رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانیه پروین

مدیر کل
  • تعداد ارسال ها

    1,150
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    47

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانیه پروین

  1. نمی‌دونستم دستی بر شعر داری دخترک

    چه بااستعدادی تو🩵🎀

    1. s.a

      s.a

      لطف داری خوشگلم💟🥺

  2. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  3. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  4. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: ناصور 🖋 نویسنده: @المیرانجاتی از نویسندگان پرطرفدار انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، اجتماعی 🌸 خلاصه داستان: «نآصور» برای من داستان دختریه که تنها آرزوش درس خواندن بود؛ رؤیایی ساده که تو خانواده‌ای سنتی و سخت‌گیر به یه چیزی ممنوع تبدیل شده بود. یک شب تاریک همه‌چیز رو عوض می‌کنه… شبی که او در راه دانشگاه ربوده میشه و زندگیش ناگهان زیر سایه‌ای سنگین فرو می‌رود... 📖 برشی از رمان: - اگر تکلیف روشن نشه، مجبوریم نگه‌ت داریم. یک دفعه بدنم تکون خورد. سرم رو بلند کردم. سروان ادامه داد: – اگه وضعیتت مشکوک باشه، اگه احتمال جرم دخیل باشه، اگه هویت مشخص نشه، طبق قانون باید امشب بمونی تو بازداشتگاه. تا فردا صبح روشن بشه قضیه چیه. کلمه‌ی بازداشتگاه انگار یک سیلی محکم خورد تو صورتم... 🔗 لینک دانــــلــود فایل رمــان: https://98ia-shop.ir/2026/05/10/دانلود-رمان-ناصور-از-المیرا-نجاتی-کارب/
  5. سلام عزیزم خوش اومدی

    یه خلاصه برای من اینجا بفرست گلم واسه رمانت

  6. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  7. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  8. ممنون که مصاحبه با نودهشتیا رو قبول کردید🎤 @هانی بانو ۱. قبل از هرچیزی، لطفا خودتون رو معرفی کنید‌. (اسم و تاریخ تولد و محل سکونت، تحصیلات و تاهل یا تجرد) درود عسل اکبری ملقب به «هانی بانو» هستم، متولد ۸ بهمن ۸۶؛ زاده‌ی آبادان، ساکن اصفهان و کاملا مجرد. ۲. آثاری که نوشتید رو نام ببرید. «آزمند» رو به تازگی تمام کردم و در دستِ رصد هستش؛ «آزموده» فصل دوم همون رمانه و در حال تایپه. همچنین «رو به تو، پشت او» رو در کنار آزموده مینویسم و «حلقه‌ی نور» هم در مراحل اولیه‌ی تایپ هستش. ۳. از کی نوشتن رو شروع کردید و اصلا چرا قلم به دست گرفتید؟ از سال ۱۳۹۷ قلم دست گرفتم و ایده ها و فکرهام رو روی کاغذ آوردم؛ اولش فقط در حد یک سرگرمی و سنجشِ خودم بود اما کم کم اونقدر توی داستان‌هام غرق شدم که دلم نیومد قلمم رو پایین بزارم. اولین بار تحت تاثیر یک سریال قرار گرفتم که نقش اصلیش نویسنده بود و رمان مینوشت، در صورتی که قلم خوبی نداشتم و خیلی سطحی مینوشتم اما رفته رفته سعی کردم با موضوعات مختلف قلمم رو بهتر کنم و امیدوارم که موفق هم بوده باشم. ۴. بهترین کتابی که خوندید رو بهمون معرفی می‌کنید؟ در واقع خیلی اهل خوندن کتاب نیستم و روی هم رفته دو تا کتاب هم نخوندم؛ اما در کل کتاب‌های زهرا ارجمندنیا رو بسیار میپسندم و شاید به این دلیل باشه که تقریبا سطح قلم و موضوعاتم به ایشون نزدیکه. رمان های «آمال» و «ما ماه و ماهی بودیم» از مورد‌علاقه ترین کتاب‌هام از این نویسنده هست. ۵. بزرگ‌ترین چالش شما به‌عنوان یک نویسنده در حال حاضر چیه؟ این روزها در تلاشم تا با توجه به نظرات دیگران راجع به قلم و رمان‌هام، سطح قلمم رو قوی تر و بهتر بکنم و تا جایی که میتونم توی این موضوع خودم رو رشد بدم. تایم بسیاری از روزم رو برای نوشتن در نظر میگیرم هرچند که میدونم بیشتر به چشم یک سرگرمی باید بهش نگاه کرد و در قبال هنر و وقتم در‌آمد آنچنانی برام نداره، اما تمام عشق و علاقه‌ام رو وسط میزارم و از نوشتن لذت میبرم. ۶. هدف نهایی‌تون در مسیر نوشتن کجاست؟ در نهایت محبوب بودن از نظر من مهمترین چیزه؛ اینکه خواننده ها آثار رو بپسندن و از خوندنش لذت ببرن از هرچیزی برام مهمتره و در تلاشم که به این نتیجه برسم. آثار بسیاری رو به اتمام برسونم و کتاب‌هام رو توی دست آدم های مختلف ببینم و قلمم رو تا میتونم رشد بدم. ۷. ایده‌های آثار زیباتون رو از کجا پیدا می‌کنید؟ ایده ها برای من از هر جا میرسن. گاهی از میون بیت های شعر و موزیک ها و گاهی هم با دیدن چند دقیقه فیلم؛ اما اکثر مواقع ایده هارو از جایی الهام نمیگیرم و با خلوت کردن با خودم، مشغول فکر کردن میشم و ایده هارو عین پازل کنار همدیگه میچینم تا به نتیجه‌ای برسم. ۸. از چه چه چیزهایی الهام می‌گیرید؟ گاهی با کوچک‌ترین و ساده ترین چیزی که به چشم میبینم یا با گوش‌هام میشنوم ایده میگیرم؛ موزیک ها و فیلم ها هم باعث میشن توی فکر فرو برم و سرم سرشار از ایده‌های مختلف بشه. گاهی حتی از کابوس یا رویاهایی که میبینم ایده میگیرم و این موضوع تا به حال خیلی جاها بهم کمک کرده. ۹. به عشق اعتقاد دارید؟ از نظرم عشق یکی از دلایل ما برای زندگی هستش؛ این یعنی بله، با تمام وجود بهش اعتقاد دارم. عشق فقط مربوط به روابط امروزه و علاقه‌ی بین دونفر نیست؛ مثلا همین لذتی که من از نوشتن و قلم دست گرفتم میبرم، نشون دهنده‌ی عشقم به اونه. عشق به هنر، خودش دلیل بزرگی هست برای ادامه دادن. هرچند من خودم رمان‌هایی توی ژانر های عاشقانه مینویسم و سعی دارم یک عشق پایدار و واقعی رو نشون بدم، اما در کل عشق رو سطحی نمیبینم و خیلی خودم رو درگیرش نمیکنم. ۱۰. دقیقا چی رو درباره قلم و نوشته‌هاتون دوست دارید؟ حس نوشتن و خلق کردن یک اثر به من حس خیلی خوبی میده؛ اینکه تمام ایده ها و فکرهام رو درکنار هم میزارم و یک اثر خالقانه رو خلق میکنم تا دیگران از خوندنش لذت ببرن، برای خودم لذت‌بخش تره. حس خوبی که حین خوندن اثر به خواننده القا میشه برای من بزرگترین انگیزه‌ست که تا ابد به نوشتنم ادامه بدم و با کلمات و جملات به انسان‌ها احساسات مختلف رو منتقل کنم. ۱۱. خانواده و اطرافیان در مسیر نوشتن شما چه نقشی داشتن؟ خانواده‌ام همیشه توی این مسیر در کنارم بودن و حتی با وجود اتفاقات ریز و درشتی که گاهی برام پیش اومد کنار اومدن و هیچوقت ازم نخواستن دست از نوشتن بردارم. همیشه بهم افتخار کردن و متقابلاً وجودشون هم برای من باعث افتخاره. همچنین دوست‌هام توی این مسیر پشتم رو خالی نکردن و با خوندن آثارم همیشه بهم انگیزه و انرژی دادن. ۱۲. اولین کسی که اثرتون رو خوند چه کسی بود و چه بازخوردی نشون داد؟ درست یادم نیست اما احتمالاً پدر یا مادرم بودن؛ هر ری‌اکشنی که داشتن احتمالا عالی بوده چون چیز بدی توی سرم نیست و مثل همیشه حسابی ازم تعریف کردن هرچند قطعا اون موقع انقدر خوب نمینوشتم و قلمم پر از ایراد بود. ۱۳. توصیه‌تون برای نویسندگان تازه‌کار و پرذوقی که این مصاحبه رو می‌خونن چیه؟ خودتون رو با تمام‌ وجود باور داشته باشید؛ هیچوقت پا پس نکشید و با نظرات منفی دل‌سرد نشید. همه‌ی ما از روز اول بی‌نقص نبودیم و قطعا ایرادهایی داشتیم که با مرور زمان حل شده، پس هیچوقت به قلم فعلی خودتون قانع نباشید و همیشه سعی کنید سطح قلم و موضوع و ایده‌هاتون رو رشد بدین و بهتر و بهتر بشید. ۱۴. انجمن نودهشتیا چه تاثیری در مسیر نوشتن شما داشت؟ نودهشتیا سال‌هاست که توی مسیر نوشتن همراهِ من بوده و کمکی که به من داشته قابل جبران نیست؛ همراه با ناظر و منتقدانی که توی مسیر درکنارمون هستن بیشتر رشد کردم و خواهم کرد، و حسابی انگیزه و انرژی میگیرم برای ادامه‌ی مسیر. سپاسگذارم از مدیر فعلی و پیشینِ انجمن. ۱۵. چه کاری در نویسندگی، براتون نامعقوله و تحملش نمی‌کنید؟ متاسفانه هنوز اونقدر که باید خودم رو قبول ندارم و اگر یک بخش از رمان قابل قبول نباشه و به مقدار کافی به خواننده لذت نده، برای نوشتن باقیِ رمان کمی دل‌سرد میشم. انتظار دارم کلی کامنت و نظر دریافت کنم حتی نظرات منفی، ولی بدونم که اثرم خونده میشه و بهش توجه میشه و بی‌توجهی به اثرم رو نمیتونم تحمل کنم. ۱۶. در مقابل نقدهای تند چه واکنش و احساسی دارین؟ در حالت عادی دلخور میشم اما دل‌سرد هرگز؛ قطعا نقد های خوب و سرشار از انرژی حالم رو بهترمیکنه اما مشکلی ندارم که اشکالات رمانم رو بدونم و برای رفع کردنشون تلاش کنم. ۱۷. به خودتون افتخار می‌کنید؟ شاید در گذشته نه، ولی حالا بله؛ اینکه میتونم خلاقیت و هنرم رو اینطور به نمایش بدم و با آثارم حال دیگران رو خوب کنم، برام باعث افتخاره. خوشحال کردنِ دیگران باعث میشه به خودم افتخار کنم و عسل رو بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم، و امیدوارم که توی این مسیر موفق باشم و با آثارم حال خوب رو به همگی انتقال بدم.
  9. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  10. پارت ۱۳ آقای همسایه، شیشه دودی طرف خودش را پایین کشید تا تصویر جناب سروان، با کیفیت فول‌اچ‌دی، توی ذوقمان بزند. سپس پرسید: - چی شده این وقت شب؟! خبریه؟ جناب سروان، به لبخندش قوت داد. سپس به من اشاره کرد که موفق نشده بودم به طور کامل در صندلی فرو رفته و ناپدید شوم. صدایش کیفور به نظر می‌رسید و دلم نمی‌خواست دلیلش را بدانم. - در واقع، من منتظر خانم صالحی بودم. جالبه که شما دوتا رو با هم می‌بینم! پارچه مانتو در مُشتم حسابی مچاله شده بود. چهره‌ام را مزین به اخمی غلیظ نمودم. آقای همسایه توضیحی به آن سروان سمج نداد و سوال مرا با صدای بلند پرسید: - با خانم صالحی چی‌کار دارین؟ سروان با صمیمیت افراطی، شانه او را فشرد و پره‌های بینی‌اش از بزرگی لبخندش، گشاد شد. - مشخص می‌شه انشاءالله، بالا صحبت کنیم. من یکم سرمایی‌ام. پیش از اینکه با سوال دیگری از طرف ما محاصره شود، از ماشین فاصله گرفت. آقای همسایه برای اولین بار در یک‌ ساعتِ گذشته، به من نگاه کرد. رگه‌های سرخی در چشمانش ریشه انداخته بود که در تاریکی، مرا می‌ترساند. عضلاتم منقبض شد اما نگاه طولانی او، در سکوت پایان یافت. ماشین را به حرکت وا داشت و به جایگاه همیشگی‌اش در پارکینگ رساند. نفس عمیقم، هم‌زمان شد با خاموشی ماشین. این دومین باری بود که با هم سوار آسانسور می‌شدیم. آقای همسایه سرش را تکیه زده و پتوی پلک‌هایش را روی مردمک‌هایش کشیده بود. در آن حالت، می‌توانستم تا ابد تماشایش کنم. چه حیف که آسانسور به آسمان راه نداشت و فوری متوقف شد. صورت آفتاب سوخته بازرس، آخرین چیز در دنیا بود که دلم می‌خواست در پایان آن روز عجیب، ببینم. وارسی‌اش که از سر به پاهایم رسید، ابروهایش یک پله بالا پرید. به دمپایی‌های خرگوشی‌ام اشاره کرد: - مشخصه خیلی هم با عجله رفتید خانم صالحی! چشم‌هایم را در حدقه چرخانده و گلدان سفالی کوچک را بلند کردم. این گلدان، تنها چیزی بود که از خانه آوردم. کلید را در قفل چرخانده و جلوتر از آنها وارد خانه شدم. نباید اجازه می‌دادم با حرف‌هایش، تحریکم کند. این تله تمام پلیس‌ها بود و بعد از تماشای نود هفت قسمت سریال‌ جنایی، می‌توانستم تشخیصش بدهم. برای جمع کردن ظرف‌هایی که در راهرو رها کرده بودم، خم شدم‌. آن گونه که انتظار می‌رفت، سریع عمل نکردم و سروان آنها را دید. مشتاق بودم که درباره آنها چه داستان عجیبی در سرش می‌بافد! خودم را روی مبل شکلاتی رها