داشت که این مرد را از مدتها پیش میشناخت؟ واقعا از خودش باید می ترسید. انگار او از هیراد هم خطرناک تر بود! ....... با خستگی در را باز کرد و وارد خانه شد. کفشهایش را درآورد و همین که برگشت، ناگهان یک جسم کوچک مو قهوهای به آغوشش پرید. با خنده او را به خود فشرد: _ سلام آنا خانوم... چطوری؟ آناهیتا از آغوشش بیرون نیامد و در همان حالت پاسخ داد: _ داداش... امید با شنیدن صدای لوس خواهر هشت سالهاش دلش غنج رفت و صورتش را بوسید: _ جان داداش... _ دلم برات تنگ شده بود... _ منم دلم تنگ شده بود خوشگلم... دخترک چشمان معصومش را به او دوخت و گفت: _ برام چی خریدی؟ -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۱ امید و کیان که تا آن لحظه سعی داشتند شایان را نجات دهند، با بهت به نفس که با جیغ و داد به جان موهای هلیا افتاده بود، خیره شدند. نمیدانستند باید چه کار کنند و کدام را از دیگری جدا کنند. پس از چند لحظه کیان به سمت نفس رفت تا مهارش کند و امید هم به همراه بقیه سعی کرد هلیا را از شایان دور کند. اما دیگر لازم نبود! چرا که هلیا با احساس درد عمیقی که در ریشه تار به تار موهایش جان گرفته بود، دستانش را از دور گلوی شایان باز کرد و همراه با جیغ عمیق دیگری به سمت موهایش برد. حالا جمعیت سعی داشتند نفس را که دیگر کوتاه نمی آمد از هلیا جدا کنند. هلیا که تازه به خودش آمده بود، فریاد میکشید و برادرش را صدا می کرد. ناگهان نگاهش به امیدی افتاد که جلویش ایستاده و با خنده به او زل زده بود. خواست صدایش کند تا به کمکش بیاید. اما قبل از آنکه چیزی بگوید، امید به حرف آمد: _ کجایی؟ هلیا... کجا سیر میکنی؟! در یک لحظه انگار تمام آن سر و صداها و داد و فریادها از بین رفته و جمعیت شلوغی که اطرافش را فرا گرفته بودند، محو شدند و به جایش چشمان پرشیطنت و خندان امید جلوی رویش ظاهر شد. چند ثانیه با حیرت به امید زل زد و پس از چند لحظه به خاطر آورد که تمام آن اتفاقات را در خیال خود مجسم کرده بود. " وای " خفیفی از گلویش خارج شد و چشمانش را محکم بست. امید با خنده از او فاصله گرفت و گفت: _ تو هپروت بودیها... کاملا مشخص بود! با نیم نگاهی به هیراد که با همان اخمهای همیشگیاش در سکوت به آنها گوش میکرد، ادامه داد: _ حالا کجا سیر میکردی؟ هلیا درحالی که چشمانش را میفشرد، تک خندهای کرد و گفت: _ ولش کن امید... نزدیک بود همه نقشههاتونو خراب کنم! _ اوه اوه... انگار جدی جدی داشتی به چیزهای ترسناک فکر میکردیا... _ خیلی... هرچند اگه دو دقیقه دیرتر حرف زده بودی خودمم کچل شده بودم! امید با چشمهای گرد شده خندید و گفت: _ مگه تو چه خیالی بودی؟ دیدم که همون اول وارد شدیم چطوری شایانو با غضب نگاه میکردی... یکم مراعات کن دختر... طرف بو ببره همه چی خراب میشه... -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۴۰ عصبی و پی در پی نام امید را فریاد زد. صدای غرشش آنقدر بلند بود که درمیان آن همه سروصدا به گوش امیدی برسد که همراه بقیه سعی داشت هلیا را از شایان جدا کند. نگاهی به هیراد که از شدت خشم و تعصب می لرزید، انداخت. نمیدانست به داد اویی برسد که رگ گردنش سرخ شده درحال ترکیدن بود یا هلیا را مهار کند که آن مردک را به کشتن نداده و قاتل نشود. نمی توانست او را که