آناهیتا
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
32 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط آناهیتا
-
پارت ۱۰ در فلزی بزرگ رو هل دادم و وارد شدم، روی صندلی همیشگیم نشستم بلافاصله شهاب هم کنارم نشست و ظرف فلزی غذا رو روبروم گذاشت. آروم شروع به خوردن کردم و زیر چشمی اطراف رو پاییدم، تنها دختر گروه من بودم اما احساس بدی نداشتم چون از بچگی بین این همه مرد بزرگ شده بودم و روال زندگیم بود، گاهی فکر میکردم منم همجنسشون هستم! در سکوت غذا رو تموم کردم، بلند شدم که صدای ارسلان مانع رفتنم شد. _سالن مبارزه باش! آه گندش بزنن، با ابروی درهم به سمت سالن مبارزه رفتم، لعنتی اون که میدونست مبارزه من چنگی به دل نمیزنه پس چرا اصرار میکرد؟! دوباره ارسلان شروع کرده بود به مبارزهی من گیر دادن، تایید میکرد بدون یه مبارزهی خوب یه ضعف دارم. با ضربهای یکی از نگهبانها به شکمم گوشه رینگ پرت شدم، عصبی به ارسلان مصمم خیره شدم، صدام رو رها کردم : _دست از سرم بردار! و با یه پرش از رینگ بیرون اومدم، وارد سالن تیراندازی شدم باید یه جوری خودم و آروم میکردم. هرچقدر مبارزهام مضخرف بود درعوض تیرانداز ماهری بودم که روی دستم کسی نبود. گوشگیر رو روی گوشهام گذاشتم اسلحه رو چک کردم و نشونه گرفتم؛ به هدف خورد و لبخندی روی لبم نشست، نفسم رو بیرون دادم و دوباره هدف بعدی! اینکار بهم انرژی میداد چون بلدش بودم و مثل یه آب خنک برای وجودم بود. ساعتها تمرین هم میکردم خسته نمیشدم! با اتمام خشابها، اسلحه رو کنار گذاشتم و به اتاقم برگشتم. کم کم حوصلهام رو به سر رفتن بود که با فکر به اون محله دلم خواست دوباره به اونجا برم، نمیدونم یه چیزی منو به اون محل میکشید شایدم میدونستم و ذهنم رو به انکار بود! لی لی کنان از کوچه پس کوچهها در حال عبور بودم و تنها صدای پای خودم بود که سکوت شب رو میشکست. چند قدمی رفتم که احساس کردم سایههایی دیدم و بعد از اون صدای پاهایی که نزدیک و نزدیکتر میشد. احساس خطر کردم و به پاهام سرعت دادم، ترس وجودم رو گرفت نمیدونستم باید چکار کنم که با یادآوری اون مرد که بهم کمک کرده بود مسیرم رو به سمت خونهاش تغییر دادم.
-
پارت ۹ سیگارش رو توی زیر سیگاری خاموش کرد و ادامه داد : _بعد از تیمسار پسرش سناتور شد، خون جای خون! پسرش با گروه بختیاریها که قویتر بود وصلت کرد و حاصل ازدواجش دو پسر دوقلو شد. پسری که انتخاب شده بود، در بچگی توی یه آتیش سوزی مرد و قل دوم رو پریشب قبل از انتخاب شدنش ترور کردن! پس این درگیری یکی دو روزه فقط بخاطر مرگ جانشین سناتور بوده! فلش رو دوباره به دستم داد و گفت : _اما جنگی که شروع شده؛ پسر تیمسار قبل از ازدواجش با دختر بختیاری، با دختری بوده که حاصل این رابطه پسریِ که الان مدعی تاج و تخت سناتوره و خیلی از باندها قبولش ندارن و اون حداقل که قبولش دارن شمشیر و از رو بستن... مقداری غذا به ماهیها داد و دنبالهی حرفش رو گرفت : _و این یعنی آغاز جنگ! سمتم برگشت و به دستم که فلش درونش بود اشاره کرد. _تمام اطلاعات رو مو به مو به ذهنت بسپار! سرم رو تکون دادم خواستم از اتاق بیرون بزنم که صداش دوباره نگهام داشت : _فقط هیچکس نباید از این اطلاعات بویی ببره! فلش رو محکم درون مشتم گرفتم. _چشم خسرو