و نشستن آنها را تماشا کردم. میهمان نبودند که احترامشان کنم. نخ بیرون زده مانتویم، تمرکزم را برهم می‌زد. - متاسفم که این وقت شب مزاحمتون شدم... آرنجش را به دسته مبل چسباند و پا روی پا انداخت. باورم نمی‌شد با شلواری که انتهایش، گِلی بود، به خانه‌ام راه داده بودمش. نگاهم را از او دریغ و به آقای همسایه سوق دادم. - در طول دو روز گذشته، بارها بهتون زنگ زدیم اما جوابی نگرفتیم. آقای همسایه چنان روی سروان تمرکز داشت که گویی هر آنچه از دهانش بیرون می‌آید را با گوش‌هایش می‌بلعد. سرم را تکان دادم تا جان بکند و اصل حرفش را بزند. - اگه درست خاطرم باشه، گفته بودید شب گم‌شدن خانم کریمی، در منزل تشریف داشتید و کتاب می‌خوندید... شاهنامه. درست میگم؟ چشم‌ ریز کرد. چرا دوباره این را می‌پرسید؟ حسِ قدم گذاشتن در زمین مین‌گذاری‌ شده‌ای را داشتم که کوچک‌ترین حرکت اشتباه، به بهای جانم تمام می‌شود. زبانم را روی لب‌هایم کشیدم، نمی‌توانستم بفهمم چه از سرش می‌گذرد. صاف نشستم و دست‌هایم را به هم قفل‌ کردم. حتی آقای همسایه هم انتظار پاسخ مرا می‌کشید. کلمات در دهانم خُرد می‌شد و بیرون نمی‌آمد. چه خوب که آن دو، صدای ضربان‌های سریع قلب مرا نمی‌شنیدند. - خب، من... مطالعه کامل رمان فقط از طریق کانال تلگرامی: @parvin_roman امکان پذیر است.
  11. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  12. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  13. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  14. پارت ۱۲ چشمان آقای همسایه در سیاهی شب، درخشان‌تر از باریکه ماه بالای سرش شد. به نظر می‌رسید در آن لحظه، او حاضر است هرآنچه که داشت را فدای صادق کند. یک قدم به او نزدیک‌تر شد و پرسید: - چی می‌دونی؟ صادق به ذهنش برای بازآفرینی تصاویر فشار آورد، این را از گره خوردن ابروهای کلفتش فهمیدم. خنکای نسیم، آتش گونه‌ام را خاموش کرده بود، اما به نظر می‌رسید بوی سوختگی از جای دیگری، حول سینه‌ام بلند می‌شد. - موقع بیرون رفتن از مغازه، گوشیش زنگ خورد... از گوشه چشم، آقای همسایه را می‌پاییدم. دیدم که چطور از هیجانِ کوچک‌ترین سرنخی از سایه، نفس در سینه‌اش محبوس ماند. - خب؟ چی گفت بهش؟ صادق، شانه‌اش را طوری بالا انداخت، انگار از او پرسیده‌اند نوشابه دارد یا نه! همین‌قدر بی‌تفاوت به مرد درمانده مقابلش. - نمی‌دونم، رفت بیرون دیگه... نشنیدم چی گفتن. نور در آن نگاه مُرد. پیش چشمم، چنان شانه‌هایش فرو افتاد که برای لحظه‌ای، فقط برای لحظه‌ای، آرزو کردم کاش صادق چیز بیشتری می‌دانست. - فقط اسم طرفو شنیدم... برای همین است که می‌گویند مراقب باش چه آرزو می‌کنی! وقتی صادق اسم را با صدای بلند به زبان آورد، چشم‌هایم را محکم بستم. - حامد... مطمئنم گفت حامد. حالا آقای همسایه سرنخی برای دنبال کردن داشت، اما مطمئن نبودم وقتی مردی، همسرش را گم می‌کند و پای یک اسم غریبه به میان می‌آید، چه فکرهای چرکی در سرش تاب می‌خورد. در طول راه، کلمه‌ای نگفت و نگفتم. او را با وحشتی که به جانش افتاده بود، به حال خودش رها کردم. لب از لب باز نمی‌کرد، اما من اگر مائده بودم، می‌توانستم جنگی که توی سرش بالا گرفته را حس کنم. مداخله نکردم و اجازه دادم تصویر آن الهه در ذهنش، تا می‌تواند به کثافت کشیده شود. حداقل، هیچ‌وقت نفهمید که من آن روز به عمد، شماره صادق را اشتباه خواندم. وقتی به ساختمان رسیدیم، خداوند صبر مرا امتحان کرد. آقای همسایه خیره به مقابلش، پرسید: - این وقت شب واسه چی اومده؟ وقتی سروان، تکیه‌اش را از ماشینش گرفت و به طرف ما آمد، چراغ ماشینِ آقای همسایه، پرده از لبخند او برداشت. لبخند عجیبی که به سمت من نشانه رفته بود.