درحال خود نبود، درمیان آن همه شلوغی تنها بگذارد. باید هرطور که شده آرامش کرده و از آنجا می رفتند. بدون آنکه پاسخی به هیراد که همچنان صدایش می کرد بدهد، دستان هلیا را محکم تر گرفت و خطاب قرارش داد: _ هلیا جان... عزیزدلم ولش کن... خواهر قشنگم آروم باش... داری میکشیش... هلیا جان... اما هلیا انگار در این دنیا نبود. اصلا آن جمعیت را نمیدید. تنها با صدایی بلند داد می زد: _ من پورمهر نیستم... نیستممم... ولی تو رو میکشمت... تو... تو باید همین امشب نابود شی! سلمان کبود شده بدون آنکه از حرف های عجیب و بیسروته هلیا سر دربیاورد، ناامید درپی رساندن ذرهای هوا به ششهای منقبض شدهاش تقلا میکرد و شگفتزده بود از اتفاقی که درحال رخ دادن بود. که آن همه جمعیت نمیتوانستند از پس یک دختر بربیایند و از او جدایش کنند! ناخنهای تیزش خراشهای عمیق و دردآلودی را بر روی گلویش به جا گذاشته بودند. باید در این لحظهای که احساس میکرد همه چیز در حال تمام شدن است و نای پردردش زیر آن فشار سنگین به خس خس افتاده، اعتراف میکرد که زور آن دختر به شدت زیاد است! شاید هم خشم و عصبانیتی که در وجودش شعله میکشید، بر قدرتش افزوده بود. به هرحال دیگر نمیتوانست دوام بیاورد؛ کاش حداقل میدانست چرا این کار را می کند. فشار دستش بر روی دستان دختر کمتر و کمتر شد و چشمانش سیاهی رفت! نفس با دیدن وضعیت پدرش جیغ بلندی کشید و اشکی از گوشه چشمش چکید. آنقدر داد و فریاد کرده بود که گلویش خراش برداشته بود. نمیدانست درد آن دخترک احمق چیست که این چنین بر جان پدرش افتاده و دم و بازدمش را به تاراج می برد. هر کاری کرد، نتوانست دستانش را جدا کند. با حرص جیغ دیگری کشید و بیتوجه به شال هلیا که زیر پاهای بقیه درحال له شدن بود، موهایش را گرفت و با تمام وجود کشید: _ ولش کن دیوونه... کشتیش بابامو... به درک که پورمهر نیستی... ولش کن عوضی... -
معرفی و نقد رمان سودای تقدیر| سوگند عزیزی کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
ممنونم جانم -
معرفی و نقد رمان سودای تقدیر| سوگند عزیزی کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
ممنون از شما.. خلاصه ای که گفته بودید رو ویرایش کردم.. فقط چهار پارت اول که نقل قول تکراری داره به خاطر اینه که اول که شروع کردم نمیدونستم چطوری باید تو برنامه پارت بذارم برای همین این مشکل به وجود اومد.. الان نمیدونم چطوری ویرایش کنم که ترتیب پارت ها به هم نخوره -
معرفی و نقد رمان سودای تقدیر| سوگند عزیزی کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
ژانر: عاشقانه، انتقامی، معمایی خلاصه: هیراد، با زخمی قدیمی و چشمان خو گرفته به تاریکی، سالهاست برای یک هدف زندگی میکند: گرفتن حقش از شخصی پنهان زیر نقاب شهرت. اما این عدالت است؟ یا انتقام؟ -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۳۹ هلیا به شایان رسید. در یک لحظه یقه کتش را گرفت و به سمت خود کشید. سلمان که انتظارش را نداشت، شوکه شده به صورت پرخشم هلیا خیره شد و لبخند روی لبش ماسید. هلیا میدانست که دارد همه چیز را خراب می کند اما نمیتوانست جلوی خود را بگیرد! انگار همه چیز از اراده عقل و منطقش خارج شده و تحت فرمان کینه عمیق قلبش قرار گرفته بود. بدون آنکه چیزی بگوید و شایان را که درحال پس افتادن بود از دلیل این رفتارش آگاه کند، تنها با چهرهای سرخ شده به او زل زده بود و نگاه پر نفرتش را در چشمان او میکوبید! سلمان حیرتزده به گریبان کتش که درحال چروکیده شدن زیر پنجههای دست هلیا بود نیم نگاهی انداخت و دوباره به صورت او زل زد. نترسیده بود اما به شدت جا خورده بود. نمیدانست چه چیزی خواهر آن مهندس مغرور و خونسرد را ناراحت کرده که این چنین از کوره در رفته بود. اخمی از رفتار بیادبانهاش روی صورتش نشست و درحالی که سعی میکرد یقه کتش را از دست او رها کند، گفت: _ این چه کاریه خانوم پورمهر... چیزی شده؟! با شنیدن صدایش، در یک لحظه آتش خشم وجود هلیا در آخرین نقطه اوج خود زبانه کشید که جیغ بلندی زد و دستانش را به گلویش رساند. _ من پورمهر نیستم عوضی... پورمهر نیسستممم... ولی امشب قاتل تو میشم... میکشمت کثافت... و هرلحظه فشار دستانش بیشتر و بیشتر میشد. تعدادی از افراد نزدیک که در بهت آن کار عجیب هلیا قرار گرفته بودند، با شنیدن صدای جیغ نفس که به سمت پدرش می دوید تا از دست آن دختر دیوانه نجاتش دهد، به خود آمدند و سعی کردند جلوی هلیا را بگیرند. آن طرفتر هیرادی ایستاده بود که تمام نقشههایش، نقش بر آب شده بود و از عصبانیت میلرزید. صدای جیغ و داد جمعیت و فریادهای دختر شایان که با فحش و بد و بیراه سعی داشت هلیا را از پدرش دور کند، نشان میداد اوضاع خیلی خراب است. درست است که از دست هلیا که نتوانسته بود خودش را کنترل کند و همچین فاجعهای را رقم زده بود خشمگین و دلخور بود. فاجعهای که ندیده میتوانست حس کند چه آشوبی به پا کرده است! اما نمیتوانست اجازه دهد که آن جمعیت خداع و محیل که همه از جنس همان مردک مکار بودند، آسیبی به خواهرش برسانند. حیف که چشمانش دست و بالش را بسته بود وگرنه خوب می دانست چه درسی به آن ها به خصوص آن دخترک طلبکار که صدای جیغ و توهینهایش را واضح می شنید، بدهد! -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۳۸ چقدر بدبخت بود آن دختر که چشمانش آنقدر شبیه شایان بود. بیچاره بود که دختر آن پدر بود. اصلا شاید از همان آغاز وجود، نطفهاش به دست روزگار سیاه بخت بسته شده بود که به عنوان دختر سلمان شایان متولد شده بود! از همان ابتدا به خوبی متوجه شد که با دیدن هیراد یکه خورده است. شاید سخت بود باور آنکه یک مرد نابینا با آن سن کم بتواند در عرض یک ماه سود یک شرکت را چندین برابر کند و همه این بریز و به پاش ها به خاطر او باشد. اما سخت تر از آن باور کردن بلایی بود که میتوانست در آیندهای نزدیک بر سر زندگی و اعتبارشان بیاورد. شاید شبیه همان اتفاقی که در یک شب تاریک و بارانی رخ داده بود. شبی که تنها یک نفر شاهد آن ظلم بود! با نفرتی عمیق نگاهش را از دختر به سمت پدر سوق داد. حالا بیشتر از هر وقتی دلش رسوایی و نابودی این مرد را که برای اولين بار دیده بودش، می خواست. دلش... دلش میخواست... بدون آنکه دست خودش باشد، به سمت شایان راه افتاد. هیراد صدای قدمهایش را که دور میشد، شنید: _ کجا؟... هلیا... کجا داری میری؟! پاسخی به برادرش نداد. نمیتوانست که پاسخ بدهد. خشم و نفرت همچون عفونتی عمیق در بدنش پخش شده و چرکش، گوش ها و چشمهایش را آلوده کرده بود که هیچکس و هیچ صدایی را جز شایان وخندههای کریهش نمی