خان! و از اتاق بیرون زدم، به سمت اتاقی که مال من بود رفتم. در آهنی خاکستری رنگ رو باز کردم و داخل اتاق شدم، دیوارهای بتنی خاکستری و یه تخت و کمد فلزی تنها وسیله اتاق بود، اینجا بوی دخترونگی نمیداد، خبری از دیوارهای رنگی و کمد و تخت صورتی، عروسک مروسکهای جیگیلی میگیلی نبود! اینجا فقط یه رنگ بود، خاکستری! لباسم رو با یه هودی و شلوار مشکی تغییر دادم و موهام رو بالای سرم بستم و روی تخت ولو شدم. موبایلم رو به شارژ زدم روشن که شد به پیامهای که اومده بود نگاهی انداختم، پوزخندی زدم تنها کسی که پیام داده بود اپراتور بود. خندهای تلخی روی لبم نشست بعد از چند روز نبودن، هیچکس رو نداشتم به یادم باشه. پوفی کشیدم تا اون بغض لعنتی از بین بره. از روی تخت پریدم، هر چقدر اینجا می موندم افکار بیشتر بهم حمله میکرد. به سمت سالن غذا خوری رفتم، سالنی که مشابه غذا خوری زندان بود. هر چقدر نزدیکتر میشدم صدای همهمه بیشتر به گوشم میرسید...
-
پارت ۸ صدای خنده و گپ زدنا محیط رو گرفته بود. از سالن گذاشتم شهاب توی دیدم قرار گرفت با دیدنم به سمتم پا تند کرد. _کجایی خزان؟ حالت خوبه؟ خسرو خان از دیشب منتظرت .... شهاب با صدای دعوای ارسلان و سیروان در پی جانشینی، ادامه نداد. ارسلان یقهی سیروان رو توی مشتش گرفته بود و عربده میزد، سیروان با یه حرکت یقهاش رو آزاد کرد و ارسلان رو به زمین کوبید، مثل هر روز دوباره درگیری این دو نفر شروع شد! افراد دو دسته شده بودند عدهای ارسلان و عدهای دیگه سیروان رو تشویق میکردند، همهمهای شده بود از صدای سوت و دست و فریاد! پوف کلافهام بین عربده خسرو خان گم شد. _چه خبره اینجا؟ دوباره مثل سگ و گربه به هم پریدین! شماها مثلاً شکارچی هستین؟.. در صدم ثانیه سکوت محیط رو گرفت، ارسلان و سیروان هر دو با قیافه درهم و شلخته کنار هم ایستادند. خسرو خان با تأسف زیر لب نچ نچی کرد، با دیدنم اخمش باز شد و گفت : _کجایی عمو؟! پوزخندی روی لبم نشست، وقتی کارش پیشم لنگ بود میشدم برادر زادهاش! با دیدن چشمهای که روی ما بود اشاره کرد دنبالش برم، پشت سرش به راه افتادم. نگاهم بهش بود با اینکه شصت سالی سن داشت اما اندامش ورزیده و جوان بود! همین مرد منو یتیم کرده بود و نمیدونست تمام سالهای عمرم منتظر روزیم که انتقام و حق پدرم رو بگیرم. داخل اتاق شدیم، فلشی که از جونم براش گذشتم رو به دستش دادم. _امانتی! لبخندی روی لبش نشست و به لپتاپ وصل کرد. _تو از هزار تا شکارچی که اون بیرونن ارزشت بیشتره! خوشحالم که از خون منی! پوزخندم رو مخفی کردم و گفتم : _اطلاعاتِ چیه؟ نگاه سبزش رو بهم دوخت. _جنگ شروع شده!!! متعجب نگاهش کردم که ادامه داد : _باید خودمون رو آماده کنیم نباید این بین شکارچیان آسیب ببینن! متعجب تر پرسیدم : _چه جنگی شروع شده؟! از پشت میز بیرون اومد و سیگارش رو روشن کرد. _جنگ برای انتخاب سناتور!... به آکواریوم مورد علاقهاش و به ماهیهای گوشت خوارش خیره شد. _تو اون زمان به دنیا نیومده بودی برای اون زمانهاست که من یه بچه ده ساله بودم..تیمسار افراسیاب با هفت گروه مخفی کشور همکاری میکرد و تنها نقطه اشتراک این گروهها تیمسار بود. اگه باندی به مشکلی برمیخورد با رفتن به پیش تیمسار، مشکلش برطرف میشد، کم کم لقب سناتور رو گرفت و شد رییس هفت باند!