  15. پارت ۱۱ میلیون‌ها سوزن، در لحظه در گوشت گونه‌ام فرو می‌رفت و خارج می‌شد؛ لااقل من که اینطور حس می‌کردم. آقای همسایه بین من و خورشید ایستاده و سایه‌اش، مرا فرا گرفته بود. - خیلی می‌سوزه؟ سرم را بلند کردم. اگر سایه به جای من بود، همین‌قدر خونسرد رفتار می‌کرد؟ این سوال، به طرفِ سالم صورتم، سیلی‌های پی‌در‌پی می‌زد که بیشتر می‌سوخت. مانتوی شکلاتی رنگم را تکاندم، موهایم را پشت گوشم گیر انداختم و سرم را به نشانه نه، تکان دادم. وقتی به ماشین برگشتیم و تصویرم در آینه افتاد، چیزی نمانده بود آینه را بشکنم! آقای همسایه بطری آب معدنی را به دستم داد و چشم ریز کرد. - وایستا... به آرامی، چونان که به حریری دست می‌کشد، پوست ملتهبم را لمس و سنگریزه‌های رویش را برداشت. لمس دستش چنان آشوبی در معده خالی‌ام به هم زد که درد فراموشم شد. پروانه‌های کاغذی شروع به بال زدن کردند، در گوشم چنگ نواخت و حرکت دست او، پیش چشمم کُند شد. حالا در هر دو گونه‌ام فوران آتش را حس می‌کردم. در مقابل نگاه تب‌دارم، لبخند یک‌طرفه‌ای زد و من جان کندم تا فقط یک کلمه بگویم: - ممنون. آنقدر مسخ بودم که گویی رقص سرانگشتانش روی پوستم، گرد جادویی پاشیده بود. - آقای کریمی؟ تمام پروانه‌ها خشکید و روی زمین ریخت. صدای کلفت مرد، هردویمان را وادار به توجه کرد. مرد درشت هیکلی که انگار کاپشن ورزشی آبی‌اش را قبل از پوشیدن، مچاله کرده بود. آنقدر بلند که حتی آقای همسایه هم برای آنکه جوابش را بدهد، باید چانه‌اش را بالا می‌گرفت. اما این هیکل، آن طور که هوش مرا از سر پراند، حتی اندکی نظر او را جلب نکرده بود. دست گوشتی مرد را فشرد و با صدای رسایش گفت: - پس آقا صادق شمایی. حرکت کله بزرگش، باعث لرزش غبغب‌هایش شد. به من نگاه کرد، منی که یک چهارم او بودم احتمالا! - خدا بد نده آبجی؟ لبخند مضطربی زدم، از مردهای درشت‌هیکل بیزار بودم. همه‌شان مرا به یاد پدرم می‌انداختند. - می‌دونید چند بار بهتون زنگ زدیم؟ صادق گوشی‌اش را از جیب شلوار جینش، به سختی بیرون کشید. وقتی آن را مقابلمان گرفت، آب دهانم را قورت دادم‌. -‌ نگا کن بینم! زنگ زدی به من اصن شازده؟ شازده گفتن صادق، چشم‌های آقای همسایه را تیره کرد. او نیز متقابلا گوشی‌اش را بیرون کشید و روی آخرین شماره، ضربه زد. - دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می‌باشد. لطفا بعدا... صدای زنانه اپراطور در دم خفه شد وقتی صادق گفت: - این شماره من نیست شازده، اشتب زدی. پادرمیانی کردم، چرا که شازده گفتن صادق، می‌توانست این صحبت دوستانه را به یک دعوای خیابانی تبدیل کند. -‌ این مهم نیست، ما می‌خواستیم ازتون چندتا سوال بپرسیم. در طول حرف زدن من، به کفش‌هایش نگاه می‌کرد و دست به ریشش می‌کشید. گفت: - مُلتفتم آبجی، حاجی گفت قضیه ناموسیه. آقای همسایه شروع به پرسیدن هزار و یک سوال مختلف کرد. جواب یکی بود، هیچ! عاقبت، وقتی شب، چینشِ ستاره‌هایش را تمام کرد، آقای همسایه هم صبر را قی کرد: - آخه مگه میشه... یکم فکر کن! باید یه چیزی باشه. چیز مشکوکی ندیدی؟ نگفت کجا میره؟ گوشه چشم‌های صادق چین خورد. متفکر موهای کوتاهش را خاراند و به ناگه، چین پیشانی‌اش پرید: - یه چی هس!