دید و نمی شنید! شاید پاهایش هم چرکی شده بودند که ناخواسته او را به سمت آن مرد میکشاندند. ناگهان انگار چیزی جلوی چشمش آمد که با شوک ایستاد. پروین سیاهپوش را دید که بر سر مزار عزیزانش زار میزد و ناله میکرد. دوباره پاهایش با عزمی قویتر شروع به حرکت کردند. صدای هلیا گفتن هیراد را نمیشنید. تنها پسر ده سالهای را دید که بعد از آن شب نه خندید و نه حتی گریه کرد! شاید آن وحشت، پسرک بازیگوش را در یک لحظه کشت و صبح که سپیده زد، هیراد جدید متولد شده بود. پسر ده سالهای که سنش خیلی کم بود برای دیدن آن جنایت! پاهای هلیا سرعت گرفتند. خودش را در میان آن بلبشو گم کرده بود. خود دوازده سالهاش را وقتی که در آن صبح سرد روی سنگی ایستاده و به مادر گریان و برادر وحشتزدهاش خیره شده بود! موهای پریشانش که در دست باد رها شده و لباس گشادی که بر تنش زار میزد. آخر تا آن روز هیچگاه لباس مشکی نپوشیده بود. مجبور شد لباس مادرش را تن کند! پاهایش شروع به دویدن کرده بودند. تنها چند قدم مانده بود تا دستش به آن مردک برسد. در همین لحظه امید وارد سالن شد و با دیدن هیرادی که با وحشت نام هلیا را فریاد میزد و هلیایی که با خشم به سمت شایان می رفت، مات شد! -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۳۷ نفس نگاهی به دختر زیبا اما نه چندان خوشروی رو به رویش انداخت و سلمان ادامه داد: _ نفس دختر عزیزم و کیان جان پسر یکی از دوستانم هستند. کیان سلامی کرد و هیراد در پاسخ سری برایش تکان داد. نفس رو به دختری که اسمش را نمیدانست دستش را دراز کرد و لبخند زد: _ سلام... خوش اومدین... و سعی کرد به هیراد نگاه نکند و واکنشش را نبیند. هلیا کوتاه دستش را فشرد و به سردی ممنونمی زمزمه کرد. سلمان آن ها را به سمت میز پذیرایی راهنمایی کرد و نفس لحظه آخر نگاهش به هیرادی افتاد که اخمهایش غلظت یافته بود. مطمئن نبود که او را شناخته است یا نه؛ زیرا با شنیدن صدایش هم واکنشی نشان نداده و حرفی نزده بود. هرچند بعید میدانست که اگر او را بشناسد هم چیزی به رویش بیاورد. آن طور که به نظر می رسید، آدم کم حرفی بود. با خودش فکر کرد این دومین بار بود که با این شخص برخورد میکرد اما حتی یک بار هم صدایش را نشنیده بود! کمی که دورتر شدند، کیان نگاهش کرد و پرسید: _ تو چت شد یهو؟چرا اینقدر تعجب کردی؟! نفس که هنوز هم کمی استرس داشت، نفس عمیقی کشید و گفت: _ وای کیان... دعا کن نفهمیده باشه! _ چیو؟ میشناختیشون از قبل؟! _ نمیدونم... شاید... وای فقط منو نشناخته باشه خدایا... کیان که از حرف های نفس گیج شده بود، تنها در سکوت نگاهش کرد. کمی آن طرفتر هیراد و هلیا که بلاخره از دست پرچانگیهای شایان آسوده شده بودند، در سکوت منتظر امیدی بودند که به خاطر تماس مادرش در حیاط مانده بود. قرار بود او و هیراد تنها به خانه شایان بیایند. اما هلیا وقتی موضوع را فهمید، پایش را در یک کفش کرد و بلاخره موفق شد آن ها را راضی کند که همراهشان بیاید تا بتواند برای اولین بار آن مرد را ببیند. کمی گذشت. اما انگار صحبتهای امید بیشتر از اینها طول می کشید. هلیا دوباره از همان جا نگاهی به دختر ریزنقش رو به رویش انداخت. کنار آن مرد جوان ایستاده و درحال صحبت بود. چشمان درشتش شاید تنها چیزی بود که از شایان به ارث برده