-
درخواست ناظر رمان سناتور| آناهیتا کاربر نودهشتیا
آناهیتا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ۷ لقمهای گرفتم و نگاهی به دخترک انداختم، از نگاه خیرهام سرش رو بالا آورد با دهان پر گفت : _چیه؟ _اون آدما کی بودن؟ چرا دنبالتن؟ دست از خوردن کشید و از روی صندلی بلند شد. _ندونی برای خودت بهتره! به سمت در آشپزخونه رفت، ایستاد. _قبلِ خروس خون زدم به چاک، فکر کنم دیگه نمیبینمت پس برای همه چیز دمت گرم! و از آشپزخونه رفت، ندیده میدونستم روی مبل خوابیده. ته تابه رو یه لقمه کردم ظرفها رو توی سینک برای فردا گذاشتم. نگاهم روی دخترک نشست که بدون پتو روی مبل مچاله شده بود، به اتاق رفتم و پتویی برداشتم. از این زاویه که اون روی مبل خوابیده و من بالای سرش ایستاده بودم، خیلی ظریف بود و به اون غلدر بازی که میکرد نمیخورد. پتو روش انداختم، گوشه پتو رو گرفت چشمهاش شد و رو بهم گفت : _تو آدم خوبی هستی و مرد... دیگه ادامه نداد و حرف رو پیچوند. _حداقل اسمتو بهم بگو تا بدونم کی کمکم کرده تا یه روز جبران کنم! نیش خندی زدم و زمزمه کردم : _بخواب بچه جبران نخواستیم! پتو رو رها کردم و به سمت اتاقم رفتم که صداش رو شنیدم : __حداقل اسمت و بگو! با تن صدای بلند گفتم : _آراز! _منم خزان! روی تخت دراز کشیدم، چشمام رو که بستم صحنهی مبارزهام پشت پلکم نقش بست؛ یه مدت بود که سرم سوت میکشید و خاطراتی به ذهنم هجوم میآورد که انگار برای من بودند اما هرچقدر فکر میکردم در گوشهی ذهنم پیداش نمیکردم. خاطرات مبهم از پسربچه کوچولو که مردی مبارزه کردن رو بهش یاد میداد. پوفی کشیدم، حتی چهره اون پسر بچه رو به یاد نمیآوردم تا مطمئن شوم که خودم هستم، یه چهره مبهم و صداهای واضح! کلافه روی دست خوابیدم، اینبار افکار رهن خونه در سرم جولون داد. نچی کردم و قرص خواب زیر تشکم رو بیرون کشیدم و یکی رو بدون آب قورت دادم. با کمک قرص خواب چشمام و بلعید. «خزان» آفتاب نزده از خونهی اون مرد، آراز، بیرون زدم. به درب خونه نگاهی انداختم لبخندی روی لبم نشست، صاحب این خونه مرد چشم پاکی که نجاتم داد و یه شب به من پناه داد، هیچوقت این لطفش رو فراموش نمیکردم اگه نبود الان من زنده نبودم و مدیون این مرد شدم. نگاهی به کوچه انداختم، امن بود. پس راه افتادم و با دیدن اولین تاکسی توی این وقت صبح دست بلند کردم و آدرس نزدیک به پناهگاه رو دادم. رو به راننده گفتم : _همینجا نگه دارید! راننده متعجب از آینه نگاه کرد. _همینجا؟! حق داشت تعجب کنه، کنار اتوبان که اطراف بیابون بود گفته بودم بایسته! _آره همینجا! سنگینی نگاه راننده رو تا آخرین لحظه حس میکردم. نگاهی به اطراف کردم کسی جز من در این برهوت نبود با چند سولهی متروکه! به سمت سولهها حرکت کردم، کسی فکر نمیکرد اینجا پناهگاهی برای یه باند باشه! انتهای سوله که در تیررس نبود به سمت در آهنی رفتم و با ریتم کوبیدم، پنجره کوچک کشویی کشیده شد و چشمهای نگهبان روبروم قرار گرفت. رمز ورود رو به زبون آوردم : _شب آروم و پر از ستاره هست. در باز شد، از کنار نگهبان گذشتم و در بعدی که عایق صدا بود رو باز کردم صدای یه لشکر به گوشم نشست، به قلمرو گروه شکارچیان وارد شدم.