  16. پارت ۱۰ دقایقی بعد، داشتیم در آن روستای کوچک قدم می‌زدیم و من گوی آتشین خورشید را می‌دیدم که چگونه در دوردست‌ها به زمین می‌افتد. به آقای همسایه نگاه کردم، به قدم‌هایش خیره شده بود. به باد اجازه دادم مقنعه‌ام را روی شانه‌هایم بیندازد و وقتی بین موهایم پیچید نیز اعتراضی نکردم. صبر کردم تا از کنار گله گوسفندانی که به نظر می‌رسید از چِرا بازمی‌گردند، عبور کنیم؛ سپس پرسیدم: - این سوپرمارکت چه ربطی به سایه داره؟ خود کم و بیش، می‌دانستم؛ فقط می‌خواستم او را به حرف وا بدارم، حتی اگر تمام کلماتش، به سایه ختم شود. نفسی از هوای عاری از دودِ روستا به سینه کشید و گفت: - آخرین بار اینجا از کارت بانکیش استفاده کرده. به بیشتر از این‌ها نیاز داشتم، ناشیانه پرسیدم: - کِی؟ چند قدم بلند دیگر برداشتیم تا عاقبت، به من نگریست و جواب داد: - همون روزی که از خونه رفت. شانه‌هایم که تا آن لحظه منقبض بودند، به یک‌باره رها شد. سرم را پایین انداختم تا لبخندم را نبیند. - مائده! با فریادش، سرم را بلند کردم اما دیر بود. توپ با شدت، روی صورتم نشست و گونه راستم، چنان سوخت که گویی، آتش گرفته بود! - آی... آی! روی شکم خم شدم و صورتم را گرفتم. آقای همسایه خم شد و پرسید: - ببینم چی شده... صدای قدم‌های سبکی را شنیدم که به سمت ما آمدند. گوشم سوت می‌کشید و سرم چنان تاب می‌خورد که از تعادل به دور بود. - ببخشید خاله، تو رو خدا بیخشید... از قصد نبود، ندیدیمتون. آقای همسایه را دیدم که دستی به موهای تیره و کوتاه پسرک کشید و صدایش را با شفقت پر کرد: - اشکالی نداره. بیشتر مراقب باشید. دست‌هایم مشت شد، کمر راست کردم و تازه توانستم چهره‌های کثیف آن پسربچه‌های یاغی را ببینم. با دیدن صورتم که می‌توانستم حدس بزنم چقدر متورم است، سرشان را پایین انداختند. جیغ کشیدم: - اشکال نداره؟! شانه‌هایشان بالا پرید. دیوانه‌وار اطرافم را نگاه کردم، دستم را به طرف آقای همسایه دراز کردم: - سوییچ! بدون واکنشی، سوییچ را از جیب شلوارش بیرون کشید و کف دستم گذاشت. خم شدم، توپ را برداشتم و سوییچ را بالا بردم. - خاله تو رو خدا... ادامه نداد، چرا که کلید، توپشان را شکافته و پاره کرده بود. صدای هِن‌هِن یکیشان را می‌شنیدم. توپ قاچ خورده را با لبخند بالا گرفتم و گفتم: - حالا برید بازی! توپ روی زمین افتاد و مختصر خاکی بلند شد. پسرکی که تیشرت راه‌راه به تن داشت، با اخم‌های درهم جلو آمد، لاشه توپش را برداشت و پشت سر بقیه دوستانش، فاصله گرفت. آقای همسایه همانطور که پسربچه‌ها را با چشم بدرقه می‌نمود، گفت: - فکر کنم تو ماشین آب داشته باشم.