بود. آن دو گوی قیری رنگ که خورشیدی سیاه را در زیر سایهبان مژگانش نقاشی کرده بود. زیبا بود. بسیار نفس گیر بودند آن چشم ها... همچون سیاهچالهای که میتوانست هر مردی را در خود غرق کند اما... -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۳۶ نفس سرش را تکان داد: _ چرا... ولی بابا بیشتر میخواسته این مهندسو به بقیه معرفی کنه... هرچند همه میشناسنش... این همه رونق فروش و سود کلان هم به لطف این آقاست. نمیبینی همه شرکا دارن با دمشون گردو میشکنن! کیان " آهانی" گفت و دیگر حرفی نزد. نفس کمی از شربت آلبالو چشید و به جمعیت نگاه کرد که در حال پراکنده شدن بودند. پدرش را دید که دست شخصی را گرفته و به سمتش میآید. اما همین که نگاهش به او افتاد، شربت به گلویش پرید و به سرفه افتاد. کیان متعجب نگاهش کرد و گفت: _ چی شد؟ خوبی؟! نفس اما با چشمانی گرد شده، خیره آن مرد نابینا بود و به آبروریزی روز قبلش فکر می کرد. بدشانسی بزرگتر از این که دقیقا همان مرد باید مهندس کاربلدی باشد که پدرش تعریفش را می کرد؟! از دیروز بارها به خاطر آن کار احمقانه خودش را ملامت کرده بود... حالا انگار قرار بود شرمندگیاش بیشتر شود. اگر آن مرد می فهمید دختر رئیس شرکت " نفس" همانی است که در آسانسور خفتش کرده بود...! فقط امیدوار بود او را نشناسد! کیان که پاسخی نگرفت، رد نگاه نفس را دنبال کرد و به سلمان و مردی نابینا رسید که عصایش را جلوتر از خودش حرکت می داد و با صالبت راه می رفت. در کنارش دختر جوانی را دید که با نگاهی سرد و جدی قدم برمی داشت. شباهتشان به هم نشان می داد که خواهر و برادر یا فامیل نزدیک هستند. اما نمیفهمید چه چیزی نفس را این طور حیرت زده کرده است و فرصت پرسشش را هم نیافت. چرا که آن ها دیگر نزدیک شان رسیده بودند. نفس سعی کرد کمی بر خود مسلط شود و چهره اش را عادیتر نشان دهد. اما از ته دل امیدوار بود هیراد او را نشناسد. صورتش را که ندیده بود اما صدایش را شنیده بود و از همه مهم تر که همین دیروز بود... زمان زیادی از آن اتفاق نگذشته بود که امیدوار باشد فراموش کرده است. سلمان دستش را روی شانه هیراد گذاشت و گفت: _ نفس جان... ایشون همون مهندسی هستند که تعریفشونو کرده بودم... آقای پورمهر که ما این موفقیت بزرگ رو مدیون ایشون هستیم... ایشونم خواهرشون هستند... -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۳۵ _ پس شما بفرمائید از خودتون پذیرایی کنید... بابا اونجاست! و با دست به جایی که پدرش ایستاده بود، اشاره کرد. وقتی ثریا و بهرام از او دور شدند، به سمت در ورودی رفت که در همین لحظه کیان وارد سالن شد. با دیدنش لبخندی زد و گفت: _سلام... کجایی بابا... داشتم میومدم دنبالت... _سلام... جای پارک پیدا نمیشد... خیلی شلوغه... تا سر کوچه پر از ماشینه... به زور یه گوشه پارکش کردم! _ آره امروز تقریبا همه اعضای شرکت هستند... طبیعیه خیلی شلوغ باشه... خب بهم رنگ میزدی میگفتم ماشینو بیاری تو پارکینگ... کیان پاسخی به حرفش نداد و به جای آن به سرش اشاره کرد و گفت: _ چه عجب... فکر کنم تا حالا به جز با شال ندیدمت! دستی به روسری اش کشید: _ گفتم امروز یکم متفاوت باشم... کیان "هومی" کشید و با لبخند گفت: _ چه خوب... بهت میاد! تشکری کرد و باهم به سمت میز پذیرایی