رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Arfand

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

49 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Arfand

Rookie

Rookie (2/14)

  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

5

اعتبار در سایت

  1. #part_3 -ߊ߬‌ܝ‌ߊ‌ܝ̇‌ تهران ' شرکت داروسازی ملکان ' ساعت ۸:۲۳ صبح سیگار رو بین انگشتام می‌چرخانم. روشن نکردم. فقط می‌چرخانم. بو می‌کنم. این بوی تنباکوی خیس، گاهی بهتر از خود دود آرامم می‌کند. نشستم پشت میزم. ساعت هشت و بیست و سه دقیقه صبح است. این یعنی سه دقیقه از روزم رو برای یک مشکل هدر دادم . مرادی مثل همیشه با صورت در هم و هیکل نحیفش جلوی میز وایستاده . شلوار سوخته و کتی که برایش گشاد بنظر میرسه. نفسش بند امده . چهل و خورده‌ای سال دارد، مدرک شریف، سیزده سال سابقه. سیزده سال! و امروز با بی دست و پا ترین شکل ممکن اومده بگوید: _آقای دکتر، تقصیر بندر بود. *دروغ*. همه‌شان دروغ می‌گویند. بعضی با زبان و بعضی با سکوت. این یکی با زبانش دروغ می‌گوید. نفس‌هایش اما راست می‌گویند. ترسیده. نه از من. از این که فردا صبح کارت بانکی اش خالی باشد . _آقای دکتر ملکان... من قول می‌دم... حرفش را می‌بُرم. با یک نگاه. ابروهایم را کمی در هم می‌کشم. همین. دیگر حرف نمی‌زند. دست راستم را بلند می‌کنم. یک بار روی میز می‌کوبم. تق. مرد بیچاره یخ می‌زند. سیگار را می‌گذارم کنار. به پاکتش نگاه نمی‌کنم. به چشمان لرزان او نگاه می‌کنم. چشم‌ها می‌گویند «ببخشید». و اما دهانش دوباره می‌گوید «تقصیر بندر بود». صدایم را درمی‌آورم. بم ، آرام. جوری که مجبور باشد جلو خم شود تا بشنود. _سیزده سال توی این شرکتی. پدرم تو را اورد اینجا. چهار ساله من مدیرعاملم. هیچ‌کس را تا امروز ننشاندم اینجا *جز تو*. هیچ‌کس!! نگاهش به زمین می‌افتد. وایمیستم. صندلی رو پس می‌زنم. بلند می‌شم. از بالای سر نگاهش می‌کنم. سایه‌ام می‌افتد روی صورت زردش. _پدرم به تو اعتماد داشت. پدرم آدم اشتباهی نبود. اما اشتباه زیاد میکرد . می‌خواهد چیزی بگوید. نمی‌گذارم. _سه روز. قرارداد انبار آلمان را جابجا کن. یک دقیقه تأخیر و... نمی‌گویم چه می‌شود. می‌داند. همه می‌دانند. سریع بلند می‌شود. صندلی زیرش می‌لغزد. تقریبا می‌دود سمت در. در می‌بندم. به زور می‌بندم. نه با دست. با سکوت پشت سرم. برمی‌گردم سمت پنجره. نور آزارم می‌دهد. عینک را از جیب کتم درمی‌آورم. می‌زنم به چشم. تهران زیر پایم سیاه و سفید می‌شود. موبایل ویبره می‌زند. مادر. «آرازجان امشب شام منتظرم .» دهانم خشک می‌شود. تایپ می‌کنم: «میرسم ساعت نه.» Send. دستام توی جیب شلوارم. پنجره رو باز می‌کنم. باد سرد می‌زنه به صورتم . هنوز سیگار را نکشیدم. فقط بو کشیدم. همین کافیست. به آسمان نگاه می‌کنم. به آن خاکستریِ همیشگی. یادم می‌آد که چقدر از آدم‌های این شهر متنفرم. شاید هم متنفر نیستم. بهشان اعتماد ندارم. و این فرق دارد. سیگار رو پرت می‌کنم توی سطل زباله. سالم. روشن نشده.