  17. پارت ۹ اصرار دیوانه‌وارش، عصبانی‌ام کرده بود که به جویدن لب‌هایم متوسل شدم. آقای همسایه سرش را خم کرد و گوشه لبش به لرزه درآمد اما قبل از اینکه شکلِ لبخند بگیرد، متلاشی شد. خیره به گوشه مغازه، پرسید: - از اون ویفرها خرید، مگه نه؟ پیرمرد که مخاطب آقای همسایه قرار گرفت، انگشت کوچکش را از سوراخ بینی‌اش بیرون آورد و صاف نشست. زانوهایش را مالید و گفت: - بله، بله. قسم می‌خوردم که حتی سوال را نشنیده بود. گوشی نوکیا در مشتم فشرده شد. آقای همسایه، جلو رفت و یکی از آن ویفرهای موزی نفرت‌انگیز را برداشت. - هر وقتی استرس داشت، یکی از اینا می‌خورد. پیرمرد برای شنیدن درد و دل‌های مرد مقابلم، بی‌حوصله به نظر می‌رسید. گوشی را روی میز به سمتش سُر دادم و گفتم: - ممنون می‌شیم پسرتون که اومد، به ما خبر بدین. آقای همسایه پشت سرم خزید و زیر گوشم پچ زد: - مایی وجود نداره، تو باید برگردی خانم معلم. خوب بود که نمی‌دید صدایش چگونه مو بر تنم راست کرد. سرم را چرخاندم و به گلوله‌های قهوه‌ای رنگی نگاه کردم که نور خورشید، از شیشه‌های در عبور کرده بود تا فقط بتواند روی آنها بتابد‌. من هیچ‌وقت به او نگفته بودم که معلم هستم! در حالی از سوپرمارکت خارج شدیم که آقای همسایه، ویفر موزی‌اش را مثل آخرین یادگار از سایه، در دست گرفته بود. - من برنمی‌گردم. این را به محض بسته شدن در سوپرمارکت به او گفتم. آقای همسایه ابروی چپش را یک پله بالا انداخت. نمی‌توانستم او را با احتمالِ پیدا شدن سایه، اینجا تنها بگذارم. - با ماشین من برگرد! کاملا ناخودآگاه بود که سوئیچِ پرت شده را در هوا گرفتم. به دست چموشم لعنت فرستادم و آن را در مشتم، به امید خرد شدن، فشردم. افاقه نکرد. - خودت چی؟ دو چشمش را زیر اخمش پناه داد تا از نیش آفتاب، در امان بمانند. گفت: - به دوستم پیام دادم، میاد دنبالم. لب‌هایم را به‌هم فشردم. کودکانه فریاد زدم: - خودت برگرد! سوییچ را به سمتش انداختم، اما او نگاهش را از من نگرفت و سوئیچ، درست پشت سرش، روی زمین افتاد. چند ثانیه نگاه صرفم کرد تا اینکه پرسید: - نکنه رانندگی بلد نیستی؟ آب دهانم را قورت دادم. کالبدم در آن روستای کوچک گیر افتاده بود، اما روحم به گذشته مکیده شد. زمانی که بدترین معلم دنیا به ترسوترین دختر دنیا رانندگی آموخت... یعنی او به من. لرزش صدایم بدیهی بود وقتی گفتم: - خوبم بلدم. - به خوبی دمپایی خرگوشیات!؟ گولش را نخوردم و حواسم را هم از آن صورت بی‌نقص، پرت نکردم. چه فرقی داشت اگر کفش به پا داشتم، یا یک جفت دمپایی روفروشی... او که مائده را به خاطر نداشت، داشت؟
  18. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  19. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  20. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  21. پارت ۸ تصویر ساختمان آجری، در چشمان کنجکاوم هویدا گشت. می‌توانستم پفیلاهایی که در قفسه‌ها ولو شده بود را ببینم و از این رو که بر اساس طعمشان چیده نشده‌اند، حدس‌هایی درباره فروشنده بی‌حوصله‌اش بزنم. رد سایه را در یک سوپرمارکت بین‌راهی پیدا کرده بود؟! - تو بشین، من زود برمی‌گردم. در ماشین را که باز کرد، ناخودآگاه به بازویش چنگ انداختم و با جدی‌ترین لحنی که از خود سراغ داشتم، گفتم: - منم میام. بازویش را عقب کشید، طوری که انگار دارد از برخورد با یک حشره بالدار خودداری می‌کند. دستم را پیش خودم نگه‌داشتم و این‌بار، باهم پیاده شدیم. باد برای خوش‌آمدگویی، با پاشیدن خاک به صورتمان، از ما استقبال کرد. چشم‌هایم را جمع کردم و نگاهی به اطراف انداختم. خانه‌های ویلایی، کودکان آفتاب‌سوخته و تپه‌های علوفه، همگی از یک چیز خبر می‌داد؛ ما در یک روستا بودیم. آقای همسایه در آهنیِ سوپرمارکت را به داخل هُل داد. من پشت سرش وارد شدم و دقت کردم موقع بستن در، رنگ‌های ریخته‌شده، دستم را نبُرد. وقتی برگشتم، پیرمرد لاغراندام از پشتِ دخلش بلند شده و ما را می‌نگریست. حس‌ می‌کردم همه اجناس با لایه‌ای از خاک پوشانده شده، حتی خود فروشنده. آقای همسایه جلو رفت و دست‌ لرزان و چروکیده پیرمرد را با صمیمیت، بین دستان بزرگ و جوانش فشرد: - سلام، حالتون خوبه؟ کریمی هستم، پشت تلفن صحبت کردیم. دیدم که پیرمرد، پلیور خاکستری رنگش را پایین کشید تا روی بدن لاغرش، صاف بایستد. سرش را به نشان تایید تکان داد و گفت: - یادمه. سعی کردم حواسم را از کارتن‌ پر شده با کیک‌های دوقلوی مقابلم پرت کنم و صحبت‌شان را دنبال کنم. دست‌هایم را در جیب مانتویم حبس کردم؛ کیک‌ها شکلاتی بودند! - من پشت تیلیفونم به شما گفتم... پیرمرد به پشت سرش نگاه کرد تا از وجود صندلی چوبی‌اش در جای همیشگی، اطمینان حاصل کند. رویش نشست و انگشت‌های لرزانش را بین چند تار موی سفید باقی‌مانده، چرخاند. - اون روز اصلا مغازه نبودم. پسرم، صادق اینجا رو می‌چرخونه. هنوز ربط سایه به این سوپرمارکت دورافتاده را نفهمیده بودم، صحبت‌هایشان شبیه معادله چند مجهولی بود و من در حل کردنش، ضعف داشتم. آقای همسایه امیدوارانه صورت پیرمرد را می‌کاوید؛ انگار که در آن نقش ‌و نگار فرتوت، نقشه رسیدن به سایه را خواهد یافت. چهار گوشه مغازه را وارسی کرد، من نیز ردپای چشمانش را دنبال می‌کردم. از پیرمرد پرسید: - می‌تونم فيلم دوربین‌های مغازه رو ببینم؟ مطمئنم یه چیزی پیدا می‌شه. پیرمرد دهانش را برای بزرگ‌ترین خمیازه عمرش باز کرد و آقای همسایه، منتظر ماند تا آن دهان، بسته شد. - اون ماسماسکا که اصلا کار نمی‌کنه پسرم. محض ترسوندن مشتری‌ها بسته به دیوار صادق. آقای همسایه به موهایش چنگ زد، چنگی که یقین داشتم آن لحظه می‌خواست به گلوی پیرمرد بچسباندش. با صدایی اُفتان، پرسید: - پسرتون کجاست؟ باید باهاش حرف بزنم. - رفته شهر... دیروقت برمی‌گرده. پی بردم که آقای همسایه، بدشانس‌ترین مرد عاشق دنیاست. با این وجود، متوقف نشد. دستش را روی جیب‌هایش کشید تا گوشی‌اش را پیدا کند. - شماره‌شو که دیگه داری؟ پیرمرد دستش را دراز کرد و از پشت ماشین‌حساب، نوکیای پر خط و خشی بیرون کشید. خسته از این سوال و جواب‌ها، گوشی را روی میز چوبی انداخت. - این توعه شمارش. پیشدستی کردم و گوشی را از روی میز قاپیدم. آقای همسایه به طرفم برگشت و پیرمرد که انگار تازه چشمش به جمالم روشن شده بود، نگاهش روی صورتم راه می‌رفت. لبخندم را نشانشان دادم و گفتم: - الان واسه‌ت پیداش می‌کنم. دکمه‌های نوکیا رنگ پریده به نظر می‌رسید، با این وجود، موفق شدم از نسرین و الهام و لاستیک عبور کنم و به صادق برسم. چرا شماره "گلزار بازیگر" باید روی گوشی این پیرمرد ذخیره باشد؟ سرم را تکان دادم و شروع به خواندن شماره صادق کردم. آقای همسایه گوشی به دست، کنارِ پاستیل خرسی و رشته آشی، چرخ زد. عاقبت، گوشی را از گوشش جدا کرد و گفت: - خاموشه! اخم‌، بر پیشانی‌اش گره انداخته بود. شاید بارها شماره گرفت و چشمانش هربار، کدرتر از لحظه پیش شد. وقتی گوشی‌اش را در جیب شلوارش رها کرد و جلو آمد، به نظر می‌رسید هنوز کامل تسلیم نشده است. - چاره‌ای نیست، منتظر می‌مونم تا برگرده.
  22. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  23. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  24. نویسنده جان! پارت اول رمانتون یکسری لغزش در لحن داره، لطفا لحن کل پارت اول رو به صورت یک‌دست، به لحن کتابی‌ادبی تغییر بدین. مثال: چشم‌هام رو❌ چشم‌هایم را✅ بدم❌ بدهم✅ سکوت ناگهانی‌شون❌ ناگهانی‌شان✅ در رو بست❌ در را بست✅ همچنین توی دیالوگ‌های رمان هم پرش لحن مشهود وجود داره. بعضا کتابی و بعضا عامیانه نوشته شده! مثال: «بابا، دلیل اصلی رفتن ساحل تحصیل نبود. نتیجه همین تفکرات گروهکشان بود؛ تعاریفی که از آزادی داشتند نادرست بود. ساحل فکر می‌کرد اگر از شما دور باشد، مستقل می‌شود و به دور از تفکرات شما می‌تواند هر کاری دوست دارد انجام دهد، بدون فکر کردن به عواقب کارهاش.(تااینجالحن‌کتابی،یهوشدعامیه) او قربانی خودخواهی و لجبازی‌اش شد.» بذار برم. قول می‌دم دست از پا خطا نکنم. اصلا قول می‌دم گزارش لحظه به لحظه بدم و از تمام کارهایم(یهوکتابی‌شده) باخبرتان کنم.» لطفا بعد از یکپارچه کردن لحن نوشته‌تون، اینجا اعلام کنید تا برای ویراستاری فرستاده بشه. @زینب چرمگر
×
×
  • اضافه کردن...