-
قصهای که از خون جوانان وطن لاله دمیده شده است از این رو این چیزا ببندم ده سال بعد در همان زمان هاست که توریست سلامتی
-
پارت ۶ نفس دخترک به گوشم نشست و بلافاصله صداش! _خیلی با مرام... دستم رو دهانش گذاشتم و با بی نفسی پچ زدم : _آروم.. اشاره به در خونه کناری کردم و پچ زدم : _صابخونه اس! زر زر اضافه نکن..دختر مختر تا حالا رنگ خونه منو ندیده! زد زیر دستم و اونم پچ زد : _خب حالا انگار بچه پیغمبر چیزی هست واسه خودش! و منو کنار زد و راهش گرفت سمت طبقه دوم، انگار که میدونست خونه من کجاست! پوفی کشیدم، از کنارش رد شدم پلهها رو دوتا یکی کردم در واحدم رو باز و داخل شدم در رو باز گذاشتم تا بیاد، به سمت پنجره رفتم و کمی پرده رو کنار زدم هنوز اون مردهای سیاهپوش اطراف چرخ میزدند. _فردا صبح که بیدار شدم دلم نمیخواد ببینمت! سمتش برگشتم که با تعجب اطراف رو نگاه میکرد، حق داشت ! جوری به هم ریخته بود که شتر با بارش کم میشد، البته مهم نبود. رو بهش کردم : _شنیدی چی گفتم؟! از گوشه چشم با اکراه نگاهم کرد. _آره بابا! خروس خون رفتم. و پرو پرو لباس های روی مبل رو روی زمین ریخت تا جا برای نشستنش باز شه، روی مبل لم داد و دوباره اطراف رو نگاه کرد. بی هیچ حرفی داخل اتاق شدم و لباس هام رو با یه رکابی مشکی و شلوار به همون رنگ تغییر دادم با دیدن خودم توی آیینه یاد اون دختر افتادم پس رکابی رو با یه تیشرت مشکی تغییر دادم، دست و صورتم داخل سرویس شستم نگاهی از آینه به خودم انداختم، پول رهن رو چکار کنم؟! این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود. کلافه پوفی کشیدم از سرویس بیرون زدم، موبایلم رو برداشتم و با دیدن پیامک نفس لبخندی رو لبم نشست، همینطور که جوابش رو میدادم به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال رو باز کردم، خوبه حداقل دو تا خرت و پرت داخل این بود. صدای آیکون پیامکم نگاهم رو به خودش کشید، جواب نفس که کی دوباره بریم بیرون رو دادم و رو به اون دختر گفتم : _چند تا تخم مرغ میخوری؟! و سرم رو بالا آوردم از دیدن چیزی که میدیدم دهانم باز موند، سالن به طرز عجیبی تمیز شده بود. دخترک از حالت خمیدگی بیرون اومد و همینطور که به سمت آشپزخونه می اومد گفت : _واقعا نمیتونستم نفس بکشم، شتر با بارش گم میشد. از کنارم رد و روی یکی از دو صندلی نشست. _یه دونه! زیادی پرو و راحت بود! چند تا تخم مرغ نیمرو کردم و با گوجه و سبزی های که داشت پلاسیده میشد روی میز گذاشتم.