  2. #part_2 -نوازش پشت دفتر آقای قاسمی ایستاده بودیم که شیدا در حال تذکر دادن به من بود. _گوش کن نوازش. تحت هیچ شرایطی فحش نمی دی، اصلا و ابدا صداتم بلند نمیکنی، هر چی هم گفت میگی بله حق با شماست. سرم را به آرامی به سمتش چرخاندم _قیافم شبیه کساییه که فکر می کنن حق با اونه و خیلی آرومن؟نه جدی می پرسم. _آخه.... _بسه شیدا. دو ضربه زدم و بعد از اینکه صدای «بله بفرمایید داخل» را شنیدم وارد اتاق شدم. لبخندی کاملا مصنوعی زدم و به او سلام کردم و در کنار شیدا رو به روی میزش روی مبل نشستم. _سلام خانم زند احوال شما؟ _خوبیم خداروشکر. _مشکلی پیش اومده؟ _درست شنیدم مجوز دارو هامون ندادین؟ _بله. _اون وقت چرا؟ _ببینید خانم زند به نظر من بهتره که از داروهای ایرانی و ساخت کشور خودمون استفاده کنیم. که متاسفانه حمایت چندانی نمیشن مجبورن مجوز ندم که فقط جنس ایرانی توی بازار باشه و جا بیوفته. خنده ای عصبی می کنم و دستم را مشت می کنم تا عصبانیتم خالی بشه. یکباره بازدمم را بیرون می دهم و گفتم _آقای قاسمی اکثر دارو ها رو که اصلا اجازه وارد کردنشو نداریم بخاطر تحریم اون تعداد کمی هم که می تونیم جنابعالی نمی گذارید وارد کنیم.مردم به این دارو ها نیاز دارن ما هم داریم هم ایرانیشو هم خارجیشو می فروشیم و انتخابش با مشتریه ولی اگه بخوایم به زور جنس ایرانی رو بهشون تحمیل کنیم نتیجه عکس می ده.نمی گم جنس ایرانی بدردنخوره ولی اونقدریم خوب نیستن که درمانو تضمین کنه. از روی صندلی بلند شدم. _به نظر من به جای اینکه وقتتونو رو دارین واسه ی این کارا تلف می کنین روی کیفیت محصولاتتون کار کنید. چند ثانیه به چشمانش زل زدم و به سمت در حرکت کردم«وقت بخیر.» و از اتاقش خارج شدم. شیدا دوان دوان خودش را به من رساند _الان چی شد؟ لبخندی پیروزمندانه زدم _مجوز رو می ده. در ماشین را که باز کردم گوشیم زنگ خورد.... مامان. به شیدا علامت دادم حرکت کند و تماس را جواب دادم _بله مامان؟ _کجایی؟ _وزارت دارو. _یه سر بیا بیمارستان کارت دارم. و تماس را قطع کرد. ممنون مامانم حالم خوبه!!!
  3. #part_1 -نوازش اراک ' داروخانه دکتر زند ' ساعت ۸ صبح در حال امضا کردن پرونده ها بودم ولی می توانستم نگاه خیره شیدا را روی خودم احساس کنم. با حالتی کلافه گفتم _می خوای بگی چی شده یا همینجوری می خوای بهم زل بزنی؟ او آب دهانش را قورت داد _ببین یه چیزی میگم ولی خونسردی خودتو حفظ کن باشه؟ سرم را بالا گرفتم و نگاهی مشکوکانه به او کردم. او فورا سرشرا تکان داد _اگه بخوای اینجوری نگاه کنی نمی گم. چشمانم را چرخاندم و گفتم _خیله خب بگو چیشده؟ او چند قدم به میزم نزدیک شد و صدای قدم هایش در اتاق اکو شد. _ببین نفس عمیق بکـــ..... دندون قروچه ای کردم و گفتم _شیدا اگه همین الان نگی چیشده خدا شاهده همینجا به سیخت می کشم. _اوکی باشه. باشه. ببین وزارت دارو مجوز وارد کردن دارو ها رو بهمون نداده ولی... در حالی که خودکار را محکم در دستم می فشردم مشتی محکم روی میز کوباندم _چـــــــی؟؟؟ _ببین نوازش بار اولمون که نیست همه چیز درست میشه همه چیز تحت کنترله. با دو انگشتم شقیقه ام را ماساژ دادم و حتی مطمئم در آن لحظه پلکمم پرید _هر موقع می گی همه چیز تحت کنترله بیشتر چهار ستون بدنم می لرزه. _ببین کاری ندارم ولی اگه دوست داشتی اون خودکار بدبختو ول کن یکم بیشتر فشار بدی هم دستتو هم خودکارو می شکونی. نگاه خیره و عصبانیم به سمتش کشیده شد و داد زدم _خودکارم تو رو اذیت می کنه؟ همان لحظه یکی از کار کنای شرکت ثارد اتاق شد و گفت _ببخشید خانم دکتـــ.... سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم _چیه؟چی میگی؟ او لحظه ای سردرگم دست و پایش را گم کرده بود که شیدا به او علامت داد که برود و او فورا از دفتر خارج شد. از روی صندلی ام بلند شدم و در حالی که پا برهنه در اتاق راه می رفتم زیر لب گفتم _بخدا این دفعه بلایی سرش میارم که بیاد جلوم زانو بزنه بگه غلط خوردم. _نوازش!!! _نه یه ایده بهتر کمرشو می شکونم برا خودش........ _نوازش تروخدا مواظب حرف زدنت باش خیر سرت دکتری. دهنمو کج می کنم و به هوا مشت میزنم. شیدا دستیروی صورتش می کشد و می گوید _پاک خل شدی. کیفم را از روی میز بر می دارم و به سمت در میرم _من می رم ببینم این چه مرگشه. _آمممم اگه دوست داشتی کفشاتم بپوش. با عصبانیت به سمت میزم رفتم و خم شدم و کفش های پاشنه بلندم را برداشتم. شیدا ابرو هایش را بالا انداخت _احیانا با دامن که نمی خوای بری اداره وزارت دارو؟ گردنم را به عقب خم می کنم و زیر لب فحشی میدم. شیدا به سمت کمد رفت و از توی کمد شلوار لی سورمه ای بر می دارد _کار خوبی کردی توی دفترت کمد لباسی زدی. و شلوار را به سمتم می گیرد. _بیرون منتظرتم. از اتاق خارج می شود. کمربند لباسم را باز کردو و دامنم را در آوردم و فورا شلوار بگ سورمه ای را پوشیدم و از روی چوب لباسی کتم را برداشتم و پوشیدم و ترجیحا برای اینکه شیدا سکته نکنه مقعنه هم پوشیدم. جلوی آینه ایستادم و دنباله کوتاهی از موهای فرفری و قهوه ای ام را از مقنعه ام بیرون آوردم و با رژ لب قرمز لبانم را سرخ کردم. از اتاق خارج شدم و همه کارکنا بلند شدم و" سلام خانم دکتر "می گفتند. شیدا دندان هایش را محکم به هم فشار داد و گفت _می خوای منو دق بدی؟ _فکر نکنم بهت گفته باشم بخوام باهام بیای. _عمرا بزارم تنهایی بری نکه خیلی با ادب و خوش بر خوردی. چشم غره ای به رفتم و سوار آسانسور شدیم.
  4. اهنگ عزیزم یادت میاد سه شنبه ها رو گوش دادی؟ برای رمانت خیلی خوبه بنظرم اضاف کن بهش

    1. Arfand

      Arfand

      وای عزیزم خیلی مرسی ❤️‍🔥

  5. نام رمان : تا سشنبه دوستت دارم نویسنده :Arfand | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : عاشقانه ، کلکلی ، درام ، پزشکی -ߊ߬‌ܝ‌ߊ‌ܝ̇‌ «بعضی دوست داشتن‌ها تاریخ انقضا دارند. نه از آن عشق‌های ابدی و تا ابد، که درست در روزی از هفته تمام میشوند. شاید یک شنبه بارانی، یا یک دوشنبه دلگیر، اما عشق من و تو، ته خطش سه‌شنبه است. درست سرِ قرار، درست وقتی عقربه‌ها به هم میرسند... تا سه‌شنبه دوستت دارم.»
×
×
  • اضافه کردن...