آناهیتا
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
32 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های آناهیتا
-
پارت ۱۰ در فلزی بزرگ رو هل دادم و وارد شدم، روی صندلی همیشگیم نشستم بلافاصله شهاب هم کنارم نشست و ظرف فلزی غذا رو روبروم گذاشت. آروم شروع به خوردن کردم و زیر چشمی اطراف رو پاییدم، تنها دختر گروه من بودم اما احساس بدی نداشتم چون از بچگی بین این همه مرد بزرگ شده بودم و روال زندگیم بود، گاهی فکر میکردم منم همجنسشون هستم! در سکوت غذا رو تموم کردم، بلند شدم که صدای ارسلان مانع رفتنم شد. _سالن مبارزه باش! آه گندش بزنن، با ابروی درهم به سمت سالن مبارزه رفتم، لعنتی اون که میدونست مبارزه من چنگی به دل نمیزنه پس چرا اصرار میکرد؟! دوباره ارسلان شروع کرده بود به مبارزهی من گیر دادن، تایید میکرد بدون یه مبارزهی خوب یه ضعف دارم. با ضربهای یکی از نگهبانها به شکمم گوشه رینگ پرت شدم، عصبی به ارسلان مصمم خیره شدم، صدام رو رها کردم : _دست از سرم بردار! و با یه پرش از رینگ بیرون اومدم، وارد سالن تیراندازی شدم باید یه جوری خودم و آروم میکردم. هرچقدر مبارزهام مضخرف بود درعوض تیرانداز ماهری بودم که روی دستم کسی نبود. گوشگیر رو روی گوشهام گذاشتم اسلحه رو چک کردم و نشونه گرفتم؛ به هدف خورد و لبخندی روی لبم نشست، نفسم رو بیرون دادم و دوباره هدف بعدی! اینکار بهم انرژی میداد چون بلدش بودم و مثل یه آب خنک برای وجودم بود. ساعتها تمرین هم میکردم خسته نمیشدم! با اتمام خشابها، اسلحه رو کنار گذاشتم و به اتاقم برگشتم. کم کم حوصلهام رو به سر رفتن بود که با فکر به اون محله دلم خواست دوباره به اونجا برم، نمیدونم یه چیزی منو به اون محل میکشید شایدم میدونستم و ذهنم رو به انکار بود! لی لی کنان از کوچه پس کوچهها در حال عبور بودم و تنها صدای پای خودم بود که سکوت شب رو میشکست. چند قدمی رفتم که احساس کردم سایههایی دیدم و بعد از اون صدای پاهایی که نزدیک و نزدیکتر میشد. احساس خطر کردم و به پاهام سرعت دادم، ترس وجودم رو گرفت نمیدونستم باید چکار کنم که با یادآوری اون مرد که بهم کمک کرده بود مسیرم رو به سمت خونهاش تغییر دادم.