-
پارت ۵ انتهای کوچهی باریک و تاریک، دو مرد سیاهپوش دختری رو گیر انداخته بودند. صدای زمخت یکی شون به گوشم نشست : _اون فلش کجاست؟! دستش بالا رفت تا دخترک رو بزنه، مچ دستش رو گرفتم. _ضعیف گیر آوردی؟! هر سه تازه متوجه حضورم شده بودند؛ در ثانیه درگیری شروع شد و تا اون لحظه نمیدونستم چطور میخوام این دختر رو نجات بدم اما با ضربه اولی که خوردم انگار بدنم به خودش اومد، اینبار در هوشیاری کامل بودم و میدیم چطور مبارزه میکنم. عجیب بود! این من بودم؟!! واقعا منم؟ این دست و پای من بود که مبارزه می کرد؟! هر دو مرد روی زمین ولو شده بودند و از درد به هم میپیچیدند. بهترین موقعیت بود، دست دخترک رو گرفتم و از اون کوچه و پست کوچه ها فرار کردم. صدای پاها و نفس هامون توی بارون و رعد و برق گم شده بود و نمیتونستن پیدامون کنند، شانس باهامون یار بود. نزدیک خونه ام بودیم صدای دخترک رو از بین نفس نفس زدن هاش شنیدم _دیگه ...دور... شدیم...هووو دست از دویدن کشیدیم و در تاریکی ایستادیم. _دمت ..گرم...لوتی هستی...هووو نفسش رو محکم بیرون داد، خواستم دهن وا کنم صدای دویدن و شلپ شلپ پا به گوشم نشست دوباره دست دخترک رها شده رو گرفتم ولی اینبار در درز کنار دیوار که تاریکترین جا بود پناه گرفتیم. با دیدن هیبت هفت هشت مرد سیاهپوش، دخترک بیشتر بهم چسبید نفس های داغش سینه ام رو هدف قرار داده بود. افراد دیگه با ماشین های مشکی رنگ بهشون ملحق شدند، این حجم از نیرو برای یه دختر؟ برای چی؟ دخترک با دیدن ماشین های سیاه رنگ در آغوشم لرزید و همون فاصله نیم سانت رو هم کم کرد و اینبار لبهاش بود که سینه ام رو هدف قرار داده بود و نفس آرومم رو قطع کرد! این نزدیکی رو حتی با نفس هم نداشتم این دختر چکار میکرد؟! ذهنم درگیر سوزش سینه ام شد اما با حس له شدن پام به خودم اومدم، دخترک پام رو لگد مال کرد، بی نفس لب زد : _ببخشید حواسم نبود! فقط به سر تکون دادن اکتفا کردم و موقعیت رو سنجیدم، مردهای سیاهپوش دور شده بودند. از دیوار فاصله و دست دخترک رو محکم گرفتم آروم آروم به در خونه ام نزدیک شدم با دو انگشت کلید توی جیبم رو بیرون کشیدم. به در رسیدیم اطراف رو چشم انداختم و در رو باز کردم، آروم داخل رفتیم در که بسته شد نفس حبس شده ام رو با شدت بیرون کردم...
-
اووووووووووووووووووو چقدر زیاد چشم داری هنوز؟
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
امیدوارم که درست میشه همه چیز
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
همهاش سرنوشت جوری واسم چیده و خودم اشتباه کردم که نمیتونم این مدل زندگی داشته باشم . بعضی اوقات فکر میکنم یه جورایی احمق بودم که الان اینجام عمرم رفت بدون اینکه تجربه کنم
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
چه زندگی خوبی داری خدایی..دلم یه همچین چیزی که گفتی میخواد...