رفتند. در همین لحظه همهمه عجیبی شکل گرفت و نفس، پدرش را دید که به سمت ورودی میرفت. کمی جمعیت در آن قسمت زیاد شده بود و نمیتوانست ببیند چه کسی وارد شده است. اما حدس می زد همان مهندس معروف باشد. نمیشناختش... اما اسمش را از صدقه سر پدرش به خوبی می دانست. مهندس هیراد پورمهر ! عجله زیادی برای دیدنش نداشت. به همین دلیل منتظر ماند تا بقیه خوش و بش هایشان تمام شود و راحتش بگذارند. با صدای کیان، حواسش به او جمع شد: _ این کیه دیگه؟! به سمت میز رفت و از کنار گیلاسهایی که در حال پر شدن بودند، شربتی برداشت. به روی دختر جوانی که آنها را پر می کرد، لبخند زد. پدرش مخالف سرسخت نوشیدنیهای الکلی بود و این را همه میدانستند. شربت را به سمت کیان گرفت و در همان حال پاسخش را داد: _ همون که این مهمونی به خاطر اون برگزار شده... کیان گیلاس را از دستش گرفت و متعجب پرسید: _ مگه نگفتی جشن قرارداد جدید با شرکت آلمانیه؟ -
عاشقانه رمان سودای تقدیر | sogand_az کاربر انجمن نودهشتیا
sogand_Az پاسخی برای sogand_Az ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_۳۴ نگاهی به آینه قدی اتاقش انداخت. کت و شلوار زیبای سرمهای رنگ بر تنش خوش نشسته بود. عطر مورد علاقهاش را برداشت و رایحه لطیفش را به جایی در نزدیکی گریبان و گردنش تقدیم کرد. شاید لبههای روسریاش که به شکل زیبایی روی سرش بسته شده بود هم کمی مهمان آن بوی خوش و مشام نواز شده بود. به نظرش لباسش کاملا مناسب مهمانی بود. میدانست که در این ضیافت تقریبا تمام کارمندان شرکت حضور دارند و جو رسمی برقرار است. شاید اگر کمی اعضای جمع خودمانیتر بودند، آن روسری را بر سرش نمی انداخت. هرچند مطمئن بود که خیلیها با لباسی به مراتب بازتر و بدون پوششی بر سر حضور خواهند یافت. وارد سالن که شد، تقریبا بیشتر مهمانان آمده بودند و پدرش درحال خوش و بش با چند مرد میان سال هم سن خود بود. میدانست که به طور ویژه منتظر شخصی است. ظاهراً آن مهندس خوش آوازه که تعریفش را زیاد از پدر شنیده بود، هنوز افتخار نداده بود که تشریف بیاورد. نگاهش را در سالن می گرداند و هر آشنایی را که می دید، احوال پرسی مختصری میکرد. از ملیکا هم خواسته بود به همراه فرهاد بیاید اما انگار کمی ناخوش بود که قبول نکرد. از دور ثریا و بهرام را دید که وارد سالن شدند. لبخندی زد و به استقبالشان رفت. _ سالم ثریا جون... سالم عمو... خوش اومدین. ثریا با مهربانی در آغوشش گرفت و گونهاش را بوسید: _ سلام عزیزدلم... خوبی؟ به گرمی تشکر کرد و از آغوشش بیرون آمد. بهرام نگاهش کرد و با محبت دستی به سرش کشید: _ نفس خانوم یه سر به ما نمیزنی... دلمون تنگ شده برات... نفس خندهای کرد و بهانه همیشگی را آورد: _ بخدا عمو کارا زیاده... تا چند روز پیش همش درگیره مصاحبه کاری بودم... هی از این شرکت به اون شرکت... بهرام هم کوتاه خندید و گفت: _ پس به کیان بگم از این به بعد کمتر از دخترمون کار بکشه که ما بتونیم بیشتر این بیمعرفتو ببینیم! _ وای عمو... تازه یه روزه استخدام شدم... کم کارم نکنید که رئیس شرکت اخراجم میکنه! بهرام پدرانه دستی به سرش کشید و با خنده گفت: _ غلط میکنه... نفس لبخندی زد: _ راستی... کیان کجاست؟ ثریا به بیرون اشاره کرد. _ داره ماشینو پارک میکنه... الان میاد.