-
پارت ۹ سیگارش رو توی زیر سیگاری خاموش کرد و ادامه داد : _بعد از تیمسار پسرش سناتور شد، خون جای خون! پسرش با گروه بختیاریها که قویتر بود وصلت کرد و حاصل ازدواجش دو پسر دوقلو شد. پسری که انتخاب شده بود، در بچگی توی یه آتیش سوزی مرد و قل دوم رو پریشب قبل از انتخاب شدنش ترور کردن! پس این درگیری یکی دو روزه فقط بخاطر مرگ جانشین سناتور بوده! فلش رو دوباره به دستم داد و گفت : _اما جنگی که شروع شده؛ پسر تیمسار قبل از ازدواجش با دختر بختیاری، با دختری بوده که حاصل این رابطه پسریِ که الان مدعی تاج و تخت سناتوره و خیلی از باندها قبولش ندارن و اون حداقل که قبولش دارن شمشیر و از رو بستن... مقداری غذا به ماهیها داد و دنبالهی حرفش رو گرفت : _و این یعنی آغاز جنگ! سمتم برگشت و به دستم که فلش درونش بود اشاره کرد. _تمام اطلاعات رو مو به مو به ذهنت بسپار! سرم رو تکون دادم خواستم از اتاق بیرون بزنم که صداش دوباره نگهام داشت : _فقط هیچکس نباید از این اطلاعات بویی ببره! فلش رو محکم درون مشتم گرفتم. _چشم خسرو خان! و از اتاق بیرون زدم، به سمت اتاقی که مال من بود رفتم. در آهنی خاکستری رنگ رو باز کردم و داخل اتاق شدم، دیوارهای بتنی خاکستری و یه تخت و کمد فلزی تنها وسیله اتاق بود، اینجا بوی دخترونگی نمیداد، خبری از دیوارهای رنگی و کمد و تخت صورتی، عروسک مروسکهای جیگیلی میگیلی نبود! اینجا فقط یه رنگ بود، خاکستری! لباسم رو با یه هودی و شلوار مشکی تغییر دادم و موهام رو بالای سرم بستم و روی تخت ولو شدم. موبایلم رو به شارژ زدم روشن که شد به پیامهای که اومده بود نگاهی انداختم، پوزخندی زدم تنها کسی که پیام داده بود اپراتور بود. خندهای تلخی روی لبم نشست بعد از چند روز نبودن، هیچکس رو نداشتم به یادم باشه. پوفی کشیدم تا اون بغض لعنتی از بین بره. از روی تخت پریدم، هر چقدر اینجا می موندم افکار بیشتر بهم حمله میکرد. به سمت سالن غذا خوری رفتم، سالنی که مشابه غذا خوری زندان بود. هر چقدر نزدیکتر میشدم صدای همهمه بیشتر به گوشم میرسید...
-
پارت ۸ صدای خنده و گپ زدنا محیط رو گرفته بود. از سالن گذاشتم شهاب توی دیدم قرار گرفت با دیدنم به سمتم پا تند کرد. _کجایی خزان؟ حالت خوبه؟ خسرو خان از دیشب منتظرت .... شهاب با صدای دعوای ارسلان و سیروان در پی جانشینی، ادامه نداد. ارسلان یقهی سیروان رو توی مشتش گرفته بود و عربده میزد، سیروان با یه حرکت یقهاش رو آزاد کرد و ارسلان رو به زمین کوبید، مثل هر روز دوباره درگیری این دو نفر شروع شد! افراد دو دسته شده بودند عدهای ارسلان و عدهای دیگه سیروان رو تشویق میکردند، همهمهای شده بود از صدای سوت و دست و فریاد! پوف کلافهام بین عربده خسرو خان گم شد. _چه خبره اینجا؟ دوباره مثل سگ و گربه به هم پریدین! شماها مثلاً شکارچی هستین؟.. در صدم ثانیه سکوت محیط رو گرفت، ارسلان و سیروان هر دو با قیافه درهم و شلخته کنار هم ایستادند. خسرو خان با تأسف زیر لب نچ نچی کرد، با دیدنم اخمش باز شد و گفت : _کجایی عمو؟! پوزخندی روی لبم نشست، وقتی کارش پیشم لنگ بود میشدم برادر زادهاش! با دیدن چشمهای که روی ما بود اشاره کرد دنبالش برم، پشت سرش به راه افتادم. نگاهم بهش بود با اینکه شصت سالی سن داشت اما اندامش ورزیده و جوان بود! همین مرد منو یتیم کرده بود و نمیدونست تمام سالهای عمرم منتظر روزیم که انتقام و حق پدرم رو بگیرم. داخل اتاق شدیم، فلشی که از جونم براش گذشتم رو به دستش دادم. _امانتی! لبخندی روی لبش نشست و به لپتاپ وصل کرد. _تو از هزار تا شکارچی که اون بیرونن ارزشت بیشتره! خوشحالم که از خون منی! پوزخندم رو مخفی کردم و گفتم : _اطلاعاتِ چیه؟ نگاه سبزش رو بهم دوخت. _جنگ شروع شده!!! متعجب نگاهش کردم که ادامه داد : _باید خودمون رو آماده کنیم نباید این بین شکارچیان آسیب ببینن! متعجب تر پرسیدم : _چه جنگی شروع شده؟! از پشت میز بیرون اومد و سیگارش رو روشن کرد. _جنگ برای انتخاب سناتور!... به آکواریوم مورد علاقهاش و به ماهیهای گوشت خوارش خیره شد. _تو اون زمان به دنیا نیومده بودی برای اون زمانهاست که من یه بچه ده ساله بودم..تیمسار افراسیاب با هفت گروه مخفی کشور همکاری میکرد و تنها نقطه اشتراک این گروهها تیمسار بود. اگه باندی به مشکلی برمیخورد با رفتن به پیش تیمسار، مشکلش برطرف میشد، کم کم لقب سناتور رو گرفت و شد رییس هفت باند!