-
مرسی عزیزم
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
ژانرش هم بگید مرسی
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
آناهیتا ۲۹ سالمه چند ساله مینویسم و چندتا از رمانام رو به اشتراک گذاشتم از طریق اینستا ولی اولین باره اینجا یه رمان رو شروع کردم. عاشق نقاشیم.عاشق آهنگای شادمهر.کلا عاشق هنرم
- 15 پاسخ
-
- 2
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
آناهیتا پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
تاج بی نقص دوست دارم و دنبالش میکنم بقیه که گفتی کره ای هست ببینم؟- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ۴ سرم درد میکرد، نالون نشستم و سرم رو کمی مالیدم. _اسی زیر گوشت چی بلغور میکرد؟ انگار یه ده تن از رو تنم رد شده بود، نالیدم : _نمیدونم یه شِر و وری زر زر کرد! با یاد نفس چشام باز شد و رو به ممد کردم : _داداش ساعت چنده؟! نگاهی به ساعت مچی دستش کرد و گفت : _یه دو سه ساعتی ولو بودی. آهم بلند شد، من به اون دختر قول داده بودم! _وای وای که بد قول شدم... نیم خیز شدم، ممد دست رو شونهام گذاشت و گفت : _بتمرگ!.. خواب بودی ماسْماسَکِت زنگ خورد خودم یه جوری راست و ریستش کردم. کمی که حالم بهتر شد باید بهش تلفن میکردم. ممد دوباره زیر گوشم زر زر کرد : _نمیدونی تو باشگاه چه غوغایی کردی، گرفتی دوتا از غول تشنهای باشگاه رو زیر مشت و لگد، حسابی بزن بزنی بود تا میخوردن مهمونشون کردی! دهن باز مونده به ممد نگاه کردم و زیر لبی گفتم : _هِن؟!!! _هن و زهر مار! تو کی رزمی کار شدی و ما بیخبریم؟ گیج بودم و نمیدونستم ممد چی میگه! به سختی تن خورد و خمیرم و تکون دادم، زیر لب نالیدم : _نمیدونم چی میگی ولی له لهام. همینطور که وسایلم رو برمیداشتم گفتم : _ممد بیخیال این جریان یه کار واسم پیدا کن که لنگ پولم! باید یه وام جور کنم. _کجا راه و گرفتی میری؟! بذار حالت خوب شه کمی! فقط دستی تو هوا تکون دادم و زیر نگاه عجیب غریب بقیه از باشگاه بیرون زدم. سوار پراید پوکیدم شدم، استارت زدم روشن نشد. _اه گندش بزنن الان وقتش نبود! این بدبختم دیگه داشت میخوند، نالههای آخرش بود سگ مصب! درش و بهم کوبیدم و راه افتادم، این وقت شب توی محله سگم پرسه نمیزد. از اون محله ها بود که ساعت نه شب بیرون بودی دل و رودهات سفره بود. خوشبختانه خونم تو خیابون اصلی بود اما برای زودتر رسیدنم باید از کوچه پس کوچهها عبور میکردم. یکی دو کوچه که رفتم صدای شنیدم اما اعتنایی نکردم و به راهم ادامه دادم، قدمی برداشتم اینبار جیغی به وضوح به گوشم خورد و سر جا میخکوب شدم با جیغ دیگه، به پاهام حرکت دادم و به سمت صدا رفتم؛ هرچی جلوتر می رفتم به منبع صدا نزدیکتر میشدم.
-
وا مامان دلت میاد این عجوزه رو به عمه مهربونم میچسبونی و حلقش رو وا کرد و زبونش رو برای من تا انتها بیرون کرد، مامانم نه گذاشت نه برداشت دمپایی که به سمت من نشونه گرفته بود رو سمت خواهرم پرتاب کرد که به دماغش خورد و جیغ خواهرم به هوا رفت.. خنده منو بابا بود که سالن رو گرفت مامان با جیغ رو بهش گفت
-
بنویسم پول یا عشق؟
-
پارت ۳ ناباور تک خندی زد : ـ د لامصب گفتم یه مشت و مالی بده این زنیکه... (صدای منو با لودگی و ادا اطوار تقلید کرد)... نه ممد تو مرام ما نیس به زن شوهردار چشم نظری بندازیم چه به ... میون کلومش پوفی کشیدم : ـ اه زر نزن ممد که حالم خرابه... نمیدونم رهن خونه رو از کجا جفت و جور کنم... زاییدم به مولا! از تردمیل زدم بیرون و یه جفت دمبل برداشتم... ممد کنارم ایستاد اونم یه جفت برداشت از آینه زل زل نگاهم کرد. لب و لوچه اومدم : ـ چیه؟ جدی نگاهم کرد : ـ جنسیت چیه دادا؟! گیج نگاهش کردم چند ثانیه شد تا متوجه شدم، عصبی غریدم : - گمشو بابا! صدای خندهاش توی موزیک مضخرف باشگاه گم شد! دوباره صدای سوتی توی گوشم پیچید... مثل تمام این روزها تصویرهای مبهمی جلوی چشمم رژه رفت... صدای یه مرد بود... «ضربه بزن»... اینبار صدای بچهای...«نمیتونم»... و دوباره صدای مرد بود و بود... گوشم رو گرفتم... دلم نشنیدن میخواست... این چه خاطرهای بود که به یاد نداشتم؟! انقدر صدای مرد توی گوشم پژواک شد که بوکس روبروم رو زیر مشت گرفتم، ممد رو کنارم حس میکردم که چیزی میگه اما تمرکزم گرفته شده بود. احساس کردم دو نفر به این سمت اومدن، بدون فکر لگد بهشون زدم دیگه متوجه نشدم چی شد از حال رفتم. همراه با سردرد وحشتناکی چشمام رو باز کردم، صدای زمختی نگاهم رو به خودش کشید. ـ بلاخره چشم وا کردی پسر جون؟! نگاه گنگ و گیجم به مرد کچلی افتاد که زخم زشتی از کنار شقیقه تا لبش داشت نیشخندی زد و دندون نیش طلایی رنگش به چشم نشست. ـ خوب مبارزه میکنی! نیم خیز شدم... بیحال نالیدم : ـ چی میگی تو؟! اصلا کی هستی؟!!! آخم به هوا رفت، سرم زیادی دارد میکرد. نالیدم : _چه مرگم شده؟! مرد کنارم نشست و کارتی توی جیبم گذاشت : ـ مبارزهات رو دیدم، خاصه! جایی نمونهاش رو ندیدم. پیشنهادی دارم، کمتر از یه ماه دیگه یه مسابقه زیرزمینی برگزار میشه میخوام تو مبارزم باشی، اگه پیشنهادم رو قبول کنی پول خوبی بهت میرسه. نمیدونستم این شر و ورایی که این مرد میگه چیه! سرم اینبار بعد از اون سوت بیشتر درد میکرد. مرد از کنارم بلند شد : ـ بهم میگن اسی دندون طلا! هر جای اینجا اسمم و بگی میارنت پیشم... صدای آشنای ممد بین حرفهای اسی رو شنیدم : ـرفیق بیدار شدی خدارو شکر... اسی زیر لب «زت زیادی » گفت و رفت.
-
پارت ۲ حالا رهن خونه رو از کجا گیر بیارم! میخواستم از رستوران وام بگیرم که... پوفی کشیدم و قدم زنون زیر بارون رفتم. صدای موبایلم من رو از افکارم بیرون کشید... با دیدن اسمش لبخندی بین تموم مشکلاتم به لبم نشست. ـ جانم! صدای ظریفش به گوشم نشست : ـ خسته نباشی عزیزم! امشب چکارهای بریم بیرون؟! پاکت توی کیفم میگفت میتونم یه رستوران خوب مهمونش کنم، ذهنم رو از فشار مالی رهن خونه بیرون کشیدم و گفتم : ـ بعد از باشگاه میام دنبالت! صداش لبخندی روی لبم گذاشت : ـ آخ قربونت شم آراز که دلم واسه دیدنت تنگ شده! زمزمه کردم : ـ منم! دلم برای دیدن چشمهاش پر کشید... خداحافظی هُل هلکی کرد تا بره آماده شه! پیچیدم توی کوچه خلوت کنار رستوران، پراید پوکیدم ته کوچه لش بود... صدای جیر جیر درش فحش زیر لبی ساخت و نثار روح ممد کرد... سگ مصب رو ترکونده بود! یه ساعت بعد هلک هلک رسیدم باشگاه... کوله رو توی کمد پرت کردم... کلید رو توی قفل درب و داغونش چرخوندم همزمان صدای نفس نفس زدنی داخل رختکن شد رو شناختم... سیا صاحب باشگاه بود! -علیک... هه... داش آراز... هه... هه... چرخیدم، رو در روش شدم : ـ سلام رفیق یه نفس بگیر جون به لب شدی! خم شد شر شر عرق از سر و صورتش میریخت، مثل همیشه یه بند از خودش برای بچهها مایه گذاشته بود. ـ هوف... به شونهی خیسِ عرقش کوبیدم : ـ ایوالله داری به خدا... امیدوارم تک تک این بچهها سر بلندت کنن که بی مزد و منت وقت میذاری! از حالت خمیدگی بیرون اومد... تازه نفسش جا اومده بود. ـ چاکرتم! بیا بریم تو هم یه فنی بهشون یاد بده! خندیدم... از رختکن بیرون زدیم رو بهش با خنده گفتم : ـ کی هم نه اونم من؟! داشِت فقط در حد یه دمبلِ! با خنده به سمت پسربچهای که صداش میزد رفت : ـ فعلا داشِت بره ولی جلدی اومدم ور دلت! خندیدم و دکمه استارت تردمیل رو زدم... صدای ممد از جا پروندم. ـ آراز!!! ای وقت روز چرا ایورا پلاسی؟ پوفی کشیدم و کمی سرعت تردمیل رو کم کردم. ـ محترمانه انداختنم بیرون!