-
آناهیتا شروع به دنبال کردن درخواست ناظر رمان سناتور| آناهیتا کاربر نودهشتیا کرد
-
درخواست ناظر رمان سناتور| آناهیتا کاربر نودهشتیا
آناهیتا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ۷ لقمهای گرفتم و نگاهی به دخترک انداختم، از نگاه خیرهام سرش رو بالا آورد با دهان پر گفت : _چیه؟ _اون آدما کی بودن؟ چرا دنبالتن؟ دست از خوردن کشید و از روی صندلی بلند شد. _ندونی برای خودت بهتره! به سمت در آشپزخونه رفت، ایستاد. _قبلِ خروس خون زدم به چاک، فکر کنم دیگه نمیبینمت پس برای همه چیز دمت گرم! و از آشپزخونه رفت، ندیده میدونستم روی مبل خوابیده. ته تابه رو یه لقمه کردم ظرفها رو توی سینک برای فردا گذاشتم. نگاهم روی دخترک نشست که بدون پتو روی مبل مچاله شده بود، به اتاق رفتم و پتویی برداشتم. از این زاویه که اون روی مبل خوابیده و من بالای سرش ایستاده بودم، خیلی ظریف بود و به اون غلدر بازی که میکرد نمیخورد. پتو روش انداختم، گوشه پتو رو گرفت چشمهاش شد و رو بهم گفت : _تو آدم خوبی هستی و مرد... دیگه ادامه نداد و حرف رو پیچوند. _حداقل اسمتو بهم بگو تا بدونم کی کمکم کرده تا یه روز جبران کنم! نیش خندی زدم و زمزمه کردم : _بخواب بچه جبران نخواستیم! پتو رو رها کردم و به سمت اتاقم رفتم که صداش رو شنیدم : __حداقل اسمت و بگو! با تن صدای بلند گفتم : _آراز! _منم خزان! روی تخت دراز کشیدم، چشمام رو که بستم صحنهی مبارزهام پشت پلکم نقش بست؛ یه مدت بود که سرم سوت میکشید و خاطراتی به ذهنم هجوم میآورد که انگار برای من بودند اما هرچقدر فکر میکردم در گوشهی ذهنم پیداش نمیکردم. خاطرات مبهم از پسربچه کوچولو که مردی مبارزه کردن رو بهش یاد میداد. پوفی کشیدم، حتی چهره اون پسر بچه رو به یاد نمیآوردم تا مطمئن شوم که خودم هستم، یه چهره مبهم و صداهای واضح! کلافه روی دست خوابیدم، اینبار افکار رهن خونه در سرم جولون داد. نچی کردم و قرص خواب زیر تشکم رو بیرون کشیدم و یکی رو بدون آب قورت دادم. با کمک قرص خواب چشمام و بلعید. «خزان» آفتاب نزده از خونهی اون مرد، آراز، بیرون زدم. به درب خونه نگاهی انداختم لبخندی روی لبم نشست، صاحب این خونه مرد چشم پاکی که نجاتم داد و یه شب به من پناه داد، هیچوقت این لطفش رو فراموش نمیکردم اگه نبود الان من زنده نبودم و مدیون این مرد شدم. نگاهی به کوچه انداختم، امن بود. پس راه افتادم و با دیدن اولین تاکسی توی این وقت صبح دست بلند کردم و آدرس نزدیک به پناهگاه رو دادم. رو به راننده گفتم : _همینجا نگه دارید! راننده متعجب از آینه نگاه کرد. _همینجا؟! حق داشت تعجب کنه، کنار اتوبان که اطراف بیابون بود گفته بودم بایسته! _آره همینجا! سنگینی نگاه راننده رو تا آخرین لحظه حس میکردم. نگاهی به اطراف کردم کسی جز من در این برهوت نبود با چند سولهی متروکه! به سمت سولهها حرکت کردم، کسی فکر نمیکرد اینجا پناهگاهی برای یه باند باشه! انتهای سوله که در تیررس نبود به سمت در آهنی رفتم و با ریتم کوبیدم، پنجره کوچک کشویی کشیده شد و چشمهای نگهبان روبروم قرار گرفت. رمز ورود رو به زبون آوردم : _شب آروم و پر از ستاره هست. در باز شد، از کنار نگهبان گذشتم و در بعدی که عایق صدا بود رو باز کردم صدای یه لشکر به گوشم نشست، به قلمرو گروه شکارچیان وارد شدم.
-
قصهای که از خون جوانان وطن لاله دمیده شده است از این رو این چیزا ببندم ده سال بعد در همان زمان هاست که توریست سلامتی
-
پارت ۶ نفس دخترک به گوشم نشست و بلافاصله صداش! _خیلی با مرام... دستم رو دهانش گذاشتم و با بی نفسی پچ زدم : _آروم.. اشاره به در خونه کناری کردم و پچ زدم : _صابخونه اس! زر زر اضافه نکن..دختر مختر تا حالا رنگ خونه منو ندیده! زد زیر دستم و اونم پچ زد : _خب حالا انگار بچه پیغمبر چیزی هست واسه خودش! و منو کنار زد و راهش گرفت سمت طبقه دوم، انگار که میدونست خونه من کجاست! پوفی کشیدم، از کنارش رد شدم پلهها رو دوتا یکی کردم در واحدم رو باز و داخل شدم در رو باز گذاشتم تا بیاد، به سمت پنجره رفتم و کمی پرده رو کنار زدم هنوز اون مردهای سیاهپوش اطراف چرخ میزدند. _فردا صبح که بیدار شدم دلم نمیخواد ببینمت! سمتش برگشتم که با تعجب اطراف رو نگاه میکرد، حق داشت ! جوری به هم ریخته بود که شتر با بارش کم میشد، البته مهم نبود. رو بهش کردم : _شنیدی چی گفتم؟! از گوشه چشم با اکراه نگاهم کرد. _آره بابا! خروس خون رفتم. و پرو پرو لباس های روی مبل رو روی زمین ریخت تا جا برای نشستنش باز شه، روی مبل لم داد و دوباره اطراف رو نگاه کرد. بی هیچ حرفی داخل اتاق شدم و لباس هام رو با یه رکابی مشکی و شلوار به همون رنگ تغییر دادم با دیدن خودم توی آیینه یاد اون دختر افتادم پس رکابی رو با یه تیشرت مشکی تغییر دادم، دست و صورتم داخل سرویس شستم نگاهی از آینه به خودم انداختم، پول رهن رو چکار کنم؟! این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود. کلافه پوفی کشیدم از سرویس بیرون زدم، موبایلم رو برداشتم و با دیدن پیامک نفس لبخندی رو لبم نشست، همینطور که جوابش رو میدادم به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال رو باز کردم، خوبه حداقل دو تا خرت و پرت داخل این بود. صدای آیکون پیامکم نگاهم رو به خودش کشید، جواب نفس که کی دوباره بریم بیرون رو دادم و رو به اون دختر گفتم : _چند تا تخم مرغ میخوری؟! و سرم رو بالا آوردم از دیدن چیزی که میدیدم دهانم باز موند، سالن به طرز عجیبی تمیز شده بود. دخترک از حالت خمیدگی بیرون اومد و همینطور که به سمت آشپزخونه می اومد گفت : _واقعا نمیتونستم نفس بکشم، شتر با بارش گم میشد. از کنارم رد و روی یکی از دو صندلی نشست. _یه دونه! زیادی پرو و راحت بود! چند تا تخم مرغ نیمرو کردم و با گوجه و سبزی های که داشت پلاسیده میشد روی میز گذاشتم.