-
پارت ۱ | فصل ۱ : دیدار پک غذا رو سمت میز مشتری بردم. ـ چیز دیگهای نیاز ندارید؟! با گفتن خیرِ دختر و پسر جوون، میز رو ترک کردم و به مطبخ برگشتم. سفارش بعدی در دستم بود که با صدای نوروزی ایستادم. ـ آراز برو مدیریت! کلافه سفارش رو به ایمان دادم، میدونستم این صدا زدن از چی میتونه باشه! قبل از ورود با تقهای به در داخل شدم، چهره مدیر که سخت در محاسبه بود در دیدم قرار گرفت... بدون نگاه گفت : ـ جناب افراسیاب متاسفانه دیگه نمیتونید اینجا کار کنید! و بهم خیره شد... خیلی محترمانه داشت پرتم میکرد بیرون! ادامه داد : ـ میدونید که این مدت نیروهای آشپز... با کلمات بازی میکرد تا یک دلیل محکم کننده برای اخراجم بیاره، پوزخندی روی لبم نشست! چرا نمیتونست با واقعیت کنار بیاد زنش یه آدم بیبند و باره که دوست داره به هر مردی ناخونک بزنه! ـ بله جناب تولایی خیلی خوب متوجهام! پاکتی سمتم گرفت. ـ تمام حق شما برای این مدت! پاکت رو از دستش گرفتم و بدون هیچ صحبتی بیرون رفتم، مرتضی به سمتم اومد، پچ زد : ـ زنیکه آخر کِرمش رو ریخت؟ سرم رو تکون دادم و با هزاران فکر داخل رخت کن شدم.. وسایلم رو برداشتم. مرتضی دم گوشم یه بند حرافی میکرد. ـ خو مرد حسابی زن خودت میخاره جوون بدبخت و چرا اخراج کردی..نمیتونی براش بخارونی مقصر ماییم؟ کلاه هودیم رو روی سرم کشیدم و با برداشتن کولهام سمت مرتضی برگشتم که زیپ دهن رو کشید..دستم رو جلو بردم. ـ داداش برای این مدت دمت گرم! مردونه دست داد. ـ کاکو ای حرفا چیچیه وظیفهاس! هر کوجا رفتی خبرمون کن! لبخندی از لهجه شیرینش زدم با کوبیدن به شونهاش و گفتن «مشتی هسی» از رستوران بیرون زدم. نگاهم به آسمون تیره افتاد که باریدن رو خیلی وقت بود شروع کرده بود!
-
نام رمان: سناتور نویسنده: آناهیتا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : مافیایی، درام، عاشقانه خلاصه: آراز افراسیاب متوجه میشه زیر این زندگی به ظاهر معمولی که فقط حفاظی برای جانش بوده، خانوادهای داره از دل دنیای تاریک مافیا! رازهایی آشکار میشه که زندگیش رو یک شبه تغییر میده! مقدمه : آروم آروم مرد میشد، با خودش همدرد میشد، یخ می زد، خونسرد میشد!... قصه این بود! با یه مشت حرف های تازه بعد یه عمر روبرو شد این تمام ماجرا بود قصه اینجوری شروع شد! اون کی بود، اون که دوست داشت؟! بگو واقعا کی بود؟! کی حالش مثل قبل نشد از وقتی با تو روبرو شد؟!!!