-
پارت ۵ انتهای کوچهی باریک و تاریک، دو مرد سیاهپوش دختری رو گیر انداخته بودند. صدای زمخت یکی شون به گوشم نشست : _اون فلش کجاست؟! دستش بالا رفت تا دخترک رو بزنه، مچ دستش رو گرفتم. _ضعیف گیر آوردی؟! هر سه تازه متوجه حضورم شده بودند؛ در ثانیه درگیری شروع شد و تا اون لحظه نمیدونستم چطور میخوام این دختر رو نجات بدم اما با ضربه اولی که خوردم انگار بدنم به خودش اومد، اینبار در هوشیاری کامل بودم و میدیم چطور مبارزه میکنم. عجیب بود! این من بودم؟!! واقعا منم؟ این دست و پای من بود که مبارزه می کرد؟! هر دو مرد روی زمین ولو شده بودند و از درد به هم میپیچیدند. بهترین موقعیت بود، دست دخترک رو گرفتم و از اون کوچه و پست کوچه ها فرار کردم. صدای پاها و نفس هامون توی بارون و رعد و برق گم شده بود و نمیتونستن پیدامون کنند، شانس باهامون یار بود. نزدیک خونه ام بودیم صدای دخترک رو از بین نفس نفس زدن هاش شنیدم _دیگه ...دور... شدیم...هووو دست از دویدن کشیدیم و در تاریکی ایستادیم. _دمت ..گرم...لوتی هستی...هووو نفسش رو محکم بیرون داد، خواستم دهن وا کنم صدای دویدن و شلپ شلپ پا به گوشم نشست دوباره دست دخترک رها شده رو گرفتم ولی اینبار در درز کنار دیوار که تاریکترین جا بود پناه گرفتیم. با دیدن هیبت هفت هشت مرد سیاهپوش، دخترک بیشتر بهم چسبید نفس های داغش سینه ام رو هدف قرار داده بود. افراد دیگه با ماشین های مشکی رنگ بهشون ملحق شدند، این حجم از نیرو برای یه دختر؟ برای چی؟ دخترک با دیدن ماشین های سیاه رنگ در آغوشم لرزید و همون فاصله نیم سانت رو هم کم کرد و اینبار لبهاش بود که سینه ام رو هدف قرار داده بود و نفس آرومم رو قطع کرد! این نزدیکی رو حتی با نفس هم نداشتم این دختر چکار میکرد؟! ذهنم درگیر سوزش سینه ام شد اما با حس له شدن پام به خودم اومدم، دخترک پام رو لگد مال کرد، بی نفس لب زد : _ببخشید حواسم نبود! فقط به سر تکون دادن اکتفا کردم و موقعیت رو سنجیدم، مردهای سیاهپوش دور شده بودند. از دیوار فاصله و دست دخترک رو محکم گرفتم آروم آروم به در خونه ام نزدیک شدم با دو انگشت کلید توی جیبم رو بیرون کشیدم. به در رسیدیم اطراف رو چشم انداختم و در رو باز کردم، آروم داخل رفتیم در که بسته شد نفس حبس شده ام رو با شدت بیرون کردم...
-
اووووووووووووووووووو چقدر زیاد چشم داری هنوز؟
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
امیدوارم که درست میشه همه چیز
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
همهاش سرنوشت جوری واسم چیده و خودم اشتباه کردم که نمیتونم این مدل زندگی داشته باشم . بعضی اوقات فکر میکنم یه جورایی احمق بودم که الان اینجام عمرم رفت بدون اینکه تجربه کنم
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
چه زندگی خوبی داری خدایی..دلم یه همچین چیزی که گفتی میخواد...